Posts Tagged ‘۱۰ اسفند’

۳۶۵ روزسرکوب و مقاومت

2011/03/21

سال 89 که از سوی میرحسین موسوی سال «استقامت و پایداری بر مطالبات برحق و قانونی ملت ایران» نامیده شده بود به سال سرکوب و استقامت مردمی تبدیل شد و رهبران جنبش سبز که با تاکید بر ایستادگی بر مطالبات مردمی سال 89 را آغاز کرده بودند در روزهای پایانی سال به بند کشیده شدند.

سال 89 با پیام میرحسین موسوی و مهدی کروبی آغاز شد اما با بازداشت خانگی آنها، و با پیام فرزندان  رهبران جنبش سبز به پایان رسید.

میرحسین موسوی و زهرا رهنورد با این پیش بینی که  «سال 89 با مسائل و مشکلاتی روبرو هستیم» به استقبال سال 89 رفتند و مهدی کروبی که سال قبل را سال خوبی نمیدانست اعلام کرد: «مخالف نظامی هستیم که در حد یک قایق است».

رهبران جنبش سبز در آغاز سال 89 «عقب گرد و عقب کشیدن از مطالبات مردم را خیانت به مردم، اسلام و خون شهدا» دانسته و اعلام کرده بودند: «باید از پشت کردن به خواسته‌های مردم هراس داشته باشیم».

آنها ایستادند و سال 89، سال استقامت آنها در کنار مردم معترضی شد که ابتدا به انتخابات مخدوش 22 خرداد 88 اعتراض داشتند اما با سرکوب و کشتارهای حکومتی، رهبر جمهوری اسلامی را نشانه گرفتند و خواهان رفتن «دیکتاتور» شدند. و بدین ترتیب سال 89 در حالی به پایان رسید که فرزندان میرحسین موسوی و مهدی کروبی به جای پدران و مادران خود به مردم پیام دادند: «خاطره سال 89 طعم تلخ زمستان طولانی و سرد است که با ایستادگی پدران و مادران و ایستاده جان سپردن همرزمانمان رنگ و بویی دگر گرفت…. والدینمان همچون همه فرزندان پاکشان درکشور، ایستاده‌اند… «.

 

سال اعدام

اگر چه بازداشت های فله ای فعالان سیاسی، مطبوعاتی، مدنی و مردم معترض از 9 ماه قبل از آغاز سال 89 شروع شده بود اما این سال را باید سال اعدام و سال پرکاری بازجویانی دانست که به جای قاضی، حکم محکومیت را صادر میکردند.

89 با صدور حکم اعدام خانوادگی برای 5 عضو یک خانواده شروع شد. 5 عضوی که روز عاشورای قبل بازداشت و به اتهام محاربه به اعدام محکوم شدند. حکم اعدام مطهره بهرامی، ریحانه حاج ابراهیم و هادی قائمی در دادگاه تجدید نظر به 10 سال حبس در تبعید تبدیل شد و آنها برای سپری کردن دوران محکومیت خود به زندان رجایی شهر منتقل شدند اما دو عضو دیگر خانواده، احمد و محسن دانش پور مقدم با تایید حکم اعدامشان در دادگاه تجدید نظر سالی پر از هراس را پشت سر گذاشتند. این پدر و پسر به همراه عبدالرضا قنبری، معلم بازداشت شده پس از عاشورای 88 همچنان در خطر اعدام هستند.

اردیبهشت اما اعدام مخفیانه 5 زندانی سیاسی افکار عمومی ایران و جهان را بهت زده کرد. فرزاد کمانگر، معلم کرد به همراه شیرین علم هوئی، علی حیدریان، فرهاد وکیلی و مهدی اسلامیان 19 اردیبهشت و به صورت مخفیانه اعدام شدند و این سرآغازی بود بر سایر اعدام های مخفیانه در این سال. خانواده های این 5 فعال سیاسی از برگزاری هرگونه مراسم ختمی منع شدند،  پیکرهای آنها به خانواده هایشان تحویل داده نشد و برخی از اعضای خانواده های انها برای مدتی بازداشت شدند.

علی صارمی، به اتهام محاربه و علی اکبر سیادت، به اتهام جاسوسی دو زندانی سیاسی دیگری بودند که مخفیانه و بدون ابلاغ به وکلا و خانواده هایشان در سال گذشته اعدام شدند. پیکرهای آنها نیز به خانواده هایشان تحویل داده نشد و خانواده علی صارمی به «روز» گفتند که ماموران امنیتی، پیکر او را در روستایی در نزدیکی بروجرد دفن کرده اند.

اما اعدام های مخفیانه به همین موارد ختم نشد. جعفر کاظمی و محمد حاج آقایاری، حسین خضری و زهرا بهرامی دیگر زندانیان سیاسی بودند که مخفیانه دفن شدند و پیکرهای آنها نیز به خانواده هایشان تحویل داده نشد.

و همین اعدام های مخفیانه بود که نگرانی شدید سازمان های حقوق بشری و خانواده های زندانیان سیاسی را برانگیخت؛خانواده هایی که فرزندانشان با حکم اعدام در زندان ها به سر می برند.

سعید ملک پور که به گفته همسرش، پیش از رفتن به دادگاه، قاضی پرونده به وکیلش گفته بود برای او حکم اعدام صادر خواهد کردبه همراه حمید قاسمی شال همچنان در خطر اعدام هستند. اجرای حکم اعدام آقای قاسمی شال یکبار متوقف شده است.

زینب جلالیان، حبیب الله گلپری پور، زانیار و لقمان مرادی، حبیب الله لطیفی، شیرکو معارفی، دیگر زندانیان سیاسی هستند که سال گذشته احکام آنها تایید شده و در خطراجرای حکم قرار دارند. در این میان حبیب الله لطیفی و شیرکو معارفی یکبار حکم اعدامشان متوقف شده است.

اما تنها زندانیان سیاسی نبودند که به طو ر مخفیانه اعدام شدند. بسیاری از زندانیان غیر سیاسی نیز، بخصوص در مشهد به صورت دسته ای و مخفیانه اعدام شدند و این امر نگرانی بسیاری را در مجامع بین المللی بر انگیخت.

 

سال زندان

سال 89 در حالی بازداشت و صدور حکم های سنگین برای فعالان حقوق بشر، فعالان سیاسی و مطبوعاتی بیش از پیش ادامه یافت که نهادهای مدنی و احزاب و گروههای سیاسی، همچون انجمن صنفی روزنامه نگاران، انجمن دفاع از حقوق زندانیان، جبهه مشارکت، سازمان مجاهدین انقلاب، کانون مدافعان حقوق بشر، دفتر تحکیم وحدت، نهضت آزادی ایران… بیش از پیش تحت فشار قرار گرفته و اکثر آنها توسط حکومت منحل اعلام شده بودند.

همچون سال قبل «اقدام علیه امنیت ملی، جاسوسی، محاربه، تبلیغ علیه نظام، تشویش اذهان عمومی و نشر اکاذیب، ایجاد شبهه جعل و تقلب در نتیجه انتخابات، اخلال در نظم عمومی از طریق ایجاد بلوا و آشوب، مشارکت در تخریب و احراق اموال عمومی، و ایجاد ترس و وحشت، تلاش برای براندازی نرم و….» اتهاماتی بودند که در سال 89 محکومیت های بسیاری را به دنبال داشتند.

در این سال بازداشت کارمندان سفارت خانه های خارجی، روزنامه نگاران، فعالان مدنی، وکلای دادگستری، فعالان سیاسی، مطبوعاتی و مدنی و چهره های سرشناس درون حاکمیت که از پایه گذاران جمهوری اسلامی بوده اند به رویه ای عادی تبدیل شد و تا بدانجا پیش رفت که بازداشت های فعالان سیاسی اصلاح طلب  به صورت خانوادگی در آمد چنانچه در حال حاضر، مصطفی تاج زاده به اتفاق همسرش فخرالسادات محتشمی پور در بازداشت به سر می برند.

اکثر این زندانیان از حقوق طبیعی خود به عنوان یک زندانی نیز محروم شدند، حق استفاده از مرخصی نداشتند، از ملاقات حضوری با خانواده هایشان محروم شدند و حق تلفن نیز از آنها گرفته شد. اما با همه این ها مقالات و نامه هایی که از سوی زندانیان سیاسی، مطبوعاتی و دانشجویی به بیرون از زندان درز کرده و منتشر شده نشان از ایستادگی آنها در درون زندان ها دارد.

نامه هایی که برای نویسندگان آنها از جمله مصطفی تاج زاده، محمد نوری زاد، مجید توکلی، بهاره هدایت، عیسی سحرخیز و بسیاری دیگر، فشارها و محدودیت های بیشتر در زندان را به دنبال داشته است.

در این سال احکام اعدام، تبعید، حبس های طولانی و محرومیت از حقوق اجتماعی و سیاسی همه این زندانیان امضای سه قاضی معروف شعب 15، 25 و 28 دادگاه انقلاب، یعنی ابوالقاسم صلواتی، محمد مقیسه و پیرعباسی را برخود داشت؛ هرچند به گفته اکثر وکلای حقوق بشری و زندانیان سیاسی و مطبوعاتی، این احکام توسط بازجویان وزارت اطلاعات و سپاه انشا شده اند.

شاید سنگین ترین احکام پس از احکام اعدام، متعلق به جعفر پناهی، نسرین ستوده، ژیلا بنی یعقوب، احمد زیدآبادی، عماد بهاور، حسین رونقی ملکی و حسین درخشان باشد که این دو نفر اخر به 15 و 19 سال ونیم حبس تعزیری مکوم شده اند و بقیه علاوه بر محکومیت های سنگین حبس، از حقوق اجتماعی و سیاسی خود نیز محروم گشته و ممنوع الکار شده اند.

در این سال «خانه های امن» بار دیگر رونق یافتند و ابراهیم یزدی، مسن ترین زندانی سیاسی ایران به «خانه های امن» وزارت اطلاعات منتقل شد.

 

وحشت از سنگ قبرها

سال 89 نیز همچون سال 88، حکومت از حضور مردم و خانواده ها بر مزار جانباختگان اعتراضات مردمی جلوگیری کرد. براساس  سنتی دیرین، خانواده ها آخرین پنج شنبه سال را بر مزار عزیزان خود می روند، اما پنج شنبه آخر سال همچون سال قبل، نیروهای امنیتی و لباس شخصی ها از حضور مردم بر مزار جانباختگان جلوگیری کردند و به خانواده ها تنها اجازه دادند دقایقی بر سر مزار عزیزان خود بایستند. براساس گزارش های خبرنگاران «روز» ماموران امنیتی حتی از گذاشتن گل و شستن سنگ مزار جان باختگان در این روز جلوگیری کرده اند.

اما خانواده های بسیاری از جان باختگان دو سال گذشته، علیرغم همه تهدیدها و فشارهای امنیتی شکایت کرده و خواهان معرفی قاتل فرزندانشان شده اند. شکایت هایی که تاکنون مسکوت مانده ویا در نهایت از خانواده ها خواسته شده دیه بگیرند.

حکومت تاکنون مسئولیت کشتار معترضان را برعهده نگرفته و کشتارها را به «منافقین و اغتشاشگران» نسبت داده است.

اما جان باختگان بازداشتگاه کهریزک، تنها جان باختگانی بودند که دادگاهی برای رسیدگی به اتهامات عاملان مرگ آنها در دادگاه نظامی تشکیل و منجر به صدور حکم اعدام برای دو نفر و محکومیت های حبس و انفصال از خدمت برای 9 نفر دیگر شد. حکم اعدامی که خانواده های روح الامینی، جوادی فر و کامرانی اعلام گذشت از قصاص کردند و خواستار محاکمه آمران شدند اما تاکنون هیچ دادگاهی در این زمینه تشکیل نشده است.

در این میان مادران عزادار هم که نام خود را به مادران پارک لاله تغییر داده اند از بازداشت و تهدید مصون نماندند.

مادران سعید زینالی و حسام ترمسی در حالی بازداشت شدند که پی گیر وضعیت فرزندان خود بودند. سعید زینالی 23 تیر ماه 88 در مقابل چشم های مادرش بازداشت شد و از آن تاریخ تاکنون هیچ خبری از این فارغ التحصیل کامپیوتر دانشگاه تهران در دست نیست. حسام ترمسی نیز از بازداشت شدگان بعد از انتخابات مخدوش سال گذشته است که بعد از آزادی از زندان، به دلیل وضعیت وخیم جسمانی، بیماری کلیه و کبد و افسردگی شدید در بیمارستان بستری شد.

این دو مادر که از مادران عزادار هستند با قرار وثیقه آزاد شدند اما حکیمه شکری و ندا مستقیمی، دو حامی مادران عزادار به همراه پدر رامین رمضانی، ار جان باختگان روز 25 بهمن 88 در بهشت زهرا بازداشت و به جاسوسی و اقدام علیه امنیت ملی متهم شدند.

آنها نیز با قرار وثیقه آزاد شدند اما احضار و تهدید مادران عزادار و خانواده های جان باختگان همچنان ادامه دارد.

 

ادامه اعتراض علیرغم سرکوب

مردم معترض اما علیرغم همه سرکوب ها، بازداشت ها، کشتار و تهدیدها، سال 89 نیز همچون سال 88 بارها به خیابان ها آمدند و فریاد «مرگ بر دیکتاتور» سر دادند.

در 22 خرداد مردم ایران سالگرد انتخابات مخدوش 22 خرداد را با پیامک های وزارت اطلاعات آغاز کردند؛پیامک های تهدید آمیزی که  مضمون آن چنین بود: «شهروند گرامی، شما مورد فریب رسانه‌های بیگانه قرار گرفته اید و برای آنها فعالیت می‌کنید. در صورت تکرار مجدد این عمل از سوی شما بنابر قوانین مجازات اسلامی با شما برخورد خواهد شد». کاری که وزارت اطلاعات پیش از این هم کرده بود اما این بار هم باعث نشد تا معترضان به تقلب انتخاباتی 22 خرداد به خیابان نیایند.

در این روز تهران و سایر شهرهای ایران، برای چندمین بار در یک سال شاهد درگیریهای پراکنده میان مردمی بود که خشم یکساله خود را با شعار «مرگ بر دیکتاتور» فریاد می زدند و نظامیانی که تلاش داشتند مانع تجمع مردم شوند.

25 بهمن ماه دیگر روزی بود که مردم به خیابان ها آمدند و رهبر جمهوری اسلامی را دیکتاتور خواندند و اعلام کردند بعد از حسنی مبارک و بن علی، نوبت سید علی است که برود.

میرحسین موسوی و مهدی کروبی برای تجمع در این روز فراخوان داده بودند. در این روز، رهبران جنبش سبز به دلیل بازداشت خانگی موفق به حضور در میان مردم نشدند و محمد مختاری و صانع ژاله جان باختند.

یک اسفند، هفتمین روز جانباختن این دو دانشجو بار دیگر مردم به خیابان ها آمدند و این بار خواستار سرنگونی سیدعلی خامنه ای شدند. آنها شعار میدادند: «اسفند دونه دونه، سیدعلی سرنگونه».

11 اسفند مردم در خیابان ها و میادین مختلف شهر تهران با فریاد های «یا حسین، میرحسین» و «یا مهدی، شیخ مهدی» حمایت خود را از رهبران جنبش سبز اعلام کردند و خوستار آزادی آنها شدند.

18 اسفند و مصادف با روز جهانی زن، مردم بار دیگر به خیابان ها آمدند و همزمان با خواسته های خود، خواهان برابری حقوق زنان و مردان شدند و 24 اسفند، مراسم چهارشنبه سوری، رنگ و بوی اعتراض به خود گرفت و همزمان با رقص و شادی مردم، فریادهای مرگ بر دیکتاتور نیز سر داده شد.

پس از سه‌شنبه‌های اعتراض- محمد جواد اکبرين

2011/03/18

راهپیمایی‌های بیست‌و‌پنجم بهمن و اول اسفند، واکنش حکومت به شهیدان این روزها و بازداشت موسوی، کروبی و همسرانشان، تجربه‌‌ی تازه‌ای را به فهرست تجارب جنبش سبز افزود: سه‌شنبه‌های اعتراض؛ آیا این تجربه کامیاب بود؟

اینک زمان ارزیابی آن فرا رسیده و این یادداشت، بخش اول از یک نوشته‌ی سه‌گانه است که این تجربه را بازخوانی می‌کند، اما نخست اگر کسی می‌خواهد در صورتی «خلاصه» بداند در سه‌شنبه‌های اعتراض (دهم، هفدهم و بیست‌وپنجم اسفند) چه گذشته است گزارش‌های سه‌گانه‌ی فرشته‌ قاضی را بخواند (1)، آن سه گزارش، جامع‌ترین خلاصه‌هایی است که از میان دوازده رسانه‌ی خبری برگزیده‌ام.

 

نخستین تجربه‌

این نخستین بار بود که یک سلسله حرکت دامنه‌دار اعتراضی برگزار شد در حالیکه نه مجوّز داشت، نه رهبر و نه تمرکز.

نه تنها مجوّز نداشت بلکه به انواع زبان‌ها تهدید شده بود؛ آن جمعیت پراکنده‌ای که در تهران و شهرهای مختلف ایران به خیابان آمدند در آوار تهدیدها از همه چیزشان گذشتند و آمدند، و مگر از جان عزیزتر نیز هست وقتی هنوز خاک و داغ محمد مختاری و صانع ژاله تازه است و حکومت، بی‌رحمانه یا به تیغ می‌کِشد یا به زنجیر می‌کُشد؟

رهبر نداشت چون نه به دعوت موسوی و کروبی آمده بودند و نه مشاوران ارشد آن دو؛ حتی «شورای هماهنگی راه سبز امید» نیز آغازگر آن دعوت نبود. پیشنهادی بود از گروه‌های فعال در داخل کشور که از خارج پشتیبانی شد و به کمک رسانه‌های سبز و نیز صفحه‌ی فیس‌بوک ۲۵ بهمن فراگیر شد و سرانجام مورد حمایت مشاوران و شورا نیز قرار گرفت.

متمرکز نبود چون حکومت همه‌ی راه‌ها را برای تجمع متمرکز بسته بود و هزار دسته در هزار گوشه‌ی تهران و دیگر شهرها در اجتماعی غیر متمرکز، در عین مطالبه‌ آزادی رهبران و زندانیان سبز، اعتراضی متمرکز داشتند؛ این هزارپاره اما خوب می‌دانستند که دیر یا زود بعد از مبارک و بن‌علی، نوبت سیدعلی فرا می‌رسد.

 

دستاوردها

شبکه الجزیره در گزارش خود از این تجربه تاکید کرد که ایرانی‌ها وضعیتی متفاوت از مصر و تونس دارند و مجبورند راه‌های مختلفی را از جنس سه‌شنبه‌های اعتراض تجربه کنند.

در شرایطی که هیچ سلاحی جز فشارهای بین‌المللی نمی‌تواند بر طغیان «فرعون ایران» تاثیر بگذارد اگر سه‌شنبه‌های اعتراض فقط توانسته باشد توجه دنیا را به ناآرامی کشوری جلب کند که دولتش مجبور است هر سه‌شنبه، لشکرکشی نظامی راه بیاندازد و در ساعاتی از روز به حکومت نظامی اعلام نشده متوسل شود بی‌تردید تا اینجا موفق بوده است.

در یادداشت‌های آینده از رسانه‌هایی خواهم نوشت که پس از همین سه‌شنبه‌ها باور کرده‌اند که ایرانیان نه‌ تنها بی‌قرار زندانیان شجاع و رهبران مقاوم خویش‌اند بلکه دیگر حکومتی با این مختصات را نیز نمی‌خواهند و ادعاهای دولت ایران در مقبولیت مردمی‌اش دروغی بیش‌ نیست.

مسئولان جمهوری اسلامی نیز در این مدت بارها اشاره کرده‌اند که سال ۱۳۹۰ سال بحران است و راست گفته‌اند؛ زیرا دولتی که مردمش او را در جهان بی‌آبرو کرده است در باتلاق بحران و بی‌اعتباری داخلی و خارجی فرو خواهد رفت.

سه‌شنبه‌های اعتراض نه می‌خواست و نه می‌توانست همه‌ چیز را تغییر دهد اما خواست و توانست کاری کند که حکومتیان نه تنها دهانِ آلوده به «درخواست اعدام برای سران فتنه» را ببندند بلکه حتی جرأت نکنند خبر بازداشت آن‌ها را تایید کنند و چندین تن را گماشته‌اند تا بازداشت را تکذیب کنند.

راستی ماجرای «حشمتیه» چه بود؟ وب‌سایت کلمه با قطعیت از انتقال آن‌ها به حشمتیه خبر می‌دهد اما ناگهان به گفته فرزندان موسوی، حکومت از آن‌ها می‌خواهد که به دیدار پدر و مادرشان بروند تا باور کنند که آن‌ها در حشمتیه نیستند. آیا نمی‌توان حدس زد که حکومت از ترس شعله‌ور شدن سه‌شنبه‌ها آن‌ها را از زندان به خانه بازگردانده و به فرزندان موسوی التماس کرده‌اند که به دیدارشان بروند تا از فشار و خشم افکار عمومی کاسته شود؟ نامه فرزندان موسوی را دوباره بخوانید؛ آنها می‌گویند: «اجبار زندان‌بانان برای تن دادن به این ملاقات، پیروزی بزرگی برای مردم ایران است». از سوی دیگر در آستانه آخرین سه‌شنبه اعتراض که می‌رفت تا آتش زدن عکس‌های فرعون در چهارشنبه‌سوری، نماد و تمثیلی از استبدادسوزی باشد، فرزند مهدی کروبی نیز می‌نویسد: «بعد از ۲۳ روز بی‌خبری مطلق از وضعیت پدر و مادرم، امروز روحانی عزیزی که مورد اعتماد خانواده و حاکمیت است طی تماس تلفنی با اینجانب اظهار داشتند که شب گذشته در محیطی دوستانه با  پدر و مادرم ملاقات نموده‌اند. این عزیز خبر از صحت، سلامت و آرامش کامل آنان دادند. با وجود ۳۶ روز محرومیت تمامی اعضای خانواده از دیدار با والدین  و ۲۳ روز از ناپدید شدن آن ها، این اقدام دیر هنگام مقامات امنیتی را به فال نیک گرفته و امید است که در آینده نزدیک حق اطلاع و دیدار خانواده به رسمیت شناخته شود».

 

تعداد معترضان

جمعیت معترضان در این روزها چه تعداد بود؟ اگر آمار دقیقی در دست نیست آشفته‌گویی حکومتیان که هست! کیهان نوشت که» سیصد چهارصد نفر بیشتر در این تجمعات شرکت نکرده‌اند»، اما فرمانده نیروی انتظامی اعلام کرد که «به جز افراد قلیلی حدود سه‌هزار نفر كه بیشتر در تهران بودند در این فراخوان‌ها شركت نكردند» و کمی بعد سید احمد خاتمی امام جمعه موقت تهران به لباس شخصی‌ها توصیه کرد که «از جمعیت باطل، میلیونی هم که باشند نباید بترسند». این کلمات قصار برای شمارش جمعیت کافی نیست؟

 

شورای «هماهنگی»

می‌ماند نقش و نقد شورای هماهنگی راه سبز امید؛ شورایی که اگرچه ناشناخته بودن اعضایش در داخل ایران قابل درک، فهم و احترام است اما نباید فراموش کند که اگر به «جای هماهنگی» دچار توهّم رهبری جنبش سبز شود تاثیرش را از دست خواهد داد.

سبزها از مسلمان و غیرمسلمان گرفته تا مدافعان آیت‌الله خمینی و مخالفان وی، از اصلاح‌طلبان در چارچوب قانون اساسی گرفته تا نیروهای خواهان تغییر ساختاری، همه و همه، کنشگران روزهای سبز ایرانند و شورا اگر بتواند امانت‌دارانه، حلقه وصل این گروه‌ها شود و برای حرکت‌های اعتراضی آینده نقدها را بشنود و نقش‌ها را هماهنگ کند تا بتوان با آرایشی هرچه منسجم‌تر در برابر دیکتاتور ایستاد به وظیفه تاریخی خود عمل کرده است.

و سرانجام… حافظ می‌گوید:

از خلاف‌آمدِ عادت بطلب کام که من

کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم

جنبش سبز از زلف پریشانِ همین تجمع‌ها و روزهای پراکنده، قامت‌اش را به رخ دشمنان آزادی می‌کشد و کسبِ جمعیت می‌کند.

 

پانویس

(1)

گزارش دهم اسفند

گزارش هفدهم اسفند

گزارش بیست و پنجم اسفند

صدای پای مردم – هوشنگ اسدی

2011/03/03

اسفند 1389 در گذر از نیمه خود، «لحظه تاریخی» دیگری را در «نمای عمومی»یاد آور است: شهریور 1356.

17شهریور که تنها سندش عکس های کیهان بود، و حوادث اسفند ماه که زیر چشم جهانیان اتفاق می افتد، سرشت تاریخی یگانه ای دارند: مردمی که از گلوله نمی ترسند، همان «پائینی» هائی هستند که دیگر نمی خواهند؛ و سرکوب کنندگان، «بالایی» هایی که دیگر نمی توانند. درک این لحظه، اهمیتی سرنوشت ساز دارد.

«شاه» به استناد دهها کتاب و آخرین و دقیق ترین شان ـ نوشته عباس میلانی-ـ این لحظه را درک نکرد. بر سخنان ناصحان گوش فرو بست. صدای انقلاب را وقتی شنید که سخت دیر شده بود. تا لحظه آخر در «فوبیای» توطئه کمونیست ها و شوروی گرفتار و دلبسته کمک غرب ماند. در بدترین لحظه تاریخ به اصلاح دست یازید. و سرانجام ایران رادر سینی طلائی  تقدیم افراطیونی کردکه حاصل سیاست امنیتی رژیم گذشته بودند.

درمتن این سیاست که ریشه در دیدگاه خرافی-ـ مذهبی شاه داشت، مخالفین و منتقدین وحتی ناصحین از چپ و راست و میانه درتبعید وزندان و یا خانه نشین بودندو مذهبیون، بی مزاحمتی چندان، سرگرم سازماندهی در سراسر ایران.

لحظه تاریخی شاه 17 شهریوربود و «کشتار»ی که بسرعت رنگ افسانه خورد.

لحظه تاریخی، سیدعلی خامنه ای رهبر بلامنازع «نظام مقدس جمهوری اسلامی» را می توان در سیمای حوادث اسفند ماه پیدا کرد.

هنوز هم خیلی دیر نشده است. احمد منتظری در نامه ای که یاد آور سیاست فقیه سبز- آیت اله منتظری است، همین نکته را به ثبت تاریخ می دهد. آیت‌الله دستغیب، آیت اله صانعی و محمد خاتمی باروش نامه همراهند و هنوز «انذار» می دهند و نصیحت می کنند.

آیت الله بیات زنجانی بر همین مسیر می رود و می پرسد: «آیا هدف ما از آن زجرهائی که در دوران سابق کشیدیم، برپائی چنین شرایطی بود؟»

اوبه فیلم ویدئوئی کوتاهی اشاره دارد که این هفته  پخش شده و اوج سقوط نظامی را که داعیه  اخلاقی دارد و نجات جهان از فساد را هدف غائی خود می داند، به نمایش گذاشته است.

مخاطب  مستقیم دشنام های اوباشانه یکی از «سربازان بد نام امام زمان» فائزه هاشمی است که در حجاب کامل اسلامی در چشم انداز حرم حضرت عبد العظیم ایستاده است. صحنه ای که می توان هویت راستین نظام جمهوری اسلامی را به تمامی درآن دید.

پلشتی چنان از قاب فیلم بیرون می زند و هویت ایرانی و حیثیت زن ایرانی را نشانه می رودکه اشک به چشمان آیت اله می آورد و اندوه رابر کلامش جاری می کند.

نام فائزه هاشمی در کنار زهرا رهنورد و فاطمه کروبی قرار می گیرد. آن دوزن  همراه شوهران خود در حبس اند وچه فرق  دارد خانه با زندان. نام آنها با فخرالسادات  محتشمی پور ومهسا امر آبادی پیوند می خورد که همسرانشان در بندند و خود دراولین سه شنبه اعتراضی دستگیر می شوند؛ و همراه فرح واضحان که حکم 17 سال زندانش را همین روزها می گیرد؛ فهرست زنان دلاور زندانی را بلندتر می کنند.

و همه اینها درهفته ایست که «شهید دزدی» نظام به «رهبر دزدی» پیوند خورده و جهان خواستار آزادی رهبران جنبش سبز و همسران آنهاست. پیشتر وزیر اطلاعات نظام و  یک مامور امنیتی ـ درنقش مجری تلویزیون ـ تغییر فاز مخالفان را از»فتنه» به «ضدانقلاب» اعلام کرده بودند. معلوم شده است که در 25 بهمن و اول اسفند، تظاهر کنندگانی در کار نبوده اند و سیاست جدید تبلیغاتی نظام کلید خورده است:

– هیچ اتفاقی نیفتاده است. شهرها امن وامان است…

مردمان قاه قاه خندیده اند. یاد مرحوم گوبلز افتاده و فیلم هایی را دوباره دیده اند که بازیگرش سعیدالصحاف وزیر اطلاعات صدام حسین است. آمریکائی ها  به بغداد رسیده بودند و او می گفت:

– هیچ خبری نیست…

شب سه شنبه فریاد های اله و اکبراز بام هابرمی شود و نوید نخستین سه شنبه را می دهد.

و نخستین سه شنبه را تنها گزارش کوتاه و حرفه ای دکتر مهدی خزعلی کفایت می کند: «امروز آرامش کامل بود. هیچ کس شعار نمی‌داد. فقط حرکت بود. حرکت امروز، حرکتی آرام و بدون شعار. مردم باتوم می‌خوردند ولی عکس‌العملی نشان نمی‌دادند. مردم فقط برای کتک‌خوردن آمده بودند. امروز روز صدای پای ساکت مردم بود. می‌خواهم بگویم که، ای مردم، صدای پای ساکت شما به گوش همه، حتی به گوش بسیجی‌‌ها هم خواهد رسید. بزرگترین فریاد ما، جسم کبود ما و سر شکسته ماست. بدن گلوله خورده کشته‌شدگان ماست، افرادی که در زندان‌ها داریم، فریاد ماست. این‌ها بزرگترین فریاد ماست و همین کافی است. راهپیمایی امروز این پیام را به آقایان داشت که مسیر را اشتباه می‌روید. همان آقایانی که به لیبی و مصر و تونس نصیحت می‌کنند که «حرف مردم‌تان را بشنوید»، قبل از اینکه کنترل از دست همه خارج شود، صدای پای ساکت مردم را بشنوید.»

و تاریخ تکرار می شود. صدای مردم شنیده نمی شود. حوادث، رنگ سخن المعرالقذافی را دارند: «مردمی که مرا دوست ندارند شایسته زنده بودن نیستند.» نظام مقدس جمهوری اسلامی جز یک راه نمی شناسد. دادستان اهوازنعره می کشد: «سارقان در معرکه معدوم خواهند شد.» وعمال دیکتاتور بیرحمانه می زنند و هر که را می توانند می گیرند.

عاشقان ایران  از»جمهوری اسلامی نشسته بر آتش‌فشان، » می گویند و «سومین گریه علی خامنه‌ای» را در متن حوادث رصد می کنند.

نظام سر در برف غرور و جهالت، حذف هاشمی رفسنجانی را از ریاست مجلس خبرگان کلید می زند. مهدوی کنی را از پشت پرده به روی صحنه می خوانند.

به نیرنگی دیگر در برابر فشار جهانی عقب می نشینند و موسوی و کروبی وهمسرانشان را «ساکن خانه هایشان» اعلام می کنند. کميته منصوب مجلس دست نشانده برای  بررسی حوادث روز ‌٢٥ بهمن گزارش خود را برای امنیتی ها و نظامی هائی که جای نمایندگان مردم نشسته اند، قرائت می کند:»غائله و آشوب ‌۲۵ بهمن يک نقشه و طرح کاملا اسراييلی ـ- آمريکايی ـ- انگليسی و   ضدانقلابی و خائنانه عليه ملت بزرگ ايران بوده است.»

و شگفتا همین سخن راعباس عبدی می گوید. مهندس یک بار با همراهانش از دیوار سفارت آمریکا  درتهران بالارفت و در فاجعه انقلاب نقشی تاریخی ایفا کرد و حالا بار دیگر درسفارت آمریکا را درقاهره می زند: «اين جنبش نه تنها رهبرى داشت، بلکه داراى يک رهبرى بسيار منسجم و با برنامه بود. البته اين رهبرى در ميدان تحرير نبود، بلکه در جاى ديگرى قرار داشت؛ در واشنگتن و اتاق فرماندهان نظامى مصر بود.»

و جهان که «شاه» راقدم بقدم ترک گفت، جمهوری اسلامی را باگامهای بلندپشت سر می گذارد.

آژانس بین‌المللی انرژی اتمی در گزارشی تازه از موارد نگران‌کننده در برنامه هسته‌ای ایران، اعلام می کند «به اسناد و اطلاعات جدیدی در مورد فعالیت‌های اتمی ایران دست یافته که ممکن است مؤید تلاش برای تولید جنگ‌افزار اتمی باشد.»

سخن درست هیلاری کلینتون، روز بروز در افکار عمومی جهان بیشتر راه بازمی کند: «ایران خشونت در خارج و استبداد در داخل را دنبال می کند.»

نروژ فاش می کند که ایران در سال گذشته تلاش کرده است تا با نزدیک شدن به شرکت‌های کوچک و خصوصی نروژی، تحریم‌ها را دور زده و از این شرکت‌ها «اجزاء ویژه‌ای» خریداری کند که می‌توان از آن ها برای ساخت «موشک» و «سلاح های کشتار جمعی» استفاده کرد، اما این تلاش ناکام مانده است.

مطبوعات معتبر دنیا می نویسند: «ایالات متحده به آرامی مشغول اعمال نفوذ بر محافل سیاسی است تا زمینه‌های ایجاد یک گروه ویژه تحقیقات در سازمان ملل در خصوص نقض حقوق بشر در ایران را فراهم کند. این نخستین بار در دهه اخیر است که هیات        آمریکایی در سازمان ملل اقدام به این کار می کند.»

آخر هفته احتمال حمله نظامي آمريكا و متحدانش به قذافي قوت می گیرد. لابد احمدی نژاد از چیزی می ترسد که بلا فاصله واکنش نشان می دهد. و جنگ تنها یکی از نتایج هولناک عدم درک لحظه تاریخی است.

» شاه» قربانی بیماری هراس از شوروی و کمونیسم شد، «نظام» را لحظه ای «فوبیای» آمریکا رها نمی کند. حسين طائب که انگار  نگاه هفته را با تیتر آخرین زمستان استبداد خوانده است، روز آخر هفته می گوید: «برنامه آمريکايی‌ها برای سال ۹۰ اين است که در فصل اول، تحريم را با موج‌های بعدی هدفمند کردن يارانه‌ها پيوند بزنند و يک موج اجتماعی ايجاد کنند. از سوی ديگر تهديدات امنيتی و مشغول‌سازی امنيتی و انتظامی جمهوری اسلامی ايران را بيشتر کرده و با طرح سوژه آن‌ها را خسته کنند و در فصل چهارم (زمستان) سال ۹۰ کودتای مخملی ايجاد کنند.»

«شاه» لحظه تاریخی رادرک نکرد و ایران را واگذاشت و با چشمان خیس به دیدار تاریکی رفت. «نظام» که برود، که می رود؛نخواهیم گذاشت ایران برود.

ودر این لحظات خوفناک، تنها یک چیز نجات بخش ایران است: صدای پای مردم. مردمی که مانند زهرا رهنورد خود را برای اعدام آماده کرده اند و دست در دست می خوانند:

ایران دگر نگنجد در تنگنای این فرش
شانی است درخور عرش ایران سبز مارا

تاریخ روسیاهان ماند به روی سیاهی
زرین شود به دفتر دوران سبز ما را

سهـراب ارچـه کشتی با آن همه پلشتی
شهنامه خوش بود هم پایان سبز مارا

دیدن آشفتگی و گیجی شان حال آدم را جا می آورد…

2011/03/02

حرکت امروزم از میدان هفت تیر به سمت ولیعصر بود…و بعد از آن از فلسطین به سمت خیابان انقلاب به پایین آمدم…و حس خوشایند دیدن مردم سر حال و پر شورم کرد….جمعیت رفته رفته بیشتر می شد…به سر شانزده آذر که رسیدیم با خودم فکر کردم «چرا مردم را امروز متفرق نمی کنند؟ «حرکت ادامه داشت…تا سر جمالزاده که دیگر تاب نیاوردند و با اشک آور و کتک زدن شروع کردند به متفرق کردن جمعیت…برایم رفتار امروزشان عجیب بود…نوع فحاشی و خشونتشان…یادآور عاشورا بود…مردم هم به همان اندازه خشمگین بودند…جوانی از روی موتور شروع کرد به گفتن » گم شید..گم شید..» نمی دانم دلگرم جمعیت بودم ..یا دلم قرص چیز دیگری بود..سرش فریاد زدم که «حق نداری به مردم فحش بدی » و جمعیت شروع کرد به فریاد کشیدن و هو کردن و ماشین ها بوق زدن..و لذت نگاه کردن به چشمان گشادش را الان با چیزی عوض نمی کنم….بعد همگی شان با اسپری های توخالی شان چشم و صورت مردم را نشانه گرفتند….اما مهم نبود…با خودم گفتم «یک ساعت دیگر…روزی شبیه عاشورا را خواهیم دید » و فکر می کنم همان شد…هر چه به سمت میدان آزادی نزدیک تر می شدیم…هجومشان خنده دار تر بود..می گویم «خنده دار»..چون واقعن در چشمانشان نه صلابتی بود..نه عزمی…گیجی موج می زد..این را نه برای امیدواری دلم،که به خدا در چشمانشان دیدم…به نزدیکی رودکی که رسیدم…یکی شان -همسن و سال پسر دایی هجده ساله ام-گفت «خانم با ما بیایید «…نمی گویم جا نخوردم یا نترسیدم..ولی خیلی حق به جانب برخورد کردم…یه جورایی می خواستم بگویم «برو به بزرگ ترت بگو بیاد «که بزرگ ترش خودش آمد….من را به یک کوچه کشاندند…شش نفری ریختند سر کیفم…تا داخل دفتر یادداشت هایم را می گشتند..نمی دانم چه چیزی باعث شد امروز هیچ کارتی برای شناسایی در کیف نداشته باشم……چهل دقیقه موبایلم را زیر و رو کردند…و انصافن خنگ بازی در آوردند…اگر در آلبوم عکس های من می رفتند…نه تنها کلی عکس از تجمع امروز می دیدند.بلکه کلی لذت می بردند از عکس های نداو سهراب ..تا موسوی و کروبی و …..از دو حال خارج نبود..یا آقایی که موبایلم راچک می کرد…آدم خوبی بود..یا بلد نبود چطور عکس هایم رو ببیند (احتمال دومی را بیشتر می دهم )…ولی آن پسر..(کاش بار دیگری ببینمش )..می رفت و می آمد .می گفت «ببریمش دیگه..سوار ماشینش کنیم….» ..من می گفتم» آخه شما به چه حقی کیف و موبایل شخصی من رو دارید می گردید؟» می گفتند » شما رو چهره زن های ما تشخیص دادند که لیدر بودید از میدون انقلاب تا اینجا» من واقعن جلوی خنده ام را گرفتم آن لحظه…اگر شما هم تلفظ «چهره زن » را از دهانشان می شنیدید واقعن می خندیدید…کار رسید به اینجا که» شما چون کارت شناسایی ندارید باید بیایید تا احراز هویت شوید.».نفهمیدم چی شد …ولی مردمی که در آن کوچه شروع کردند به شعار دادن و جمعیتی که نمی دانم از کجا سر و کله اش پیدا شداطراف من را در یک لحظه خالی کرد…فقط سریع کیف و موبایلم را برداشتم ….حتی یکی شان ازمن عذر خواهی کرد ( حالا قبول کنید ..گیجی و ترس و ماتیشان را لطفن )….خب..من هم دور شدم از آن صحنه…به نزدیکی های یادگار که رسیدیم… پسر بچه ی کوچکی (از جمله میلیون ها کودک کار این سرزمین ) یک ترازو گذاشته بود جلویش و در خودش جمع شده بود…هر کسی از جلویش رد می شد ..می گفت » خدا کنه شما برنده شید..» حالا این را برای این می گفت که مردم احساساتی شوند و پولی کف دستش بگذارند یا برای چیز دیگری می گفت کاری ندارم..اما همین گفتنش. جوری بود که می خواستم بغلش کنم…»خدا کنه شما برنده شید..»
من این روزها حس خوشحالی ام را نمی توانم پنهان کنم…نمی توانم از بودن در بین زنانی که با شور فریاد می زدند که «امشب هیچ کس به خانه نمی رود «دل گرم نباشم…
می دانم که امروز خیلی ها مجروح شدند…احتمال می دهم که شهید داشته باشیم در این روز..آمار بازداشتی ها هم یحتمل نباید کم باشد…اما اینکه سدی جلوی این موج را دیگر نمی گیرد..شاید تنها تسکین دردهایمان باشد

روایت مهدی خزعلی از ۱۰ اسفند: مردم برای کتک خوردن آمده بودند

2011/03/02

چکیده :. مردم باتوم می‌خوردند ولی عکس‌العملی نشان نمی‌دادند. مردم فقط برای کتک‌خوردن آمده بودند. امروز روز صدای پای ساکت مردم بود. می‌خواهم بگویم که، ای مردم، صدای پای ساکت شما به گوش همه، حتی به گوش بسیجی‌‌ها هم خواهد رسید. بزرگترین فریاد ما، جسم کبود ما و سر شکسته ماست. بدن گلوله خورده کشته‌شدگان ماست، افرادی که در زندان‌ها داریم، فریاد ماست. این‌ها بزرگترین فریاد ماست و همین کافی…

 

دکتر مهدی خزعلی، پزشک و تحلیل‌گر سیاسی در زمانی که مشاهدات خود از ناآرامی‌های تهران در روز ۱۰ اسفند ۱۳۸۹، را برای دویچه وله شرح می‌داد (ساعت ده و نیم شب به وقت تهران)، به گفته‌ی خودش هنوز ناآرامی‌ها و درگیری‌های پراکنده به ویژه در میدان آزادی تهران ادامه داشت.

آقای خزعلی ادامه داد: «ظاهرا از صبح امروز، نیروهای ضدشورش آماده‌باش بودند. این نیروها از صبح در تقاطع‌های اصلی و خیابان‌های حساس مستقر بودند. از ساعت ۵ به بعد نیروهای یگان ‌ویژه و نیروهای بسیجی، خیابان آزادی، انقلاب، محور بلوار کشاورز و میدان هفت ‌تیر را کاملا پوشش دادند و مانع هرگونه تجمعی ‌شدند. منتهی از ساعت ۶ بعد از ظهر به بعد که هوا رو به تاریک شدن رفت، جمعیت به‌صورت راه‌پیمایی آرام و ساکت به‌‌سمت میدان آزادی حرکت کرد. پیاده‌روها کاملا پر بود. در ساعت ۷ شب هیچ مغازه‌ای در مسیر منتهی به میدان آزادی باز نبود. مردم با هم شوخی می‌کردند که همه برای خرید عید بیرون آمده‌ایم. در تقاطع‌های مختلف مثل تقاطع جمالزاده یا تقاطع اسکندری درگیری شد که با فشار باتوم و زدن مردم، راهپیمایان را به داخل فرعی‌ها هدایت می‌کردند.»

دکتر مهدی خزعلی از شنیدن صدای تیراندازی در ناآرامی‌ها ۱۰ اسفند خبر داد گفت: «چندین‌بار صدای تیراندازی شنیدیم. در چهارراه ولی‌عصر، در جمالزاده و هم در میدان ولی‌عصر، صدای تیراندازی شنیدیم. هنوز هم درگیری به‌صورت پراکنده ادامه دارد. الان هم که با هم صحبت می‌کنیم (ساعت ۱۰:۳۰ شب به وقت تهران) طرف میدان آزادی و بالای میدان درگیری‌ها ادامه دارد. امروز دستگیری هم خیلی زیاد بود. بعضی‌جاها یک‌دفعه حمله می‌کردند و ۲۰ تا ۳۰ نفر را می‌ریختند در مینی‌بوس. این‌ها چیزهایی است که در خیابان آزادی و خیابان انقلاب دیدم. البته دور کاملی هم تا میدان هفت‌تیر زدم.»

دکتر خزعلی از «صحنه‌های جالبی» که امروز در راهپیمایی شاهدش بود برای دویچه وله تعیف کرد. او گفت: «در خیابان آزادی صحنه جالبی به‌وجود آمد. یک پیرزن چادری با قدی کوتاه که شاید ۷۰ سال سن داشت در خیابان آزادی حرکت می‌کرد و مرتب رو به نیروهای ضدشورش می‌گفت، «خجالت بکشید، حیا کنید و…». سر تقاطع اسکندری این پیرزن را زدند. مردم اعتراض کردند. دور این پیرزن را گرفتند. پیرزن پوست و استخوان بود. من هم برای این‌‌که به این پیرزن لطمه نخورد جلو رفتم. به یکی از این بسیجی‌ها که سنی از او گذشته بود گفتم این رفتار درست نیست، این پیرزن جای مادربزرگ شماست. بسیجی جلو آمد و من را شناخت. بعد از این که یک ساعت با هم صحبت کردیم به من گفت، «تو سوژه خیلی خوبی برای بازداشت بودی. تو را می‌گرفتیم و می‌گفتیم فلانی را هم در اغتشاشات گرفتیم». گفتم فکر نمی‌کنید به اندازه کافی سوژه دارید و این سوژه به ضررتان خواهد بود. گفتم تا کی می‌خواهید دنبال چنین سوژه‌هایی بگردید که، فلانی و فلانی را گرفتیم. گفتم، حالا فرض کنید که من را بگیرید، بعد آیا من نخواهم گفت چه دیدم؟ چرا متعرض من شدید؟ معترض من شده‌اید برای دفاع از یک پیرزن چادری محجبه‌».

این نویسنده منتقد دولت از ویژگی راه‌پیمایی ۱۰ اسفند و فرق آن با راهپیمایی ۱ اسفند و ۲۵ بهمن ۱۳۸۹ می‌گوید: «امروز آرامش کامل بود. هیچ کس شعار نمی‌داد. فقط حرکت بود. حرکت امروز، حرکتی آرام و بدون شعار. مردم باتوم می‌خوردند ولی عکس‌العملی نشان نمی‌دادند. مردم فقط برای کتک‌خوردن آمده بودند. امروز روز صدای پای ساکت مردم بود. می‌خواهم بگویم که، ای مردم، صدای پای ساکت شما به گوش همه، حتی به گوش بسیجی‌‌ها هم خواهد رسید. بزرگترین فریاد ما، جسم کبود ما و سر شکسته ماست. بدن گلوله خورده کشته‌شدگان ماست، افرادی که در زندان‌ها داریم، فریاد ماست. این‌ها بزرگترین فریاد ماست و همین کافی است.»

آقای خزعلی معتقد است راهپیمایی ۱۰ اسفند برای حکومت ایران «پیامی» دارد. او می‌گوید «راهپیمایی امروز این پیام را به آقایان داشت که مسیر را اشتباه می‌روید. همان آقایانی که به لیبی و مصر و تونس نصیحت می‌کنند که “حرف مردم‌تان را بشنوید”، قبل از این که کنترل از دست همه خارج شود، صدای پای ساکت مردم را بشنوید. از جایی به بعد از دست همه منتقدین معتقد به نظام هم خارج می‌شود. آن‌موقع کار دست کسانی می‌افتد که کف خواسته‌هایشان بسیار بالاتر است.»