Posts Tagged ‘هنرمندان’

این روزها از هنر بارکشی می خواهند- ابراهیم حاتمی کیا

2011/09/12

این متن مصاحبه ای است در آخرین شماره شهروند امروز با ابراهیم حاتمی کیا فیلمساز برجسته ایرانی. درددل هایش شنیدنی است.

آخرین فیلم شما «گزارش یک جشن» دو سال بعد از انتخابات آماده شد، حالا هفت ماهی از جشنواره فیلم فجر می­گذرد، اما همچنان تکلیف اکران عمومی فیلم شما روشن نیست.مگر چه اتفاقی در ایران افتاده که حاتمی­کیا و فیلم­اش به حاشیه رانده شده اند؟ اتفاق خاصی در ایران افتاده است؟
یک سکانس قشنگ در فیلم گوزنهای کیمیایی هست که بهروز وثوقی برای زدن کسی که می دونه زورش بهش نمیرسه، میاد التماس می کنه که اون بابا اجازه بده که چند تا چک از بهروز بخوره تا دل نامزدش خنک بشه، و اون بابا هم مردی می کنه و اجازه میده. الان حکایت ما با این آقایون از همین جنسه. یه وقتی با خواهش و همدردی می گفتن کوتاه بیا و کوتاه کن، ولی الان باهات دست میدن، بغلت می کنن و تو گوش ات هم نجوا می کنن که خیالت از این فیلم راحت، برو سراغ کار بعدی، ولی از در که میزنی بیرون، دیگه اعتباری توی کار نیست. بعضی وقتا دلم براشون می سوزه. مگه این میز تاریخ اعتبارش چند وقته. یه روز برای اکران «به رنگ ارغوان» تو شیپورشون دم میدن که ما اومدیم موانع رو برداریم، ولی هنوز پژواک صداشون نخوابیده، بعدی رو معلق کردن. من ایمان دارم این فیلم یه روزی اکران می شه. یه روزی از شبکه های تلویزیون همین مملکت پخش خواهد شد. فقط نمی فهمم این تیزی شمشیر که همیشه رو گردنمونه، چه لذتی برای این آقایون داره.

 

تا امروز برای اکران این فیلم مذاکراتی هم داشته اید؟
عالی ترین مقام سینمایی کشور کیه. آقای شمقدری. خب من غروب بیست و دوم خرداد دفترشون رفتم. شمقدری و من بالای بیست ساله که همدیگر رو می شناسیم و به هم احترام میذاریم. ما حدود همو می فهمیم. می دونم که اون برای اکران» گزارش» تحت فشاره، ولی ایشون برای دیگران نجابت می کنه، همه چیزو گردن می گیره. بهش گفتم که من تو این وزارتخونه غریبم. خیرخواه کم دارم.عیبی هم نمی بینم، خدا اونقدر عمر داده که بالاپایین رفتن خیلی ها رو پشت همین میز ببینم.اینم می گذره. بهر حال ایشون صلاح دیدند که زخمه ای به فیلم بیفته. ما هم گفتیم چشم. قبول کردم. دست دادم و اومدم خیابون. تو مسیر خونه به میدون ولیعصر رسیدم. شلوغ بود. یه گوشه وایستادم و از زیر کلاه کاسکتم شروع کردم به تماشای اون غروب غم انگیز.

 

یعنی معاون سينمايي وزارت ارشاد برای اکران «گزارش يك جشن»با شما هم­دل هستند؟
من توقع همدلی ندارم، ولی احترام متقابل همیشه بوده و هست. برای همین قبل از اکران جشنواره، ایشون رو دعوت کردم فیلم رو ببینند که اگه مشکلمون قابل حله که حلش کنم و اگه اختلاف بنیادیه دیگه برای جشنواره فکر نکنیم. آمدند و دیدند و چند نکته در موضع یه همکار سینمایی گفتند که اتفاقأ مفید هم بود، ولی یک فریم نگاه حذفی نداشتند.

 

منظورتان اين است كه حالا نهادي فراتر از آقای شمقدری و معاونت سینمایی با اکران «گزارش يك جشن»مشکل دارد؟اين در حالي است كه در مورد اغلب فيلم­ها اين معاونت سينمايي است كه به عنوان عامل بازدارنده عمل مي­كند، اما انگار شما با مرزها و موانع نامرئي سروكار داريد؟
ظاهرأ مشکل پیش آمده برای» گزارش یه جشن » مثل داستان خود فیلم «گزارش یک جشن» شده و به نظر میاد که آینه رو درست گرفتم.

و شما به اين شرايط تن مي­دهيد؟ به نظرتان مانعي نامرئي و فراقانوني برای سینما خطرناك نيست؟
این نیروها کشف تازه ای نیست. منتهی شدت و ضعفش بر اساس قد و قواره افرادی که مسئولیت می گیرند تعریف می شه. حکایت ما شبیه بچه هامونه که تازه قد کشیدن. یه وقتی یادمون میره و ازشون انتظاری بزرگتر از سن شون داریم. من فیلمسازم. عضو هیچ کلوپ و حزبی هم نیستم. من با هزار خون دل فیلم می سازم که دردم رو با مخاطب تقسیم کنم. این شوق تو ذات هر هنرمندیه. من دیوانه نیستم که با کلی قرض و وام فیلم بسازم که بره تو سیاهچال. وقتی می خوام فیلم بسازم، فکر می کنم چیزی که می خوام بگم در اندازه تحمل این دم و دستگاه هست، ولی وقتی این بساط پیش میاد، گیج می زنم. مثل مرغ سربریده بال بال می زنم. نمی دانم این حال ما چه لذتی برای تماشا داره. می پرسید چرا به این شرایط تن می دهم. تن ندادن برای من یعنی هر فیلمی نساختن. یعنی بر اساس قواره هایی که می فهمم فیلم بسازم. من سه سال از ساخت آخرین فیلمم که دعوت بود می گذره. حقوق بگیر هیچ دم و تشکیلاتی هم نیستم.نمی دونم تو این دم و دستگاه پر از تعهد ممیزی کسی هست که رصد کنه. اینها حتی جایزه ای که تو جشنواره هزار بار تو بوقش می کنن هم یادشون میره که باید به برنده بدن.

 

گاهي وقت­ها وقتي فیلمي مجوز اكران در ايران را دريافت نمي­كند، كارگردان و تهيه­كننده سراغ راههای دیگری می روند، فيلم را آن سوي آب اكران مي­كنند يا در فضاهای مجازی و از مجراي ديگري عرضه مي­كنند. چنین تصمیمی ندارید؟
نه کار من نیست. از من برنمیاد. یعنی حاضر نیستم به این بازی تن بدم. اون جاها جای من نیست. من اگه قهر هم بکنم، شاید برم زیرزمین و انباری خونه، ولی دوست ندارم سر از خونه غریبه دربیارم.

 

یعنی ماندن پشت خط ممیزی راهکار بهتری است ؟
اینم عادت می شه. مگه «ارغوان» پنج سال حبس نبود. البته من هنوز برای «گزارش» ناامید نیستم.

 

اگراین معطل ماندن تداوم داشته باشد، باز هم فکر می کنید نسبت «ابراهیم حاتمی کیا» با ممیزی با همین میزان صبر همراه است، یعنی تغییر نمی کند؟
نمی دونم. بالاخره آدمم. ولی الانی که حرف می زنم، هنوز امید دارم. برای من دستگاه ممیزی همه نظام نیست. «ارغوان» و «گزارش» هم همه حاتمی کیا نیست. درسته که این گربه بی وفاست، ولی من پامو از این نقشه اونور نمی ذارم. وقتی این بحث میاد وسط، دیگه برام خاتمی و احمدی نژاد و رفسنجانی مطرح نیست. یه مفهوم خیلی بزرگتره که اگه اون تَرک برداره، دیگه عزت نفسی برام نمی مونه که بخوام چیزی بگم. نمی خوام این نسخه رو برای بقیه بپیچم. این نسخه برای خودمه.

یعنی ترجیح می دهید زمان بگذرد مرزهای ممیزی تغییر کند و با شما برای نمایش این فیلم کنار بیایند.
برای من انتخاب فقط این دو راه نیست که مجبور باشم یا صبر کنم و یا برم. نمی دونم چیکار باید بکنم. فقط می فهمم که حاضر هم نیستم به هر قیمتی تن بدم. من به این مُمَیّزان شریف مژده میدم که وقتی این بلا رو سر یه فیلمسازی که نسبت خودش با اثر نزدیکه میارن، عملأ آینده ش دستخوش احوالاتی می شه. وقتی فیلم آماده نمایش رو اجازه نمایش ندن، یعنی چرخه خلقت شو ناقص کردن. نمی شه بی اعتنا به این جنین، سقطش کنیم و بریم سراغ بعدی. الان مدتیه که دست و دلم به کار نمیره. اصلأ نمی تونم سمت فیلم «چمران» برم. حالم خرابه. با اینکه خیلی محتاجم که بگم صدا، دوربین، حرکت. اینهم از برکات بی توجهی علمای ممیز! گمونم، بود و نبود ما تا وقتی قیمت داره که توی دیگ اونا بجوشیم.

 

اشاره کردید به رابطه حاتمی کیا با سیستم و نظام سیاسی. به نظر می رسد نسبت شما هم با چیزی که «سیستم» تعیبرش می­کنید، به مرور تغییر کرده است. در فیلم «روبان قرمز» قهرمان شما آن وسط داد می­زند و می­گوید: «من از این­جا نمی رم، این زمین زمینِ پدرمه، این خونه هم خونهِ منه.» و حالا بعد از گذشت یک دهه در «گزارش یک جشن» در سکانسی مشابه «رضا کیانیان» رو به جوان­هایی که توی خیابان آمده­اند، می­گوید: «از این خراب شده بوی رستگاری نمی آد.» خوب این نسبت تغییر نکرده است؟
اینم نکته ایه. تا حالا بهش فکر نکردم، ولی به نظر میاد شما دارین حرفها رو کولاژ می کنید.اون جمله که اینجا زمین پدریمه، از زبون دختریه که می خوان به بهانه آلوده بودن زمینش به مین، اونو از خونه اش بیرون کنن، ولی تو «گزارش» کیانیان به عنوان مامور انتظامی اشاره به کارخونه ای داره که تبدیل به موسسه ازدواج شده. نمی دونم درسته اینا رو کنار هم بذاریم و نتیجه بگیریم. البته من انکار نمی کنم که به نسبت سن و سال و تجربه و هزار چیز دیگه ای که نمی دونم و نمی فهمم، در حال تغییر و تحولم. من غیر از قبله ای که می دونم سمتش کعبه است و بوی تربتی که بوی کربلا یادم می افته، به خیلی چیزا شناور شدم. اشکالی هم نمی بینم.

 

پیش­تر گفتید که نسبت شما با نظام مستقر متفاوت است با نسبت کارگردانی که فیلم­اش را در صورت توقیف آن سوی آب اکران می­کند، می­توانید تعریفی از مشخصه هایی این تفاوت و «خودی بودن» خودتان بدهید؟
یه وقتی خودی و غیر خودی از جبهه شروع می شد. یه عده اینطرف خط بودند که شجره شون ایرونی بود بهشون می گفتند خودی، یه عده وارد سرزمین مون شده بودند که بهش می گفتن دشمن. اینی که می گم مال وقتیه که عراق رسیده بود به چند کیلومتری اهواز. حالا بالای سی سال می گذره و زاویه تعریف روز بروز تنگ تر شده. حالا دیگه رسیده به خونه هامون.

 

یعنی «خودی­بودن» این روزها بار معنایی بدی برای شما دارد؟
این تنها چاقویی که ثابت کرده دسته خودشم می تونه ببره.

 

شما می گویید زبان سینمای شما زبان رسمی نظام نیست و حالا اصرار دارید از لفظ «خودی»هم فاصله بگیرید. اما از سوی دیگر می­گویید در مقابل توقیف فیلم­هایتان باز هم پشت مرز ممیزی می­مانید یا دنبال گفت­وگو می­گردید، تفاوت شما با کارگردانی که راه سومی را در پیش می­گیرد، کجاست؟به هر حال ماجرای «موج مرده»، «به رنگ ارغوان»و حالا هم «گزارش یک جشن»…این نزدیک بودن و ماندن در چارچوب­ها چه تفاوتی برای شما به ارمغان آورده است؟
سال 68 با یه هیئت سینمایی رفتیم جشنواره «پزارو» ی ایتالیا. همسفرام عیاری و گلمکانی و ابراهیمی فر و پرتویی و شجاع نوری و خیلی های دیگه بودند. خب هر کدوم یه فیلمی زیربغل زده بودیم. منم فیلم «دیده بان » رو داشتم.طبیعی بود که شکل سوالها از جنس فیلمهامون بود.سوالهایی که از من می شد در باره شهید و بسیج و جنگ و امام حسین و… بود. همونجا فهمیدم که من حمّال امانتی ام که با بقیه همکارام فرق می کنه. من یه وقتی شهره بودم به کسی که از جبهه وارد سینما شده، و واقعأ هم همینطوره. اون وقتا برنامه ریزی این بود که شهید بشیم. منتهی چون طبع ام با تفنگ جور نبود دوربین دست گرفتم و نوبت به ما نرسید. من جوونیم آموخته جایی که وقتی هزاردویست کیلومترش با عراق درگیر شد، نگفت این ربطی به من بچه پامنار نداره و ارتش باید بجنگه. نگفت این بازی قدرتهای بزرگه که می خوان زرادخونه هامون خالی بشه. نگفت این جنگ سر نفت خامه، چرا ما بسوزیم. خب من بچه فیلمسازِ آماتور رفتم جنوب، اون یکی همشهریِ فیلمسازم رفت شمال. فرقمون چیزی حدود صدوهشتاد درجه است. هنوزم فکر می کنم این نسبت برقراره. شاید اون وقتا از دستشون آتیشی بودم، ولی الان فکر می کنم نه این رفتن فضیلته و نه اون موندن. هر کی نون دلشو خورده. حالا چی شده که منی که قرار بود جونمو برای حفظ نظام بدم، حالا بخاطر اکران کردن و نکردن فیلمم استعفاء بدم. اصلأ مگه می شه استعفاء داد. فیلمهایی که تو این مدت ساختم، همه اش سفر به قله هایی بوده که بهش معتقدم. وقتی «کرخه تا راین» رو می ساختم، سعیدی را خلق کردم که سرسفره خواهر پناهنده اش می شینه و حاضر نیست بین اون و شوهر آلمانیش اختلاف بندازه. از کرخه تاراین محصول 72 برسین به «گزارش یه جشن»سال 89. همیشه نگاهم اصلاح بوده و نه نیش و کنایه و یا رامشگری برای موکت قرمز جشنواره های اونور آب. من روی صحبتم با مردم بوده و هنوزم هست. برای گفتن این حرفها همیشه لب تیغ راه رفتم و هزینه دادم. دیگه این روزها ته جیبم فقط یه چیز مونده، اونم آبرومه که خدا نکنه تو این امتحان رفوزه بشم.

به هر حال یک ساختار قدرتی وجود دارد و به نظرش این حاتمی­کیا نیست که تعیین می کند رابطه و مرزبندی­اش با ساختار کجاست، بلکه اوست که تعیین می­کند این نسبت و مرزبندی کجاست و حاتمی کیا کجا ایستاده است. همان ساختار وقتی «گزارش یک جشن» را می­بیند و آدم­های فیلم حاتمی­کیا را که از یک فضای سربسته به خیابان می­آیند و دوربینی که از یک جایی به بعد تبدیل به دوربین موبایل می شود، شاید احساس کند حاتمی­کیا تعریف تازه ای از خودش با ساختار قدرت ارائه داده. شاید احساس می­کند که حاتمی­کیا دیگر خودی نیست و با ساختار قدرت بیگانه شده است. آن موقع، دیگر این حق را برای حاتمی کیا قائل نمی شود که همچنان از موضع درون سیستمی صحبت کند و به این نتیجه می رسد که ملاک میزان حال افراد است؟
خب این قابل توجه رفقایی باشه که فکر می کنن اگه مثل من کارت سبز داشتن، نونشون تو روغنه. خدا رو شکر دیگه این روزا برای خیلی شون ثابت شد که جایگاه من، جای امنی نیست و بهتره به همون جایی که هستن خوش باشن. فکر می کنم مشکل امثال من اینه که ما درس عافیت طلبی رو پاس نکردیم. یعنی اونوقتایی که ما درس می خوندیم این واحد نبود، اگه بود آقا مرتضا آوینی یادمون می داد. خدا رحمتش کنه، قهر آقا مرتضا برای ما پر از درسه. اون روزای آخری تو مجله سوره از یه عده ممیزان شریف دلخور بود. به تعبیر من قهر بود. آقا مرتضا این قهر رو برد تو تپه های فَکّه. رفت دنبال گمشده های جنگ. کاش این شهامت رو منم داشتم و تو این برزخ گیر نمی کردم. واله تظاهر نمی کنم.نه اون شهامت رو دارم و نه یه جو عقل حسابگر تا اینطوری آقایان رو از خودم نا امید نکنم. من آموخته همین مسیر برزخ ام. و چقدر هم غربت خیزه. کاریش نمی شه کرد. این روزها از هنر بارکشی می خوان. با اسب مسابقه که نمی شه بارکشی کرد. من نمی تونم برای اوقات فراغت این ملت خسته اونارو بخندونم. واله معتقدم که باید مرحم زخماشون باشم، ولی خب دکل دیده بانی رو چه کنم. آخه یه چیزایی رو داریم می بینیم. حتم دارم که این ممیزان شریف هم می دونن که اگه روزی ما رو اونطور که دوست دارن سربراه کنن، ریسمونشون لو میره، اونوقت مجبورن به این مردم جواب بدن که چرا با ما چنین کردند.

 

در شرایطی که همه چیز خط کشی شده، می گویند حاتمی کیا هم یا این ور خط قرار دارد یا آن طرف خط. حتی در حوزه­های دیگر هم بسیاری اعتقادشان را به راه میانه از دست داده­اند. واقعا فکر میکنید همچنان می توانید میانه بمانید؟ به نظرتان مضمون»گزارش یک جشن» حاکی از این نیست که شما هم رفته رفته اعتقادتان را به راه میانه از دست داده­اید؟
قضاوت شما محترم، ولی من این جامعه رو صفحه شطرنج نمی بینم که مجبوری یا اینور باشی یا اونور. اصلأ تاکتیک میانه روی هم نمی فهمم چیه. فقط می دونم که چه خوشمون بیاد چه نیاد همه از یه خونواده ایم. شاید بعضی با این صف بندی غالب که یه شمایلی پیدا کرده، حجت رو تموم بدونن و اعلام برائت کنن، اما من وظیفه ام این نیست. من سعی می کنم درکشون کنم. راستش دلم می سوزه که توی مسجد شانه به شانه شون به نماز میایستم، ولی از مسجد که میایم بیرون حکایت یه چیز دیگه اس. مثل «آژانس شیشه ای» شده که حالا مساحت آژانس شده خیابون. توی اون ایام برزخی موتورمو یه گوشه پارک می کردم و برای اینکه شناخته نشم کلاه کاسکت رو از سرم برنمی داشتم و ساکت میایستادم به تماشا. اینها برای من آشنا هستن. واقعیت اینه که اونها برای نسل من آشنان. اصلأ بخشی از سایه های خودمون هستند. اگه سراغ فیلم «گزارش یه جشن» رفتم، سعی کردم این نگاه رو توضیح بدم.

 

و این شخصیت همچنان در وجود شما فعال است؟
کاملأ. چون فیلمسازم. همیشه این جنگ درونی رو با اون بخش سایه ام داشتم. شاید یه وقتایی به مقتضای شرایط کم و زیاد می شه، ولی هیچوقت به صلح نرسیدم.یه وقت زندانی ام و یه وقتی زندانبان. البته این تازه گی نداره. تاریخ پر از این جابجایی هاست. این سرنوشت همه آرمانخواهان عالمه و واقعأ چقدر جذبه سینمایی داره. چقدر ادبیاته. چقدر هنره. اینهمه نقطه اوج و شکوه توی کدوم اثر هنری این دوران می بینیم. اینجاست که می گم چه ظلمی به آینده کردند. اون ممیزان شریف کاش می فهمیدن دارن چه خیانتی می کنن.این دفترچه خاطرات باید توی همین مملکت و برای همین مردم ثبت می شد. نه کنار کاخ های جشنواره.

یعنی فکر می کنید حاتمی کیا در گذر سال ها با ان بخش از شخصیت خودش کم کم به یک جور تعیین تکلیف نرسیده است؟
منکه تکلیفم با فیلمهایی که ساختم روشنه. دیکته نوشته شده ای که براحتی قابل شناساییه، ولی یه ساده انگاری تو این جمله «تعیین تکلیف» شما خوابیده. تعیین تکلیف یعنی چی. مگه این راه خط پایان داره که بشه ادعا کرد.انقلاب مثل آزمایشگاه هسته ایه و فرزندانش مثل اورانیومیه که وقتی فعال شدن، دیگه به این راحتی خاموش شدنی نیستند، اگر هم خاموش بشن، با سوخته اش هم نمی شه شوخی کرد. به نظرم اونایی که اعلام برائت قطعی می کنن یا از سر رندی تقیه کردند یا اصلأ از اولش قلابی بودند.

 

پس شما همچنان معتقدید دست بگذارید روی التهاب هایی که در جامعه خودتان می بینید و از درون سیستم آنها را نقد کنید؟
بحث از اعتقاد و اراده گذشته. تا وقتی این اورانیوم فعاله، همینه. باور کنین بعضی وقتا حسرت همکارای مینی مالیست وطنی رو می خورم که توی دنیای مجازی شون سیر می کنن. اونا هم اینجا مقربند و هم اونور آب و از همه مهمتر پیش «ممیزان شریف» همه ادوار سیاسی محترمند و بی آزار.

 

اما شاید تاب شنیدن درباره التهابی که دست روی آن گذاشته­اید، وجود نداشته باشد؟
همینطوره. به نظر میاد این تنگنا یه شیب مهندسی شده است، ولی من باورم نمیشه. مگه بلوک شرق جواب داد که اینا دارن دنبالش می کنن. فکر می کنم اینجا بیشتر یه سلیقه حاکمه. یه سلیقه کج.

 

یک موقعی «شهید آوینی» برای شما می نویسد که باید بسیجی بمانی و بسیجی فیلم بسازی.از منظر چارچوب­های کنونی آیا شما همان کارگردان بسیجی هسستید یا خطوط و تعریف تان تغییر کرده­است؟ شما تغییر کرده اید یا ساختارها؟
بسیجی. خطوط. چارچوب. من دیگه خسته ام. این حرفها بمونه برای وقتی که حالی داشته باشم.

Advertisements

ربنای شجریان، یک آواز ایرانی است

2011/08/24

این روزها خیلی ها دلشان برای «ربنا»ی محمدرضا شجریان تنگ می شود، دعایی که نزدیک به سی سال مردم ایران با آن سر سفره افطار می نشستند و روزه خود را می گشودند. اما دو سال است به دلیل موضع گیری های سیاسی و اجتماعی آقای شجریان، پخش «ربنا»ی او را از صدا و سیمای جمهوری اسلامی قطع کرده اند.

یکی از آنان که به تازگی اظهار دلتنگی کرده، غلام کویتی‌پور مداح معروف جبهه های جنگ است که در یادداشتی در مجله «نسل امروز» نوشته است:» محمدرضا شجریان عاشق خداست و هر چه آدمی با ایمان‌تر باشد عمق این عشق را در صدای او بیشتر حس می کند. ربنای ایشان مثل بسیاری از آثار دیگرشان جاودانه است و جزیی از فرهنگ و هنر ما، حالا چه پخش شود و چه نه! اما کاش کمی قرآن بخوانیم و از قرآن یاد بگیریم که انتقادپذیر باشیم و از ظلم تبری بجوییم.»

جالب این است که سایت دولتی «ایران» هم نوشته غلام کویتی پور را منتشر ساخته است.

سایت «خبرآنلاین» نیز نوشته ای ازمحمد مهاجری را با عنوان «کاش شجریان وهابی بود» منتشر کرد که در آن نوشته شده است:» به عادت و علاقه، زیاد رادیو قرآن گوش می دهم.

این رادیو انصافا قرائت های زیبا و لذت بخشی پخش می کند. بخشی از قرائت های ترتیل با صدای قاریان بسیار خوش صدایی است که در کشورهای عرب منطقه به سر می برند و از قضا چند تایی از آنها اهل سعودی و از سلفی ها و وهابی ها هستند. پخش صدای این افراد قابل توجیه است. آنها کلام خدا را قرائت و تلاوت می کنند و چه باک که وهابی باشند.

مهم صوت آنهاست که بر جان می نشیند. دیشب، دم افطار، سر سفره به این فکر بودم که صدای ربنای شجریان دو سال است از سفره افطار جمع شده، لابد به خاطر اینکه او فلان موضع سیاسی را گرفته است. حال آنکه به این مهم توجه نشده که ربنای شجریان، آیات قرآن است، نه حرف او. شاید اگر شجریان وهابی بود، صرفا به خاطر صدای خوشش، گوش جان مردم از آن بی بهره نمی شد، می شد؟»

دوازدهم تیرماه، قبل از ماه رمضان و در مراسم «یادمان محمد نوری» که در تالار وحدت برگزار می شد، فرزاد جمشیدی هم که مجری برنامه های سحری صدا و سیماست، گفته بود:»شجریان را به مردم برگردانید! رمضان بدون شهد شیرین ربنای استاد محمدرضا شجریان لطفی ندارد.» و ازحمید شاه آبادی، معاون هنری وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی که در آن مراسم حضور داشت، خواسته بود با رایزنی هایی که می کند امکان پخش مجدد ربنای شجریان را فراهم سازد.

اما کار پخش مجدد «ربنا» نه تنها در دست معاون وزیر بلکه حتی دست وزیر و رئیس جمهوری هم نیست. صدا و سیما مستقیما از رهبر جمهوری اسلامی فرمان می برد و از قراین چنین برمی آید که مردم ایران حداقل امسال نباید انتظار شنیدن صدای محمد رضا شجریان را از صدا و سیما داشته باشند.

نیلوفر زندیان، مدیر گروه فرهنگ وهنر «رادیو فرهنگ» دراین مورد گفته است:»حدود پانزده دعای ربنا با صدای افراد مختلف تصویب شده و در اختیار شبکه‌ها قرار گرفته است که آنها را پخش می ‌کنیم.»

او به خبرگزاری «ایسنا» گفته است:»ظاهرا آقای شجریان مجوز این کار را داده، اما ما ربناهایی را پخش می ‌کنیم که مورد تصویب باشد.»

بااین همه، بسیاری از ایرانی ها، چه روزه دار باشند و چه نباشند، در غروب آفتاب ماه رمضان، با ربنای شجریان از روز به شب می رسند؛ از رادیو وتلویزیون نشد، با استفاده از پخش صوت. شجریان و ربنایش سال هاست بخشی از فرهنگ این مردم شده اند.

چرا این دعا تا به این حد محبوب مردم است، حتی در میان آنان که باورهای مذهبی شان چندان قوی نیست و روزه هم نمی گیرند؟ برای پاسخ دادن به این سوال، باید «ربنا»ی شجریان را در پنج بخش مورد بررسی قرار داد: اوج و وسعت صدای خواننده و توانایی های تکنیکی او؛ آشنایی کامل به ردیف موسیقی و آواز ایرانی؛ آشنایی کامل به شیوه های قرائت قرآن؛ ارتباط درونی و حسی با پیام «ربنا» و بهره گیری از آن در شیوه بیان؛ و بالاخره محبوبیت هنری و اجتماعی هنرمند.

اول: شجریان «ربنا» را در سال ۱۳۵۸ اجرا کرده است که داستان ضبط و پخش آن را بی اجازه او همه می دانند. او در آن هنگام سی و نه ساله بوده، یعنی بیشترین توانایی جسمی و انگیزه های روحی برای اجرای چنین اثری را داشته است. اجرای این اثر از چنان وسعت موسیقیایی برخوردار است که همه فراز و فرودها و گوشه های مورد نظر خواننده در دستگاه ها و آوازهای انتخاب شده را پوشش می دهد و از نظر اوج، در برخی فرازها تکرار ناشدنی و یگانه است.

معروف است که «راغب مصطفی غلوش» قاری نامدار مصری در سفری به ایران، ربنای شجریان را می شنود و از این کار یک کپی می‌خواهد تا ببیند می ‌تواند آن را بخواند یا نه. شجریان خود در این باره می گوید:»بعد از دو سال دوستم او را مجددا می ‌بیند و این قاری به او می ‌گوید کار من نیست»؛ چرا که خواندن اوجی که در خواندن ربنا هست کار هر خواننده‌ای نیست.

دوم: شجریان تسلطی کم نظیر به ردیف موسیقی اصیل ایرانی و آوازهای آن دارد و از جمله دکتر حسین عمومی، آوازشناس نامدار اصفهانی در مورد او گفته است:»شجریان به خاطر وسعت اطلاعات و معلومات آوازی، شناخت کامل موسیقی، صدای بسیار خوب و حنجره بسیار متناسب، بی تردید بزرگ ترین خواننده ای است که ایران تاکنون به خود دیده است.»

او با این تسلط، «ربنا» را در دستگاه «سه گاه» خوانده وبا مرکب خوانی (مدولاسیون/ راه گردانی) سری به دستگاه ها و آوازهای دیگر ردیف موسیقی ایرانی از جمله آواز «افشاری» و گوشه «عراق / صبا» در آن می زند و با مهارت برمی گردد. خود او در این مورد می گوید:»لحنی که من برای این اثر انتخاب کردم چیزی بین قرائت قرآن و آواز خواندن است. چون کلمات عربی خوانده می ‌شود، باید موسیقی متناسب خودش انتخاب بشود. با اینکه من این لحن را به خوبی بلدم اما نمی ‌خواستم صرفا لحن ربنا قرائت قرآن باشد. می‌خواستم ربنا ایرانی ‌پسند باشد. به عنوان مثال اذان موذن‌زاده ‌اردبیلی بیات ‌ترک است و به همین دلیل مردم این اذان را دوست دارند. من هم مرکب‌خوانی و سه‌گاه را برای ربنا انتخاب کردم که هم در قرائت قرآن از آن استفاده می ‌کنیم هم در آواز تا هم کسی که به عربی و قرآن آشناست لذت ببرد و هم کسی که از آواز ایرانی شناخت دارد.»

سوم: محمد رضا شجریان یک قاری تمام عیار بوده و ازهشت سالگی قرائت قرآن را نزد پدر آموخته، درهیجده سالگی که موسیقی پیشه می کند، در میان قاریان مشهد شهرتی بسزا به هم زده بود. خود او برای من تعریف می کرد که پیش از انقلاب و در سفری برای اجرای کنسرت به ترکیه، وقتی قاری ایرانی مریض می شود و به مسابقه نمی رسد، شجریان به خواهش سفیر در این مسابقه شرکت می کند و مقام دوم جهان را به دست می آورد.

زنده یاد فریدون مشیری نیز در مقاله ای که به سال ۱۳۷۰ در فصلنامه «آوا» در آلمان چاپ شده، می نویسد: «سال ۱۳۵۶ در سفری به خراسان، چنین پیش آمد که شجریان و من از راه هراز عازم مشهد شدیم و قرار بود در گرگان به محمد رضا لطفی و گروهش که می خواستند برنامه ای در مشهد اجرا کنند، بپیوندیم. از تهران که راه افتادیم شجریان رانندگی می کرد و من درکنارش موسیقی می شنیدم. پس از طی مقداری از راه و سخن گفتن از هر دری، شجریان نوار تازه ای را که از مصر خواسته بود و برایش فرستاده بودند، در دستگاه پخش اتومبیل گذاشت تا به اتفاق بشنویم. خوش آوازی به بانگ بلند قرآن همی خواند و پس از قرائت هر آیه فریاد از مرد و زن برمی خواست؛ زیرا که معنای سخن را می فهمیدند. شیوه قرائت او ظاهرا به شیوه الازهر معروف است. وقتی تمام شد، شجریان با همان شیوه، اما شیرین تر و دلنشین تر آیاتی چند خواند. حرکت، سکوت ها و تجوید به اندازه ای زیبا و حیرت آور بود که تنها می توانم بگویم بی نظیر»

چهارم: در کنار توانایی و دانایی، رابطه حسی و عاطفی خواننده با متنی که می خواند، به او این امکان را می دهد که بیان بهتر و کامل تری از آن متن ارائه دهد. چنین رابطه ای را در»ربنا» به آسانی می توان حسن کرد. کافی است دقت شود که او خدای خود را با لفظ «ربنا» در چند جا از این دعا چگونه به خود می خواند؟ یکی در اوج است، دیگری در فرود؛ یکی خواهش و دیگری تمنا: «من از کودکی خواندن قرآن را آموخته بودم و با آن زندگی کرده بودم و تمام وجودم خوانندگی در آن زمینه بود. ازهیجده سالگی به بعد که از خانه پدر بیرون آمدم، راه موسیقی پیش گرفتم در حالی ‌که پیش از آن خواندن قرآن مثل زبان مادری ام بود. از سوی دیگر کارهای مرحوم ذبیحی را شنیده بودم و کارهای قاری‌های بزرگ عرب را شنیده و تمرین کرده بودم و این کار را خوب بلد بودم. در کار ما همه چیز در تکنیک خلاصه نمی‌شود. اگر کارتان را خوب بلد باشید و از روی صداقت کار کنید روی مردم تاثیر خیلی خوبی خواهد گذاشت. احتمالا این موارد روی مردم تاثیر گذاشته است و باعث شده که ربنا جاودانه بشود. زمانی که ربنا را خواندم، برایم حالت مناجات داشت. ارتباطی از ته دل بود. مثل فردی که دم افطار با خدای خودش نجوایی دارد. زمانی که آدم می‌خواهد با خدای خودش حرف بزند با خلوص کامل حرف می‌زند. زمانی که این حال و هوا درست در درون انسان باشد، حتی اگر صحبت هم بکند، قطعا تاثیر خودش را می‌گذارد.»

پنجم: مردم ایران سال هاست محمد رضا شجریان را به عنوان یکی از محبوب ترین هنرمندان خود پذیرفته اند.

محمد رضا شجریان از نگاه دوستدارانش با مردم رو راست بوده و تنهایشان نگذاشته است. و حتی در این راه از منافع اقتصادی بسیاری چشم پوشی کرده است. در این دوسال پس از دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری نیز، او بی آنکه خود را یک فعال سیاسی بداند، در آن سویی ایستاده است که مردم ایستاده اند و در بسیاری موارد از زبان آنان سخن گفته و از خواسته هایشان دفاع کرده است.

محمد رضا شجریان حتی سال ها اجازه نداد بگویند که خواننده «ربنا» اوست تا مبادا برخی فکر کنند او از این نمد کلاهی برای خود دوخته است:»وقتی به اطرافیان و به شکل خصوصی می‌گفتم که این اثر را من خوانده‌ام و بدون اجازه من پخش شده، همه تعجب می‌کردند که چطور من این کار را خوانده‌ام. اما زمانی که دیدم مردم متوجه می‌شوند که من این کار را به این دلیل نخواندم که با شرایط روز خودم را هماهنگ کنم، اعلام کردم که این اثر را من خوانده‌ام.»

محمد رضا شجریان هم در مورد آواز معروف «پر کن پیاله را» با شعر فریدون مشیری و هم در مورد دعای «ربنا» معتقد است که اگر یک بار دیگر آنها را بخواند، به شیوه ای دیگر و بهتر می خواند؛ اما می گوید به احترام مردم این کار را نمی کند:»فکر کردم بهتر است من به عادت مردم احترام بگذارم و به دنبال این نروم که ربنا را دوباره بخوانم، من که از اول دوست نداشتم صدای من این‌طوری پخش بشود، اما زمانی که دیدم مردم با آن ارتباط گرفته‌اند و حال و هوایی با ربنا دارند، فکر کردم بهتر است ربنا به همان شکل اول خود باقی بماند… مردم سی ‌سال است با این ربنا پای سفره افطار می‌نشینند و با آن خاطره دارند. من هرگز به خودم اجازه ندادم که این ربنا را از مردم بگیرم و آن را از آنها دریغ کنم. من کارم را سی و دو سال پیش انجام داده‌ام و آن را به مردم هدیه داده‌ام.»

مجسمه – عبدالحسين مختاباد

2011/06/11
ارشميدس وار كشف كردند كه مجسمه اسبها در ميدان امام ساري توهين به امام، انقلاب و ولايت است!

 

آن لحظه ها كه با دو سه شبنامه و سرود
ميشد بجنگ صاعقه ها رفت
آن لحظه ها «جواني» ما بود .
«شفيعي كدكني»
روزگار غريبيست نازنين!؟ شايد تعبيير زيباي رسول ملا قلي پور آن يار سفر كرده درباره من و نسل من از جمله بهترين تعابير بود «نسل سوخته».
 بله من نسل سوخته اين سرزمينم. من و نسل من نه نوجواني و نه جواني را درك نكرديم. نوجوانيم ( دوران راهنماي و دبيرستان)با نفرت و شعار و خشم «مرگ بر شاه، مرگ بر آمريكا، مرگ بر شوروي و…»گذشت، اندكي كه پا بسن شدم و سبيلي و ريشي تنك بر صورتم نمايان شد( دوران دانشجويي) جنگ بود و جنگ. ومن همراه نسلم فقط مرگ بر همه دنيا و درود بر خود را بآسمان حوالت ميكرديم، ديگر مجالي براي شادي و سرور نبود، بقول سايه:
«در اين زمانه كه در مانده هر كسي از بهر نان شب
ديگر براي عشق و حكايت مجال نيست
عصيان زندگيست.»
بواقع هيچ موقعيتي براي شادي و سرور مهيا نبود، وقتي هرروز و هر شب گوشه گوشه اين خاك بلاخيز از خون جوانان وطن لاله گون ميگشت، وقتي همبازي كودكيهايت با پيكري غرقه بخون به شهرو ديارش باز ميگشت، وقتي همكلاسي دانشگاهت را يا با دست و پاي قطع شده و يا پيكري بيجان ملاقات ميكردي «ديگر براي عشق و حكايت مجالي» متصور نبود.
…اما آن روزهاي تيره و تار بر وطنم ايران با رشادت و از خود گذشتگي همه آحاد مردم بزرگ ايران به صبح اميد مبدل شد، بقول خواجه شيراز:
آنهمه ناز و تنعم كه خزان ميفرمود
عاقبت در قدم باد بهار آخر شد
صبح اميد كه بود معتكف پرده غيب
گو برون آي كه كار شب تار آخر شد
آن پريشاني شبهاي درازو غم دل
همه در سايه گيسوي نگار آخر شد
و… جنگ تمام شد اما نگاه جنگي و انقلابي همچنان همانند سايه اي من و نسلم را تعقيب ميكرد، انگار ما همزاد خشونت و نفرت بوديم، هر گونه صلح انديشي و دوستي و سازش مصادف با تسليم و خيانت و وطن و دين فروشي بود، شادي،خنده، موسيقي و تفريح از مكروهاتي بود كه انجام ندادنش ارجح تر از انجام دادنش بود و…  تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل.
اما اين نسل اكنون صاحب فرزنداني شده است كه ميخواهند شاد و سرزنده بزيند، اما نسل من  از زندگي كردن، بودن و پايكوبي و شاد زيستن با آنان در هراس است. او حتي از در آغوش گرفتن فرزندش در جمع دوستان شرم ميكند، با كابوسي «بوف كور وار» به پوشش و ارتباطات بچه هايش مينگرد…
 و اين نسل با اين رویاها و آرزوهاي نامتجانس با عصر حاضر، شد ميداندار عرصه هاي  سياسي،اجتماعي، علمي،فرهنگي و هنري مملكت بزرگ ايران. او در همه چيز تظاهر ميكند، در مديريت در شعا ئر مذهبي، در فرمان راندن و فرمان بردن، تصميماتش انقلابي و لحظه اي و گذراست، با جهاني در ستيز است، در حاليكه در ساختن و اداره يك شهر و حتي  يك روستا بعينه واله و حيران و درمانده مينمايد، و كوهي از گرفتاري را نصيب مردمان ديار خود نموده،ادعاي ساختن جهاني را دارد:
اسب چوبين بر تراشيدي كه اين اسب منست
گر نه چوبينست اسبت خواجه يك منزل بران
اما همه اينها مقدمه اي بود بر آنچه كه بر شهر من «ساري» در طي هفته گذشته رفته است، «مجسمه هاي ميدان امام» غيب شدند. اولين خبر همين بود و با كمال ناباوري اين مديران همسن و سال من گفتند كه اين مجسمه ها ي كوه پيكر دزديده شدند!؟
 درود بر اين دزدان شجاع كه در روز روشن مناري را ميقاپند و هزاران افسوس بر گزمه ها و مسئولين  غافل …اما بعد داستان بگونه اي ديگر تغيير كرد،گفتند قاضي القضات شهر ( دادستان) دستور برچيدنشانرا را داده است، چه كه او و همفكرانش بعد از حدود نيم قرن از طول عمر اين آثار هنري ( حدود سي و سه سال بعد از انقلاب) «ارشميدس وار» كشف كردند كه وجود اين اسبها در ميدان امام ساري توهين به امام، انقلاب و ولايت است!؟
 از قضا اين جناب قاضي القضات نيز هم نسل منست و همانند همه هم نسلانش او نيز از هنر بيزار ست، از تفريح و شادي متنفر. در ميان انبوه مشكلاتي كه او و سازمانش را احاطه كرده است و زندانهاي شهر ساري از انواع مجرمان بدليل جرايم ريز و درشتشان در حال تركيدن است، وقت عزيز خود را صرف اين كرده كه وجود اين مجسمه ها براي شهر ساري عامل فساد و تباهي است.
با يكي از مسئولان استانداري صحبتي تلفني داشتم علت اين دزدي (ببخشيد جمع آوري) را پرسيدم. او كه سنش به اربعيني نرسيده و از جمله بسيار توفنده و انقلابي مينمايانند خود را، گفنتند: اين مجسمه ها چه نسبتي با انقلاب، امام، شيعه علوي ولايت و… دارند. ديدمش بسيار توفنده است گفتم چه نسبتي ندارند؟ و وجود اين آثار برجسته هنري چه زياني به اين مفاهيم ارزشي زده است!؟
اينان همگي همان نسل سوخته اند كه اينك زمام امور را در دست گرفته اند و همواره با توسل به امر سطحي و شعاري از اصل مسئوليت و تعهد خود شانه خالي ميكنند.
با گشتي گذرا در شهر ساري» مازندران را نمي گويم كه عزيزي در دهه هفتاد گفتند:» محروميت مازندران در زير برگهاي سبزش پنهان شده است»، ميتوان عمق محروميت فرهنگي، هنري، اقتصادي اين شهر را براحتي دريافت. حجم عظيم جوانان تحصيل كرده اما بيكار، در صد بالاي جرم و جنايت، شهري كثيف و بدون داشتن اصول اوليه امكانات شهري و هزاران مشكل ديگر…، اما اينان مشكل را در چند مجسمه بيزبان جستند.
اينجانب بعنوان فرزند شهر مظلوم و بي پناه ساري، و نيز عضو كوچك جامعه فرهنگ و هنر ايران عزيز، تاسف و تالم خود را از اين رفتار غير فرهنگي مسئولان حاضر اعلام و از نمايندگان مردم  ساري در مجلس  و نيز شوراي شهر  مصرانه ميخواهم كه همين نمادهاي اندك هنري و نيز خاطرات نوجواني و جواني من و نسل مرا پاك نكنند. و از مردم شريف ساري نيز تقاضا دارم با اعتراض جدي به مسئولان به آنان گوشزد نمايند كه برداشتن نمادها و نيز آثار هنري يك شهر تنها با موافقت و نيز مشورت مردم آن شهر يا نمايندگان آنان و نيز نخبگان فرهنگي و هنري ميسور است، نه با دستور قاضي القضات،سياستمداران و صاحبان قدرت.
نسل من!
چشمها را بايد شست
جوري ديگر بايد ديد…

محمد رسول‌اف برنده جایزه بهترین کارگردان بخش نوعی نگاه جشنواره کن

2011/05/22

به گزارش بی بی سی فارسی، فیلم به امید دیدار ساخته محمد رسول‌اف که در بخش نوعی نگاه شصت و چهارمین دوره جشنواره کن شرکت داشت، موفق شد جایزه بهترین کارگردان بخش نوعی نگاه و جایزه ویژه فرانسوا شاله را به عنوان بهترین فیلم دریافت کند.

آقای رسول‌اف خود در مراسم اهدای جایزه غایب بود، اما همسرش به جای او این جایزه را دریافت کرد.

اگر چه گفته شد که او اجازه خروج از کشور را دارد، اما به گفته توزیع کننده فیلم، آقای رسول‌اف برای سفر به کن نیاز به دریافت «مجوز‌های دیگر» داشت و نتوانست به کن برود.

فیلم به امید دیدار را محمد رسول‌اف، در سکوت خبری، با مجوز وزارت ارشاد در تهران ساخت و به جشنواره کن فرستاد که در آخرین لحظات، در بخش نوعی نگاه جشنواره پذیرفته شد.

این فیلم داستان زن وکیلی است که باردار است و پرونده‌های وکالتش از او گرفته شده است. شوهرش نیز از کار اصلی‌اش یعنی روزنامه‌نگاری بازمانده و برای کار در پروژه‌ای عمرانی به جنوب سفر کرده است اما مخفیانه به نوشتن مقاله ادامه می‌دهد و برای همین منظور تحت تعقیب قرار می‌گیرد.

زن فضای کشور را غم‌انگیز و مثل زندان احساس می‌کند و راهی جز ترک آن برای خود نمی‌بیند.

بیشتر فیلم در فضاهای کم نور و تیره داخلی می‌گذرد. در تمام طول فیلم جز صدای آژیر پلیس و صدای هواپیمایی که نمادی از فرار زن از کشور است و برای او آزار دهنده است، موسیقی‌ای شنیده نمی‌شود.

با این که این فیلم با مجوز دولتی ساخته شده است، اما ظاهرا به دلیل تغییراتی که رسول‌اف در فیلمنامه‌ داده، تا کنون وزارت ارشاد پروانه نمایش آن را صادر نکرده است.

جایزه فرانسوا شاله

پیشتر جایزه ویژه فرانسوا شاله به عنوان بهترین فیلم نیز به فیلم آقای رسول‌اف داده شد.

این جایزه که از بیست سال قبل و به یاد فرانسوا شاله منتقد فیلم سرشناس فرانسوی بنیان نهاده شد، همه ساله به بهترین فیلم بخش نوعی نگاه جشنواره کن تعلق می گیرد.

پیش از این بهمن قبادی دو بار در سال های ۲۰۰۲ و ۲۰۰۹ این جایزه را به خاطر فیلم های آوازهای سرزمین مادری‌ام و گربه‌های ایرانی دریافت کرده بود.

محمد رسول‌اف در اسفندماه ۱۳۸۸ به اتهام ساخت فیلمی درباره اعتراض‌های خیابانی پس انتخابات ریاست جمهوری همراه با جعفر پناهی دستگیر شد که هر دو به تحمل شش سال حبس قطعی محکوم شدند.

جزیره آهنی، گاگومان و کشتزارهای سپید از دیگر ساخته های محمد رسول اف است.

اعتراض شهرام ناظری به صدا و سیما

2011/03/18

بعد از استاد محمدرضا شجریان، شهرام ناظری دیگر استاد آواز و خواننده و نوازنده ی بزرگ موسیقی سنتی ایران نیز، نسبت به پخش بدون اجازه آثارش از صدا و سیمای جمهوری اسلامی اعتراض کرد.
به گزارش ایسنا، شهرام ناظری که شنبه هفته اخیر در مراسم نکوداشت فرامرز پایور هنرمند عرصه‌ موسیقی در اصفهان سخن می‌گفت با اظهار امیدواری نسبت به این که روزی مثل همه دنیا در ایران هم به فرهنگ اهمیت داده شود، افزود: «برای برگزاری کنسرت با مشکلات زیادی چون سالن کوچک و غیراستاندارد، دوندگی ‌های بسیار و قیمت‌های بالای اجاره سالن‌‌ها روبه‌رو می‌شوم.»
«شوالیه»ی آواز ایران در بخش دیگری از سخنان خود با بیان این‌که صدا و سیما 33 سال است آثار او را بدون اجازه او پخش می‌کند و به نوعی حقوق او را ضایع می‌کند، خاطرنشان کرد: «در این 33 سال از هیچ‌گونه حمایت و امکانات بهره نگرفتیم و درعوض برای انجام هر کاری با مشکلات فراوان روبه‌رو بودیم.»
گفتنی است سال گذشته نیز محمد‌رضا شجریان استاد بزرگ آواز ایران با ارسال نامه‌ای به رییس صدا و سیمای جمهوری اسلامی نسبت به پخش آثارش از شبکه‌های مختلف تلویزیونی و رادیویی این سازمان اعتراض کرده بود.

در این نامه آمده بود: «این‌جانب در سال 1374 نیز اعلام کردم راضی به پخش آثار خود از صدا و سیما نیستم. مجددا تقاضای خود را تکرار کرده و تاکید می‌کنم آن سازمان هیچ نقشی در تهیه این آثار نداشته و شایسته است به حکم شرع و قانون، سریعا کلیه واحدهای آن سازمان از پخش صدا و آثار من خودداری کنند.»