Posts Tagged ‘نوشابه امیری’

به بچه بسیجی ها – نوشابه امیری

2011/03/02

مبارزه مردم ایران به نتیجه خواهدرسید. در این پیروزی هیچ شکی نیست. دیر و زود دارد، سوخت و سوز ندارد. اما از همین امروز باید به مردمانی بیاندیشیم که اگرچه در این نبرد، آبدیده خواهند شد لیک زخم هایی خواهند داشت بس کاری که تا ابد بر پیکره میهن ما خواهد ماند. زخم هایی که نه تنها مخالفان حکومت که همراهان حکومت نیز آن را با خود تا خلوت ترین گوشه های ذهن و روح شان خواهند برد. و در این میان یکی از بدترین زخم ها را، نوجوانان ریش درنیامده میهن مان تجربه خواهند کرد که با چفیه ای بر گردن و چماقی در دست، به میانه شان آورده اند تا دست به روی مادران و خواهران شان بالا برند و هراس و خشونت را همزمان بیازمایند. خطابم به اینان است و در این مقال دلنگرانیم بابت آنان. بچه بسیجی ها.

کسی از تهران روی خط است؛ می نویسد: جنگ و گریز بود. با دختر و پسر جوانم دست در دست می دویدیم؛ سینه به سینه شدیم با یک بسیجی چهارده پانزده ساله. چماق را بالا برده بود واز ته دل داد می کشید. انگار بچه خودم بود. رنگ به رو نداشت. گفتم:پسرم چرا می زنی؟ چه کسی را می زنی؟ دستش را پایین آورد؛ لحظه ای به من نگاه کرد و ناگهان ترس عالم ریخت به صورتش. می دانم آن لحظه مادرش را می خواست. بعد پاگذاشت به فرار. دنبالش رفتم که بگویم نترس. او اما می دوید و فریاد می زد. ما ایستادیم. او رسید به جمعی از ماموران که از رو به رو می آمدند. با ماسک و باطوم. پسرک بین ما بود و ماموران؛ دوید به سمت آنان. خودش را انداخت بغل یکی از ماموران. گریه می کرد و داد می زد:من بسیجی هستم. من بسیجی هستم.

لرزش دست او را که روی خط است از راه دور حس می کنم؛ و لرزش دل خودم را. با فرزندان ما چه می کنند؟ اینان که فرزندان ایران را در دو سو قرار داده و گوشت دم توپ شان کرده اند، چگونه موجوداتی هستند؟ همزادان طالبان نیستند که از میان جوامع فقیر اسلامی، سربازان کوچکی می گیرند برای بستن دینامیت به آنان و روانه کردن شان به میان جمع های دیگر انسانی؟ بچه های کوچکی که به دقت انتخاب می شوند؛ نه از آن رو که ویژگی خاصی دارند، باهوشند، شجاع اند،… نه؛ از آن رو که فقیرند، به خانواده های پر جمعیتی تعلق دارندکه هر فرزند، یک دهان است نه بیش. دهانی که نمی شود پر کرد. خانواده هایی که می شود از آنان به راحتی  پسرک ۱۲ ساله ای را خرید به قیمت یک ماه نان برای تبدیل به یک «انتحاری»؛ همان طور که دخترکی ۹ ساله را برای جلا بخشی به شب یک شیخ.

این بچه ها را بعداز جدایی از خانواده به نقاطی دور افتاده می برند؛ در تک افتادگی، روزهای اول آنان را باغذاهای لذیذ پر می کنند:شکلات، بستنی، پفک و… و سپس ذره ذره آموزش به اصطلاح اصول دینی. و بدینگونه بر تخته سفید ذهن این کودکان، مشق مرگ می نویسند؛ در همان حال که جسم شان را پروار می کنند برای صدپاره شدن.

در یکی از فیلم هایی که به صورت مخفیانه از این بچه ها تهیه شده، به وضوح دیده می شود که پس از گذشت چند ماه، دیگر چشمان آنان شیشه ای شده. هیچ حسی در آن هویدا نیست. درست همان نقطه ای که می توان به آنان مواد منفجره بست؛ یا راهی شان کردبرای جنگیدن با «کفار». با کلید بهشت بر گردن.

داستان بچه بسیجی های تحت لوای حکومت اسلامی هم داستانی مشابه است. وعده ها البته بیشترست از «سیر»شدن تضمینی؛ رفتن به دانشگاه، شغل خوب، وفراتر از همه اینها دادن حس دروغین برتری، قدرتمندی، زدن بر سر آنان که به هر دلیل در برابر شان کم می آوری،….  به نام دین، به نام اسلام، به نام خدا.

باور ندارم که در میان بچه بسیجی ها، حتی یک نفر باشد که از سر آگاهی و اعتقاد چماق را بالا ببرد. کدام آگاهی؟ کدام اعتقاد؟ باور ندارم پسرکی پانزده ساله اصولا فرصت آن را داشته باشد که بداند ذوب شدن در ولی فقیه چیست و  چرا باید برای حفظ حکومت روحانیونی از جنس مصباح و جنتی و خامنه ای و مکلاهایی چون احمدی نژاد و مشایی و نظامیانی چون نقدی و رادان جان داد؛ همان گونه که برعکس آن نیز قابل قبول نیست. باور ندارم.

و این همه از آن رو بگفتم که در این وانفسا، حواس مان به بچه بسیجی های میهن مان هم باشد؛ نمی دانم آنها هم این نوشته را خواهند دیدیا نه اما از همه آنان که در این باور با من همدلند تقاضا می کنم این روی جامعه ما را نیز ببینند؛ چه آنان که از این بچه ها چماق می خورند و چه آنان که دست شان به جایی بندست و هنوز اندک شرافتی برایشان باقی مانده ست که نگذارند فرزندان میهن ما این چنین دسته دسته به قربانگاه قدرت طلبی جمعی معدود روند؛ جمعی که برای ماندن، سرباز کوچک انتحاری می خرند؛ در همان حال که جمعی دیگرشان دختران مارا به فحشا به خانه شیوخ می فرستند و مواد مخدر را، کیلو کیلو، با تضمین وارد کشور می کنند.

توام بگو نواره – نوشابه امیری

2011/02/27

نمی دانم حیدر مصلحی، و آن به اصطلاح مجری تلویزیونی در سال های انقلاب کجا بودند اما می دانم مردمانی که آن دوران را به خوبی به یاد دارند با دیدن مصاحبه وزیر اطلاعات دولت کودتا، هم بسیار «مشعوف» شدند که دشمنان میهن ازین قماش آفریده شده اند و هم یادی کردند از ارتشبد ازهاری، از آخرین نخست وزیران شاه، که در اوج اعتراضات مردمی و الله اکبرگفتن های شامگاهی، در برنامه مشابهی در تلویزیون گفت: اینها نوارست.

مردمان هم فردای آن روز در پاسخ فریاد زدند:ازهاری بیچاره! بازم بگو نواره؛ نوار که پانداره.

همان گونه که دیشب، نسل دیگری از ایرانیان به فریاد گفتند: مصلحی بیچاره/خرید که ترس نداره.

روز ۵ شنبه وقتی خبرها، حکایت از نظامی شدن چهره کشورداشت و بعدهم اینکه «امشب قرارست وزیراطلاعات اسناد مهمی در ارتباط با توطئه هاافشا کند» راستش دلم هری ریخت.البته که می دانم و می دانستم توطئه ای در کار نیست و سندی هم نیست ـ که این سخنان نخ نما شده ـ اما همه نگرانیم این بود که از زبان «عمامه دولتی» بشنویم بلایی بر سر موسوی و کروبی آمده است.از همین رو بود که چسبیدم به کامپیوتر و گوش دادم به سخنان «حیدر»ی که می خواست «مصلح»ی باشد و آن مجری که باید نشان می داد بیطرفی در صدا و سیمای کودتا یعنی چه!

چنین بود که تاریخ به صورت مضحک آن تکرار شد؛ به زبان وزیر احمدی نژاد ـ که همان روز پستان به تنور چسبانده بود که دیکتاتور لیبی باید به حرف مردمانش گوش کند ـ شنیدیم مردمانی که در روز ۲۵ بهمن به خیابان ها ریخته، شعار داده، دستگیر شده، مضروب شده و کشته داده بودند «برای خرید به خیابان ها رفته بودند»!

البته می گویند «تره به تخمش میره شاهی به ریشه اش»؛ وزیر احمدی نژاد به خودش نرود به کی برود، اما بحث بر سر این است که: بسیارخب! فرض کنیم ما مردمان ایران باور کردیم که ایرانیان روز ۲۵ بهمن، هزار هزار رفته بودند برای خرید؛ پذیرفتیم احمدی نژاد از سرکوب مردم لیبی و مصرغرق حیرت شده؛ فراموش کردیم که او مخالفان خود در ایران را «خس و خاشاک» خوانده و مرتضوی را پس از جنایاتش دربازداشتگاه کهریزک، پست و مقام بالاتر بخشیده؛ باور کردیم زندان های ایران خالی از مخالفان حکومت است؛ به کسی در زندان ها تجاوز نشده؛ روزنامه ها را وزیر ارشاد احمدی نژاد نبسته؛ دیگر بچه های این مرز و بوم را لباس بسیحی نپوشانده و به جان دیگر فرزندان میهن نیانداخته اند؛ جنازه مردگان مارا نربوده و به نام بسیجی زیر علم شان سینه نزده اند…….فرض کنید ما همه را باور کردیم.اما با حزب اللهی های واقعی که پنجشنبه شب ـ پس از سخنان وزیر اطلاعات ـ سر از خجلت فرو افکندند و لب به دندان گزیدند که کیست این «حیدرحیدر» گو، با آنان چه می کنید؟ به آن سپاهی خسته که هر روزبه خیابانش می آورید تا شانه به شانه «اراذل و اوباش» رو در روی هزار هزار مردمی بایستد که یک سال و اندیست در هر مناسبت، دستجمعی به خرید می روند، چه جوابی می دهید؟ وبه آن زندانبانی که مامور ساده قانون است اما می بیند «سید»های شما در ظرف غذای زندانیان ادرار می کنند؛ به او چه می گویید؟

می گویند به یک مشهدی گفتند:در خانه ات که زدند، نگو»مویم» بگو «منم». او در پاسخ گفت: باشد؛ می گویم «منم» اما در را که باز کنم طرف خواهد دید که «مویم». حالا روزی هم که در خانه شما را باز کنند ـ همین حزب اللهی های معتقد، سپاهیان مومن، زندانبانان حیرت زده… ـ همگان خواهند دید که باند خامنه ای ـ احمدی نژاد کیستند. آن روز صدای طشت از بام آفتاده تان، جهان را پر خواهد کرد؛ همان گونه که امروز کرده است.

آن روز، هم احمدی نژاددیگری، شاید موگابه، خواهد گفت: آقایان! کسی مردمان خود را می کشد؟! به حرف مردم گوش کنید! و هم، جای ازهاری را مصلحی خواهد گرفت که نسل دیگری از ایرانیان به وی می گویند: مصلحی بیچاره! خرید که ترس نداره.

بله؛ شما هم بگویید نوارست.

آغاز شب دراز سیدعلی – نوشابه امیری

2011/02/22

از درازی شب گفته بودیم؛از رهبری که خودکشی کرد؛از فرجام دیکتاتورها،از شتری که قرارست تنها پشت در همسایه بخوابد؛ از گره دیگری که بر گردن خویش گره زد خامنه ای،….گفتیم، گفتیم،«آقا»نشنید که نشنید.حاصل:مبارک، بن علی، نوبتته سیدعلی. آن هم نه یک بار، نه صدبار،هزارهزار بار.نه از یک تن ، نه از صدهاتن، که ازمیلیون ها تن؛اززبان یک ملت:سیدعلی سرنگونه.

 

دلاور مردمان ایران، دیروز را نیز به تاریخ پیوند زدند.دیروز هم به سان بسیاری روزهای دیگر،زخم برداشتند، افتادند، برخاستند، فریادزدند، زخم خوردند، افتادند …. و باز برخاستند. همت شان را درود.

دیروز مردمان ما باز زخمی اما از جان گذشته و با دستان خالی، ماموران حکومتی را که می رود تا«اسقاط»شود، به مبارزه طلبیدند.خواب شان را برآشفتند،باز فریاد «دیکتاتور»نمی خواهیم و«خدمتگزار دروغگونمی خواهیم»سردادند.

 

خطاب شان هم آن ۱۵۰۰ عضو حزب الله لبنان نبود که ساعتی پول می گیرند تا مردمان ایران رابه فرمان رهبران جمهوری اسلامی به خاک و خون کشند؛خطاب، خود خود«آقا»بود.

این صدادر بلندگوی توپخانه و خبرگزاری های دولتی ـ امنیتی انعکاس نیافت؛طبیعی ست که حسین شریعتمداری و همپالکی هایش، اوضاع را«آرام و در کنترل» ببینند؛به اینان هرجی نیست. هر چند خبر از دستگیری فائزه هاشمی بدهند که درحال تحریک«جمعی خس و خاشاک» بوده است.

خامنه ای اما شنید،آنگاه که در کاخ فرعونی صدای گام مردمان پیچید وخبر از آغاز شب دراز آقا داد.شب پر کابوس؛شب و شب هایی که روح فرزندان شکنجه شده ما، خواب را از «آقا»خواهد ربود برای همیشه.شب دراز صدام ها در چاه، شب بی پایان همه رانده شدگان از میهن و مردمان.شب همه آنان که  کسی می گویددیگر«آقا»نخوانیم شان که «آغا» برازنده شان است.

حالا باز فرصتی دیگر در پیش است؛می توان این فرصت را نادیده گرفت و دیوار آهنی خانه میرحسین موسوی را بالاتر برد و مزدوانی بیشتر، روانه خانه مهدی کروبی کرد.می توان هر روز زندانی بر زندان های کشور افزود، می توان  دهان گشاد حسین شریعتمداری را گشادترکرد، می توان به اصطلاح سرداران افسار گسیخته را به اسلحه های بیشتری مجهز کرد، می توان مزدور بیشتری از لبنان آورد،می توان مجلس جنتی ساخته و لاریجانی پرداخته راعین «رسایی» و«حسینیان»کرد،می توان صدا و سیما را پر از«یامین پور»کرد؛می توان…..

بله «آقا»می تواند همه «سپاه ولی امر»راراهی میدان کند.جنایت می تواند بی انتها باشد اما….اما این پایان راه است؛و این پایان در خود فرصتی نهفته هم دارد:پس دادن رای مردم،دعوت موسوی و کروبی به اداره امور،تعیین فرصتی برای برگزاری انتخاباتی آزاد، بازگشت نظامیان به پادگان ها،مجازات قانونی همه مسببان وضعیت امروز ایران،… در یک کلام تن دادن به خواست مردم.

 

این فرصت، تکرار شدنی نیست.تکرار می کنم:آخرین فرصت است.

آقای خامنه ای! یا این فرصت را دریابید یا با طناب هزاربار پاره مصباح و یزدی و جنتی و احمدی نژاد به چاهی روید که انتهایش همه دیکتاتورهای از تخت پایین کشیده تاریخ،همایش تاریخی دارند. آنجا که هیچکس از شرم به چشمان دیگری نمی نگرد؛آنجا که تنها صدای متن،صدای «لعنت لعنت» همه مادران فرزند از دست داده و«شرم ات باد شرم ات باد» همه مردمانست.

ما گفتیم.

و اما «مادر» شاهزاده – نوشابه امیری

2011/01/17

می خواستم این مطلب را همان روز اول که خبر درگذشت علیرضا پهلوی را شنیدم، بنویسم، اما قیافه مادرم پیش رویم آمد، وقتی که در غم از دست دادن خواهر بیست و سه ساله ام در جوانی پیر شد. او دیگر هرگز همانی نشد که بود؛ که غم مرگ فرزند، ملکه و غیر ملکه نمی شناسد؛ می سوزاند و به قول مادرم، تا دم در خانه خدا. زمان هم که بگذرد، می شود مثل یک غده بدخیم.

اما بعضی حرف هاست که نگفتن اش هم می شود غده بدخیم؛ از همان حرف ها که اینک می خواهم بگویم؛ و باید بگویم، چرا که در ته ته چهره رضا پهلوی هم رنگ اندوهی را می بینم که باید خانم فرح پهلوی را نگران کند.

در توضیح رسمی علت مرگ یا خودکشی دو شاهزاده پهلوی ـ لیلا و علیرضا ـ از افسردگی و از دست دادن پدر ومهاجرت و دوری از خانه و سختی های غربت و… گفته اند. قبول. روشن است کودکی که پدر از دست می دهد، خانه اش می شود رنگی دیگر، زبانش می شود بیگانه، آواره می شود، از خویش و خویشان جدا می افتد… هرگز همانی نخواهد شد که می بایست. قبول. اما همه اینها، شاید برای خودکشی دلیل لازم باشد ولی قطعا کافی نیست؛ که اگر بود، امروز باید شاهد خودکشی میلیون ها ایرانی بودیم. و تازه نه فقط در میان مهاجرین از میهن که در میان ساکنین ایران و همه آنان که در توضیح وضع شان در یک کلام گفته اند: نه در غربت دلم شاد و نه رویی در وطن دارم/الهی بخت برگردد از این طالع که من دارم.

بله؛ این سی ساله، یکی از سیاه ترین دوران های تاریخ ما بوده و هست. در وصف سیاهی اش نیزگفتن همین بس که از این سیاهی بالاتر، رنگی نیست. خب که چه؟ دست ها را بالا ببریم و زانوی غم در بغل گیریم و کار دشمنان آسوده تر کنیم که افسرده ایم؟! که مال ما و میهن ما و نام ونان ما برده اند؟! که… و بعد تازه در کسوت های گوناگون نوید به پایان رسیدن این روزهای سخت تر از سخت را هم  بدهیم؟! هرگز.

ما اولین ملتی نیستیم که تاریخ مان را با پشته ساختن از کشته ها نوشته اند؛ خون مان رنگین تر از دیگر مردمان جهان نیست. تاریخ، همین بوده. نبرد همیشگی شر و خیر. نیکی و بدی؛ رویارویی اهوراییان و اهریمنان. تازه ملت های دیگر، بدترش را هم داشته اند. روسیه، شیلی. اندونزی، عراق، افغانستان…

البته می توان به مقیاس های فردی بسنده کرد؛ در آن صورت گاه راهی نمی ماند جز سر گذاشتن و مردن. وقتی فرزندمان را از ما گیرند، خانه مان را تصاحب می کنند… وقتی حتی گذاشتن سنگ قبر برمزار مردگان مان را از ما دریغ می دارند، سخت است؛ طاقت فرساست.

چرا دور بروم؛ خودم. من این روزها که برف می باردو از خانه ام در «دربند» دورم، هزار غم عالم بر دل دارم. دلم برای آن پنجره هایی که رو به توچال باز می شدتنگ است؛ دلم برای آن دانه های برف که در هر دانه اش، خواهرم را ـ که در روزی برفی ما راتنها گذاشت ـ می دیدم که دردل خاک فرومی رفت، تنگ است. دلم برای آن هم دوستی، آن همه مهر، آن همه «حضور»، تنگ است… دلم از این همه «تنهایی» می ترکد بعضی روزها…

اما بیاییم از دایره های فردی بیرون رویم؛ آنهم وقتی جامه مان، جامه شهبانویی ست؛ برویم در اندازه میهن مان، در اندازه جهان؛ همه این قصه های تلخ تر از تلخ را ببینیم. همان درک و نگاهی که موجب و انگیزه ایستادگی هزاران هزارزن و مرد ایرانی در طول این سال ها بوده است؛ زنان و مردانی که چشم در چشم این زندگی دوخته و ایستاده اند. بسیاری در خارج از خانه و بسیارتر، در خانه، رو در روی جلاد. به زندان های مان نگاه کنیم. به گورستان های مان، به مادرانی که در غم نبود فرزند ضجه می زنند و می سوزند و باز می گویند «صدای فرزندم هستم». و یادمان باشد کم نبوده اند زنانی که اتفاقا به جرم هواخواهی از پدر همین شاهزاده، در جوانی شاهد قتل همسر بوده وسرنوشت یکسانی را تجربه کرده اما از پای ننشسته اند. همه ما این زنان را دیده ایم در پیرامون خویش. من ده ها دلاور زن این چنینی را می شناسم. زنانی که فرزندان خویش چونان گربه به دندان گرفتند و با دست خالی، به اقیانوس ناشناخته زندگی در غرب زدند. من زنی لطیف را می شناسم که از خانه با نوکر و کلفت، به این سوی آمد و با کارگری در خانه این و آن، فرزندان خویش بزرگ کرد و آه نگفت و امروز، فرزندان موفق و به ثمر رسیده اش، در غم صورت نجیب و دستان پینه بسته از کار مادر، مقاومت راهجی می کنند.

من زنی را می شناسم که از کسوت دانشگاهی به پیش بند نانوایی درآمد و فرزندان قد و نیم قد، به باررساند و امروز، هم او و هم فرزندانش، داستان پر افتخار مقاومت اند. باز هم بگویم؟

شما اما به عنوان مادر «شاهزاده» چه کردید؟ مثلا نوشتن کتابی که ثابت کند شما خود از خانواده بزرگانید؟! باور کنید از دیدن زنان فروشنده ای که در متروها، گاه بازگشت به خانه، یک دست به دستگیره مترو، با چشمان خسته، در حال تکان تکان خوردن، قصه زنی را که روزگاری شهبانوی ایران بود می خواندند، دلم سخت می گرفت. اندازه ستمی که بر ما رفت، این بود؟

 

مادر «شاهزاده»؛ نمی خواهم نمک بر زخم تان بپاشم، اما لحظه ای فکر کنید. آیا آنگاه ملکه نبودید که نه فقط فرزندان آواره ایران، که پاره های تن خویش، زیر بال و پر می گرفتید و خانه و کاشانه حفظ می کردید؟ آنگاه ملکه نبودید که بنیادی به نام ایران راه اندازی می کردید؟ هنر ایران پاس می داشتید؟ به مقاومت مردمان یاری می رساندید؟ از بیانیه سخن نمی گویم؛ حرف بر سر عمل است؛ نه به عنوان ملکه بی تاج، که به عنوان یک ایرانی سرفراز.

تاج ها نمی مانند؛ تخت ها نیز؛ برای همسر شما نماند برای آقای خامنه ای هم نمی ماند. آنچه می ماند داستان هنردوستی شماست؛ برگزاری جشنواره هنر. زیر بال و پر گرفتن هنر و هنرمند. در این سال هااز این کارها کردید؟

ایکاش شما در قد وقامت آنگ‌سن سو چی؛ ظاهر می شدید. خانه تان می شد مر کز مقاومت مردمی. لیلا و علیرضا هم واردصحنه می شدند؛ بی خیال شاهزادگی. درمقاومت آدم افسرده نمی شود. می جنگد و روحیه می گیرد. چنین بود که «ملکه» آن خانم لطیفی شد که من می شناسم؛ آن اهل ادبیات که نانوا شد؛ آن زن پزشکی که در بیمارستان های کشوری بیگانه، «خدمه» شد و بالاو پایین بیماران را شست؛ آن زنی که در چهارراه های تهران، بساط ترشی گذاشت تانان خانه بی مردش را تامین کند.

بیایید به عنوان یک مادر، «ملکه» و «شهبانو» بودن را فراموش کنید؛ ملکه باقیمانده خانه خود شوید. شما هم به جمع «مادران عزا» بپیوندید که این روزها، صدای استخوان های پوسیده فرزندان میهن در خاوران شده اند؛ مادرانی که پیش از دیگران، به فرزندان خود ثابت کردندجامه شهبانویی برازنده آنان است. تاج و تخت ها می روند، لیلا و علیرضا و رضا و بقیه فرزندان میهن اند که باید بمانند؛ خوب بمانند و اگر چه غمگین، اما مصمم و با چشمانی دوخته شده در چشم ستم، فردای خود و ایران را رقم بزنند. غم سنگین خویش، با تغییر جامه درمان کنید

آقایان! شتر دم خانه تان است

2010/12/15

آقای منوچهر متکی باید از نحوه برکناری خود در بهت و حیرت باشد؛ او اولی نیست، آخری هم نخواهد بود.  هنوز دیگرانی هم هستند که روزی این بهت را تجربه خواهند کرد؛ آقایان لاریجانی ها، بروجردی، توکلی . . . . ؛ همه آن دیگرانی که امروز خود را دست و زبان رهبر فرزانه می پندارند؛ همه آنانی که مومن به حکومت اسلامی به رهبری آقای خامنه ای هستند، یا حداقل چنین می نمایند. همه آنان که امروز از این موضع، در برابر جنبش سراسر سبز مردم ایران، به نشانه تبعیت از رهبری، موضع گرفته و بر طبل سرکوب می کوبند.

متکی همان طور رفت که بقیه؛ او نیز همان سان کشته شد که دیگران؛ این آقایان نیز خواهندرفت و ما مردمان می مانیم تا بپرسیم ای کشته که را کشتی تاکشته شدی زار؟ تا بپرسیم با کدام منطق به این جا رسیدید که این شتر پشت در خانه شما نمی خوابد؟ با کدام عقل تاریخی، باورتان شد که در نظام ولایی می توان در کنارصندلی آقا، جایی داشت، حتی اگر آن صندلی پایین پای آقا باشد.

آهای آقای رییس مجلس! رییس قوه قضاییه! آخوندهای تکیه زده بر صندلی مجلس خبرگان، همه شمایان که می پنداریدزیرپای تان سفت است، هرچقدر هم که صدایتان را علیه موسوی و کروبی بلندتر کنید، هر چقدر هم که در مجیزگویی و خوش خدمتی به آقا، بر دیگران سبقت بگیرید، باز هم بایدبدانید در نظامی که آقای خامنه ای برپا کرده، هیچکدام تان امنیت ندارید. این آسیاب به نوبت است. این را یک روز هم که زودتر دریابید، یک روز کمتر در جنایت شریک بوده اید.

نظام آقای خامنه ای، تک آقایی ست؛ دیگران هستند تا نقش های مختلف آقا را ایفا کنند؛ یکی هست برای آنکه در نماز جمعه، فریاد بکشیدبکشید سردهد؛ یکی هست برای آنکه چهره هفت تیر کش آقا باشد؛ یکی هست برای آنکه «سید» باشد در سلولی در اوین. یکی برای آنکه فتوای قتل دهد؛ دیگری برای آنکه مرتضوی باشد تا در لحظه ضرور با او همان کنند که با لاجوردی. . .

همه شما باید چهره های مختلف آقا باشید. پایین پایش نشسته باشید؛ او باید به تنهایی بر تک صندلی قدرت تکیه زند؛ فقط او. برای او که بر این باورست که حکم اش از از آسمان ها آمده، دکترای اقتصاد شما بی ارزش است، دانش سیاسی تان به هیچ نمی ارزد، دانش نظامی تان به درد خوابیدن روی مین زار می خورد، . . . . این اوست که همه چیز را می داند. اقتصاد، سیاست، هنر، جنگ آوری، امنیت، دیپلماسی، تاریخ، فلسفه، . . . . او همه چیزدان است و شما تنها «آکسه سوار صحنه».  و صحنه تنها در تغییراتی از نوع تغییر متکی هاست که صحنه می ماند؛ حالا مامور صحنه، احمدی نژادست. همان که نزدیک تر از همه به آقاست؛ مثل اوست .

آقایان! درک این داستان دشوار نیست. به صدای زنگوله هایی که اقا برایتان تدارک می بیند گوش فرا دهید.

و اما نکته آخر:به جانشین آقا هم دلخوش نکنید آنگاه که طرح آقایی «آقا مجتبی» رامی ریزید. یادتان باشد جانشین این اقا دست در دست جنایت و خیانت، دست در دست طائب و نقدی، راه حکومت را هموار می کند. پدر با توطئه به قدرت رسید و چنین شد؛ وای بر این یکی که با جلاد و فاسد راه خویش می گشاید.