Posts Tagged ‘نوشابه امیری’

جنازه دزد شده اند آقایان – نوشابه امیری

2011/06/13

هنوز درد مرگ هاله سحابی روح و جان مان را رها نکرده که خبر «قتل» هدی صابر می رسد. بله؛ قتل. او زندانی بود و در اعتراض به قتلی دیگر، قتل هاله سحابی، در اعتصاب غذا به سر می برد. او را به حال خود رها کردند تا بمیرد. جنازه او را نیز ربودند؛ همان گونه که جنازه هاله را. جنازه عزت الله سحابی را. بی جنازه نمی گذرد روزگارشان.

جنازه می دزدند و دل شان خوش و سرشان پرباد که حکومت می کنندآقایان. «امام سازی می کنند، در همان حال که از دیوارها بالا می روند ـ لابد «یا زهرا» گوـ ناموس مردمان می درند، و سخن از «بدحجابی» می گویند به جای اشاره به قاتل، قاتلان.

«جهان امروزشان» شان نه نگران مردن مردمان که در خوف «گمانه های سبز برای مرگ طبیعی هدی صابر»، مزه پراکنی می کند؛ خود می گویند و خود می خندند. خود می برند و خود می کشند؛ جنازه کش شده اند وباز در این خیال که «ام القرای اسلام» قدرتمندست؛ «امام»اش عادل است، مجتهدست؛ بر تن او دوخته اند جامه ریاست حکومت را.

در سال های ۶۰ فرزندان ایران را، بی قطره ای آب، خنجر بر گلوگاه نشاندند، به گلوله شان بستند، پول فشنگ هایشان هم بگرفتند و بکارت شان برداشتند به نام دین. امروزکوچه به کوچه جنازه می دزدند؛ از کوچه ها می ترسند، ازمردگان می ترسند، از فرزندان مردگان می ترسند. بی جهت نیست که کسی می گوید: مواظب پسر هدی صابر باشیم. فرزند کش اند آخر آقایان.

در سال های ۶۰ ما در خانه ها، خبر بر دار شدن ها می شنیدیم و درخفا فریاد می زدیم؛ امروز فریادها به خیابان ها سرریزشده و هر روز صدای زنان و مردانی را می شنویم که می گویند: جنازه هدی را بدهید. جنازه هاله را نبرید، جنازه مهندس چه شد… جنازه فرزاد کجاست؟ ۳۰ سال است که جنازه کشی می کنند آقایان و دلشان خوش که حکومت.

ما ۳۰ سال است که هر روز بر دار می شویم، و بازکسی هست که بگوید «اسپارتاکوس منم». ما ۳۰ سال است که در پی جنازه مردگان مان از این سو بدان سو می رویم وآنان با خویش به چهارسوی جهان می بریم. ما ۳۰ سال است که  افتاده ایم و برخاسته ایم. آقایان اما۳۰ سال است که ترمز بریده و بی فرمان، در جاده خشونت و بی قانونی پای بر گاز نهاده اند و سراشیب می روند. ما بیشمار شده ایم، آقایان «جن گیر». ما «سبز» جامه شده ایم، برغم همه زخم ها، آقایان «سیاه» جامگانند در عین قدرت؛ قدرت که نه تصور قدرت، که قدرتی اگر بود نیاز به اراذلی نبود که روی می پوشانند و چماق بالا می برند؛ قدرت اگر بود که تن به رای مردمان می سپردند. مشروعیت اگربود که نیاز به زمینه چینی برای برخورد با «جریان انحرافی» نبود؛ اصلا جریان انحرافی  بال و پر نمی یافت که در گل اش گیر افتند.

آری؛ ما با دردهایمان، صاحب «عزت» شدیم؛ آرزوهای ما»هدی» ما شد؛ با «سهراب» کشی آنان «ندا»ی جهانی ما. این شب های خردادی هم، اگر چه دل هامان غرق خون است وچشمان مان هماره تر، اما خود نوید صبحی ست که که  از هم اکنون شبنم اش برچهره میهن مان نشسته. آن روز می رسد آقایان جنازه کش! فکری به حال خود کنید.

Advertisements

خامنه ای القابش را پس دهد – نوشابه امیری

2011/05/26

امروز هزار و یک دلیل وجوددارد که آقای خامنه ای باید القاب پر رنگ و لعابش را پس دهد. او نشان داده نه «فرزانه» است، نه «معظم». نه لباس رهبری برازنده قامت وی است و نه صفت «عظیم الشان»؛ کژ و مژ شدن خارج از اندازه کشتی بی لنگر ایران به نقطه خطر رسیده در دریای توفانی سیاست. باید کاری کرد.

یکی از القاب آقای خامنه ای، «فرزانه» است. چرا؟ بر اساس کدام شواهد او را «فرزانه»می خوانند؟ برکشیدن احمدی نژاد؟ این نشان از فرزانگی دارد که فردی تحت عنوان رهبر، زمین و زمان به هم بدوزد، دوست و دشمن براند و  از میان پیامبران جرجیس انتخاب کند و او را نزدیک ترین به خود بخواند؟

این چه فرزانگی ست که هم هاشمی رفسنجانی را بزند هم محمد خاتمی را، هم موسوی را و هم کروبی را؟ آیا از این ۴ نفر، تا همین چندی پیش، کسی کلامی بالاتر از گل نسبت به آقای خامنه ای شنیده بود؟ هیچکدام از اینان از براندازی نظام اسلامی و استقرار حکومتی غیر اسلامی سخنی گفته اند؟ اینان با آبروداری، آبرویی ـ چه مادی و چه معنوی ـ برای حکومت آقای خامنه ای کسب نکردند؟

از همه مهم تر، آیا از میان اینان حداقل خاتمی ـ که رایش شمرده شد آن هم دوبار ـ برای حکومت سیدعلی خامنه ای مشروعیت مردمی نخرید؟ رای مردمان به خاتمی را به حساب خود و نظام اش نگذاشت آقای خامنه ای؟

از سوی دیگر مگر نه اینکه در صدی از مردمان و از مخالفان سیاسی جمهوری اسلامی از این رو بر خاتمی می تاختند و می تازند که او را موجب قوام جمهوری اسلامی می دانند؟ غیر از این است که این مردمان درست به این دلیل به محمود احمدی نژاد رای دادند که بر این باور بودند ـ و هنوز هم هستند ـ که با احمدی نژاد جمهوری اسلامی زودتر می رود؟

ایستادن کناراین احمدی نژاد، نشانه فرزانگیست؟ آقای خامنه ای تا پیش از احمدی نژاد، شعار «مرگ بر دیکتاتور» شنیده بود؟ از سر فرزانگی بود که سپرهای بلای خود به بند کشید تا بی واسطه در برابر مردمان قرار گیرد و تازه یک روزهم جرجیس در خانه اش نشیند و «شرط» بگذارد برای آقا؟

…..

دیگر عنوان بی مسمای آقای خامنه ای، «معظم» است. معظم! سیدعلی خامنه ای کجایش «معظم» است که بر سر یک وزیر، گیس و گوش جرجیس را می کشد؟ لقب «معظم» کجا برازنده مردیست که خودش هم اهل «جن» بازیست منتها فعلا که «جن»های او با «جن»های برکشیده اش شاخ به شاخ شده اند، «جن» بازی شده است ناپسند!

این چه «معظمی»ست که گاه باختن قافیه، مردمان گریه اش را می بینند اما صدای انتقام جویش از حلقوم این مداح پاچه ورمالیده و آن مداح  لمپن بیرون می زند؟ این چه مرتبت معظمی ست که  یکی باید تاییدیه اش را  در زمان تولد و در بسترزایمان مادربیچاره و اززبان خواهر ناشنوا، بگیرد؟

غیر از این است که آین آقای فرزانه معظم با خود یک «تئوری» پرسابقه اسلامی را نیز به خاک کشیده تا دیگر کسی هوس «ولی فقیه» نکند؟ تا حتی اخوان المسلمین مصر هم از حکومت اسلامی تبری بجوید و سخن از قانون بگوید که مبادا مردمان به یاد آورند منشا قدرت اسلامی و رهبر معظم اش،  آن «بالا بالاها»ست؟ آن «بالا بالا»هایی که مقر و محل بزن بزن مجتبی و مشایی و رسایی و مصلحی و نقدی و رادان و حجازی و گلپایگانی و رحیمی و بقایی و طائب ورضایی و شریعتمداری و … و فرومایگانی از این دست است!

…..

بله آقا! طشت از بام افتاده ست؛ این القاب پس دهید وکار خود آسان کنید. مردمان از فرزانه توقع دارند، از شما که دیگر توقعی نمی رود.

از سیامک پورزند تا بهمن امویی- نوشابه امیری

2011/05/01

قصدداشتم عنوان این نوشته را بگذارم «یک مرگ، یک تولد». مرگ دردناک یک روزنامه نگار و تولد پرمعنای دیگری. عنوان را عوض کردم تاخواننده  از همان آغاز بداند قصه، قصه چشمانیست پرآب، لیک هدف همان است که از یک مرگ بگویم و از یک تولد. مرگ و تولدی گره خورده در بستریک اندیشه: اندیشه حکومت جمهوری اسلامی؛ اندیشه ای که بزرگ ترین دشمن اش، قلم است و آگاهی.

یک مرگ: خبر، مثل همه خبرهاست. کوتاه و دردناک. سیامک پورزند، روزنامه نگارهشتاد و چند ساله، در غربت میهن، دور از فرزند وهمسر، در تنهایی، و زیر تیغ همیشه کشیده گزمه های جمهوری اسلامی، چشم ها ببست و دم آخر برکشید. راحت شد. دیگرآقایان را، دست درازی به وی ممکن نیست. دیگر جلادنمی تواند در نیمه های شب، پیرمرد را از خواب بیدار کند، او را کشان کشان تا سلولی ببرد و بعدسیلی بر صورتش زند که: وکیل می خواهی؟!

«برادر» بازجوی شکنجه گر، دیگر نمی تواند بر تعداد شلاق ها که صفیرکشان و بی رحمانه فرود می آیند بیفزاید که: بنویس.

سیامک دیگر نیست که بنویسد. نه آنچه را که خود می خواست، نه آنچه را که  آقایان می خواستند. سیامک همراه قلمش پر کشید؛ با مرگ، بر جورصیاد غلبه کرد.

یک تولد: این روزهادر دنیای مجازی، جمعی خودرا برای روز اول خرداد، سالروز تولد بهمن احمدی امویی، روزنامه نگار زندانی آماده می کنند. روزنامه نگاری که گزمگان اسلامی درپرونده او هیچ ندارند جز گزارش ها و مصاحبه هایش. نوشته های اقتصادی. و همین یعنی بزرگ ترین جرم در حکومتی که با قلم دشمن است و صاحب قلم را ـ بخوان صاحب اندیشه و کلام راـ تاب نمی آرد؛ که جهل و تاریکی جزخرد و نور، دشمنی ندارد.

بهمن و بهمن ها باید در بند بمانندتا ایران جولانگاه «اراذل و اوباشی» شود که جز تباهی، توشه ای برای میهن ما نداشته و لاجرم نخواهند داشت. بهمن بایدکه همراه قلمش زندانی باشدتا آقایان آزاد.

سیامک پورزند، نسل پیشینی من است و بهمن نسل پسینی. مانیز که نسل میانی بودیم، غربت مان ارزانی شد و قلمی که باید هزاران هزار کیلومتر، خودرا دراز کند تا نوکی بزند به حقیقت، به واقعیت. به کلام دیگر، گردانندگان جرثومه ستم و جاهلیتی به نام جمهوری اسلامی، باید ازگذشته تا حال ما رانابودکنند تا به خیال خود بمانند. به سیامک باید هر تهمت، که روای خودآنان است، بزنند تا بودنش را از نقشه میهن حذف کنند. بهمن راهم  باید درحبس نگاه دارند تامیهن فراموش کند پرسشگری و روشنگری را و مغروق شود در جهل و خشونتی که خاستگاه حکومت هایی از قماش جمهوری اسلامی ست.

پیرمردان مان را باید بکشندبه این جرم که روزگاری نوشته اند؛ با هراندیشه ای. جوان مان را باید دربند نگاهدارند که دیگر ننویسند؛ با هر اندیشه ای. جز این اگر بود جای تعجب داشت؛ که شر درنبرد با خیر، جهل در رویارویی با دانایی، شمشیردر برابر قلم، راه دیگری نمی شناسد.

سیامک پورزند، قدش، بلند بود، صدایش رسا. پیر بود، پشتش اما خمیدگی نمی شناخت. اهل ادب بود، اهل کلام. باز جو باید روی دو انگشت پا بلند می شد تا سیلی اش بر صورت سیامک نشیند. باز جو باید، ادب سیامک به تمسخر می گرفت که بی ادبی خود بپوشاند. او باید سیامک را می کشت تا بماند. بازجو باید انتقام چرکی خود از پاکیزگی سیامک می گرفت که گرفت.

همان کارها که با بهمن هم می کنند: انفرادیش ارزانی می دارند چرا که گفته حداقل حقوق زندانی را مراعات کنید. شلاق و شکنجه اش ارزانی می دارند چرا که به برکشیده ناخلف «آقا» گفته ست این ره که تو می روی به ترکستان است. از دیدار با همسر، محرومش می دارند چرا که او نشستن در بالکن های پرگل و عاشقانه گرفتن دست همسرش را می شناسد؛ آقایان اما نه. آنها بالکن را جدا می نویسند: بال ـ کن. کارشان این است آخر؛ کندن بال ها. کشتن عشق ها.

سیامک در تنهایی رفت؛ بهمن اما هست و باید که بماند. اولی را یاری نکردیم، دومی و دومی ها را تنها نگذاریم. عیسی سحرخیز. احمد زیدآبادی، علی ملیحی، نازنین خسروانی، مسعودباستانی….

از اندوه مرگ سیامک، نیرویی بسازیم برای رهایی بهمن ها، برای آزادی قلم، برای یورش بر دنیای جهل و تاریکی.

از درد آنچه بر سیامک روا داشتند، فریادی برآریم برای مبارک گویی به تولد بهمن و بهمن ها.

از اشگ های فراوان مان برای سیامک، سیلابی بسازیم برای شکستن دیوار سلول بهمن و بهمن ها.

از آنچه برای سیامک باید می گفتیم و نگفتیم، کلامی قدرتمند بسازیم برای رهایی بهمن.

مهرانگیز کار را یاری نکردیم، ژیلا بنی یعقوب را اما از یاد نبریم.

بر شکستن قلم سیامک، سکوت کردیم، شکستن قلم بهمن را تاب نیاوریم.

آقای پورزند!با اجازه شما، من اشگ هایم برای مرد محترمی که هرگزلباس اش چروک نداشت و گره کراوات اش، کج نبود، ذخیره می کنم برای بهمن؛ بهمنی که در زندان از هیچ، عروسک می آفریند تا دستانش، انگشتانش، نوشتن از یادنبرند.

آقای پوزند! ما مرگ شما و تولد بهمن را از یاد نمی بریم. شما را مرگ آزاد کرد، بهمن را ما آزادمی کنیم.

«نظام» اسم مستعار خامنه ای است

2011/03/14

با احمد قابل، پژوهشگر دینی و فعال سیاسی در ارتباط با حوادث ایران، جنبش سبز و ویژگی های روند حوادث مصاحبه کرده ایم.آقای قابل که به تازگی از زندان آزاد شده، ضمن تاکید بر اینکه «خشونت طلبان سابقه دار به حاکمیت موجود، موجودیت بخشیده و می بخشند و بود و نبودشان را به آن گره زده اند» می گوید: «آقای خامنه ای لازم بداند، تیم ریاست جمهوری را چون دستمال کاغذی به کناری می اندازد. مقدمات این کار از هم اکنون شروع شده است و اگر فرصتی بیابند، آشکارتر نیز خواهد شد.»

احمد قابل بر این باورست که: «آقای خامنه ای بازیگردان اصلی ماجراها است و مدیریت تمامی اتفاقات را نیز خود وی برعهده دارد.»

این مصاحبه که از طریق ایمیل انجام شده، در پی می آید.

 

برخی در مقایسه حوادث کشورهایی چون مصر. تونس و…می گویند در این کشورها اعتراضات مردم متوجه یک شخص[بن علی یا مبارک]است، اما در ایران متوجه یک نظام شده است. به عبارت دیگر اقای خامنه ای سرنوشت بقیه نهادها مانند سپاه مجلس قوه قضاییه و…در نهایت نظام را به خود گره زده است. نظرتان در این مورد چیست؟

البته در مورد رفتار آقای خامنه ای، درست است که او سرنوشت یک «نظام» (جمهوری اسلامی) را به سرنوشت خودش گره زده است. اساسا ایشان و دوستانشان در نهادهای حکومتی، عنوان «نظام» را اسم مستعار آقای خامنه ای می دانند. ولی معلوم نیست که مشابه همین رفتار در مصر و تونس بوده یا خیر. لااقل بین شخص اول حکومت مصر و تونس با برخی نهادهای حکومتی و یا سران آن نهادها، ارتباطاتی چون رابطه آقای خامنه ای با همین نهادها در حکومت ایران وجود داشته است که عنوان «یکه سالاری» را در همه ی این کشورها، وجه مشترک قرار داده بود.

 

شما گفته اید «نظام از طریق ظلم آشکار مشغول براندازی سخت است»، این ظم از چه  مرحله ای پررنگ شده و مختصات آن چیست؟

تقریبا از همان روزهای نخست، اتفاقات غیر اصولی و غیر منطقی هم پابه پای حرکات مثبت، از سوی برخی نهادهای مردمی و برخی افراد در نهادهای حکومتی، پدیدار شد. سرعت اتفاقات روزها و ماه های آغاز یک انقلاب بزرگ و عدم استقرار یک نظم و نظام تعریف شده، برخوردهای ناروا و غیر منطقی در آن حد را طبیعی جلوه می داد. اما اندک اندک این کژروی ها تبدیل به قاعده می شد و غالب رفتارها را تحت تاثیر خود قرار می داد. از اینجا به بعد، زمان هشدار و پاکسازی حاکمیت از افراد متخلف فرا رسید که متاسفانه کمتر به انتقادات و هشدارهای دلسوزان ملی و یا مذهبی توجه شد.

اوج انحراف در اهداف انقلاب، از زمانی بود که برخی گروه های مخالف حاکمیت، دست به اسلحه بردند و حاکمیت هم ابتدائا برای دفاع از موجودیت خود اقدام کرد، اما سپس در مقام انتقام از مخالفانی برآمد که اقدام به ترورهای کور کرده و یا به تجزیه طلبی فرا خوانده و اقدامات شبه نظامی را برای رسیدن به اهداف خود برگزیده بودند.  خصوصا بحث «اسراف در قتل» به عنوان «ظلم غیر قابل جبران» از دیدگاه شریعت محمدی(ص) گناهی است که به هیچ وجه نمی توان در برابر آن بی تفاوت بود. وقتی کشتن ناحق یک نفر، در منطق قرآن برابر با کشتار تمام انسان ها است، کشتار چند هزار نفر با چه چیزی برابر می شود؟ !!

این دو گروه خشونت طلب درون نظام و مخالف نظام، عامل اصلی «انحراف انقلاب 57 به مسیر تحکیم خشونت و استبداد» در ایران شدند و البته پیروز این میدان، خشونت طلبان درون حاکمیت بودند که کشتار سال 1367 را نیز درکارنامه  خود و حاکمیت ثبت کردند. در تمام این مدت، افرادی در درون حاکمیت بودند که با روند انحرافی مبارزه و تلاش می کردند تا مانع گسترش خشونت ها گردند. آیت الله منتظری(رض) بزرگترین قهرمان اصلاح طلب این صحنه بود و تنها فردی بود که جرأت ابراز عقایدش را داشت و همه ی داشته هایش را در مبارزه منفی با خشونت طلبان و برای پیشگیری از انحراف غیر قابل بازگشت انقلاب، از دست داد.

پس از سال 67 و توقف اعدام ها، میدان سیاست دستخوش تحولاتی به نفع بازیگران خشونت طلب شد و افراد مخالف خشونت و آرامش طلب درون حاکمیت، از عرصه  سیاسی کشور حذف شدند و در زمان کوتاهی، تمامی مناصب تاثیر گذار را از «اصلاح طلبان» گرفتند و امکان دخالت در تصمیمات حاکمیت را از دلسوزان ملت و کشور سلب کردند.  البته در این مدت نیز با «قتل های زنجیره ای»بساط انحراف ادامه یافت ولی اقدام اصلی اقتدارگرایان خشونت طلب، بستن فضای سیاسی و ریشه کن کردن تمامی رسانه هایی بود که «آزادی بیان» را به عنوان حقی از حقوق ملت مورد تاکید قرار می دادند.من این همه را «ظلم و ستم به ملت ایران و اندیشه ی اسلامی» می دانم و بر اساس بیان پیامبرخدا(ص) که؛ «الملک یبقی مع الکفر ولایبقی مع الظلم» معتقدم که خشونت طلبان حاکم بر کشور، با اطلاع از این گزارش پیامبر که صریحا می گوید: «حکومت، با ستمگری نمی ماند»(برانداخته می شود) و با اطلاع از ظلم و ستم خود و همدستان شان، اقدام به تداوم این رفتارهای ستمگرانه کرده اند. یعنی «اقدام به براندازی» نظام جمهوری اسلامی کرده اند و بجای آن «نظام دیکتاتوری» را جایگزین کرده اند.

 

حکومت سالهاست که مخالفان را به کودتای خزنده و براندازی متهم می کند.هنوز هم هیچ کودتاگر و براندازی و با شواهد قانونی و ملموس، معرفی نشده. سئوال این است که اولا چرا این اتهام، اتهام مورد علاقه حکومت است و ثانیا اینکه وقتی مستندی ارائه نمی شود، نظام اسلامی در باوراندن ان به پیروان خود موفق بوده یا هست؟

آقای خامنه ای و دوستانش، پس از شکست تاریخی از ملت در انتخابات دوم خرداد 1376 ریاست جمهوری، تمام توان خود را در نهادهای انتصابی (شورای نگهبان، قوه ی قضائیه، نیروهای مسلح، صدا و سیما و منابر جمعه و جماعات) بکار گرفتند تا اصلاح طلبان را نابود کنند.

از دید خشونت طلبان حاکمیت، رسانه های آزاد(که روزنامه های مستقل از حکومت بودند) را باید با قوه قهریه  و قضائیه، می بستند و روزنامه نگاران و مدیران آن ها را به بند می کشیدند و با تعطیل فله ای مطبوعات، امکان تنفس دوباره ی خشونت طلبی را فراهم می کردند.

ایجاد مانع در مسیر اقتدارگرایان و «بازگشت خشونت طلبی» به معنی مواجه شدن با اتهامات «پایگاه دشمن، مزدوری اجانب، جنگ نرم، کودتای مخملی و خزنده، اقدام علیه نظام و اقدام علیه مقدسات اسلامی» بود.

قتل های زنجیره ای که از سال 68 به صورت پراکنده پی گرفته شده بود، در سال 77 و 78 آشکارا و پی درپی انجام گرفت تا نشان دهد که برخی حاکمان و مقتدران، خواب بازگشت به دهه  60 را می بینند. اثبات نقش وزارت اطلاعات در قتل های یادشده، بخش خشونت طلب حاکمیت را رسوا کرد. حمله به کوی دانشگاه نیز مشت بسته خشونت طلبان را پیش ملت باز کرد.

شکست در انتخابات مجلس ششم، ضربه ی شکننده  دیگری بود که کمر خشونت طلبان حاکمیت را شکست. ولی از آن پس، اقدامات تلافی جویانه تا آنجا پیش رفت که جز «نابودی اصلاح طلبی» و اصلاح طلبان، گویی هدف دیگری برای حاکمان خشونت طلب وجود نداشت.

به هرحال نتیجه آن همه شکست و تحقیر و رسوایی، انتقام سخت و دشواری است که امروزه باید پس داده شود و رقیب، واهمه ای از داوری مردم و افکارعمومی داخل و خارج ندارد. تمام وجودش در آتش انتقام می سوزد و هزینه  کینه آن همه رسوایی را باید پرداخت.

 

باورمندان به نظام کنونی چه کسانی هستند؟ با چه انگیزه هایی؟

آنچه امروز در حاکمیت کشور باقی مانده، نظام جمهوری اسلامی نیست؛ چرا که رفتارش نه مبتنی برقانون اساسی است که اکثریت جمهور در سال های 58 و 68 به آن رای داده اند و نه مبتنی بر دستورات خداوند و سنت پیامبر(ص) و علی(ع) است.

برخی عالمان مدافع حاکمیت، بخاطر «ترس و طمع» یا یکی از آن دو در جمع مدافعان دیده می شوند. اکثر افراد عادی و ناآگاه نسبت به حقایق دنیای سیاست، به تصور دفاع حاکمیت از دین و شریعت و خدمتش به ملت، هنوز از آن دفاع می کنند.

خشونت طلبان سابقه دار حاکمیت نیز بخاطر ترس از «سرانجام ناگوار» چاره ای جز دفاع از حاکمیت ندارند. در حقیقت آنان به حاکمیت موجود، موجودیت بخشیده و می بخشند و بود و نبودشان را به آن گره زده اند.

 

علت علنی شدن نامه نگاری ها ی به قول شما نصیحت گرایانه به اقای خامنه ای چیست و چه تاثیری داشته؟

ظاهرا تاثیری نداشته ولی آشکار گویی، پس از آن پدیدآمده که هشدارهای مخفیانه بی تاثیر بوده و مانع کژروی ها نشده است.

 

اقای خامنه ای به تدریج در نوک حملات و انتقادات مردمی قرار گرفته ؛ بخشی این ماجرا را به حساب گروه احمدی نژاد می گذارند که قصد دارد با یک بازی دوگانه خود را به عنوان الترناتیو حکومت اسلامی و البته همچنان با پسوند اسلامی معرفی کند. معتقدان به این نظر بحث » ایران ایران» کردن افرادی مانند مشایی و همزمان حمله به روحانیون را هم در این چارچوب می بینند؟ نظر شما چیست؟

من با این تحلیل مخالفم. آمدن گروه یادشده، با تصمیم آقای خامنه ای بوده و با تصمیم ایشان هم آنان نقش مخالف روحانیان سنتی در قم را بازی می کنند تا هم اهرم فشار رهبر بر مراجع باشند و هم مهار آنان در گرو حمایت های مراجع از رهبری باشد.

آقای خامنه ای در همان دهه اول رهبری اش گفته بود: «ما باید یک جناح چپ از خودمان داشته باشیم»! و آقای مشایی هم اخیرا گفته است: «ما باید 14 میلیون رای مخالفانمان را برای انتخابات بعدی از آن خود کنیم»!

بنا بر این معتقدم هرگاه آقای خامنه ای لازم بداند، تیم ریاست جمهوری را چون دستمال کاغذی به کناری می اندازد. مقدمات این کار از هم اکنون شروع شده است و اگر فرصتی بیابند، آشکارتر نیز خواهد شد.

 

تحلیل شما از نبردی که درون حاکمیت در گرفته  که در یک سوی ان کسانی مانند مطهری قرار دارند و توکلی و در سوی دیگر حامیان دولت، چیست؟ آقای خامنه ای در کجای این دعوا ایستاده و چرا؟

البته اختلافات درون مجموعه اقتدارگرایان جدی است و علت اصلی آن هم «لزوم بی اطلاعی بازیگران میانی از ساختگی و تحت کنترل بودن این اتفاقات است». انکار نمی کنم که این بی اطلاعی، می تواند درگیری های جدی را هم ایجاد کند و کنترل بازی را از دست بازیگردان ها خارج سازد.

آقای خامنه ای بازیگردان اصلی این ماجراها است و مدیریت تمامی اتفاقات را نیز خود وی برعهده دارد. ثیپولوژی ایشان به گونه ای است که حتی به فرزند خودش نیز تاوقتی امکان عرض اندام می دهد که در محدوده ی اختیارات تفویضی عمل کند. ماجرای آقای هاشمی نیز از دید آقای خامنه ای چیزی جز «تعدی هاشمی از نقش مورد نظر رهبری» نبود که منجر به حذف ایشان گردید.

 

ترکیب جنبش سبز را چگونه می بنیید؟ نقاط کلیدی ضعف و قوت ان کجاست؟

به نظر من هنوز ترکیب مشخصی برای جنبش سبز نمی توان تعریف کرد. هیچ توافق نوشته شده و هیچ هماهنگی خاصی صورت نپذیرفته. هرچه بود مربوط به انتخابات سال 88 بود و از آن پس، همه با هم تعارف می کنند. البته ادعای تمامی نیروهای متشکله جنبش سبز، تقلب در انتخابات و نادیده گرفتن رای آقایان موسوی و کروبی است. بنابراین نوعی توافق نانوشته در حمایت از این دو نفر وجود داشته که امیدوارم به توافق اصولی تری بیانجامد تا معلوم شود که «چه می خواهیم». ما می دانیم که «دیکتاتوری و استبداد» را نمی خواهیم. حتی می توانیم ادعا کنیم که نگاه ما به دیکتاتورها و مستبدان، نگاهی فرعی است و مشکل ما با مقوله «دیکتاتوری و استبداد» است نه با دیکتاتور و مستبد.ولی مهم تر از این توافق، رسیدن به هدف مشترک ایجابی، مثلا  «دموکراسی و حقوق بشر» است. آن گاه می توان یکدیگر را تحمل کرد و با نقد علمی و اخلاقی، راهکارهای یکدیگر را مورد بررسی قرار داد تا شاید در راهکارها نیز به اشتراک نظر برسیم.مساله «خشونت گرایی» که آفت انقلاب 57 شد، باید به عنوان یک آفت همیشه فعال در صحنه ی اجتماع و سیاست، از هم اکنون مورد نفی و طرد همگان قرار گیرد.

 

علت این نحوه برخورد حکومت با اقایان موسوی و کروبی چیست؟ چه هدفی را دنبال می کنند؟

آنان پیش از انتخابات به عنوان «افراد صالح» تایید شدند تا اگر رای مردم را داشتند، در منصب ریاست جمهوری قرار گیرند. آقای موسوی عضو منصوب رهبری در مجمع تشخیص مصلحت نظام بود و آقای کروبی خود از پذیرش چنین سمتی انصراف داده بود. وقتی آنان در برابر تقلب و رفتارهای غیر قانونی خشونت طلبان ایستادند، شدند مزدور بیگانه و «فتنه گر»؛ آن هم فتنه ای که به اوایل انقلاب و حتی قبل از انقلاب(به گفته ی وزیر اطلاعات) برمی گشت. دیگری آن ها را خائن معرفی می کند که از زمان نخست وزیری خیانت کار بوده و یا در پست ریاست مجلس با بیگانگان سرو سری داشته و…هیچ کس از اینان نمی پرسد که لیست بلند بالای خیانت کاران ادعایی خشونت طلبان در نظام جمهوری اسلامی، به حدی رسیده است که گویا حداقل 26 سال از 32 سال پس از انقلاب را خیانتکاران دانه درشت مدیریت کرده اند. اگر 10 سال آن با مسئولیت آیة الله خمینی باشد بیش از 16 سال آن با مسئولیت والای آقای خامنه ای (که سیاست گذار اصلی کشور بوده) همراه بوده و عملا «اقرار خشونت طلبان به 16 سال خیانت ایشان به ملت» را نیز اثبات می کند! البته معلوم است که این تبلیغات گسترده برای بالابردن هزینه ی مخالفت با سیاست های خشونت طلبان و ایجاد رعب و وحشت در بین مخالفان و وادار به سکوت کردن ایشان صورت می گیرد.

 

در صورت ادامه بازداشت موسوی و کروبی، راه آنان چگونه می تواند ادامه یابد و از چه برخوردهایی باید پرهیز و چه برخوردهایی را تقویت کرد؟

من معتقدم که جنبش سبز باید به یک «فکر راهبردی» و «اندیشه ی راهبر» مجهز شود و وابستگی به افراد را وانهاده و وابسته به افکار باشد. یعنی «رهبری جنبش سبز» باید رهبری فرد یا افراد نباشد بلکه «رهبری فکر یا افکار مشترک» باشد.

در اینصورت بازداشت بزرگان جنبش، مانع تداوم پایداری مردم و معترضان در جهت تامین حقوق قانونی و انسانی شان نخواهد شد و این حربه از دست رقیب گرفته خواهد شد.

 

در این لحظه خاص تاریخی، به چه امید دارید و از چه چیزهایی ناامید شده اید؟

من به گام مثبت ملت ایران در مسیر آینده ای بهتر، کاملا امیدوارم. ما از نظر باورها و عقاید، چیزی به نام ناامیدی نداریم. از همه که ناامید شویم، نوبت امید به خدا می رسد که با «نهی قرآن» و تاکید بر پرهیز از ناامیدی از رحمت خداوند رحمان، امکان نومیدی منتفی می شود. من در جمع معترضان، امید به پیروزی را پررنگ تر از آنچه گزارش داده شده، می بینم. در زندان و بازداشتگاه اطلاعات، افراد گمنام ولی توان مند و امیدواری را دیدم که اثری از آن را در رسانه ها نمی توان دید و یا کمتر می توان دید.به این نکته هم اطمینان دارم که «هیچ قدرتی نمی تواند بر جمع امیدوار به پیروزی، پیروز شود، حتی اگر بارها و بارها آن جمع را شکست دهد».

ریاست یک مرده برقبرستان – نوشابه امیری

2011/03/09

صندلی ریاست مجلس خبرگان عاقبت دست به دست شد و ایت الله کهنسال و بیماری که در سال های اخیر یا روی صندلی چرخدار بوده و یا تخت بیمارستان، بر آن تکیه زد. از اینکه بگذریم که این جا به جایی یک موهبت بود برای هاشمی رفسنجانی،  یک نشانه بسیار دقیق هم بود برای بازخوانی وضعیت حکومت. حکومتی که دیگر نه تنها «ستون» نظامش ـ لقبی که به هاشمی داده  بودند ـ قابل جایجایی است بلکه ادامه حیات اش در گرو نمایش اقتدار، مشروعیت و البته در متن سکوت قبرستانی ست؛ هر چقدر هم که غیر این بنماید.

قانون اساسی جمهوری اسلامی برای مجلس خبرگان، وظایفی تعیین کرده که در طول حکومت سیدعلی خامنه ای، یک بار به منصه ظهور رسیده و آنهم پر از داستان: انتخاب حجت السلامی بدون رساله  به مقام ولایت فقیه.

از آن زمان تاکنون نزدیک به سه دهه گذشته؛ سه دهه پر ماجرا که حتی یک لحظه آن نیز موجب گزیدن کک این مجلس نشده است. آخرین این ماجراها هم تقلب در انتخابات، قرار گرفتن ولی برگزیده این مجلس در راس سرکوب ها وسپس کشتار و نقض روز به روز حقوق مردمان. واکنش مجلس خبرگان اماچه بود؟ دادن بیانیه ای که لباس رهبری را زیبنده سید علی خامنه ای می دانست.

از چند صدای معترض که بگذریم ـ که این صداها الزاما برای شنیده شدن به تریبون مجلس خبرگان نیاز نداشتند ـ بیش از ۶۰ روحانی این مجلس  با عمری بیش از۵۰۰۰ سال، سال هاست که نام خبره یدک می کشند و هزینه گزاف بر بودجه مملکت تحمل می کنند و دفتر و دستک دارند و… بی هیچ ثمری. حالا هم که معمم دیگری از این جمع، تکیه زده بر صندلی ریاست قوه قضا، گفته است نظارت بر رهبری کار این مجلس نیست. لپ کلام.

حال سئوال این است:این آقایان که همه تریبون ها را دراختیار دارند تا در مدح «رهبری» سخن بگویند، چرت را هم که می توانند در بیوت خود بزنند، چرتکه ها را هم که در حجره ها می اندازند، جمع شدن شان در اینجا به چه کار می آید؟

در یک کلام کارکرد این مجلس چیست؟ گماردن مرده ای  بر مسندریاست یک قبرستان، چه اندازه اهمیت دارد که کودتاچیان  اینگونه به میدان می  آیند و داد سخن می دهند؟

پاسخ را باید در گذشته و در آرمان های ادعایی جمهوری اسلامی که دیگر هیچ نشانی از آنها باقی نمانده یافت؛ حکومت آقای خامنه ای مجبورست هفت دست آفتابه و لگن داشته باشد؛ مجبورست یک سالش را سال «عدالت علی» بنامد و سال دیگرش را «قانون» تا بتواند این عجوزه درمانده را بزک کرده در میان نگاه دارد. باید که هم مجلس باشد و هم قوه قضاییه و هم دادگاه و هم دیوان عدالت اداری و….. تا احمدی نژادش بتواند بگوید ایران آزادترین کشوردنیاست، و دیگری شان بگوید استقلال داریم و آخر سر اینکه این ملغمه ای که می بینیدهم «جمهوری» است و هم «اسلامی».

این مخلوق سیاهدل وچرک، به این نمایش ها نیاز دارد؛ مجلس خبرگان را می خواهد، مجلس اسلامی را می خواهد، قوه  قضاییه را می خواهد، روزنامه و رسانه را می خواهد… اما همه را در سکوت قبرستانی. بر صندلی چرخدار، روی تخت بیمارستان، با صدایی که در نمی آید، با کلامی که بی محتواست.

بله؛ وقتی «ستون» نظامی جا به جا شدنی باشد، کار به بیمار بیمارستانی می کشد. در بیمارستان هم معمولا تابلویی نصب شده به این معنا: سکوت