Posts Tagged ‘نوروز’

نامه جبهه مشارکت به مهدی کروبی، نوروز

2010/09/05

بسم الله الرحمن الرحيم

جناب حجه الاسلام والمسلمين آقای کروبی
باسلام واحترام

اخبار حملات وحشيانه عده ای از لباس شخصی های سازماندهی شده در روزها و شبهای اخير که هم زمان بوده است با ليالی قدر به منزل شما آنهم در حالی که نيروهای انتظامی در کنارايستاده، شاهد آن بوده و از انجام وظيفه حداقلی خود که حفظ امنيت و حريم شهروندان و منازل مسکونی است باز داشته شده بوده اند موجبتاسف و تأثر عميق گرديد.

البته برای آن جناب که عمر خود را صرف مبارزه با مظاهر ظلم و جور و همراهی با خواست های برحق مردم کرده ايد اين تعرضات و فشارها تازگی ندارد و شما را از مسير حقی که برگزيده ايد باز نمی دارد. همين ويژگی بارز شماست که کودتاگران را که می انديشيدند خواهند توانست با تحمل دوره کوتاهی از اعتراض بر خر مراد خود سوار شده و در جهت اهداف دنيايی خويش بتازند عصبانی و مضطرب کرده است.

اين گونه مانورها که به عنوان حرکات خودجوش مردمی انجام می شود آنقدر رسواست و ماهيت شرکت کنندگان و سازمان دهندگان آنها آن قدر روشن است که کمتر کسی حتی در ميان حاميان وضع موجود می توان سراغ گرفت که آن را به مردم نسبت دهد. مردمی که يک سال است رأی های به صندوق ريخته شده خود را با مسالمت آميز ترين روشها مطالبه می کنند و پاسخی جز داغ و درفش نديده و با خشن ترين روش ها مورد سرکوب قرار گرفته اند.

آنها از اعلام حضور ساده شما در راهپيمائی روز قدس چنان به هراس افتادند که چاره ای جز محاصره منزل شما به منظور جلوگيری از حضورتان در راهپيمائی نديدند و ناگزير شدند راهپيمائی روز قدس را زير پوشش شديد ترين اقدامات امنيتی برگزار کنند چرا که می ترسيدند حضور شما و مردم معترض، رنگ سبز اعتراض به هرنوع ظلم را به اين راهپيمائی بدهد.

آری مردم مظلوم ما امروز بيش از هر زمان ديگری درد و رنج برادران و خواهران فلسطينی خود را درک می کنند و خود را در کنار آنها می بينند.

برای شما از خداوند متعال سلامتی و طول عمر باعزت مسألت می نمائيم.

جبهه مشارکت ايران اسلامی

پیام نوروزی کروبی: اگر نظام اين است ما مخالف آنيم!

2010/03/20

مهدی کروبی پيام نوروزی خود را منتشر کرد. در بخشی از این پیام آمده است: «اگر شما نظام را سلیقه می‌گويید، نظام را فرد می‌گويید، نظام را يک دسته‌ی خاصی می‌گويید که یک جمع کوچکی را در درون خود جا دهد؛ مثلا روحانیون‌اش آقای جنتی باشد، آقای یزدی باشد، آقای مصباح باشد، آقای شجونی باشد، آقای طائب باشد… یا نفرات‌اش قاضی مرتضوی باشد، محمود احمدی‌نژاد باشد، الهام باشد، نقدی باشد و از این قبیل افراد؛ اگر نظام این را می‌گوييد، بله! ما مخالف این جور نظامی هستیم!» مهدی کروبی در این پیام از آیت‌الله خامنه‌ای انتقاد کرده که پیش‌تر گفته‌بود همه باید در کشتی نجات نظام باشند. مهدی کروبی گفت وقتی روحانی وشخصیت‌های نظام به جنتی، احمد خاتمی و محمود احمدی‌نژاد منحصر شود دیگر نمی توان شعار داد کشتی نظام. باید گفت ، قایق نظام!

ایران سبز انگشتی – نوشابه امیری

2010/03/20

تیستو سبز انگشتی داستان «فرشته-آدم» كوچولویی است كه انگشت هایی سبز كننده دارد – به هرچه دست می زند، سرشار از گل و سبزه و پیچك می شود. این است كه «سبز انگشتی» صدایش می كنند. برای تــیســـتوی كـوچـولـو، هـر چـیز دنـــــــــــیـــا – جز زیبایی ها و مهربانی های كمیابش – معنایی ندارد؛ و تیستوی مهربان، آرزومندست تا همه ی نارسایی ها و ناتوانی ها و زشتی ها را با معجزه ی انگشت های سبز كننده اش از زیبایی سرشار كند؛ و راستی این «آدم-فرشته» ی كوچولو، می تواند.»عین داستان ایران در سالی که گذشت. جنبش سبز، تیستوی ایران بود؛ هست؛ می خواهد و می تواند. «امید»ش زیاد و «استقامت»اش پردوام.

سال 88، یکی از سال های سخت پس از انقلاب، به پایان رسید. سالی که حاکمان کارنامه مردودی گرفتند از مردمان؛ سالی که «آقا»، همراه با سرداران، دروغگویان، سابقه دارها، پیراهن پلنگی ها و لباس شخصی ها، مسلح به باطوم و اسلحه، متکی بر شکنجه و زندان، برشاخه نشست و بن برید و راه سراشیب، به سرعت، پیمودن گرفت.

از آنچه حاکمان با ما و میهن ما کردند، نه فقط همه گفتیم و شنیدیم که جهانی دید آن را به تمامی. در چشم باز «نداآقاسلطان»، در سینه زخمی «سهراب اعرابی»، در جای خالی قلب «مصطفی کریم بیگی». در نگاه تلخ «احمد زیدآبادی»، درکلام پردرد پدر»علی ملیحی»، در صدای غم گرفته مادر «کاوه قاسمی کرمانشاهی»، در اشگ «نازک افشار» زیر چادر گلدار زندان، در نامه های عاشقانه «فخرالسادات محتشمی»، درصدای دلاور»مهدیه محمدی»…. در زبان زخمی «منصور اسانلو». دید جهان اینها را.

جهان شنید تهدیدات سید علی خامنه ای را، دروغ های محمود احمدی نژاد را، کلام نفرت بار رادان ها و نقدی ها را. شنید که لاری جانی گفت «زندانی نداریم؛ اعدام نکرده ایم» همان گاه که «بهاره هدایت» زندانی بود تا انحلال سازمان سیاسی متبوع خود را اعلام دارد و احسان فتاحیان بر دار می رقصید.

اما، همه گفتیم و شنیدیم، و جهان هم دید و دریافت که ایران، سویه دیگری نیز دارد. سویه ای سبز سبز. «تیستوی سبزانگشتی«. آن فرشته ـ انسان کوچکی که سال های درازست ایران را سبز می خواهد.

سال های 50 بود که «تیستوی سبزانگشتی» درآمد. نوشته موریس درئون و به ترجمه لیلی گلستان.»داستان «فرشته-آدم» كوچولویی كه انگشت هایی سبز كننده داشت؛ به هرچه دست می زد، سرشار از گل و سبزه و پیچك می شد. این بود كه «سبز انگشتی» صدایش می كردند. برای تــیســـتوی كـوچـولـو، هـر چـیز دنـــــــــــیـــا – جز زیبایی ها و مهربانی های كمیابش – معنایی نداشت؛ تیستوی مهربان، آرزومند بود تا همه ی نارسایی ها و ناتوانی ها و زشتی ها را با معجزه ی انگشت های سبز كننده اش از زیبایی سرشار كند.»

کتاب را می خواندیم و به انگشتان خویش می نگریستیم. ما هم آرزومند سبزی ایران مان بودیم؛ ایرانی که در سیستان و بلوچستانش، رستم سر به اندوه در جبین فرو نبرده باشد از حال و روز مردمان؛ در حلبی آبادهای بندرعباس اش نسوزند بچه ها؛ ایرانی که در آن بتوان به هزار زبان گفت آزادی؛ به کردی، به ترکی. به عربی. به فارسی. ایرانی که آفتاب کارانش، در حسرت سرآمدن زمستان وشکفتن بهاران، در تپه های اوین، به رگبار بسته نشوند؛ ایرانی که در شان نام و تاریخش باشد.

کتاب را می خواندیم و به سرانگشت، بر دردهای ساده ای که می شناختیم، دست می کشیدیم و همه هم از سر امید. از دستان و سرانگشتان نسل ما، سبزی نرویید اما، آنان که در کاروان آزادی طلبی از راه می رسیدند دیدند دستان پینه بسته مارا؛ نسل مارا. ما «تیستو» نشدیم اما امید «تیستو» شدن را با خود به جای جای میهن مان بردیم. وعاقبت «تیستو»ها بزرگ شدند، آمدند، صحنه گردان میهن ما گشتند.

باز تاریخ تکرار شد؛ کشتگان مان بسیار و مادران عزامان بسیارتر؛ «امید»مان، منتظر و»منتظری»مان در»حصر». همان سان که «مهرداد»مان با زبان بریده رفت آن گاه که می گفت «زنده باد ایران». و «فردین»هامان نامشان در سلول ها، روی دیوارها، خشکید. بی»رحمان»ها و بی»رحیم»ها زندگی دشوار گشت و بی داریوش و پروانه، جایی در عمق قلب مان سوخت…

اما عجبا که زمین می خوریم و برمی خیزیم. زخمی می شویم و بر می خیزیم؛ درد می کشیم و بر می خیزیم؛ و باز برخاستیم. به همت زنان مان، جوانان مان، پیرهامان و به همت عشق مان به میهن زخمی مان، ایران.

سالی که گذشت، پر خون بود؛ پردرد. سال شکستن دل مادران، خمیدگی پدران. سال تلنباری نفرت، سال وبا، سال وبایی. این سال اما، سال ایستادگی هم بود. سال مردن برای زندگی. گریستن برای آزادی خنده. سالی که شاملو پیش از این آن را سروده بود:

من فکر می کنم

هرگز نبوده قلب من

این گونه

گرم و سرخ
احساس می کنم
در بدترین دقایق این شام مرگ زای
چندین هزار چشمه ی خورشید
در دلم
می جوشد از یقین ؛
احساس می کنم
در هر کنار و گوشه این شوره زار یأس
چندین هزار جنگل شاداب
ناگهان
می روید از زمین
آه ای یقین گمشده، ای ماهی گریز
در برکه های آینه لغزیده تو به تو!
من آبگیر صافی ام، اینک! به سحر عشق؛
از برکه های آینه راهی به من بجو!
من فکر می کنم
هرگز نبوده
دست من این سان بزرگ و شاد:

احساس می کنم
در چشم من
به آبشار اشک سرخ گون
خورشید بی غروب سرودی کشد نفس؛
احساس می کنم
در هر رگ ام
به هر تپش قلب من
کنون
بیدار باش قافله ای می زند جرس.

آمد شبی برهنه ام از در
چو روح آب
در سینه اش دو ماهی و در دست اش آینه
گیسوی خیس او خزه بو ، چون خزه به هم.
من بانگ برکشیدم از آستان یأس :
«آه ای یقین یافته بازت نمی نهم!»
آری؛ خطابم به شماست «تیستو»های ایران. یقین های باز یافته؛ بازتان نمی نهیم؛ می دانیم که

در هر کنار و گوشه این شوره زار یأس
چندین هزار جنگل شاداب
ناگهان
می روید از زمین

رویش تان مبارک.

سال سبز – هوشنگ اسدی

2010/03/20

سال سبز شد . زمانه ورق خورد. از دل استبداد دیرسال، دیگر بارنهال آزادی سر برکشید و سال 1388  سالی سرنوشتی در تاریخ معاصر ایران شد.

کسی از منظر تاریخ سال رفته را ورق می زند: «سال 1388 یکی از گذر گاه های بسیار مهم  و نقاط عطف تاریخی ایران معاصر است. از آن سالهای پر برکتی که دوران سازند.» ( احمد سلامتیان)

دیگری به تحول درونی نظر دارد: «سال ۱۳۸۸ از منظر دگرگرگونی فرهنگ، فلسفه و گفتمان سیاسی در سطح جامعه کل، و نه لایه های کم شمار، از گره گاه ها و نقطه عطف های مهم تاریخ معاصر ایران بود.» (فرج سرکوهی)

بیانیه حزب مشارکت، سال رفته را چنین ارزیابی می کند: «سالی که گذشت در تاریخ جمهوری اسلامی ایران بی نظیر و نقطه عطفی در مسیر حرکت مردم ایران به سوی آرمان دیرپای آزادی و مردمسالاری و حق تعیین سرنوشت محسوب می شود.»

می توان در نگاهی سخت اجمالی ، تحول  حاکمیت انقلاب اسلامی در سی سال گذشته راکه به «نقطه عطف» سال 1388 رسید، چنین ترسیم کرد:

انقلاب اسلامی که با تکیه به «سنت» به قدرت رسید، از زمان رهبری آیت اله خامنه ای به جانب » بنیادگرائی» چرخشی اساسی را تجربه کرد. «بنیاد گرائی شیعه» که به وِیژه از طریق رهبرخود، ریشه هایش را در فدائیان اسلام، حزب موتلفه اسلامی و انجمن حجتیه در ایران می یابد؛ پیوند نظری عمیقی هم با نظریه های «سید قطب» دارد. سید قطب نویسندهٔ نظریه‌پرداز و عضو اخوان المسلمین که دوکتاب اصلی اش  پیش ازانقلاب توسط  آیت اله خامنه ای به فارسی ترجمه شده،مصری بود.شهرت او بیشتر به سبب بازنگری وی در تاثیر اصول‌گرایی اسلامی بر تحولات اجتماعی و سیاسی است.بسیاری او را بانی «بنیاد گرائی اسلامی» بشمار می آورند و شایسته لقب «پدرمعنوی القاعده» می دانند. فدائیان اسلام که به خاطر ترورهایشان شهره شدند، از طریق نواب صفوی اندیشه و سیاست سید قطب را وارد فرهنگ سیاسی شیعه کردند.آیت اله خامنه ای گفته است که در آغاز الگوی نواب صفوی به مبارزه اجتماعی جلبش کرده است.

حزب موتلفه اسلامی و  فدائیان  اسلام در زمان حیات آیت اله خمینی،  اغلب ارگان های اصلی اقتصادی وامنیتی را دراختیار گرفتند و به یکی از ستونهای اصلی ـ به ویژه در بخش اقتصاد ـ مبدل شدند. انجمن حجتیه، اما مجبور شد مسیر دیگری را برگزیند.

در هفته های اول پیروزی انقلاب، آیت الله خزعلی به نیابت از شیخ محمود حلبی ـ رهبر و بنیانگذار حجتیه- نزد آقای خمینی رفت و پیام حلبی را به او داد: «حجتیه 30 هزار کادر دارد که می تواند آن را در خدمت جمهوری اسلامی قرار دهد.» آقای خمینی فورا این پیشنهاد را رد کرد و گفت که انقلاب احتیاجی به این کادرها ندارد. مدتی بعد هم که اختلاف بر سر احکام اولیه و حکم حکومتی بالا گرفته بود و شورای نگهبان چوب لای چرخ مجلس خط امامی و میرحسین موسوی می گذاشت، آقای خمینی نامه ای کوتاه برای این شورا که در آن احمد جنتی و آیت الله خزعلی حضور داشتند، نوشت و این جمله تاریخی را در آن گنجاند: «مواظب باشید، اینها- حجتیه- اگر مسلط شوند همه چیز را برباد خواهند داد.»

سازمان حجتیه، ظاهرا فعالیت خود را متوقف کرد.برخی از کادرهایش به خط امام گردن گذاشتند و وارد «نظام» شدند. تشکیلات مفصل و منسجم  حجتیه زیرزمینی شد و به تربیت کادرپرداخت.

آیت اله خامنه ای که همراه نزدیکترین مشاورش دکترعلی اکبر ولایتی، پیشتر در جلسات مرکزی حجتیه درمشهد حضور می یافت، در زمان حضور در جبهه های جنگ عراق به  جذب سپاهیانی پرداخت که با اندیشه های او همراه یا نزدیک بودند.

وقتی آیت اله خامنه ای در روندی که امروز تحت پرسش قرار گرفته و هنوز دقایقش، از جمله مرگ یا قتل سیداحمدخمینی روشن نیست، جانشین آقای خمینی شد «روحانیت و بازاریان متحد با آنها به تدریج به طبقه برخوردار تبدیل شده بودند و خود نمی‌توانستند به تنهایی از ثروت و قدرت خود محافظت کنند. آنها به مردم عادی برای پاسداری از قدرت خود اطمینان نداشتند و نیرویی بی هویت و مطیع برای انجام این کار می‌خواستند. آیت‌الله خامنه ای این موضوع را بیست سال پیش به درستی متوجه شد و به سازماندهی اوباش و لات‌های محلات در گروه‌های لباس شخصی و بسیج در سراسر کشور پرداخت و سپاه و بسیج را از نیروهای غیر مطیع تصفیه کرد.» ( مجید محمدی)

پیروزی محمد خاتمی و آغاز اصلا حات، بلافاصله توسط علی اکبر ولایتی به جریانی مشابه گورباچف تشبیه شد که هدف آن براندازی نظام جمهوری اسلامی است.

برای مقابله با تکرار سرنوشت اتحاد شوروی بود که نیروهای گوناگون وابسته یا نزدیک به بنیادگرائی جمهوری اسلامی تحت رهبری آیت اله خامنه ای متحد شدند. باندهای متعددی هم که در سیستم «حامی پرور» جمهوری اسلامی به قدرت و ٍثروت رسیده بودند به این مجموعه پیوستند که تاکتیک حذف  تدریجی اصلاحات و جامه مدنی را برای تبدیل جمهوری اسلامی به «خلافت اسلامی»  پیش می برد.

بعد از برکشیدن محموداحمدی نژاد در انتخابات سال 1384، مهدی کروبی به قدرت گرفتن گروهی «بی ریشه»  درانقلاب اسلامی اشاراتی مکرر داشت. محمد خاتمی به اسلام باقرائت فاشیستی و طالبانی اشاره کرد. مصطفی تاجزاده، از ترکیب «طالبان شیعی» استفاده برد.میر حسین موسوی جمع بندی آخررا بصورت «فرقه» ارائه داد.

در روزهای پایانی سال، بر این جریان نام های دیگری چون»امپراطوری دروغ» و»جمهوری اوباش» هم نهاده اند.

اکنون می توان دریافت «فرقه» بر اساس برنامه ای که بیشتر ناظر به آینده رهبری در جمهوری اسلامی بود، وارد صحنه انتخابات شد. بنیادگرایان با اجرای این نقشه چند منظوره که از مدت ها پیش آماده شده بود، قصد داشتند در یک انتخابات مهندسی شده، روحانیون میانه رو و در راس آنها هاشمی رفسنجانی را خانه نشین و جریان اصلاحات رابه شیوه دهه 60  سرکوب کند.

نقشه با کودتایی انتخاباتی عملیاتی شد. احمدی نژاد را با 25 میلیون رای برنده اعلام کردند و نزدیک به 15 میلیون رای هم به حساب موسوی ریخته شد. آیت اله خامنه ای هم  که گویا هدایت این جریان را بر رهبری کل کشور ترجیح می دهد، شتابان به میدان آمد تا با حکم شرعی  نتیجه انتخابات را تثبیت کند.

و روز بعد: «جویباران خواست های متفاوت و جنبش های گوناگون مدنی دو دهه گذشته در بستر رودخانه سیاست به هم پیوستند» و جنبش سبز از اعماق جامعه ایران متولدشد وبا شعار «رای من کو؟»  (فرج سرکوهی) به خیابان آمد.

به نوشته میر حسین موسوی که روز به روز جای خود را بعنوان یکی از رهبران نمادین جنبش سبز بیشتر استوار می کند «اوج حضور مردم راهپیمایی در روز 25 خرداد بود که باید تاکید و تکرار زیادی روی آن کرد و نگذاشت به فراموشی سپرده شود. نوع اجتماع و حرکت مردم در آن روز نشانگر نظم و نشاط و مراقبت بود و مردم مراقب شعارهای خود و مواظب همدیگر بودند.»

محمد باقر قالیباف شهردار تهران که به جناح مقابل جنبش سبز تعلق دارد، اعلام کرد که دراین روز دونیم میلیون نفر در راهپیمائی تاریخی سبز حضور داشته اند.

تاریخ ورق خورده بود.  آب رفته دیگر به جوی باز نمی گشت. جامعه مدنی ایران رای خود را می خواست و: «این روند در قالب مبارزه برای حقانیت، مشروعیت و به رسمیت شناخته شدن «رای اکثریت» به عنوان «تنها» مبنای قانون گذاری، مدیریت و حاکمیت جامعه، در سطح جامعه کل مطرح و در چالش های پس از انتخابات ریاست جمهوری در فرهنگ، روان شناسی و شعور جمعی جامعه کل، و حتی در گفتمان سیاسی جناح های حاکم، نهادینه شد.»( فرج سرکوهی)

از 22 خرداد تا روزهای پایانی سال که پنجره ها رو به اولین بهار سبز سیاسی ایران باز می شود، اهل «فرقه» کوشیده اند به هرقیمت شده باسرکوب و زندان ، با به خون کشیدن جوانان در عاشورا، بر قراری حکومت نظامی در 22 بهمن و چهارشنبه سوری به روزهای پیش از  انتخابات بر گردند؛ ودراین مسیر بیشتر و بیشتر «نظام» را تاحد یک «دیکتاتوری نظامی» و»حکومت اوباش» تنزل داده اند.

در آخرین هفته سال، رهبر جمهوری اسلامی که مانند همراهانش به «افسانه ای که خود ساخته‌اند و ظاهرا خودشان هم این افسانه را باور کرده‌اند» دلبستگی عجیبی دارد، دست به اشتباه تاکتیکی دیگری می زند و فتوا بر غیر شرعی بودن  چهارشنبه سوری می دهد. و مردم ایران «سیاسی ترین چهارشنبه سوری  تاریخ ایران» بر پا می کنند. «ژنرال های سرمایه دار» همه نیروی نظامی ـ امنیتی خود رابسیج می کنند تا شعله باستانی مراسمی ملی ـ آئینی را خاموش کنند. و ایران یکصدا به رهبر جمهوری اسلامی پاسخ می دهد: «چهارشنبه سوری آئین ماست، نه خرافه.»

با این فتوا هر ترقه و فشفشه و آتشی که برپا شد معنای مخالفت با رژیم و خامنه‌ای را در بافت سیاسی امروز پیدامی کند. مردم حتی در حواشی شهرهای بزرگ با دستنبد سبز به خیابان ها می آیند و شعار»یا حسین، میرحسین» مانند بوته ها شعله می کشد. فیلم هائی از مراسم چهارشنبه سوری می رسد که  لرزه بر اندام آدمی می اندازد از این خشم و کینه که درآنهاست و دشنام هایی را نثار رهبری می کند که باد کشته و اکنون توفان درو می کند.

بسیاری از صاحبنظران چهارشنبه سوری را فراندومی دیگر تفسیر می کنند: «میلیون‌ها‌ایرانی با حضور در مراسم چهارشنبه سوری به خامنه‌ای که گفته بود از این کار اجتناب کنید «نه» گفته‌اند. آنان عملا گفته‌اند که ولایت او را نمی‌پذیرند. قاطبه آنان نیاز نداشته‌اند که به خیابان بیایند و نارضایی خود از حاکمیت را داد بزنند، و بلکه عمدتا در خانه‌های خود این کار را کردند. در این شب بزرگترین تظاهرات سرتاسری ایران علیه حاکمیت مذهبی ایران صورت گرفته است.» ( دکتر حسین باقر زاده)

سال سبز به روزهای آخر می رسد و راه را بر سالهای سبز باز می کند. جنبش سبز که حتی هنوز یک ساله هم نیست، دراین سال راه صدساله رفته است.

از منظر تاریخ  ایران: «اگر 1357 سال جلوس رعیت بر تخت خدایگان های تاجدار بود سال 1388 سال شروع حماسه بزرگ شهروندان بالغ و رشید  در جستجوی حق رای و سلامت انتخابات خود برای رهائی از قیمومت های مدعیان ظل اللهی وبه کرسی نشاندن حاکمیت ملی بود. سال نوید به سحر رسیدن استبداد تاریک کهن ایرانی  به یمن پربرکت حقوق و آزادیهای مقدس مدنی، اجتماعی و سیاسی و درراس همه آنها صندوق و برگه رای. اغراق نیست که بگویم این سال نیز همانند دوران های مشروطه و ملی کردن نفت از جهت  تکوین و تحول سیاست داخلی ایران و جایگاه و تاثیر این تحول  در روند  سیاسی  ژئوپولیتک جهانی و به ویژه کشور های منطقه و اسلامی  سالی مبنائی خواهد بود. آنچه در این سال رخ داد نوعی طلوع و بروز نشانه ظهور  فرآیندی تازه در سپهر سیاست ایران بود.» ( احمد سلامتیان)

از زوایه تحولات بنیادین در خاورمیانه- قلب انرژی جهان: «درگیری اساسی عصر ما و جنگ واقعی تمدنها، یادرگیری غرب و اسلام نیست، بلکه جنگی است که در قلب اسلام درگرفته است. جنگی که تا سرحد مرگ جلو می رود: نبردمیان اسلام دموکراتیک و اسلام بنیادگرا.» (برنار هانری لوی، فیلسوف فرانسوی»

و ایران ما ـ مانند همیشه تاریخ-  در قلب این نبرد تاریخی جای دارد. تحول در ایران در کل منطقه و سپس در آرایش قوای سیاسی جهانی منعکس می شود. و در این نبرد سترگ، جهان همراه جنبش سبزی است که درکمتر از یک سال باندازه انقلابی کلاسیک تجربه و فرهنگ دارد.

بر اثر جنبش سبز، آرایش نیروی سیاسی بکلی در ایران دیگرگونه می شود، تفکیک نیروها در درون حاکمیت شدت می گیرد، گسل صدساله تجدد- سنت تا اندرونی سر به مهر روحانیت شیعه راه باز می کند و مانند تجربه همه تاریخ بخش تحول خواه حاکمیت درکنار مردم قرار می گیرد. این ویژگی جامعه ایران در دوران گذار است که جنبش مدرن سبز، رهبران نمادین نیمه مدرنی دارد.

شعار: «یاحسین، میر حسین» اولین جنبش مدرن و مدنی قرن بیست و یکم را به اعماق سنت  پیوند می زند. پلی است بین دو جهان به لحاظ تاریخی  و کیفیتی متفاوت. از گسل میان این  دوجهان تنها می توان از پلی گذشت که جامعه ایران با شاخه های جوان و ترد ساخته است.

بیانیه جبهه مشارکت در روزهای پایانی سال صحنه مبارزه اجتماعی را چنین می بیند: «از یک سو ملّتی به پا خاسته و مصمّم با خواست هایی روشن در چارچوب قوانین کشور و از سوی دیگر اقلیتی قدرت طلب با تمام ابزارهای تبلیغاتی و اطلاعاتی و امنیتی و نظامی و اقتصادی، قراردارند و آنچه اینک مانده است اراده خلل ناپذیر مردمی است که جز حق خود را نمی خواهند.»

در این تصویر کلی، می توان آرایش قوای جدید بر آمده از سال سبز را با استفاده از مدل علیرضا جلائی پور چنین تفکیک کرد:

ـ بنیاد گرایان شیعه که به نام های گوناگونی چون «فرقه»، «طالبان شیعی» و…. نامیده می شوند. این گروه بندی از کودتای انتخاباتی 22 خرداد  دررهبری اصولگرایان قرار گرفته اند، اما با اسامی مختلف مستعار فعالند. تنها دریک انتخابات آزاد و اتمام پروسه جدائی آنها از سنت گرایان می شود دید اساسا دارای وزن اجتماعی هستند یا نه؟ این گروه که شکنجه، تجاوز و قتل را در کارنامه خود دارند، دستگیری فعالین عرصه های مختلف اجتماعی ـ سیاسی را تا آخرین روزهای سال ادامه می دهد. آخرین خبرهای روزجمعه حاکیست حسین مرعشی را برای تحمل یک سال حبس دستگیر کرده و کسانی را برای اجرای حکم اعدام به سلول انفرادی برده اند.

ـ اصولگریان- سنت گرایان که هنوز بعنوان متحد بنیادگرایان عمل می کنند. جلایی پور وزن اجتماعی آنها را 20 درصد ارزیابی می کند.

ـ جنبش سبز در مدل یاد شده به دوگروه سبز مدنی با 40 درصد و سبز انقلابی با 20 درصد وزن اجتماعی تقسیم شده اند.

جنبش سبز در متن خود که 60 درصد وزن اجتماعی را شامل می شود،  درزمانی کمتر ازیک سال دست آوردهای بزرگی داشته که درتاریخ صد ساله مبارزه مردم ایران برای کسب آزادی یکه است واز جمله: تولد شهروند به جای توده، تغییر گفتمان جامعه ایران  ازانقلاب به اصلاح، جانشین ساختن حق مداری به جای تکلیف مداری، نزدیکی نخبگان قشرهای مختلف اجتماعی، حرکت به طرف تالیف واژگان فرهنگ مدرن، تعیین مرزهای لائیسیته ومذهب و ایجاد پیوند ارگانیگ بین ایرانیان سراسر جهان …

جنبش سبز  که تبلیغ می شد در 22 بهمن «دودشده و به هوا رفته» از آتش مراسم چهارشنبه سوری  ققنوس واربرمی خیزد و در پیام نوروزی میر حسین موسوی با چشم انداز خود روبرو می شود: «اگر جنبش بخواهد پیش برود و عقب گرد نداشته باشد باید دامنه اهدافش را در بین مردم توسعه داد، هم در میان اقشار مختلف مردم و هم در شهرهای مختلف، باید مسائل اقتصادی را برای مردم توضیح داد، باید به مردم نشان دهیم که برای کم شدن فشار اقتصادی، برای ثبات زندگی، برای کاهش طلاق و بسیاری مشکلات دیگر و کاهش آسیب های اجتماعی به اصول قانون اساسی برگشت. این را مردم باید حس کنند. نباید حس کنند این جنبش فقط در رای مردم خلاصه شده است و تنها خشم ناشی از پایمال شدن رای شان است. باید از تکیه بر نخبه ها فراتر رویم و به گروههای مرجع دیگر و تاثیر گذارجامعه متوجه شویم. باید به سمت معلمان، کارگران و اقشار مختلف برویم و مسائل را برای آنها توضیح دهیم و اگر فراگیری هرچه بیشتر امواج حق خواهی رامی خواهیم باید این ندا به گوش همه اقشار جامعه برسد

سال تمام می شود. بهار می شود. می خواهند کسانی را در آستانه بهار میهمان مرگ  کنند. عزیزان بسیاری با بهار در گوشه سلول دیدار می کنند. بهاره هدایت و هنگامه شهیدی وهمه شیر زنان در بند، عیسی سحرخیز، احمد زیدآبادی، مسعود باستانی….. و دیگر همکاران ما در زندان های مخوف بهتر از ما خواهند دید که بهار از سد وسیمان و میله می گذرد و در کنج سلول شکوفه می زند.

ما در کنار سفره های هفت سین با ندا و سهراب ودیگر جانباختگان می نشینیم، کتاب حافظ رابه نام آنها می گشائیم و تفال می زنیم. ما آنها را با شعر و سیب و آینه تکرار می کنیم. ما با سبزه های نوروزیِ، یاد رفتگان و نام عزیزان در بند  را در آینه های مکرر خانه می دهیم و ایران را یکسره سبز می کنیم.

سالی که رفت، سال شکوفائی بود. همه چیز نشان داد جنبش سبز برگشت ناپذیر است. سالی که می آید، سال «صبرواستقامت»، سال رسیدن میوه آزادی است که بر درخت تاریخ ما قرنی است انتظار می کشد تا دامان هزار رنگ دختران ایران زمین را بارور کند.

پیام نوروزی اوباما به جنبش یا به جمهوری

2010/03/20

آقای اوباما! چه عیدی چه تبریکی اما …

هنوز که پیامی نرسید از شما اما فرض را می گذارم به حساب همان پارسال که باز هم به زحمت و بریده بریده عید نوروز ملت ایران  را مبارک باد گفتی. هنوز که پیامی  نرسیده اما آیا امسال به جای مخاطب قرار دادن جمهوری اسلامی می شود منتظر بود تا روسای جمهور جهان،  یک ملت را خطاب قرار دهند و مستقیما عید را به مردم ایران تبریک بگویند؟ اصلا چه عیدی چه تبریکی؟ ملتی که پارسال شما به آنها تبریک گفته ای می دانید امسال چه حال و روزی دارند؟ همان ملتی که هیچ بر شما خرده نگرفت که علی رغم نقدشان به جمهوری اسلامی شما مشخصا این جمهوری را به رسمیت شناخته بودید امسال سوگوار جمهوریت از دست رفته اند. اگر چه همان پیام معتدل شما هم  در رسانه های محافظه کار ایران به هیچ انگاشته شد، اما ما به اندازه بضاعت خودمان در رسانه های اصلاح گرای ایران، پیام تبریک شما را نقطه آغاز شکستن دیوارهای کاذب میان دو ملت بزرگ ایران و آمریکا تلقی کردیم و در موردش خبررسانی کردیم. حالا نه از آن روزنامه نشانی باقی مانده و نه از روزنامه نگاران .  همان روزنامه نگارها که پا دراز تر از گلیم خود گذاشته و طرح پرسش کرده بودند که آیا اگراوباما نیز همانند بوش ایران را محور شرارت می خواند ، صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران در بخش های  مهم خبری اقدام به انتشار سخنان شما نمی کرد تا به ملت ایران نشان دهد که آمریکا دشمن است و ادبیات دولت آمریکا نیز همواره ادبیات جنگ است؟

آقای رییس جمهور!

جمهوری اسلامی ایران و همان حاکمیتی که شما در سال گذشته برایشان پیام تبریک فرستاده اید امسال در حالی وارد سال جدید شده است که نزدیک به هفتاد شهروند معمولی توسط همین حاکمیت در خیابان های ایران چشم هایشان برای همیشه بسته شد.  تنها به این دلیل که آرام به خیابان آمده بودند و سراغ رای گمشده خود را  از حاکمیت گرفتند و پاسخ اما خون و خشونت بود. مقامات جمهوری اسلامی درحالی نوروز امسال را جشن می گیرند که نزدیک به  صدها تن از فعالان سیاسی ، دانشجویان، زنان و شهروندان معمولی یا در زندان نشسته اند و یا با قرار وثیقه های سنگین و مصادره پاسپورت  و اسناد ملکی شان در زندان بزرگتری به نام ایران اسیر و ممنوع الخروج اند، مقاماتی که شما در سال گذشته مهرورزانه به آنان نوروز را تبریک گفته اید و فرهنگ باستانی شان را پاس داشته اید در آخرین چهارشنبه امسال، یکی از همان سنت های باستانی را خرافه پرستی خوانده اند و و در راستای اجرا ی همین فتوا به جوانانی که برای پاسداشت مرسومات باستانی خود در خیابان  هلهله می کردند با وحشی گری حمله کرده اند. جرم جمعی رقصیدن بود و جرم جمعی دیگر شعار آزادی سر دادن و جرم جمعیت دیگر نیز شعار مرگ بر دیکتاتور را فریاد زدن. اگر نمی دانید منظور ملت معترض ایران از دیکتاتور کسیت بگذارید نشانی اش را خیلی ساده به شما بدهم، دیکتاتور همان کسی است که شما پیش از ایام انتخابات و درست در روزهای پایانی عمر دولت احمدی نژاد به او نامه فرستاده اید و ملت ایران نیز چراغ سبز شما برای باز شدن راه مذاکره را نیز در نامه دیده است آنگاه که برای اولین بار دریافت کننده این نامه را دیدیم که در سخنرانی اش هرگز از آمریکا به عنوان دشمن یاد نکرد. «دشمن» واژه ای نیست که از زبان دیکتاتورها بیافتند. دیکتاتور ها به این واژه نیاز دارند تا با خلق یک دشمن خیالی ملت خویش متحد و قدرت خویش محکم نگاه دارند اما نامه شما دشمن را از دهن دیکتاتور بیرون انداخت و بعد از انتخابات که مردم خود جوش و آرام و بی شمار به خیابان آمدند، شما دوباره در قاموس دیکتاتور به واژه دشمن ملقب شدید.  نوروز سال گذشته شما برای  چنین مقاماتی در جمهوری اسلامی ایران پیام تبریک فرستادید و ملت نیز بر شما خرده نگرفت. واضح است که امسال ملت ایران منتظر پیام تبریک دوباره شما به مقامات جمهوری اسلامی نیست اما مگر می شود نوروز یک  ملت صلح طلب را تنها  مختص یک حاکمیتی دانست که با ملت خودش هم سر جنگ دارد؟

آقای پریزیدنت!

دنیا صدای جنبش معترضان ایران را شنیده است، جهان رنگ سبز صلح ایران را بیشتر از رنگ سیاه و خاکستری حاکمیت دروغ ایران به خود دیده است، درست است که تک تک مخالفان و منتقدان و معترضان به حاکمیت ایران اجازه سفر به هیچ جای دنیا را ندارند، درست است که مردم خواهان تغییر در ایران همانند کره شمالی  در اسارت حاکمیت زور هستند، اما آنان که هر ساله اجازه سفر به دنیا و ایالات متحده را می یابند و شما آنها را در رسانه ها و محافل بین المللی می بینید که زندانی بودن ایرانیان و کشته شدن معترضان را انکار می کنند، آنها همه ایران نیستند.  دیگر کسی ایران را احمدی نژاد و یا رهبری حامی احمدی نژاد نمی داند. دیگر  جمهوری اسلامی  تنها نام ایران نیست جنبش سبز هم نام دیگر ایران است..

می دانم نمی شود از کسی انتظار تبریک گفتن به یک ملت را داشت و  کسی را به خاطر تبریک نگفتن به دیگری بازخواست کرد، می دانم که اصول سیاست ورزی حکم می کند که دولت ها مستقیما با دولت ها سخن بگویند اما حالا که لابلای  معادلات پیچیده قدرت، پیام همه مدعیان حقوق بشر در هزار توی پرونده هسته ای ایران  به آسانی گم می شود بد نیست بدانید که از آن نوروز  تا این نوروز، از آن نخستین تبریک متفاوت شما به جمهوری اسلامی ایران، تا امروز هم جمهوریت در ایران مرده است، هم  ملتی در خیابان های این کشور به خشونت آمیزی ترین شکل ممکن مرده اند و بعد هم مرگ آنها توسط حاکمیت دروغ در ایران انکار شده است.  هیچ  نمی  دانم فردا که صبح شد و سال ایرانیان نو شد، شما دوباره زبان بریده و دست و پاشکسته به یک ملت دل شکسته می خواهید تبریک بگویید یا به  جمهوری اسلامی؟ چه فرقی می کند…چه عیدی ؟ چه تبریکی؟