Posts Tagged ‘مسیح علی نژاد’

تحریم فعال – مسیح علی نژاد

2011/09/09
 انتخابات یک فرصت مطلوب برای طلبکار بودن از یک نظام طالب استبداد است.

 

 

فصل انتخابات است و باز، بازار احزاب و گروه‌هاي سياسي درتب و تاب مختص اين فصل، گرمتر از بازار جامعه است و همين عدم توازن نيز كافي است تا مسووليت چهره های شاخص سیاسی و تحلیلگران براي سامان دهی و ارزیابی آراي سرگردان جامعه دشوار‌تر باشد.

 

در انتخابات مجلس هفتم طيفي از اصلاح‌طلبان كه قصد شركت در انتخابات را داشتند با آن طيفي كه قصد ترك ميدان را داشتند، روبه‌روي يكديگر ایستاده بودند و نزاعي میان اصلاح طلبان در حاکمیت آغاز‌ شده بود كه در نهايت بخش چشمگيري از اصلاح‌طلبان اگر چه نام تحریم را بر عمل سیاسی خود نگذاشتند اما طی بیانه ای اعلام کرده بودند که حاضر به شركت در انتخابات نیستند.

اين كشمكش اصلاح‌طلبان را به دو نيمه تبديل ساخت كه در انتخابات رياست‌جمهوري نهم هر نيمه پي يك كانديدا رفتند اما همان اتفاق اين بار براي نيمه‌اي كه خود روزي به توصيه بزرگانش براي شرکت در انتخابات عمل نكرده بود رخ داد. بدان معني كه در انتخابات رياست‌جمهوري نهم اين بخش از اصلاح‌طلبان خود به دو دسته ديگر تقسيم شدند و كساني كه خود در انتخابات مجلس هفتم شركت نكرده بودند این بار طيفی از دانشجویان را در گروه خود داشتند كه حاضر نبودند در انتخابات رياست‌جمهوري شركت كنند.

 

زنجيره‌اي در دایره ی اصلاح‌طلبان با القابي همانند «سنتي»، «پيشرو» و «جنبش دانشجويي» شکل گرفته بود که يكديگر را مورد عتاب و خطاب قرار مي‌دادند و هر يك ديگري را در از دست دادن بزنگاه‌هاي مهم انتخاباتي مقصر قلمداد مي‌کردند تا در نهايت ديوار آنان كه از قدرت كمتري در عرصه‌هاي كلان برخوردار بودند كوتاه‌تر از ديگران به نظر می رسید و محكوم به سرزنش ابدي می شدند که چرا انتخابات را تحریم کردند.

 

در انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری اما حلقه ی تحریم کنندگان کمی تنگ تر شد و در یک انتخابات چند قطبی شمار بیشتری از گره های طرد شده از اردگاه های مختلف سیاسی به حلقه ی اصلاح طلبان پیوستند و حتی به طنز و مزاح بسیار مطرح می شد که آقای کروبی کابینه ی محذوفین نظام را تشکیل داده است. یعنی تمامی نزدیکان آقای کروبی کسانی بودند که به نوعی از دایره تصمیم گیری نظام حذف و حداقل چند باری زندانی یا احضار و محاکمه شده بودند.
اما همین مشارکتِ حداکثری در انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری نیز خود آغاز یک دوره سیاسیِ جدید در ایران شد که اعتراضات شکل گرفته پس از این انتخابات حذف شدگان بیشتری را در دل یک جنبش متکثر گرد هم آورد .
این روزها باز فصل انتخابات مجلس است و اینبار بگو مگوهای انتخاباتی بیش از آنکه میان گروه های منتقد و معترض، جریان داشته باشد بیشتر از سوی خود حاکمیت مطرح می شود. تا آنجا که حتی مصلحیِ وزیرِ اطلاعات هم مصلحت را در این می بیند که در مقام یک چهره ی امنیتی به جای پرداختن به مسايل مهم امنیتی، سخن از ائتلافِ انتخاباتیِ جنبش سبز و جریان انحرافی به میان آورد. باهنر از اصلاح طلبان برای حضور در انتخابات دعوت کند. همین خود گواه است که آنها برای واقعی نشان دادنِ رقابت های انتخاباتی حاضرند رقیب خیالی بسازند و در عرصه های بین المللی نیز چنین وانمود کنند که حساب ایران از دیگر کشورهای منطقه جداست. به این معنی که اگر در کشورهای دیکتاتوری، خیزش و جنبشی برای برانداختن دیکتاتورها در گرفت حساب آن را باید از ایران جدا دانست چرا که از منظر آنان گروه های سیاسی در ایران هنوز راه تغییر را گذر از گذرگاه های انتخاباتی می بینند. در حالی که چنین نیست و چهره های شاخصِ منتقد حاکمیت صریح و سریع اعلام کرده اند که دیگر امید و اعتمادی به صندوق های انتخاباتیِ حاکمیتی که پاسخگوی به تاراج بردن آرای مردم در انتخابات گذشته نبوده، وجود ندارد .
رهبری جمهوری اسلامی نیز در کسوت بالاترین مقام سیاسی ترجیح می دهد در خطبه آخرش بار دیگر نگرانی و دغدغه اش از انتخاباتِ پیش رو را پیش کشد و بگوید اگر در در کشورهای دیگر انتخابات با خباثت ها و کشت و کشتار همراه بوده، در ایران چنین نیست. انکار کشتار انتخاباتی در ایران پس از گذشت دو سال از خرداد ۸۸، در حالی که حداقل تا کنون خانواده ی ۵۲ نفر از کشته شدگان به صورت رسمی با رسانه ها مصاحبه کرده و جان باختن اعضای خانواده ی خود در جریان اعتراضاتِ انتخاباتی را مورد تایید قرار داده اند معنایی جز این ندارد که برای مقام اول کشور نیز مهم است تا بار دیگر در عرصه های بین المللی نشان دهد آنچه در صدر اخبار ایران قرار دارد انتخابات است و هنوز چهره های سیاسی و خطبه های مهم کشور حول این محورِ قانونی می چرخد. مصرفِ داخلیِ سخنانِ مصلحی، خامنه ای و باهنر و لاریجانی چندان موردِ نظرِ این سیاستمداران نیست. آنها می دانند که مردم نیز عمقِ فاجعه ی انتخابات را می دانند بر این اساس رویه ای که در سخنان اخیر خویش اعمال می کنند، نگاه و نظر به عرصه های خارجی دارد و مصرفِ این سخنان مشخصا در سطوح بین المللی قابل ارزیابی است.
هر چقدر هم که مقامات ارشد جمهوری اسلامی برای مصارف خارجی سخنانی را در مورد انتخابات پیش روی ایران مطرح کنند باز هم رازِ صندوق های خاورمیانه را هیچ کسی بهتر از خود مردم نمی دانند که چگونه در پس هر انتخاباتی ناگهان سیاه چاله ای در قدرت سر باز می کند. با این همه اما اینک یک فرصت تاریخی پیش روی مردم ایران است که می توانند هر روز که به انتخابات نزدیکتر می شوند بگویند که چرا «امیدی به انتخابات نیست».
انتخاباتی که کهریزک داشت، خروار خروار جنازه در گورستان ها داشت که قاتلان شان هرگز مورد پیگرد قانونی قرار نگرفته اند. فوج فوج فراریان از خانه داشت که در کشورهای دیگر آواره شده اند، ممنوع الخروج و ممنوع الورود بلاتکلیف داشت که از حقوق اولیه خود برای یک زندگی معمولی محروم ماندند. ترورها ی مشکوک و توقیف های مکرر رسانه ها را داشت. دزدیدن جنازه ها را به همراه داشت که حتی دزدان رای، خودشان مدعی خون کشته شدگان شدند. این حکایت تاریخی برای ایرانیان آشناست و منحصر به انتخابات سال ۸۸ نیست اما پس از این انتخابات مردم یاد گرفته بودند بعد از سی سال اولین اعتراض بزرگ را در دل خود ایران و در کف خیابان های کشور خودشان پی بگیرند.
مردمی که می دیدند وقتی سنی های عراق به ایاد علاوی، یک شیعه شناسنامه ای که خواهان یک حکومت سکولار در عراق بود رای دادند، سیاستمداران ایرانی که در خود ایران به قواعد ساده دموکراسی پایبند نیستند، چگونه وارد معرکه شدند و قاعده بر هم زدند وگفتند « به یقین تقلب شده است» و به حمایت از شیعیان اسلامگرای عراق، انتخابات آنها را باطل خواندند.
در چنین کشوری مردم ایران یاد گرفته بودند بدون هیچ حمایت خارجی خودشان حماسه ساز شوند و انتخابات حکومت را به چالش بکشند. اما حال که موسوی در کسوت نامزدِ معترضِ همان انتخابات از حصر پیام می دهد که دیگر امیدی به انتخابات نیست و زندانیان سیاسی نیز از داخل زندان بیانیه حمایت صادر می کنند چه؟.
در چنین شرایطی انتخابات یک فرصت مطلوب برای طلبکار بودن از یک نظام طالب استبداد است. مردم ایران در برهه های متفاوت ثابت کردند که با سیاست قهر نیستند بلکه گرفتار قهر سیاستمدارانی شدند که انتخابات آزاد را بر نمی تابند. بر این اساس باید از فرصت انتخابات برای چالش کشیدن سیستمِ انتصابات بهره جست. چاره ی کار این است که تحریم به شیوه ی منفعلانه را باید به مشی فعال بدل کرد. اگر وزیر اطلاعات دولت مدعی است که اصلاح طلبان و جریان منتقدِ نظام برای انتخابات پیش رو برنامه ای در سر دارند بی شک باید به ابعاد پنهان این ادعا پرداخت . واضح است که آنها برای داغ کردن تنور انتخابات یک بار دیگر نیازمندِ آن هستند که بازی را با بازیگردانانِ بیشتری پیش ببرند و در این رهگذر هیچ ابایی از طرحِ مباحثِ ناراست نخواهند داشت.
مردم خاورمیانه اما عادت دارند به دلهره هایی که در یک تاریخِ تاریک برای شان رقم زده اند و به چراغ های پرامیدی که خودشان بر سر در خانه های خاندان متعصب و کهنه اندیش برافراشته اند تا روشنی ساز باشند. بخش هایی از مردم ایران نیز هم بارها نشان داده اند که تن به قانون قهریِ قدرت طلبان نداده اند و در بزنگاه های مهمِ اعتراضاتی از جمله خرداد ۸۸ هم نشان داده اند که خانه نشینان ابدی خاورمیانه باقی نخواهند بود. از این رو شاید هر روز که به انتخابات نزدیک می شوند بتوانند بگویند خانواده های کشته شدگانِ انتخاباتی نماینده ی واقعی آنها هستند. هر روز که به انتخابات نزدیک می شوند نام زندانیِان سیاسی را به عنوان نماینده ی خود معرفی کنند و از فرصتِ انتخابات بهره بگیرند برای اینکه نشان دهند نمایندگانِ واقعیِ این بخش از جامعه ی ایرانی، کسانی هستند که در خود ایران زندگی می کنند اما انتخابات زندگی شان را ویران کرد و آنها پای صندوقِ آرای به تاراج رفته نخواهند رفت.

Advertisements

بغض پدر شهید پس از ٢۶ ماه شکست: زنده بمانم حق فرزندم را می گیرم

2011/08/29
جرس: خانواده امیر یوسف زاده، دانشجوی ۱۹ ساله ای که در درگیری های تیرماه ۱۳۸۸ به شهادت رسید بعد از ۲۶ ماه سکوت خود را شکسته و از پیگیریهای قضایی بی حاصل خود، خبر دادند.
در تیر ماه سال ۱۳۳۸ شمار زیادی از دانشجویان در اطراف میدان انقلاب و دانشگاه تهران به ضرب باتوم زخمی و روانه ی بازداشتگاه شدند؛ امیر یوسف زاده یکی از این دانشجویان بود که به گفته ی خانواده اش پس از ضرب و شتم به بیمارستان منتقل شد و همانجا جان باخت.

درطول دو سال و دو ماهِ گذشته اگرچه بسیاری از خانواده های جان باختگانِ انتخابات، علی رغم تمامیِ تهدیدات سکوت خود را شکستند و با رسانه ها در مورد رنجی که متحمل شده بودند، به گفتگو نشستند اما خانواده هایی هستند که همچنان احساس امینت نمی کنند و درمواردی ترجیح می دهند به جز نزدیکان خود، دیگران را نیز نسبت به نحوه کشته شدن فرزندان خود مطلع نسازند. آنها غالبا کسانی هستند که فرزندانِ جوان دیگرشان نیز در داخلِ ایران زندگی می کنند و به کرات از سوی نهادهای امنیتی تهدید شده اند که اگر سکوت خود را بشکنند، آینده خوشی در انتظار فرزندان شان نخواهد بود.

خانواده ی پنجاه تن از کشته شدگان حوادث پس از انتخابات تاکنون از طریق مصاحبه با رسانه ها به صورت رسمی در مورد نحوه ی جان باختن فرزندان خود اطلاع رسانی کرده اند که در این میان، خانواده های علی فتحعلیان، لطفعلی یوسفیان، حسین اختر زند، رامین آقازاده قهرمانی، امیرحسین طوفان پور، علی رضا افتخاری، بهمن جنابی، ناصر امیر نژاد و اینک امیر یوسف زاده از جمله کسانی هستند که پس از گذشت نزدیک به دو سال سکوت خود را شکسته و به جمع خانواده های دیگری که در مورد از دست رفته گان خود اطلاع رسانی کرده اند، پیوسته اند.
خانواده دکتر عبدالرضا سودبخش نیز پیشتر در مصاحبه با جرس و این روزها در مصاحبه با رو آن لاین اعلام کردند که پدر آنها پس از انتخابات و به دلیل مداوای زندانیان کهریزک ترور شده است.

اینک پس از گذشت بعد از دو سال پدر امیر یوسف زاده در مصاحبه با جرس می گوید: «من به عنوان پدر امیر تا زمانی که زنده باشم حق فرزند خودم را از کسانی که این بلا را سر خانواده ی ما آورده اند خواهم گرفت. »
متن گفتگوی جرس با پدر امیر یوسف زاده و همچنین اظهارات پروین فهیمی، مادر سهراب اعرابی که از نزدیک با این خانواده گفتگو کرده است در پی می آید:

 

امیر همه ی زندگی ما بود، نابود شدیم

پدر امیر یوسف زاده می گوید: «پسرم دانشجوی الکتروتکنیک دانشگاه تهران بود؛ او فقط نوزده سال داشت که در تظاهرات چنین بلایی به سرش آوردند که دیگر از پیش ما رفت.» وی می افزاید: «داغی که به دل من و مادر امیر نشست امیدوارم همین بلا به سر کسانی بیاید که ما را داغدار کردند. »
وی در پاسخ به این پرسش که چگونه از جان باختن فرزند خود در تیر ماه سال ۸۸ مطلع شده است می گوید: «امیر رفته بود دانشگاه؛ بعد گفتند که تظاهرات شده … ما هم دیدیم امیر برنگشت خانه، بعد به ما زنگ زدند گفتند امیر در بیمارستان است. »

 

وی در پاسخ به این پرسش که آیا موفق به دیدار و گفتگو با امیر در بیمارستان و پیش از جان باختن، شده اند تا ببینند چه اتفاقی افتاده است، گفت: «امیر را خیلی ها دیدند که کجا بود و چه اتفاقی برایش افتاد. ما وقتی رسیدیم امیر تمام کرده بود، یعنی امیر در سردخانه بود. گفتیم از بیرون پسرم را ببینیم ولی نگذاشتند، اجازه ندادند؛ گفتند تمام کرد…»

 

پدر امیر یوسف زاده همچنین در پاسخ به این پرسش که چرا اعلام شد امیر در اثر ایست قلبی جان باخته است، می گوید: «بگذار بگویند، اشکالی ندارد ولی شما هرچه را که واقعیت دارد بنویسید. امیر همه چیز ما بود، همه زندگی ما بود، نه فقط عصای دست من که همه چیزِ خانواده ی ما بود. تکیه گاه همه ی ما بود. همه چیز ما بود …همه چیز…»
وی در خصوص پیگیری قضایی پرونده فرزندش می گوید: «بعد از اینکه امیر را از دست دادیم، شکایت کردیم؛ اما اصلا شکایت ما را قبول نکردند. ولی اگر زنده بمانم حق فرزندم را از آنها می گیرم اما اگر زنده نماندم که هیچ. امیر چیزی نگفته بود، رفته بود دانشگاه بعد هم تظاهرات شد. او هم مثل همه ی بچه های دیگر رفت شرکت کرد. چیزی نگفت. ولی کسی به حرف ما گوش نمی دهد. اصلا شکایت ما را قبول نکردند. »

وی می افزاید: «هیچ چیز دیگر ندارم که بگویم . فقط باز امید داریم و از خدا می خواهیم داغی که به دل من و مادر امیر گذاشته اند را خدا به دل خودشان بگذارند. فعلا که اینجا از دست ما کاری بر نمی آید. »

خانواده ها با سکوت شان اجازه ندهند مسئولان کشته شدگان را انکار کنند

پروین فهیمی، مادر سهراب اعرابی جوان نوزده ساله ی دیگری که در راهپیمایی ۲۵ خرداد مورد اصابت گلوله قرار گرفته و جان باخته، در گفتگویی به جرس می گوید: «من خانواده ی امیر یوسف زاده را بارها در قطعه ۲۵۷ بهشت زهرا دیدم. پدر و مادر بسیار پیری که همیشه داغدیده بر مزار فرزندشان می نشینند و صدایی هم ندارند اما همین که سکوت شان را شکسته اند نشان می دهد که بالاخره خانواده ها سکوت شان را می شکنند؛ خانواده های زیادی در بهشت زهرا کنار فرزندان ما دفن شده اند که روزی آنها هم سکوت شان را خواهند شکست. »

 

خانم فهیمی در مورد امیر یوسف زاده یادآور می شود که این دانشجوی جوان به گفته ی خانواده اش بر اثر باتوم کشته شد اما نکته ی غم انگیز اینجاست که امیر یوسف زاده تنها چند روز پیش از کشته شدن، کارت اهدای اعضای بدن خود را پس از مرگ دریافت کرده بود.
مادر سهراب اعرابی ادامه می دهد، پس از آنکه امیر در بیمارستان جان می دهد به گفته ی خانواده اش و تا آنجایی که من مطلع هستم، به دلیل اینکه کارت بخشش اعضاء هم همراه وی بوده است عملِ بخششِ اعضا نیز در همان زمان صورت می گیرد.
پروین فهیمی می گوید: «در روزهای نخست اعتراضات انتخاباتی، پس از آنکه پسرم بعد از راهپیمایی مسالمت آمیز گم شده بود و من همه جا دنبالش می گشتم، به هر بیمارستانی سر می زدم بالای چهل، پنجاه زخمی دیدم که در مورد اکثر آنها هم می گفتند، بدحال هستند. حال کسی هست که پاسخ دهد چه بلایی بر سر آنها آمده است؟ آنها چه شدند؟ خیلی از آنها بعد از اینکه جانشان را از دست دادند بی سر و صدا در بهشت زهرا دفن شدند و خانواده های آنها هم به دلیل ناامنی سکوت کردند.»

 

وی با بیان اینکه سکوت خانواده های کشته شدگان این امکان را به مسئولان کشور می دهد که بگویند کسی اساسا در جریان اعتراضات انتخاباتی در ایران کشته شنده است ابراز امیدواری کرد که خانواده ها با شکستن سکوت خود نگذارند که خون عزیزان از دست رفته ی شان پایمال شود.
خانم فهیمی همچنین با اشاره به اظهارات اخیر برخی مسئولان جمهوری اسلامی مبنی بر انکار کشته شدگان ایران و ابراز نگرانی برای کشته شدگان لندن می گوید: «من گاهی وقت ها متاسف می شوم که چرا خانواده ها سکوت کرده اند. برخی مسئولان هم از این سکوت فرصت طلبی می کنند. ما که به بهشت زهرا می رویم ، مزارِ کشته شدگان را می بینیم و می دانیم که شمار کشته شدگان بسیار بیشتر از شماری است که اینها اعلام می کنند. البته مسئولان که اصلا اعلام نمی کنند. می گویند ما اصلا کشته ای نداشتیم. نمونه اش آقای لاریجانی که می گوید فقط یک نفر کشته شده است. »
وی افزود: «مردم ایران هم می دانند که ما کشته شده های زیادی داریم؛ متاسفانه برخی خانواده ها سکوت کرده اند و فکر می کنم این سکوت خیانت در حق کسانی است که کشته شدند.»
همکلاسی های امیر هم به ناگزیر سکوت کردند
شاید این پرسش را خیلی ها مطرح می کنند که اگر خانواده های کشته شدگان پس از انتخابات سکوت کرده اند چرا همگلاسی ها و دوستان این جوانان سکوت اختیار کرده اند. در بسیاری از موارد همین سکوت ها موجب شد که مسولان نیز در رسانه های رسمی در تکذیب خبر برخی از کشته شدگان حوادث پس از انتخابات گفته اند: «مگر می شود که کسی کشته شود اما حتی یک دوست و یا یک همکلاسی نداشته باشد که عکس های او را در اینترنت منتشر کند. »
یکی از دوستان امیر که به تازگی عکسی از مزار امیر را ارسال کرده در مصاحبه ای ایملیی به جرس می گوید: «به ما هم روزهای اول گفته بودند که امیر ایست قلبی کرده است. ما وقتی رفتیم بهشت زهرا ضجه هاى مادر امير و ناله هاى پدر امير و اشك برادر و خانواده اش را که ديدیم دنيا روی سرمان خراب شد؛ پدرش همانجا به ما گفت که امیر با باتوم کشته شد. »

 

وی در پاسخ به این پرسش که چرا دوستان امیر تاکنون سکوت کرده و در این زمینه اطلاع رسانی نکرده اند، می گوید: «مرگ امير يك بار كمر همه ی ما را شكست، نه ديگر تحمل اين رنج را داشتیم و نه اینکه امیر برای ما زنده می شد . از طرفی خب به خانواده اش هم گفته بودند ایست قلبی؛ و خب شاید خانواده در خطر می افتادند و نمی خواستند مصاحبه کنند. برای همین سعی کردیم توی خودمان بسوزیم و شاید دردسری برای خانواده ی امیر هم ایجاد نشود.»

این جوان می گوید: «روى مزار امير شعری نوشته شده به زبان ترکی که این شعر را امیر همیشه زمزمه می کرد. در مورد امير مي توانم بگویم و قسم بخورم كه امير به هيچ وجه از مرگ نمي ترسيد و واقعا عاشقانه و آگاهانه رفت».
امیر بین اشکان و سهراب دفن شده است

لادن مصطفایی، همسر شهید علی حسن پور هم در مورد امیر یوسف زاده جوان ۱۹ ساله ای که در درگیری های پس از انتخابات در تیر ماه سال ۸۸ کشته شد می گوید: «من گاهی وقت ها به قطعه های دیگر سر می زنم. وقتی پدر و مادر پیر امیر را می بینم که سر مزار بچه شان بی صدا اشک می ریزند دلم عجیب می گیرد که این خانواده شکستند ولی نه عکسی از عزیزشان در روزهای راهپیمایی وجود دارد و نه کسی فیلمی از ضرب و شتم او منتشر کرد. »
وی تاکید می کند: «عکس همسر من که سر تیر خورده اش را نشان می دهد همه جا معروف شده اما مسئولان با وجود دیدن این عکس، کشته شدن علی را انکار می کنند. تصور کنید انکار قتل یک دانشجوی جوان که هیچ عکس و نشانی از او منتشر نشده باشد چقدر برای شان آسان است. »
وی می گوید: «مزار امیر بین مزار اشکان سهرابی و سهراب اعرابی در قطعه ۲۵۷ هست و خانواده ها و دانشجویان زیادی پدر و مادر پیر امیر را از نزدیک دیده اند و می دانند چه بلایی سر فرزندشان آمده است.» همسر شهید حسن پور تاکید می کند : «این وظیفه ماست که کنار خانواده هایی باشیم که صدایی از آنها بلند نشده است و غم از دست دادن فرزند آنها را شکسته است. »
او هم همانند مادر سهراب اعرابی معتقد است که خانواده ها باید سکوت شان را بشکنند تا حقی از شهدای جنبش سبز ضایع نشود. وی با این اعتقاد می گوید: «ما وظیفه داریم صدای کسانی باشیم که صدایی ندارند و بیگناه کشته شدند.»

دیوان عالی حکم اعدام سعید ملک پور را لغو کرد

2011/06/04

جرس: وکلای پرونده ی سعید ملک پور در گفتگو با جرس از لغو حکمِ اعدام سعید ملک پور در دیوان عالی کشور خبر دادند.

به دنبالِ ارائه  یک لایحه تخصصی و علمی در حوزه سایبری که با همکاری محمودِ علیزاده طباطبایی وکیلِ دادگستری و آقای قاجار استاد حقوقِ سایبر در تشکیلاتِ قضایی تهیه شده بود، دیوان عالیِ کشور بسیاری از ایراداتی که در این لایحه نسبت به پرونده سعید ملک پور ایراد شده بود را پذیرفت و حکمِ اعدامِ وی را نقض کرده است.
محمودِ علیزاده طباطبایی ضمنِ تایید شکسته شدنِ قطعی حکمِ اعدامِ این زندانی به خبرنگار جرس می گوید: امیدوار هستیم که این روندِ منطقی و ادامه تحقیقاتِ فنی در پرونده منجر شود که بسیاری از مشکلاتِ آقای ملک پور حل شود
سعید ملک پور، فارغ التحصیل رشته مهندسی متالوژی دانشگاه صنعتی شریف و ساکن کشور کانادا بود که در مهرماه ۱۳۸۷ در تهران دستگیر و به مدیریت سایت‌های پورنوگرافی فارسی‌زبان متهم شده بود .
این زندانی در شعبه ۲۸ دادگاه انقلاب اسلامی توسط قاضی مقيسه‌ محاکمه و به اعدام محکوم شده بود که این حکم موجب ایجاد نگرانی در خانواده ی وی و همچنین ایجاد تعجب میانِ متخصصان اینترنتی شده بود تا آنجا که نزدیک به هزار نفر از فارغ التحصیلانِ دانشگاهِ شریف خواستار لغو اعدامِ سعید ملک پور شدند و همچنین بسیاری از مقاماتِ کشورهای غربی و نهادهای حقوق بشری نیز به این حکم اعتراض کرده بودند.
ملک پور پیش از این در نامه ای سرگشاده از زندان اوین نوشته بود که بازجویان او را شکنجه‌ کرده و خانواده اش را نیز تحتِ فشار قرار داده بودند تا در مقابل دوربين، علیهِ خودش اعتراف کند.
تلاش های خانواده ملک پور وهمچنین به گفته وکلای پرونده، تهیه لایحه ای تخصصی و علمی و دخالت متخصصان فنی و سایبری در روند بررسی این پرونده در نهایت منجر به شکسته شدنِ حکمِ اعدامِ آقای ملک پور شده است و وکلای پرونده امیدوار هستند تا این حکم در مراحلِ بعدی نیز بر مبنای تحقیقاتِ فنی و تخصصی به فرجامِ روشنی برسد تا خانواده ی وی از نگرانی نجات پیدا کنند.

 

لایحه ی فنی در اعتراض به حکمِ اعدام یک متهمِ اینترنتی
پرونده سعیدِ ملک پور که به عنوانِ یکی از «متهمین پرونده مضلین» در رسانه های رسمی و گفته های مسولان قضایی از او یاد می شد پس از ۱۷ ماه بلاتکلیفی، با پیگیری های آقای جعفری دولت آبادی دادستانِ تهران، به شعبه ۲۸ دادگاه انقلاب به ریاست قاضی مقیسه فرستاده شد و وکالت پرونده را آقای علیزاده طباطبایی عهده دار شد.
این وکیلِ دادگستری پیش از این ، پس از مطالعه و بررسی پرونده ی ملک پور عدم وجود مستندات کافی‌ دال بر فعالیت سعید در وبسایت های موردِ اشاره را به عنوان ادمین و مدیر از اشکال اساسی‌ پرونده عنوان کرد ه بود.
آقای طباطبایی در گفتگوی خود با جرس می گوید: به کمکِ آقای قاجار یک لایحه ای نوشتیم که صد در صد علمی و تخصصی به ایراداتِ پرونده اشاره شده است، لذا پس از ارائه ی این لایحه دیوان عالی کشور ایراداتِ مطرح شده را پذیرفت و پرونده را برای تکمیل تحقیقات بازگرداند.
وی می افزاید: آقای قاجار طی دو روز گذشته دیدارهایی با کارشناسان پرونده داشتند و می گفتند آنها از استدلال های ایشان بسیار استقبال کردند و قرار شد روندِ پیگیریِ مجددِ پرونده به طورِ کامل بر اساس اصول و مبنای تحقیقات تخصصی و فنی صورت گیرد و پس از نهایی شدن این تحقیقات، پرونده مجددا به دیوانِ عالی کشور ارجاع شود.
وی با تاکید بر این که قضات دیوانِ عالی کشور و کارشناسانِ پرونده ی ملک پور ایراداتی که از طریقِ این لایحه به پرونده وارد شده است را پذیرفته، می گوید: بسیاری از کارشناسانی که می شناسم تلاش می کنند در پرونده های فنی به واقعیت پی ببرند. این کارشناسان در مورد سایت های مستهجن به مسائلی رسیده بودند و تصورشان این بود که پایه گذار، برنامه ریز و همه کاره ی این سایت ها سعید ملک پور است. ما سعی کردیم این را نقض کنیم و در واقع با ارایه استدلال های فنی این را بقبولانیم که چنین چیزی نبوده است.
وی در پاسخ به پرسشی در خصوصِ استدلاهای فنی که در لایحه اعتراضی عنوان شده است گفت: سعیدِ ملک پور به عنوان یک متخصص، فقط یک موتورِ محرکه برای انتشار و آپلود کردنِ عکس در اینترنت تولید کرده بود که این نرم افزار می تواند در هر سایتی موردِ استفاده قرار گیرد.
وی می افزاید: آنچه سعید ملک پور در راستایِ ساخت نرم افزارِ انتشار عکس بر روی اینترنت انجام داده است، باید کاملا جدا شود با آنچه که سایت های دیگر از این نرم افزار استفاده کرده اند، اینکه دیگران از این نرم افزار استفاده دیگری می کنند خارج از کنترل سازنده است.

 

دغدغه های ملک پور برای خانواده
وکلای پرونده همچنین نگرانی های خانواده ملک پور را در این مدت مورد اشاره قرار می دهند و در عین حال ابرازِ امیدواری می کنند که روندِ منطقی و عقلانیِ حاکم بر پرونده بتواند خانواده ای را از کابوسِ اعدام نجات دهد.
زهره افتخاری دکترای رشته الکترونیک دانشگاه ویکتورای کانادا با همسرش سعید ملک پور در زمانی که این دو نفر دانشجوی دانشگاه شریف بودند آشنا شد اما در پی سفرِ سعید ملک پور به ایران که به منظورِ دیدار با پدر بیمارش صورت گرفته بود، نهادهای امنیتی اقدام به بازداشتِ سعید ملک پور می کنند.
همسرِ سعیدِ ملک پور به جرس گفته است که حکمِ همسرش را نهم آذرِ ۸۸، یعنی چهل روز بعد از آخرین دادگاه، به سعید در زندان ابلاغ کرده بودند .
خانم افتخاری پس از دستگیریِ همسرش نگران به ایران باز می گردد تا برای آزادی همسرش تلاش کند. این بازگشت اگرچه با فشارها و تهدید هایی هم به گفته خانم افتخاری همراه بود که در نهایت موجب شد تا خانمِ افتخاری بنا به خواستِ همسرش ایران را ترک کند.
آقای علیزاده طباطبایی، وکیل پرونده ملک پور معتقد است که این نقضِ حکم می تواند نشانه ی خوبی باشد و از این پس نیز در روندِ بررسیِ پرونده عقلانیتِ بیشتری اعمال شود تا  بسیاری از مشکلات حل شود.
وی همچنین به شرایطی که این زندانی در طی دورانِ بازداشت سپری کرده است اشاره می کند و می گوید: آقای ملک پور عاشقانه همسرش را دوست دارد و امیدوار است که پرونده اش روندی منطقی و تخصصی را طی کند تا او به خانواده اش ملحق شود.


مسیح علی نژاد

از کابینه رمالی تا روحیه رمالی – مسیح علی نژاد

2011/05/08

شاید این نیز از شگفتی های سیاست در کشورهایی نظیرِ ایران است که به جای پرداختن به علوم و ضوابط سیاسی در معادلات سیاست،  مردم و مسولان مشغولِ  حل و فصل وبحث در مورد رمالی و کف بینی و نقشِ اجنه ها در سیستم تصمیم گیری و نظام تصمیم سازی سیاسی می شوند.

دنیا سرگرمِ کشف و پیشرفت علم سیاست و تقویتِ نقش آفرینیِ مردم در امور سیاسی است و دلایل شکست ها و بحران های سیاسی را نیز در دل خود جامعه و نهادِ تصمیم ساز کنکاش می کند ما سخت سرگرم کشف و کنکاش در ادبیات جدید دولت و نظام حاکم در امور کف بینی وجن زدگی هستیم و در این رهگذر غافل مانده ایم که این خود راهی برای برون رفت از بحران سیاسی به وجود آمده در چند دهه ی اخیر و به خصوص دو ساله اخیر است و دعوای به وجود آمده بر سر دولتِ اجنه ها و نهادِ رهبریِ مخالف با لشکرِ اجنه ها،  نوعی فرافکنی از تمامی فساد و فاجعه ی به وجود آمده در همین دو ساله ی بحران است. یعنی آنگاه که جهان منتظرِ نقش آفرینیِ سیاست مداران ایران در دستگیری و پیگیری قضاییِ عاملانِ بحران انتخاباتی کشور و کشته و زخمی و زندانی شدنِ هزاران شهروندِ معمولیِ معترض است،  به جایش خبر دستگیریِ جن گیران و رمالان  بر صدرِ اخبار ایران و جهان می نشنید و عاقبت هم رمالِ بیچاره می شود مقصر اصلیِ ناکارآمدی و فاجعه ی به بار آمده در ایران.

اینگونه نیست که دستگیری رمال و وابستگانِ رمالانی که به کابینه ی احمدی نژاد نزدیک بوده اند نقشی درحذفِ یک جریان بی هویتِ سیاسی نداشته باشد و این امر فارغ از معادلاتِ جاری میان محافظه کاران ایران رقم خورده باشد اما ساده انگارانه است که بپنداریم موجِ اخیری که به راه افتاده است راهی برای بهبود و برون رفتِ مردم ایران از بحران اقتصادی و سیاسی و اجتماعی باز کند و بالاخره منجر به سقوطِ یکی از طرفین و در نهایت پیروزیِ مردم شود.

چرا که از قضا اینبار سیستم قضایی ایران با دستگیریِ یک رمال و بیش از بیست تن از همراهان مرتبط،  اتفاقا انگشت بر نقطه ی حساس بخشی از جامعه گذاشت که در قاموس آن بخش از جامعه و مردمِ معمولی اش هنوز رمالی و کف بینی از یک سو  و توسل به استخاره و پیشگویی در دیگرسو آنگونه که باید مورد تردید نیست.

نقدِ جامعه همیشه دشوار است خاصه آنکه با دولتی مواجیم که در بسیاری از مواقع سوار بر جهل بخشی از جامعه می شود و از باورهای غلط سنتی و در برخی موارد مذهبیِ مردم برای پیشبردِ اهدافِ خود بهره می جوید. در فضای سیاسیِ ایران احمدی نژاد و مشایی به تنهایی از جمله کسانی نیستند که به پیشگویی و رمالی و ارتباط با اجنه ها باور دارند و ترجیح می دهند برای پیشبردِ اهداف خود دست به دامانِ رمالان و کف بینان شوند. هستند مردمی که به جای مشارکت سیاسی و اتکا به قدرتِ مردم در تغییر نظام سیاسی هنوز به معجزه و رمالی و نفرین و دعا بدون هیچ کنشِ سیاسی باور دارند و نقشی نو درانداختن در فضای سیاسی و یا برانداختن دولت های بیمار را بی فایده و  یا ناممکن تعریف می کنند و در ورطه ی بی تفاوتی می افتند.

اگرچه تفکر سیاسی در عهد باستان و در غرب از یونان آغاز شد اما علم سیاست به عنوان یک رشته آموزش عالی  در صد سال گذشته رشته و رشد یافت و  پیش از آن شاید توجه پیگیرانه سیاست  تنها در انحصار شهریاران و سیاستمداران و فیلسوفان وحقوقدانان بود و در این میانه مردم در امور عمومی نقشی آنگونه که باید نداشتند اما اینک در عرصه های جهانی شاهدیم که نقش مردم حتی در نظریه پردازی های سیاسی هم  پررنگ تر می شود ولی متاسفانه در ایران و برخی کشورهای مشابه  مردم  در سیاست همیشه  خود را قربانیان ساده ‌دل و فریب  خورده ای  تعریف می کنند که عرصه را به سیاستمدارانِ بی اخلاقِ خویش باخته اند.  این شاید به هیمن دلیل ساده است که بخشی از جامعه  منافع طبقاتیِ خود را در  در گروی پیروزی این گروه یا  آن گروه  تعریف می کند در حالی که اگر مردم در روحیه و باور خود تغییری ایجاد نکنند کماکان در  پشت عبارات اخلاقی، مذهبی، سیاسی و اجتماعی و شعارها و وعده هایی که سیاستمداران در بزنگاه های مختلف سیاسی می دهند کماکان قربانی خواهند شد و فریب خواهند خورد.

با همین توصیف شاید در یک فصل، یک بخش از جامعه خرسند شود که بالاخره احمدی نژاد و مشایی و کسانی که به جای تشکیلِ کابینه ی علمی و  منطقی و کاربردی ، تن به شیوه های رمالی و کف بینی در شکل گیریِ سیاست های یک دولت داده اند، از سوی نهاد رهبری تضعیف و منزوی شدند. شاید بخشی از جامعه خرسند شود از حرف های آن مدافع رهبری که برای تضعیفِ احمدی نژاد گفته است که حتی همسر رییس دولت هم بر او حرام خواهد بود اگر که آیت الله خامنه ای حکمِ طلاقِ وی را صادر کند. شاید این بخش از جامعه به دلیل نوع ادبیات احمدی نژاد در آن مناظره انتخاباتی که وی  همسر آقای موسوی را مورد اهانت قرار داده بود اینک از مورد اهانت قرار گرفتن روابط شخصیِ و خصوصی احمدی نژاد در حریم خانوادگی خرسند است و این خرسندی نیز با توجه به زخم هایی که دولت و در واقع تفکر احمدی نژادی بر پیکره روابط خصوصی و اخلاقی شهروندان وارد کرده است تا اندازه ای قابل درک است.   بنابراین صرف نظر از آن بخشی که انتقادات شان مشخصا متوجه ی  این نوع تفکر ارتجاعیِ ورود به حریمِ خصوصی افراد است، شاید بشود گفت  آن دسته از خوشحالی هایی که مربوط ترویجِ روحیه ی تحقیرِ افراد با استفاده از اظهاراتِ افراد معلومِ الحالی که یک شبه فرمان طلاق همسر رییس دولت را صادر می کنند را عمری دراز  نخواهد بود اگر  کسی برای «تغییرِ این روحیه» تدبیری نکند.

به تعبیر گنجی نزاعِ کنونی بر سر منابع کمیاب قدرت/ثروت/معرفت/منزلت اجتماعی صورت/لعابی دینی به خود گرفته است و  طرفین نه تنها لشکرهای زمینی، که لشکریان موجودات رازآلود را به جبهه ی نبرد وارد کرده اند اما مرز ظریفی وجود دارد تا  دامنه ی این نزاع جامعه را به خود آلوده نکند و مردم نیز مشی و منشِ مقاماتی که با هم گلاویز شده اند را مشق نکنند.

در جامعه ای زندگی می کنیم که همان روحیه ی  معروفِ احمدی نژاد در مناظره انتخاباتی؛ » بگم؟ بگم؟» عوض نشده است و هر یک از ما خروار ها ناگفته از دیگری را در پستو نگاه می داریم تا در بزنگاه های ضروری بر رفیق و رقیب بتازیم و تحقیر و زمین گیرش کنیم.

در عصری زندگی می کنیم که ستاره‌شناسان بیش از صد و پنجاه سیاره را خارج از منظومه‌ ی شمسی کشف کرده‌اند که بر گردِ ستاره‌های دیگری می‌چرخند و ستاره‌های بسیاری کشف شده است که به دور خود مدارهایی دارند که به دور آنها نیز سیاراتی در حال گردش هستند اما هنوز علايق و سلائقِ بخش هایی از جامعه بر مدار خویش می چرخد و به سراغ طالع بینانی می روند که هیچ اطلاع از پیشرفت علوم و نجوم ندارند. ، هنوز  بازار طالع بینان و کف بینان داغ است و از عرصه های مجازی و اینترنتی و نیز تلبیغ می کنند برای تعبیرِخواب و  طالع بيني و فال ازدواج و فال قهوه و کف بيني و عدد شناسي و تاروت وئي جينگ و غيره  و غیره که کم هم نیستند. حکومت کردن بر چنین روحیه ای دشوار نیست. آنچنان که حکومت کردن بر مردمی که از توهین به همسر احمدی نژاد خوشحال می شوند تنها به این دلیل که او روزی به همسر موسوی توهین کرده بود در حالی که موسوی آمده بود تا این روحیه را عوض کند.

نوروز دزدیدنی نیست – مسیح علی نژاد

2011/03/18
آنکه عید ندارد، یک حکومتِ کودتای پر از دروغ و ریا است نه ساکنان صادقِ اوین و خانواده های چشم به راه شان و خانواده شهدای جنبش سبز.

نوروزِ باستانی ما در راه است و باید که عیدِ در راه را جشن بگیریم. با مادرانِ کشته شدگان و زندانیان که حرف بزنی می گویند ما عید نداریم. باید به مادر مجید تولکی و پدرِ محمد مختاری و پسران نوجوان علی حسن پور و مادران سهراب و ندا و اشکان و کیانوش آسا و محرم چگینی و فرزندان زید آبادی و مادر پیر محمد داوری و همسران مهدیه گلرو و بهاره هدایت و بهمن امویی و مسعود باستانی و منصور اسانلو و هزاران هزاران سینه سوختگان و چشم انتظارانِ این روزهای ایران بگویم آنکه عید ندارد، دولتِ کودتا است نه ما، آنکه هفت سین اش خالی از سربلندی و سرافرازی است کسانی هستند که خانه شان خالی از درد و امیدِ توامان است. «مرد را دردی اگر باشد خوش است دردِ بی دردی علاجش آتش است».

آنکه عید ندارد، یک حکومتِ کودتای پر از دروغ و ریا است نه ساکنان صادقِ اوین و خانواده های چشم به راه شان.

آنکه عید ندارد یک حکومتِ تا دندان مسلح است نه ساکنانِ بهشت زهرا و خانواده های داغدارشان.

آنکه عید ندارد اهالی تصمیم سازِ صدا و سیمای تزویر است نه ساکنان رسانه های مجازی. آنها این همه امکانات و امنیت دارند اما اعتمادِ یک ملت را ندارند و سال نوی شان را با بی آبروییِ اخراج کامران نجف زاده از فرانسه آغاز کرده اند و ما بدون هیچ امکانات و امنیتی سال نوی مان را با آوازهای پرهام پسر زیدآبادی و تلاش های مهدی پسر عیسی سحر خیز آغاز کرده ایم. خبربیارانِ رسانه های کودتا آبرو از ایران برده اند و خبرنگارانِ اوین آبروی ایران شده اند در جهان. آنکه عید ندارد کسی است که باید بی عیدانه و بی آبرو کنارِ خانواده اش پای سفره ی هفت سینِ امن اش می نشیند نه آنکه و سربلند گوشه ی زندان، آن سوی میله ها نشسته است و خانواده اش دلتنگ، این سوی میله ها.

آنکه عید ندارد یک دولتِ زن ستیز است که نمایندگانشان زنانِ مجلس شورا هستند ؛ زنانی که تریبون در اختیارشان است و باز در چشم های ملت نگاه می کنند و با بی سوادی و بی دردیِ خود، آبروی هرچه زن در ایران را می برند، نه ما که نماینده ی مان نسرینِ ستوده است و بهاره هدایت که حکومت مردسالارانه از آزادی شان می هراسد و سر جمع ده ها سال این زنان را از حقِ زندگی محروم کرده می کند و باز آنان برای حتی یک روز مرخصی به ظالمان التماس نکرده اند.آنکه عید ندارد زنانی هستند که کنار کودکان خود امن و در آرامش می نشینند و سنجد و سمنو و سیب و سیر و سرکه تقسیم می کنند نه مادرانی که در اوین سرافرازی و سربلندی و سرشاریِ قلب های خود از ایمان و استقامت را برای کودکانِ چشم به راهِ خویش دیکته می کنند.

آنکه عید ندارد رییس دولتِ دروغ است و ولایت فقیرِ فیقه که دل و دین و داشته هایشان همه را به باد داد شجاعت شیخ و میرِ معترض. آنان در راسِ قدرت، قلب های یک ملتِ ناراضی را باخته اند و «سران فتنه» در حاشیه ای قدرت تازه مردم را یافته اند. چه کسی عید ندارد؟ آنکه خانه اش را روی ویرانه های خانه ی یک ملت بنا می کند یا آنکه ویرانیِ خانه ی مشترکمان ایران را می بیند و راهش را از راهِ قدرتمندان جدا می کند و همراهِ مردمش می شود؟

پس، نوروزِ نود اتفاقا عیدِ معترضانِ ایران است، عیدِ اهالی جنبشِ دردمندان و امیدواران، به جای اینکه پای از سفره ی پر از سین های سرشار از زندگی کنار کشیدن و آن را به دزدانِ زندگی مردم سپردن، اتفاقا باید زمزمه کرد: عیدِ مردماس و دیو گله داره.»
نورزِ نود، عیدِ همه ی کسانی است که شادی و شادمانی را از خانه ی هیچ مردمی کوچ نداده اند نه عیدِ آنانی که با تمامِ همتِ مضاعفِ خویش شادی های خردِ کودکانِ خردسالِ نسرین ستوده ها و شبنم سهرابی ها و عبدالرضا قنبری ها و آرش سقرها و مومنی ها و شهرام فرجی زاده ها و هزاران هزاران ایرانیِ ناراضی را از خانه هایشان کوچ داده اند.

رای و امنیت و آرامش و یارانِ ما را اگر دزدیده اند، نوروز دزدیدنی نیست حتی اگر حکومت سفره ریای عیدانه ای را پای ستون های تخت جمشید پهن کند، جهان می داند که ایران، امروز اعتبارش را از ستون های اوین و رجایی شهر و زندان های کشور می گیرد. بگذار حکومت ایران اعتبار نداشته اش از از منشور کوروش و ستون های تخت جمشید گدایی کند. بگذار به خبرنگارِ غربی رخصت دهند چهارقد از سر بیاندازد تا بشود آبروی نداشته ی احمدی نژاد در جهان، بی آنکه بدانند آبروی زنان ایران همان زن وکیلی است که روسریِ اجبار از سر برداشت و در مقابل دوربینی که اتفاقا برای غربی ها پیام ارسال می کرد نشست و اما در همین حکومتِ اسلامی او را به جرم بی حجابی دادگاهی کردند. بگذار دانه دانه حقِ ما را بدزدند و برای خودشان مشروعیتِ خیالی بخرند اما نوروز دزدیدنی نیست. نباید به غافله ی دزدان رخصت داد که عیدِ ما را نیز بدزدند. صاحبِ این عید ماییم. ما صاحبِ سبزیم و سبزیِ بهار از آن ماست حتی اگر بهار بهار زن و مردِ پرامیدمان را پای به زنجیر و سینه پرخون کرده باشند، باید که نوروزِ نود را در سینه هامان جشنی نکو بگیریم. ما با دردها و زخم هایمان زندگی می کنیم و کودتا گران با کلید زندان و چوبه های دارشان. تاریخ خودش قضاوت می کند کدام عید بوی امید و زندگی می دهد و کدام عید بوی خشونت و مرگ :
سربلندیِ صانع ژاله، سربندِ سبز سهراب، سماجتِ محمد مختاری در رها نکردن دستبند سبز، سردردهای مزمنِ همسر شهید علی حسن پور، سردر گریبانیِ نگین دختر هفت ساله ی شبنم شهیدِ عاشورا، سکوتِ خانواده های شهدای کمتر شناخته شده ای چون مهدی فرهادی و علی فتحلیان، سرافرازیِ احمد زیدآبادی، محمد داوری، مسعود باستانی، عیسی سحرخیز، نسرین ستوده، مهدی محمدیان، حمیدرضا ماهان و همه ی زندانیانِ گمنام و بی مرخصی و سینِ آخر سینه ی پر از عشق خودمان به جنبشِ سبزِ متکثرِ ایران حتی اگر همه بگویند مرده است.