Posts Tagged ‘مسعود بهنود’

راز نفرت در نگاه مردمی رام – مسعود بهنود

2011/09/03

این مقاله ای است درباره وضعیت بشار اسد که برای صبح آزادی نوشته ام که دو روز پیش منتشر شد.
ست هوز یکی از بزرگ ترین سیرک سازان جهان، و بنیان گذار سیرک سیار در آمریکا بود. او که فیل ها به اشاره اش می رقصیدند، شیرها به فرمانش می جهیدند و اسب ها بال پرواز می گرفتند. او می دانست موجودات سرکش وقتی در نهایت خضوع، در مقابل تماشاچیان از رام کننده اطاعت می کنند، چه نفرتی در نگاهشان هست، و به چه فکر می کنند.

در فرهنگ حکمرانی تا بخواهی شرح قدرت است و انقراض. جهان پر است از بروتوس ها و سزار ها، اسفندیارها و رستم ها، اگر هم در واقع نبودند، شکسپیر و هوگو و بالزاک در خیالشان ساختند. اما قصه سکندر و دارا را فرعون ها و سزارها نمی خوانند یا دیر می خوانند. در نیم قرن اخیر تاریخ جهان ، تاریخ واقعیت ها، نه رمان های تخیلی، آن قدر بالا و پست دیده، آدمیانی را در اوج و مدعی مدیریت جهان و در حضیض لاغر و بی جان، که دیگر حدیثی مکرر است بازگفتن آن.

آخرین حکایتی که بر ما ایرانیان گشوده شد، سی و دو سال پیش. و همان است سرگذشت حسنی مبارک و بن علی. همین است ماجرای قذافی که در زمانی که این نوشتار به قلم می آید هنوز مقاومت می کند برای فهم این راز. بهانه او و صدام برای ماندن و جان خود و دیگران را گروگذاشتن در این بازی، حضور نیروهای خارجی است. آنان در تفسیرهای خود فقط نیروهای هم پیمان آمریکا را می بینند. حال این که چنین نیست. نه در طرابلس امروز و نه در بغداد زمان سقوط صدام، نیروهای آمریکائی در گلوی مردم فریاد نکاشتند، به آنان تیراندازی و به آتش سوزاندن پوسترهای دیکتاتور را یاد ندادند. این همان نفرتی است که ست هوز می دید و خودکامگان نمی بینند. اما بشار اسد به هزار نشانه حق دارد خود را از صدام و بن علی و مبارک و قذافی جدا بداند. اما چنین پیداست که او نیز راز نگاه رام شدگان را نخواند وقتی با انتخابات وی شادمانه به خیابان ها ریختند. گمان رفت سوریه دیگر بی عضوی از خاندان اسد ماندنی نیست. و گمان رفت که تک تک مردم هم این می دانند. او وارث محترم یک تراژدی است که خود در ایجادش سهمی نداشت. از قضا جهانیان هم حاضر نبودند سهمی از فاجعه به او بدهند. بیانیه هفته گذشته آمریکا و اتحادیه اروپا، دیرترین واکنش جهان غرب نسبت به تظاهرات و کشتاری به این وسعت است. مبارزان سوری بارها غرب را متهم کرده اند که نگاه دوگانه دارد و رعایت بشار را می کند. برعکس سخنی که ما در ایران می گوییم در غرب کسی خواستار سقوط بشار اسد نبود.

راز نفرت
دقیقه ها در تراژدی به شتابی بیشتر می گذرند. شاید زمانی که این نوشتار خوانده می شود بشار اسد رییس جمهور اصلاح طلب سوریه هم پی برده باشد که راز آن نفرت چیست. او یازده سال قبل، به اکراه و به اصرار بستگان و اعضای حکومتی سوریه پشت فرمان ماشینی نشست که پدرش آن را برایش به ارث گذاشت. حافظ اسد، پدر بشار آخرین سیرک باز موفق خاورمیانه عربی بود. حتی همان در روزهای پایانی قرن بیستم، وقتی حافظ اسد در برابر سرطان مقهور ماند باز کس گمان نداشت روزی تصویرهای وی در خیابان های شامات، پاره شود و به آتش نفرت بسوزد. آن هم نه چنان که بر سر رقیب همسایه صدام آمد بعد از دخالت نظامی خارجی. اینک مردمی که رام و خوشحال می نمودند، مردمی که پنجاه سال است، جز خانواده اسد کسی را بالای سر ندیده و به امید کسی جز آنان نخفته اند در خیابانند و کشته می شوند و از نفرت دست نمی شویند.

در این میان چیزی که برای مردم فریادزن و مشت بر آسمان اعتباری ندارد این است که اعتبار سوریه امروز در دنیای عرب و در جهان، از برکت سیاست مطمئن حافظ اسد به دست آمده است. از همین روست که تحلیلگرانی معتقدند شورش های سوریه تا همین جا یک اصل هشتاد ساله را شکست. همان اصل که عبدالناصر را قهرمان بزرگ اعراب کرد و همان اصل که هشتاد سال است یک راه برای عزت اعراب بازگذاشته، ضدیت با اسرائیل. غاضب فلسطین و ارض اقدس و آواره کننده میلیون ها فلسطینی. حافظ اسد ثابت قدم ترین و وفادارترین مدافع فلسطینی ها، و پایدارترین دشمنان اسرائیل بود، حتی محکم تر از ناصر. حافظ اسد بیش از دیگر رهروان عبدالناصر [از کاریکاتورهائی مانند قذافی و صدام تا نسخه بدل هائی مانند انورسادات] حق داشت ردای قائد کبیر را بر دوش اندازد. هیچ عرب دیگری این مدال افتخار بر سینه ندارد، حتی فلسطینی ها که خود قربانیان تشکیل سرزمین یهود هستند. آن ها هم بعد از انورسادات به گفتگوهای صلح و سازش پیوستند بی آن که مردم عرب از نفرت خود به همسایگان یهودشان چیزی کاسته باشند. اما حافظ اسد پیش از مرگ فقط یک بار، آخر از همه، به مذاکرات صلح رفت و آن جا هم چیزی گرفت و چیزی نداد.

گناه بشار
اینک همگان حق دارند از خود بپرسند اگر گناه حسنی مبارک تائید کمپ دیوید و فساد فامیلی بود، گناه قذافی، دهان گشادی، بدکاری، بازی با نظم جهانی و نشستن در راس یک سیستم فاسد و یاغی، بشار اسد به کدامین گناه همسرنوشت خودکامگان فاسد عرب شده است. در یک سال گذشته همین سئوال در ذهن دولتمردان دمشق و حامیانشان چرخیده است. در بیان رسمی یک پاسخ بیشتر به این سئوال داده نشده. همان که محمد الصحاف وزیر تبلیغات صدام گفت و همان که موسی ابراهیم این روزها در طرابلس می گوید و برگرفته از الگوی گوبلز است. توطئه خارجی، پاسخی است که آخرین پادشاه ایران هم در کتابی که در تبعید نوشت به عنوان عامل اصلی انقلاب ایران پیش می کشد.

به نوشته سرژ میشل در شرق «توطئه خارجی»، معنائی دارد مانند «نمی دانم» یا «ناتوانم از درکش». اما اگر توطئه خارجی نیست، چند ماه درگیری مردم سوریه با حکومت چیست. کدام نفرت در وجود سوری ها چنین ریشه دوانده که هزارشان کشته شدند و رام نشدند و به خانه نرفتند.

آن بخش از حکومت های خاورمیانه که از بهار عربی جان سالم به در برده اند، تعبیر قابل قبول تری برای انقلابی دارند که همچون نسیم آزادی که دهه هشتاد بلوک شرق را در هم کوبید، به عمر خودکامگان بزرگ این منطقه هم پایان داد و هنوز هم کارش تمام نشده است. آنان تازگی ها از تعابیری مانند «انقلاب شبکه های ماهواره ای آمریکائی» بهره می گیرند، که ملایم تر از تعبیر «توطئه خارجی» است. اما هنوز عنصر اصلی را ناگفته می گذارد. همان راز نگاه مردم رام.

ورنه چگونه است که انقلاب به سوریه رسیده، آمریکا و اروپا [و حتی اسرائیل] هرگز علاقه مند به تغییر حکومت بشار اسد نبودند، سال قبل در مخیله شان هم نمی گذشت که در نهانخانه سوری ها چنین فریادی ذخیره شده باشد. اصولا و در همه چهل سال گذشته هنر حافظ اسد این بود که در خط مقدم جبهه مقاومت علیه اسرائیل، با یک سیاست خارجی درخشان، بهترین روابط را با شرق و غرب داشت. بشار اسد که پیشینه پدر را هم در سرکوب مردم نداشت، تا همین چند ماه قبل برای مردمش و برای مردم عرب و برای افکارعمومی غرب محبوب ترین رهبر عربی و مظهر تحول و تغییر در منطقه ای بود که به نظر می رسید به داشتن آقائی بالای سر خو گرفته است. حتی نشریات جناح چپ و روشنفکری اروپا می نوشتند بشار با تمیزکاری ماشین پدرش، منطقه را به دنبال خود خواهد کشید و حقوق مردم را به رسمیت خواهد شناخت.

درس های مک لوهان
اما هزار تنی که کشته شدند بر این تاریخ خون پاشیدند، دستگاه رهبری به جا مانده از حافظ اسد که روس ها بنیان گذارش هستند وقتی لوله های تفنگ را به سوی مردم گرفت، دیگر زمانه کشتار حماس نبود، این بار تصویر بشار اسد هدف قرار گرفت. این بار امید مردم به این جوان صلح جو و خیرخواه در هم شکست. امروز که آمریکا و اروپا به بشار هشدار داده اند که دیگر با کشتار نمی توان ادامه داد، در حقیقت کوشیده اند آینده سوریه را با خود نگاه دارند. همچنان که به بهترین متحد منطقه ای خود آخرین پادشاه ایران هم زمانی هشدار دادند که مردم یک سال بود در خیابان ها فریاد می زدند.

باید به خودکامگان امروز و فردای منطقه نسخه ای از کتاب «آینه های جیبی مک لوهان» داد. او که پیامبر رسانه های الکترونیک خوانده شده اول بار کشف کرد چندان که دوربین های تلویزیون در صحنه ای ظاهر شد، یک سریال تلویزیونی شکل می گیرد که مهم نیست نامش چیست و اهمیتی ندارد که در بخش اخبار این تلویزیون ها پخش می شود.سریالی که یک طرف آن مردمند با دست خالی و طرف مقابلشان آدم بدهائی با تفنگ و تانک و نفربر که چون می کشند «آدم بد» قصه اند. نقش این فیلم ها در خاطر مردم از پیش معین است. و اگر این روشنگری را ادامه دهیم باید گفت وقتی پاره کردن تصویری در نهانخانه مردم آرزو می شود، که کسی سالیان می ماند. وقتی بالارفتن از دیواری و فروریختن قصری مطلوب مردمی می شود که خود در خانه های کوچک می خوابند که کسانی در آن قصرها برای سال ها ساکن باشند. مدیریت چرخشی و انتخابات آزاد تنها راه حل بیرون کردن این آرزو از سرهاست. تانک و توپ نیست. این کشف امروزی دنیای الکترونیک با تعبیر سنتی قدرت در جوامع آسیائی و آفریقائی تفاوتی کلی دارد.

در آن فرهنگ سنتی وقتی امیری روی مهر خود حک می کرد خاقان بن خاقان بن خاقان یا سلطان بن سلطان بن سلطان و نشان می داد که سده هاست خاندانش بر اریکه قدرت سوارند، این بر اعتبار می افزود و مردم را به فرمانبری می خواند. آن فره و آن هاله را که در شاهنامه هم برای خاندان های حکومتگر تصویر شده در پرتو پرژکتورهای تلویزیون های ماهواره ای، بی ارزش شده و چنین می نماید به ضد ارزش بدل شده است. اینک دوره رای به حسین اوباما است و نیکلای سارکوزی مجاری الاصل. مردم سالاری ها اگر هم خاندانی دارند آن ها را در جعبه آینه ای دور از قدرت گذاشته اند. آن ها اگر هم رفتنی باشند روزی با رای مردم و انتخابات آزاد است.

چنین می نماید که دولت بشار، درس مقابله با انقلاب نرم را از چین و تجربه های نزدیک تر آموخت که اینترنت را ممنوع کرد و خبرنگاران خارجی را هم راه نداد و راه دسترسی به اطلاع رسانی آزاد و انتقال تصویر و صدا را بست. اما انقلاب انفورماتیک با گستردگی وسایل ضبط و فیلمبرداری، اگر در ببندی از روزن سر برآرد. وقتی مردم پایداری کردند مقاومت ها شکست. دشوارتر این که معلوم شد بینندگان شبکه های امروزی خبری، وقتی تصویری نرسد با پخش عکس و تصویرهای محو و مخدوش کاربرد بیشتری دارند چون به تخیل بینندگان امکان می دهند که بدترین وضعیت را تجسم کند. و شاید فرزندان تحصیل کرده قذافی همین را خوانده بودند که به خبرنگاران خارجی اجازه و امکان دادند که در لیبی باشند و تصویر هم بفرستند اما تصاویری حساب شده و کاشته شده در برابر دوربین [به دنبال هر بار بمباران هواپیماهای ناتو، حکومت قذافی خبرنگاران را به تماشای بیمارستان های ویران و بچه های زخمی و مادران نالان برد]. کم کم این تصویر سازی در شبکه های غربی نگرفت و بینندگان جهانی دست قذافی را خواندند و دیگر هیچ کشته ای از اثر بمباران ناتو را باور نکردند.

فرشتگان حقوق بشر
فیلم های زنده و یا بازسازی شده دیگر مدتی است که بیننده شبکه های جهانی را به نقطه ای رانده که بدهای قصه معلوم اند و مردم اعتراض کننده هم فرشتگان در نظرند که برای حقوق بشر می جنگند و کشته می شوند. حالا هزاری قذافی و حسنی مبارک و بشار فریاد بزنند که اینان اراذل و اوباش اند. گیرم اسناد هم نشان دهد که در میدان التحریر قاهره چه جلافت ها در کار بوده، یا در شلوغی بغداد موزه این شهر غارت شده و در حمله مردم به قصرهای طلائی صدام و خانه اعوان قذافی چه ها رخ داده است. هزاری صدام به فرزندان بیاموزند که ریش بگذارد و خود قران به دست بگیرد و سیگار برگ را فراموش کند، هزاری سیف فرزند خوش پوش و زنباره قذافی ریش بگذارد و به هیات جوانان خیابانی بن غازی در آید. باز از آرشیوها عکس آنان با فراری و لامبرگینی، سیگار برگ و همراهان بینکنی پوش به در می آید. چون این تصویری است که مردم می خواهند.

یک باره نگاه می کنی همه رخت چرک ها روی بند پهن است. انگار نه همین قذافی بود که سه سال قبل با لشکر دختران محافظ بزک کرده اش، به جهان که سفر می کرد و چادر مجلل قبیله ایش را هم می برد، و باکی نداشت که جهانیان بدانند که در همان چادر وان شیر می گیرد. انگار نه همان قدافی است که وقتی با شکایت یک زن فیلپینی پلیس سویس فهمید فرزند او در ویلای مجلل خود، برده داری می کند و زنان را آزار می دهد، دستور داد احضاریه پلیس سویس را پاره کنند، از مردم خواست کالاهای سویسی را تحریم کنند [اما خود و فرزندانش ساعت های پاتک فیلپیس و پیاژه را باز نکردند] و سفارتخانه را بست و همین طور شیر نفت را. فرزند دردانه هم اعلام داشت که بزودی سویس تجزیه می شود.

از همین روست که داستان های جنگی این روزها در لیبی کسی را در غرب شگفت زده نمی کند. اگر شگفتی هست حال مردم سوریه است یازده سال بعد از مرگ حافظ اسد.

اسد که بود
حافظ اسد یک علوی ملی گرا و سوسیالیست بود. در جوانی خلبانی آموخت و به همان راهی که حسنی مبارک رفت، خلبانی چیره دست شد که هم با انگلیسی ها جنگید [ در جنگ سوئز یک هواپیمای انگلیسی را انداخت، چنان که حسنی مبارک در جنگ شش روزه با اسرائیل، یک جت دشمن را سرنگون کرد و نوشته اند تنها خلبان عرب بود که به چنین موفقیتی دست یافت]. حافظ اسد درس را در مسکو خواند، فرانسه می دانست و با انگلیسی ها دشمن بود. وقتی داشت در قاهره درسش را ادامه می داد سیاسی شد و سوسیالیست شد. هر چه یافت همان جا یافت اما علوی بود و بارش با سنی ها در یک جو نمی رفت. همین هم او را در قاهره به زندان انداخت. وقتی به دمشق برگشت آن قدر از روزگار آموخته بود که در حزب بعث به مدارج بالا برسد و طولی نکشید که در کودتای بعثیون به فرماندهی نیروهای مسلح رسید، سال بعد وزیر دفاع و شش سال بعد نخست وزیر. شغلی که کمی در آن ماند و سرانجام در آغاز دهه هفتاد به ریاست جمهوری سوریه رسید و در سال های پردردسر جنگ سرد سی سال قائد ماند. و در مشایعت او ترانه خواندند که نامت با نام شامات یکی شد. با تفاوت های کوچکی که از بافت بین النهرین مایه می گیرد، سرگذشت حافظ اسد با صدام حسین یکی بود.

حافظ اسد اما هیچ تجمل و اشرافی گری نداشت، به فساد مشهور نبود. خانواده اش کمتر در صحنه خودنمائی کردند. دختر بزرگش بشرا اهل سیاست نشد اما شوهرش فرمانده گارد ویژه محافظ ریاست جمهوری بود. پسر بزرگش بسیل که می گفتند جانشین مسلم پدر است، در زمانی که حافظ اسد با سرطان دست و پنجه نرم می کرد در یک تصادف رانندگی درگذشت. بشار پسر دوم چشم پزشک شده و در لندن با آسما همسرش زندگی می کرد، سه فرزند داشت و چنین می نمود که خیال قدرت ندارد. در کارش موفق بود و همسرش یک کارشناس اقتصادی و بانکدار دارای شغل خوب. مجید پسر سوم خانواده از کودکی بیماری داشت. حافظ یک بار ازدواج کرد و هرگز رفتار غیرعادی مخصوص حکام عرب از او سر نزد. نوشته اند بشار زمانی که پدر به او تکلیف کرد به دمشق برود و در حزب فعال شود، به معنای آماده شدن برای جانشینی او در قدرت، ماهر پسر چهارم را پیشنهاد کرد که دو سال از او کوچک ترست. نظامی است و فرمانده گارد جمهوری. اما قرعه به نام بشار نوشته شد.

دو هفته پیش یکی از نزدیکانش در مجله ای انگلیسی بازگفت که بشار، قبل از این که به ریاست جمهوری برسد در جلساتی که با سران ارتش و همکاران پدرش داشت برای آنان گفت که خود را مناسب این شغل دشوار نمی بیند، نظامی نیست و از نظامی گری بیزار است. آن ها راضیش کردند که به اصلاحاتش تن می دهند.

کسی از این گفتگو های در پرده خبر نداشت اما انگاری مردم سوریه در چشمان این جوان بلند قد بور چیزی دیده بودند که به فاصله اندکی بعد از مرگ پدرش و بعد از انتخاب وی به ریاست جمهوری، قلب های خود را گشودند و با هلهله به خیابان ریختند و ده بار بشار و آسما را به ظاهر شدن بر بالکن عمارت ریاست جمهوری مجبور کردند. نشریات عرب نوشتند حافظ اسد هم در زندگی توانست اسب خود را از میان اتش ها بگذراند و هم بعد مرگ. گمان می رفت او با انتخاب بشار، به نقطه ای رسید که نه قذافی، نه صدام، نه سلاطین و شیوخ و نه حتی عبدالناصر و سادات به آن نرسیدند. در روزهای سیاه مرگ حافظ اسد نوشتند دمشق به اشک حافظ را بدرقه کرد و با لبخند به پیشواز بشار رفت. سلطان درگذشت، زنده باد سلطان.

بازیگر قهار
حافظ اسد، و یادگارانش که اینک بازیچه کودکان کوی سوری ها شده اند بخشی جدانشدنی از تاریخ عرب اند. این خلبان کشوری را که نفت نداشت و در همسایگی اسرائیل دشمن بود و در کنار دشمنی دیگر با نام عراق ثروتمند و دارای نفت، چنان اداره کرد که گفتند وزارت خارجه اش وزارت نفت وی بود. اعتبار دانشگاه های سوریه را که در میان کشورهای عرب از همه قدیم ترست نگاه داشت. بازی بزرگ وی بین دو ابرقدرت بود آمریکا و شوروی. سودای سوریه بزرگ را با ریشه گرفتن در میان قبایل لبنان به یک عینیت سیاسی بدل کرد. دو دشمن داشت عراق و اسرائیل. و از همین رو با همه استقلال رایش در صدر فهرست کم شمار دوستان منطقه ای ایران قرار می گرفت. جمهوری اسلامی دوست تر از سوریه نیافت. اما حافظ با دست خالی وزنه ای بود در سیاست منطقه که قدرت های دیگر را به احترام وامی داشت.

اما در سیاست داخلی، هیچ گاه حکومت حافظ اسد بی نیاز به مشت آهنین نشد. جنبش های اسلامگرا را با همان خشونت سرکوب کرد که لیبرال های غربگرا. کمونیست ها را چنان کوبید که روشنفکران معترض را. اما چنین می نمود که سوری ها می دانند این همه برای آنان می کند. حافظ اسد در پایان قرن بیستم عمرش تمام شد و نماند تا آن نفرت را که ست هوز می دید در چشم رام شدگان خود ببیند. این دشواری برای بشار ماند که به اصرار به دمشق رفت و اینک دور از خانواده اش که تاب این روزگار نداشتند و به لندن بازگشته اند، یکه مانده در قصری که روزگاری نریختنی می نمود. اعراب که در ساختن ضرب المثل چیره دستند لابد فردای سقوط بشار اسد خواهند ساخت هیچ کس ابدی نیست حتی ابن اسد. چنان که هم اینک ساخته اند هیچ کس راحت نمی زید، حتی ابن تریح.

اما تراژدی را قهرمانانش نمی سازند. سازندگان تراژدی در صحنه نیستند تا لحظه موعود برسد. و اینک رسیده است.

سقوط حکومت بشار اسد، حتی سال قبل هم خواست و تمنای هیچ دولتی نبود. حتی زمانی که بهار عربی موج در موج درگرفت سقوط پادشاهان اردن، مراکش و بحرین و روسای جمهور الجزایر، تونس، یمن و لیبی بیشتر احتمال داده شد تا سوریه. در جهان اگر کسانی هم در آرزوی سقوط حافظ اسد بودند، با انتخاب اسد به جانشینی اش، در صف امیدواران جا گرفتند. اما اینک خطر بعد از قذافی دور سر بشار می گردد. دوستانش هم خوش گمان نمانده اند. در میان اعراب محکم تر از جای بشار جائی نبود، حتی شاهان صاحب هزار میلیارد دلار هم حق داشتند به موقعیت بشار حسرت بخورند که می گفتند ارثیه پدر، آبروست.

سخت گیری های اسد
در چهل سال قدرتمندی حافظ اسد بر سوریه کس مانند وی خرس های روسی و فیل های آمریکائی را به بازی نگرفت. کشوری کوچک و بی نفت را در نقطه ثقل و حایل دو ابرقدرت نگاه داشت. هم پیمان روس ها بود اما به کیسینجر گفت اگر اف چارده بدهیم ما بدمان نمی آید با شما وارد گفتگو شویم، آمریکائی ها از روس ها تاجرهای بهتری هستند. اما متحد خوبی نیستید. وقتی کیسینجر انورسادات را به رخ حافظ اسد کشید جواب شنید هر وقت یک دانشجو در وسط دانشگاه قاهره فریاد زد زنده باد اسراییل، من هم فردا صبحش به تل آویو می روم. دمشق حافظ اسد مامن تندترین مخالفان اسرائیل و حکومت های هم پیمان آمریکا و اسرائیل بود، از ایرانیان مبارز با حکومت سلطنتی تا دسته های تندرو و چپ رادیکال فلسطینی، نامداران دوران چریکی دهه های پنجاه تا هفتاد میلادی پاسپورت سوری در جیب داشتند. اما چندان که گامی برای گفتگو با یک سوری معارض برمی داشتند، چنان بر آنان سخت می گرفت که از زندگی سیر می شدند.

در دوران حکومت پادشاهی در ایران، در حالی که بخش عمده ای از جناح مذهبی مخالفان شاه از حمایت های اسد برخوردار بودند، یک شب به میهمانی شاه به تهران آمد. برای همین یک شب چندین میلیون بشکه نفت نیم قیمت از شاه گرفت و چند میلیون بشکه هم رایگان. بدهی ها با سقوط رژیم پادشاهی در ایران منتفی شد. بعد از انقلاب هم با همه نزدیکی که جنگ ایران و عراق قوتش بخشید اما تنها برای شرکت در کنفرانس سران کشورهای مسلمان، در اولین روزهای دولت خاتمی به تهران آمده. این بار اشتراک منافع چنان بود که یک روز به تهران نیامده میلیون ها بشکه نفت گرفت که هنوز در فهرست بستانکاری های شرکت ملی نفت بالاترین رقم هاست.
بیست سال قبل، در پایان کنفرانس مادرید، برای اولین و آخرین بار حافظ اسد در مصالحه ای بر سر صلح خاورمیانه شرکت کرد. نقل شده است در همان کنفرانسی هم دولت ها شرایط حافظ اسد را پذیرفتند، رهبران شوروی و آمریکا دو ابرقدرت زمان، حاضر بودند و اول آنان توافق را ضامن شدند. قبل از کنفرانس مادرید شش تن از سران عرب یکی یکی به دمشق رفتند تا اسد را راضی به شرکت کنند. همان زمان یاسرعرفات هم مدت ها بود که رادیکالیسم فلسطینی را در باغچه گل سرخ کاخ سفید واشنگتن ذبح کرده بود دو بار به دیدارش رفت، مسلمانان غیرعرب هم از وی خواستند. به چنین سنگینی حافظ اسد پا به کنفرانسی گذاشت که گورباچف و ریگان میانجی اش بودند. سالخورده بود و به پیرهای درزی می مانست که عبائی بر دوش در قهوه خانه ای در جنوب لبنان خسته لمیده باشد، چشم به زیتون زارهای کهن.

مراسم و تشریفات تمام که شد، نوشته اند اسد دستی به پشت گورباچف زد و به مترجم گفت به ایشان بگوئید راهی رفتی و به دورانی پایان دادی تا کجا می خواهی ببری این ماشین را. تا مترجم جمله وی را ترجمه کند اضافه کرد ما می گوییم نور به هر سوراخی بتابد اول مار و موش ها بیرون می زنند بعد اگر گنجی باشد ظاهر می شود، اولی مسلم است و دومی محتمل. گورباچف شنید و خندید و فقط گفت دنیا نیاز به تحول دارد. آن گاه خطاب به اسد گفت رییس، نسل تازه جهان یک جور دیگرند. حافظ اسد سری تکان داد شاید به این معنا که دیگر فرصتی برای درک این جهانم نیست. شاید از همین نشانه ها بود که حافظ وقتی مرگش مسلم شد بشار را خواست و او را با ژنرال های سوری دست در دست گذاشت. آیا گمان داشت بشار از این نسل است و می داند جهان یک جور دیگرست.

بشار در لندن
اما یازده سال بعد از مرگ حافظ اسد او نیز به سرنوشت همه خودکامگان دچار شده در گور راحت نماند. جانشینش بشار قابل تصورست اگر بخت یاریش کند به لندن برود و کلینیک چشم پزشکی دایر کند. در حالی که گورباچف چنان تغییر جهان را جدی گرفته که هفته گذشته هشدار داده است که پوتین می خواهد روسیه را به عقب برگرداند. آیا گورباچف بر این سر است که تغییری که این نسل می خواهد همان است که نسل بعدی خواهان آن است.

گویا درس های گورباچف و حافظ اسد دیگر به کار نمی آید. حکومتگران مشرق زمین باید درسی دیگر بیاموزند و تا دیر نشده راز نگاه رام شدگان را بخوانند.

Advertisements

هیلا را باید شلاق زد- مسعود بهنود

2011/08/30

حکم را شنیده اید آیا. حکم هیلا صدیقی را.  نه ماه حبس. قاضی پیرعباسی به شاعر جوان ما ستم کرد و  پنج سال تعلیق داد و حکمی چنین متین و گویا را به تعویق انداخت. هم ستم به شاعر محکوم کرد و هم به جوانانی که قرارست با این حکم ها دریابند با کدام عدل سروکار دارند و بدانند که در دل بی رحم آن فرشته چشم بسته عشق نیست. برای عدالتخانه نظامی مدعی انقلاب فرهنگی و منادی عدل در جهان، کدام کار واجب تر از حبس شاعری جوان.

باید شلاق زدش شاعر را. بایدش به بند کشید ورنه خدای ناکرده باید  مختلس و مفسد هزار میلیاردی به بند کشیده می شد، ورنه خدای ناکرده باید جاعلان و دروغزنان و آنان که مردمی سرفراز را به این روز انداخته اند بندی می شدند که مبادا آن روز.

قاضی باید در حکم می نوشت برای هر بیت شعری که شاعر سروده، باید هر صبح  شلاقی بخورد شاعر، روزی یک ضربه. تا قاضی  وارد عرصه تاریخ شود و جای آنان بنشیند که مسعود سعد را به حصارنای فرستادند و آنان که دهان فرخی یزدی دوختند، امانش دادند و جانش گرفتند. تا شایسته جانشینی کسانی باشد که  برای کشتن میرزاده عشقی و ملک الشعرای بهار تیرانداز فرستادند.

قاضیانی که این روزها و این ماه ها جوانان این دیار را – وقتی نحیف و رنگ پریده از بازداشتگاه هائی مانند کهریزک به دادخانه فراخوانده می شوند، دست و پا  در بند و زنجیر – محکوم می کنند تا کلاس و درس بگذارند و همبند بدکاران شوند، قاضیانی که شاعران را مستحق حبس می دانند آیا شب ها در سوله کهریزک می خوابند و از جهان بی خبرند. اینان جوانان مسلمان منطقه را «ارحل» گویان در خیابان های قاهره و بن غازی و دمشق نمی بینند. اینان از جان جوانان نجیب ما که چشم به اصلاح دوخته اند چه می خواهند.

باید هیلا را روزی یک شلاق زد که مولانا فرمود جان من است این، هی بزنیدش. و با هر شلاق باید عسس ها، اتهام شاعر جوان ما را فریاد کنند تا خلق را خبر شود و  فراموش کس نشود که این طایفه ثناگوی تبرند و عشق تبر از سرشان به در نمی شود. اتهام شاعر جوان ما، اتهام بزرگ و غیرقابل بخشایش او چیزی جز این نیست که در  زمینی زاده شده که در آن شاعر را محکوم می دانند. او را باید شلاق زد تا دیگر از عشق به سرزمینی نگوید که در آن  دزد و بی سواد و دروغزن بر صدر می نشیند. او باید با شلاق بهای آن را بپردازد که  به دورانی زاده شده که قرار بر  انقلاب فرهنگی بود و قرار بر صدرنشینی اهل فضل  ادب، اما دریغا، آن چندان که بر خرقدرت سوار آمدند همه دفترها به آب شسته شد و آن همه شعر و روایت، مضحکه شد و دیوان شاعران تنها به کار تظاهر در مقابل دوربین های تلویزیون آمد. کتابخانه با کتاب های زرکوب تنها برای پوشاندن خشونت در پشت صحنه، دکور نطق های مطنطن در وصف محبت و وحدت و ایمان.

راست گفته است شیخ انصاریان، باید پاکدامنان و پاکدستان از خیل اهل علم از مردم عذر بخواهند، و حلالی بطلبند از  باب آن چه وعده دادند و  اینک مارها از آستین به در آورده اند. هیلا صدیقی را باید شلاق زد چون در شهری زاده شد و در شهری هوای شاعری کرد که قاضیش شعر نمی داند. عدالتخانه اش وصل به گذرعاشقان نیست، نبش دوستاقخانه حاکم است. و برای رسیدن به آن باید  از بازار رمالی و دروغزنی گذشت.  چرا که  رونق از آن  بازار می گیرند.

اما نویدتان دهم که روزگار چنین نمی ماند، نه دور و نه دیر، جوانان ما غزل خوانان و غزل گویان هم مجلس را از متملقان پاک خواهند کرد و هم دیوان را از دزدان، واعظان پاکدامن را به منبر خواهند نشاند و شان دین و حرمت شعر و وزن عدل را به آنان باز خواهند گرداند. اگر جز این شود باید  کتاب را به آب اشک شست و از ایمان توبه کرد، باید دیوان حافظ و مثنوی را به آتش کشاند. یعنی همه آن چه  واعظان بر منبر گفتند همه تزویر بود؟.

نویدتان دهم که روزی این همه احکام که به برگ کینه نوشته اند، به فتوای عقل و عشق لغو خواهد شد. آن قاضی را که چنین ظلمی بر شهر روا داشته محکوم خواهیم کرد  تا 26 سال، به  تعداد سال های عمر هیلا، دیگر شعر نخواند و دیگر نامی از زهرا اطهر نبرد، حتی در نهان، سخن از خطبه زینب نگوید. قاضی در دادگاه ویژه بازبینی احکام جهول محکوم می شود به زندگی در خانه خود اما بی کتاب خدا و  بی هیچ دیوان شعری.

در آن روز از قاضی پیرعباسی پرسیده خواهد شد آیا می دانست چه کس را به حبس می فرستد و باز هم چنین حکم نوشت. و این در برابر چشمان خلق پرسیده می شود.همان جا باید قاضی شهر شاعران بگوید که به کدام آئین و مکتب است، از کجا درس گرفته، از کدام معلم، از کدام کتاب آموخته چنین بازی تلخی با عدالت و عدالتخانه. در ماه رمضان این قاضی باید بگوید آیا از رمز ایمان چیزی شنیده است.

قاضی پیرعباسی با انشاد حکمی چنین عادلانه در حق شاعر جوان ندانسته به شاعران پیام می فرستد تملق بگوئید، مدیحه بسازید، خارمغیلان را حریر بخوانید، قاتلان را فرشتگان کنید، از کلام خدا شهادت ناکرده بگیرید. زمینیان را آسمانی خطاب کنید. چکار دارید به  سخن مردم، در زمانی که خوابزدگان حکومت دارند. چکار دارید شعر بسرائید از خواب خوش بیدارشان کنید. به جای این قصیده ای با ردیف ریا و تزویر بسرائید تا صله تان برسد سکه سکه، خلعتتان برسد هزار هزار، در جعبه جادو نشانتان کنند احسنت گو و آفرین شنو بارگاه.

قاضی با انشاد حکم نه ماه حبس برای هیلا صدیقی به او می گوید  مگر ندیدی دکتر مصطفی بادکوبه ای را که این راه را سالیان پیش رفت و روزها بود که شهادتین را ادا می کرد تا پا از خانه بیرون نهد، اینک  در هواخوری اوین با محبوسان قدم می زند و مگر ندیدی رهایش کردیم چون زندانیان داشتند از راه به در می شدند.

اما تو هیلا،  تو جان فروغی همان که دست هایش را در باغچه کاشت، تو سبز شده ای و حالا  چشم سیمین بانوی غزلی که دیگر نور از چشمانش رفته است. به همین جوانی شایسته فردائی. به همین نازک خیالی. مبارکت باد این حکم.

قاضی حکم شاعر، نمی داند اگر شاعران جوان ما که هزارانند، و او  را از آنان خبر نیست چون در بارعام ها نیستند، سکه نمی گیرند، صله نمی پذیرند، زینت المجالس نیستند، هر یک قطعه ای  در مدح این حکم و صادر کننده اش بسرائند و به بال کبوترهای قاصد دنیای مجازی بسپارند، با همه صعوبت وزن پیرعباسی، آن گاه این نام  دیگر از ذهن ها به در نخواهد شد و در تاریخ ادب این ملک خواهد ماند. قاضی مجال شعر ندارد لابد وگرنه معنای این سخن  مدرس را که به ملک الشعرا گفت من باج به شغال نمی دهم  اما یک جوری زبان این رفیقت را ببند. مقصودش عشقی جوان بود. و تازه این مدرس بود. و تنها عشقی و ایرج میرزا نامش برده بودند، چه رسد به آن ها که قصه ظلمشان همه گیر است.

باری خواستم بگویم: جناب قاضی به احتیاط قدم نه که آبگینه شکستی.

بختیار، بعد از فروپاشی رسید: مسعود بهنود

2011/08/11

اوایل آذر ماه سال 1357 در یک سخنرانی در سالن وزارت کار گفتم حکومت مانند کسی است که از طبقه سی و ششم آسمان خراشی رها شده اما هنوز به زمین نخورده تا استخوان های خرد شده اش دیده شود … این حس، از چندین جا مایه گرفته شده بود. یا به چشم دیده می شد  یا از بازیگران اصلی شنیده می شد و یا از جلسه ها و دیدارهائی برمی آمد که هر ساعته شده بود. و هم از آزادی زندانیانی که در خیابان ها چشم در چشم زندانبان و شکنجه گران خود شده بودند.

اعتصاب شصت روزه مطبوعات که تا اعلام نخست وزیری شاپور بختیار طول کشید، مهم ترین اثری که داشت این بود که برای حکومتگران فرصتی ایجاد کرد تا زودتر از تحلیلگران سیاسی و مردم عادی شکست و فروپاشی را دریابند و به مذاکره و مصالحه با  انقلابیون بروند. آن ها که  در خیابان های تهران و شهرهای بزرگ کشور بودند  در آذرماه 1357 نمی دانستند که فروپاشی نظام سلطنتی یعنی صعود جناح مذهبی انقلابی. و نمی دانستند این اتفاق افتاده است، اما سران قدرت های جهانی ذینفع و هم مدیران ارشد حکومت پادشاهی خوب می دانستند کشتی شکسته، و فهمیده بودند باید با چه کسانی وارد معامله شوند.

اول حکایت

پادشاه خود وقتی متاثر از حوادث بهمن 1378 تبریز جعفر شریف امامی را برای نخست وزیری برگزید جز  توهم نزدیکی به هواداران بریتانیا، بیماری معروف به دائی جان ناپلئون که باعث می شد نظر به مرتبه بالای شریف امامی در تشکیلات فراماسونری داشته باشد،  روابط شریف امامی  با قم، روحانی زادگی او و سابقه کارش در هفده سال قبل که نخست وزیر شد و وقتی که در مراسم تشییع جنازه آیت الله بروجردی حاضر شد، این ها در نظرش بود.

جعفر شریف امامی که فرمان نخست وزیری گرفت، عاقل تر ها دریافتند عقربه به کدام سمت مایل است. او تا به عمارت نخست وزیری رفت قمارخانه ها را بست، بلیت بخت آزمائی را تعطیل کرد، حزب  فراگیر رستاخیز را از احترام انداخت و در برنامه  کار دولتش گفت قصد سفر به عتبات و بازگرداندن آیت الله خمینی را دارد.

چنین بود که وقتی هفده شهریور رخ داد نگاه ها کمابیش بدان سمت بود تا زمانی که آیت الله خمینی  هم خود را به پاریس رساند. به این ترتیب نه که یک شاخه  از  انقلاب  رهبری یافت بلکه در صحنه رسانه ای جهان، پادشاه ایران جایگزینی پیدا کرد. آشکار گشت که قدرت در این کشور نفت خیز[به زبان دیگر کلید چاه های نفت] در دست که خواهد بود. همین  یک نشانه برای جلب توجه همگانی به سوی جناح مذهبی انقلاب، کفایت می کرد.

از آن زمان چهره های مختلف – شاغل یا بازنشسته، محبوب یا مغضوب پادشاه، سلطنت طلب یا ملی گرا و حتی مذهبی – در چندین نقطه به مذاکره با کسانی رفتند که گمان داشتند به رهبری مذهبی راه دارند. طرف های مذاکره اول کار آیت الله شریعتمداری، آیت الله طالقانی، آیت الله منتظری، فلسفی واعظ بودند. کم کمک و بعد از رفت و آمدهائی که به نوفل لوشاتو صورت گرفت مهندس مهدی بازرگان، دکتر سنجابی، داریوش فروهر، دکتر یدالله سحابی، دکتر غلامحسین صدیقی، دکتر علی امینی هم مشغول گفتگو شدند.

در این گفتگوهای دور از چشم توده، در خلا رسانه ای، مهم ترین اطلاعی که  رد و بدل می شد  این بود که پادشاه می خواهد برود و فروپاشی نزدیک است. از بالاترین سطوح که شخص پادشاه و شهبانو باشند، مذاکرات میانجی گرانه جریان داشت  تا  نخست وزیران پیشین [ همه زنده ها به جز امیرعباس هویدا که در زندان بود]، فرماندهان نظامی از جمله سپهبد ناصرمقدم آخرین رییس ساواک، ارتشبد فریدون جم، رییس پیشین ستاد نیروهای مسلح و داماد بزرگ رضاشاه، ارتشبد عباس قره باغی آخرین رییس ستاد نیروهای مسلح، ارتشبد حسین فردوست رییس سازمان بازرسی شاهنشاهی و دوست نزدیک و از بچگی شاه.

در این میان ویلیام سولیوان آخرین  سفیر آمریکا، آنتونی پارسونز سفر بریتانیا، حتی سفیر اتحاد جماهیر شوروی، رییس ایستگاه سیا وکا گ ب در تهران،  گاه گاه به دعوت شاه به کاخ نیاوران می رفتند. آن ها به این ترتیب بیش از هر کدام از درباریان و وفاداران، از تصمیم های شاه و وضعیت روحی و جسمی وی باخبر می شدند. گزارش های آنان به واشنگتن و لندن و مسکو دقیق ترین گزارش هاست، گرچه برداشت های غلط هم در آن فراوان است.

سفارتخانه های خارجی که تا یک سال قبل هیچ صاحب مقامی بدون اذن قبلی دفتر مخصوص و ساواک حق حضور در آن ها نداشت، روزهای پرکاری را می گذراندند. صدها  تن از رجال و فرماندهان نظامی و سرمایه داران، اگر نه در مسیر دریافت روادید برای خود و خانواده، برای مشورت و اطلاع یابی به دفاتر خارجیان می رفتند حتی دیپلومات های ایتالیایی و ترک و پاکستانی  هم سرشان شلوغ شده بود.

رفت و آمدهای سفیران کشورهای بزرگ با شاه و مقامات ارشد نظام، وقتی به گزارشی منجر شد  که ویلیام سولیوان فردای جمعه سیاه [هفده شهریور1357] به واشنگتن فرستاد «فکر کردن به آن چه فکر ناکردنی می نماید» دیگر می شد دید که در رستوران های خلوت و شیک بالای شهر تهران، دور از چشم ساواک که ریسش خود گوشه ای دیگر مشغول مذاکره بود، کسانی مشغول بحث با خارجی ها و یا ناراضیان مشهور درباره آینده کشور بودند.

ملاقات های حقیقت یاب

پادشاه از آغاز انتصاب نظامیان به دولت، هر روز با کسانی از پیران معمولا رنجیده و عزلت گزیده ملاقات می کرد علی دشتی، عبدلله انتظام، علی امینی، دکتر غلامحسین صدیقی، احمدعلی بهرامی، امیرتیمور کلالی مشهورترین این ها بودند، ولی روسای سابق دانشگاه ها و دانشکده ها و وزیران و  سفیران پیشین هم به این ملاقات ها دعوت می شدند. معمولا در اول هر دیدار پادشاه می گفت»خیلی شکسته و پیر شده اید، از زمانی که شما را ندیدم» که نشان می داد شاه از تغییر ناگهانی وزن و سلامت و چهره خود خبر ندارد. و معمولا بعد از مقدمات با این جمله پادشاه مذاکره جدی می شد «نگوئید من گفته بودم، حالا چه باید کرد، کشور در خطرست».  با هر کدام از این ملاقات ها، یکی به جمع مذاکره کنندگان با جناح مذهبی افزوده می شد.

اداره شنود ساواک تا مدت ها گیج بود، چرا که از طریق شنود تلفن ها در می یافت که «عناصر خطرناک» مشغول گفتگو با پادشاه و انتقال این گفتگو ها به روحانیونی هستند که آن ها هم هنوز نامشان در فهرست «عناصر خطرناک» است.

بعد از آن هر چه رخ داد نشان از تلاش حکومت برای به دست آوردن دل علما داشت، از مذاکرات پشت پرده سیاسی تا ملاقات های میانجی گرها و یا کسانی که تصور می کردند ملاقات پادشاه با آنان معنایش این است که باید بین حکومت و ناراضیان میانجی شوند. نقل شده است دکتر کریم سنجابی آخرین رهبر جبهه ملی به پادشاه که از وی می خواست که نخست وزیری را بپذیرد و در مقابل  ارتجاع مذهبی بایستد گفته بود ما تا همین الان به دستور اعلیحضرت از داشتن دفتری با دو میز و صندلی محروم بوده ایم، در میان جوانان متحدی نداریم هواخواهی نداریم، با کدام سازمان به مقابله با کسانی برویم که  مسجد و حسینیه در سراسر کشور پایگاه و دفتر آن هاست.

در چنین شرایطی انگار همه بازیگران در ایران و در جهانی که تازه متوجه خطر در کشور بزرگی مانند ایران شده بود، دنبال فرصتی می گشتند تا خود را برای بعد از فروپاشی آماده کنند. ارتش به فرمان شاه عملا در کوچه پسکوچه شهرهائی که نمی شناخت گم شده بود و بازیچه جوانان، هیچ گروه سیاسی وجود نداشت که سازمانی داشته باشد. حزب توده مجموعه ای پیران و سالخوردگان بود که یا در کشورهای کمونیستی و گرفتار سرنوشت خود بودند یا سالخوردگانی که از کار سیاسی فقط تعقیب حوادث و گفتگوی منظم را می دانستند، دو گروه چریکی که به اعتبار کشته هائی  که در درگیری با ساواک داده بودند [چریک های فدائی خلق و مجاهدین فدائی خلق] نامشان در همه شهرها برده می شد، باز سازمانی نداشتند مگر یک سری عادات و آداب مخفی گری، برای کار علنی در درون یک جامعه انقلابی فرصت لازم داشتند و مجالی هم برای سامان دهی نیافتند.

نظام فروریخته

این همه نشان می داد در یک ماه پایانی حضور پادشاه در ایران، حکومت فروریخته بود، گیرم حضور شاه در کاخش مانعی برای آشکار شدن این فروریزی بود. نشانه دیگرش این که بیشتر  چهره های سیاسی با شناختی که از قدرت خیابان ها پیدا شده بود، دنبال یکی از سران جناح مذهبی می گشت برای گرفتن امان، یا اطلاع یافتن از شکل آینده. اگر روحانی و روحانی زاده ای در خانواده ای بود، بی عنایتی به این که با جناح مقلد آیت الله خمینی مربوط هست یا نه، طرف مذاکره و معامله و مصالحه شدند.

در شهرهای مختلف کشور خیلی پیش از آن که صدای انقلاب توسط پادشاه شنیده شود روحانیونی مرجع دادخواهی ها و محل رجوع مقامات دولتی و مردم شدند و از عزلت به در آمدند. در آن زمان استانداران به عنوان تدبیری برای حفظ آرامش استان گاه گاه به دستبوس کسانی رفتند که بعد از انقلاب به عنوان امام جمعه و یا نماینده ولی فقیه در استان ها برگزیده شدند. فرماندهان نظامی هم بعدها به همین روند پیوستند.

خیلی پیش از آن که شاپور بختیار لایحه انحلال بخش سیاسی ساواک را به مجلس ببرد، با اجازه آخرین رییس ساواک سپهبد ناصر مقدم، روسای ساواک استان ها و شهرهای بزرگ مشغول گفتگو با روحانیون شدند و بسیاریشان در این مرحله برای خود خط امان گرفتند.

وقتی شاپور بختیار پذیرفت که نخست وزیر شود بدون اصرار بر ماندن شاه، مائده ای آسمانی برای شاه بود که آرزو داشت نه مانند پدرش خم شده عقب یک اتومبیل و پنهانی از تهران برود، نه مانند محمد علی شاه قاجار پناه برده به یک سفارت خارجی. او در عین حال به سرنوشت ناصرالدین شاه قاجار هم می اندیشید که در لباس شاهی  به دست یک ناراضی که تحت تاثیر یک فقیه قرار گرفته بود ترور شد. برای آخرین پادشاه  جز هوسی نمانده بود. هوس این که مانند احمد شاه به احترام و با سلام بالاترین مقام نظامی کشور، بدرقه شود. گیرم آخرین شاه قاجار در سفر بی بازگشت آخر، هنگام عبور از قم با پیشواز رییس حوزه علمیه روبرو شد و دعای سفر گرفت، و چنین امکانی برای محمدرضا شاه دیگر وجود نداشت.

تا شش ماه پیش از آن هم مراجع بزرگ قم و مشهد، هنگام بازدید وی از این شهرها  در خانه خود یا در صحن حرم، به دیدارش شتاب می کردند، اما دیگر در سال 57 پیام های دربسته می رسید اما جرات ملاقات نبود برای همین هم  آیت الله خوئی که وی را رییس مذهب تشییع و بالاترین مقام علمی شیعه می گفتند، در کربلا ملکه ایران را پذیرفت و دعا کرد، اما حمایت علنی دیگر مقدور نبود.

این همه گوشه ای از صحنه ای بود که خلاصه ترین توصیفش این که نظام از هم پاشیده بود و حتی جانشین خود را نیز تعیین کرده بود و اگر کسانی از خادمان خود را نیز در زندان نگاه داشته بود تا دست بسته تحویل انقلابیون دهد از سر بی نظمی و بی تصمیمی بود، نه مطابق برنامه ای و بر اساس تفاهمی.

یکی از فرماندهان ارتش در یکی از دادگاه های اول انقلاب گفت «برای فرار هم هر حال یک نقشه راه و یک تدبیر لازم است وگرنه فرار خیلی خطرناک خواهد بود. ما نقشه فرار هم نداشتیم چون فرماندهمان به فرار فکر نکرده بود و اجازه نداده بود دیگران هم به آن فکر کنند».

گفتگو با جانشینان

در آستانه اعلام نخست وزیری بختیار،کنفرانس گوادالوپ با حضور سران کشورهای غربی، کاری جز تائید گزارش ویلیام سولیوان نکرد و یک اعلامیه کمرنگ حمایت از دولت غیرنظامی تازه [ که خبرش را به صورت کلی تهران ارسال داشته بود] صادر کرد و چنین پیداست که تصمیم گرفتند دولت های غربی هم از هر طریق با جانشینان پادشاهی گفتگو کنند. بنا به گزارش نظامیان بهترین حالت برای غربی ها این بود که ارتش ایران [بدون لزومی به وفاداری به نظام پادشاهی] دست نخورده بماند و از کشور و نظام بعدی در مقابل کمونیزم دفاع کند.

بلافاصله بعد از کنفرانس گوادالوپ، نمایندگانی از وزارت دفاع آمریکا و بریتانیا و فرانسه راهی تهران شدند که مطمئن شوند صورت حساب خریدهای نظامی [قطعی و غیرقطعی] پرداخت خواهد شد.

آمریکا ژنرال هویزر معاون ژنرال هیگ سرفرماندهی ناتو را راهی تهران کرد و در روزهای بعد هر روز برنامه کار وی تغییر یافت. در آغاز سفر او، نه فقط پادشاه و هوادارانش گمان کردند نجات دهنده ای می آید بلکه مسکو هم هشدار به دخالت نظامی آمریکا داد و آیت الله خمینی هم اعلام داشت که خبر از تدارک کودتای نظامی دارد اما صلاح آمریکا نمی بیند به چنین کاری دست بزند.

هویزر هم نوشته است که اگر از واشنگتن برنامه کاری برای وی تعیین می شد  حتما باید زمانی هم برای پیاده کردن آن در نظر می گرفتند.

بدین ترتیب «سوپرمن» هم زمان می خواست و برخی از انقلابیون هم به تصور آن که دادن مهلت به نظام از هم فروریخته،  از صدمات و کشته ها و ویرانی جلوگیری می کند و انتقال را راحت تر عملی می سازد، با آن موافقت داشتند. فقط یک نفر بود در نوفل لوشاتو که از جمع بندی اخبار هم فروپاشی را دریافته بود و هم ارزش زمان را. آیت الله از یکسانی درخواست های نماینده آمریکا و فرانسه، شاپور بختیار و فرماندهان نظامی به این نتیجه رسیده بود که باید این زمان را ندهد. وی در حالی که ابتدای کار گروه هائی را برای دیدن دوره های شش ماهه و یک ساله به اطراف عالم گسیل داشته بود، از اواخر دی ماه فشار آورد که باید به تهران رفت. حتی در زمانی در یک مصاحبه گفت ملت ایران با کشورهائی که به شاه راه دهند تقابل نخواهد داشت. یعنی هر چه زودتر راه باز کنید برای تکمیل هزیمت نظام. کسی که ظرف دو ماه رهبری انقلاب را بدون کمتر زحمتی به دست آورده بود و مشهور جهانی شده بود، دیگر خیال آن نداشت که وقت را به هدر بدهد. همان روزها خطاب به «آقای آمریکا» گفت چطور از کسی که نمی تواند خود را در تهران حفظ کند و دیوار کشیده به دور خود و قوروق نظامی ایجاد کرده انتظار دارید منافع شما را حفظ کند. مردم ایران منافع شما را بهتر حفظ می کنند [نقل به مضمون].

زمانی که بختیار آمد

زمانی که شاپور بختیار مامور کابینه شد و تنها شرط شاه این بود که خودش زودتر برود، از نظام پادشاهی چیزی نمانده بود. اصولا نظام بدون پادشاهی که تمام امور را نظارت و مدیریت می کرد معنا نداشت. مدیری نداشت که تصمیم گیری بداند. اولین باری که جلسه مشترک دولتمردان و نظامیان را [در دولت شریف امامی] تشکیل داد، جلسه به مضحکه ای تبدیل شد تا فریاد کشید مساله جدی مملکت در خطرست شوخی نکنید. در این جلسه فقط یک طرح به میان آمد. همان که منوچهر آزمون گفت دستگیری و اعدام دولتمردان پیشین. طرحی که دولت ازهاری پیاده اش کرد و موجب اعدام آزمون و هم سپهبد مقدم [مخالف طرح] شد. طرحی که حتی صفت قدردانی از وفاداران را از پادشاه گرفت. و او را در روی این صندلی تاریخی نشاند که برخلاف انورسادات رییس جمهور مصر، وی مقامات وفادار به خود را در زندان ها گذاشت تا طعمه خشم انقلابیون شوند. و خود از کشور رفت. ناخدائی شد که وقتی کشتی آتش گرفته را ترک گفت که خدمه و مسافرانشان در آن بودند.

شاپور بختیار، بر اساس یک برداشت تاریخی [تاریخ ایران و تاریخ معاصر اروپا] وارد نبردی شد که همه قدرت ها در آن پیشاپیش به رقیبان تفویض شده بود. سنگری که وی اعلام داشت برای حفظش پایداری خواهد کرد قبلا در یک سیستم دیکتاتوری حرف نشنو و عبرت نپذیر و مغرور ویران شده بود. او تنها یک امید داشت و در جست و جوی نقشی در تاریخ آخر قرن بیستم [که حقش بود] بدان یک امید ماند. بختیار می پنداشت وقتی حاضر به برگزاری همه پرسی برای تعیین نظام آینده شود خواهد توانست با ترساندن آیت الله خمینی از ارتش و ارتش از آیت الله خمینی پیروز شود.

بختیار بر این اساس که تصوری اروپائی از تحولات بزرگ است، گمان داشت نه تنها دوستش مهندس مهدی بازرگان بلکه آیت الله خمینی هم موافقت خواهد کرد. گمان داشت تنها مشکل تیمسار بدره ای است که وقتی احتمال چنین کاری را شنید اسلحه کشید و فریاد برداشت تا ما هستیم کسی نباید سخن از تغییر نظام  کند.

همین ارتشی که یک سویش یک افسر متعصب اسلحه می کشید در سوی دیگرش ارتشبدان و سپهبدان قبلا خط امان از علما و چهره های نظام آینده گرفته بودند.

با رسیدن شاپور بختیار به نخست وزیری، و خروج شاه از کشور،  تماس ها و مذاکرات بخش های مختلف حکومت با جناح مذهبی شتاب  بیشتری گرفت. دیگر کسی مانع سفر شبانه بالاترین مقام نظامی کشور به قم نبود. سرهنگ سیف عصار  که در سال 1343 از سوی ساواک آیت الله خمینی و پسر بزرگش را به تبعیدگاه بورسا در ترکیه برده بود، مامور شد از آشنائی دیرین با احمد خمینی استفاده کند و نظر آیت الله را درباره آینده ساواک بپرسد.

عبدالله انتظام دولتمرد با سابقه که پانزده سال را در معزولی گذرانده و درویش بی ادعائی بود، به مدیریت عامل شرکت ملی کردن نفت گمارده شد، دو تن از اعضای شورای انقلاب که آیت الله خمینی تعیین کرده بود از وی خواستند این سمت را بپذیرد. از همان زمان  یک اتاق هم برای نمایندگان آیت الله خمینی [مهدس بازرگان، حجت الاسلام هاشمی رفسنجانی، مهندس صباغیان و…]در نظر گرفته شد که مامور بودند اعتصاب کارکنان صنایع نفت را به ترتیبی ساماندهی کنند که به ارتش بنزین نرسد اما مردم در سرما بی سوخت نمانند.

دفتر مرکزی انقلاب

بختیار فرصت نیافت که سامانی به مذاکرات مربوط به فرار بدهد. بر اساس یک تفکر اروپائی گمان داشت وقتی مهندس مرزبان نماینده خود را به پاریس بفرستد با خطی از آیت الله طالقانی که با رهبر انقلاب گفتگو کند نفس این خبر که نخست وزیر حاضرست به پاریس بیاید جذاب و اغواکننده خواهد بود. چنین می بود اگر در صدها نقطه مذاکراتی چنین برقرار نبود. در این زمان میزان اطلاعات دفتر مرکزی رهبری انقلاب از نخ های متعددی که اتصال می جستند بیش از بختیار بود.

دفتر مرکزی انقلاب در  برخلاف تصور ها با آیت الله طالقانی نبود، بلکه با دکتر بهشتی بود که با نظمی خیره کننده و دیدنی اداره اش می کرد، اول هر ساعت، با تلفن  اخبار را به نوفل لوشاتو می رساند و دستورها را دریافت می کرد، نمایندگانی از مراکز دولتی و خدماتی و استان های مختلف کشور، حدود پنجاه نفر در خانه وی کشیک می دادند. در سالن پذیرائی خانه اش گوش تا گوش  نشسته بودند. ضبط صوت های کوچکی برایشان خریداری شده بود که با اشاره دست دکتر بهشتی آن را فشار می دادند و صدای گوینده ضبط می کردند، گاهی فاصله رسیدن این پیام ها و برنامه عمل ها به دورترین گوشه های کشور کمتر از یک روز بود. این جا نه مانند خانه خیابان تنکابن [منزل آیت الله طالقانی] محل دیدارهای سیاسی و شروع راه پیمائی ها بود، نه مردم شب و روز برابرش جمع بودند به دادن شعار، این جا دفتر کار واقعی یک موجودیت سیاسی بود که می دانست بزودی قدرت را در دست خواهد داشت. چند کارت تردد حکومت نظامی هم در اختیار بود که بعد از قوروق هم رفت و آمد ممکن شود.

شاپور بختیار شاید قبل از نشستن بر صندلی نخست وزیر در ساختمانی که همه در آن حسرت «آقا» را می خوردند و او کسی جز امیرعباس هویدا نبود، به مذاکره  با قدرت آینده  امید بسته بود. اول از همه پیام رسانش دکتر علی امینی بود که گذرنامه سیاسی اش را که پانزده سال بود توقیف کرده بودند صادر کردند و به پاریس رفت تا در دیدار با آیت الله خمینی وی را راضی به مصالحه ای کند. امینی به پاریس رفت، اما قبل از رسیدن آیت لله خمینی در یک سخنرانی گفت حتی دکتر امینی هم اگر با این ها وارد گفتگو شود از چشم ها می افتد. امینی تا این جا تنها کس از دولتمردان سابق بود که با چنین لحنی مخاطب قرار می گرفت. امیدواری دیگر بختیار به ترکیب شورای سلطنت بود که با کسب نظر بخشی از جناح مذهبی تعیین شدند و گمان می رفت سید جلال الدین تهرانی رییس این شورا به سابقه آشنائی حوزوی با آیت الله خمینی، سفیر با نفوذی خواهد شد که زمانی خواهد خرید برای همه.

وقتی هم دکتر علی امینی از صحنه بیرون پرید و از ادامه ماموریت صرف نظر کرد، و هم سید جلال  استعفا داد و برای همیشه به خانه اش در ورسای رفت، بختیار خود راسا دست به کار شد. و هیاتی را به پاریس فرستاد تا  زمینه را برای سفر او به پاریس، بازگرداندن آیت الله و برگزاری همه پرسی تعیین نظام فراهم آورد. امیدش چنان بود که با اولین خبر خوشی که از مهندس مرزبان رسید خبر «سفر قریب الوقوع نخست وزیر به پاریس» به خبرگزاری ها داده شد و در تهران هم برخی به رقص و شادمانی پرداختند. ضربه خرد کننده را اعلامیه ای وارد آورد که از نوفل لوشاتو دیکته شد و دکتر بهشتی نوشت. آیت الله بدون استعفا از سمت و بدون غیرقانونی خواندن نظام پادشاهی کسی را نمی پذیرد.

تلاش بختیار که دیگر امید چندانی نداشت مگر به معجزه ای دور از تصور، با رسیدن آیت الله خمینی به تهران ادامه یافت. این جا پیام ها زودتر می رسید و جواب ها هم، خیرخواهی مانند مهندس بازرگان هم در کار بود، گروهی از بازاریان جبهه ملی هم در هر دو اردو بودند. اما چه می توانست کرد با حریفی که قدرت را داشت و زمان نمی داد.

کشتی بزرگ نظام به گل نشسته بود. همان کشتی که تا یک سال قبل هم ناخدایش گمان داشت دروازه تمدن بزرگ را گشوده و خود را در استانه قرار گرفتن در مقام پنجم صنعتی جهان می دید، و گفته می شد زرادخانه ای دارد که حتی اسرائیل دردانه آمریکا در منطقه از آن بی بهره است. همان کشتی که فرمانده اش سه سال قبل  به رهبران کشورهای اروپائی و آمریکائی درس مدیریت و رهبری می داد و آنان تملقش را می گفتند.

ناخدا دون کیشوت

بختیار در اتاق فرمان این کشتی مجلل و از دور تماشائی، 37 روز ماند، در حالی که همه افسران مشغول مذاکره و مغازله با مالکان بعدی بودند، بیشترین وزیرانش را به وزارت خانه ها راه ندادند، روزنامه هائی که وی آزاد کرده بود، خبری در همراهی وی ننوشتند، این آزادی کسی را به سوی رییس دولت جذب نکرد.

می گفتند و می نوشتند بختیار  دون کیشوت وار شمشیر بر سایه آسیای بادی  زد، اما خود می گفت نگهبان سنگری است که پدرانمان آن را ساخته اند. مقصودش قانون اساسی مشروطیت بود که صمصام السلطنه پدربزرگش از بانیان آن بود.

اما تقدیر بخش دیگری از سرگذشت صمصام السلطنه را برای او رقم زد. همچنان که صمصام السلطنه بعد از برکناری [در سال 1297] هم  خود را رییس الوزرا می دید و حاضر به شکستن مهر و فراموش کردن آن عنوان نشد تا بود. این نوه هم آن قدر بر عهد خود با قانون مشروطیت گفت تا شنید که ارتشبد قره باغی چند ساعتی است در اتاق خود نیست.

و آن قدر امیدواری خود را حفظ کرد که دیگر صدای مرگ می آمد. صدای کسانی را شنید که مرگ او را می خواستند و نگهبانی که می گفت در محوطه هیچ وسیله نقلیه نمانده  و فقط یک هلی کوپتر مانده آن هم برای چند دقیقه دیگر. خلبانش دارد می رود. سیل به خیابان پاستور رسیده بود. تلفن دفتر ارتشبد قره باغی هم همچنان بوق اشغال می زد، از دو ساعت قبل.

اما شاپور بختیار یک سند دارد که فیلمی است که هژیر داریوش فیلمساز در سیزده بهمن سال 1357 ضبط کرد، فیلمی که گفته شد برای تاریخ ضبط می شود و در زمان خود اجازه انتشار نداشت. در آن فیلم که به زبان فرانسه سخن می گفت، آخرین نخست وزیر نظام پادشاهی به تاکید گفت می داند آن چه امروز مردم ایران می خواهند مانند سیلی او را و دولتش را خواهد برد.

شاپور بختیار به شهادت گفته هایش در فیلم هژیر داریوش دریافته بود که کشتی به فرمان وی نیست و موج های هایل آن را از هم می پاشد، حتی کشته شدن خود را هم گمانه زنی کرد. امیدی هم نداشت به نجات اما  می خواست اثری  در تاریخ بگذارد و به آیندگان نشان دهد که بیشه ایران خالی نبوده است.

بیست سال بعد از مرگ دردناک آخرین مدافع قانون اساسی مشروطیت، می توان پرسید  تاریخ چه تصویری از وی در خاطر دارد. از مرغ توفان که خطاب به مردم ایران گفت آن کس که گفت بهر تو مردم دروغ گفت/ من راست گفته ام که برای تو زنده ام

قتل زندانیان سیاسی، بیش از همیشه – مسعود بهنود

2011/06/17

مرگ هدی صابر، 52ساله در زندان اوین، یک هفته بعد از آن که هاله سحابی یک زندانی پنجاه و چند ساله دیگر، در زمان مرخصی از زندان جان باخت، هر چند ماموران امنیتی مانع از اجتماع داغداران آنان و اطلاع رسانی در داخل کشور شدند، حادثه ای بزرگ برای حکومتی است که می کوشد ایران را کاملا دور از تظاهرات و اعتراض هائی جلوه دهد که منطقه خاورمیانه را در میان گرفته و در چند کشور عربی با تغییر حکومت مواجه کرده است.

هدی صابر در چهارمین روز از اعتصاب غدائی که برای اعتراض به کشته شدن هاله سحابی بدان دست زده بود، درگذشت در حالی که به شهادت دیگر زندانیان سیاسی اوین، بهداری زندان از مداوای وی خودداری کرده و حتی «وی را ضرب و شتم کرده اند».

به طور معمول و بنا به سابقه، در زندان های جمهوری اسلامی با اعتصاب عذای زندانیان با شدت و خشونت برخورد می شود، حتی در مورد زندانیان عادی هم اعتصابیون به عنوان «تخلف از مقررات زندان» به سلول های انفرادی منتقل می شوند، جائی که باید باور کنند کسی نگران جانشان نیست و جائی که گاه از آن زنده به در نمی آیند.

حکومت جمهوری اسلامی و طراحان و مجریان آن چه «زندان درمانی» نام گرفته در این سال ها توانسته اند از چند حادثه مشابه که در ارتباط با زندان ها رخ داده، عبور کنند و نه اعتراض های مردمی مانند یمن برایشان اتفاق افتد و نه حتی حوادثی مانند آن چه بعد از کشته شدن یک طلبه در تهران رخ داد که به نظر تاریخدانانی مانند احمد کسروی موجد جنبش مشروطیت شد.

محمد ملکی که سابقه طولانی زندان در جمهوری اسلامی را در پرونده خود دارد اظهار عقیده کرده که «حکومت طبق یک برنامه جوانانی مثل صابر و هاله را شهید می کند» و کم نیستند ناظرانی که چنین نظری دارند و این حوادث را اجرائی شدن یک طرح از پیش اندیشیده برای از میان بردن ناراضیانی میانه رو تفسیر می کنند.

بنا به شهادت 64 زندانی اوین، هادی صابر وقتی با درد شدید سینه به بهداری زندان فرستاده می شود در بازگشت به سلول خود فریاد زده که نه تنها معالجه ای در کار نبوده که او را در بهداری زندان ضرب و شتم کرده اند. دادستان کل کشور گرچه اعتصاب عذای هدی صابر را رد کرده اما گفته این پرونده ابهام هائی دارد. خانواده صابر خواستار رسیدگی به شکایتشان از سازمان زندان ها شده اند اما فعالان حقوق بشری معتقدند تنها با نظارت بازرسان معتبر که از سوی سازمان های بین المللی اعزام شوند می توان اطمینان یافت که اطلاعات درستی منتشر می شود.

بتواره اطلاعاتی
سعید حجاریان معاون پیشین وزارت اطلاعات و تئوریسین اصلاحات که خود توسط نیروهای دست راستی ترور و فلج شده است، همزمان با قتل های جمعی دگراندیشان ایران تندروهای هوادار جمهوری اسلامی را کسانی لقب داد که بتواره هائی می سازند و بر آن اساس دست به اسلحه می برند. به نوشته وی یکی از این بتواره ها باور این نکته است که تاریخ تکرار می شود و بر این اساس می کوشند از تکرار حوادث پیشین ایران [مانند انقلاب] یا جنبش های منطقه [مانند آن چه هم اینک در خاورمیانه به راه افتاده] جلوگیری کنند.

عزت الله سحابی رییس شورای فعالان ملی مذهبی چند ماه پیش از درگذشت همزمان با دستگیری دکتر ابراهیم یزدی دبیرکل نهضت آزادی در مصاحبه ای گفت علت سخت گیری به شخصیت های ملی مذهبی، در حالی که آن ها اعتقادی به انقلاب و برکناری نظام ندارند وحشتی است که حکومت دارد. آن ها از ملی مذهبی ها می ترسند چون از میزان محبوبیتشان خبر دارند و ما را آلترناتیو می بینند.

دست کمی بخشی از سیستم اطلاعاتی کشور که به تندروهای دست راستی معروف اند برپایه چنین تصوراتی در اواخر دوران ریاست جمهوری هاشمی رفسنجانی طرح «محو روشنفکران سکولار» را با قتل سعیدی سیرجانی نویسنده و محقق ناراضی در زندان کلید زدند و بعد از آن فشار یک پارچه بر روشنفکران صاحب نام وارد آوردند. در پائیز سال 1374 ماموران وزارت اطلاعات کوشیدند 21 نویسنده و شاعر و روزنامه نگار را، هنگامی که سوار بر اتوبوسی به ارمنستان سفر می کردند، در گردنه حیران از ارتفاع به زیر اندازند. عملی که به تصادف نافرجام ماند.

سه سال بعد مجریان همان طرح ها، در حالی که به روی کار آمدن محمد خاتمی و انجام اصلاحاتی در سیستم اطلاعاتی، قدرت خود را از دست رفته می دیدند، طرح قتل چهار تن [پروانه و داریوش فروهر، محمد مختاری و محمد جعفر پوینده] را به اجرا رساندند. در اعلامیه وزارت اطلاعات ضمن اعتراف به انجام این فتل ها توسط کارمندان این وزارت خانه گفته شد آن ها «خودسرانه» بدین کار دست زدند. نام های دیگری از میان درگذشتگان مشکوک در همان سال 77 مطرح گردید این گمانه را تقویت کرد که فهرست بلندتر از آن چهار نفر بوده، دست کم محمد شریف و احمد میرعلائی و پیروز دوانی نیز از زمره همین افراد به حساب آمدند.

با فاش شدن ماجرای قتل های زنجیره ای، سعید اسلامی [امامی] قائم مقام پیشین وزارت اطلاعات به عنوان نفر اول آن گروه خودسر دستگیر شد. او عامل اصلی قتل سعیدی سیرجانی در زندان بود که خود در یک سخنرانی عمومی به این کار اعتراف کرد. سعید امامی چنان که اعلام شده است در زندان خودکشی کرد اما هوادارانش ادعا کرده اند که وی به دست گروه دیگری در زندان جمهوری اسلامی به قتل رسیده است.

یک سال بعد گروه های همفکر با عاملان قتل های زنجیره ای، با ترور سعید حجاریان مشاور توسعه رییس جمهور که به او تئوریسین اصلاحات لقب می دادند گردونه را به حرکت آوردند. در تحلیل های سیاسی کوشش برای قتل سعید حجاریان را انتقام گیری و پاسخ به «قتل سعید امامی» اعلام کنند. سعید عسگر عامل ترور حجاریان هرگز از عمل خود ابراز ندامت نکرد و بعد از مدت کوتاهی هم از زندان نجات یافت.

نجات یافتگان و کشته شدگان نامدار
در سال های پایانی دولت اصلاحات، و در حالی که انبوه اصلاح طلبان در زندان بودند دو تن از پرسروصدا ترین این زندانیان که دست به اعتصاب غذا زده بودند درست در زمانی که به خطر مرگ نزدیک می شدند با شرایطی از زندان آزاد شدند و مدتی بعد امکان یافتند که از کشور هم خارج شوند محسن سازگارا و اکبر گنجی در چند سالی که از آمریکا به مبارزه با جمهوری اسلامی مشغولند کمتر از دوران اعتصاب غذا و شرایط زندان خود گفته و نوشته اند.

اما پر صداترین قتل های در زندان های جمهوری اسلامی مربوط به کشته شدن زهرا کاظمی عکاس خبرنگار ایرانی – کانادائی بود که هنگام عکس برداری از خانواده زندانیان سیاسی در جلو محوطه زندان اوین به دستور سعید مرتضوی دادستان تهران دستگیر شد و چند ساعت بعد توسط مرتضوی و دو مامور زندان بازجوئی می شد و آزار بسیار دیده بود. فردای آن روز جسد وی در حالی که به نظر پزشک قانونی جسمی سخت به سرش خورده بود، درگذشت.

انعکاس جهانی ماجرای قتل زهرا کاظمی در زندان اوین و در حالی که با حضور اصلاح طلبان در مجلس، موضوع آن در جلسه علنی قوه مقننه هم مطرح شد و نام سعید مرتضوی دادستان وقت تهران به عنوان عامل اصلی به میان آمد، از جمله ترورهای پرهزینه ای بود که به حساب جمهوری اسلامی نوشته شد. این ماجرا به جز تیرگی شدید روابط ایران و کانادا، به پایمردی دولت اوتاوا جریان تازه ای به محکومیت های جمهوری اسلامی در مجامع بین المللی داد اما دادگاهی که برای محاکمه عاملان این ماجرا تشکیل شد، اما عاملی معرفی نشد و عقوبتی در کار نبود.

با شکست اصلاح طلبان در انتخابات 1384 خبرهای جسته و گریخته حکایت داشت که تندروهای سیستم اطلاعاتی که گاه از آنان به عنوان «نیروهای خودسر» یا «اطلاعات موازی» یاد می شد به کار سابق خود بازگشته اند. خبری که هیچ گاه به طور رسمی تائید نشد اما زندانیان سیاسی سال های اخیر فاش کرده اند که همان چهره هایی که در جریان رسیدگی به قتل های زنجیره ای برکنار و حتی زندانی شده بودند، به کار خود بازگشته اند و دوباره زندانبانی و بازجوئی فعالان سیاسی و اجتماعی را به عهده گرفته اند.

بعد از آن ماجرا و همزمان با اعتراض های گسترده مردم به تقلب در انتخابات که از خرداد 1388 آغاز شد، افشاگری های اینترنتی عکس و تفصیلات برخی از زندانبانان و بازجویان آشنا برای فعالان سیاسی را هنگام تیراندازی به مردم در هنگام تظاهرات آرام خیابانی نشان می داد. اما حادثه بزرگ تر زمانی بود که پرده از بازداشتگاه کهریزک و کشته شدگان در آن جا برداشته شد.

پرونده تجاوز و کشتار در کهریزک زندان غیراستاندارد جنوب تهران که در زمانی پنج هزار نفر از تظاهر کنندگان تهرانی را در خود گرد آورد هیچ گاه با تائید دستگاه های حکومت روبرو نشده بود تا زمانی که رهبر جمهوری اسلامی فرمان تعطیل آن را صادر کرد اما همچنان سعید مرتضوی و سردار رادان فرمانده نیروی انتظامی تهران و بخشی از فرماندهان نظامی بر سر مسئولیت اعزام زندانیان به اردوگاه مرگ اختلاف یافتند و سرانجام این پرونده هم به جائی نرسید و سعید مرتضوی که به عنوان متهم شماره یک از وی یاد می شد توسط رییس جمهور به سمت دبیر ستاد مبارزه با قاچاق کالا و ارز منصوب شد.

فدراسیون بین المللی جامعه های حقوق بشر در آخرین اعلامیه خود از گروهی از فعالان سیاسی ناراضی که در زندان ها و بازداشتگاه های ایران جان باخته اند یاد کرده است که از میان آن ها این عده، بعد از بازگشت جناح راست به دستگاه اجرائی و در طول ریاست جمهوری محمود احمدی نژاد کشته شده اند: اکبر محمدی، ۱۳۸۵، زندان اوين؛ ولی الله فيض محمدی، شهريور ۱۳۸۵ زندان اوين؛ زهرا بنی يعقوب، مهر ۱۳۸۶ بازداشتگاه بسیج همدان؛ ابراهيم لطف اللهی، دی ۱۳۸۶ زندان سنندج؛ عبدالرضا رجبی، مهر ۱۳۸۷، زندان رجايی شهر؛ امير حسين حشمت ساران، اسفند ۱۳۸۷ زندان رجايی شهر، اميدرضا ميرصيافی، فروردين ،۱۳۸۸ ، زندان اوين؛ امير جوادی فر، محسن روح الامينی و محمد کامرانی، تابستان ۱۳۸۸ در بازداشتگاه کهريزک و غلامرضا بيات، مرداد ۱۳۸۹، بازداشتگاهی در کامياران.

مرگ های مشهور در زندان
با بررسی تاریخچه مرگ های سیاسی در زندان بعد از اعدام های دهه شصت که فهرست بلند بالائی از اعدام یا کشته شدگان موجود است نام های مشهوری وجود دارد که هرگز راز مرگ آن ها گشوده نشده است، از آن جمله اند شکرالله پاکنژاد، سعید سلطانپور، دکتر مظفر بقائی، حسین فردوست، سعیدی سیرجانی و آخرین آن ها هاله سحابی و هدی صابر. این ها همه کسانی هستند که حکمی برای اعدامشان وجود نداشته و هرگز معلوم نشده که چگونه کشته شده اند.

محققانی از کسانی نیز به عنوان جان به در بردگان از مرگ در زندان یاد می کنند که از آن جمله اند: عباس امیرانتظام سخنگوی دولت موقت، محمد ملکی اولین رییس دانشگاه تهران، طاهر احمد زاده فعال سیاسی و استاندار اول خراسان در جمهوری اسلامی و فرج سرکوهی دبیر مجله آدینه .

اگر تاریخچه قتل های سیاسی در زندان به گذشته ها گسترش داده شود به جز ده ها تنی مانند دکتر تقی ارانی، عبدالحسین تیمورتاش، فیروز فیروز نصرت الدوله، فرخی یزدی، سردار خزعل و سردار اسعد بختیاری که در دوران رضاشاه در زندان بدون حکم دادگاه به قتل رسیدند باید از هشت تن از سران گروه های چریکی یاد کرد که در فرودین سال 1354 شبانه در تپه های اوین با گلوله ماموران مست ساواک کشته شدند و به دستور حکومت اعلام شد که هنگام فرار از زندان کشته شده اند.

شش تن از فداییان خلق بیژن جزنی، حسن ضیاظریفی، احمد جلیلی افشار، مشعوف کلانتری، عزیز سرمدی، محمد چوپان‌زاده و عباس سورکی همراه با دو مجاهد خلق مصطفی جوان خوشدل و کاظم ذوالانوار در آن ماجرا کشته شدند. گفته شد که این کشتار همزمان با تاسیس حزب رستاخیر به عنوان آغاز دوران تازه ای از حیات پادشاهی برنامه ریزی شده بود.

شیرین عبادی برنده جایزه صلح نوبل در آخرین اقدامات بین المللی خود برای جلوگیری از نقض مکرر حقوق بشر در ایران خواستار اعزام نماینده ویژه ای برای بررسی وضعیت حقوق بشر در ایران شد که بخش عمده ای از کار این نماینده که هنوز جمهوری اسلامی با آن موافقت نکرده باید رسیدگی به پرونده مرگ های مشکوک زندانیان باشد.

آن ها که نامشان پیام امروز بود

2011/06/16

این شرحی است یا گزارشی که بهتر است در جای اصلیش یعنی مهرنامه شماره 12 خوانده شود که پرونده پیام امروز را مطرح کرده اند. فقط به قصد یاد کردن از روزگاری. آیا پیام امروز را یادتان هست؟ این قصه آن هاست
.
قصه از یک روز پرستوئی در یکی از سال های نیمه دوم جنگ شروع می شود. رفته ایم به دیدن خانه پیدایش ها، خانه ای که خانواده ای بزرگ در آن زیسته بودند تا آن روز که می خواست به اجاره ما در آید. شماره 1474 خیابان شریعتی، کد پستی اش به نظرم 6849 بود. وقتی رفتیم هنوز آثار حیات یک خانواده در آن باقی بود. از خیابان شریعتی یکراست پایمان را گذاشتیم روی پله ها و رفتیم به راهرو، انگار از پیش یکی روی در اتاق های نوشته بود اتاق توزیع و شهرستان ها. انگار در اتاق بزرگ همکف نوشته شده بود آگهی ها. و اتاق رو به قبله شد آتلیه.

رفتیم و باقی مانده دهه شصت و همه دهه هفتاد را ماندیم همان جا. برای من که به قول قدیمی ها مستمع آزاد بودم همه خاطره بود و شیرین و سخت بود، چه رسد به لی لی دژم و شهرزاد مشاور و عفت و ناصر و کیومرث و البته رهبر ارکستر عمید نائینی و بیست و هشت نفر دیگر. در همان خانه بودیم که بمب می انداخت صدام، همان جا بودیم که مادر شهیدی درهمسایگی شربت آورد که جنگ تمام شد. در همان جا بودیم که سیلی آمد که هنوز مبداء آن را کس نگفته اما ناگهان رودخانه ای را که از تجریش می آید تا زرکنده پر کرد و عده ای را خانه خراب و گروهی را هم نگران ما. خطی کشید رودخانه مشکوک با آن آب غلیظ سیمانی بین ما و غرب شهر.

در همین خانه بودیم که صنعت حمل و نقل شد مجله ای پرتیراژ و موثر، در همین جا اضافات یافت. فقط افسوس که فیروز گوران به این خانه نیامد. در همین خانه بودیم که علیرضا اسپهبد یادش به خیر – نوشتم آن قدر جوش خورد که نماند – با آن نقاشی های تمیز هر هفته رسید و روی جلد مجلات شهر تغییر کرد. در همین جا بودیم که روزی از آیدین پرسیدم آیا کسی هست از شاگردانت مانند جوانی خودت اهل کار و هنرمند، هیچ نگفت و یک ساعت بعد پسرکی رسید لاغر دوچرخه اش را بست و پاچه شلوارش را باز کرد و یک لوله دستش بود از کارهایش و او هومن مرتضوی بود، سلامی مثلا نظامی نمکین داد و گفت من بچه سرهنگم، آیدین آغداشلو مرا فرستاده است. و جلدهایمان شد شاهکار. الان که همه چیز کامیپوتری است کس تصور ندارد که هومن – و پیش از او علیرضا – جلدهای صنعت حمل و نقل را با دست اجرا می کردند با سوخت و ساخت کامل. برای عشق، نه برای پانصد تومان موعود.
در همان جا بود که بنی اسدی آمد، توکا رسید باریک و بلند و مردمی مثل همیشه محیط را کرد روشن و شاد. فرزین آدمیت هم سیگار را جوید و به ملاقات پدر رفت و آمد و طرح کشید و صفحه بست، در همین جا بودیم که احمد دالوند رسید توپول و ناگهان دیدیم در شماره یک پیام امروز که یک دستیار دارد که شاگردش هست نیما بهنود. تو از کجا رسیدی پسر؟ نیما رفت که درس بخواند و مانا نیستانی آمد. پیام امروز شد پایگاه نام هائی که قرار بود بدرخشند، بعد اردشیر رستمی آمد با دل امیدوارش و هنوز دلخوش. حالا که صحبت از گرافیک است چرا از عکس هامان نگویم از محمد صیاد، حسن سربخشیان و البته کاوه گلستان.

در همان خانه بودیم که عفت و ناصر را با ماشین عمید نائینی رییس ارکستر به خانه بخت فرستادیم و من بزرگ تر جمع شاهد عقد بودم. بعد این خانه قدم داشت برای من که با فاطمه حدیدی، رییس آتلیه مان رفتیم به یک زندگی. بعدها دکتر حسن و مسعود هم همان جا زندگی یافتند. خانه مان بود دیگر. در همان خانه عاشق شدیم، ترسیدیم، دلهره داشتیم، با هم بحث و جدل کردیم.

وقتی رسیدیم جغرافیای ساختمان این شد. زیر زمین انبار بود، بعد به عظمت مهندس غلامرضا معتمدی – که روی جلدهای شماره های اول پیام امروز هم از اوست – شد آتلیه ای پدر و مادر دار. پس اتاق بزرگ همکف خالی شد برای اداری و چپش آگهی ها و سمت راست هم جای توزیع و شهرستان ها، جای همیشگی عضو آرام جمع جناب صالحی.

در طبقه دوم سالن خانه 1474 شد اتاق بزرگ هیات تحریریه. در راس آن یک چند حسین شمس ایلی، یک چند سیروس علی نژاد و تا پایان دکتر نمکدوست. دور تا دورش اول کار کاوه باسمنجی و تا آخر شهرزاد، لی لی و کمال آقائی و نسرین تخیری و خیلی های دیگر. و البته روبروی شاه نشین آقای محمد قائد. اتاق پهلو متعلق به عمید نائینی و دکتر زاهدی اصل مدیر پیام امروز. در گردش به جنوب اتاق کیومرث آقاحسینی. رو به غرب اتاق ناهارخوری، بود و ماند، جز آن که وقتی ناهاری نبود، من و عضو مستمع آزاد دیگر مهدی سحابی زنده یادش و گرامی یادگارانش، در آن می نشستیم. عصر های شنبه در همین اتاق جلسات کارشناسی بود. و این کارشناسی حکایت من است و صنعت حمل و نقل و پیام امروز. که می گویم.

بعد ها مهندس معتمدی انباری در حیاط برایمان ساخت همانند بانکر هیتلر در برچسگادن، انبار کاغد و مهمات ولی انگار پناهگاهی جنگی، دو گلدان جلو درش هم برای تزئین و گول زننده.

چند شماره ای از پیام امروز منتشر شده بود و من کاری نداشتم. سرم گرم کار دیگر بود که رییس ارکستر امر مقرر کرد. من و مرتضی ممیز – که جایش هر جا بودیم و نبود خالی بود و هست – رسیدیم. من که بودم در ساختمان، مرتضی رسید برای اداره گردش هنری. آرم را هم او طراحی و جمع و جور کرده بود.
و درست در همین ماده تاریخ، کامپیوتر وارد نظامات ما شد. اول کسش هم محمد رامهرمزی آورد و کامیپوترش چنان بزرگ بود و دنگ و فنگ داشت که باید می رفتیم دفترش هم قهوه خوب می خوردیم و هم روی جلد را آماده می کردیم. و روی جلدهای پیام امروز از شماره ده با محمد بود. اما درست تر این که، یکی روزی روزگاری شرحی بنویسد درباره کامپیوتر – یعنی لب تاپ – و آقای قائد. اولین دانشمند از جمع که با کی بورد نوشت و یک موجودی وارد سالن تحریری کرد که اول جز خودش کسی به آن محل نگذاشت بعدا همه دریافتند این دستگاه تنها پدیده ای است که می تواند دانشمندی را با آن هیبت برنارد شاو وار گرفتار خود کند، چنان که تا روزها و روزها با گام های پرصدای بلند برمی خاست و ناسزاگویان، تا سوار فیات مشهور شود و راهی دفتر فروش کامیپوتر. و این کاری هر روزه بود تا کامیپوتر مهار شد. و این سال هاست قبل از آن که ما بیاموزیم چطور با نوک انگشتان بنویسیم و قلم و کاغذ از یادمان برود. و در آن زمان اینترنت هم خبری نبود برای اطلاع. پس نه پست الکترونیک و نه چت و نه حتی فیس بوک و تویتر.

اندر احوالات شخصیه
باز می گردم به عقب، وقتی به خانه 1474 میهمان شدیم چهل ساله بودم و تا پنجاه و چند سالم شد ماندیم . مهم ترین حادثه این بخش از عمرم اقتصاد بود. کوچه ای که همه عمر گذارم بدان نیفتاده بود. از ادبیات رسیده به روزنامه نگاری را چه کار به اقتصاد. بعد از انقلاب هم که زده بودم به خواندن تاریخ معاصر. اما وقتی صنعت حمل و نقل رسید. سفری پیش آمد رهبر ارکستر رفت من ماندم و کیومرث آقاحسینی و فیروز گوران باید می آموختم. چه آموزگاری بهتر از فریبرز رییس دانا که سخت گیر هم نبود و اهل بخیه هم بود و حرف ها داشتیم از کانون نویسندگان و شاملو و دیگران با هم زدن. فریبرز مرا همچنان شاگردانش دست گرفت و برد و بعد که رهایم کرد و رفت من متوسل شدم به زنده یاد دکترمنوچهر فرهنگ، استاد فریبرز. دنیای عجیبی بود اقتصاد. تا این که گروه کارشناسی صنعت حمل و نقل شکل گرفت و میرزا بنویسش شدم. این حرفه ای ترین کاری است که برای یک نشریه تخصصی می شد کرد. علمای حرفه اقتصاد بنا را می ساختند و من نمای گزارش را روزنامه نگارانه می کردم و می شد گزارشی برای هر شماره و در شهر خوانده می شد بسیار. فریبرز که رفت به کارهای دانشگاهی و دلمشغولی های جدی تر برسد، من ماندم با خبرگانی مانند محمد سعید دانشمند، مهرداد خواچه نوری، علی هدایتی راد و یحیائی و ملکپور. و گاه گاه کارشناسان دیگر به مقتضای سوژه. و چه موهبتی بزرگ تر از این که آدمی غافل همچون من هر چند مجبور باشد یک پایان نامه مانند بنویسد درباره موضوعی روز نه الزاما درباره حمل و نقل بلکه در حوزه اقتصادیات . هر بار هم نوشتن تاریخچه ای با من بود و اوایل کار نوشتن تحلیلی اصلی با فریبرز رییس دانا و بعد سعید دانشمند و مهرداد خواجه نوری. مجلات کار خود می کردند اما آموزش حین کار دنیای عجبی بود. اعترافی کنم و بگذرم که ذهنیت مرا شکل داد. اقتصاد وقتی در شغل ما روزنامه نگاری ضرب شد، پنجره ای به دنیای دیگر گشود برایم انگار رویه ای از ماجرای دنیا را اصلا ندیده بودم. اصلا خشم و مهرمان به جهان انگار تاکنون بی پایه بود. وقتی راه افتادم و تاریکی های تونل اقتصاد برایم تا حدودی روشن شد معنای بعض حرکات ، بعض دشمنی ها، بعض قدرت جوئی ها. برخی اهمیت ها و بی اهمیتی ها برایم روشن گشت. در پایان این دوران حتی در مقالات سیاسی و اجتماعی هم آن نبودم که پیش از آن. و دیگر نیستم. علمی بدان خشکی که ابتدا می نمود چقدر انعطاف پذیر شد به هنگام. نه دو دو تا چهار تا نبود. اقتصاد سیاسی دکتر منوچهر فرهنگ و همین طور کتاب ارجمند همایون کاتوزیان را با همین عشق خواندم و برگشتم به هر آن چه حتی از مصدق، تقی زاده، وثوق الدوله و داور می دانستم. عجبا چه دریچه ای است و عجبا از غافلان. رییس ارکستر این را از همان جوانی خوب فهمیده بود که مدام با اقتصاد ور می رفت. برای همین است که می گویم در زندگیم که جای زخم و مهر حدود شصت نشریه پیداست کارشناسی صنعت حمل و نقل و بعد پیام امروز فصلی است که جداشدنی نیست از وجودم. و به هیچ نشریه دیگری از میان آن شصت به این اندازه بدهکار نیستم. برای منی که حتی از دانشجوئی رسمی در دانشکده ادبیات هم به موقع خودش محروم ماندم، این کار دانشکده ای شد که در دهه چهل عمر نصیبم شد. احوالات شخصیه تمام

احوالات پیام امروزیه
سال هفتاد و سه که رسید و دکتر زاهدی اصل هم به ساختمان 1474 آمد و روزی رییس ارکستر دعوتمان کرد به آشنائی، پیام امروز متولد شد. چند شماره ای گذشت و کسی به یاد گروه کارشناسی نبود که همچنان از پنج سال قبلش داشت کار می کرد. از شماره چهار سروکله مان در پیام امروز پیداست و از شماره ده بود که کم کمک گزارش های اصلی همراه شد. اما از اولین شماره سرمقاله های سردبیر نشان شهر داده بود که سخنی تازه می رسد. درکی از هوای تازه و فضای تازه ای که ایران می طلبد. گمان خوشدلانه این بود که این سخن و درک و فضایابی شنیده شود و پسند افتد.

پیام امروز خوش طالعی داشت. دوره ریاست جمهوری هاشمی رفسنجانی داشت تمام می شد. جنگ و ویرانی و ترس جایش را به نوسازی و سخنان نو داده بود، بیم مرگ و جنگ که امنیت کش است و خواست ها را محدود می کند جای خود را به باز شدن خواست ها داده و زمان شکل دادن به آن ها بود. حالا موقع آن بود که حکومت – که بنیاد گذارش را هم از دست داد – نشان دهد چقدر قابلیت حکومت شدن دارد. دوره تلخ و شیرین نوسازی پس از جنگ داشت تمام می شد و سرکله کشمکش ها برای جانشینی در قدرت اجرایئ پیدا شده . موقع خوش اما تاریکی بود برای طلوع یک نشریه. چنان که نائینی در نظر داشت و دکتر زاهدی همقدم پادار آن شد. فضای سیاسی داشت باز می شد. نشریاتی مانند آدینه که ما در آن بودیم داشتند بال های تازه می زدند. نشریاتی تخصصی که بعضی از بد حادثه بدان جا پناه برده بودیم، دیگر تنگ بودند و شاید هم در خیال روزنامه نگاری حرفه ای چنین می نمود. به خصوص که همشهری هم رسیده و اعلام موجودیت کرده بود و روزنامه ایران هم بعدا آمد و به عنوان روزنامه دولت فضایی تازه آورد که نویدبخش تلقی تازه ای از زندگی اجتماعی می توانست بود. با این وجود پیام امروز آرام وارد میدان شد، انگار کن دستی در آب زدن پیش از شنا، برای فهم درجه حرارت آب. با این مقدمه پیام امروز به مدیریت دکتر زاهدی اصل، سردبیری عمید نائینی و دبیری سیروس علی نژاد شروع شد. پایه گذاشته شد.

و زمان خوش استغنا برای پیام امروز وقتی بود که رسیدیم به دوران اصلاحات و نسل جوان رسید. به دعوت رییس ارکستر، حسن نمکدوست و مسعود خرسند رسیدند و با رسیدنشان یک شادمانی مفقود زنده شد. ما را بگو که گمان داشتیم چوب ماراتون را از دست های ما کس نیست بگیرد در این حرفه. در این زمان سیروس رفته بود به سردبیری سفر و اتاق بالای ساختمان 1474 مال او شده بود که به قول زنده یاد دکتر زرین کوب همه چیز برای معده اش بد بود جز سیگار. در همان جا بود که مجله سفر را ساخت چنان که ایرج افشار یادش به خیر گفت سیروس گردشگر را با ادبیات آشنا کرد.

با رسیدن دکتر حسن نمکدوست و مسعود خرسند هوای تازه آمد در فضای پیام امروز. آنان شدند دستان سردبیر. و دیگر از هم گریزمان نماند. سخت نیست که بگویم پیرانه سر، از هر دو آن ها چیزها آموختم. و پیام امروز شد آن پیامی که امروز هم در خاطره ها هست. من کاری نداشتم و اگر بخواهم فروتنی رندانه نکنم، از شماره ده هر هفته جلسه ای بود و انتخاب سوژه های شهر، یک کار جمعی درخشان. تقسیم ماموریت ها بین خبرنگاران شهرزاد و لی لی و کمال عموما. جمع آوری توسط مسعود خرسند، سر آخر کار آماده را دکتر نمکدوست جمع و پیراسته می کرد و باید کسی می نوشت قرعه به اسم من بود. بیست و چندتائی نوشته ام گویا. استخوانش مال همگان است و تزئین آخرش از من و ویراستاری نهائی هم با عمید. به همین جهت هم این گزارش ها و این نوع گزارش نویسی را گرچه درس دادم یک دوره، اما حتی با اصرار علیرضا رجائی نازنین هم حاضر نشدم کتابی شود با نامم. چرا که معتقدم کاری جمعی بود. ممکن است در فضای حرفه ای به نام من بیش تر تمام شده باشد. و اگر جست و جو شود پیدا خواهد شد که چندین و چند نکته های سرمقاله های پیام امروز و این گزارش ها وارد تاریخ سیاسی این ملک شده، شاید آن گاه نشان دهد پیام امروز در همین عمر کوتاه اثری باورنکردنی در زندگی سیاسی و شاید حرفه ای داشته است. روزگاری استاد خانیکی در جائی گفته بود پیام امروز به سرمقاله هایش [که نوشته نائینی بود عموما] و گزارش هایش [که کار جمعی بود خصوصا] ماندگار شد.

و در همان جا بودیم و در همین کار بودیم که قتل های زنجیره ای رسید و به ناگزیر چندماهی گزارش ها از دوبی نوشته شد. آن چند ماه هم که میهمان اوین بودم، داستان خودم و دادگاهم شده بود سوژه گزارش پیام امروز. و چون بازگشتم از این سفر کشور آسوده ندیدم، پلنگان رها کرده خوی پلنگی نبود وصف موقعیت ما. در آخرین شماره دیگر نه گزارش که همان نوشتم که سی چهل سال است می نویسم، جهان در سالی که گذشت. و همین شد شماره آخر. روی جلدش جوانی که در میان برگه های انتخاباتی که شهر را پرکرده بود گل می فروخت. این چنین بود که در آستانه انتخابات دوره دوم خاتمی، پیام امروز رفت. شاید نرفت تا رییس ارکسترش هم میهمان اوین شد. ساز از کوک افتاد.

پایان سخن
اینک یک دهه می گذرد و ما در خانه پیدایش ها نیستیم. پیام امروز نوروز امسال ده سال شد که نیست، کسی که حکم قتلش را امضا کرده در جای خود نیست در دولت آقای احمدی نژاد است، سعید مرتضوی. دکتر زاهدی همچنان درس می دهد. عمید نائینی هنوز دل خوش دارد و صلح می جوید. محمد قائد کتاب می نویسد و شاید بعد از سرگذشت آیندگان دست به کار شود به نوشتن سرگذشت پیام امروز. شهرزاد مشاور و لی لی دژم کار می کنند. دکتر نمکدوست بیشتر به دانشگاه و آموزش و مسعود خرسند به اقتصادیات مشغول است. کمی رفته اند و خیلی مانده اند. اما یادمان و یاد آن هفت سال زنده ست. نه مانند دست مرده ای مانده از گور، که همچنان زنده بیدار و خوشدل. در خانه شماره 1474 شریعتی اینک یک مهدکودک هست، کتابخانه روبرویمان مانده، بقالی علی آقا هست در کنار دیگرمان جراثقال ملت بود حالا شده بنگاه املاک ملت.نمی دانم آقای میدانجو نگهبان و یار شب زنده داری هایمان کجاست.

یادم هست نیمه شبی درمانده از شب بیداری و کار پایان ناپذیر ما، نگاهی کرد به تخم مرغ نیمروئی که ساعتی بود روی میز عمید مانده بود و نگاهی کرد به ما که انگار نه ساعت سه صبح است. باز مهربان و پدرانه چای ریخت و آورد و آهسته در گوشم گفت آقا نمی شود یک کار آبرومند پیدا کنید ما هم شب ها به زن و بچه مان برسیم. ما به قصه های سال های ژندارمی آقای میدانجو بسیار خندیده بودیم، اما این یکی از یاد نرفته است. مرد آذری درشت استخوان تا نمی رفتیم نمی خفت. امروزش نمی دانم کجاست تا بگویم باز ما دنبال کار آبرومند خودمان هستیم و هنوز هم وقتی زمانه اش برسد جز این راهی نمی دانیم و دنیائی نمی جوئیم.

روزی روزگاری نه دور همین بچه هائی که موقع آمدن ما به خانه 1474 به دنیا آمدند و بعد ما سال هاست در حیاط آن خانه می جهند و می بالند، خواهند رسید. یکی دوتاشان، چه می دانی، شاید به همین حرفه آبرومند در آمدند. و شاید چنان تاریخ زده باشند که بنویسند » مهدمان در خانه ای بود که هنوز اثر کسانی در زیر زمینش بود که می خواستند کمکی هر چند کوچک کنند به ساخت جامعه شان، به زندگی مردمانشان ، هر چه در توانشان بود کردند، کارشان نوشتن بود جز این گناهی نداشتند، با همان قلم هایشان می خواستند رویاهای خود را محقق کنند، چه امیدها داشتند. در نوروزی آمدند هفت سال ماندند و در نوروزی درهایشان بسته شد. رفتند اما دل آرزومند و صلاح اندیشانشان را جا گذاشتند. نامشان پیام امروز بود».

و می دانم که بیش از این هاست نام آن ها که فراموشم شد. اما آقای ناظمی باید نامشان قبل از ما می آمد که پایدارترین عضو خانواده بودند حتی بعد از ما هم تا ماه ها سنگر را حفظ کردند. از جمع آتلیه زوبین ناوی و فرانک کیاسری از چشم قلم افتادند. و خیلی ها و خیلی ها که می بخشند این قلم را