Posts Tagged ‘محمدرضا نيکفر’

این هشدار را جدی بگیرید! محمدرضا نیکفر

2011/05/25

چه تضمینی وجود دارد که سانحه پالايشگاه آبادان در جایی مثل نیروگاه بوشهر یا دیگر تأسیسات اتمی صورت نگیرد؟ تضمین اصلی را توان کارشناسی و مسئولیت مدیران می‌دهد. سانحه آبادان آیینه‌ی تمام‌نمای این توان و این احساس مسئولیت است. رئیس‌جمهور دکترمهندس داشت در مورد صدور تکنولوژی و توانایی مدیریت به جهان سخن می‌گفت که انفجار رخ داد. چه تضمینی وجود دارد که در بوشهر چنین چیزی پیش نیاید؟

سه‌شنبه سوم خرداد ۱۳۹۰ (۲۴ مه ۲۰۱۱): دکتر مهندس محمود احمدی‌نژاد، رئیس‌جمهور حکومت اسلامی و سرپرست وزارت نفت، برای افتتاح تأسیسات جدید پالایشگاه آبادان با جمعی از دولتمردان و تبلیغاتچی‌ها در این پالایشگاه حضور می‌یابد. سخنرانی پرآب و تابی می‌کند که مضمون آن چنین گزارش شده است: «جمهوری اسلامی ایران آمادگی دارد صنعت تمام کشورهای اسلامی و صنعت نفت کشورهای تولید کننده نفت را نوسازی کند.»[۱]

گویا قرار بوده است تبلیغات پرآب‌وتابی در مورد افتتاح تأسیسات جدید در پالایشگاه آبادان صورت گیرد. انفجار در این تأسیسات نقشه‌ها را به هم می‌زند. تعدادی نامعلوم کشته و زخمی می‌شوند. دود فراز منطقه را می‌پوشاند و فضای مسموم آبادان را مسموم‌تر می‌کند.

مسئولیت با کیست؟
در هر کشوری که در آن نظام برپایه کمینه‌ای از مسئولیت باشد، چنین حادثه‌ای موجی از برکناری و استعفا را به دنبال می‌آورد. در ایران چنین چیزی صورت نخواهد گرفت. به‌شکل منطقی ولایت مطلقه باید با مسئولیت مطلقه هم همراه باشد، اما عوامل دست پنجم ولی فقیه هم خود را در مورد چنین سانحه‌ای مسئول نمی‌دانند.

کمی بیندیشیم
چه تضمینی وجود دارد که چنین سانحه‌ای در جایی مثل نیروگاه بوشهر یا دیگر تأسیسات اتمی صورت نگیرد؟

تضمین اصلی را توان کارشناسی و مسئولیت مدیران می‌دهد. سانحه آبادان آیینه تمام‌نمای این توان و این احساس مسئولیت است. رئیس‌جمهور دکترمهندس داشت در مورد صدور تکنولوژی و توانایی مدیریت به جهان سخن می‌گفت که انفجار رخ داد. چه تضمینی وجود دارد که در بوشهر چنین چیزی پیش نیاید؟ این را بدانیم: اگر چنین حادثه‌ای پیش آید، چنین نیست که تنها هوای بوشهر برای چندروز مسموم شود. زندگی در منطقه ناممکن می‌شود؛ دیگر نمی‌توان در آب‌های خلیج فارس و دریای عمان کشتی‌رانی کرد.

لازم است در این زمینه بیندیشیم. لازم است خطر را جدی بگیریم. سانحه فوکوشیما هشداری جدی است. کشوری مثل آلمان واکنشی به موقع و عقلانی نشان داد و دریافت که باید به برنامه وداع با انرژی اتمی و رویکرد به انرژی‌های تجدیدپذیر بی‌خطر رو آورد. در ایران ولی همچنان شعار می‌دهند: «انرژی هسته‌ای حق مسلم ماست!»

اگر هشدارها را جدی نگیریم، حق ما حادثه‌هایی چون انفجار پالایشگاه آبادان است و فاجعه‌هایی پردامنه‌تر.

اجتناب‌پذیر– اجتناب‌ناپذیر
محمدرضا ظهیری، رئیس هیئت مدیره پالایشگاه آبادان گفته است: «وقوع چنین حوادثی اجتناب‌ناپذیر است» و دلیل آورده که «راه‌اندازی نیروگاه عمدتاً تا سه ماه زمان می‌برد.»[ ۲] منظور این است که چون در راه‌اندازی عجله کردند و پروژه تکمیل نبوده، سانحه رخ داده است. چرا عجله کردند؟ مسئول کیست؟ منظور از «عمدتاً» چیست؟

حد «عمدتاً» در مورد نیروگاه بوشهر چقدر است؟ چه کسی این حد را تعیین می‌کند؟ کارشناسانی از نوع رئیس‌جمهور دکتر مهندس − که سخنش در مورد دستیابی به تکنولوژی اتمی در آشپزخانه تاریخی شده است − یا کسی دیگر از همان قماش، مثلاً رئیس هیئت مدیره پالایشگاه آبادان، که به جای این که از شرم به زیر خاک رود، با وقاحت تمام می‌گوید: «وقوع چنین حوادثی اجتناب‌ناپذیر است»؟

در مورد نیروگاه بوشهر هیچ معیار روشنی از نظر اطلاعاتی برای تعیین حد «عمدتاً» وجود ندارد؛ آن هم به این دلیل ساده که حتی مقامات رژیم خبر ندارند در این نیروگاه چه می‌گذرد. هیچ چیزی توجیه‌گر ریختن پول نفت در چاه ویل بوشهر نیست[۴]، جز وجود مراکزی که با این منبع تغذیه، قدرت مافیایی خود را حفظ می‌کنند و بر آن می‌افزایند.

واکنش به هشدار فوکوشیما
فاجعه فوکوشیما که رخ داد، جمعی از ایرانیان اعلامیه‌ای منتشر کردند با عنوان «فراخوان به مخالفت فعال با سیاست اتمی جمهوری اسلامی».[۴]
این اعلامیه چنین آغاز شده بود: «فوکوشیما، هشداری را که از چرنوبیل برخاست، تکمیل کرد. در چرنوبیل اعتماد به امکان کنترل غول ‏رادیواکتیو توسط تکنیک و تکنیسین از دست رفت. در فوکوشیما افزون بر اینها، اعتماد به پیش‌بینی‌ها ‏درباره زلزله و دیگر عواملی که از نیروگاه اتمی بمب ساعتی می‌سازند، زایل شد.‏»

در ادامه اعلامیه ایرانیان آمده بود: «در همه‌جا وجدان‌های آگاه و مسئول خواهان بازنگری جدی در پروژه‌های اتمی شده‌اند. جمهوری ‏اسلامی در مقابل، چنان رفتار می‌کند که انگار خبرهایی که از فاجعه فوکوشیما می‌آید، به ما مربوط ‏نیست و بوشهر و دیگر مراکز اتمی ایران، از هر نظر امن هستند.»

سانحه آبادان، تکرار چنین هشداری را ایجاب می‌کند. ممکن است در مقابل گفته شود سانحه آبادان پیش از هر چیز نماد بی‌مسئولیتی و حتی از هم‌پاشیدگی مدیریتی رژیم است و به موضوع خطرآفرینی‌های تکنولوژیک ربط مستقیم ندارد. ولی به همین دلیل هم لازم است بر ضرورت مخالفت فعال با سیاست اتمی جمهوری اسلامی تأکید ویژه‌ شود. مدیریت در بوشهر، تفاوتی کیفی با مدیریت در آبادان ندارد.

حساسیت
واقعیت این است که حساسیت ایرانیان نسبت به آلودگی‌های محیط زیست و خطرهای تکنولوژی اندک است. دست کم بر پایه مقاله‌هایی که در اینترنت و نشریه‌های چاپی ایرانی منتشر می‌شوند، می‌توان به چنین قضاوتی رسید. همین واقعه آبادان را در نظر بگیرید: چند ساعت پس از این واقعه مجموعه‌ای چشمگیر از خبر و مطلب در پیوند با آن در رسانه‌های اینترنتی منتشر شد.[۵] در آنها هیچ اشاره‌ای نمی‌بینیم که حاکی از نگرانی درباره امکان وقوع چنین حادثه‌ای در یک مرکز اتمی باشد.[۶]

میزان استقبالی که از «فراخوان به مخالفت فعال با سیاست اتمی جمهوری اسلامی» شد، به هیچ رو متناسب با ابعاد موضوع نبود. پس از رخداد فوکوشیما مقاله‌هایی که افکار عمومی را در زبان فارسی به اندیشه درباره این رخداد فراخوانند، بسیار اندک بودند. علت چیست؟ اطمینان ایرانیان به تکنولوژی خود؟ اطمینان عمومی آنان به تکنولوژی؟ ناسیونالیسم اتمی آنان و رسوخ شعار رژیم درمورد «حق مسلم» به عمق قلب و روان مردم؟ منش ایرانی «ول کن بابا» و «هرچه خدا بخواهد»؟ یا این پز اپوزیسیونی که مسائل مهم‌تری هم وجود دارند؟

اهمیت مسئله
مسئله برنامه اتمی به لحاظ اهمیت در میان دیگر برنامه‌های رژیم معمولاً دست کم گرفته می‌شود. در این شکی نیست که برای نیروی منتقد مهم‌ترین موضوع آزادی است. زیرا در صورت وجود آزادی است که می‌توان به برنامه اتمی هم رسیدگی کرد، آن را بررسی و نقد کرد و درباره‌ آن تصمیم درستی گرفت. خواست آزادی اما نه تنها منافاتی با مخالفت فعال با برنامه اتمی رژیم ندارد، بلکه همبسته با آن است.

در جایی که حتی ولی فقیه در نمونه‌ای چون کهریزک به «غیر استاندارد» بودن زندان اعتراف می‌کند، باید بپذیریم که افشاگری در مورد شکنجه و کشتار در زندان‌ها هنوز نفی کل موجودیت رژیم نیست. زندان، مظهر جنایتکاری رژیم است، اما دیگر تاریکخانه رژیم محسوب نمی‌شود. گوشه‌‌ای مهم از تاریکخانه رژیم، همان مرکزی است که در آن سیاست اتمی را طرح‌ریزی می‌کنند. پول‌های کلان، مبادلات سری و انواع و اقسام شرکت‌های پوششی- تشکیلاتی مافیایی… در این گوشه به شدت مرموز، در مورد این مسائل تصمیم‌گیری می‌شود. «اتم» اسم رمز کل مافیای رژیم است، مافیایی که از قبل تحریم سود می‌برد و چنان حیله‌گر و نیرومند است که تا کنون توانسته است مانع افشای ماهیت و کارکرد خود شود.

این مرکز کجاست؟
حسن غفوری‌فرد، نماینده مجلس، یکی از معتمدان رژیم است. او چندی پیش گفت پروژه نیروگاه بوشهر به صرفه نبوده است. به دنبال این اظهار نظر مجبور شد توبه‌کنان بگوید که «ساخت این نیروگاه نشان‌دهنده اقتدار دولت و نظام است».[۷]

این مرکز همان جایی است که کانون «اقتدار دولت و نظام» را تشکیل می‌دهد و غفوری‌فرد را وادار به گفتن چنین سخنی می‌کند. عدم انتقاد به آن، بی‌توجهی به خصلت اتمی آن- مثلاً در «منشور جنبش سبز»- ضعفی اساسی در خصلت اپوزیسیونی گروه‌های منتقد است.

اصل مسئولیت
بسیار پیش می‌آید که بگویند همه مسائل را سیاسی نبینید، مثلاً حادثه‌ای چون انفجار در پالایشگاه آبادان را به ماهیت رژیم ربط ندهید و نیز ماهیت رژیم را به برنامه‌های اتمی آن. چنین نیز اگر کنیم باز نمی‌توانیم سکوت در برابر برنامه‌های اتمی جاری در ایران را یپذیریم.

بیایید رژیم را کنار بگذاریم. مردمی هستیم با توانایی‌های تکنولوژیک و مدیریتی شناخته شده. می‌گویند شعر خوب می‌گوییم، اما کسی نمی‌گوید ماشین‌سازان خوبی هستیم. فیلسوفی به نام هانس یوناس بیش از ۳۰ سال پیش در کتابی به نام «اصل مسئولیت» خطاب به ملت‌های دارای تکنولوژی مدرن این هشدار بهنگام را داد که تکنیک مدرن برخلاف ابزار سنتی پیامدهای پیش‌بینی‌ناپذیری دارد. او از انسان مسئول خواست آگاه باشد به این که آن تکمه‌ای را که فشار می‌دهد، پیامدهایی دارد، پیامدهایی که نمی‌تواند آنها را کنترل کند. او این حکم قطعی اخلاقی را پیش گذاشت که بایستی برای تصمیم‌گیری، از فرض بروز پیامدهای فاجعه‌بار عزیمت کرد. آیا فکر نمی‌کنید هشدارهای هانس یوناس را در کشوری چون ایران باید به نحوی اکیدتر مطرح کرد؟

پانویس‌ها

۱- مشروح سخنان احمدی‌نژاد را در اینجا بخوانید:
http://www.entekhab.ir/fa/news/26528
۲- منبع:
http://rajanews.com/Detail.asp?id=90151
۳-
http://www.fararu.com/vdccxmqm.2bq0p8laa2.html
۴- بنگرید به:
http://nilgoon.org/archive/articles/articles/Anti_Nuclear_Appeal.html
۵- فهرستی از آنها را در اینجا می‌بینید:
http://balatarin.com/topic/2011/5/24/1007744
۶- پایه این ادعا جامعه آماری منبع پیشین است.
۷- بنگرید به این دو خبر:
http://www.fararu.com/vdccxmqm.2bq0p8laa2.html
http://www.irna.ir/NewsShow.aspx?NID=207553

مطلب مرتبط:
حق مسلم ما آزادی است، نه اتم!
http://news.gooya.com/politics/archives/2011/03/119080.php

برگرفته از سایت رادیو زمانه
http://radiozamaneh.com/politics/2011/05/24/4232

حق مسلم ما آزادی است، نه اتم! محمدرضا نيکفر

2011/03/14

حق مسلم ما آزادی است، نه اتم. آزادی اگر باشد، حتّا در صورت تصميم نابخردانه‌ی اکثريت به استفاده از انرژی اتمی، اين امکان وجود دارد که بر ايمنی آن نظارت انتقادی شود. تجربه‌ی جهانی ثابت می‌کند که بدون شفافيت سياسی، هيچ شانسی برای شفاف کردن پروژه‌‌ای همچون پروژه‌‌ی اتمی وجود ندارد و اين پروژه تا زمانی که شفاف نباشد، به صورتی مضاعف خطرناک است: بمبی است که بالقوه خطر انفجار دارد، اما اينک بازيچه‌ی دست موجودی نادان هم شده است، موجودی نه فقط نادان، بلکه ديوانه

 

اگر در ايران زمين‌لرزه‌ای رخ دهد که به يکی از مرکزهای اتمی پيدا يا پنهان در کشور آسيبی برساند همتراز با آنچه در فوکوشيما (ژاپن) می‌بينيم، آيا شانسی برای مهار کردن خطر وجود دارد؟ کدام تکنولوژی و کدام توانايی مديريت می‌تواند ما را آسوده‌خاطر سازد؟ بازی با اتم در ايران بازی قدرت است. اصولاً آيا می‌توان از عاقبت چنين بازی‌ای آسوده‌خاطر بود؟

نمونه‌ی ژاپن پيش روی ماست، کشوری با تجربه‌‌ای بی‌نظير در مهار پيامدهای زلزله، کشوری با توانايی تکنولوژيک، مديريت و انضباط مثال‌زدنی. زلزله‌ای رخ داد که انفجاری در يک نيروگاه اتمی از پی آورد. مخالفان نيروگاه‌های اتمی در ژاپن نيروی قابل توجهی هستند. آنان بارها و بارها درباره‌ی خطر اين نيروگاه‌ها، بويژه از نظر زلزله‌خيز بودن کشور، هشدار داده‌اند. و اکنون ثابت شد که هشدار آنها درست بوده است.

اين بار نخست نيست که بر اثر زلزله سانحه‌ای در يکی از نيروگاه‌های اتمی ژاپن رخ می‌دهد. شرکت‌های مديريت‌کننده‌ی اين نيروگاه‌ها هربار کوشيده‌اند سانحه‌ را بی‌اهميت جلوه دهند. آنها به مردم دروغ گفته‌اند. دروغ‌گويی و فساد در ژاپن بسيار ناپسند است، چنانکه بارها شنيده‌ايم وقتی در اين کشور فسادکاری مقام مسئولی رو می‌شود، او دست به خودکشی می‌زند. در ژاپن رسانه‌ها آزادند و می‌توانند درباره‌ی خطرهايی که امنيت شهروندان را تهديد می‌کنند، گزارش دهند. مردم شيفته‌ی تکنولوژی هستند، اما آگاهی علمی بالايی دارند وبا توجه به تجربه‌ی فراموش‌نشدنی بمب‌های اتمی هيروشيما و ناکازاکی نسبت به خطر سانحه‌ی اتمی بسيار حساس هستند. با وجود همه‌ی اينها باز در همين مورد مشخص پيش رو، يعنی سانحه در نيروگاه فوکوشيما، کل حقيقت به مردم گفته نمی‌شود. اطلاعات ناروشن و گاه متناقض‌اند.

ژاپن يک قطب تکنولوژيک دنياست، يک کانون ديگر تکنولوژی آلمان است. سانحه‌ی فوکوشيما مردم آلمان را هم به شدت نگران کرده است. نگرانی در رأس دولت هم ديده می‌شود. آنگلا مرکل، صدر اعظم آلمان در واکنش به خبرهايی که از ژاپن می‌رسد، گفته است: «رخدادهای ژاپن نقطه‌ی عطفی برای جهان هستند.» به نظر او وقتی در کشور بسيار پيشرفته‌ای مثل ژاپن با بالاترين استانداردهای امنيتی چنين سانحه‌ای پيش آيد، ديگر «در آلمان نيز نمی‌توان موضوع را عادی قلمداد کرد». و موضوع در آلمان عادی قلمداد نشده است.

در آلمان سياستمدارانِ محافظه‌کارِ طرفدارِ تداوم کار نيروگاه‌های اتمی هم تشخيص داده‌اند که لازم است تجربه‌ی ژاپن را جدی بگيرند. موضوع در سطح اتحاديه‌ی اروپا مطرح شده و قرار گذاشته‌اند که وضعيت امنيتی نيروگاه‌های اتمی اروپا را با توجه به آنچه در ژاپن می‌گذرد، بازبينی کنند.

خبر سانحه‌ی فوکوشيما بحث هميشه جاری در آلمان درباره‌ی خطرهای فناوری اتمی را به فراز تازه‌ای کشانده است. در اين کشور قرار بود نيروگاه‌های اتمی برچيده شوند. دولت محافظه‌کار توانست به طور ميانگين دوازده سال بر مدتی که برای متوقف کردن کار هر نيروگاهی تعيين شده بود، بيفزايد و با اين کار وداع با اتم را در آلمان به تعويق اندازد. اپوزيسيون اينک نيروی تازه‌ای برای مقاومت يافته است. شهروندان دوباره حساس‌ شده‌اند. در روز ۱۲ مارس، يعنی در روزی که پياپی خبرهای نگران‌کننده‌ای از فوکوشيما می‌رسيد، ۶۰ هزار نفر از مخالفان نيروگاه‌های اتمی در آلمان دست به تظاهرات زدند. آنان زنجيره‌ی انسانی‌ای به طول ۴۵ کيلومتر تشکيل دادند. يک سر آن مقر حکومت ايالتی در اشتوتگارت بود، سر ديگر يک نيروگاه اتمی که تظاهرکنندگان خواهان تعطيل کردن آن هستند.

رشد خطر متناسب با غلظت اختناق و استبداد

در ايران حساسيتی به خبرهای ژاپن ديده نمی‌شود، نه در رسانه‌های حکومتی، نه در رسانه‌های منتقد.[۱] انگار که موضوع به ما مربوط نيست و در ايران از نظر خطرخيزی مراکز اتمی نگرانی‌ای وجود ندارد.

همه‌ی عامل‌ها را که خنثا تصور کنيم و کنار بگذاريم، خطر زلزله را که نمی‌توانيم دست کم بگيريم.[۲] هيچ گوشه‌ی ايران از خطر زلزله در امان نيست و يک زلزله‌ی ۵ ريشتری هم می‌تواند مکانيسم امنيتی يک مرکز اتمی را مختل کند. تنها کافی است در نظر گيريم که مکانيسم‌های امنيتی به برق نياز دارند که در نيروگاه اتمی مولد برق هم بايد مستقل از نيروگاه تأمين شود. چنانکه در نمونه‌ی فوکوشيما ديده شد، ممکن است اين برق تأمين نشود؛ در اين صورت ديگر نمی‌توان قلب اتمی نيروگاه را خنک کرد. پوسته‌ی فلزی محافظ سوخت اتمی ذوب می‌شود، آنگاه مواد راديوآکتيو به بيرون راه پيدا کرده و محيط وسيعی را آلوده می‌کنند. با اين آلودگی کاری نمی‌توان کرد. هزاران سال مداومت نشان می‌دهد.

در آلمان گفته‌اند که استانداردِ ايمنیِ نيروگاهِ فوکوشيما را تحليل می‌کنند، تمهيدات چيده شده را با آنچه رخ داده است می‌سنجند، حاصل بررسی را مبنا می‌گذارند و درمی‌نگرند که اکنون بايد چه استاندارد تازه‌ای برای تأمين امنيت نيروگاه‌های اتمی در نظر گيرند. آيا در ايران هم چنين کاری می‌کنند؟ آيا اين شعور و حس مسئوليت را دارند؟ آيا در هيئت حاکمه‌ای که رئيس‌جمهور دکتر-مهندس‌اش فکر می‌کند می‌توان با وسايل آشپزخانه انرژی اتمی توليد کرد، انفجار فوکوشيما باعث می‌شود در مغزی جرقه زده شود که بايد از تجربه‌ی ژاپن درس گرفت؟

در ايران با کدام تکنولوژی و با کدام توان مديريتی می‌توان مانع بروز خطر شد؟ آيا چرنوبيل، فوکوشيما، هشدارهای مخالفان نيروگاه‌های اتمی در دو کشور نمونه از نظر فناوری و مديريت، يعنی ژاپن و آلمان، نبايد ما را به فکر بيندازد؟ کشوری که از ساختن اتوموبيلی همخوان با کمينه‌ای از استانداردهای ايمنی ناتوان است و آشفتگی مديريتی‌اش مثا‌ل‌زدنی است، با چه تضمينی زير مهميز شعار «حق مسلم» به سمت تبديل به يک قدرت اتمی کشانده می‌شود؟ همرديف شدن با پاکستان اتمی، واجد افتخار نيست، اما خطرهای عظيمی در بر دارد.

خطرها متناسب با شدت استبداد و اختناق رشد لگاريتمی می‌کنند. اگر در کشور آزادی برقرار بود و رسانه‌ها می‌توانستند در مورد سازوکار ايمنی مراکز اتمی گزارش بنويسند و بر روی کمبودها دست بگذارند، اگر اپوزيسيون بر سياست اتمی حکومت نظارت انتقادی می‌کرد، آنگاه خطرها برطرف نمی‌شدند، اما اين اطمينان برقرار می‌شد که در صورت بروز غفلت و ندانم‌کاری، ملت از تهديد جدی‌ای که وجود دارد، آگاه می‌شود.

اما اکنون وضع از چه قرار است؟ به آخرين خبر توجه کنيد: ميله‌های سوخت را از درون رآکتور اتمی بوشهر خارج کرده‌اند، بدون هيچ توضيحی. خبر را از رسانه‌های خارجی شنيديم و چون موضوع ديگر انکارشدنی نبود، اطلاعات جزئی گنگی در اين باره به مردم دادند. مردم به طور کامل نامحرم تلقی می‌شوند. در بوشهر چه می‌گذرد، و نيز در قم و اراک و اصفهان و نطنز و جاهای ديگر؟ فقدان شفافيت يعنی سپردن سرنوشت کشور و منطقه به دست خطری کور با قدرتی هيولايی که از نسل‌های آينده هم قربانی خواهد گرفت.

در آلمان مردم نگران‌اند، اما اين که باز می‌توانند آسوده بخسبند، نه به خاطر اطمينانشان به تکنولوژی بالايشان، بلکه به خاطر وجود رسانه‌های آزاد و نيروهای سياسی هوشيار و مسئول و منتقدی است که هر غفلتی را گوشزد می‌کنند و اگر خبر شوند که در جايی حساس سانحه‌ی کوچکی رخ داده است، از آن کارزار فراگير سياسی می‌سازند.

فاجعه‌ی مضاعف

در ايران، رسانه‌ها آزاد نيستند و هيچ امکانی برای نظارت بر تشکيلات و برنامه‌های اتمی رژيم توسط منتقدان وجود ندارد. اين به تنهايی خود يک فاجعه است. فاجعه‌ی ديگر آن است که نيروی اپوزيسيون از سياست اتمی رژيم غافل است و به خطر عظيمی که کشور و منطقه را تهديد می‌کند، بی‌توجه. در رسانه‌های منتقد حساسيتی نسبت به موضوع اتمی ديده نمی‌شود.

نمونه‌ای از غفلت: در سندی که به تازگی به عنوان «ويراست دوم جنبش سبز» منتشر شده، هيچ اشاره‌ای به سياست اتمی رژيم نشده و هيچ خواستی در اين رابطه مطرح نگرديده است. در انتقادهايی هم که به اين سند شد، موضوعی که مطرح نبود، سياست اتمی بود. اين به چه معناست؟ آيا رژيم توانسته است که شعار عوامفريبانه‌ی «انرژی هسته‌ای حق مسلم ماست» را با تکرار مداوم در مغز اپوزيسيون هم فرو کند؟ آيا اپوزيسيون هم با عظمت‌طلبی اتمی رژيم موافقت دارد؟ آيا نيروهای منتقد به آن سطح از آگاهی نرسيده‌اند که خطر تکنولوژی اتمی را، دست کم تا حد تأکيد بر لزوم شفافيت بيشتر برای مراقبت بيشتر، جدی بگيرند؟

ولايت فقيه و اورانيوم

حکومت اسلامی در دور اول حيات خود سرنوشت خود را به جنگ گره زد. جام زهر صلح را که نوشيد، جانشينی برای تداوم سياست «جنگ جنگ تا پيروزی» پيدا کرد: حق مسلم هسته‌ای. اين سياست، کشور را منزوی کرده، باعث خسارت‌های اقتصادی و سياسی فراوانی شده، جو منطقه را مسموم کرده و در آن به مسابقه‌ی تسليحاتی و گرايش به اتمی شدن دامن زده و محملی شده است تا رژيم بر طول و عرض دستگاه امنيتی خود بيفزايد و امکان تازه‌ای برای تحميق توده‌ها و استفاده از احساسات ناسيوناليستی برای پيشبرد برنامه‌های خود بيابد. اورانيوم اکنون جايگاهی قدسی يافته است. ولايت فقيه در انديشه‌ی اتمی شدن است با اين اميد که ولايت فقيه هسته‌ای بقای تضمين‌شده‌ای يابد.

انتقاد از ولايت فقيه بدون انتقاد از وجه اتمی آن، انتقادی ناقص است. ولايت فقيه از ابتدا بر تکنيک استوار بود، نخست تکنولوژی سرکوب را سازمان داد، در جريان جنگ لشکر خود را ساخت و تقويت کرد، آن را ستون اقتصاد قرار داد و در ادامه بر آن شد آن را اتمی کند. اتم هم کارکردی سرکوبگرانه دارد، چون تقويت کننده دستگاه سرکوب و نظامی‌گری است، هم کارکردی اقتصادی، چون بودجه‌ی کلانی را وارد صندوق دستگاه سرکوب می‌کند و بوروکراسی عظيمی را تغذيه می‌کند، و همچنين دارای کارکرد ايدئولوژيک است: رکنی اساسی از تبليغات حکومتی است، تبليغاتی که چنان ماهرانه پيش برده شده‌ که مرز پوزيسيون و اپوزيسيون را درنورديده است.

حق مسلم ما آزادی است، نه اتم. آزادی اگر باشد، حتّا در صورت تصميم نابخردانه‌ی اکثريت به استفاده از انرژی اتمی، اين امکان وجود دارد که بر ايمنی آن نظارت انتقادی شود. تجربه‌ی جهانی ثابت می‌کند که بدون شفافيت سياسی، هيچ شانسی برای شفاف کردن پروژه‌‌ای همچون پروژه‌‌ی اتمی وجود ندارد و اين پروژه تا زمانی که شفاف نباشد، به صورتی مضاعف خطرناک است: بمبی است که بالقوه خطر انفجار دارد، اما اينک بازيچه‌ی دست موجودی نادان هم شده است، موجودی نه فقط نادان، بلکه ديوانه.

ديوانگی از درون و بيرون امنيت کشور و منطقه را در خطر انداخته است. کرم اينترنتی استاکس‌نت ممکن است باعث شود که يک دستگاه اتمی درست کار نکند، منفجر شود و محيط را برای هميشه آلوده کند. کسانی که اين بدافزار را ساخته‌اند ديوانگانی بوده‌اند که به هر چيزی فکر کرده‌اند جز امنيت و محيط زيست شهروندان ايران و منطقه.

در اين باره نيز اپوزيسيون ايرانی حساسيتی نشان نداد. اين بی‌توجهی‌ها نشان می‌دهد که در مورد خطر اتمی، ناآگاهی ژرفی در جامعه وجود دارد. ناآگاهی‌ای در حد بيسوادی، مصلحت‌گرايی‌ای که توجيه آن اين است که حمله به سياست اتمی رژيم گشودن جبهه‌ی تازه‌ای است که به نفع مخالفان نيست، و همچنين آلوده بودن به سموم ايدئولوژی عظمت‌طلب سه عامل اصلی اين فقدان حساسيت هستند. مبارزه برای دموکراسی اگر بر اين ضعف غلبه نکند، از انجام يک مسئوليت مهم و محتملا سرنوشت‌ساز سر باز زده است. اگر فاجعه‌ای رخ دهد، می‌توان گفت ما گفتيم، و اگر نگفته باشيم، بايد بگوييم ما هم در قبال رخ دادن آن مسئوليت داريم. اما آيا به اين حد از مسئوليت‌پذيری مدنی رسيده‌ايم؟

۱۳ مارس ۲۰۱۱

زيرنويس‌ها:
[۱] در رسانه‌های اصلی اپوزیسیون پس از خبر انتشار خبر انفجار در فوکوشیما تنها یک مقاله‌ی هشداردهنده به چشم می‌خورد:
سهراب مبشری: «ورشکستگی یک تکنولوژی خطرناک − خطر فاجعه اتمی در ژاپن و ما ایرانیان»، در سایت «اخبار روز».
http://www.akhbar-rooz.com

[۲] در این باره به گفته‌های یک کارشناس توجه کنید، در مصاحبه با خبرگزاری مهر.
http://www.mehrnews.com

برگرفته از سایت رادیو زمانه
radiozamaneh.com

مسئله‌ی زن در اسلام، محمدرضا نیکفر

2011/03/07

موضوع زن در اسلام با موضوع‌های مختلفی گره خورده است. در این نوشته «اسلام» همچون عنوانی بر مجموعه‌ای از مسئله‌های اجتماعی و فرهنگی در نظر گرفته می‌شود. تبعیض در مورد زنان جزئی است از یک نظام تبعیضی. آنگاه که این نوع تبعیض در همپیوندی‌هایش بررسی شود، مبرمیت مسئله‌ای که شاخص آن است، نمایان‌تر می‌شود. این نوشته، حاوی نکته‌هایی است یادداشت‌شده برای سخنی که رانده شد در جلسه‌ای (در دانشگاه بوخوم به تاریخ ۶ مارس ۲۰۱۱) به مناسبت ۸ مارس، روز جهانی زن.

 

۱. تبعیض علیه زن جزئی از یک نظام تبعیضی است. سویه‌هایی از این نظام تبعیضی در اسلام − افزون بر خوارشماری زنان − از این قرارند: برتری مسلمان بر غیر مسلمان، برتری محمد و آل او بر دیگر مسلمانان، برتری سنت محمدی بر هر سنت دیگری در همه‌ی زمان‌ها و در همه‌ی مکان‌ها، برتری صحابه بر دیگران، برتری قبیله‌‌ی قریش بر دیگر قبایل، برتری زبان عربی بر دیگر زبان‌ها، برتری نقل بر عقل، برتری صاحب امر بر تحت امر، برتری ولی بر مَولی (تحت ولایت)، برتری آزاد بر اسیر و برده.
جایگاه زن در نظام تبعیض بستگی به ترکیب عوامل دارد. والاترین جایگاه از آن کسانی است که قشر اجتماعی‌شان در موضع فرمانروایی باشد، و از میان آنان در طول تاریخ والاترین جایگاه طبعاً از خانواده‌ی پیغمبر است. مردان ارج ویژه‌ی خود را دارند، ولی زنانی که مقدس خوانده شده‌اند، تنها به عنوان مادر یا همسر یا دختر مردی مقدس، ارجی دینی یافته‌اند. فروترین جایگاه از آن کنیزان و اسیرانِ غیر مسلمان است. آنان از هیچ حقی برخوردار نیستند. درست با نظر به موقعیت آنان می‌توان دریافت که اسلام، در تظاهرِ تاریخی خود در دوره‌ی شکل‌گیری‌اش، چه نظری نسبت به زن داشته است. زنِ غیرِ مسلمانِ اسیر هیچ حقی ندارد. او غنیمتِ جنگی است؛ فروخته می‌شود؛ بدین هیچ تشریفات دینی‌ای که از او «زوجه» بسازد، به او تجاوز می‌شود؛ زدنش و کشتنش مجازاتی در بر ندارد.

۲. گفته می‌شود که پاگیریِ اسلام دگرگونی‌های مهم مثبتی را در زندگیِ زنان از پی آورده است. در این باره اطمینانی وجود ندارد. نکته‌ای را که می‌توانیم، با مقایسه‌ی جامعه‌ی شبه جزیره عربستان پیش از اسلام با بعد از اسلام، با اطمینان بگوییم این است: جامعه‌ی عرب پیش از اسلام روادارتر از جامعه‌ی عرب پس از اسلام بوده است. روایت‌های رسمیِ زندگیِ محمد هم گواه این موضوع هستند. او توانسته به باورهای دیگری بگرود و آنها را تبلیغ کند، بی آنکه با مزاحمت‌های جدی‌ای مواجه شود. پس از او اما مجازات گرایش به باوری دیگر مرگ بوده است. پس از سلطه‌ی دین او دیگر حتّا هیچ مسیحی و یهودی‌ای نتوانست در شبه جزیره‌ی عربستان زندگی کند تا چه برسد به کسانی که به اصطلاح اهل کتاب نبودند. کاهش تساهل طبعاً به زیانِ حضورِ اجتماعی زنان بوده است. پس از اسلام دیگر در خطه‌ی کانونی این دین به زنانی برنمی‌خوریم که به عنوان آنچه خود هستند، یعنی بدون در نظر گرفتنِ وابستگی‌شان به مردی خاص، شخصیتِ بارزی داشته باشند. خدیجه و عایشه، دو زن نامدار محمد، دو تن از آخرین چهره‌های زنان قدرتمند عرب بوده‌اند.
مبلغان اسلام در عصر ما به این فخر می‌فروشند که اسلام باعث شد زنان از بی‌حقوقیِ مطلق درآیند و در موردهای اساسیِ مختلفی چون ارث بردن و نفقه گرفتن، موضوعِ احکامِ دینیِ مثبتِ روشنی قرار گیرند. از این بابت نمی‌توانیم به اسلام امتیاز ویژه‌ای دهیم. اطلاعات محدودی که از جامعه‌ی عرب در دوران شکل‌گیری اسلام داریم حاکی از آن نیستند که زنان هیچ حقوقی نداشته‌اند. خود زندگیِ خدیجه، همسر نخست محمد، شاهدی بر بهره‌مندیِ زنان از یک پایگاه حقوقی در عرصه‌ی مالکیت است. بسطِ اسلام در سرزمین‌های غیر عربی، موقعیتِ زنان را فروکاسته است.
برای دادن امتیازی ویژه به اسلام در بحث بر سر مسئله‌ی زن، مبلغان اسلام در عصر ما مدام تکرار می‌کنند که رواج دین محمدی باعث شد اعراب از زنده‌به‌گور کردن دختران دست بردارند. سندهای تاریخی بر این موضوع گواهی نمی‌دهند که کشتن نوزادانِ دختر‌، عملی رایج بوده باشد. تحلیل منطقی هم ما را به این نتیجه می‌رساند که جامعه در کلیت آن به رسمی نمی‌گرود که با بازتولیدِ خود منافات داشته باشد. این جنایت شاید در میان برخی خانواده‌های اشرافی رایج بوده، اما نمی‌توانسته است بنابر منطق زندگی و نیاز به بازتولید آن، در میان مردم عادی رواج و رسمیت یابد.
ما از آنچه نیز در مورد موضوع زنده به گور کردن نوزادان دختر در جامعه‌ی عرب‌، در آستانه‌ی اسلامی شدن آن نقل می‌شود، به این نتیجه می‌رسیم که با جامعه‌ای مواجه بوده‌ایم که در آن مردان ثروتمندش، که زنان متعددی داشته‌اند، دچار این کمپلکس بوده‌اند: می‌خواسته‌اند زن ندهند، اما زن بستانند. اطفای شهوت این مرد، ننگ آن مرد دیگر تعبیر می‌شده است. شهوتِ جنسی در این جامعه موضوع رابطه‌ای است که یک سوی آن مردانگی است که نشان قدرت و برتری است، و سوی دیگر زنانگی است که فروافتادگی و ننگ شاخص‌های آن‌اند. در این جامعه مرد نام‌آور است، زن ننگ‌آور.
فرهنگی که اسلامی خوانده می‌شود، به این دلیل که دین محمدی آموزگار آن بوده است، همچنان زیر تأثیر این کمپلکس است. اسلام نه تنها این کمپلکس را علاج نکرده، بلکه آن را کنسرو کرده و تا روزگار ما رسانده است.

۳. گفتیم که اسلام با مجموعه‌ای از تبعیض‌ها مشخص می‌شود. تا زمانی که جامعه‌های اسلامی نظم سنتی خود را داشتند، این تبعیض‌ها از دید کسانی که در آن جامعه‌ها می‌زیستند، نابهنجار نمی‌نمودند. ساختارهای کهن که به هم ریخت، آن نظام تبعیضی ویژه‌ی اسلام نیز، هم در سطح ایده و هم در سطح واقعیت اجتماعی، بحران‌زده شد. در سطح ایده کوشش‌های فراوانی شد برای توجیه آن تبعیض‌ها و بازتفسیر موجه‌ساز آنها یا معطوف به فاصله‌گیری محترمانه از آنها. برخی تبعیض‌ها فراموش شدند. مثلاً در رابطه‌گیری با اجانب غیرمسلمان، احکام مربوط به نجاست آنان و کراهت ارتباط با آنان مصلحت‌گرانه در عمل تعدیل شدند. آنچه در اسلامِ جزمی تعدیلی کیفی نیافت، احکامِ جزمیِ تبعیض‌آور در مورد زنان بود. هر چه پیش آمده‌ایم، مشخص‌تر شده که مسئله‌ی زن جایگاهی کانونی در کمپلکس اسلام دارد.

۴. مسئله‌ی زن به معنای اختصاص جایگاه اجتماعی کهتر به زن و آلوده پنداشتن زنانگی و نمادهای زنانه به گناه و ننگ است. این مسئله را در خطه‌ی فرهنگی ما اسلام ایجاد نکرده است. اسلام باورهای رایج روزگار پیدایش خود را برگرفته و احکام خود را بر پایه‌ی آنها بنیان گذاشته است. در تاریخ‌نویسیِ رسمی اسلامی نیز هیچ شاهد قابل اعتنایی در این باره نمی‌یابیم که معاصرانِ محمد در دعوت دینی او ابتکار تازه‌ی تحول‌برانگیزی در رابطه با وضعیت زنان دیده باشند. دستورهای او در مورد حجاب، حقی که برای خود در تصاحب زنان قایل شده و نیز امتیازهایی که به مجاهدانش برای تصاحب زنان اسیر داده است، همه طبیعی پنداشته شده و به سادگی از طرف جامعه‌ی مردانِ عربِ گرویده به محمد پذیرفته شده‌اند. مخالفان نیز در این رابطه زبان به انتقاد از او نگشودند. او را شاعر، ساحر و برهم‌زننده‌ی سنت سلف در پرستش‌گری خواندند، اما هیچگاه نگفتند او می‌خواهد در رابطه با جایگاه اجتماعی زن و تلقی از زنانگی سنت‌شکنی کند. خلاصه اینکه پذیرشی که جامعه‌ی مردان عرب نسبت به احکام اسلام درباره‌ی زنان داشته حاکی از آن است که دین تازه در این حوزه گسستی از سنت تلقی نشده است.
رابطه‌ی اسلام با فرهنگ‌ همچون دین‌های بزرگ دیگر، در قبال باورها و رسومی عمومی، هم شاگردی کردن بوده است، هم ایفای نقش آموزگاری. به عنوان شاگرد، خود، ساخته‌ی فرهنگ است و به‌عنوان آموزگار، خود، فرهنگ‌ساز است. به عنوان شاگرد، برگرفته و به عنوان آموزگار، برنهاده است.
اسلام تاریخی، دین احکام است. احکام دینی استخوان‌بندی سنت در جامعه‌های کهن را در حوزه‌ی اعتقادات و روابط اجتماعی تشکیل می‌دهند. ثبوتِ نسبی این احکام که در دوره‌ی حدوداً چهارصدساله‌ی پیدایش و استوار گشتنِ اسلام در مکاتب فقهی تقریر و انتظام یافتند، به جامعه نظم ایستایی داد. اسلام، ایدئولوژی مسلط و منبع صدور حکم و مبنای قضاوت بود. این نکته مهم است که در میان بحث‌ها و مشاجره‌هایی که میان مِلَل و نِحَل اسلامی درگرفت، موضوعِ زن هیچگاه اهمیتی نداشته است. شاید تنها استثنا، بحث میان شیعه و سنی بر سر «متعه» (صیغه) باشد.
پیش نیامد که پیش از عصر جدید یک موج انتقادیِ درون‌دینی شکل گیرد که مضمون آن ‌دست گذاشتن بر انحرافی از سنت محمدی در نگاه به زنان در خوانش‌های عمده از کتاب و حدیث باشد. در مجموع این توافق وجود داشته که وضعیت زنان متناسب با سنت محمدی است و این تناسب بیشتر می‌شود اگر در مورد زنان سخت‌گیری‌های بیشتری برای در پرده نگه داشتن آنان و مجبور کردن‌ِشان به تبعیت از مردان صورت گیرد. پیش آمده است که عالمانِ دینی موضعی انتقادی در برابر شاهی و سرکرده‌ای داشته باشند، ولی هیچگاه انتقادشان متوجه وضعیت زنان به دلیل خوار و زار کردنِ‌شان نبوده است. هرگاه در انتقادهایشان احیاناً به زنان هم اشاره‌ای کرده‌اند، گله از سست شدنِ اخلاقِ دینی است که رکنی از آن خوارداشتِ زنان و نمادهای زنانه است.
در مجموع می‌توانیم بگوییم که اسلام سنتی، یعنی اسلامی که بر بنیادِ سنتِ محمدی شکل گرفته و حضورِ مسلطِ مداومِ بی‌بحرانی را تا آغاز عصر جدید داشته، همه‌ی استعدادهای خود را در برداشت از زن و زنانگی بروز داده است. هیچ دلیلی نداریم که اسلام تاریخی را متهم کنیم که تاریخش تاریخِ سوءتفاهم بوده و از جمله برداشت‌های غلطی از کتاب و حدیث در مورد زنان داشته است. اسلام‌ همان تاریخِ اسلام است و حقوق زن در اسلام سنتی، همان حقوقِ متحقق‌شده‌ی زنان در طول تاریخ این دین است.

۵. مَقالِ اسلامی در متن‌های پایه‌ای آن ترکیبی از گفتار سلحشوران و تاجران در جامعه‌ای قبیله‌ای است. دین‌های جامعه‌های کشاورزی یا برآمده در جامعه‌های شهری، نگرشِ نرمتری به زن دارند. خودِ فقهِ اسلامی در شهر ایجاد شده است. بخشی از احکام آن در مورد زنان جنگجویانه است، آن جایی که از زن به عنوان غنمیت جنگی و برده سخن می‌رود. زمینه‌ی عمومی بحث در مورد زنان با تعصب قبیله‌ای همراه است. اخلاق قبیله، تعصب و غیرت است. تعصب، عاطفه ‌شدید به خودی‌ها و غیرت، نفرت شدید به غیرخودی‌هاست. زن از موضوع‌های اصلیِ منشِ غیرت است. او نباید با غیر ارتباط داشته باشد. دایره‌ی غیر در مورد زن، بسیار محدودتر از دایره‌ی غیر در مورد مرد است. مردی که زن، خواهر و مادر خود را در محدوده‌ی مقرر محصور نکند، بی‌غیرت است، یعنی گمان می‌رود که از تعصب و غیرت قبیله‌ای هم بی‌بهره باشد. یکی از نمادهای غیرت، حجاب است. حجاب، شکلی از دیوارهای اندرونی است. زن آن دیوار را با خود حمل می‌کند، اگر لازم شود از خانه پا را بیرون بگذارد. مطلوب دین آن است که زن همواره در خانه بماند. چنین تصوری از مطلوب، در جامعه‌ی کشاورزی پدید نمی‌آید. پس پرسیدنی است که فقه چه مدل اجتماعی را مبنای صدور احکام خود قرار می‌دهد.
جامعه‌ای که فقه بدان نظر دارد، از حالت جنگی،‌ یعنی موقعیت جهاد که به درآید، شهرِ قرونِ وسطایی می‌شود. توجه اصلی فقه در شهر به طبقه‌ی تاجران است. موقعیت تاجر موقعیت یک تیپِ ایده‌آل مسلمان است: مکنتی دارد، خمس و زکاتش را می‌پردازد و از این نظر روزی‌رسانِ علماست، می‌تواند اندرونی و بیرونی خود را جدا کند و زنان خانه‌ی خود را در اندرونی محصور کند. همپیوسته به ایدئولوژیِ «مکاسب»، یک فانتزی و اخلاق جنسی است. زن تاجر نیازی به کار کردن ندارد. دو وظیفه‌ی اصلی او در مقام زوجه برآوردن نیازِ جنسیِ مرد و زاییدن است. در ایدئولوژی «مکاسب»، کاسب‌کارانه اجرتی برای او تعیین شده است. این تعیینِ اجرت، باعث داعیه‌های اسلام در مورد رعایت عدالت در مورد زنان شده است.
مرد تاجر، در محدوده‌‌ی شرعی امکان فراوانی برای کامروایی دارد. فانتزیِ سکسیِ اسلامی، اساساً فانتزیِ مردِ تاجر است. او زنان متعدد دارد و کامروایی‌هایش هم کاسب‌کارانه است. برای کامروایی‌های شرعی او طبق ایدئولوژی «مکاسب» پاداش‌هایی در نظر گرفته شده است. او در آن جهان پاداش‌های خود را می‌گیرد: حور و غلمان در انتظار او هستند.
یک مبنای اخلاق و فانتزی جنسی مرد شاخص اسلامی این است که قادر است زنی را که می‌خواهد، به حرمسرای خود بیفزاید. در اندرونی همه چیز حلال است و هر مکروهی را هم می‌توان با دادن کفاره جبران کرد تا طبق ایدئولوژی «مکاسب» چیزی از امتیازات اخروی کاسته نشود. حریم حرمسرا مرز میان حلال و حرام است.
در عصر جدید حفظ حریم مشکل می‌شود. مطلوبِ تاجر مسلمان ای بسا زنی می‌شود که او را نمی‌تواند به حرمسرای خود بیفزاید، چون آن زن به او اعتنا نمی‌کند و اگر هم تصرف‌شدنی باشد، دیگر در حرمسرا مهارشدنی نیست. عصر جدید، با آشفتگیِ فانتزیِ جنسیِ مردِ تیپیکِ مسلمان همراه است. زن مطلوب، زنی که او در فیلم می‌بیندش، به او تن نمی‌دهد. او از پس چنین زنی برنمی‌آید و از پسِ زن برنیامدن بزرگترین ننگ برای مردِ تیپیکِ مسلمان است. او به آنچه مطلوب است، نفرت می‌ورزد؛ می‌خواهد او را از میان بردارد؛ می‌خواهد او نباشد. مرد ایده‌آل مسلمان دچار سادیسم است.
شهر اسلامی برای زنان شهر ناامنی است. در هیچ جایی در جهان همچون قاهره و تهران به زنان تعرضِ زبانی و چشمی و دستی نمی‌کنند. زن همواره باید در موضع دفاعی باشد. پدیده‌ی حجاب و سادیسم مردانه را باید با هم دید. هستند زنانی که حجاب را بر بی‌حجابی ترجیح می‌دهند، چون در حجاب یک سپر دفاعی می‌بینند. حل نهایی مسئله‌ی حجاب در گرو درمانِ سادیسم مردانه است. جامعه‌ی مردان به یک اصلاحِ اساسی فرهنگی نیاز دارد.

۶. عصر جدید، انقلابی در فانتزی جنسی انسان‌ها پدید می‌آورد. تحول در این عرصه نیز با پریشانی همراه است، بویژه در جامعه‌های اسلامی. کتاب‌های فقهی و کتاب‌هایی که در مورد اخلاق اسلامی نوشته‌ شده‌اند (نمونه‌ی مشهوری از آنها «حلیة المتقین» علامه محمدباقر مجلسی است)، منبع دست اولی برای شناختن فانتزی جنسی مرد تیپیک مسلمان است. مکانِ این فانتزی خلوتِ اندرونی است و موضوع آن زنانی است که مشخصه‌ی بارزشان این است که تمکین می‌کنند. عصر جدید این فانتزی را پریشان می‌کند. مناظر بیرونی در چشم مرد مسلمان شهوانی‌تر از مناظر درونی می‌شوند و زن سرکش می‌شود و از تمکین سرباز می‌زند، از جمله در خلوت خود او.
انقلاب اسلامی، خیزشی برای احیای زمینه‌ی تحقّقِ فانتزیِ جنسیِ سنتیِ اسلامی بود. جانمایه‌ی نقد تیپیک اسلامی بر «فساد» و «جاهلیت» دوران مدرن، عذابی است که مرد تیپیک مسلمان به خاطر پریشان شدنِ آن فانتزی می‌کشد. او احساس ناتوانی می‌کند و سرخودگی‌اش را با سادیسم در رفتار و منشی فاشیستی در حرکاتِ سیاسی نشان می‌دهد.
بخش بزرگی از مردان ایرانی، در نظام اسلامی نجات فانتزی جنسی خود را دیدند. آنان ممکن بود با بسیاری از کارکردهای رژیم اسلامی موافق نباشند، اما سیاست سکسیستی آن را می‌پذیرفتند. رژیم نمی‌توانست این سیاست را پیش برد، اگر بخش بزرگی از مردان به همدستی با آن نمی‌گرویدند.
مشکلِ پریشانیِ مردِ ایرانی با احیای فانتزی جنسی گذشته و تلاش برای ایجاد زمینه‌های تحقق آن حل نشد. توپولوژیِ شهوت (مکانِ ارضا) سیاق سنتی خود را نیافت و زنان تمکین نکردند. انقلاب اسلامی شکست خورد. شهوت‌رانیِ اسلامی نتوانست بدیلِ اروتیسم مدرن شود و جامعه را ارضا کند. تأثیر آن، پریشانیِ بیشتر بود. این پریشانی منشأ خشونت‌های مهلکی است.

۷. سادیسم مردانه در جامعه‌های اسلامی بیماری تازه‌ای نیست. عیان‌شدگیِ آن به خاطر بحرانی شدنِ نظمی است که آن سادیسم در آن طبیعی می‌نمود. بحرانی شدنِ آن نظم باعث برجسته شدنِ مسئله‌ی زن در اسلام به عنوان همتفافته‌ای (کمپلکسی) ‌از مسائل شده است. موضوع زن، افزون بر این که جایگاه و وزن ویژه‌ی خود را دارد، به مسئله‌ی آزادی سیاسی و تعیین تکلیف با قدرت سیاسی گره خورده است.
ساختارِ کنونیِ قدرت در ایران بر پایه‌ی تبعیض است: تبعیض به نفع فقیهان و واعظان و دیگر عُمّالِ دینی، تبعیض میان خودی و غیرخودیِ حکومتی، تبعیض میان مسلمان و نامسلمان، شیعه و سنی، دیندار و بی‌دین، و تبعیض میان مرد و زن. این تبعیض‌ها با مجموعه‌ای از تبعیض‌های اجتماعی دیگر، که از پیش وجود داشته‌اند یا در دوره‌ی اخیر پا گرفته‌اند، ترکیب شده‌اند.
شرط رفع تبعیض، شرط گام‌برداری به سوی آزادی و عدالت، جدایی دین و دولت است. موضوع زن موضوع کانونی سکولاریزاسیون در ایران و دیگر کشورهای اسلامی است. ممکن است با تحولی سیاسی منصب‌های حکومتی از فقیهان گرفته شود، اما تنها آنجا می‌توان با قطعیت گفت که دین، از دخالت در دولت دست برداشته که امکان لغو همه‌ی قانون‌هایی که در مورد زنان تبعیض‌آور بوده‌اند فراهم شود و در مقابل این امکان پدید آید که زنان از حقوق برابر با مردان بهره‌مند گردند.

۸. در میان طیف دینی نیز بسیار کسان هستند که با اعمال تبعیض در مورد زنان، در این یا عرصه مخالف‌اند، به رفتاری که با توجیه دینی در طول تاریخ با زنان شده است، انتقاد می‌کنند و صمیمانه در صدد تفسیری از دین هستند که آن را برای پذیرشِ آزادی و برابری، دست کم در وجوهی از آنها، آماده کند. خود این اصلاح‌طلبان از طرف نظام دینی حاکم زیر فشار قرار دارند. شرط این که آنان متن‌های دینی را آزادانه تفسیر کنند و بتوانند تفسیرهای اصلا‌ح‌طلبانه‌ی خود را به جامعه عرضه کنند، این شده است که بساط سانسور و سرکوب دینی برچیده شود، یعنی دین از عرصه‌ی قدرت دولتی بیرون گذاشته شود. بر این قرار شاخصِ باور به ضرورتِ دین‌پیرایی نیز باور به ضرورت سکولار شدن نظام سیاسی است.
خلافِ اصول آزادمنشی است که از کسی این آزادی گرفته شود که هم مؤمن باشد و هم آزادی‌خواه. این که او چگونه جهان را برای خود تفسیر می‌کند، مسئله‌ی خود او است و یک باور یقینی به این که او تناقض دارد، نبایستی منجر به آن شود که حق او در این که هر گونه که می‌خواهد بیندیشد، برشناخته نشود. بحث حقیقت یک چیز است و بحثِ همزیستیِ صلح‌آمیز و همبستگی برای دموکراسی یک چیز دیگر.
جامعه‌ی ایران در سه دهه‌ی اخیر بسیار دگرگون شده است. در میان طیف مذهبی جامعه نیز نسلی سربرآورده که بسیاری از وجوه فرهنگ پدرسالاری را نمی‌پذیرد، در عین حال که هنوز اکثر بخش‌های آن پایبندی‌ عمیقی به مذهب دارد. در میان این نسل، رفتار دو جنس در چارچوب الگوی ولایت و تمکین نیست. هم زنان و هم مردان تحول یافته‌اند. برای پذیرش برابرحقوقی، زمینه‌های عینی و ذهنی مناسبی پدید آمده است.

۹. سکولاریزاسیون سیاسی، نقطه‌ی عطفی در حل مسئله زن است، اما مشکل تنها با این تحول حل نمی‌شود. سادیسمی که بدان اشاره شد، با تحول سیاسی از میان نمی‌رود و نیز محافظه‌کاری عمیقی که در فرهنگ ایرانی وجود دارد − و آن را در میان مهاجران ایرانی در غرب هم، که زیر فشار استبداد نیستند، می‌توان مشاهده کرد − به یکباره رنگ نمی‌بازد.
به لحاظ اجتماعی، پدرسالاری یک نظام تأمینی است. نظام تأمینیِ دیگری باید ایجاد شود که در آن پدر و شوهر و پسر ستون‌های اصلی تأمین اجتماعی برای زن نباشند. از این نظر، حل مسئله‌ی زن در گرو حل مسئله‌ی تأمین اجتماعی، یعنی حل مسئله‌ی نان، شغل و مسکن است. پیشرفت و عدالت، بنیادهای حل مسئله‌ی تبعیض جنسیتی هستند.

اگر من معمم بودم…، محمدرضا نیکفر

2010/09/11

اگر من معمم بودم، یعنی علاوه بر اعتقادی که لابد در سر داشتم، عمامه‌ای هم بر سر داشتم و می‌توانستم به نام اسلام و مسلمانی حرف زنم، روز ۱۱ سپتامبر به کلیسای کشیش تری جونز در فلوریدا می‌رفتم و می‌گفتم که من آماده‌ام مشتی کاغذ را که «قرآن»اش می‌نامند، آتش زنم

تری‌ جونز، کشیش کلیسایی کوچک در فلوریدا اعلام کرده بود که او و رمگانش می‌خواهند در روز ۱۱ سپتامبر قرآن‌سوزی کنند. این موضوع، به یکی از داغترین خبرهای جهانی تبدیل شده بود. کشیش تری جونز با اعلام این خبر تأیید نشده که امام مسجد نیویورک موافقت کرده مرکز اسلامی به جای آنکه در نزدیکی محل برج‌های دوقلوی تجارت جهانی در نیویورک احداث شود، در محل دیگری در این شهر بنا می‌گردد، از قرآن‌سوزی صرف نظر کرد.

با وجود این، اگر من معمم بودم، یعنی علاوه بر اعتقادی که لابد در سر داشتم، عمامه‌ای هم بر سر داشتم و می‌توانستم به نام اسلام و مسلمانی حرف زنم، روز ۱۱ سپتامبر به کلیسای کشیش تری جونز در فلوریدا می‌رفتم و می‌گفتم که من آماده‌ام مشتی کاغذ را که قرآنش می‌نامند، آتش زنم.

به راحتی می‌گفتم که «خدای من، که آن را با صفت‌های «برتر» و «برترین» توصیف می‌کنم، در این کاغذها نمی‌گنجد؛ و اگر هم از آتش زدن این ترکیب، که کاغدش مثلاً محصول برزیل است، حروف‌چینی‌اش با محصولی از مایکروسفت انجام شده و چاپش با ماشین هایدلبرگ صورت گرفته، آشفته شود، خودش بنابر توصیفی که در کتاب از خود کرده، قادر به دفاع از خود و تلافی این کار است.»

من فکر می‌کنم به همین سادگی ماجرا به صورت خوبی تمام می‌شد. این قبیل داستان‌ها «مزۀ»شان را از دست می‌دادند، مزه‌ای که معمولاً از این قرار است: تظاهراتی در پاکستان، سپس در یکی دو کشور عربی، پس آنگاه در قم و تهران، همراه با آن اعلامیه‌های حوزویانی که می‌خواهند مشهور شوند و بعد نطق ولی امر مسلمین، حضرت ولی فقیه.

مدتی است که جهان را به اصطلاح جوان‌ها «سر کار گذاشته‌اند» و آتش‌بازی می‌کنند. این یکی خود را با بمب می‌سوزاند تا جایی را به آتش بکشد و آن یکی کتاب مقدس آن انتحاریون را آتش می‌زند.

کل ماجرا، آوازه‌گری است.

مرحله‌ای جدید از یک آوازه‌گری کهن با «آیه‌های شیطانی» آغاز شد. آیت‌اللهی که در عمرش لذت بهشتی خواندن یک رمان خوب را حس نکرده بود، علیه چنین رمانی فتوا داد و این ماجرا درس‌آموز شد برای اینکه دیگران بدانند چگونه می‌توانند لج حریف را درآورند و مشهور شوند.

به این گونه داستان‌ها باید پایان داد، با بی‌اعتنایی، اگر لازم باشد با تحقیر و بهتر از آن با بی‌مزه کردن کل این نمایش‌ها.

اگر من معمم بودم، به کلیسای کشیش تری جونز در فلوریدا می‌رفتم و الله‌اکبر گویان، قرآن می‌سوزاندم. پس از آن شاید دیگر این گونه ماجراها تکرار نمی‌شد.
برگرفته از سایت «رادیو زمانه»

محمدرضا نيكفر: دين فروشى سر تا پاى جامعه را در بر گرفته

2010/08/12

عرصه عمومى جامعه ايرانى شايد هيچ گاه عارى از تهمت ها، دروغ ها و فسادهاى مختلف نبوده است. اما به گفته برخى منتقدان شايد در هيچ دوره تاريخ اجتماعى و سياسى ايران نمى توان روزگارى همچون اين روز ها را سراغ گرفت كه دروغ، تهمت و افترا در چنين حجمى از تريبون هاى عمومى جارى و سارى باشد.

همين ناظران منتقد روزگار ما مى گويند صاحبان تريبون هاى رسمى منتقدان را به راحتى و آسانى به هر چه مى خواهند متهم مى كنند و آنها را با چوب هر افترايى كه مى پسندند، مى رانند. دستگاه قضايى دست كم در بخشى از جامعه كه هم نوا با دولت نيست، كارآيى و اعتبار خود را از دست داده است.

فساد ادارى، اقتصادى و سياسى به استناد گزارش هاى سازمان هاى بين المللى و به گواه برخى دستگاه هاى نظارتى داخلى رو به گسترش است و اين همه چهره اى مخدوش از اخلاق در جامعه اى را به تصوير مى كشد كه در بيش از سه دهه گذشته مدعى اخلاق گرايى در سياست، اقتصاد و بالاخره تمام شئون زندگى بوده است.

صاحب نظران اين بحران اخلاقى در جامه را در كنار بحران هايى از جنس هاى ديگر بحرانى واقعى و تمام عيار مى دانند و ديگران آن را سياه نمايى منتقدانى تلقى مى كنند كه سعى دارند با اين انتقاد ها كارآيى حكومت را زير سئوال ببرند.

محمد رضا نيكفر، انديشمند و از ناقدان جريان روشنفكرى دينى ميهمان اين هفته گفت و گوى ويژه راديو فردا است تا با او درباره اخلاق، بحران اخلاقى و آينده اخلاقى جامعه ايرانى سخن بگوييم.

آقاى نيكفر! اين روزها فراوان مى شنويم كه جامعه دچار بحران اخلاقى است و اخلاق در جامعه سقوط كرده است. آيا شما اصلاً اين بحران اخلاقى يا سقوط اخلاق را مى پذيريد، اين گزاره را قبول داريد يا خير، با اين موافق نيستيد؟

محمدرضا نيكفر: طبعاً اين بحران اخلاقى وجود دارد و علائم و شواهد بسيارى ديده مى شود. مى توانيم به جرات بگوييم كه دست كم در عصر جديد هيچ گاه دروغ و فساد اين قدر در اين خاك لانه نكرده كه امروز كرده. يعنى در اين شكى نيست و حتى در ميان حكام هم كسانى هستند كه به نوعى به اين اعتراف مى كنند.

ولى مسئله را بايد همه جانبه ديد و تصور نكرد كه وقتى مى گوييم بحران اخلاقى وجود دارد، به اين معنا است كه مردم موعظه اخلاقى كم شنيده اند يا مثلاً راديو و تلويزيون در اين مورد كوتاهى كرده كه به اندازه كافى وعظ اخلاقى بكند. يا نويسندگان و هنرمندان در اين زمينه كوتاهى كرده اند. نه. ريشه ها خيلى عميق تر است و دست كم مى توانيم يكى از عوامل آن را دين فروشى بدانيم و فساد عمومى دستگاه بدانيم كه تمام مناسبات را به هم ريخته و تركيب مهوعى از سرمايه دارى و دين ايجاد شده.

شما از دين فروشى در حوزه عمل حاكمان صحبت مى كنيد. اما فارغ از اينكه حاكمان مذهبى هستند يا حكومت مذهبى است، جامعه ايرانى، جامعه اى دين دار است. چرا اين جامعه دين دار دچار بحران سقوط ارزش هاى اخلاقى شده؟

دين فروشى سر تا پاى جامعه را در بر گرفته. يعنى ابتدا دين تبديل به يك ارزش شد. يعنى يك ارزشى كه خودى و غير خودى را از هم متمايز مى كرد و بر مبناى آن امتياز داده شد و وقتى اين را جامعه ديد، آموزش دادند در عمل به جامعه كه براى طى سلسله مواهب، گرفتن امتياز مى بايست اين ارزش را به نمايش بگذارند. اين تظاهر كردن و به نمايش گذاشتن شروع شد. حكام تحميل كردند اين مسئله را به مردم و مردم دورويى و ريا را از اين سيستم فرا گرفتند. قبلاً هم در طول تاريخ سابقه داشت. يعنى شما اگر به ادبيات فارسى نگاه كنيد، جاهايى كه انسان هاى آزاده اى مثل حافظ از دست دورويى و ريا شكوه مى كنند، درست همان جايى است كه فقيهان ومحتسبان عرصه را بر مردم تنگ كرده اند.

بعد از انقلاب اسلامى هم همين رخ داد و دين را تبديل به يك امتياز كردند و اين امتياز شروع شد به خريد و فروش و اين خريد و فروش ابعاد وحشتناكى پيدا كرد و همه شروع كردند به نقش بازى كردن.

شما تصور كنيد بچه اى كه در خانواده به او ياد مى دهند كه در كوچه يك جور رفتار كند و در مدرسه يك جور رفتار كند. چه نقشى بازى كند كه بالاخره بتواند نمره بهترى بگيرد، از كنكور رد شود، از مصاحبه ها رد شود و بتواند جايگاهى، شغلى پيدا كند و بعد همه اين نقش ها را بازى مى كند و مى آيد توى خانه و توى مهمانى و در جمع خلوت همه شروع به دشنام دادن مى كنند و شروع به رفتارهاى ديگر مى كنند… كل اين آموزش ما در اين سى ساله، آموزش يك نسل تمام و آموزش حتى نسل هاى كهن تر تبديل شد به اين نقش بازى كردن و به اين رياكارى و اين رياكارى به همين گونه ادامه پيدا كرد و مردم ياد گرفتند.

در گذشته مى گفتند الناس على دين ملوكهم (مردم بر دين پادشاهان خودشان هستند) در اينجا در اين عبارت مشهور كل آن منش و آن رفتار است. وقتى مردم اين دروغ ها و اين رياها را ديدند، اين برايشان آموزش شد و از طرف ديگر سركوب را ديدند. ديدند هر كس صداقت داشت، هركس فكر مى كرد، هر كس انتقاد داشت، هركس عقل مستقلى داشت، به زندان افتاد، اعدام شد، به تبعيد رانده شد. اين مى رود توى ناخودآگاه ملت كه كتاب خواندن بد است، فكر كردن بد است، انديشيدن بد است. يك رو بودن بد است. صادق بودن بد است. چى خوب است؟ دورويى خوب است. ريا خوب است. دوز و كلك خوب است. اين چيزى است كه اين حكام به ما ياد دادند و چوبش را مى خورند. چون اين رياكارى به سمت خودشان بر مى گردد.

در جاى جاى تحليل شما رد و نقش حاكمان و تاثير عمل آنها بر جامعه در حوزه اخلاق به چشم مى خورد. نگاه شما آقاى نيكفر نگاهى بالا به پائين است. شما معتقديد حاكمانى بودند و هستند كه دين فروشى كردند، ارزش هاى اخلاقى را رعايت نكردند، دورويى را ترويج كردند و غيره. آيا نمى توان جامعه اى را متصور بود كه حاكمان در آن اخلاق گرا نيستند و اخلاق گرا نباشند اما جامعه رفتارى اخلاقى پيشه كند. اخلاق جامعه تا چه حد مى تواند تابعى از رفتار حاكمان يا حكومت مستقر در آن جامعه باشد؟

به طور كلى به طور تاريخى مى توانيم بگوييم از ماست كه بر ماست. مردم حكومتى را بر فراز سر خود مى نشاند كه در خور آن است. اين يك حكمت تاريخى تكان دهنده است. اين رژيم و اين حكام از دل كوير در نيامده اند. از آسمان نيامده اند، از دل همين مردم در آمده اند. اينكه توانستند اين مدت ادامه بدهند بدون همدستى ميسر نمى شد. يعنى ملت بايد بپرسد كه من كجا همدستى كردم با اين حكام كه وضع اين گونه شد؟ كجا از خودم ضعف نشان دادم؟ چرا و چگونه حاضر به ايفاى نقش شدم كه اينها توانستند اين تئاتر را ادامه دهند؟ آنها كارگردانى كردند و ما هم بازى كرديم. اين ورش را هم فراموش نكنيم. يعنى وقتى كه من اينجا در صحبت پيشين انتقاد را متوجه حكام كردم، به هيچ وجه اين نيست كه جامعه را مصون نگاه دارم از انتقاد. اين يك نكته. نكته ديگر اينكه آيا مى تواند جامعه اخلاقى باشد و حكام غير اخلاقى؟ در مقاطعى مى تواند.

بعضى وقتها يك جنبش، يك حركت، يك اعتراض مردم را پيراسته مى كند. آنها را به لحاظ اخلاقى پاكتر مى كند. فراموش نكنيم سال ۵۶ و ۵۷ را. مردم در اوج آن مبارزه عليه شاه، بسيار مهربان تر شده بودند. بسيار متين تر شده بودند. ترافيك تهران قابل تحمل شده بود. مردم در اولين روزهاى بعد از انقلاب به همديگر در خيابان تعارف مى كردند و حق تقدم را همواره به ديگرى مى دادند. ولى اين يك دوره كوتاهى بود. بعد مردم اين پاكيزگى اخلاقى را كه انقلاب ايجاد كرده بود، و اميدهايشان ايجاد كرده بود، از دست دادند. و روايت فراوان است، خاطره فراوان است، شاهدان عينى بسيار گفته اند كه در روزهاى اعتراض در تهران در سال ۱۳۸۸ يعنى با برآمدن اين جنبش اعتراضى مردم بسيار مهربان تر شده بودند. بسيار باصفا تر شده بودند. يك نزاكت بيشترى پيدا كرده بودند.

پس مردم مى توانند يك باره با شور و اميد از اين روزمرگى آلوده در بيايند، افق هاى بهترى در برابر خود بگذارند، جهان را بازتر ببينند و اميدوار تر نگاه كنند و از اين حلقه دعواها و فسادهاى روزمره كه خارج شوند، طبعاً اخلاقى تر مى شوند. من اميدوارم كه چنين شود و جامعه بتواند با شور و اميد لايروبى كند اين خاك را و اين فساد را بتواند بزدايد.

اما آقاى نيكفر، چرا اين اتفاق نمى افتد؟ شما معتقديد كه دوست و دشمن به وجود بحران اخلاقى در جامعه اذعان دارند. مى گوييد كه جامعه مى فهمد و مى داند كه بحران دارد. البته مردم هم مدام و روزمره از ضعيف شدن اخلاقيات و سقوط ارزش هاى اخلاقى در جامعه گلايه مى كنند. شما البته از اميدوارى هايتان هم براى روزگارى بهتر در آينده صحبت مى كنيد. چرا جامعه حركتش را اصلاح نمى كند؟

بالاخره بر مى گردد. يا يك جامعه زوال پيدا مى كند و به فسادى دچار مى شود كه آن ورش ناپيدا باشد و وجود داشته اند اين جوامع كه به اين فساد درغلتيده اند، و آخرش هم از دلشان جنگ داخلى در آمده و انواع فتنه هاى ديگر.

ولى من هنوز در اين جامعه آن پتانسيل فرهنگى را مى بينم كه تكان بخورد و در بيايد و همين مردم در دوره هاى مختلفى اين كار را داشته اند. كى در مى آيد؟ وقتى كه يك مردمى به تجربه روزمره بفهمد كه ديگر نمى تواند زندگى اش را نجات بدهد، نمى تواند پيش ببرد، و هرچقدر هم نقش بازى كند، رياكارى كند، خودش را نمى تواند روى آب نگاه دارد. يك جايى هست كه تحمل ها تمام مى شود و آنجا مى فهمند كه از دل اين روزمرگى دربيايند.

الان مشهور است كه درون خانواده هاى ايرانى اختلاف زياد هست. الان دادگسترى پر از پرونده است برادر عليه برادر، خواهر عليه برادر حتى فرزند عليه پدر و برعكس. چنين چيزى در جامعه ايران بى سابقه بود. هركس كوشش مى كند چيزى شود از طريق درگيرى شدن با اين محيط تنگ اطرافش. يك جا هست ممكن است روزنه اى گشاده شود و بفهمد هر انسانى كه راه نجاتش در اين است كه اين سيستم عوض شود. برادرش، خواهرش، رئيس اش، همكارش مقصر نيست. بلكه كل سيستم عوض شود.

سال گذشته مردم لحظات درخشانى به سمت اين حركت كردند و هنوز هم اين تجربه و فكر را دارند با خودشان تكرار مى كنند، به بحث مى گذارند و اميدوارم كه اين چراغ روشن بماند و بتوانند از اين روزمرگى در بيايند و افق را روشن ببينند. آن موقع، وقتى چنين شد، دست به شجاعت بيشترى از خودشان خواهند زد، فداكارى هاى بيشترى خواهند كرد.