Posts Tagged ‘عبدالکریم سروش’

تفاوت ایمان و اسلام در سخنرانی دکتر سروش در واشنگتن

2011/09/04

عبدالکریم سروش نو اندیش دینی درنشستی که در شب های پایان ماه رمضان در ایالت مریلند آمریکا برگزار شد گفت هنوز در ایران روحانیونی هستند که مدافع برده داری اند چنان که محمد تقی مصباح یزدی عضو مجلس خبرگان رهبری می گوید، اگر قدرت به دست ما بیفتد، دوران برده داری را برپا می کنیم.

وی در این نشست که به همت جمعی از فعالان نو اندیش مذهبی در شمال شرق آمریکا برگزار شد، افزود: به اعتقاد این روحانی، اگر در جنگ مشروع مسلمان‌ها بر كفار مسلط بشوند و آنها را اسير بگيرند، حكم برده را دارد و احكام بردگي بر او ثابت است.ما این بندگان را تربيت می کنیم و به صورت انسان شايسته‌اي درمی آوریم.

وی گفت: با این تفاسیر مشخص است که انقلابی که این آقایان می خواهند چه نظامی دارد، آنها از مردم اطاعت می خواهند و ولایت و ظلمی که آنها در جامعه روا می کنند سر چشمه ای از همین مباحث است.

این نظریه پرداز ایرانی که در این جلسه جایگاه و چگونگی عبادت در اسلام را بررسی می کرد ادامه داد: ما امروز از اسلامی تغذیه می کنیم که در آن رابطه خداوند با انسان رابطه دو رفیق و معشوق است، از عبودیت و فرهنگ برده ای فاصله گرفته ایم و این به برکت آموزش عارفان است.

وی ادامه داد: زمانی که از بندگی و عبد در متون قرآنی سخن می رود، رابطه آدم در مقابل آدم مبنا نیست و این تعریف بر رابطه خداوند و آدم بنا شده است.

سروش با تاکید بر این که بندگی کمترین نسبت انسان با خداوند است گفت: البته این نسبت قابل ارتقا است و انسان می تواند با ایمان از سوی عبد به سمت مومن حرکت کند و با احسان به محبت و دوستی به خدا برسد.

وی افزود: اسلام برای عبد است، برای کسانی که تسلیم هستند ولی ایمان مرتبه ای بالا تر از اسلام است یعنی قبول تابعیت و این است که انسان را ارتقاء می دهد.

این نو اندیش دینی گفت: همواره به اعراب می گویند، شما ایمان نیاورده اید، اسلام آورده اید، یعنی تسلیم هستید این قدم اول است، ایمان قدمی فراتر است که به ما اجازه می دهد خود باشیم.

این رهبر شناخته شده جریان روشنفکری دینی در توصیف عبادت با تاکید بر این که خداوند ناز است و ما نیاز و معشوق است و ما عاشق ادامه داد: چنین خدایی را باید پرستش و نیایش کرد و در مقابل او کنش داشت.

وی در بخش دیگری از سخنانش احکام دینی را به دو دسته تقسیم کرد و افزود: یکی شرایط و قوانین اجتماعی هستندکه اجتهاد پذیر و تغییر پذیرند و به دلیل مقاصدی که در آن برقرار بوده است قابلیت عوض شدن دارند.

سروش ادامه داد: دیگر احکامی هستند که در عبادت وجود دارد همچون در نماز و حج و روزه و مجال تغییر در آنها وجود ندارد، چرا که راه ها و روش هایی هستند که پیامبر آن را دریافت کرده و برای نتیجه بهتر در اختیار پیروان قرار داده است.

وی با اشاره به مراتب عبادت گفت: در سخن گفتن با خداوند نیایش، ستایش و شکر می کنیم اما گله کردن نیز بخشی از عبادت است.

سروش با طرح این سوال که، آیا گلایه هم جزو عبادت محسوب می شود یا نه ادامه داد: شکایت به این دلیل در هیچ عبادت رسمی نیامده است چرا که پیامبران در مسیر عبادت تنگنا داشته اند.

این فیلسوف افزود: شکایت کردن می تواند کار عابدان باشد و عبادت می تواند عاشقانه و شاکرانه و حتی شاکیانه و معترضانه باشد.

وی با بیان این که عبادت انواع شب و روز، فردی و اجتماعی دارد گفت: حتی عبادات فردی نیز دارای زوایای عقلی، قلبی و جسمی است.

سروش در بخش دیگری از سخنانش گفت: شاخ گستاخی آدمی در دو جا می شکن د، یکی در مقابل خداوند و دیگری در برابر مرگ، این دو نیرو بر آدمی غلبه و انسان را خرد می کند، انسان به این خرد شدن نیاز دارد تا بشکند، پس بهتر است در مقابل کسی که ارزشش را دارد بشکنیم و او را پرستش و کنش کنیم.

وی با اشاره به نقش فوق العاده دعا افزود: در عبادت نه تنها خداوند را نیایش می کنیم بلکه او را مورد ستایش و تحسین قرار می دهیم. دعا بستر ارتباط بین انسان و خداوند و زمینه بیان ستایش را فراهم می کند.

این نو اندیش دینی همچنین توبه را بعدی از عبادت خواند و گفت: ما بندگان خطا کار هستیم و خداوند می داند که چه بندگان خطا کاری آفریده است.زمانی که پدر ما گناه کار بوده است ما نیز جایز الخطا هستیم.

این نو اندیش دینی گفت: آدمی به این دلیل خطا می کند که می داند آفریدگاری آمرزیدگار دارد و در مقابل خطاهایی که دارد کسی جز خدا نمی تواند انسان را ببخشد.

وی با تاکید بر نقش توبه در دعا ها ادامه داد: ما در مقابل کسی که خضوع می کنیم از او درخواست بخشش داریم.

این جلسه دومین نشست از جلساتی بود که گروهی از نو اندیشان دینی مقیم پایتخت آمریکا بر پا کردند. سخنرانان این نشست ها عبدالکریم سروش، عبدالعلی بازرگان و محسن کدیور بودند که سخنرانی محسن کدیور به دلیل طوفان آیرین در آمریکا انجام نشد.

در غم ما روز ها بیگاه شد – عبدالکریم سروش

2011/06/11
یکی را دست اجل و دومی را دست ستم از ما گرفت. چه می شد اگر دست اجل گلوی ستم را می فشرد و میر اجلّ را با خود می برد؟

به نام خدا

عزیزی به خواب رفت، هاله ای در سحاب رفت وسایه ای با آفتاب رفت.
«گر سنگ ازین حدیث بنالد عجب مدار» ، «کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران».
یکی را دست اجل و دومی را دست ستم از ما گرفت . چه می شد اگر دست اجل گلوی ستم را می فشرد و میر اجلّ را با خود می برد؟
شربت مرگ مر آن پاکیزه جانان را گوارا باد که پا ک وچالاک رفتند واکنون در اقلیم هشتم ، در ارض ملکوت و در سایه رحمت حقّ، آرمیده اند و به ما محبوسان سجن طبیعت و مجروحان جورولایت ندا میدهند که «یا لیت قومی یعلمون بما غفرلی ربّی وجعلنی من المکرمین».
هرگاه یکی از این مجاهدان عاشق و پارسا در می گذرد حس می کنم بارما سنگین تر و کار ما سهمگین تر می شود. با خود زمزمه می کنم » که خود آسان بشد وکار مرا مشکل کرد». در این دوران پر تلاطم که » ز منجنیق فلک سنگ فتنه می بارد » ، آنان که باید نگاهبان روح و معنا و آموزگار زهد و تقوا باشند، خود چنان جسمانی و دنیوی شده اند، و چنان گلوی نجابت را به تیغ شرارت بریده اند، و جهل را بجای علم، وجن را بجای انس نشانده اند و ریا را حلال و نظر را حرام کرده اند ، و چنان چاه های نفت راتهی و چاه جمکران را پر کرده اند، و چشم ها را به نم و دل ها را به غم نشانده اند،وقرآن را دام تزویر وشریعت را دکان معیشت کرده اند، وخاک دنائت درچشم مروّت زده اند و آب دهان بر روی بصیرت افکنده اند، وچنان جان را ارزان ونان را گران کرده اند، و حرمت قضا و انتخاب و قانون را برده اند ، و جاهلان را تکریم و عاقلان را تحقیر کرده اند ،و بر دهان آزادی پوزه بند زده اند و کام عدالت را تلخ کرده اند، و قتل و تجاوز وجعل وتقلب راسکه رایج و روان کرده اند، و… که دست ودهان دردمندان و درمانگران رااز شرم بسته اند وجان وروانشان را خسته اند.
این نیکخواهان ودرد مندان که عمری دل در گرو مذهب وملیت داشته اند ،وهردو را باهم می‌خواسته اند ،از یکسو راهی به آسمان جسته اند و در سایه نگاه نوازشگر خداوند ، معنا و باطنی برای حیات خاکی طلب کرده اند، و به اقتفاء رسول مکرم ، به تتمیم مکارم اخلاقی کوشیده اند، واز سوی دیگر آسایش دوگیتی را در مروّت با دوستان و مدارابا دشمنان دیده اند و به حکومت فرا دینی فتوا داده و فرا خوانده اند، و بر قراءت رسمی از دین خط بطلان و پایان نهاده اند،وپنجه در پنجه استبداد واستعمار افکنده اند وبر استقلال وطن وآزادی هموطنان پا فشرده اند و درین راه جفا و جور جماعت جاهلان را به جان خریده اند و در نبرد با ناراستی ها سپر نینداخته اند ، و عزّت فقر وقناعت را به خواری حرام خواری از خورجین ژنده ولایت نیا لوده اند، و بر در ارباب بی مروت دنیا به دریوزه نرفته اند، وخلوت دل را از صحبت اغیار پیراسته اند، و در انتظار ظفر، صبورانه خطر کرده اند ، و خسته ازخنجر خزان ،خنده خرّم بهار را نویَد داده اند،اینک اینان بکدام دلیری از معشوق زیبا روی خود سخن بگویند ، که می بینند مشتی سفله و سفیه ، دیوی را به سودای زر و به سرخاب تزویر بزک کرده اند و حلّه حورو پری پوشانده اند، و بنام ملیت و مسلمانی می فروشند
پری نهفته رخ و دیو در کرشمه حسن بسوخت دیده ز حیرت که این چه بوالعجبی ست
ایرانیان وپارسیان بسی بختیار بودند که آفتاب عنایت خداوندی و سحاب رحمت مصطفوی بر آنان سایۀ عزت افکند تا به شرف اسلام مشرّف شدند وردای ایمان بر تن کردند و جرعۀ معرفت از جام رسالت محمّد نوشیدند و کتاب و حکمت او را عزیز داشتند و در فهم و تفسیر آن به جان کوشیدندواسلام را ایرانی وایران را اسلامی کردند و چراغ فرهنگ فروخفتۀ خود را به مدد آن فروغی نو بخشیدند و با شکفتنی شگفت، هویتی و حقیقتی و جانی و جانانی تازه یافتند.
حاملان و خادمان و بانیان این فرهنگ پر فروغ نو آئین ، نه چندان اند که نامشان به حصر و احصا در آید وآسمان علم و ادب ایران از فقیهان وشاعران و عالمان و عارفان و فیلسوفان و متکلّمان ومتفکّران و هنرمندان مسلمان ، چنان پر ستاره است ، که با خورشید روشن پهلو می زند.
دریغا ودردا که والیان جائر جمهوری اسلامی ، امانت داران و وارثان لایقی برای این میراث مفخّم نبودند. حریصانه و گدا طبعانه ، براین خوان یغما نشستند وسفیهانه مستی کردند وخم شکستند. هر چه در خزانۀ اسلام وایران ، به هزاره یی جمع آمده بود به دهه یی مصرف ومستهلک کردند. دست تطاول در مقدّسات گشودند و چوب چپاول بر افتخارات زدند.
نه فقط علی ومحمّد وحسین و زینب را خرج هوس های حقیر و افکار فقیر خود کردند ، که فردوسی و طبری و فارابی و بوعلی و سهروردی ومولوی وحافظ وصدرالدین شیرازی را نیز در مسلخ منافع خود سر بریدند. و از فرهنگی فربه و فاخر ، جثه ای علیل و عاجز بر جای نهادند که نه بازوی رنجورش دست کسی را تواند گرفت نه رخسار کریهش دل کسی را تواند برد. و آنگاه از جوانان حقیقت جو و جسارت خو ، گله سر دادند که چرا از جور ولایت و ولایت جور می گریزند، وچرا کرامت تراشی ها و خارق عادت بافی ها وگندم نمایی وجو فروشی هایشان را به جوی بر نمی گیرند، و متاع بی مشتری شان را به پشیزی نمی خرند.
امروز قم مرکز رسمی خرافه پروری و سفاهت گستری حکومت شده است. یاوه یی نیست که بر منبر ها گفته نشود و خرافه یی نیست که در قم ساخته و صادر نگردد. و قساوت وشرارتی نیست که در آنجا توجیه وتجویز نیابد. ولیّ جائر جمهوری ( که بی گمان نا مش در زمره جباران بی رحم تاریخ رقم خواهد خورد ) می پندارد که با جمعی شاعر کم شعور ومداح منقبت خوان مجیز گو و مشتی واعظ مدعی و متوهّم ، می تواند کرسی نظریه پردازی و فرهنگ سازی دایر کند و به جنگ با » تهاجم فرهنگی » برود!
امروز ابلیس هم از آنچه پلیس در ایران میکند بیزارست وظلم هم از آنچه در محکمه ها و محبس های جمهوری اسلامی می گذرد شرمگین است. مظلومان آینده تاریخ بر روحانیان خفته امروز نخواهند بخشید که به استبداد دینی خوش آمد گفتند ومنافع خودرا بر مصالح خلق مقدم داشتند وبانگی به اعتراض و انکار بر نیاوردند.
——————————————————————————————
بار خدایااز روزی که آستان ولایت تو را بوسیدیم و با ر سنگین امانت تو را بر دوش گرفتیم ، و» ازهمه باز آمدیم و با تو نشستیم » ،غمخوار ایمان و حریت شدیم وانسان راکه برصورت خویش آفریده یی سزاوار حرمت وکرامت بیکران یافتیم.
می بینیم که رهزنان در کمین نشسته اند و بنام تو راه سعادت و راحت خلقان را بسته اند. نیکان را یا به گورستان فرستاده اند یا بزندان. و مملکت را یا به جنّیان سپرده اند یا به جادوگران. افول اختر مروّت و غروب خورشید عدالت را می نگریم و آئین نازنینت را می بینیم که پیام آور خشم وخشونت و جنگ و نفرت شده است.
معاویه ها را می بینیم که چنگ و دندان در خون یکدیگر فرو برده اند و بر سر طعمه ریاست ، تهیگاه خود را می درند. کشور ایران را می نگریم که چون کشتی بی لنگر کژ مژ می شود ونا خدایش گویی خدا را از یاد برده است. با اینهمه،نومیدی را گردن زده ایم که :از ازل تا به ابد فرصت درویشان است.
بار خدایا ، صالحان و آزادیخواهان را چندان فرصت وکامیابی ده تا دست به کاری زنند که غصّه سرآید و دیو بیرون رود و فرشته درآید. توفانهای تند توحش، چراغهای کوچک مقاومت را کشته و شکسته اند. مگذار مشعل های بزرگ بمیرند ، مبادا ظلمت استبداد جاودانه شود.اینک که برق غیرت درخشیده و سحاب عزّت را سوخته، ابری و بارانی دیگر بفرست تا پلیدی وشومی جهل وفقرو ا ستبداد را بشویدوگلزارآزادی واگاهی را آبیاری کند.
ای فروزندۀ ماه و مهر، شب تیرۀ ستم کشان را سحر کن، وخواب شب پرستان راجاودانه گردان
آنکه خوابش بهتر از بیداری است                         آنچنان بد زندگانی، مرده به

.
نسیم جان بخش رحمت تو سرمایۀ سعادت ماست.

 

بار خدایا عزت الله سحابی وهاله سحابی را به گلزار رضوان راه ده وآنان را در زمره صدیقان و قدیسان بنشان،وبر افتادن بیخ استبداد را که آرزوی همه عمرشان بود تحقق بخش،وایرانیان را از چنگ سفیهان وسفلگان برهان واز دروغ وخشکسالی ودشمن مصون دار ورحمت ومحبت عام خودرا بر همگان بگستر.
چراغ صاعقۀ آن سحاب روشن باد                          که زد به خرمن ما آتش محبّت او
بیا که دوش به مستی سروش عالم غیب                     نوید داد که عام است فیض رحمت او

 

عبدالکریم سروش
خردادماه 1390

سال ۱۳۸۹ و نامه‌هایی خطاب به رهبر ایران

2011/03/20

بهاره دهقان

روزنامه‌نگار

در سالی که گذشت، انبوهی از نامه های سرگشاده در مورد تحولات سیاسی و اجتماعی ایران خطاب به مسئولان سیاسی و مراجع مذهبی و بین المللی، منتشر شد که بیشتر آنها تا پایان سال همچنان بی پاسخ ماند.

از میان این نامه ها، آنچه که خطاب به آیت الله علی خامنه ای، رهبر ایران منتشر شده به ویژه از اهمیت بیشتری برخوردار است؛ چون در آنها به برخی از مهمترین رخدادها و مهمترین پرونده های قضایی و روند تحولات سیاسی و اجتماعی کشور اشاره شده است.

نامه‌های بهاری

بهار سال ۱۳۸۹ در حالی آغاز شد که بسیاری از بازداشت شدگان حوادث پس از انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری و برخی از چهره های سیاسی منتقد و مخالف دولت ایران همچنان در حبس بودند. در روزهای آغاز فروردین، گروهی از کسانی که در تجمع های اعتراضی بازداشت شده بودند، با انتشار نامه ای سرگشاده از داخل زندان، خود را «قربانیان بی نام و نشان» اعتراضات انتخاباتی خواندند و نوشتند که برخی از آنان به دلیل «تماشای تجمع های اعتراضی و همراهی با سکوت معترضان» به اتهاماتی چون «محاربه، توهین به مقامات و تبلیغ علیه نظام اسلامی» متهم شده اند.

همزمان نامه سرگشاده بیش از چهل سینماگر و نویسنده ایرانی منتشر شد که در آن بر «حقِ آزادیِ بیان و حق اعتراض به نقض حقوق اجتماعی، صنفی و شهروندی در حال و آینده» تأکید شده بود.

در این نامه از جمله آزادی بی قید و شرط محمد نوری زاد، نویسنده و فیلمساز ایرانی درخواست شده بود، اما محمد نوری زاد که از سه ماه پیشتر و در پی نگارش نامه های انتقاد آمیزش خطاب به رهبر ایران، به اتهام توهین به مسئولین و تبلیغ علیه نظام بازداشت شده بود، حتی از مرخصی نوروزی هم محروم ماند.

او که در دادگاه بدوی به سه سال و نیم حبس تعزیری و ۵۰ ضربه شلاق محکوم شده بود، بار دیگر در نخستین روز اردیبهشت ماه، در چهارمین نامه سرگشاده اش خطاب به آیت الله علی خامنه ای، رهبر ایران، نوشت: «شما، امروز رهبر کدام مردمید؟ من مردم فراوانی برای شما نمی‌بینم. رهبری، آن هم بر حداقل مردم، که غرورآفرین نیست.»

آقای نوری زاد همچنین، در نهم خرداد ماه در پنجمین نامه اش خطاب به رهبر ایران، به وجود قدرتی در سایه اشاره کرد که مطیع رهبر نیست؛ » قدرتی که یک‌جا از حنجره رییس‌جمهور نامتعادل بیرون می‌خزد، و در جای دیگر از امضای نمایندگان مجلس جاری می‌شود، و برای گشودن موانع پیش رو، به قاضیان مرعوب دستگاه قضا تحکم می‌کند.»

او در این نامه حامیان دولت را «بانیان اصلی فتنه» خواند و آنان را به برنامه ریزی برای خلق حادثه و ایجاد بحران در نیمه دوم خرداد متهم کرد.

ماجرای ۱۴ خرداد

روز ۱۴ خرداد، در مراسم سالگرد درگذشت آیت الله روح الله خمینی، بنیانگذار جمهوری اسلامی، در محل آرامگاه او، عده ای از حاضران با بر هم زدن آرامش، از ادامه سخنرانی حسن خمینی، نوه بنیانگذار جمهوری اسلامی جلوگیری کردند.

اما رهبر ایران در این مراسم با اشاره به شمشیر کشیدن برخی از یاران پیامبر اسلام در مقابل حضرت علی، امام اول شیعیان، مخالفان حکومت ایران را مورد نکوهش قرار داد.
این بار، محمد نوری زاد از داخل زندان، در نامه ای خطاب به حسن خمینی، از برخورد صورت گرفته با او انتقاد و رهبر ایران را به شعله ورتر کردن آتش فتنه متهم کرد.

عبدالکریم سروش، متفکر دینی و از منتقدان حکومت ایران هم در نامه سرگشاده ای خطاب به آیت الله علی خامنه ای، از او خواست «ردای نا باندام ریاست را از تن بیرون کند.»

عبدالکریم سروش، در نامه اش رهبر ایران را به «آدم» تشبیه کرد که «از میوه ممنوعه ولایت خورده و برهنه و بی‌پناه در بهشت ایستاده،» و فرمان هبوط او برای فرو افتادن از بهشت جاودان به زمین خاکی صادر شده است.

در این نامه، رهبری حکومت ایران به بیماری تشبیه شده بود که «مالیخولیای دشمن ستیزی در او قوت گرفته، برای ناقدان، جرم‌های جاسوسی و ناموسی می تراشد و آنان را به زجر و زنجیر می کشد، مداحان را می‌خرد، نقادان را می‌درد و رقیبان را سر می‌برد؛ جامه ریاست و ولایت را بر اندام او نیک نبریده اند و روح خسته و خواب آلوده تاریخ در نیمه شبی ‌تاریک، کلید این ملک را ناسنجیده به دست او داده است؛ ولایت معنوی که از ابتدا نداشته، ولایت سیاسی را هم در انتها درباخته است.»

در اواخر مرداد ماه، متن ششمین نامه محمد نوری زاد خطاب به رهبر ایران، هم منتشر شد که در آن آیت الله خامنه ای به خودی و غیرخودی کردن مردم، خوار و خفیف کردن قانون، رواج اعتیاد و بیکاری و مصرف گرایی، رواج ریا و دروغ و چاپلوسی و مسئولیت ناپذیری، مهاجرت نخبگان به خارج از کشور به دلیل بر سر کار بودن نالایقان و ناشایستگان، محکومیت معترضان و منتقدان به شکنجه و زندان و انفرادی، برقرار کردن نظارت استصوابی و کشیدن هاله ای از تقدس به دور رهبری متهم شده بود.

نامه درویشان

در میانه تابستان، پایگاه خبری مجذوبان نور، سایت رسمی دراویش سلسله نعمت اللهی گنابادی، در نامه ای سرگشاده خطاب به رهبر ایران از برخوردهایی که با پیروان این سلسله می شود انتقاد کرد و بی خبری رهبران حکومت از آن را غیر قابل قبول دانست.

در این نامه به اقدامات «سازماندهی شده» عاملان حکومت علیه دراویش، از جمله تخریب حسینیه های آنان، ممانعت از برگزاری مراسم آنها، اخراج دراویش از ادارات و مراکز فرهنگی، ضرب و شتم، بازداشت و محکومیت دراویش به تحمل حبس، شلاق و تبعید اشاره شده بود.

نامه سرگشاده درویشان نعمت اللهی گنابادی، برخورد نهادهای دولتی با آنان را متوقف نکرد؛ زیرا به دنبال آن گزارش های دیگری از احضار، بازداشت، ارعاب و تهدید دراویش این سلسله منتشر شد.

نامه‌های رمضان

در هفته اول شهریور ماه، همزمان با شب های قدر، از «محاصره» منزل مهدی کروبی، از رهبران مخالفان دولت، توسط نیروهای بسیج و «لباس شخصی» گزارش هایی منتشر شد.

فاطمه کروبی، همسر مهدی کروبی در نامه سرگشاده ای خطاب به رهبر ایران ضمن اعتراض به این مزاحمت ها، محاصره کنندگان را گروهی سازماندهی شده خواند که خود را سرباز ولایت می نامند.

یک هفته بعد، متن نامه سرگشاده مهدی کروبی خطاب به مردم ایران منتشر شد که در آن با اشاره به حمله کنندگان به منزلش آمده بود: «الحق که این عده قلیل روی شعبان بی مخ ها و اوباش درباری را سفید کردند.»

او در این نامه سرگشاده، جناح حاکم را به «خوردن رای مردم و به گلوله بستن پرسش کنندگان و به زندان انداختن منتقدان و دوختن دهان مطبوعات» متهم کرده بود.

از سوی دیگر، عبدالله مومنی، مسئول ستاد انتخاباتی مهدی کروبی در انتخابات خرداد ۱۳۸۸، از داخل زندان اوین در نامه ای خطاب به آیت الله خامنه ای، رهبر ایران، بازجویان خود را به شکنجه شدید و گرفتن اعتراف اجباری متهم کرد و محاکمه اش را نمایشی خواند.

عبدالله مومنی، چند روز پس از انتخابات به اتهام تبانی با هدف اقدام علیه امنیت کشور و فعالیت تبلیغی علیه نظام دستگیر شد و سپس حکم نهایی ۴ سال و ۱۱ ماه حبس دریافت کرد.

نامه‌هایی در مورد زندانیان سیاسی

روز شنبه ۲۰ شهریور، متن نامه پروفسور آنتونی فورستر، یکی از مقامات ارشد آموزشی دانشگاه دورهام بریتانیا خطاب به آیت‌الله خامنه‌ای منتشر شد که در آن از رهبر ایران خواسته بود»به خاطر عدالت» از قدرتش برای تضمین رسیدگی سریع تر و عادلانه تر به اتهامات وارد شده به احسان عبده تبریزی استفاده کند.

احسان عبده تبریزی، دانشجوی دوره دکترا در موسسه مطالعات اسلامی و خاورمیانه دانشگاه دورهام، در ارتباط با اعتراضات به نتیجه انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری به هفت سال حبس تعزیری محکوم شده است.

همچنین، در آغازین روزهای بهمن ماه، بیش از صد و سی روشنفکر، نویسنده و استاد دانشگاه جهان با ارسال نامه ای به آیت الله علی خامنه ای، آزادی همه زندانیان سیاسی و عقیدتی از جمله ابراهیم یزدی را درخواست کردند.

ابراهیم یزدی که در این نامه «سالمندترین زندانی سیاسی ایران و جهان» خوانده شده بود، دبیرکل نهضت آزادی ایران است. او که وضع جسمی مساعدی ندارد، آخرین بار در مهرماه ۱۳۸۹ در اصفهان بازداشت شده است.

نامه های پایان سال و تصمیم خبرگان

در آغازین روزهای زمستان، متن نامه سرگشاده فرخ نگهدار، از فعالان سیاسی در خارج از کشور، خطاب به آیت الله خامنه ای منتشر شد که در آن تظاهرات طرفداران حکومت ایران و حمل هزاران تصویر رهبر ایران، «خامنه ای ستایی»، «یک فاجعه» و «تکرار به عرش اعلا بردن محمد رضا پهلوی و برخی دیگر از رهبران سیاسی اقتدارگرا»، توصیف شده بود.

فرخ نگهدار، در نامه اش، اطرافیان رهبر ایران را «فردوست صفتانی» خواند که ریشه اجتماعی ندارند و قدرت آنان بیشتر ناشی از تسلط بر دستگاه های امنیتی – نظامی و دسترسی به منابع مالی دولتی است و «به وضوح دارند از رهبر ایران یک آریامهر می سازند.»

در این نامه آمده بود: «وجدان جامعه ما امروز قانع است که همه قانون شکنی ها و بار مسئولیت فجایع کهریزک، کشتار مظلومان و اسارت بی گناهان تماما بر عهده حاکمیت است.»

روز دوشنبه ۱۱ بهمن، وب سایت اکبر هاشمی رفسنجانی، رئیس مجمع تشخیص مصلحت، در راستای انتقاد از اقدامات محمود احمدی نژاد، رئیس جمهوری، بار دیگر به نامه گلایه آمیز آقای هاشمی رفسنجانی خطاب به رهبر ایران اشاره کرد.

آقای هاشمی رفسنجانی، در خردادماه ۱۳۸۸ ، در نامه اش خطاب به آیت الله خامنه ای اظهارات محمود احمدی نژاد در جریان مناظره تلویزیونی با میرحسین موسوی را «عاری از حقیقت و غیرمسئولانه» خوانده و دولت را به «ارتکاب چند هزار تخلف در اجرای بودجه ها» متهم کرده بود.

در اولین هفته اسفند، متن نامه احمد منتظری، فرزند آیت الله حسینعلی منتظری، خطاب به آیت الله علی خامنه ای منتشر شد که در آن تشکیل یک جلسه پنج نفره و گفتگوی مستقیم و دوستانه بین رهبر جمهوری اسلامی و آقایان موسوی، کروبی، خاتمی و اکبر هاشمی رفسنجانی، برای حل مشکلات سیاسی کشور پیشنهاد شده بود.

اما از تشکیل چنین جلسه ای گزارشی منتشر نشد؛ میرحسین موسوی و مهدی کروبی، رهبران مخالف دولت، همچنان در حبس خانگی ماندند و اکبر هاشمی رفسنجانی از ریاست مجلس خبرگان کنار گذاشته شد.

به دنبال آن، گروهی از دانشجویان ایرانی مقیم خارج از کشور در نامه ای سرگشاده خطاب به آیت الله خامنه ای، او را به تأسیس «صنعت مداحی و چاپلوس پروری»، میدان دادن به متملقان و خاموش کردن انتقادها متهم و آزادی فوری رهبران مخالفان را درخواست کردند.

علیرغم همه انتقاد های مندرج در نامه های سرگشاده منتشر شده در طول سال ۱۳۸۹، سرانجام در روزهای پایانی اسفند ماه، نمایندگان حاضر در نهمین اجلاس دوره چهارم مجلس خبرگان رهبری، در بیانیه پایانی این نشست بر «صلاحیت و شایستگی رهبری در مدیریت جامعه اسلامی و به ویژه در خنثی سازی توطئه‌های دشمنان خارجی و عوامل داخلی آنان» تأکید و ایجاد هرگونه اغتشاش، بی‌نظمی و حرمت‌شکنی را همنوایی با دشمنان قسم خورده ملت ایران توصیف کردند.

متن کامل نامه عبدالکریم سروش: لعنت و نفرین بر جمهوری کافرپرور اسلامی

2011/02/22

عبدالکریم سروش، متفکر دینی و از منقدان حکومت ایران، در نامه ای سرگشاده با شرح بازداشت داماد خود (حامد) و فشارهایی که در مدت بازداشت بر او وارد شده، رهبر جمهوری اسلامی و نیروهای طرفدار او در ایران را به تندی مورد انتقاد قرار داده و نوشته است که آنان «قتل و غصب و تجاوز را تکلیف خود می دانند و برای آن حجت شرعی دارند و همین آنان را خطرناک تر می کند.»

آقای سروش در نامه خود که آن را برای انتشار در اختیار بی بی سی فارسی قرار داده، نوشته است که دستگاه امنیتی جمهوری اسلامی، با بازداشت حامد از وی خواست تا در یک برنامه تلویزیونی علیه عبدالکریم سروش اعتراف کند.

عبدالکریم سروش در نامه خود، فاش می کند که دامادش اکنون از ایران خارج شده است، اما همچنان از آنچه بر او در دوران بازداشتش رفته، «کابوس داغ و درفش» می بیند.

به نوشته آقای سروش، بازداشت کنندگان حامد، «با داغ و درفش به سراغش آمدند و وحشت‌ها به جانش افکندند و دست آخر دو راهه ای پیش پای او نهادند که: یا دست از جان بشوی و یا به صدا و سیما بیا و هر چه ما می‌خواهیم بگوی. از او دو چیز ناقابل (!) می‌خواستند: یکی اینکه فاش بگوید همسرش هرزه و هرجایی است و لذا شایسته طلاق. دیگر اینکه پدر همسرش (عبدالکریم سروش) «مردکی» است به اصناف رذایل آراسته و وابستگی‌ها به اجانب دارد و حرام خوار و ناپاک و دشمن شریعت و طریقت و حقیقت است.»

عبدالکریم سروش، سپس به شرح گفت و گوی خود با حامد پس از خروجش از ایران پرداخته و همزمان، رهبر جمهوری اسلامی و مجموعه های زیر نظر او را به تندی مورد انتقاد قرار داده است.

آنچه در پی می آید متن کامل این نامه است:

خدا نیست، به خدا قسم خدا نیست، نیست

اینها کلماتی بود که با صدایی دردآلود از دهان حامد بیرون می‌آمد و آب در چشم من می‌نشاند. با جسمی ویران و روحی پریشان از ایران گریخته و در گوشه ای از دنیا پناهی جسته و اینک در تلفن، خشم و درد خود را پیش من بیرون می‌ریخت.

حامد گناهی نداشت جز اینکه چند سال پیش به خاندان ما پیوسته بود و با دخترم کیمیا پیوند همسری بسته بود. جوانی آرام و سر به راه، قانع و متواضع، اهل سلامت و عافیت که نه سودای سیاست داشت و نه صفرای ریاست. پیاده می‌رفت و زیاده نمی‌خواست و در دریای پرتلاطم زندگی چندان دور از ساحل شنا نمی‌کرد. از پدری و مادری هر دو نیکوکار و آموزگار.

ده ماه پیش بود که توفانی وحشی ناگهان تومار آرامش وی را در هم پیچید. باغ وحش ولایت، طعمه می‌خواست. دیوان با داغ و درفش به سراغش آمدند و وحشت‌ها به جانش افکندند و دست آخر دو راهه ای پیش پای او نهادند که: یا دست از جان بشوی و یا به صدا و سیما بیا و هر چه ما می‌خواهیم بگوی. از او دو چیز ناقابل (!) می‌خواستند: یکی اینکه فاش بگوید همسرش هرزه و هرجایی است و لذا شایسته طلاق. دیگر اینکه پدر همسرش (عبدالکریم سروش) «مردکی» است به اصناف رذایل آراسته و وابستگی‌ها به اجانب دارد و حرام خوار و ناپاک و دشمن شریعت و طریقت و حقیقت است و…

وحوش ولایت گمان می‌بردند که «حلقه ضعیف زنجیر» را یافته‌اند و آن را زود می‌شکنند و به صاحب دیوان گزارش پیروزی نمایان می‌دهند و پاداش فراوان می‌برند، و چون مناعت و مقاومت حامد، پنجه قساوتشان را شکست، برای شکستن کامل او دست به کار شدند، روحش را رنجه و جسمش را شکنجه کردند (کمترینش آنکه یک شب تا صبح، برهنه در سردخانه ای، او را لرزاندند و ترساندند و…)

و عاقبت با حالی نزار و بدنی بیمار او را به خانه فرستادند. در خانه، ‌گاه از قوت رنج و شدت اضطراب چنان بی‌تابانه سر را به دیوار می‌کوفت که نزدیک بود سر و دیوار با هم بشکنند. حالا هم که به گوشه ای در خارج خزیده است، هنوز کابوس داغ و درفش می‌بیند و دیوان درنده را همه جا در تعقیب خود می‌پندارد.

قصه پر غصه خود را که با من گفت از سر شرم و دلداری گفتم:»خدا از آنان نگذرد.» سخنم تمام نشده بود که عقده خشمش شکافت و بر من آشوفت که «آقای دکتر اسم خدا را نبرید، خدا نیست، نیست، نیست… خدا در آن تاریکخانه کجا بود که من بی‌گناه و بی‌پناه زجر می‌بردم و ضجه می‌زدم و از او پناه می‌جستم و آن درندگان بی‌شرم با تمسخرشان مرا بیشتر می‌گزیدند و می‌دریدند؟ خدای واحد قهار چه می‌کرد آن وقت که آن سه دیو تبهکار، به نام خدا، در من افتادند و مرا بی‌جان کردند؟…»

می‌گفت و می‌گریست. حالا دیگر از هیچ کس شکوه نمی‌کرد. از خدا هم شکوه نمی‌کرد، خدایی که عجالتاً خفته یا مرده بود.

گویی مرا به چالش می‌کشید، مرا که عمری الهیات و فلسفه و عرفان تدریس کرده بودم. پیدا بود که نه تنها راحت و سلامتش را ستانده‌اند، وجدان و ایمانش را هم لرزانده‌اند، آشکارا چیزی در او تکان خورده و فروریخته بود. حادثه کوچکی نبود: خدا را جسته بود و نیافته بود! خسوف الوهیت را، مرگ را، بی‌پناهی را، شکنجه را، تزویر دینی را، قساوت بی‌امان را، شر عریان را، سبعیت بی‌مرز انسان را، همه را یک جا چشیده و آزموده بود. حقاً تجربه مهیبی بود.

او به دریا رفت و مرغابی نبود

گشت غرقه، دستگیرش‌ای ودود

من گرچه خود از سبکباران ساحل نبودم، چنین گرداب هائلی را نیازموده بودم. دستم از همه جا کوتاه بود. دیدم کار از تئولوژی نمی‌رود. دلیری و دلداری دادمش که «بسا کسا که به روز تو آرزومند است». خرم باش که از دست ظالمان رهیده ای. «نجوت من القوم الظالمین». از جهنم گذشته به در آی. مگذار تو را شکسته ببینند. برخیز. بلا و شکست را نخواسته بودی، حالا پیروزی و بهبودی را بخواه. الگوی دیگران شو. یوسف وار از چاه گرگان برآی و سلطانی کن. «جهدی کن و سرحلقه رندان جهان باش». از بی‌ادبان ادب بیاموز. سرهنگی کردن با عاجزان را دیدی، خود با عاجزان سرهنگی مکن. به آینده ای بیندیش که در دیار ما هیچ کس خفت و ذلت نبیند، هیچ کس شکنجه نشود، هیچ کس شکنجه گر نشود، هیچ حصار و حریمی به دست متجاوزان نشکند، هیچ کس بی‌پناهی و بی‌خدایی را چنین عریان تجربه نکند، هیچ حیوانی دین دار نشود و سبعیت و حیوانیت را زیور دینی ندهد و در پوستین خلایق نیفتد.

گفتمش دین همچو شراب است. آن چنان را آن چنان‌تر می‌کند. حیوان‌ها را حیوان‌تر و انسان‌ها را انسان‌تر می‌کند. آن حیوانات، آن وحوش ولایت، که با تو در افتادند البته دیندار بودند و منافق نبودند و درست همین دینداری، درندگیشان را افزون‌تر کرده بود. چون به نام خدا می‌دریدند. چون دریدن را نه بازیچه، نه حق بلکه تکلیف خود می‌دانستند. خواجگان مسند ولایت هم چنین‌اند. آنها هم قتل و غصب و تجاوز را تکلیف خود می‌دانند و برای آن «حجت شرعی» دارند و همین آنان را خطرناک‌تر می‌کند.

گفتمش اگر مشفقانه بنگری آن وحوش هم بیمارند، بیماران روانی حقارت دیده و طعم کرامت ناچشیده. آرزو کن که هوای دیار ما دیگر بیمار پرور نباشد، شهید پرور نباشد، نفاق پرور نباشد، ولایت پرور هم نباشد. به جای آن، عاقل پرور و خنده پرور و شفقت پرور باشد. آرزو هم کافی نیست، تکاپو کن.

گفتمش مصییت تو عظیم است. یک از صد را با من گفتی و من هم یک از صد آن بی‌شرمی‌ها را با خلق می‌گویم. بی‌هیچ گناهی خودت را بریان و کیمیایت را گریان کردند، زندگیتان را سوختند، کارتان را گرفتند به مصیبتتان نشاندند. به غربتتان کشاندند و به سوی آینده ای تاریک فرستادند. حالا جامه صبر بپوش که خود کیمیایی دیگر است:

صدهزاران کیمیا حق آفرید

کیمیایی همچو صبر آدم ندید

فراموش مکن که حجم ستم در آن دیار مصیبت دیده چندان عظیم است که قصه تو و حصّه تو «چو خشخاشی بود بر روی دریا»:

سر تا سر دشت خاوران سنگی نیست

کز خون دل و دیده بر او رنگی نیست

چشم نمناک و دل غمناک و جان سوخته خود را در کنار جان آن سوختگان بگذار و یاد آن مجروحان را مرهمی بر جراحات خویش کن. این حاکمان حجاج صفت مگر کم قتل و تجاوز و تطاول و چپاول و غارت و جنایت و مصادره و اعدام و رای دزدی و شهید دزدی و.. کرده‌اند؟

مگر مادران داغدار و پدران سوگوار و فرزندان یتیم و همسران بی‌جفت و زندانیان زخم دیده و خاندان های فروپاشیده کم بوده‌اند؟ به آنان بیندیش وبر آنان رحمت آور. و با رسول علیه السلام بخوان که: خدایا ظالمان را بر ما چیره مکن و چون یونس در شکم نهنگ از حامدان و مسبحّان باش..

از حامد خدا که پرداختم به خدای حامد پرداختم. گفتم:

آسوده خاطرم که تو در خاطر منی

گر تاج می‌فرستی و گر تیغ می‌زنی

از من گمان مبر که بیاید خلاف دوست

ور متفق شوند جهانی به دشمنی

بارخدایا! عاشقان از تو توقعی ندارند. عیسا و حسین و حلاج را در کوره عشق خود بگداز و خون بریز و باک مدار. «منت پذیر غمزه خنجر گذار» تو اند. اما عاقلان چطور؟ با ناخرسندی آنان چه می‌کنی؟ مگر خود به آنان حق احتجاج نداده ای؟ استغنای معشوقانه را برای عاشقان بگذار. عاقلان از تو حکمت و حجت و رحمت ومحبت می‌خواهند. می دانم که بلاها و شکنجه ها، گاه صلابت زا و طهارت آفرین اند «که بلای دوست تطهیر شماست». گاهی حتی عشق پرورند و رندان بلاکش را عاشق تر می کنند، اما خردسوز و ایمان فرسا هم هستند. اگر عاشق را شاکرتر می کنند، عاقل را ستیزنده تر می کنند. می دانم که

گر جمله کائنات کافر گردند

بر دامن کبریات ننشیند گرد

چون

کفر و دین هر دو در رهت پویان

وحده لاشریک له گویان

و گمان ندارم که کفر کافران تو را غمناک یا ایمان مومنان تو را طربناک کند که بر‌تر از شادی و غمی.

حالا که چنین است و تو چون ماه بر آسمان چنان ارتفاع گرفته ای و «دیدار می‌نمایی و پرهیز می‌کنی» که عارفان هم از جدائیت شکوه می‌کنند، و چنان در خسوف الوهیت و سحاب احتجاب رفته ای که پروای کفر و ایمان و غم و شادی خلایق را نداری، و چون گذشته دست تصرف در تاریخ دراز نمی‌کنی و عقاب و کیفری بر ظالمان فرو نمی‌ریزی… و حالا که گویی آدمیان را بخود وانهاده ای و آنان را به سر تازیانه ای نمی‌نوازی و عاقلان را ایماء و الهام داده ای که از تو انتظار دخالت و عنایتی نبرند، پس بر این بلاکشان باری فزون از طاقت منه و از عاقلان ناخشنود و شاکیان بی‌ایمان روی در هم مکش و کفرشان را کیفر مده. ظالمان خدافروش را که نمی‌گیری، مظلومان بی‌خدا را هم مگیر.

می‌بینی که از «منجنیق فلک سنگ فتنه می‌بارد» و حکم اندر کف رندان است و داعیان دین تو «بر هم افتاده چو ماران ز بر ماران» کفرپروری و ایمان سوزی می‌کنند و یوسفان را به گرگان می‌دهند و خلقی را به اسارت گرفته‌اند و شرارت می‌ورزند، انصاف ده که «حافظ» قران هم اگر زنده بود، به شکایتی خالص بسنده می‌کرد و از آن یار دلنواز «شکری را با شکایت» نمی‌آمیخت. بی‌چونی و استغنایی که در کار توست و حکمت و غایت و مصلحت را پس می‌زند، چرا خرد را حیران نکند و زبان را به شکوه نگشاید و دل را به کفران نکشد؟

بلی ما تیره چشمان، به حکم بشریت، درازنای تاریخ و فراخنای هستی را نمی‌بینیم و از غایت امور بی‌خبریم اما با همین نفس که تو دادی دم از محاجه با تو می‌زنیم و وام خرد می‌گزاریم و نه خائف بل واثقیم که از حلقه بندگان تو بیرون نمی‌رویم.

بار خدایا! از غزالی آموخته‌ام که هیچ‌کس را لعنت نکنم حتی یزید را، اما اینک فروتنانه از تو رخصت می طلبم تا بر جمهوری کافرپرور اسلامی ایران، لعنت و نفرین بفرستم.

خداوندا به احسانت به حق نور تابانت مگیر. آشفته می‌گویم که جان بی‌تو پریشان است:

تو مستان را نمی‌گیری پریشان را نمی‌گیری

خنک آن را که می‌گیری که جانم مست ایشان است

وگر گیری ور اندازی چه غم داری؟ چه کم داری؟

که عاشق هر طرف اینجا بیابان در بیابان است

اسفند ۱۳۸۹

ربیع الاول ۱۴۳۳

بیانیه عبدالکریم سروش درباره ‹شکنجه› دامادش

2011/02/22

عبدالکریم سروش، متفکر دینی و از منتقدان حکومت ایران، طی نامه شدیدالحنی گفته است ماموران امنیتی داماد او را بدلیل نسبت خانوادگی تحت شکنجه های شدیدی قرار داده اند.

آقای سروش در این بیانیه که نسخه ای از آن به بی بی سی فارسی رسیده گفته است مسئولین امنیتی حامد (داماد او) را از ده ماه پیش مورد آزار و اذیت قرار دادند.

کلیک متن کامل نامه عبدالکریم سروش: لعنت و نفرین بر جمهوری کافرپرور اسلامی

وی نوشته است: «باغ وحش ولایت، طعمه می خواست. دیوان با داغ و درفش به سراغش آمدند و وحشت ها به جانش افکندند. و دست آخر دو راهه یی پیش پای او نهادند: که یا دست از جان بشوی و یا به صدا و سیما بیا و هر چه ما می خواهیم بگوی.»

به نوشته آقای سروش آنها از دامادش که اکنون در خارج از کشور بسر می برد، می خواستند در جلوی دوربین بگوید که همسرش «هرزه و هرجایی است و لذا شایسته طلاق» و پدر همسرش، عبدالکریم سروش، هم وابسته به خارج و دشمن دین است.

عبدالکریم سروش می نویسد هنگامیکه داماد او حاضر به همکاری نشد مورد شکنجه های جسمی و روحی قرار گرفت: «کمترینش آنکه یکشب تا صبح، برهنه در سردخانه یی، او را لرزاندند و ترساندند و …»

دین همچو شراب است. آن چنان را آن چنان‌تر می‌کند. حیوان‌ها را حیوان‌تر و انسان‌ها را انسان‌تر می‌کند.

آقای سروش بدنبال خشونتهای پس از انتخابات سال گذشته انتقادات زیادی از حکومت و مقام های ایران کرده است.

او چند ماه پس از انتخابات در نامه ای تحت عنوان «جشن زوال استبداد دینی» نوشت که ایران بسوی حکومتی فرادینی پیش می رود و آیت الله خامنه ای را متهم کرد که حاضر بوده «آبروی خدا برود» و «مردم به دیانت و نبوت پشت کنند»، اما به ولایت او آسیب نرسد.

‹خدا نیست، به خدا قسم خدا نیست، نیست›

وی در خرداد گذشته نیز طی نامه دیگری خطاب به آیت الله خامنه ای نوشت که با صدای مردم فرمان «هبوط» او صادر شده و بهتر است خود «ردای نا باندام ریاست را از تن بیرون کند» و به مسجد کرامت مشهد که پیش از انقلاب به آن رفت و آمد داشته بازگردد.

وبسایت شخصی او چندی پیش خبری درباره حمله ماموران امنیتی به موسسه صراط در تهران که آثار او را چاپ می کند، منتشر کرد.

این سایت همچنین نوشت که برخی فرزندان او بدلیل فشارهای حکومت مجبور به ترک کشور شده اند.

عبدالکریم سروش در بیانیه اخیر خود نوشته هنگامیکه برای دلداری به داماد خود گفته «خدا از آنان نگذرد،» داماد او گفته است: «اسم خدا را نبرید، خدا نیست، نیست، نیست.»

بار خدایا! از غزالی آموخته‌ام که هیچ‌کس را لعنت نکنم حتی یزید را، اما اینک فروتنانه از تو رخصت می طلبم تا بر جمهوری کافرپرور اسلامی ایران، لعنت و نفرین بفرستم.

او نوشته است «دین همچون شراب است. آن چنان را آن چنان تر می کند. حیوان ها را حیوان تر و انسان ها را انسان تر» و سپس مسئولین حکومت ایران را متهم کرده که «قتل و غصب و تجاوز را تکلیف خود می دانند و برای آن حجت شرعی دارند و همین آنانرا خطرناک تر می کند.»

طی نزدیک به دو سالی که از انتخابات می گذرد، بسیاری از زندانیان سیاسی و خانواده های آنها حکومت را متهم به شکنجه های روانی و جسمی زیادی کرده اند.

اما مقام های قضایی ایران همواره داشتن زندانی سیاسی و اعمال شکنجه را رد کرده اند.

آقای سروش در این بیانیه گفته است که داماد او هیچ فعالیت سیاسی نداشته و تنها بدلیل ارتباط خانوادگی تحت فشار قرار گرفته است.

او در پایان بر «جمهوری کافرپرور اسلامی ایران، لعنت و نفرین» فرستاده است.