Posts Tagged ‘روزآنلاین’

تشدید فشار بر دانشجویان در بند علی افشاری

2011/09/12

اشکان ذهابیان دانشجوی دربند در اعتصاب غذا بسر می برد. او در اعتراض به شرایط نا مناسب حبس ،بلا تکلیفی و محرومیت از حقوق متعارف زندانی سیاسی، رنح گرسنگی را بر خود هموار کرده است. اشکان ذهبیان فعال دانشجویی است که در سالیان اخیر کوشش های ارزنده ای در حفظ سنت نقادی در دانشگاه و عمل به تعهد دانشجویی داشته است. فعالیت های روشنگرانه و انتقاد های صریحش به بی کفایتی ها وبی عدالتی ها  باعث شد تا از دانشگاه فردوسی مشهد اخراج گردد. بازداشت های متعدد وی را از حرکت باز نداشت و سرانجام پس از 49 روز حضور در سلول انفرادی به زندان بابلسر منتقل گشت تا حکم محکومیت شش ماه اش را بگذراند. او در بند مجرمین خطرناک بسر می برد و تقاضای متعدد وی برای انتقال به بند زندانیان سیاسی با بی اعتنایی مسئولین مواجه شده است.

کوهیار گودرزی فعال دانشجویی و مدافع حقوق بشر دیگر زندانی است که وضعیت نا معلومی دارد. پس از گذشت سه هفته از دستگیری نا متعارف او به همراه مادر و دوستانش هنوز معلوم نیست وی د ر کدام زندان است. خودکشی بهنام گنجی دوست و همخانه سابق وی که همزمان با او دستگیر و پس از یک هفته آزاد گشت بود، بر نگرانی ها افزوده است. بهنام گنجی که سابقه فعالیت دانشجویی و حقوق بشری و سیاسی نداشت به خانواده اش گفته بود که اتهام کوهیار ارتباط با سازمان مجاهدین خلق است.

این ادعا تا کنون از سوی مسئولین امنیتی و قضایی تایید نشده است اما ویژگی ها ،مواضع و سوابق کوهیار نشان از بی اساسی این ادعا دارد. کوهیار فعال دانشجویی و عضو سابق انجمن اسلامی دانشگاه شریف است که به دلیل آزاد اندیشی و روحیه انتقادیش از ادامه تحصیل وی جلوگیری شد. تلاش های خستگی ناپذیر کوهیار در زمینه حقوق بشر که هم در حوزه نظری و هم در عمل فعالیت های چشمگیری داشت، موقعیت خاصی برای وی درجمع مدافعان حقوق بشری داخل کشور ایجاد کرده بود. وی عضو برجسته مجموعه گزارشگران حقوق بشر است و به کار تشکیلاتی و گروهی نیز بهاء بسیار می دهد. مجموعه این ویزگی ها همانگونه که بر ارزش و قدر وی در نیرو های جامعه مدنی ایران و جنبش دانشجویی می افزود، موجب خشم و کینه اصحاب قدرت بود. او پس از آزادی بدون ذره ای درنگ ومصلحت اندیشی دوباره به فعالیت هایش ادامه داد. آرامش نداشت و خود را شرمنده رفقای دربندش می دانست و می کوشید تا با فعالیت هایش از رنج آنان بکاهد و بر امید شان بیفزاید. حال وی دوباره اسیر دستانی است که استقلال و فعالیت خارج از محدوده های ترسیم شده حاکمیت ولایی را بر نمی تابند. بهانه ای درست کرده اند و او را گرفتار ساخته اند.

این دو زندانی نمونه ای از خیل دانشجویان دربند و زندانیان سیاسی و عقیدتی هستند که تاوان نا فرمانی در برابر مطالبه نا مشروع اطاعت و تسلیم حکومت را پس می دهند. وضعیت نا مساعد و نگران کننده این دو فعال دانشجویی ضمن انکه نشان می دهد جایگاه دانشجوی منتقد و دانشگاه مستقل در نزد صاحب منصبان ارشد جمهوری اسلامی چیست، همچنین آشکار می سازد که حاکمیت بنا ندارد در سیاست مشت آهنین و سرکوب سیستماتیک و با برنامه جامعه مدنی تجدید نظر کند.

آزادی جمعی از زندانیان سیاسی نیز تاکتیکی در راستای سیاست های اقتدار گرایانه حاکمیت بود و تصمیم گیران اصلی بلوک قدرت بنا ندارند فضای سیاسی را حتی اندکی باز کنند. بر عکس تصوری که برخی القاء می نمایند آزادی زندانیان فوق پیروزی برای جنبش سبز و آغاز کوتاه آمدن حاکمیت در بر ابر مطالبات ملت است، این گشایش تاکتیکی علامت آن است که نظام سیاسی اعتماد به نفس لازم را به دست آورده که بر فضا مسلط است و شکل گیری اعتراضات و نا آرامی ها در کوتاه مدت را محتمل نمی داند. از قبل هم پییشبینی می شد که نظام به مجرد اینکه خود را بر فضا مسلط تسخیص دهد، زندان ها را خالی خواهد کرد و فقط جمع محدودی را در زندان نگاه خواه داشت که حضور آنها در جامعه را مشکل ساز ارزیابی می نماید. منتها این آزادی فقط به معنای خروج از زندان و حصر فیزیکی است و به معنای آزاد گذاشتن افراد فوق برای تداوم فعالیت های گذشته وبهره مندی از حقوق شان نیست. در اصل آنان ر ا از زندان کوچک و محسوس به زندان بزرگ و نا محسوس منتقل کرده اند.

مقامات ارشد نظام سیاسی در پایان دهه شصت به این نتیجه رسیدند که شمار بالای زندانی سیاسی درد سر ساز است و هزینه هایش بر منافعش می چربد. هزینه ها عبارت بودند از اینکه حضور در زندان به مشروعیت نظام در عرصه جهانی و داخلی لطمه می زند و همچنین سوژه تبلیغاتی به دست مخالفان می دهد. همچنین حضور طولانی در زندان تاثیر بازدارنده بر زندانی ندارد و حتی وی را در موضع خودش مستحکم تر می سازد. لذا تصمیم بر این گرفته شد که زندان های به صورت نسبی خالی باشد اما تمهیداتی اندیشیده گردد که شرایطی مشابه زندان در بیرون برقرار گردد. در همین چارچوب بود که از پدیده هایی چون حبس تعلیقی، تمدید مرخصی و نگاه داشتن شمشیر اجرای حکم بر سر ناراضیان سیاسی و اجتماعی به طور گسترده مورد استفاده قرار گرفت. همچنین آزاد کردن زندانی ها این مزیت را برای نظام دارد که مانور تبلیغاتی راه بیندازد و مهر و عطوفت پایان نا پذیر رهبری را به رخ جامعه بکشد. همچنین روی آمار کم زندانی سیاسی در مقایسه با کشور های مشابه مانور دهد.

بنابراین می توان حدس زد که شماری دیگر اززندانیان سیاسی نیز با مقدماتی آزاد شوند ولی این آزادی تا زمانی که منجر به برطرف شدن فضای پلیسی نگردد ، محدودیت های در مقابل آزادی ها به صورت نسبی بر چیده نشود،  و زندانیان آزاد شده نتوانند فعالیت های دلخواه خود را بدون اذیت وآزار انجام دهند ،پیروزی سیاسی محسوب نمی شود.اگر چه از منظر انسانی و حقوق بشری بسیار شیرین و ارزشمند است. همچنین باعث ایجاد نشاط در عرصه عمومی می گردد و امید آفرین است.

اما روایت رنج و محنت دردناک اشکان ذهبیان و کوهیار گودرزی و توقف دو نشریه اصلاح طلب روزگار و شهروند امروز این واقعیت تلخ را تایید می کند که رهبری جمهوری اسلامی و نیروهای اصلی بلوک قدرت عزم تغییر وعقب نشینی ندارند و همانگونه که آقای خامنه ای در خطبه نماز عید فطر متذکر شد، نگران هستند که هر نوع گشایش فضا منجر به نا امنی برای نظام سیاسی شود! البته آنهاغافل هستند که انسداد سیاسی و افزایش اختناق و بسته تر کردن فضای سیاسی ،حالت انفجاری را در جامعه تشدید می کند و دیر و یا زود آتفشان خشم و طغیان جامعه فعال خواهد شد. در آن صورت نظام سیاسی هزینه هایی به مراتب گزاف تر از امروز می پردازد. حوادث منطقه و بهار عربی گوشزد می سازد که جهان بیش از پیش برای دیکتاتور ها ونظام های تمامیت طلب تنگ شده است. درب زندان ها بسته نخواهد ماند و آزادی نه در شکل تاکتیکی و محدود بلکه در شکل نا مشروط و گسترده سرنوشت محتوم و گریز ناپذیر ایرانیان است. تلاش های فردی و جمعی برای کاستن از آلام و سختی های زندانیان سیاسی، مسیر رسیدن به این اتفاق خجسته را کوتاه می سازد.

چرا ایرانیان، نمکدان استبداد نمی شکنند؟ حمید مؤذنی

2011/09/12

گذار از ديرينه شناسي به تبارشناسي نقطه عطفي در آثار فوكو به شمار مي‌رود.

تبارشناسي برخلاف نگرش‌هاي تاريخي مرسوم، در پي كشف منشأ‌ اشيا و جوهر آنها نيست و لحظه ظهور را نقطه عالي فرايند تكامل نمي‌داند بلكه از هويت بازسازي شده، اصل و منشأ‌ و پراكندگي‌هاي نهفته در پي آن و از «تكثير باستاني خطاها» سخن مي‌گويد.

«فوكو تحت تأثير نيچه، به جاي اصل و منشا از تحليل تبار و ظهورات، سخن به ميان مي‌آورد. تحليل تبار، وحدت را در هم مي‌شكند و تنوع و تكثر رخدادهاي نهفته در پس آغاز و منشا تاريخي را برملا مي‌سازد. تبارشناسي از رويدادها، انحرافات كوچك، خطاها، ارزيابي نادرست و نتيجه گيري‌هاي غلطي سخن مي‌گويد كه به پيدايش آنچه براي انسان ارزشمند است، ‌انجاميده‌اند.»

با تبارشناسي تاريخي قوميت ايراني متوجه مي‌شويم كه براي ايرانيان، بديلي براي استبداد وجود ندارد و متأثر از اين خصوصيت هر ايراني مستبدي است كه كنش‌هاي فردي و جمعي او به حاكميت استبدادي مشروعيت مي بخشد.چرا و به چه علت این اتفاق تاریخی، استمرار می یابد و ایرانیان بر خلاف تلاشهای خود، همچنان درگیر استبداد هستند؟

موقعيت ژئوپلتيك‌ و ژئواكونوميك جغرافياي ايران از عهد باستان تاكنون به گونه‌اي بوده كه مردمان اين سرزمين يا تحت سيطره فاتحان و در اسارت قوم غالب بوده‌اند و يا ترس از حمله بيگانه، آنان را در وضعيت تعليق گونه ی ترس و اضطراب مدام قرار داده است. با بررسي تاريخي اين وضعيت، متوجه مي‌شويم كه ايران تنها كشوري است كه در آن 1200 جنگ جدي رخ داده است و در موارد كمي از آنها، ايرانیان متخاصم بوده اند و یا حمله كرده و در اكثر اين جنگ‌ها به ايران حمله شده است. جداي اين موضوع، نظام‌هاي حاكم بر این کشور نيز در عصر كلاسيك ميليتاريستي و سپاهيگري و در دولتهاي جديد نيز نفتي و پليسي بوده‌اند. بر همين اساس شاید بتوان نتیجه گرفت به همین دلیل، شاید فرد ايراني، هميشه دچار استرس واضطراب بوده است. درواقع، متأثر از حاكميت تاريخي استبداد، «من ايراني» خود را آني نشان داده كه نيست و از پرسونايي (ماسك) بهره برده كه واقعيت خود را پنهان و يا كتمان نمايد. اين همان خصلتي است كه حافظ آن را «رندي» ناميد و «رندانگي»، پارادايمي شد كه ايراني ات و فرهنگ ايراني را در وضعيت مغلوب نيز برتر نشان دهد تا قوم غالب در برابر آن، بربر شده و از قوم ايراني تأثير بپذيرد. از سوي ديگر وضعيت اضطراب دائم، ايرانيان را به نوعي خودشيفتگي(نارسيسيسم) رساند كه پارادايم «هنر نزد ايرانيان است و بس» بتواند داروي شفابخش و آرامش بخشي براي تحمل حقارت‌ها، شقاوت‌ها و بدبختي‌هاي زيستشان شود تا حاكميت‌هاي استبدادي را تحمل نمايند. بر اين اساس هر گاه كه ايرانيان از استبداد نيز فاصله گرفتند و خواهان ایجاد مشروطه‌ و دموکراسی شدند نیز پس از مدتي، مجددا مضطرب شده و با گريز از آزادي، مطلقه را مجددا جانشين مشروطه نمودند تا سيكل تكرار «مطلقه/ مشروطه» تنهايشان نگذارد. با غور و تفحص و روانكاوي ميرا ث فرهنگي و زبان ايراني مي‌توان موارد متعددي از نمودهاي فرهنگ استبدادي را در فرهنگ ايراني يافت كه در آن ذهن و زبان ايراني از معبرهاي گذشتگان عبور كرده و به اكنون رسيده است. در اصل، نوع دريافت موقعيت‌هاي تاريخي جداي از ذهنيت‌هاي تاريخي نيست و اين مواريث، نمود ناخودآگاه جمعي استبدادي فرد ايراني هستند. در همين راستا  اريك فروم از اعضاي مكتب فرانكفورت عنوان مي‌دارد كه «درك ضمير ناخودآگاه فرد، مستلزم آنست كه اجتماعش به شيوه انتقادآميز تحليل شود» و در جايي ديگر مي‌افزايد كه «فرد در هر اجتماعي كه باشد آگاهي از آن دسته احساسات و تخيلاتي را كه با الگوي فكري جامعه‌اش ناسازگار باشد، سركوب مي‌كند. نيرويي كه باعث اين سركوبي مي‌شود ترس از جدا ماندن و مردود شدن به علت داشتن افكار و احساساتي است كه هيچ كس نمي‌خواهد در آن سهيم باشد». «نمك» يكي از اين مواريث و ماترک تاریخی ایرانیان است كه در فرهنگ ايراني جايگاهي اسطوره‌اي يافته است و متأثر از وراثت تاريخي، كاركردي ضد مدرنيته، عليه دموكراسي، دشمن عقل نقاد مدرن و همچنين در تضاد با خصلت شهروندي نمود پيدا كرده است. اگر گذار انسان سنتي به انسان مدرن را گذار انسان از پارادايم «رعيت» به پارادايم «شهروند» بدانيم، كه در آن شهروند به حق و حقوق خود، آگاه است و ناظر بر قدرت و حوزه‌ي عمومي است، در ايران اما اين گونه نيست و افراد جامعه‌ي ايراني، ‌فرهنگ استبدادي و پارادايم رعيت را تنها لباسي جديد پوشانده‌اند. فرهنگ ايراني در عصر مدرن نيز از آبشخور پارادايم سنت و استبداد جزميت‌ها را قدسيت بخشيده و از جهان اسطوره‌ها به اكنون رسانده تا مشروع بخش استبداد باشند.

در واقع میتوان مشاهده نمد که: «نمك» جدا از طعم شور آن و استفاده‌ي غذايي براي بدن و فيزيولوژي انساني، كاركردي براي روان فردي و روح اجتماعي جامعه ايراني دارد و عنصر و ماده‌اي اسطوره‌اي شده است.

ايرانيان براي نشان دادن مهمان نوازي خود، تلاش بر نمك گير كردن ديگري دارند و انتظارشان از مهمان نيز خوردن نمك و منت پذير شدن از ميزبان است. ايراني تنبل و آماده خواه نيز نمك را مي‌پذيرد تا نمك خوردن و نمك گير نمودن به تعاملي ارزشي تبديل ‌گردد. خلاف اين تعامل دو سويه نيز ضد ارزش شمرده مي‌شود و «نمك خوردن و نمكدان شكستن» به ضد هنجاري تبديل مي‌شود كه جامعه آن را نمي‌پسندد. با نگاه گفتماني به «نمك گير كردن» متوجه مي‌شويم نمك، دالي است كه مدلول آن معناي حق السكوت است و در اصل تسليم در برابر لطفي است كه در حق فرد شده و اين همان است كه خان بابت لطف خود از رعيت انتظار دارد و شاه از ملت. در همين باب «نيكولا سانسون» در سفرنامه خود مي‌نويسد: «مي‌توان گفت همه‌ي ايران ملك اربابي پادشاه است زيرا اگر زميني در مالكيت اربابان و بزرگان قرار دارد به لطف پادشاه است و هر گاه او بر ارباب يا بزرگي خشم گيرد، املاك او را ضميمه‌ي املاك خود مي‌كند. حتي فرزندان بزرگان كه نسبت به شاه وفادار مي‌مانند وارثان پدر خود به شمار نمي‌آيند مگر اينكه پادشاه خلاف آن را اراده كرده باشد… شاه اختيار جان رعيت را دارد.»(1)

به همين دليل جامعه‌ي ايراني، نمك گير استبداد است و تسليم در برابر آن را به خوي و خصلت فرهنگي خود تبديل كرده است. در اصل «اينكه خواجه نظام الملك سبب چيرگي تركان را«گناهكاري» ايرانيان و عطاالملك جويني، چنگيز را «عذاب خدا» مي‌داند دليلي بر روحيه‌ي تسليمي است كه بر ايرانيان حاكم شده بود.»(2)

سكوت در برابر رفتار مثبت يا منفي صاحب خانه كه سفره‌اي گسترانده و تسليم در برابر پادشاهي كه كشور را خوان گسترده خود مي‌داند، مدلول اسطوره‌اي دال نمك است. عدم انتقاد و پذيرش و سازش در برابر سفره گسترده‌ي ميزبان، در اصل كاركردي در تضاد با خصلت شهروندي و عقل نقاد مدرن دارد و به استمرار پارادايم (الگو) رعيتي ياري مي‌رساند. بر اين اساس، در عصر مدرن نيز، دولتها و حاكميت‌هاي ايراني نه مانند خانها و اربابان كلاسيك بلكه به واسطه نفت از نمكي ياد مي‌كنند كه سر سفره است و يا بيشتر آن را سر سفره مي‌آورند و انتظارشان نيز رضايت و سكوت است نه انتقاد و اعتراض! نفت، اقتصاد گفتمان نمك است.

فرزند مطيع، دانشجو و دانش آموز منفعل و ملت مظلوم در جوامع نفتي و نمكي به فرزند شايسته، دانش آموز برجسته و ملت قهرماني توصيف مي‌شود كه قدردان است و تلاشگر در ايجاد نظمي كه سلطه حاكميت را مشروعيت بخشد.

به نظر فوكو «تاريخ عرصه عملكرد و مراسم قدرت است. آنچه به نام آئين‌هاي ديني، ‌هنر، مراسم، حقوق مدني و قواعد اخلاقي مي‌بينيم تنها از نظر بعضي‌هاست كه آنها را وسيله تخفيف خشونت يا كنترل قدرت يافته‌اند. اما اگر چنين آيين‌ها و مراسمي را از ديدگاه تبارشناختي بررسي كنيم متوجه مي‌شويم همه اينها تغيير شكل ابزار و قواعد قدرت به شكلي ديگر است.» «نمك» در فرهنگ ايراني گرچه هنوز دچار تغيير و تحولات كاركردي نشده ولي ظاهر آن به اشكالي مدرن و حتي پنهان تبديل شده كه در اتومبيل‌هاي لوكس و سامسونت دكتر و مهندس‌هاي ايراني نيز مي‌توان نمك را يافت. به زعم آنتوني ايستوب: «اگر متني از دوران كهن‌تر به لذت بخشيدن ادامه ندهد با خطر فراموش شدن روبرو خواهد شد.»(3) ولي نمك در من ايراني هنوز متني است كه طعم لذت بخش دارد. به همين دليل شوري استبداد براي ايرانيان از شيريني دموكراسي و مشروطه خوش طعم‌تر است و طعم نمك به طعم مادام لذت بخش ايراني تبديل شده است اين موضوع و كاركرد اسطوره‌اي نمك يادآور مي‌شود كه منش اجتماعي ما را مجبور مي‌كند از موضعي عمل كنيم كه تأييد كامل كاركرد جامعه باشد و از اين منظر مي‌توان گفت «در هر فرهنگي آنچه واقعيت تلقي مي‌شود محصول رمزگان همان فرهنگ است.»(4)

«نمك» بر همين اساس و استدلال در دوران كلاسيك و مدرن تاريخ ايراني كاركردي به نفع قدرت داشته و خود نمودي از قدرت است. همانگونه كه فوكو هم تأثيرات قدرت را در سراسر زندگاني تاريخي و اجتماعي و در جزءجزء جسمانيت آدمي رديابي مي‌كند. «نمك»، اعمال قدرت مي‌كند، همان قدرتي كه به زعم فوكو به منزله يك ميدان مغناطيسي و الكترومغناطيسي است كه تمامي نيروهاي ضعيف و قوي در حوزه تأثيرات آن در روابطي متناسب با وزن خود ايجاد مي‌كنند.

انقلاب مشروطه، نهضت ملي شدن نفت، انقلاب 57، اصلاحات دوم خرداد و اكثر جنبش‌هاي آزادي خواه و عدالت طلب ايراني همگي تصميمي عمومي براي گذار از پارادايم نمك (استبداد)‌ بودند اما من ايراني، نمك گير استبداد است و حتي با نمكدان شكني خود نيز ميانه‌اي ندارد و در نتيجه گفتمان هاي نمكدان شكن همگي از پارادايم «نمك» شكست خوردند و از چشم شوري استبداد لطمه ديدند تا مادام، مشروطه‌ي نمكدان شكن جاي خود را به مطلقه‌ي نمك گير دهد.

16 آذر، 18 تير، 22 خرداد نيز حاوي گفتمان هايي بودند كه افراد حامل آن نمكدان شكن بودند به همين دليل در جامعه و نظام سياسي نمك گير ايراني لازمه يكي سه قطره خون شد و ديگري نيز…

زود بگيرد نمك ديده ي آن كس كه او

نان و نمك خورد و رفت خوان و نمكدان شكست. سلمان ساوجي

 

منابع:

1ـ طباطبايي، سيد جواد، ديباچه‌اي بر نظريه انحطاط ايران (1)، ‌تهران، نگاه معاصر، چاپ اول 1380، ص 183

2ـ همان، ص 409

3ـ‌ ايستوب، آنتوني، ناخودآگاه، شيوا رويگريان، تهران، مركز، چاپ اول 1383، ص160

4ـ فيسك، جان، فرهنگ تلويزيون، فصل نامه ارغنون، شماره 19، ص129

کالسکه طلائی به کدو تنبل – سعید لیلاز

2011/09/12

در نظر و دست‌كم روي كاغذ، سه برابر شدن يارانه پرداختي به مردم نه تنها شدني است بلكه اين رقم را تا شش برابر و حتي بيشتر هم مي‌توان رساند. ارزش مجموع نفت و گاز توليد شده سالانه در ايران به قيمت‌هاي كنوني جهان به حدود 200 ميليارد دلار مي‌رسد و اگر فرض كنيم كه مي‌توانيم همه اين انرژي توليدي را چه در داخل و چه بازارهاي بين‌المللي به همين قيمت روز بفروشيم سرانه هر ايراني به نرخ امروز دلار از محل توليد نفت و گاز ماهانه 300 هزار تومان است و نه 45 هزار تومان يا حتي سه برابر آن، يعني 135 هزار تومان. بنابراين، ادعاي توانايي دولت به افزايش يارانه‌ها به سه برابر نه تنها چيز عجيبي يا معجزه‌اي هزاره‌گونه نيست، بلكه تلويحا يا حتي تصريحا بيانگر ژرفاي ريخت‌و‌پاش بي‌همتايي است كه اقتصاد ايران و همه اجزاي آن را در خود فرو برده و موجب شده تا از درآمد سرانه 300 هزار تومان در ماه هر ايراني بابت «توليد» نفت و گاز و فروش و صادرات آن تنها يك‌هفتم به مردم برسد و كلي هم منت بر گردن آنان نهاده شود. اما براي اجرايي شدن اين وعده و تبديل ايران به گلستاني رشك‌برانگيز براي ديگران، چند بايسته كوچك و آن هم شدني بايد به فرجام برسد. نخست آنكه در حال حاضر و جدا از هزينه‌هاي حيف و ميل يعني ريخت‌و‌پاش مالی، بخش مهمي از اين درآمد ماهانه 300 هزار توماني هر ايراني به صورت يارانه مستقيم و غيرمستقيم انرژي صرف كنترل قيمت تمام شده بسياري از كالاها و خدمات مي‌شود. حتي اكنون بعد از اجراي قانون هدفمندي يارانه‌ها، متوسط قيمت‌هاي فروش بسياري از حامل‌هاي انرژي كمتر از نصف آن در سطح بين‌المللي است؛ مانند گازوييل و حتي بنزين.

در وهله دوم، بخش مهم ديگري از منابع 300 هزار توماني مورد اشاره، صرف نگهداري ديوانسالاري عريض و طويل دولت مي‌شود كه برخلاف همه ادعاها در شش سال اخير به حدود شش برابر شدن هزينه‌هاي جاري دولت انجاميده و هزينه‌هاي عمراني را تنها دو برابر كرده است. در حال حاضر هزينه جاري دولت و فقط براي امسال، معادل حدود نيمي از كل ارزش توليد نفت و گاز ايران است. بنابراين اولا مردم نمي‌توانند و نبايد تصور كنند كه مي‌توانند ماهانه 300‌هزار تومان يارانه نقدي بگيرند – كه مي‌توانند – بدون آنكه دقيقا به اندازه همين 300‌هزار تومان از قدرت خريد سرانه‌شان در حوزه‌هاي ديگر كاسته شود. علم اقتصاد با معجزه و دنياي رمل و اسطرلاب ميانه‌اي ندارد و چنانكه تجربه يارانه نقدي 45‌هزار توماني نيز نشان داد، منابع حاصله براي اجراي طرح صرفا از محل كاستن مخارجي از ديگر جاها ممكن است. ثانيا، رسيدن به 135 يا حتي 300 هزار تومان يارانه نقدي ماهانه مستلزم كاهش هزينه‌هاي دولت به سطح درآمدهاي غيرنفتي آن و عمدتا ماليات‌هايي است كه از مردم دريافت مي‌كنند و اين يعني تعطيل شدن يا حتي انحلال دولت؛ زيرا كاهش هزينه‌هاي عمومي دولت از حدود 160هزار ميليارد تومان امسال به حدود 40 تا 45‌هزار ميليارد تومان، مستلزم كاهش شمار وزارتخانه‌ها و سازمان‌هاي دولتي به دو تا سه وزارتخانه است كه دست‌كم يك‌ميليون نفر ديگر به شمار پنج‌ميليون نفر بيكار فعلي كشور مي‌افزايد. البته، كوچك شدن دولت با سطح كنوني كارآمدي آن، به خودي خود با هر پيامدي خوب است؛ اما سر دادن شعار سه برابر شدن يارانه نقدي با روند چند سال اخير در افزايش هزينه‌هاي دولت تناقض ذاتي دارد. بخشي از درآمدهاي نفتي كشور در حال حاضر صرف هزينه‌هاي عمراني مي‌شود كه گرچه سرعت رشد آن در شش‌سال گذشته نصف سرعت رشد درآمدهاي ارزي و نيز هزينه‌هاي جاري دولت بوده اما چنان كه در تجربه اخير هدفمندي يارانه‌ها نيز –‌به گواه اظهارات رييس سازمان بازرسي كل كشور– ديده شد، در برابر ايجاد تعهدات مالي دولت در برابر مردم،‌ نخستين محلي است كه از اعتبارات آن كاسته شده و نخستين سنگري است كه فرو مي‌پاشد. اين، جز كاهش بيشتر سرعت رشد اقتصادي، افزايش‌گسترده‌تر ركود، كاهش سريع‌تر درآمد سرانه و ضعف بيشتر بنيه نحيف ساختار ايجاد اشتغال كشور و نهايتا گسترش فقر و بي‌عدالتي، پيامد ديگري نخواهد داشت. همه ناظران و كارشناسان اقتصادي و سياسي ايران از چند ماه قبل به روشني پيش‌بيني مي‌كردند و اين پيش‌گويي نيز به هوشمندي خارق‌العاده‌اي نياز نداشت كه با نزديك شدن به روزهاي انتخابات و دادن وعده اوج خواهد گرفت. اما ذكر اين نكته شايد لازم است كه همه اين اظهارات، صرفا و صرفا متكي به نفت خام صد تا 110‌دلاري است كه با كوچك‌ترين تلنگري به قيمت جهاني نفت خام و كاهش ارزش آن حتي به حدود 70 و 80 دلار براي هر بشكه، كالسكه طلايي وعده‌ها به چشم بر هم زدني به كدو تنبل تبديل خواهد شد.
منبع: شرق، نوزده شهریور

این روزها از هنر بارکشی می خواهند- ابراهیم حاتمی کیا

2011/09/12

این متن مصاحبه ای است در آخرین شماره شهروند امروز با ابراهیم حاتمی کیا فیلمساز برجسته ایرانی. درددل هایش شنیدنی است.

آخرین فیلم شما «گزارش یک جشن» دو سال بعد از انتخابات آماده شد، حالا هفت ماهی از جشنواره فیلم فجر می­گذرد، اما همچنان تکلیف اکران عمومی فیلم شما روشن نیست.مگر چه اتفاقی در ایران افتاده که حاتمی­کیا و فیلم­اش به حاشیه رانده شده اند؟ اتفاق خاصی در ایران افتاده است؟
یک سکانس قشنگ در فیلم گوزنهای کیمیایی هست که بهروز وثوقی برای زدن کسی که می دونه زورش بهش نمیرسه، میاد التماس می کنه که اون بابا اجازه بده که چند تا چک از بهروز بخوره تا دل نامزدش خنک بشه، و اون بابا هم مردی می کنه و اجازه میده. الان حکایت ما با این آقایون از همین جنسه. یه وقتی با خواهش و همدردی می گفتن کوتاه بیا و کوتاه کن، ولی الان باهات دست میدن، بغلت می کنن و تو گوش ات هم نجوا می کنن که خیالت از این فیلم راحت، برو سراغ کار بعدی، ولی از در که میزنی بیرون، دیگه اعتباری توی کار نیست. بعضی وقتا دلم براشون می سوزه. مگه این میز تاریخ اعتبارش چند وقته. یه روز برای اکران «به رنگ ارغوان» تو شیپورشون دم میدن که ما اومدیم موانع رو برداریم، ولی هنوز پژواک صداشون نخوابیده، بعدی رو معلق کردن. من ایمان دارم این فیلم یه روزی اکران می شه. یه روزی از شبکه های تلویزیون همین مملکت پخش خواهد شد. فقط نمی فهمم این تیزی شمشیر که همیشه رو گردنمونه، چه لذتی برای این آقایون داره.

 

تا امروز برای اکران این فیلم مذاکراتی هم داشته اید؟
عالی ترین مقام سینمایی کشور کیه. آقای شمقدری. خب من غروب بیست و دوم خرداد دفترشون رفتم. شمقدری و من بالای بیست ساله که همدیگر رو می شناسیم و به هم احترام میذاریم. ما حدود همو می فهمیم. می دونم که اون برای اکران» گزارش» تحت فشاره، ولی ایشون برای دیگران نجابت می کنه، همه چیزو گردن می گیره. بهش گفتم که من تو این وزارتخونه غریبم. خیرخواه کم دارم.عیبی هم نمی بینم، خدا اونقدر عمر داده که بالاپایین رفتن خیلی ها رو پشت همین میز ببینم.اینم می گذره. بهر حال ایشون صلاح دیدند که زخمه ای به فیلم بیفته. ما هم گفتیم چشم. قبول کردم. دست دادم و اومدم خیابون. تو مسیر خونه به میدون ولیعصر رسیدم. شلوغ بود. یه گوشه وایستادم و از زیر کلاه کاسکتم شروع کردم به تماشای اون غروب غم انگیز.

 

یعنی معاون سينمايي وزارت ارشاد برای اکران «گزارش يك جشن»با شما هم­دل هستند؟
من توقع همدلی ندارم، ولی احترام متقابل همیشه بوده و هست. برای همین قبل از اکران جشنواره، ایشون رو دعوت کردم فیلم رو ببینند که اگه مشکلمون قابل حله که حلش کنم و اگه اختلاف بنیادیه دیگه برای جشنواره فکر نکنیم. آمدند و دیدند و چند نکته در موضع یه همکار سینمایی گفتند که اتفاقأ مفید هم بود، ولی یک فریم نگاه حذفی نداشتند.

 

منظورتان اين است كه حالا نهادي فراتر از آقای شمقدری و معاونت سینمایی با اکران «گزارش يك جشن»مشکل دارد؟اين در حالي است كه در مورد اغلب فيلم­ها اين معاونت سينمايي است كه به عنوان عامل بازدارنده عمل مي­كند، اما انگار شما با مرزها و موانع نامرئي سروكار داريد؟
ظاهرأ مشکل پیش آمده برای» گزارش یه جشن » مثل داستان خود فیلم «گزارش یک جشن» شده و به نظر میاد که آینه رو درست گرفتم.

و شما به اين شرايط تن مي­دهيد؟ به نظرتان مانعي نامرئي و فراقانوني برای سینما خطرناك نيست؟
این نیروها کشف تازه ای نیست. منتهی شدت و ضعفش بر اساس قد و قواره افرادی که مسئولیت می گیرند تعریف می شه. حکایت ما شبیه بچه هامونه که تازه قد کشیدن. یه وقتی یادمون میره و ازشون انتظاری بزرگتر از سن شون داریم. من فیلمسازم. عضو هیچ کلوپ و حزبی هم نیستم. من با هزار خون دل فیلم می سازم که دردم رو با مخاطب تقسیم کنم. این شوق تو ذات هر هنرمندیه. من دیوانه نیستم که با کلی قرض و وام فیلم بسازم که بره تو سیاهچال. وقتی می خوام فیلم بسازم، فکر می کنم چیزی که می خوام بگم در اندازه تحمل این دم و دستگاه هست، ولی وقتی این بساط پیش میاد، گیج می زنم. مثل مرغ سربریده بال بال می زنم. نمی دانم این حال ما چه لذتی برای تماشا داره. می پرسید چرا به این شرایط تن می دهم. تن ندادن برای من یعنی هر فیلمی نساختن. یعنی بر اساس قواره هایی که می فهمم فیلم بسازم. من سه سال از ساخت آخرین فیلمم که دعوت بود می گذره. حقوق بگیر هیچ دم و تشکیلاتی هم نیستم.نمی دونم تو این دم و دستگاه پر از تعهد ممیزی کسی هست که رصد کنه. اینها حتی جایزه ای که تو جشنواره هزار بار تو بوقش می کنن هم یادشون میره که باید به برنده بدن.

 

گاهي وقت­ها وقتي فیلمي مجوز اكران در ايران را دريافت نمي­كند، كارگردان و تهيه­كننده سراغ راههای دیگری می روند، فيلم را آن سوي آب اكران مي­كنند يا در فضاهای مجازی و از مجراي ديگري عرضه مي­كنند. چنین تصمیمی ندارید؟
نه کار من نیست. از من برنمیاد. یعنی حاضر نیستم به این بازی تن بدم. اون جاها جای من نیست. من اگه قهر هم بکنم، شاید برم زیرزمین و انباری خونه، ولی دوست ندارم سر از خونه غریبه دربیارم.

 

یعنی ماندن پشت خط ممیزی راهکار بهتری است ؟
اینم عادت می شه. مگه «ارغوان» پنج سال حبس نبود. البته من هنوز برای «گزارش» ناامید نیستم.

 

اگراین معطل ماندن تداوم داشته باشد، باز هم فکر می کنید نسبت «ابراهیم حاتمی کیا» با ممیزی با همین میزان صبر همراه است، یعنی تغییر نمی کند؟
نمی دونم. بالاخره آدمم. ولی الانی که حرف می زنم، هنوز امید دارم. برای من دستگاه ممیزی همه نظام نیست. «ارغوان» و «گزارش» هم همه حاتمی کیا نیست. درسته که این گربه بی وفاست، ولی من پامو از این نقشه اونور نمی ذارم. وقتی این بحث میاد وسط، دیگه برام خاتمی و احمدی نژاد و رفسنجانی مطرح نیست. یه مفهوم خیلی بزرگتره که اگه اون تَرک برداره، دیگه عزت نفسی برام نمی مونه که بخوام چیزی بگم. نمی خوام این نسخه رو برای بقیه بپیچم. این نسخه برای خودمه.

یعنی ترجیح می دهید زمان بگذرد مرزهای ممیزی تغییر کند و با شما برای نمایش این فیلم کنار بیایند.
برای من انتخاب فقط این دو راه نیست که مجبور باشم یا صبر کنم و یا برم. نمی دونم چیکار باید بکنم. فقط می فهمم که حاضر هم نیستم به هر قیمتی تن بدم. من به این مُمَیّزان شریف مژده میدم که وقتی این بلا رو سر یه فیلمسازی که نسبت خودش با اثر نزدیکه میارن، عملأ آینده ش دستخوش احوالاتی می شه. وقتی فیلم آماده نمایش رو اجازه نمایش ندن، یعنی چرخه خلقت شو ناقص کردن. نمی شه بی اعتنا به این جنین، سقطش کنیم و بریم سراغ بعدی. الان مدتیه که دست و دلم به کار نمیره. اصلأ نمی تونم سمت فیلم «چمران» برم. حالم خرابه. با اینکه خیلی محتاجم که بگم صدا، دوربین، حرکت. اینهم از برکات بی توجهی علمای ممیز! گمونم، بود و نبود ما تا وقتی قیمت داره که توی دیگ اونا بجوشیم.

 

اشاره کردید به رابطه حاتمی کیا با سیستم و نظام سیاسی. به نظر می رسد نسبت شما هم با چیزی که «سیستم» تعیبرش می­کنید، به مرور تغییر کرده است. در فیلم «روبان قرمز» قهرمان شما آن وسط داد می­زند و می­گوید: «من از این­جا نمی رم، این زمین زمینِ پدرمه، این خونه هم خونهِ منه.» و حالا بعد از گذشت یک دهه در «گزارش یک جشن» در سکانسی مشابه «رضا کیانیان» رو به جوان­هایی که توی خیابان آمده­اند، می­گوید: «از این خراب شده بوی رستگاری نمی آد.» خوب این نسبت تغییر نکرده است؟
اینم نکته ایه. تا حالا بهش فکر نکردم، ولی به نظر میاد شما دارین حرفها رو کولاژ می کنید.اون جمله که اینجا زمین پدریمه، از زبون دختریه که می خوان به بهانه آلوده بودن زمینش به مین، اونو از خونه اش بیرون کنن، ولی تو «گزارش» کیانیان به عنوان مامور انتظامی اشاره به کارخونه ای داره که تبدیل به موسسه ازدواج شده. نمی دونم درسته اینا رو کنار هم بذاریم و نتیجه بگیریم. البته من انکار نمی کنم که به نسبت سن و سال و تجربه و هزار چیز دیگه ای که نمی دونم و نمی فهمم، در حال تغییر و تحولم. من غیر از قبله ای که می دونم سمتش کعبه است و بوی تربتی که بوی کربلا یادم می افته، به خیلی چیزا شناور شدم. اشکالی هم نمی بینم.

 

پیش­تر گفتید که نسبت شما با نظام مستقر متفاوت است با نسبت کارگردانی که فیلم­اش را در صورت توقیف آن سوی آب اکران می­کند، می­توانید تعریفی از مشخصه هایی این تفاوت و «خودی بودن» خودتان بدهید؟
یه وقتی خودی و غیر خودی از جبهه شروع می شد. یه عده اینطرف خط بودند که شجره شون ایرونی بود بهشون می گفتند خودی، یه عده وارد سرزمین مون شده بودند که بهش می گفتن دشمن. اینی که می گم مال وقتیه که عراق رسیده بود به چند کیلومتری اهواز. حالا بالای سی سال می گذره و زاویه تعریف روز بروز تنگ تر شده. حالا دیگه رسیده به خونه هامون.

 

یعنی «خودی­بودن» این روزها بار معنایی بدی برای شما دارد؟
این تنها چاقویی که ثابت کرده دسته خودشم می تونه ببره.

 

شما می گویید زبان سینمای شما زبان رسمی نظام نیست و حالا اصرار دارید از لفظ «خودی»هم فاصله بگیرید. اما از سوی دیگر می­گویید در مقابل توقیف فیلم­هایتان باز هم پشت مرز ممیزی می­مانید یا دنبال گفت­وگو می­گردید، تفاوت شما با کارگردانی که راه سومی را در پیش می­گیرد، کجاست؟به هر حال ماجرای «موج مرده»، «به رنگ ارغوان»و حالا هم «گزارش یک جشن»…این نزدیک بودن و ماندن در چارچوب­ها چه تفاوتی برای شما به ارمغان آورده است؟
سال 68 با یه هیئت سینمایی رفتیم جشنواره «پزارو» ی ایتالیا. همسفرام عیاری و گلمکانی و ابراهیمی فر و پرتویی و شجاع نوری و خیلی های دیگه بودند. خب هر کدوم یه فیلمی زیربغل زده بودیم. منم فیلم «دیده بان » رو داشتم.طبیعی بود که شکل سوالها از جنس فیلمهامون بود.سوالهایی که از من می شد در باره شهید و بسیج و جنگ و امام حسین و… بود. همونجا فهمیدم که من حمّال امانتی ام که با بقیه همکارام فرق می کنه. من یه وقتی شهره بودم به کسی که از جبهه وارد سینما شده، و واقعأ هم همینطوره. اون وقتا برنامه ریزی این بود که شهید بشیم. منتهی چون طبع ام با تفنگ جور نبود دوربین دست گرفتم و نوبت به ما نرسید. من جوونیم آموخته جایی که وقتی هزاردویست کیلومترش با عراق درگیر شد، نگفت این ربطی به من بچه پامنار نداره و ارتش باید بجنگه. نگفت این بازی قدرتهای بزرگه که می خوان زرادخونه هامون خالی بشه. نگفت این جنگ سر نفت خامه، چرا ما بسوزیم. خب من بچه فیلمسازِ آماتور رفتم جنوب، اون یکی همشهریِ فیلمسازم رفت شمال. فرقمون چیزی حدود صدوهشتاد درجه است. هنوزم فکر می کنم این نسبت برقراره. شاید اون وقتا از دستشون آتیشی بودم، ولی الان فکر می کنم نه این رفتن فضیلته و نه اون موندن. هر کی نون دلشو خورده. حالا چی شده که منی که قرار بود جونمو برای حفظ نظام بدم، حالا بخاطر اکران کردن و نکردن فیلمم استعفاء بدم. اصلأ مگه می شه استعفاء داد. فیلمهایی که تو این مدت ساختم، همه اش سفر به قله هایی بوده که بهش معتقدم. وقتی «کرخه تا راین» رو می ساختم، سعیدی را خلق کردم که سرسفره خواهر پناهنده اش می شینه و حاضر نیست بین اون و شوهر آلمانیش اختلاف بندازه. از کرخه تاراین محصول 72 برسین به «گزارش یه جشن»سال 89. همیشه نگاهم اصلاح بوده و نه نیش و کنایه و یا رامشگری برای موکت قرمز جشنواره های اونور آب. من روی صحبتم با مردم بوده و هنوزم هست. برای گفتن این حرفها همیشه لب تیغ راه رفتم و هزینه دادم. دیگه این روزها ته جیبم فقط یه چیز مونده، اونم آبرومه که خدا نکنه تو این امتحان رفوزه بشم.

به هر حال یک ساختار قدرتی وجود دارد و به نظرش این حاتمی­کیا نیست که تعیین می کند رابطه و مرزبندی­اش با ساختار کجاست، بلکه اوست که تعیین می­کند این نسبت و مرزبندی کجاست و حاتمی کیا کجا ایستاده است. همان ساختار وقتی «گزارش یک جشن» را می­بیند و آدم­های فیلم حاتمی­کیا را که از یک فضای سربسته به خیابان می­آیند و دوربینی که از یک جایی به بعد تبدیل به دوربین موبایل می شود، شاید احساس کند حاتمی­کیا تعریف تازه ای از خودش با ساختار قدرت ارائه داده. شاید احساس می­کند که حاتمی­کیا دیگر خودی نیست و با ساختار قدرت بیگانه شده است. آن موقع، دیگر این حق را برای حاتمی کیا قائل نمی شود که همچنان از موضع درون سیستمی صحبت کند و به این نتیجه می رسد که ملاک میزان حال افراد است؟
خب این قابل توجه رفقایی باشه که فکر می کنن اگه مثل من کارت سبز داشتن، نونشون تو روغنه. خدا رو شکر دیگه این روزا برای خیلی شون ثابت شد که جایگاه من، جای امنی نیست و بهتره به همون جایی که هستن خوش باشن. فکر می کنم مشکل امثال من اینه که ما درس عافیت طلبی رو پاس نکردیم. یعنی اونوقتایی که ما درس می خوندیم این واحد نبود، اگه بود آقا مرتضا آوینی یادمون می داد. خدا رحمتش کنه، قهر آقا مرتضا برای ما پر از درسه. اون روزای آخری تو مجله سوره از یه عده ممیزان شریف دلخور بود. به تعبیر من قهر بود. آقا مرتضا این قهر رو برد تو تپه های فَکّه. رفت دنبال گمشده های جنگ. کاش این شهامت رو منم داشتم و تو این برزخ گیر نمی کردم. واله تظاهر نمی کنم.نه اون شهامت رو دارم و نه یه جو عقل حسابگر تا اینطوری آقایان رو از خودم نا امید نکنم. من آموخته همین مسیر برزخ ام. و چقدر هم غربت خیزه. کاریش نمی شه کرد. این روزها از هنر بارکشی می خوان. با اسب مسابقه که نمی شه بارکشی کرد. من نمی تونم برای اوقات فراغت این ملت خسته اونارو بخندونم. واله معتقدم که باید مرحم زخماشون باشم، ولی خب دکل دیده بانی رو چه کنم. آخه یه چیزایی رو داریم می بینیم. حتم دارم که این ممیزان شریف هم می دونن که اگه روزی ما رو اونطور که دوست دارن سربراه کنن، ریسمونشون لو میره، اونوقت مجبورن به این مردم جواب بدن که چرا با ما چنین کردند.

 

در شرایطی که همه چیز خط کشی شده، می گویند حاتمی کیا هم یا این ور خط قرار دارد یا آن طرف خط. حتی در حوزه­های دیگر هم بسیاری اعتقادشان را به راه میانه از دست داده­اند. واقعا فکر میکنید همچنان می توانید میانه بمانید؟ به نظرتان مضمون»گزارش یک جشن» حاکی از این نیست که شما هم رفته رفته اعتقادتان را به راه میانه از دست داده­اید؟
قضاوت شما محترم، ولی من این جامعه رو صفحه شطرنج نمی بینم که مجبوری یا اینور باشی یا اونور. اصلأ تاکتیک میانه روی هم نمی فهمم چیه. فقط می دونم که چه خوشمون بیاد چه نیاد همه از یه خونواده ایم. شاید بعضی با این صف بندی غالب که یه شمایلی پیدا کرده، حجت رو تموم بدونن و اعلام برائت کنن، اما من وظیفه ام این نیست. من سعی می کنم درکشون کنم. راستش دلم می سوزه که توی مسجد شانه به شانه شون به نماز میایستم، ولی از مسجد که میایم بیرون حکایت یه چیز دیگه اس. مثل «آژانس شیشه ای» شده که حالا مساحت آژانس شده خیابون. توی اون ایام برزخی موتورمو یه گوشه پارک می کردم و برای اینکه شناخته نشم کلاه کاسکت رو از سرم برنمی داشتم و ساکت میایستادم به تماشا. اینها برای من آشنا هستن. واقعیت اینه که اونها برای نسل من آشنان. اصلأ بخشی از سایه های خودمون هستند. اگه سراغ فیلم «گزارش یه جشن» رفتم، سعی کردم این نگاه رو توضیح بدم.

 

و این شخصیت همچنان در وجود شما فعال است؟
کاملأ. چون فیلمسازم. همیشه این جنگ درونی رو با اون بخش سایه ام داشتم. شاید یه وقتایی به مقتضای شرایط کم و زیاد می شه، ولی هیچوقت به صلح نرسیدم.یه وقت زندانی ام و یه وقتی زندانبان. البته این تازه گی نداره. تاریخ پر از این جابجایی هاست. این سرنوشت همه آرمانخواهان عالمه و واقعأ چقدر جذبه سینمایی داره. چقدر ادبیاته. چقدر هنره. اینهمه نقطه اوج و شکوه توی کدوم اثر هنری این دوران می بینیم. اینجاست که می گم چه ظلمی به آینده کردند. اون ممیزان شریف کاش می فهمیدن دارن چه خیانتی می کنن.این دفترچه خاطرات باید توی همین مملکت و برای همین مردم ثبت می شد. نه کنار کاخ های جشنواره.

یعنی فکر می کنید حاتمی کیا در گذر سال ها با ان بخش از شخصیت خودش کم کم به یک جور تعیین تکلیف نرسیده است؟
منکه تکلیفم با فیلمهایی که ساختم روشنه. دیکته نوشته شده ای که براحتی قابل شناساییه، ولی یه ساده انگاری تو این جمله «تعیین تکلیف» شما خوابیده. تعیین تکلیف یعنی چی. مگه این راه خط پایان داره که بشه ادعا کرد.انقلاب مثل آزمایشگاه هسته ایه و فرزندانش مثل اورانیومیه که وقتی فعال شدن، دیگه به این راحتی خاموش شدنی نیستند، اگر هم خاموش بشن، با سوخته اش هم نمی شه شوخی کرد. به نظرم اونایی که اعلام برائت قطعی می کنن یا از سر رندی تقیه کردند یا اصلأ از اولش قلابی بودند.

 

پس شما همچنان معتقدید دست بگذارید روی التهاب هایی که در جامعه خودتان می بینید و از درون سیستم آنها را نقد کنید؟
بحث از اعتقاد و اراده گذشته. تا وقتی این اورانیوم فعاله، همینه. باور کنین بعضی وقتا حسرت همکارای مینی مالیست وطنی رو می خورم که توی دنیای مجازی شون سیر می کنن. اونا هم اینجا مقربند و هم اونور آب و از همه مهمتر پیش «ممیزان شریف» همه ادوار سیاسی محترمند و بی آزار.

 

اما شاید تاب شنیدن درباره التهابی که دست روی آن گذاشته­اید، وجود نداشته باشد؟
همینطوره. به نظر میاد این تنگنا یه شیب مهندسی شده است، ولی من باورم نمیشه. مگه بلوک شرق جواب داد که اینا دارن دنبالش می کنن. فکر می کنم اینجا بیشتر یه سلیقه حاکمه. یه سلیقه کج.

 

یک موقعی «شهید آوینی» برای شما می نویسد که باید بسیجی بمانی و بسیجی فیلم بسازی.از منظر چارچوب­های کنونی آیا شما همان کارگردان بسیجی هسستید یا خطوط و تعریف تان تغییر کرده­است؟ شما تغییر کرده اید یا ساختارها؟
بسیجی. خطوط. چارچوب. من دیگه خسته ام. این حرفها بمونه برای وقتی که حالی داشته باشم.

خنده به عزرائیل – هوشنگ اسدی

2011/09/09

«یکی از همکاران مجلسی، چند روز پس از انتخابات سال ۸۸ می گفت این ۳ نفر را به من تحویل دهید، در میدان قیام اعدام می​کنم. هیچ اتفاقی هم نمی​افتد.»

راوی محمد رضا باهنر است. از مجلس منظورش مجلس شورای اسلامی و 3 نفرهمکسانی نیستند جز سران «فتنه»؛ یعنی موسوی و کروبی و خاتمی.

نماینده مربوطه که قطعا جزو گروه بندی امنیتی – نظامی های مجلس است، «متاسفانه» طلب «میوه کال» می کرده است و آقای باهنر که دست راستش توی دست هیات موتلفه است باهماهنگی با مقامات بالای نظام، برنامه ای ریخته اند که لابد میوه برسد.

وحالا در نیمه ماه که هفته به سالگرد دیگری از 17شهریور می رسد، کسی نمی داند نماینده ای که می خواست «3 نفر» را در میدان قیام اعدام کند، کجاست؛ اما موسوی و کروبی و خاتمی در میدان اند و از کالی هم در آمده اند. حرف هایشان نشان می دهد درآفتاب حوادث که به خانه های امنیتی هم راه دارد، حسابی پخته شده اند.

مهدی کروبی-ـ شیخ دلاورـ- هفته پیش گفت که ذره ای کوتاه نمی آید. این هفته، نوبت میرحسین موسوی است. اووهمسرش زهرا رهنورد از هرنوع وسایل ارتباطی محرومند. حتی قلم وکاغذ ندارند و حتما نمی دانند که در زادگاه موسوی و ارومیه مردم به خیابان آمده اند. حتما اگر شعار اصلی تظاهرات را بشنوند، بغضشان می ترکد:

گلین گداخ آغلیاخ، اورمو گلین دولدوراخ
بیان بریم گریه کنیم، دریاچه ارومیه رو پر کنیم

حتما هم کسی به آنها نگفته که برای هر چهار نفر یک مامور فرستاده اند و معترضین به مرگ دریاچه ارومیه را بیرحمانه سرکوب کرده اند.

اما موسوی همان حرف شیخ رامی زند، حالا می خواهد اختصاص «۸۰۰ تا ۹۰۰ میلیون دلار» برای نجات دریاچه ارومیه ازطرف دولت واقعیت باشد یا وعده سرخرمن.

میرحسین موسوی می گوید: «آینده روشن است. به توجه به تداوم وضعیت فعلی نمی توان امیدی به انتخابات و شرکت در آن داشت.»
محمد خاتمی که هنوز به اخبار دسترسی دارد و می تواند سخن بگوید، سقوط قذافی و به لرزه افتادن بساط قدر قدرتی بشار اسد را به وضعیت ایران پیوند می زند: «سخن مردم این کشورها این است که حکومت­های خودکامه باید بروند؛ سیستمی که می­گوید احزاب مختلف نباشند، باید برود و این خواسته­ها تبلور روح زمانه است. وضع کشور خوب نیست. مملکت دارد از بین می­رودو البته مثل ریگ هم دروغ می گویند.»

بعد همان را می گوید که موسوی و کروبی هم بی شک اگر مجال داشتند، می گفتند: «ما از حق مردم و آزادی انتخابات دفاع می­کنیم. ما حتی می­گوییم کسی که خدا و پیامبر را قبول ندارد، اگر دست به سلاح نمی­برد و براندازی نمی­کند، آزاد باشد. مگر می­شود انتخابات آزاد نباشد؟ مگر می­شود کروبی و موسوی در حصر و حبس باشند؛ افراد دیگری در حصر حیثیتی باشند؟»

محمد خاتمی، رک و راست- نه یک کلمه کم، نه یک کلمه زیاد – خواهان «انتخابات آزاد» است. همین خواست را 33 زندانی سیاسی هم دارند و در نامه ای از داخل زندان اعلامش می کنند.

و طالبان شیعه حاکم بر ایران که به گفته دکتر عبد الکریم سروش «هنوز مدافع برده داری هستند»، باتمام نیرو کشور را از بین می برند و مثل ریگ دروغ می گویند.

آیت الله نمازی-عضو مجلس خبرگان رهبری- به کشف تازه ای نایل می شود: «انتخابات در نظام توحیدی مبتنی بر اصول و فروع احکام دینی است و از همین رو باید 3عنصر فقه انتخاباتی، اخلاق انتخاباتی و قانون انتخابات مورد توجه قرار گیرد.» وازکاندیدا‌ها می خواهد برای مانور وحدت در جامعه ستاد تبلیغاتی مشترک بزنند.

حیدر مصلحی باردیگر در نقش سعید صحاف ظاهر می شود، برای «سران فتنه» تقاضای اشد مجازت می کندو ازنخستین» ائتلاف علنی و عمدتا مخفی» تاریخ سیاسی جهان پرده بر می دارد: «جریان فتنه» و «جریان انحرافی» ائتلافی علنی و عمدتاً مخفی، انجام داده‌اند. این دو جریان هر دو با ویژگی‌های مشترکی در راستای تقابل جدی با نظام و ولایت فقیه تحرکاتی را دارند و ائتلاف کرده‌اند تا به این وسیله با خط اصلی نظام و انقلاب اسلامی مقابله کنند. این دو جریان بر ملی‌گرایی افراطی، شبه مدرنیسم و ناکارآمد بودن اسلام و ناکارآمد بودن روحانیت تأکید دارند و درخصوص رابطه با آمریکا «دارای علاقه‌مندی جدی هستند.ائتلاف این دو جناح از پیچیده‌‏ترین مسائلی است که نظام با آن روبه‌رو است.

احتمالا دراویش هم در چهار چوباین تحلیل مالیخولیائی می گنجند که با شعار «مرگ بر درویش آمریکائی» مورد حمله اوباش تحت فرمان قرار می گیرند، یک نفرشان را بضرب گلوله می کشند و خلوت دوردست کوآر و سروستان را با حکومت نظامی می آلایند.

لابد باید فکری هم باید برای چین، این متحد نازنین کنند که بازار ایران را یکسره در اختیارش گذاشته وکاری کرده اند که «فرش کاشان» به ایران صادر می کند، و حالا

گزارش‌ها حکایت دارد کهزمزمه کناره‌گیری از سرمایه‌گذاری‌های جدید در بخش انرژی ایران را ساز کرده است.
یکی از معاونان ارشد در کنگره آمریکا که نخواسته نامش فاش شود به خبرگزاری رویترز می گوید: «چینی‌ها به خاطر همکاری بیشتری که در زمینه تحریم‌های ایران با ما دارند در حال کسب اعتبار و امتیاز بیشتر نزد مقام‌های آمریکایی هستند.»

و البته فقط چینی ها که در نظریه نگاه به شرق – ساخته و پرداخته محمد جواد لاریجانی- به متحداستراتژیک جمهوری اسلامی تبدیل شدند، نیستند که نرم نرمک ساز دیگر می زنند. روس ها هم این هفته قرارداد نفتی ۵۰۰ میلیارد دلاری با آمریکایی‌ها امضاء می کنند ویک قدم دیگر به رویای جهانی شدن شرکت های خود در بخش انرژی نزدیک می شوند.

ترکیه هم روز روشن دست در دست آمریکا می گذارد وبا نصب رادار سامانه ضدموشکی سازمان ناتو در خاک خود موافقت می کند. نخستین هدف نصب این رادار «مقابله با تهدید موشکی جمهوری اسلامی ایران» است.

جمهوری اسلامی واکنشی سخت انفعالی به خرج می دهد. آخر دارند دندان های شیر پرچم را یکی یکی می کشند و باگام های سنجیده جلو می آیند:

آژانس بین‌المللی انرژی اتمی، گزارش دیگری از برنامه اتمی ایران منتشر می کند که در آن برای نخستین بار از «افزایش» نگرانی‌های آژانس درباره ابعادِ احتمالیِ نظامیِ برنامه هسته‌ای ایران سخن به میان آمده است.

 

رضاتقی زاده-ـ تحلیلگر سیاسی-ـ می نویسد:»ابراز نگرانی دبیر کل آژانس بین‌المللی انرژی اتمی در قبال فعالیت‌های مشکوک اتمی-موشکی جمهوری اسلامی، بخصوص طراحی کلاهک اتمی قابل نصب در دماغه موشک‌های بالستیک، و همچنین نصب سانتریفیوژهای پی-۱ در مرکز تازه غنی‌سازی اورانیوم در فردو، نشانه بی‌نتیجه ماندن طرح روسیه در زمینه انجام گفت‌وگو‌های گام‌به‌گام با تهران است.»

فریدون عباسی، رئیس سازمان انرژی اتمی، برگ کهنه ای را بار دیگر رومی کند: «اگر تحریم‌های ایران لغو شود و آژانس در گزارش‌هایش به «مطالعات ادعایی» و دیگر فعالیت‌های «اعلام‌نشده» اشاره نکند، می‌تواند برای یک دوره پنج ساله بر فعالیت‌های هسته‌ای ایران نظارت داشته باشد.»

رئيس اداره سياسي سپاه پاسداران، تازه یاد حرف نیکلای سارکوزی در باره تهدید نظامی می افتد و توی دهان غرب می زند: «امروز ملت ايران تهديدهاي نظامي غرب را تهي مي‌بينند چون آمريكا و غرب در حد و اندازه‌اي نيست كه بتواند اقدام نظامي عليه ايران انجام دهد.»

وباین ترتیب در روزهائی که جهان به 11 سپتامبر می رسد، «یونس الموریتانی»، یکی از دیگر از سران القاعدهو مامور اجرای برنامه های بین المللی آن دستگیر می شود، جمهوری اسلامی غرب را سرجایش می نشاند و به حل و فصل مسائل داخلی می پردازد که برخی ازآنها مانندچادر سیاه از مساله اتمی هم مهمترند.

لاله افتخاری، نماینده مجلس در شبکه تلویزیونی قرآن، از این مهم جهانیان را مطلع می کند: «امروز چادر مشکی از بحث هسته‌ای برای ما مهمتر است.» و توضیح می دهد که «رواج بدحجابی به زمان آدم و حوا بر می گردد.این اقدامات از آنجا ریشه گرفته و هنوز چه در غرب و چه در داخل ادامه دارد.»

و تابحث لباس پیش می آید علی کریمی، پیراهن شماره 16تیم شالکه را در می آورد و قدم زنان در «وادی فتنه»آن را به جانباخته جنبش سبز اشکان سهرابی تقدیم می کند. و صدافسوس که شادمانی این گل ملی را خبر لبخند زدن احمد جنتی به عزرائیل بر باد می دهد.هزاران کاربر اینترنت بعد از شنیدن خبرفوت دبیر شورای نگهبان بر اثر سکته مغزی و قلبی دست بکار می شوندو در وصف نمیرالمومنین هزاران استتوس، توییت، یادداشت و… می نویسند. وسرانجام معلوم می شود کار، کار رسانه های توطئه گر و دست های پنهان بیگانگان بوده است وبس.

و ملت در آزاد ترین کشور دنیا به میمنت شنیدن این خبر برای خوردن بستنی باروکش طلا صف می کشند. قیمت این بستنی 400 هزارتومان است، تولید آن یک روز طول می‌کشد و باید یک روز قبل ثبت سفارش شود.

یک و نیم میلیون کارگری را که حسن صادقي، معاون دبیرکل خانه کارگر، خبر بیکار شدن آنها راداده است، قطعا نمی توانند به این صف بپیوندند. اما احتمال می رود، سر وکله پارچه فروشان و طلافروشان اعتصابی بازار که علیرغم جو پلیسی برای وساطت حبیب اله عسگراولادی هم تره خردنکرده اند؛ پیدا شود.

برای همین هم «دفتر آیت الله علی خامنه‌ای، رهبر جمهوری اسلامی در پاسخ به استفتایی در مورد خوردن بستنی طلا، هرگونه خوردن بستنی حاوی عنصر طلا را «حرام» اعلام می کند.» و به اینترتیب مساله فاصله طبقاتی ناچیز ناشی از استقرار عدل اسلامی هم از میان می رود.
هفته ای دیگر به پایان می رسد. معمرالقذافی که دنبال سوراخ موش می گردد، مخالفان خود را «زن» می نامد.

«بلال صائب» از استادان موسسه مطالعات بین‌المللی «مونتِری» در وب‌سایت «کریستین ساینس مانیتور» می‌نویسد: «عربستان سعودی با بزرگ‌ترین معضل و در عین حال بزرگ‌ترین فرصت در سیاست خارجی خود روبه‌رو است که نتیجه و پیامد آن برای آمریکا بسیار مهم خواهد بود.چگونگی برخورد عربستان با بحران سوریه نقش رهبری این کشور در منطقه و توانایی آن برای مهار ایران را تعیین خواهد کرد.»

جنگنده‌های سوریه دیوار صوتی شهر حمص را می شکنند وآلن ژوپه، وزیر خارجه فرانسه بشار اسد، رابه «ارتکاب جنایت علیه بشریت» متهم می کند. دخالت نظامی ناتواز همین مسیر می گذرد.

براساس نظرسنجی جدیدی که «جامعه اعراب آمریکایی» در شش کشور عربی انجام داده، میزان محبوبیت حکومت ایران در نگاه افکار عمومی عرب به شدت کاهش یافته‌است.در میان پاسخ‌دهندگان مصری فقط ۳۷ درصد نظر مثبتی راجع به نقش حکومت ایران دارند، در حالیکه درصد کسانی که در این کشور در سال ۲۰۰۶ به حکومت ایران با دید مثبت نگاه می‌کردند قریب به ۹۰ درصد بود. در عربستان سعودی درصد کسانی که نظر مثبتی به ایران داشتند از ۸۵ درصد در سال ۲۰۰۶ به شش درصد در سال جاری تنزل پیدا کرده و در اردن این دیدگاه از ۷۵ درصد به ۲۳ درصد کاهش یافته‌است.

ئون پانتا، وزیر دفاع جدید آمریکا، می‌گوید: «جنبش‌های جهان عرب قطعا به ایران هم خواهد رسید.انقلاب در ايران به نظر می‌رسد دير يا زود به وقوع می‌پيوندد.»
احمدجنتی در صف اول کسانی است که چندان در انتظار لبخند عزرائیل نخواهند ماند.

و خسروگلسرخی باآن فرنچ نظامی معروف، از فیس بوک سر بر می کشد و می خواند:

گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام
و ساقه های جوانم از ضربه های تبرهایتان زخم دار است
با ریشه چه می کنید؟
گیرم که بر سر این باغ بنشسته در کمین پرنده اید
پرواز را علامت ممنوع می زنید
با جوجه های نشسته در آشیان چه می کنید؟
گیرم که می کُشید
گیرم که می برید
گیرم که می زنید
با رویش ناگزیر جوانه ها چه می کنید؟ !