Posts Tagged ‘دادگاه’

هیلا را باید شلاق زد- مسعود بهنود

2011/08/30

حکم را شنیده اید آیا. حکم هیلا صدیقی را.  نه ماه حبس. قاضی پیرعباسی به شاعر جوان ما ستم کرد و  پنج سال تعلیق داد و حکمی چنین متین و گویا را به تعویق انداخت. هم ستم به شاعر محکوم کرد و هم به جوانانی که قرارست با این حکم ها دریابند با کدام عدل سروکار دارند و بدانند که در دل بی رحم آن فرشته چشم بسته عشق نیست. برای عدالتخانه نظامی مدعی انقلاب فرهنگی و منادی عدل در جهان، کدام کار واجب تر از حبس شاعری جوان.

باید شلاق زدش شاعر را. بایدش به بند کشید ورنه خدای ناکرده باید  مختلس و مفسد هزار میلیاردی به بند کشیده می شد، ورنه خدای ناکرده باید جاعلان و دروغزنان و آنان که مردمی سرفراز را به این روز انداخته اند بندی می شدند که مبادا آن روز.

قاضی باید در حکم می نوشت برای هر بیت شعری که شاعر سروده، باید هر صبح  شلاقی بخورد شاعر، روزی یک ضربه. تا قاضی  وارد عرصه تاریخ شود و جای آنان بنشیند که مسعود سعد را به حصارنای فرستادند و آنان که دهان فرخی یزدی دوختند، امانش دادند و جانش گرفتند. تا شایسته جانشینی کسانی باشد که  برای کشتن میرزاده عشقی و ملک الشعرای بهار تیرانداز فرستادند.

قاضیانی که این روزها و این ماه ها جوانان این دیار را – وقتی نحیف و رنگ پریده از بازداشتگاه هائی مانند کهریزک به دادخانه فراخوانده می شوند، دست و پا  در بند و زنجیر – محکوم می کنند تا کلاس و درس بگذارند و همبند بدکاران شوند، قاضیانی که شاعران را مستحق حبس می دانند آیا شب ها در سوله کهریزک می خوابند و از جهان بی خبرند. اینان جوانان مسلمان منطقه را «ارحل» گویان در خیابان های قاهره و بن غازی و دمشق نمی بینند. اینان از جان جوانان نجیب ما که چشم به اصلاح دوخته اند چه می خواهند.

باید هیلا را روزی یک شلاق زد که مولانا فرمود جان من است این، هی بزنیدش. و با هر شلاق باید عسس ها، اتهام شاعر جوان ما را فریاد کنند تا خلق را خبر شود و  فراموش کس نشود که این طایفه ثناگوی تبرند و عشق تبر از سرشان به در نمی شود. اتهام شاعر جوان ما، اتهام بزرگ و غیرقابل بخشایش او چیزی جز این نیست که در  زمینی زاده شده که در آن شاعر را محکوم می دانند. او را باید شلاق زد تا دیگر از عشق به سرزمینی نگوید که در آن  دزد و بی سواد و دروغزن بر صدر می نشیند. او باید با شلاق بهای آن را بپردازد که  به دورانی زاده شده که قرار بر  انقلاب فرهنگی بود و قرار بر صدرنشینی اهل فضل  ادب، اما دریغا، آن چندان که بر خرقدرت سوار آمدند همه دفترها به آب شسته شد و آن همه شعر و روایت، مضحکه شد و دیوان شاعران تنها به کار تظاهر در مقابل دوربین های تلویزیون آمد. کتابخانه با کتاب های زرکوب تنها برای پوشاندن خشونت در پشت صحنه، دکور نطق های مطنطن در وصف محبت و وحدت و ایمان.

راست گفته است شیخ انصاریان، باید پاکدامنان و پاکدستان از خیل اهل علم از مردم عذر بخواهند، و حلالی بطلبند از  باب آن چه وعده دادند و  اینک مارها از آستین به در آورده اند. هیلا صدیقی را باید شلاق زد چون در شهری زاده شد و در شهری هوای شاعری کرد که قاضیش شعر نمی داند. عدالتخانه اش وصل به گذرعاشقان نیست، نبش دوستاقخانه حاکم است. و برای رسیدن به آن باید  از بازار رمالی و دروغزنی گذشت.  چرا که  رونق از آن  بازار می گیرند.

اما نویدتان دهم که روزگار چنین نمی ماند، نه دور و نه دیر، جوانان ما غزل خوانان و غزل گویان هم مجلس را از متملقان پاک خواهند کرد و هم دیوان را از دزدان، واعظان پاکدامن را به منبر خواهند نشاند و شان دین و حرمت شعر و وزن عدل را به آنان باز خواهند گرداند. اگر جز این شود باید  کتاب را به آب اشک شست و از ایمان توبه کرد، باید دیوان حافظ و مثنوی را به آتش کشاند. یعنی همه آن چه  واعظان بر منبر گفتند همه تزویر بود؟.

نویدتان دهم که روزی این همه احکام که به برگ کینه نوشته اند، به فتوای عقل و عشق لغو خواهد شد. آن قاضی را که چنین ظلمی بر شهر روا داشته محکوم خواهیم کرد  تا 26 سال، به  تعداد سال های عمر هیلا، دیگر شعر نخواند و دیگر نامی از زهرا اطهر نبرد، حتی در نهان، سخن از خطبه زینب نگوید. قاضی در دادگاه ویژه بازبینی احکام جهول محکوم می شود به زندگی در خانه خود اما بی کتاب خدا و  بی هیچ دیوان شعری.

در آن روز از قاضی پیرعباسی پرسیده خواهد شد آیا می دانست چه کس را به حبس می فرستد و باز هم چنین حکم نوشت. و این در برابر چشمان خلق پرسیده می شود.همان جا باید قاضی شهر شاعران بگوید که به کدام آئین و مکتب است، از کجا درس گرفته، از کدام معلم، از کدام کتاب آموخته چنین بازی تلخی با عدالت و عدالتخانه. در ماه رمضان این قاضی باید بگوید آیا از رمز ایمان چیزی شنیده است.

قاضی پیرعباسی با انشاد حکمی چنین عادلانه در حق شاعر جوان ندانسته به شاعران پیام می فرستد تملق بگوئید، مدیحه بسازید، خارمغیلان را حریر بخوانید، قاتلان را فرشتگان کنید، از کلام خدا شهادت ناکرده بگیرید. زمینیان را آسمانی خطاب کنید. چکار دارید به  سخن مردم، در زمانی که خوابزدگان حکومت دارند. چکار دارید شعر بسرائید از خواب خوش بیدارشان کنید. به جای این قصیده ای با ردیف ریا و تزویر بسرائید تا صله تان برسد سکه سکه، خلعتتان برسد هزار هزار، در جعبه جادو نشانتان کنند احسنت گو و آفرین شنو بارگاه.

قاضی با انشاد حکم نه ماه حبس برای هیلا صدیقی به او می گوید  مگر ندیدی دکتر مصطفی بادکوبه ای را که این راه را سالیان پیش رفت و روزها بود که شهادتین را ادا می کرد تا پا از خانه بیرون نهد، اینک  در هواخوری اوین با محبوسان قدم می زند و مگر ندیدی رهایش کردیم چون زندانیان داشتند از راه به در می شدند.

اما تو هیلا،  تو جان فروغی همان که دست هایش را در باغچه کاشت، تو سبز شده ای و حالا  چشم سیمین بانوی غزلی که دیگر نور از چشمانش رفته است. به همین جوانی شایسته فردائی. به همین نازک خیالی. مبارکت باد این حکم.

قاضی حکم شاعر، نمی داند اگر شاعران جوان ما که هزارانند، و او  را از آنان خبر نیست چون در بارعام ها نیستند، سکه نمی گیرند، صله نمی پذیرند، زینت المجالس نیستند، هر یک قطعه ای  در مدح این حکم و صادر کننده اش بسرائند و به بال کبوترهای قاصد دنیای مجازی بسپارند، با همه صعوبت وزن پیرعباسی، آن گاه این نام  دیگر از ذهن ها به در نخواهد شد و در تاریخ ادب این ملک خواهد ماند. قاضی مجال شعر ندارد لابد وگرنه معنای این سخن  مدرس را که به ملک الشعرا گفت من باج به شغال نمی دهم  اما یک جوری زبان این رفیقت را ببند. مقصودش عشقی جوان بود. و تازه این مدرس بود. و تنها عشقی و ایرج میرزا نامش برده بودند، چه رسد به آن ها که قصه ظلمشان همه گیر است.

باری خواستم بگویم: جناب قاضی به احتیاط قدم نه که آبگینه شکستی.

Advertisements

دو کوهنورد، یک نکته، هفت احتمال

2011/08/26

دو کوهنورد آمریکایی هر یک به هشت سال زندان محکوم شدند.  به این حکم از دو منظر می توان نگاه کرد. اول اینکه چرا   ایالات متحده نتوانست این دو زندانی  را رها کند و ایا می توانست اقدامی دیگر صورت دهد؟ دوم اینکه چرا این حکم در این شرایط داده شده است؟

در مورد بحث اول به گمانم یادآوری سابقه چنین برخوردهایی مهم است. فی المثل در ماجرای ملوانهای انگلیسی وقتی تونی بلر اولتیماتومی چهل و هشت ساله به جمهوری اسلامی داد، حکومت اسلامی  بلافاصله کوتاه آمد  و  با سلام و صلوات و اهدای کادو ملوانان به قول خود متجاوز را ازاد کرد. دولت بلر با این کار امنیت شهروندان خود در ایران را تا حد زیادی تضمین کرد. اما هر جا  که در برابر گروگانگیری جمهوری اسلامی نرمش نشان داده شده جمهوری اسلامی جریتر شده است .

برای درک  این رفتار جمهوری اسلامی باید توجه کرد که حاکمان و سیاستگذاران جمهوری اسلامی چه کسانی هستند. هسته سخت قدرت  جمهوری اسلامی،آن هسته ای که از ابتدای پیروزی انقلاب 57 علیه گروههای دیگر و به نفع ایت الله خمینی توطئه می کرد،و در خیابان مشت آهنین نشان می داد و از فردای سی خرداد 60 قدرت را قبضه کرد، از ابتدا  ائتلافی از آخوندها و لاتها بوده است و  هر چه گذشته بر میزان نفوذ لاتها در این حکومت افزوده شده. فرهنگ لاتی فرهنگ حرف مفت زدن، داد و بیداد کردن، زورگویی به ضعفا و کوچکی کردن در برابر زورمندان است. برمبنای همین فرهنگ است که جمهوری اسلامی هر جا سنبه پرزور باشد سریعا زیر بار زور می رود حتی اگر تا لحظه ای پیش از آن عربده هایش گوش فلک را کرده باشد.

به نظر می رسد   مشاوره هایی که در زمینه برخورد با ایران خصوصا در قضیه این کوهنوردان زندانی به پرزیدنت اوباما  داده شده است مشاوره هایی بد و دقیقا در راستای خواست جمهوری اسلامی بوده اند. به باور من  اگر دولت اوباما به محض دستگیری این کوهنوردان  یک اولتیماتوم جدی به جمهوری اسلامی  می داد این کوهنوردان مدتها پیش ازاد شده بودند.

بازه زمانی اعلام این حکم هم  جالب است این پرسش، پرسشی جدی است که چرا اکنون؟ چند تحلیل تا بحال در این باره داده شده است که آنها را بررسی می کنیم.

اول اینکه این حکم پاسخی به خواست کناره گیری بشار اسد از قدرت توسط ایالات متحده است که چندان سخن معقولی به نظر نمی رسد و پاسخ جمهوری اسلامی درباره سوریه  را بیشتر باید در حملات چند روز اخیر به اسرائیل دید.

تحلیل دوم  این است که جمهوری اسلامی با نگه داشتن این افراد می خواهد کاری را که خمینی با کارتر کرد با اوباما بکند. به گمانم این  استدلال، استدلال ضعیفی  است چون اولا بحث سیاست خارجی در انتخابات این دوره ایالات متحده بحثی چندان جدی نیست و بحث اصلی بر سر اقتصاد است.دوم اینکه حکم این دو نفر  به لحاظ تحقیرکننده بودن برای آمریکاییها اصلا قابل مقایسه با گروگانگیری سفارت نیست و سوم اینکه من شک دارم که جمهوری اسلامی هیچ یک از  کاندیداهای جمهوریخواه که تا اینجای کار به نظر می رسد میت رامنی یا ریک پری باشند را به پرزیدنت اوباما ترجیح بدهد.

تحلیل سوم این است که   این حکم پاسخی است به پرونده دادگاه حریری، که باز به نظر نمی رسد این برگ، برگی باشد که جمهوری اسلامی بتواند با استفاده از آن بر ماجرای مهمی مثل دادگاه حریری اثری بگذارد.

احتمال چهارم این است که این حرکت پاسخی به گزارش وزارت خارجه درباره  ایران به عنوان  بزرگترین حامی تروریسم باشد. به نظر نمی رسد حتی خود جمهوری اسلامی نیز انتظاری غیر از این از چنین گزارشی می داشت.

احتمال پنجم  این است که این حکم هشداری بود به ایالات متحده برای خارج نکردن سازمان مجاهدین خلق از لیست تروریستی.

یک احتمال ششم این است که جمهوری اسلامی میخواهد از این حکم برای معامله بر سر  ازادی برخی مهره های خود معامله کند هر چند که تا بدینجا اخباری مبنی بر گرفتاری مهره های مهم جمهوری اسلامی در دست ایالات متحده بدست نیامده است.

در نهایت احتمال هفتم این است که جمهوری اسلامی می کوشد این حکم سنگین را دستمایه تقویت حامیان خط مذاکره و مماشات  در ایالات متحده قرار دهد؛ بدین معنی که گروههای حامی خط مذاکره و امتیاز دادن به جمهوری اسلامی که اکنون به شدت تضعیف شده اند  بتوانند از طریق یک ابتکار به ظاهر مستقل و  تلاش برای رهایی این دو زندانی  وجوش دادن معامله ای جایگاه خود را در جامعه مدنی و کریدورهای قدرت در ایالت متحده تقویت کنند.

در نهایت به گمان من احتمالهای پنجم، ششم و هفتم یا ترکیبی از آنها محتملتر هستند.

وکیل زندانی دراویش، به بند ویژه معتادان منتقل شد

2011/06/16

جــرس: مصطفی دانشجو وکیل دراویش طریقت نعمت اللهی گنابادی با اعمال نفوذ برخی مقامات از زندان ساری به اردوگاه معتادین منتقل شد.
به گزارش تارنمای «مجذوبان نور»، پایگاه اطلاع رسانی دراویش نعمت اللهی، دانشجو که با شکایت ماموران اداره اطلاعات ساری و همکاری و همراهی مراکز قضایی با آنها، به هفت ماه زندان تعزیزی محکوم شده و بیش از یک ماه از دوران محکومیت خود را در زندان ساری سپری کرده بود، ظهر روز چهارشنبه بیست و پنجم خردادماه به اردو گاه معتادین منتقل شد .
بنا بر این گزارش، دانشجو از بدو ورود به زندان، در بند پنج زندان ساری که به بند مشاوره موسوم است به زندانیانی که توان مالی نداشته و از داشتتن وکیل محروم بوده اند مشاوره حقوقی داده و با تنظیم لوایح حقوقی موجبات آزادی شماری از آنان را فراهم آورده بود اما به دلایلی نامعلوم در هفته گذشته مسولان زندان ساری او را به بند دو انتقال دادند.
این وکیل دراویش که از بیماری آسم و تنگی نفس شدید رنج می بردف با وجود شرایط نامناسب در بند دو، به کار رسیدگی به حقوق زندانیان ادامه داد، اما این بار هم رفتارهای قانونی و انسان دوستانه او موجبات نگرانی بعضی مقامات ! را فراهم اورده و منجر به انتقال او به اردوگاه معتادین شد.
گفتنی‌ است دانشجو چندی پیش در واکنش به اظهارات بعضی مقامات زندان مببنی بر اینکه فردی حاشیه دار است خطاب به مسوولان زندان گفته بود: «در حاشیه‌ پرونده من شارب و اعتقادات من است. در حاشیه پرونده من شرافت شغل وکالت است . شما یک وکیل را به جرم دفاع از موکلان خود زندانی کرده‌اید.»
جعفری دادستان فعلی شهرستان ساری در زمان تخریب حسینیه شریعت قم در مقام معاونت دادستان قم از عناصر فعال و موثر در تخریب این مکان عبادی بوده است که مصطفی دانشجو از وی در مراجع قضایی شکایت کرده بود.

سبز مثل ستوده مرتضي كاظميان

2011/05/31

عکس‌هایی که امروز از یک حقوق‌دان آزاده و مدافع حقوق بشر در سایت‌های خبری منتشر شد، تصویر سرو «سبز»ی است که «ستوده» نام دارد.

به دشواری می‌توان خود را در موقعیت نسرین ستوده قرار داد؛ اما بد نیست که همه‌ی حامیان و مدعیان جنبش سبز، وضع و تلاش خود را برای ایران، با «تراز»هایی چون ستوده، بسنجند.

آن‌هایی که طعم سرد و خشک و تلخ انفرادی را چشیده‌اند، محتمل بتوانند گامی به وضع ستوده نزدیک شوند؛ و آن‌هایی که خود فرزندی دارند و در انفرادی بوده‌اند، بیشتر از گروه پیشین، شجاعت و صداقت ستوده را ستایش خواهند کرد.

باید در موقعیت مادری ایستاد که می‌توانست بارها و بارها در برابر مزدوران استبداد، سر خم کند، اما آزادی حقیقی ‌و باورهای خود را _هرچند به بهای آزادی ظاهری‌اش_ به ریا و دروغ و نیرنگ نفروخت.

ستوده تداوم آزادگی آزادگانی است که در تمام دهه‌های گذشته، بر فرزندان خویش سخت گرفتند و آغوش گرم خویش را از ایشان دریغ کردند تا همه‌ی فرزندان این سرزمین، در کنار مادران و پدران خویش، در آرامش و امنیت بزییند.

از مشروطه بدین‌سو، آزادی‌خواهانی چون ستوده که روزها و شب‌ها دور از فرزند، در حصر و بند بوده و مانده‌اند، کم نبوده‌اند؛ چنان‌که شمار جان‌باختگان آزادی ایران و ایرانی؛ آنها که فرزندان خویش را تنها گذاشتند و نامی نیک از خویش به‌جای گذاشتند و راهی سرخ، مسیری سبز.

آنان، عموها و خاله‌هایی بودند که «به خاک افتادند»، «نه به خاطر آفتاب/ نه به خاطر حماسه/ نه به‌خاطر جنگل‌ها/ نه به‌خاطر دریا» بلکه «به خاطر ترانه‌اي / به خاطر يك برگ / به خاطر يك قطره/ به خاطر يك لبخند/ به خاطر هر چيز كوچك…»*

آنچه در این روز و زمانه، ستوده را کمیاب و چون سرو بهاری، سبز و برافراشته و برجسته می‌سازد، تلاشی است که از یک‌سو نظام خودکامه صرف می‌کند برای بستن دهان‌ها و خاموش نمایاندن مطالبات انسانی و دموکراتیک سبزها، و نیز از سوی دیگر، سکوتی که به دلایل و علل گوناگون در فضای جامعه مسلط و فراگیر شده می‌نماید.

نمونه‌هایی چون ستوده که فرزندان کودک و نوجوان دارند، کم نیستند؛ امیرخسرو دلیرثانی (پدر عرفان)، فرید طاهری (پدر امین و ثمین)، مهدی محمودیان (پدر زینب)، احمد زیدآبادی (پدر پرهام و پارسا و پویا)، علیرضا رجایی (پدر امیرطاها و امیریحیا)، حشمت‌الله طبرزدی، عبدالله مومنی، علی جمالی و… و دیگرانی که کم‌شمار نیستند در زندان‌های نظام ولایی. اما آنچه موقعیت ستوده را متمایز و ویژه می‌سازد، وجه «مادر»انه بودن مقاومت این زندانی سیاسی است و ایستادگی و جسارت و شجاعت مثال زدنی‌اش، که در تمام 9 ماه اخیر، در خویش گریسته اما پیش چشم فرزندانش لبخند زده است.

ستوده حالا الگویی شده برای همه‌ی آن‌‌ها که خود را «سبز» می‌دانند: صبوری می‌کند؛ لبخند می‌زند؛ ادبیات حقوقی و محترمانه و غیرتوهین‌آمیزش را پاس می‌دارد؛ مدارا می‌کند؛ جبهه دموکراسی‌خواهی را با انتقادهای بی‌موقع و طعن و کنایه، آشفته نمی‌کند؛ با وجود اختلاف نظرهای ایدئولوژیک، دریافته که در جامعه‌ای دینی می‌زید و حرمت‌دار همه‌ی ایرانیان با هر کیش و آیین و از هر قوم است؛ جسارت و شجاعت و صداقت را چاشنی ادعاها و عقاید شخصی‌اش می‌کند؛ در عمل، ایده‌هایش را پی می‌جوید؛ از پرداخت هزینه ابایی ندارد؛ و عشق به انسان را _مستقل از دیدگاه‌هایش_ فریاد می‌کند.

سبزها برای آن‌که شبی آسوده و بی‌خیال، سر بر بالین نگذارند، «نام»های پرشماری پیش رو دارند؛ از زندانیان آزاده‌ی رجایی شهر که اعتصاب غذا کرده‌اند تا یک یک آزادگان در بند و تبعید، یا شهدای مظلوم پس از انتخابات 22 خرداد 88 که تنها جرم‌شان این بود که پرسیدند: «رأی من کجاست؟»؛ اما در کنار همه‌ی این نام‌ها، این «ناقوس‌های بیداری و زنهار و هشدار» در سرزمینی که  آرامش گورستانی را برنمی‌تابد، یک «سرو»، یک «سبز» روزها و شب‌های زیادی است که چون «زمرّد»ی خودنمایی می‌کند و می‌درخشد: نسرین ستوده. مادر آزاده و وکیل مدافع حقوق بشر و کنشگر دموکراسی‌خواهی که برای‌ «سبز»ها شده «شاهد»ی از آنچه شاملو فرمود: «گر بدین سان زیست باید پاک/ من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود چون کوه/ یادگاری جاودانه بر تراز بی‌بقای خاک!»

*پی‌نوشت: گزینشی از شعر «از عموهایت» سروده احمد شاملو

نسیرن ستوده بعد از جلسه دادگاه همسرش را در آغوش کشید

2011/05/31