Posts Tagged ‘تاريخ’

تاریخ از ۳۰ خرداد شروع نمی‌شود

2011/08/24

سازمان مجاهدین خلق ایران، سازمان محبوبی نیست. از یک سو رهبران و مسئولان جمهوری اسلامی از عنوان «منافقین» در توصیف این سازمان بهره می برند و آن را نماد ترورهای مرگبار و خشونت کور علیه مردم عادی و سیاستمداران می دانند. در ادبیات رسمی و غیر رسمی جمهوری اسلامی، مجاهدین خلق عامل کشتار و قتل عام هزاران نفر از مردم بی گناه و متهم به خیانت به کشور هستند.

وقایع و مقاطع تاریخی مانند انفجار در دفتر حزب جمهوری اسلامی (حزب حاکم وقت) در روز هفتم تیر ماه 1360، انفجار در دفتر نخست وزیری در هشتم شهریور ماه همان سال و و اتحاد و همکاری با صدام حسین در جریان جنگ هشت ساله ایران و عراق که در نهایت به سه عملیات آفتاب، چلچراغ و فروغ جاویدان و حمله نظامی مستقیم این گروه به خاک ایران منجر شد، از اصلی ترین مصادیق مورد استفاده برای اثبات خیانت مجاهدین خلق هستند.

کتاب های درسی مقاطع مختلف تحصیلی، روزنامه ها و رسانه های رسمی حکومتی به خصوص صدا و سیما و هر تریبون دیگری در جمهوری اسلامی، 32 سال است که سرشار از گفته ها و نوشته هایی در باب خیانت ها و جنایت های این سازمان هستند.

در یک کلام، آنچه جمهوری اسلامی از مجاهدین خلق به نمایش می گذارد، سازمانی مخوف، به غایت متمرکز و دارای ایدئولوژی التقاطی و خشونت محور است که در طول تاریخ کاری جز قتل عام و کشتار مخالفان و منتقدانش و نیز مردم عادی و حتی اعضای تواب خود نداشته است.

از سوی دیگر و با اندکی اختلاف، می توان گفت که چنین تصویری از سازمان مجاهدین خلق ایران در نزد بخش عمده ای از مردم و افکار عمومی مورد پذیرش قرار گرفته است. شاید بتوان دلیل اصلی این مسئله را در آن دانست که برخی گروه های منتقد و مخالف جمهوری اسلامی هم در ارائه چنین تصویر هولناکی از مجاهدین خلق دستکمی از حکومت نداشته اند.

از جناح موسوم به چپ خط امام اوایل انقلاب (نسل نخست اصلاح طلبان امروز) با محوریت مجاهدین انقلاب (که یکی از دلایل اصلی تشکیل و کار ویژه های اصلیش، مقابله با همرزمان سابقشان در مجاهدین خلق بود) تا جناح راست به رهبری موتلفه اسلامی که اعضایش مانند اسدالله لاجوردی تا آخرین روز زندگی، درد و نفرت عمیق ناشی از تحقیرهای اعضای سازمان در زندان های پیش از انقلاب را در روح و جان خود حس می کردند، تا طرفداران نظام سلطنتی و کمونیست ها و گروه های اپوزیسیون کرد و …، همه و همه همان قرائت جمهوری اسلامی از مجاهدین خلق را داشته و به مخاطبان خود ارائه داده اند.

می توان گفت که دشمنی و عداوت با سازمان مجاهدین خلق ایران فصل مشترک جمهوری اسلامی و دشمنانش است و این مسئله در باورپذیری تصویر ارائه شده از این سازمان و اعضایش در نزد افکار عمومی تاثیر اصلی را داشته است و البته قاعده اجماع ایجاب می کند که وقتی قضاوت درباره یک سازمان سیاسی –ـ ایدئولوژیک {نظامی، اقتصادی، امنیتی و …} در بین چنین جمع متفاوت و متناقضی از نیروهای همسان تا این اندازه مشترک باشد، نمی توان صحت تصویر ارائه شده را چندان مورد شک و تردید قرار داد.

روایت ها و خاطراتی که رستگاران از اشرف از روابط و مناسبات درونی این اتوپیا – اردوگاه ارائه می دهند نیز بر باورپذیری و صحت این گزاره ها می افزاید.

این در حالی است که حاکمان جمهوری اسلامی و دستگاه های امنیتی – قضایی و تریبون های تبلیغاتی آن ارتباط با مجاهدین خلق را به یکی از اصلی ترین اتهامات و انگ های نیروهای سیاسی منتقد و مخالف خود تبدیل کرده تا جایی که برای توجیه برخورد سنگین با منتقدان، این اتهام را به افراد یا گروه های اپوزیسیون که به ضدیت با مجاهدین اشتهار دارند نیز منتسب کرده است.

اما از سوی دیگر نباید فراموش کرد که این رویکرد بی هیچ تفاوتی در تمام این سالها از سوی مجاهدین خلق نیز در پیش گرفته شده است. برای مجاهدین خلق و آنگونه که از مواضع رهبران و عملکرد این سازمان مشخص است، هیچ تفاوتی میان جمهوری اسلامی با تمام منتقدان و مخالفانش وجود ندارد.

از نظر این سازمان، تنها تشکیلات و گروهی که توانایی و شایستگی مبارزه با نظام حاکم بر ایران را دارد، خود آنها هستند و تمام نیروهای دیگر اپوزسیون یا خائن به آرمان های خلق ایران هستند و یا دست نشانده خود جمهوری اسلامی.

در سازمان مجاهدین خلق نمونه های فراوانی از قربانی کردن اعضای خانواده، اقوام و دوستان و آشنایان که به واسطه وجود ارتباط فامیلی و خانوادگی با برخی نیروهای سازمان در ایران به زندان افتاده اند با هدف بزرگنمایی توان اجتماعی و گستردگی هواداران آن وجود دارد.

به همین دلایل {و دلایل دیگر} هم بوده که سازمان مجاهدین خلق و شورای ملی مقاومت، در تمام سال های گذشته مانند یک جزیره تنها مانده در بین نیروهای سیاسی و اجتماعی مخالف و منتقد بوده و هرگز به عنوان طرف مشورت یا همکاری جدی آنها قرار نگرفته است.

اما آیا وجود چنین حدی از خصومت و دشمنی، مجوز تحریف تاریخ نیم قرنی کلیت این سازمان را صادر می کند؟ آیا می توان به خاطر اختلافات در حد دشمنی یا مسائل دیگری مانند رفع اتهام همکاری با مجاهدین خلق، تمام این سازمان بدون تفکیک در مقاطع مختلف تاریخی آن را «نماد وابستگی، خشونت و ترور در ایران» عنوان کرد.

خاطرات کتبی و شفاهی چهره های تاثیرگذار و شاخص انقلاب 1357 در سال های مبارزه با نظام پهلوی مانند مهندس مهدی بازرگان، آیت الله حسینعلی منتظری، هاشمی رفسنجانی، لطف الله میثمی، آیت الله طالقانی و …. سرشار از گفته ها و نوشته هایی است که مجاهدین خلق را بهترین و خالص ترین فرزندان این کشور دانسته اند.

از هاشمی رفسنجانی نقل است که در سال های پیش از کودتای تاریخی درون سازمان در 1354 اگرچه محوریت آیت الله خمینی در پروسه انقلاب توسط مجموعه نیروهای مخالف به رسمیت شناخته شده بود، اما در راه مبارزه حرف نهایی را سازمان و اعضا و رهبران آن می زدند.

اساسا آیا امکان انکار نقش اعضای سازمان مجاهدین خلق در پیروزی انقلاب 1357 وجود دارد که امروز بی توجه به این واقعیات تاریخی، کلیت وجودی این سازمان مورد نفی و طرد واقع می شود؟

از رهبران و کارگزاران نظام جمهوری اسلامی انتظار دیگری وجود ندارد. تحریف و وارونه سازی تاریخ و بخصوص تاریخ انقلاب یکی از سیاست های کلان این نظام در تمام 32 سال گذشته بوده اما آیا منتقدان و مخالفان این نظام هم باید به همین ورطه بغلتند؟

چرا هنگامی که به درستی به گناه نابخشودنی مجاهدین در حمله به خاک ایران در 1367 اشاره می شود، هیچ کس نمی گوید که در ماه های اولیه جنگ، این اعضا و هواداران سازمان بودند که در آتش اختلافات میان ارتش و سپاه از یک سو و دولت و حزب جمهوری اسلامی از سوی دیگر، جبهه ها را پر می کردند؟

چرا کسی اشاره نمی کند که تا عصر روز 30 خرداد 1360 که سازمان آغاز جنگ مسلحانه علیه جمهوری اسلامی را اعلام کرد، چه اتفاقاتی در ایران روی داد که این سازمان را به اتخاذ چنین تصمیمی رهنمون ساخت؟

چرا کسی نمی گوید از اندک روزهایی پس از 22 بهمن 1357 تا عصر روز 30 خرداد 1360 هیچ روزی نبود که در آن خبری از سلاخی شدن و تکه پاره شدن نوجوان یا جوانی به اتهام عضویت یا هواداری مجاهدین در گوشه و کنار ایران منتشر نشود؟

آیا کسی از سرنوشت دردناک دختران و پسرانی که گاه به علت همراه داشتن روزنامه مجاهد توسط پاسداران انقلاب اعدام انقلابی می شدند سخنی می گوید؟

چگونه می توان منکر مواضع آشتی جویانه رهبران سازمان تا پیش از 30 خرداد شد؟ سخنرانی مسعود رجوی در 22 خرداد 1359 در امجدیه و تلاش های او و موسی خیابانی برای حصول توافقی با آیت الله خمینی و نقش آفرینی سیاسی در پروسه پس از پیروزی انقلاب قابل انکار است؟

تاثیر ردصلاحیت رجوی در نخستین دوره انتخابات ریاست جمهوری و حذف کامل مجاهدین خلق به عنوان یکی از اصلی ترین نیروهای نقش آفرین در انقلاب از کلیه روندهای سیاسی کشور در اتخاذ مشی بعدی این سازمان و ورود آن به فاز مبارزه مسلحانه چه بود؟

شاید بتوان مانع اصلی در فهم این مسئله را در آن دانست که رهبران فعلی مجاهدین خلق به جز موسی خیابانی، همان رهبران سازمان در حد فاصل سال های 57 تا 60 هستند. در چنین شرایطی هرگونه دفاع نسبی از عملکرد این مجموعه در آن مقطع تاریخی (نسبت به عملکرد حاکمان وقت جمهوری اسلامی و نه نسبت به یک کنش سیاسی – اجتماعی دموکراتیک و کاملا مدنی) به طور اجتناب ناپذیری توهم حمایت از عملکرد امروزین آنها را به دنبال دارد.

این در حالی است که وقتی از مجموعه ای به نام سازمان مجاهدین خلق ایران سخن گفته می شود باید به مقاطع مختلف تاریخی آن، عملکرد کادر رهبری آن در هر مقطع و در نهایت گفتمان و برونداد نهایی این مجموعه در سنجش تحلیلی آن توجه کرد.

از این منظر می توان گفت که آنچه امروز به نام سازمان مجاهدین خلق فعالیت می کند، نه نسبتی با آرمان ها و دیدگاه های بنیانگذارانی مانند حنیف نژادها و سعید محسن‌ها دارد و نه حتی هیچ منطق دموکراتیک و آزادی خواهانه ای امکان دفاع از آن را به خود می بیند.

ایالات متحده آمریکا سال هاست که حمله نیروی هواپیماهای ژاپنی به بندر پرل هاربر و نابودی ناوگان دریایی و هزاران نفر از سربازان خود را دلیل اصلی ورود این کشور به جنگ جهانی دوم عنوان می کند. انگار تا پیش از آن، آمریکایی ها در خانه خود نشسته بودند و نظاره گر صرف اوضاع جهان بودند و ناگهان خود را در وسط میدان جنگ یافتند.

مشابه این روایت از سوی حاکمان جمهوری اسلامی و هر دو جناح راست و چپ آن در برخورد با مجاهدین خلق وجود دارد. گویی رهبران نظام تازه شکل گرفته در بیوت و دفاتر خود نشسته بودند و مظلومانه به خدمتگذاری خلق الله مشغول بودند که ناگهان عصر 30 خرداد فرا رسید و به دنبالش هفت تیر و هشت شهریور و 28 خرداد …

جمهوری اسلامی، رهبران و کارگزاران تاریخ سازش در 32 سال گذشته، تمام تلاش خود را برای این وارونه سازی انجام داده اند. برای دستیابی به این هدف، آنها تاریخ را از 30 خرداد آغاز می کنند. انتظار از آنهایی که داعیه دار آزادی و دموکراسی برای فردای ایران هستند و اکنون خود قربانی تاریخ سازی این نظام هستند، چیز دیگری ست.

Advertisements

بختیار، بعد از فروپاشی رسید: مسعود بهنود

2011/08/11

اوایل آذر ماه سال 1357 در یک سخنرانی در سالن وزارت کار گفتم حکومت مانند کسی است که از طبقه سی و ششم آسمان خراشی رها شده اما هنوز به زمین نخورده تا استخوان های خرد شده اش دیده شود … این حس، از چندین جا مایه گرفته شده بود. یا به چشم دیده می شد  یا از بازیگران اصلی شنیده می شد و یا از جلسه ها و دیدارهائی برمی آمد که هر ساعته شده بود. و هم از آزادی زندانیانی که در خیابان ها چشم در چشم زندانبان و شکنجه گران خود شده بودند.

اعتصاب شصت روزه مطبوعات که تا اعلام نخست وزیری شاپور بختیار طول کشید، مهم ترین اثری که داشت این بود که برای حکومتگران فرصتی ایجاد کرد تا زودتر از تحلیلگران سیاسی و مردم عادی شکست و فروپاشی را دریابند و به مذاکره و مصالحه با  انقلابیون بروند. آن ها که  در خیابان های تهران و شهرهای بزرگ کشور بودند  در آذرماه 1357 نمی دانستند که فروپاشی نظام سلطنتی یعنی صعود جناح مذهبی انقلابی. و نمی دانستند این اتفاق افتاده است، اما سران قدرت های جهانی ذینفع و هم مدیران ارشد حکومت پادشاهی خوب می دانستند کشتی شکسته، و فهمیده بودند باید با چه کسانی وارد معامله شوند.

اول حکایت

پادشاه خود وقتی متاثر از حوادث بهمن 1378 تبریز جعفر شریف امامی را برای نخست وزیری برگزید جز  توهم نزدیکی به هواداران بریتانیا، بیماری معروف به دائی جان ناپلئون که باعث می شد نظر به مرتبه بالای شریف امامی در تشکیلات فراماسونری داشته باشد،  روابط شریف امامی  با قم، روحانی زادگی او و سابقه کارش در هفده سال قبل که نخست وزیر شد و وقتی که در مراسم تشییع جنازه آیت الله بروجردی حاضر شد، این ها در نظرش بود.

جعفر شریف امامی که فرمان نخست وزیری گرفت، عاقل تر ها دریافتند عقربه به کدام سمت مایل است. او تا به عمارت نخست وزیری رفت قمارخانه ها را بست، بلیت بخت آزمائی را تعطیل کرد، حزب  فراگیر رستاخیز را از احترام انداخت و در برنامه  کار دولتش گفت قصد سفر به عتبات و بازگرداندن آیت الله خمینی را دارد.

چنین بود که وقتی هفده شهریور رخ داد نگاه ها کمابیش بدان سمت بود تا زمانی که آیت الله خمینی  هم خود را به پاریس رساند. به این ترتیب نه که یک شاخه  از  انقلاب  رهبری یافت بلکه در صحنه رسانه ای جهان، پادشاه ایران جایگزینی پیدا کرد. آشکار گشت که قدرت در این کشور نفت خیز[به زبان دیگر کلید چاه های نفت] در دست که خواهد بود. همین  یک نشانه برای جلب توجه همگانی به سوی جناح مذهبی انقلاب، کفایت می کرد.

از آن زمان چهره های مختلف – شاغل یا بازنشسته، محبوب یا مغضوب پادشاه، سلطنت طلب یا ملی گرا و حتی مذهبی – در چندین نقطه به مذاکره با کسانی رفتند که گمان داشتند به رهبری مذهبی راه دارند. طرف های مذاکره اول کار آیت الله شریعتمداری، آیت الله طالقانی، آیت الله منتظری، فلسفی واعظ بودند. کم کمک و بعد از رفت و آمدهائی که به نوفل لوشاتو صورت گرفت مهندس مهدی بازرگان، دکتر سنجابی، داریوش فروهر، دکتر یدالله سحابی، دکتر غلامحسین صدیقی، دکتر علی امینی هم مشغول گفتگو شدند.

در این گفتگوهای دور از چشم توده، در خلا رسانه ای، مهم ترین اطلاعی که  رد و بدل می شد  این بود که پادشاه می خواهد برود و فروپاشی نزدیک است. از بالاترین سطوح که شخص پادشاه و شهبانو باشند، مذاکرات میانجی گرانه جریان داشت  تا  نخست وزیران پیشین [ همه زنده ها به جز امیرعباس هویدا که در زندان بود]، فرماندهان نظامی از جمله سپهبد ناصرمقدم آخرین رییس ساواک، ارتشبد فریدون جم، رییس پیشین ستاد نیروهای مسلح و داماد بزرگ رضاشاه، ارتشبد عباس قره باغی آخرین رییس ستاد نیروهای مسلح، ارتشبد حسین فردوست رییس سازمان بازرسی شاهنشاهی و دوست نزدیک و از بچگی شاه.

در این میان ویلیام سولیوان آخرین  سفیر آمریکا، آنتونی پارسونز سفر بریتانیا، حتی سفیر اتحاد جماهیر شوروی، رییس ایستگاه سیا وکا گ ب در تهران،  گاه گاه به دعوت شاه به کاخ نیاوران می رفتند. آن ها به این ترتیب بیش از هر کدام از درباریان و وفاداران، از تصمیم های شاه و وضعیت روحی و جسمی وی باخبر می شدند. گزارش های آنان به واشنگتن و لندن و مسکو دقیق ترین گزارش هاست، گرچه برداشت های غلط هم در آن فراوان است.

سفارتخانه های خارجی که تا یک سال قبل هیچ صاحب مقامی بدون اذن قبلی دفتر مخصوص و ساواک حق حضور در آن ها نداشت، روزهای پرکاری را می گذراندند. صدها  تن از رجال و فرماندهان نظامی و سرمایه داران، اگر نه در مسیر دریافت روادید برای خود و خانواده، برای مشورت و اطلاع یابی به دفاتر خارجیان می رفتند حتی دیپلومات های ایتالیایی و ترک و پاکستانی  هم سرشان شلوغ شده بود.

رفت و آمدهای سفیران کشورهای بزرگ با شاه و مقامات ارشد نظام، وقتی به گزارشی منجر شد  که ویلیام سولیوان فردای جمعه سیاه [هفده شهریور1357] به واشنگتن فرستاد «فکر کردن به آن چه فکر ناکردنی می نماید» دیگر می شد دید که در رستوران های خلوت و شیک بالای شهر تهران، دور از چشم ساواک که ریسش خود گوشه ای دیگر مشغول مذاکره بود، کسانی مشغول بحث با خارجی ها و یا ناراضیان مشهور درباره آینده کشور بودند.

ملاقات های حقیقت یاب

پادشاه از آغاز انتصاب نظامیان به دولت، هر روز با کسانی از پیران معمولا رنجیده و عزلت گزیده ملاقات می کرد علی دشتی، عبدلله انتظام، علی امینی، دکتر غلامحسین صدیقی، احمدعلی بهرامی، امیرتیمور کلالی مشهورترین این ها بودند، ولی روسای سابق دانشگاه ها و دانشکده ها و وزیران و  سفیران پیشین هم به این ملاقات ها دعوت می شدند. معمولا در اول هر دیدار پادشاه می گفت»خیلی شکسته و پیر شده اید، از زمانی که شما را ندیدم» که نشان می داد شاه از تغییر ناگهانی وزن و سلامت و چهره خود خبر ندارد. و معمولا بعد از مقدمات با این جمله پادشاه مذاکره جدی می شد «نگوئید من گفته بودم، حالا چه باید کرد، کشور در خطرست».  با هر کدام از این ملاقات ها، یکی به جمع مذاکره کنندگان با جناح مذهبی افزوده می شد.

اداره شنود ساواک تا مدت ها گیج بود، چرا که از طریق شنود تلفن ها در می یافت که «عناصر خطرناک» مشغول گفتگو با پادشاه و انتقال این گفتگو ها به روحانیونی هستند که آن ها هم هنوز نامشان در فهرست «عناصر خطرناک» است.

بعد از آن هر چه رخ داد نشان از تلاش حکومت برای به دست آوردن دل علما داشت، از مذاکرات پشت پرده سیاسی تا ملاقات های میانجی گرها و یا کسانی که تصور می کردند ملاقات پادشاه با آنان معنایش این است که باید بین حکومت و ناراضیان میانجی شوند. نقل شده است دکتر کریم سنجابی آخرین رهبر جبهه ملی به پادشاه که از وی می خواست که نخست وزیری را بپذیرد و در مقابل  ارتجاع مذهبی بایستد گفته بود ما تا همین الان به دستور اعلیحضرت از داشتن دفتری با دو میز و صندلی محروم بوده ایم، در میان جوانان متحدی نداریم هواخواهی نداریم، با کدام سازمان به مقابله با کسانی برویم که  مسجد و حسینیه در سراسر کشور پایگاه و دفتر آن هاست.

در چنین شرایطی انگار همه بازیگران در ایران و در جهانی که تازه متوجه خطر در کشور بزرگی مانند ایران شده بود، دنبال فرصتی می گشتند تا خود را برای بعد از فروپاشی آماده کنند. ارتش به فرمان شاه عملا در کوچه پسکوچه شهرهائی که نمی شناخت گم شده بود و بازیچه جوانان، هیچ گروه سیاسی وجود نداشت که سازمانی داشته باشد. حزب توده مجموعه ای پیران و سالخوردگان بود که یا در کشورهای کمونیستی و گرفتار سرنوشت خود بودند یا سالخوردگانی که از کار سیاسی فقط تعقیب حوادث و گفتگوی منظم را می دانستند، دو گروه چریکی که به اعتبار کشته هائی  که در درگیری با ساواک داده بودند [چریک های فدائی خلق و مجاهدین فدائی خلق] نامشان در همه شهرها برده می شد، باز سازمانی نداشتند مگر یک سری عادات و آداب مخفی گری، برای کار علنی در درون یک جامعه انقلابی فرصت لازم داشتند و مجالی هم برای سامان دهی نیافتند.

نظام فروریخته

این همه نشان می داد در یک ماه پایانی حضور پادشاه در ایران، حکومت فروریخته بود، گیرم حضور شاه در کاخش مانعی برای آشکار شدن این فروریزی بود. نشانه دیگرش این که بیشتر  چهره های سیاسی با شناختی که از قدرت خیابان ها پیدا شده بود، دنبال یکی از سران جناح مذهبی می گشت برای گرفتن امان، یا اطلاع یافتن از شکل آینده. اگر روحانی و روحانی زاده ای در خانواده ای بود، بی عنایتی به این که با جناح مقلد آیت الله خمینی مربوط هست یا نه، طرف مذاکره و معامله و مصالحه شدند.

در شهرهای مختلف کشور خیلی پیش از آن که صدای انقلاب توسط پادشاه شنیده شود روحانیونی مرجع دادخواهی ها و محل رجوع مقامات دولتی و مردم شدند و از عزلت به در آمدند. در آن زمان استانداران به عنوان تدبیری برای حفظ آرامش استان گاه گاه به دستبوس کسانی رفتند که بعد از انقلاب به عنوان امام جمعه و یا نماینده ولی فقیه در استان ها برگزیده شدند. فرماندهان نظامی هم بعدها به همین روند پیوستند.

خیلی پیش از آن که شاپور بختیار لایحه انحلال بخش سیاسی ساواک را به مجلس ببرد، با اجازه آخرین رییس ساواک سپهبد ناصر مقدم، روسای ساواک استان ها و شهرهای بزرگ مشغول گفتگو با روحانیون شدند و بسیاریشان در این مرحله برای خود خط امان گرفتند.

وقتی شاپور بختیار پذیرفت که نخست وزیر شود بدون اصرار بر ماندن شاه، مائده ای آسمانی برای شاه بود که آرزو داشت نه مانند پدرش خم شده عقب یک اتومبیل و پنهانی از تهران برود، نه مانند محمد علی شاه قاجار پناه برده به یک سفارت خارجی. او در عین حال به سرنوشت ناصرالدین شاه قاجار هم می اندیشید که در لباس شاهی  به دست یک ناراضی که تحت تاثیر یک فقیه قرار گرفته بود ترور شد. برای آخرین پادشاه  جز هوسی نمانده بود. هوس این که مانند احمد شاه به احترام و با سلام بالاترین مقام نظامی کشور، بدرقه شود. گیرم آخرین شاه قاجار در سفر بی بازگشت آخر، هنگام عبور از قم با پیشواز رییس حوزه علمیه روبرو شد و دعای سفر گرفت، و چنین امکانی برای محمدرضا شاه دیگر وجود نداشت.

تا شش ماه پیش از آن هم مراجع بزرگ قم و مشهد، هنگام بازدید وی از این شهرها  در خانه خود یا در صحن حرم، به دیدارش شتاب می کردند، اما دیگر در سال 57 پیام های دربسته می رسید اما جرات ملاقات نبود برای همین هم  آیت الله خوئی که وی را رییس مذهب تشییع و بالاترین مقام علمی شیعه می گفتند، در کربلا ملکه ایران را پذیرفت و دعا کرد، اما حمایت علنی دیگر مقدور نبود.

این همه گوشه ای از صحنه ای بود که خلاصه ترین توصیفش این که نظام از هم پاشیده بود و حتی جانشین خود را نیز تعیین کرده بود و اگر کسانی از خادمان خود را نیز در زندان نگاه داشته بود تا دست بسته تحویل انقلابیون دهد از سر بی نظمی و بی تصمیمی بود، نه مطابق برنامه ای و بر اساس تفاهمی.

یکی از فرماندهان ارتش در یکی از دادگاه های اول انقلاب گفت «برای فرار هم هر حال یک نقشه راه و یک تدبیر لازم است وگرنه فرار خیلی خطرناک خواهد بود. ما نقشه فرار هم نداشتیم چون فرماندهمان به فرار فکر نکرده بود و اجازه نداده بود دیگران هم به آن فکر کنند».

گفتگو با جانشینان

در آستانه اعلام نخست وزیری بختیار،کنفرانس گوادالوپ با حضور سران کشورهای غربی، کاری جز تائید گزارش ویلیام سولیوان نکرد و یک اعلامیه کمرنگ حمایت از دولت غیرنظامی تازه [ که خبرش را به صورت کلی تهران ارسال داشته بود] صادر کرد و چنین پیداست که تصمیم گرفتند دولت های غربی هم از هر طریق با جانشینان پادشاهی گفتگو کنند. بنا به گزارش نظامیان بهترین حالت برای غربی ها این بود که ارتش ایران [بدون لزومی به وفاداری به نظام پادشاهی] دست نخورده بماند و از کشور و نظام بعدی در مقابل کمونیزم دفاع کند.

بلافاصله بعد از کنفرانس گوادالوپ، نمایندگانی از وزارت دفاع آمریکا و بریتانیا و فرانسه راهی تهران شدند که مطمئن شوند صورت حساب خریدهای نظامی [قطعی و غیرقطعی] پرداخت خواهد شد.

آمریکا ژنرال هویزر معاون ژنرال هیگ سرفرماندهی ناتو را راهی تهران کرد و در روزهای بعد هر روز برنامه کار وی تغییر یافت. در آغاز سفر او، نه فقط پادشاه و هوادارانش گمان کردند نجات دهنده ای می آید بلکه مسکو هم هشدار به دخالت نظامی آمریکا داد و آیت الله خمینی هم اعلام داشت که خبر از تدارک کودتای نظامی دارد اما صلاح آمریکا نمی بیند به چنین کاری دست بزند.

هویزر هم نوشته است که اگر از واشنگتن برنامه کاری برای وی تعیین می شد  حتما باید زمانی هم برای پیاده کردن آن در نظر می گرفتند.

بدین ترتیب «سوپرمن» هم زمان می خواست و برخی از انقلابیون هم به تصور آن که دادن مهلت به نظام از هم فروریخته،  از صدمات و کشته ها و ویرانی جلوگیری می کند و انتقال را راحت تر عملی می سازد، با آن موافقت داشتند. فقط یک نفر بود در نوفل لوشاتو که از جمع بندی اخبار هم فروپاشی را دریافته بود و هم ارزش زمان را. آیت الله از یکسانی درخواست های نماینده آمریکا و فرانسه، شاپور بختیار و فرماندهان نظامی به این نتیجه رسیده بود که باید این زمان را ندهد. وی در حالی که ابتدای کار گروه هائی را برای دیدن دوره های شش ماهه و یک ساله به اطراف عالم گسیل داشته بود، از اواخر دی ماه فشار آورد که باید به تهران رفت. حتی در زمانی در یک مصاحبه گفت ملت ایران با کشورهائی که به شاه راه دهند تقابل نخواهد داشت. یعنی هر چه زودتر راه باز کنید برای تکمیل هزیمت نظام. کسی که ظرف دو ماه رهبری انقلاب را بدون کمتر زحمتی به دست آورده بود و مشهور جهانی شده بود، دیگر خیال آن نداشت که وقت را به هدر بدهد. همان روزها خطاب به «آقای آمریکا» گفت چطور از کسی که نمی تواند خود را در تهران حفظ کند و دیوار کشیده به دور خود و قوروق نظامی ایجاد کرده انتظار دارید منافع شما را حفظ کند. مردم ایران منافع شما را بهتر حفظ می کنند [نقل به مضمون].

زمانی که بختیار آمد

زمانی که شاپور بختیار مامور کابینه شد و تنها شرط شاه این بود که خودش زودتر برود، از نظام پادشاهی چیزی نمانده بود. اصولا نظام بدون پادشاهی که تمام امور را نظارت و مدیریت می کرد معنا نداشت. مدیری نداشت که تصمیم گیری بداند. اولین باری که جلسه مشترک دولتمردان و نظامیان را [در دولت شریف امامی] تشکیل داد، جلسه به مضحکه ای تبدیل شد تا فریاد کشید مساله جدی مملکت در خطرست شوخی نکنید. در این جلسه فقط یک طرح به میان آمد. همان که منوچهر آزمون گفت دستگیری و اعدام دولتمردان پیشین. طرحی که دولت ازهاری پیاده اش کرد و موجب اعدام آزمون و هم سپهبد مقدم [مخالف طرح] شد. طرحی که حتی صفت قدردانی از وفاداران را از پادشاه گرفت. و او را در روی این صندلی تاریخی نشاند که برخلاف انورسادات رییس جمهور مصر، وی مقامات وفادار به خود را در زندان ها گذاشت تا طعمه خشم انقلابیون شوند. و خود از کشور رفت. ناخدائی شد که وقتی کشتی آتش گرفته را ترک گفت که خدمه و مسافرانشان در آن بودند.

شاپور بختیار، بر اساس یک برداشت تاریخی [تاریخ ایران و تاریخ معاصر اروپا] وارد نبردی شد که همه قدرت ها در آن پیشاپیش به رقیبان تفویض شده بود. سنگری که وی اعلام داشت برای حفظش پایداری خواهد کرد قبلا در یک سیستم دیکتاتوری حرف نشنو و عبرت نپذیر و مغرور ویران شده بود. او تنها یک امید داشت و در جست و جوی نقشی در تاریخ آخر قرن بیستم [که حقش بود] بدان یک امید ماند. بختیار می پنداشت وقتی حاضر به برگزاری همه پرسی برای تعیین نظام آینده شود خواهد توانست با ترساندن آیت الله خمینی از ارتش و ارتش از آیت الله خمینی پیروز شود.

بختیار بر این اساس که تصوری اروپائی از تحولات بزرگ است، گمان داشت نه تنها دوستش مهندس مهدی بازرگان بلکه آیت الله خمینی هم موافقت خواهد کرد. گمان داشت تنها مشکل تیمسار بدره ای است که وقتی احتمال چنین کاری را شنید اسلحه کشید و فریاد برداشت تا ما هستیم کسی نباید سخن از تغییر نظام  کند.

همین ارتشی که یک سویش یک افسر متعصب اسلحه می کشید در سوی دیگرش ارتشبدان و سپهبدان قبلا خط امان از علما و چهره های نظام آینده گرفته بودند.

با رسیدن شاپور بختیار به نخست وزیری، و خروج شاه از کشور،  تماس ها و مذاکرات بخش های مختلف حکومت با جناح مذهبی شتاب  بیشتری گرفت. دیگر کسی مانع سفر شبانه بالاترین مقام نظامی کشور به قم نبود. سرهنگ سیف عصار  که در سال 1343 از سوی ساواک آیت الله خمینی و پسر بزرگش را به تبعیدگاه بورسا در ترکیه برده بود، مامور شد از آشنائی دیرین با احمد خمینی استفاده کند و نظر آیت الله را درباره آینده ساواک بپرسد.

عبدالله انتظام دولتمرد با سابقه که پانزده سال را در معزولی گذرانده و درویش بی ادعائی بود، به مدیریت عامل شرکت ملی کردن نفت گمارده شد، دو تن از اعضای شورای انقلاب که آیت الله خمینی تعیین کرده بود از وی خواستند این سمت را بپذیرد. از همان زمان  یک اتاق هم برای نمایندگان آیت الله خمینی [مهدس بازرگان، حجت الاسلام هاشمی رفسنجانی، مهندس صباغیان و…]در نظر گرفته شد که مامور بودند اعتصاب کارکنان صنایع نفت را به ترتیبی ساماندهی کنند که به ارتش بنزین نرسد اما مردم در سرما بی سوخت نمانند.

دفتر مرکزی انقلاب

بختیار فرصت نیافت که سامانی به مذاکرات مربوط به فرار بدهد. بر اساس یک تفکر اروپائی گمان داشت وقتی مهندس مرزبان نماینده خود را به پاریس بفرستد با خطی از آیت الله طالقانی که با رهبر انقلاب گفتگو کند نفس این خبر که نخست وزیر حاضرست به پاریس بیاید جذاب و اغواکننده خواهد بود. چنین می بود اگر در صدها نقطه مذاکراتی چنین برقرار نبود. در این زمان میزان اطلاعات دفتر مرکزی رهبری انقلاب از نخ های متعددی که اتصال می جستند بیش از بختیار بود.

دفتر مرکزی انقلاب در  برخلاف تصور ها با آیت الله طالقانی نبود، بلکه با دکتر بهشتی بود که با نظمی خیره کننده و دیدنی اداره اش می کرد، اول هر ساعت، با تلفن  اخبار را به نوفل لوشاتو می رساند و دستورها را دریافت می کرد، نمایندگانی از مراکز دولتی و خدماتی و استان های مختلف کشور، حدود پنجاه نفر در خانه وی کشیک می دادند. در سالن پذیرائی خانه اش گوش تا گوش  نشسته بودند. ضبط صوت های کوچکی برایشان خریداری شده بود که با اشاره دست دکتر بهشتی آن را فشار می دادند و صدای گوینده ضبط می کردند، گاهی فاصله رسیدن این پیام ها و برنامه عمل ها به دورترین گوشه های کشور کمتر از یک روز بود. این جا نه مانند خانه خیابان تنکابن [منزل آیت الله طالقانی] محل دیدارهای سیاسی و شروع راه پیمائی ها بود، نه مردم شب و روز برابرش جمع بودند به دادن شعار، این جا دفتر کار واقعی یک موجودیت سیاسی بود که می دانست بزودی قدرت را در دست خواهد داشت. چند کارت تردد حکومت نظامی هم در اختیار بود که بعد از قوروق هم رفت و آمد ممکن شود.

شاپور بختیار شاید قبل از نشستن بر صندلی نخست وزیر در ساختمانی که همه در آن حسرت «آقا» را می خوردند و او کسی جز امیرعباس هویدا نبود، به مذاکره  با قدرت آینده  امید بسته بود. اول از همه پیام رسانش دکتر علی امینی بود که گذرنامه سیاسی اش را که پانزده سال بود توقیف کرده بودند صادر کردند و به پاریس رفت تا در دیدار با آیت الله خمینی وی را راضی به مصالحه ای کند. امینی به پاریس رفت، اما قبل از رسیدن آیت لله خمینی در یک سخنرانی گفت حتی دکتر امینی هم اگر با این ها وارد گفتگو شود از چشم ها می افتد. امینی تا این جا تنها کس از دولتمردان سابق بود که با چنین لحنی مخاطب قرار می گرفت. امیدواری دیگر بختیار به ترکیب شورای سلطنت بود که با کسب نظر بخشی از جناح مذهبی تعیین شدند و گمان می رفت سید جلال الدین تهرانی رییس این شورا به سابقه آشنائی حوزوی با آیت الله خمینی، سفیر با نفوذی خواهد شد که زمانی خواهد خرید برای همه.

وقتی هم دکتر علی امینی از صحنه بیرون پرید و از ادامه ماموریت صرف نظر کرد، و هم سید جلال  استعفا داد و برای همیشه به خانه اش در ورسای رفت، بختیار خود راسا دست به کار شد. و هیاتی را به پاریس فرستاد تا  زمینه را برای سفر او به پاریس، بازگرداندن آیت الله و برگزاری همه پرسی تعیین نظام فراهم آورد. امیدش چنان بود که با اولین خبر خوشی که از مهندس مرزبان رسید خبر «سفر قریب الوقوع نخست وزیر به پاریس» به خبرگزاری ها داده شد و در تهران هم برخی به رقص و شادمانی پرداختند. ضربه خرد کننده را اعلامیه ای وارد آورد که از نوفل لوشاتو دیکته شد و دکتر بهشتی نوشت. آیت الله بدون استعفا از سمت و بدون غیرقانونی خواندن نظام پادشاهی کسی را نمی پذیرد.

تلاش بختیار که دیگر امید چندانی نداشت مگر به معجزه ای دور از تصور، با رسیدن آیت الله خمینی به تهران ادامه یافت. این جا پیام ها زودتر می رسید و جواب ها هم، خیرخواهی مانند مهندس بازرگان هم در کار بود، گروهی از بازاریان جبهه ملی هم در هر دو اردو بودند. اما چه می توانست کرد با حریفی که قدرت را داشت و زمان نمی داد.

کشتی بزرگ نظام به گل نشسته بود. همان کشتی که تا یک سال قبل هم ناخدایش گمان داشت دروازه تمدن بزرگ را گشوده و خود را در استانه قرار گرفتن در مقام پنجم صنعتی جهان می دید، و گفته می شد زرادخانه ای دارد که حتی اسرائیل دردانه آمریکا در منطقه از آن بی بهره است. همان کشتی که فرمانده اش سه سال قبل  به رهبران کشورهای اروپائی و آمریکائی درس مدیریت و رهبری می داد و آنان تملقش را می گفتند.

ناخدا دون کیشوت

بختیار در اتاق فرمان این کشتی مجلل و از دور تماشائی، 37 روز ماند، در حالی که همه افسران مشغول مذاکره و مغازله با مالکان بعدی بودند، بیشترین وزیرانش را به وزارت خانه ها راه ندادند، روزنامه هائی که وی آزاد کرده بود، خبری در همراهی وی ننوشتند، این آزادی کسی را به سوی رییس دولت جذب نکرد.

می گفتند و می نوشتند بختیار  دون کیشوت وار شمشیر بر سایه آسیای بادی  زد، اما خود می گفت نگهبان سنگری است که پدرانمان آن را ساخته اند. مقصودش قانون اساسی مشروطیت بود که صمصام السلطنه پدربزرگش از بانیان آن بود.

اما تقدیر بخش دیگری از سرگذشت صمصام السلطنه را برای او رقم زد. همچنان که صمصام السلطنه بعد از برکناری [در سال 1297] هم  خود را رییس الوزرا می دید و حاضر به شکستن مهر و فراموش کردن آن عنوان نشد تا بود. این نوه هم آن قدر بر عهد خود با قانون مشروطیت گفت تا شنید که ارتشبد قره باغی چند ساعتی است در اتاق خود نیست.

و آن قدر امیدواری خود را حفظ کرد که دیگر صدای مرگ می آمد. صدای کسانی را شنید که مرگ او را می خواستند و نگهبانی که می گفت در محوطه هیچ وسیله نقلیه نمانده  و فقط یک هلی کوپتر مانده آن هم برای چند دقیقه دیگر. خلبانش دارد می رود. سیل به خیابان پاستور رسیده بود. تلفن دفتر ارتشبد قره باغی هم همچنان بوق اشغال می زد، از دو ساعت قبل.

اما شاپور بختیار یک سند دارد که فیلمی است که هژیر داریوش فیلمساز در سیزده بهمن سال 1357 ضبط کرد، فیلمی که گفته شد برای تاریخ ضبط می شود و در زمان خود اجازه انتشار نداشت. در آن فیلم که به زبان فرانسه سخن می گفت، آخرین نخست وزیر نظام پادشاهی به تاکید گفت می داند آن چه امروز مردم ایران می خواهند مانند سیلی او را و دولتش را خواهد برد.

شاپور بختیار به شهادت گفته هایش در فیلم هژیر داریوش دریافته بود که کشتی به فرمان وی نیست و موج های هایل آن را از هم می پاشد، حتی کشته شدن خود را هم گمانه زنی کرد. امیدی هم نداشت به نجات اما  می خواست اثری  در تاریخ بگذارد و به آیندگان نشان دهد که بیشه ایران خالی نبوده است.

بیست سال بعد از مرگ دردناک آخرین مدافع قانون اساسی مشروطیت، می توان پرسید  تاریخ چه تصویری از وی در خاطر دارد. از مرغ توفان که خطاب به مردم ایران گفت آن کس که گفت بهر تو مردم دروغ گفت/ من راست گفته ام که برای تو زنده ام

انتخابات مهندسی شده ۱۳۸۸ و کودتای ۲۸مرداد ۱۳۳۲ مصطفی تاج‌زاده

2011/06/11
انتخابات مهندسی شده ۸۸ با رفتار رژیم سابق پس از کودتای ۲۸ مرداد ۳۲ چه تفاوتی دارد؟

 

به نام خدا
جناب آقای حسین شریعتمداری
نماینده محترم ولی فقیه در روزنامه کیهان
با سلام
انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری پیشنهاد دیگر من برای گفت‌وگوی مکتوب ماست. بر این باورم که برای روشن شدن ابعاد مسأله، ‌گریز و گزیری از طرح پرسش‌های مشخصی درباره روند انتخابات و حوادث پس از آن نیست پاسخ‌های جنابعالی می‌تواند رافع اعتراضات منتقدانی چون من باشد یا کفه ترازو را به سود معترضان سنگین‌تر کند.
اگر شما و همفکرانتان از ورود به بحث خودداری کنید و همچنان به هتاکی به اشخاص و احزابی بپردازید که نسبت به متمرکز، ‌مطلقه و خودکامه شدن قدرت انتقاد دارند و تداوم سیاست‌های کنونی را به سود استقلال کشور، یکپارچگی سرزمینی، امنیت و منافع ملی نمی‌بینند، رفتار شما به آن معنا تلقی خواهد شد که جنابعالی از بحث با منتقدان انتخابات خرداد ماه ۱۳۸۸ طفره می‌روید. چرا که برای این سؤال‌ها جواب ندارید و بر همگان آشکار خواهد شد که انتخابات قانونی،‌ سالم و منصفانه برگزار نشده است. اینجانب نیز متقابلاً آماده‌ام به پرسش‌های کیهانیان در این مورد پاسخ‌های صریح و شفاف بدهم.
بسیار مشتاقم بدانم چرا به محض اعلام آمادگی آقای خاتمی برای کاندیداتوری انتخابات، جنابعالی با انتشار مقاله‌ای در کیهان (۲۶/۱۱/۱۳۸۷) از احتمال ترور ایشان، شبیه آنچه درباره خانم بی‌نظیر بوتو به وقوع پیوسته بود، سخن گفتید؟ آن تهدید البته به نظر صاحب‌نظران، اعتراف ناخودآگاه کیهانیان به موقعیت ممتاز آقای خاتمی در افکار عمومی ایرانیان، مانند جایگاه برتر خانم بوتو در میان رأی دهندگان پاکستانی ارزیابی شد. از سوی دیگر این پرسش را ایجاد کرد که قرار است در انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری چه اتفاقی رخ دهد که جنابعالی به قیمت مقایسه و حتی تشابه حاکمیت در جمهوری اسلامی ایران با حاکمیت نظامیان کودتاگر در کشور همسایه شرقی و ترسیم چهره‌ای بی‌ثبات و متزلزل از وضعیت امنیتی کشورمان، احتمال ترور محبوبترین و معروفترین نامزد رقیب آقای احمدی‌نژاد را مطرح کردید؟ جالب اینکه حتی پس از انصراف ایشان از کاندیداتوری، همچنان به ترور شخصیتی ایشان ادامه دادید، اگر چه مانند سابق ناکام ماندید.
چهار ماه بعد و در حالی که دو هفته به برگزاری انتخابات مانده بود، جنابعالی در سخنرانی تبلیغاتی خود به سود آقای احمدی‌نژاد در مسجد سید اصفهان (۷ خرداد ماه ۸۸) اعلام کردید امسال عاشورا تکرار می‌شود ولی این بار نه امام حسین (ع) که یزید و شمر این صحنه کشته خواهند شد. در این نامه به میزان نادرستی درک شما از واقعه جاودان کربلا نمی‌پردازم. همچنین نمی‌پرسم که آیا سرکوب خونین و ناجوانمردانه عزاداران حسینی در عاشورای ۱۳۸۸تحقق وعده پیش از انتخابات جنابعالی محسوب می‌شود یا نه. از تهدید آن مداح دولتی نیز می‌گذرم که گفت: ” اگر احمدی‌نژاد پیروز نشود، ایران عاشورا می‌شود.” فقط به این سؤال جواب دهید که چرا فضای کشور را تا این حد دو قطبی، جنگی و نظامی کردید؟ راستی چه کسی قرار بود آقای خاتمی را ترور کند؟ از “شاه سلطان حسین” خبری دارید؟
جناب آقای شریعتمداری!
اکنون همراه شما مهم‌ترین اعتراض‌های دو نامزد اصلاح‌طلب و حامیانش را قبل از برگزاری انتخابات ۸۸، تا آن‌جا که حافظه‌ام اجازه می‌دهد، مرور می‌کنم.
1. دخالت بسیاری از فرماندهان سپاه و بسیج در انتخابات به سود آقای احمدی‌نژاد و علیه دیگر نامزدها.
2. جانبداری آشکار هفت عضو شورای نگهبان از انتخاب مجدد رییس دولت نهم و سخنرانی آقای الهام عضو حقوقدان آن شورا در میتینگ تبلیغاتی وی در مصلای تهران.
3. انتخاب اعضای هیأت‌های اجرایی و نظارت از طرفداران آقای احمدی‌نژاد و تبدیل جلسات کاری ناظران به نشست‌های توجیهی درباره عملکرد مثبت دولت آقای احمدی‌نژاد با حضور و سخنرانی مقامات اجرایی.
4. تبلیغات گسترده شبکه‌های گوناگون صدا و سیما درباره دستاوردهای دولت نهم در ماه‌های منتهی به انتخابات.
5. توزیع وسیع و رایگان برخی اقلام خوراکی و پرداخت هزاران میلیارد تومان به مردم توسط فرمانداری‌ها و بخشداری‌ها که در برخی شهرها تا شب برگزاری انتخابات ادامه داشت. با وجود این آقای جنتی اعلام کرد که در هر شهری فضا مسوم باشد، انتخابات آن را باطل خواهیم کرد. یعنی احتمال ابطال آرای انتخابات در شهرهایی که نامزد اصلاح‌طلب رأی بیشتری دارد، بسیار بالاست.
جالب آن‌که مسئولان دولتی در تبعیضی آشکار مصلای تهران را برای برپایی مراسم تبلیغاتی در اختیار ستاد مهندس موسوی قرار ندادند و حامیان وی به ناچار زنجیره انسانی در سطح شهر تشکیل دادند. افزون بر آن، همچنان که حدس زده می‌شود مراجع اجرایی و نظارتی در مورد حضور نمایندگان نامزدها در حوزه‌های اخذ رأی کارشکنی کردند.
قصد ندارم پرونده تخلف‌ها و تقلب‌های آقای جنتی و همکاران و حامیانش را در انتخابات دو دهه گذشته به تفصیل شرح دهم. فقط چند مورد را یادآوری می‌کنم.
1. در انتخابات مجلس ششم در سال ۱۳۷۸ که من افتخار ریاست ستاد انتخابات کشور را داشتم، در مرحله بازشماری آرای مردم تهران، هیأت نظارت بر انتخابات با صدور بخشنامه‌ای از ناظران خواست آرای آقای رجایی (علیرضا) را به نام آقای رجایی خراسانی منظور کنند که با اعتراض من و تهدید به علنی کردن موضوع، آن را منتفی اعلام کردند، اما در نهایت مانع ورود آقای علیرضا رجایی (نفر ۲۸ فهرست منتخبان مردم) به مجلس شدند.
2. در همان انتخابات آقای جنتی و همفکرانش در شورای نگهبان یک چهارم آرای شهروندان تهرانی را به طورغیر قانونی باطل اعلام کردند تا به هر قیمت ممکن آقای حداد عادل که رأی نیاورده بود،‌ وارد مجلس شود.
3. پس از برگزاری مرحله دوم انتخابات ریاست جمهوری نهم، آقای خاتمی که هنوز قانوناً رییس جمهور کشور بود، شکایتی مستند علیه دخالت‌های گسترده برخی فرماندهان سپاه در انتخابات به سود آقای احمدی‌نژاد تسلیم قوه قضاییه کرد (مرداد ماه ۱۳۸۴) تا دست‌کم در آینده نظامیان نتوانند با سوءاستفاده از موقعیت خود وارد فعالیت‌های انتخاباتی شوند. به این شکایت هرگز رسیدگی نشد.
4. در انتخابات دور سوم شوراهای اسلامی شهر و روستا (زمستان ۸۵) و دور هشتم مجلس شورای اسلامی (زمستان ۸۶) توسط دولت آقای احمدی‌نژاد برگزار شد. در هر دو انتخابات نامزدهای اصلاح‌طلب و مستقل اعتراض‌ها و شکایت‌های خود را به شمارش آرا و نتایج اعلام شده تسلیم مراجع نظارتی کردند، اما مورد رسیدگی واقع نشد.
5. آقایان خاتمی و کروبی با ارسال نامه‌ای به شورای نگهبان خواهان بازشماری آرای تعدادی از صندوق‌‌های حوزه انتخابیه تهران در مجلس هشتم شدند که در آن‌ها آرای برخی از نامزدهای مورد حمایتشان صفر منظور شده بود. به درخواست رؤسای سابق قوای مجریه و مقننه کشور هیچ توجه نشد.
نتیجه مراجعه معترضان به نتایج انتخاباتی از مجلس ششم تا ریاست جمهوری دهم به شورای نگهبان را ملاحظه می‌فرمایید؟‌آیا تا به حال جنابعالی به مراجع اجرایی و نظارتی انتقاد کرده‌اید که چرا در این سال‌ها به خواست‌های قانونی نامزدهای منتقد ترتیب اثر نداده و به شکایات قانونی آنان رسیدگی نکرده‌اند؟ با این سوابق، کدام نشانه حاکی از آن بود که آقای جنتی و همکارانش در شورای نگهبان به شکایات نامزدهای رقیب آقای احمدی‌نژاد عادلانه رسیدگی خواهد کرد؟
جناب‌ آقای شریعتمداری!
سپاسگزار خواهم شد چنانچه توضیح دهید پخش غیر مستقیم مناظره‌های نامزدهای انتخاباتی در سال ۷۶ چه مشکلی پیش آورده بود که تصمیم گرفتید در این دوره مناظره‌ها را به صورت زنده پخش کنید؟ در آن دوره مناظره‌ها ضبط و با فاصله ۴۸ ساعت پخش شد. بنابراین نامزدها نمی‌توانستند مرزهای قانونی و اخلاقی را پشت سر بگذارند. آیا واقعاً خبر نداشتید که آقای احمدی‌نژاد تصمیم دارد بر خلاف تمام ضوابط قانونی و اخلاقی رفتار کند و با دروغ‌های متعدد و نیز متهم کردن افرادی که در آن فاصله ده روز تا انتخابات امکان دفاع از خود را در صدا و سیما ندارند، فضا را ناسالم و دوقطبی کند؟ تا در این مدت سوءاستفاده خود وی و دولتش و ستادهایش از امکانات لشکری و کشوری معلوم نشود؟
حتماً فراموش نکرده‌اید صدا و سیما به هیچ یک از اشخاصی که توسط آقای احمدی‌نژاد به فسادهای مالی متهم شدند،‌ اجازه و امکان دفاع از خود را نداد. در عوض حدود بیست دقیقه وقت اضافه به رییس دولت نهم اختصاص داد تا از خود در برابر اتهاماتی که دیگر نامزدها به او وارد کرده بودند دفاع کند! کمال بیطرفی رسانه ملی را مشاهده می‌فرمایید؟ تصور می‌کنم این مسأله را نیز نتوانید انکار کنید بعضی بزرگان قم آن را “غش در معامله” خواندند، زیرا دروغ‌های متعددی در آن مطرح شد.
جالب آنکه ستادهای آقای احمدی‌نژاد که عمدتاً توسط فرماندهان سپاهی و بسیجی اداره می‌شدند،‌ با یک برنامه‌ ریزی متمرکز و سراسری، شعار خود را “دزدگیر ۸۸″ قرار دادند (پس از مناظره آقایان موسوی و احمدی‌نژاد). آیا تردید دارید که آن مناظره و این شعار زمینه‌ساز بگیر و ببندهای بعد از انتخابات بود؟ همفکران جنابعالی دزدها را گرفتند تا پاکدستانی همچون محصولی و رحیمی بر صدر نشینند. مگر نه اینکه قرار بود “دست‌ها و دستمال‌های پاک شیشه‌های کثیف را تمیز کنند؟”
سرپرست محترم روزنامه کیهان!
حتما مستحضرید که همزمان با برگزاری انتخابات:
1. سیستم پیام کوتاه تلفنهای همراه قطع شد و تنها امکان اطلاع‌رسانی نمایندگان نامزدها در حوزه‌های اخذ رأی در سراسر کشور به ستاد مرکزی انتخاباتی‌شان از دست رفت. اگر چه سردار مشفق آن را “لطف امام زمان” خواند، ولی هر کس نداند شما می‌دانید که آن سیستم به دستور چه کسی قطع شد!
2. عصر همان روز تمام سایت‌های اینترنتی طرفدار آقایان موسوی و کروبی فیلتر شدند (به دستور چه کسی؟)
3. در ساعت ۶ بعدازظهر ستاد مرکزی گروه‌های اصلاح‌طلب حامی مهندس موسوی در قیطریه مورد هجوم تعدادی لباس شخصی بد دهان و خشن قرار گرفت. پس از مقاومت اعضای ستاد و دستگیری آنان و تحویل به پلیس امنیت، مسئول آن واحد اعلام کرد مهاجمان مدعی‌اند با حکم آقای مرتضوی مأموریت داشتند ستاد را تعطیل و آن را پلمپ کنند.
4. در همان ساعت هجوم لباس شخصی‌ها به ستاد، خبرگزاری رسمی دولت (ایرنا) به دروغ اعلام کرد آقای امین‌زاده (رییس ستاد قیطریه) و اینجانب بازداشت شده‌ایم. من بلافاصله خبر را تکذیب کردم تا فضا آرام بماند. ایرنا نیز مجبور شد بعد از دو ساعت آن خبر را از سایت اینترنتی خود حذف کند.
5. با وجود تکذیب فوق همان شب روزنامه ایران ارگان رسمی دولت خبر بازداشت آقای رمضانزاده و مرا در صفحه اول خود چاپ کرد.
6. با پایان یافتن زمان اخذ رأی، نیروهای پلیس به ستاد مرکزی انتخاباتی مهندس موسوی در میدان فاطمی حمله کردند.
7. نمایندگان آقایان موسوی و کروبی در ستاد انتخابات کشور نیز در اعتراض به بی‌اطلاع نگه داشته شدن، محل را ترک کردند.
با توجه به اقدام‌های غیر قانونی و بعضاً غیر اخلاقی دستگاه‌های گوناگون حکومتی به سود آقای احمدی‌نژاد، بفرمایید که:
1. چنانچه یک نامزد انتخاباتی از حمایت ۲۵ میلیون نفر، در برابر ۱۴ میلیون رأی رقیب بهره‌مند باشد، آیا از او و جناح متبوعش رفتاری شبیه آنچه در بالا اشاره کردم، شاهد خواهیم بود؟ آیا عملکرد فوق متعلق به جناحی است که خود را اقلیت احساس می‌کند و نگران شکست است یا جناح اکثریت و پیروز این گونه عمل می‌کند؟
2. اگر جناح حاکم قصد تقلب در انتخابات و تغییر نتایج آرا را داشت، کدام اقدام را قبل از برگزاری و در روز برپایی انتخابات انجام می‌داد که در این انتخابات مرتکب نشدند؟
برای اطلاع جنابعالی عرض می‌کنم وقتی مسئول بازجوهای سپاه از من پرسید که چرا می‌گویی در انتخابات کودتا شده است، گفتم چه دلیلی آشکارتر از این که احکام دستگیری فعالان ستاد انتخاباتی مهندس موسوی را سه روز قبل از انتخابات، یعنی در روز ۱۹ خرداد ماه اخذ کردید؟ مگر نظرسنجی‌ها در تهران حاکی از آرای بیشتر آقای موسوی نبود. پس شما از کجا یقین داشتید که آقای احمدی‌نژاد پیروز خواهد شد؟ اگر یقین نداشتید حکم بازداشت ما را پیش از برگزاری انتخابات صادر نمی‌کردید.
افزون بر آن من تقریباً از تمام بازجوهای خود نیز پرسیدم چرا روزنامه و خبرگزاری رسمی دولت آقای احمدی‌نژاد به دروغ خبر بازداشت مرا روز جمعه و شنبه صبح منتشر کردند. عقل سلیم حکم می‌کند جناح پیروز در انتخابات در صدد ایجاد آرامش باشد نه ایجاد التهاب! آنان پاسخ روشنی نداشتند که بدهند. من نیز همین مطالب را در برگه‌های بازجویی خود نوشتم و اعلام کردم اگر می‌خواهید بدانید چه کسانی در صدد ایجاد اغتشاش در جامعه بودند، کافی است بررسی کنید که چه کسی دستور انتشار این اخبار کذب را صادر کرد. آنان اقدامی نکردند و می‌دانم چرا.
اکنون نیز قوه قضاییه به شکایت من از روزنامه ایران و خبرگزاری ایرنا رسیدگی نمی‌کند تا روشن شود چرا اخبار دروغ بازداشت فعالان ستاد مهندس موسوی را منتشر کردند تا فضای جامعه را ناامن کنند. آیا شما می‌توانید در این‌باره توضیح دهید؟
جالب آن‌که در شصتمین روز بازداشتم در انفرادی در بند دو الف اوین، وقتی مرا به اتاقی بردند که آقای مرتضوی در آن بود، از او پرسیدم: چرا حکم تخلیه ستاد انتخاباتی مهندس موسوی را در قیطریه صادر کردید و موجب تشکیل اولین اجتماع اعتراضی مردم در آن میدان شدید؟ سکوت کرد و کوشید موضوع بحث را تغییر دهد.
جناب آقای شریعتمداری!
به نظر جنابعالی زمانی که رییس دولت نامزد انتخاباتی می‌شود که خود برگزار کننده آن است و ناظران نیز طرفدار انتخاب مجدد او هستند و در برگزاری انتخابات پیشین نیز جانبدارانه عمل کرده‌اند، آنان چگونه باید سلامت انتخابات را تضمین کنند؟ آیا نباید روند برگزاری انتخابات را هر چه شفاف‌تر کنند و از هر عمل شبهه‌انگیز، چه رسد به رفتارغیر قانونی، بپرهیزند؟ آیا نباید فضا را آرام نگه دارند و به اعتراضات و شکایات رقبا در اسرع وقت رسیدگی کنند؟ از جنابعالی می‌پرسم عملکرد مسئولان انتخاباتی در این مسیر بود یا در نقطه مقابل آن قرار داشت؟ چرا نه وزارت کشور و نه شورای نگهبان پیش از برگزاری انتخابات به اعتراضات نامزدها توجه نکردند؟ چرا یکبار مسئولان ستادهای انتخاباتی نامزدهای رقیب را دعوت نکردند تا انتقادها و اعتراضات آنان را از نزدیک بشنوند و در جهت برطرف کردن سوء‌تفاهم‌ها یا اشتباهاتشان بکوشند؟ و اگر آنان تقاضایی غیرقانونی یا غیر منطقی مطرح می‌کردند و در صورت اصرار بر تحقق آن‌ها،‌ موضوع را با افکار عمومی در میان می‌گذاشتند.
چرا به پیشنهاد من عمل نکردند که بارها اعلام کردم چنانچه قصد دارید انتخابات را سالم برگزار کنید، به جاست دست کم یکی از طرفداران نامزدها را به عضویت هیأت‌های اجرایی در آورید (در مجموع سه نفر از ۱۳ نفر)؟ جالب آن‌که وقتی از بازجوهای خود می‌پرسیدم چرا به آنچه فوقاً اشاره شده عمل نکردید، یکی از آن‌ها گفت نفوذ دوم خردادی‌ها در وزارت کشور مانع پذیرش این پیشنهاد شد. متشکر می‌شوم به خوانندگان خود توضیح دهید که رفتار و گفتار آقای احمدی‌نژاد در مناظره‌ها، به خصوص در مناظره با مهندس موسوی و رفتار ستادهای انتخاباتی وی در سراسر کشور در جهت آرام کردن فضا و بر پایی انتخابات سالم بود یا به بدگمانی وتنش‌ها دامن زد؟
نماینده محترم ولی فقیه در روزنامه کیهان!
با روند نا مطلوب فوق انتخابات برگزار شد. دو نامزد بر اساس اطلاعاتی که کسب کردند، خود را پیروز انتخابات خواندند و دو نامزد دیگر به نتایج اعلام شده اعتراض کردند. با وجود این رهبری نظام روز شنبه پیروزی آقای احمدی‌نژاد را تبریک گفتند. عصر همان روز تعدادی از فعالان ستادهای انتخاباتی مهندس موسوی بازداشت شدند. روز یکشنبه آقای احمدی‌نژاد جشن پیروزی خود را برگزار کرد و معترضان را خس و خاشاک خواند. در آن روز اکثر دستگیرشدگان آزاد و ۳۶ تا ۴۸ ساعت بعد مجدداً بازداشت شدند! اجتماع اعتراضی و مسالمت‌آمیز میلیون‌ها ایرانی در روز دوشنبه به خون کشیده شد. در این روز به کوی دانشگاه حمله خونین صورت گرفت و سپس مجتمع مسکونی سبحان نیز مورد هجوم وحشیانه واقع شد. جلسات نمایندگان نامزدها با مقام رهبری در روز سه شنبه بدون نتیجه پایان یافت. اجتماعات اعتراضی همچنان ادامه داشت تا اینکه اعلام شد رهبری نظام نماز جمعه هفته بعد را شخصاً اقامه خواهد کرد.انتظار عمومی این بود که خطبه‌های ۲۹ خرداد ماه چنان جامع و مانع ایراد شود که فضا را آرام و مردم را به رسیدگی به اعتراضاتشان مطمئن کند. با کمال تأسف باید اعلام کنم برداشت عموم ایرانیان مخالف یا موافق نتیجه انتخابات، از خطبه‌های مذکور حمایت قاطع سخنران از آقای احمدی‌نژاد بود و این که نتیجه انتخابات قطعی و غیر قابل تغییر است. ادامه تظاهرات نیز تحمل نمی‌شود و مسئولیت عواقب آن به عهده شرکت کنندگان در اجتماعات خواهد بود. روز شنبه ۳۰ خردادماه، به گفته سردار مشفق بین ۳۰۰ تا ۴۰۰ هزار نفر به خیابان‌‌ها آمدند. آن تظاهرات و نیز دیگر اجتماعات بعدی سرکوب شدند تا اینکه کشتار عاشورای ۸۸ داغ سنگینی بر دامان طراحان، آمران و مباشران آن به جای نهاد. حاصل سرکوب چند ماهه بیش از یکصد شهید و تعداد به مراتب بیشتری مجروح و مضروب و زندانی بود. تشکیل دادگاه‌های نمایشی و صدور احکام فله‌ای و از پیش مشخص نیز به استقلال قضایی و حیثیت نظام سیاسی لطمه زد. شما خود بگویید مسئولیت این روند فاجعه‌آمیز با کیست؟ آیا این بهترین راه مواجهه با مسأله بود؟
جنابعالی و دوستانتان همواره مردم تظاهرات کننده را “اراذل و اوباش” می‌خوانید، ولی بگویم: هویت و شخصیت شهدا، مجروحان و زندانیان، دروغ بودن ادعای شما را نشان می‌دهد. حتماً به یاد دارید که آقای مرتضوی دستور اعزام “اراذل و اوباش” را که در تظاهرات ۱۸ تیر ۸۸ بازداشت شده بودند به بازداشتگاه کهریزک صادر کرد. زنده یادان “روح‌الامینی، جوادی‌فر، کامرانی و قهرمانی” از جمله این بازداشت شدگان بودند که در زیر شکنجه جان به جان آفرین تسلیم کردند و به دیدار پروردگار خویش شتافتند. آنان با خون خویش نام شکنجه‌گاه کهریزک را برای همیشه بر پیشانی تاریخ ثبت کردند. فشار افکار عمومی، همفکران جنابعالی را مجبور کرد جناح حاکم همین چند نفر به نظر شما “اراذل و اوباش” از پا درآمده را رسماً شهید بخواند و نامشان را در بنیاد شهید ثبت کند.
جناب آقای شریعتمداری!
در فاصله زندان اول و دوم، وقتی کارشناس ارشد معاونت اطلاعات سپاه از نظر من درباره تلقی افکار عمومی از خطبه‌های ۲۹ خرداد ۸۸ آگاه شد، پرسید اگر خود شما خطیب نماز جمعه آن هفته بودید، با مردم چه می‌گفتید؟ پاسخ من روشن بود. گفتم از حضور گسترده هم‌وطنان در پای صندوق‌های رأی صمیمانه تشکر می‌کردم. سپس توضیح می‌دادم که درباره نتایج اعلام شده بین نامزدها اختلاف نظر پیش آمده است. من به دلیل این اختلاف، اکنون هیچ نظری درباره میزان و درصد شرکت کنندگان و نیز نتیجه آرا اعلام نمی‌کنم. فردا هر چهار نامزد را به دفتر خود دعوت خواهم کرد و از آنان خواهم خواست درباره پنج تا هفت نفر معتمد مورد توافق به اجماع برسند تا آنان ظرف مدت معینی، مثلاً یک ماه، به تمام شکایات رسیدگی و نظرشان را اعلام کنند. نتیجه هر چه باشد، از ابطال انتخابات تا تأیید آنچه وزارت کشور اعلام کرده است، همه به آن گردن می‌نهیم. به این ترتیب نهاد و جایگاه رهبری تثبیت می‌شد و اختلافات پایان می‌یافت.
اگر نامزدی با این روش و اقدام مخالفت می‌کرد یا به نتیجه بررسی‌ها و تصمیم هیأت تن نمی‌داد، منزوی می‌شد. پاسخ کارشناس مربوطه این بود که در این صورت تکلیف قانونی که شورای نگهبان را مرجع رسیدگی به شکایت می‌داند، چه می‌شود؟ گویی همه اقدامات انجام یافته در انتخابات کاملاً قانونی بود و فقط این مورد که می‌توانست مانع خونریزی‌ها و آبروریزی‌های بزرگ شود، اشکال داشت. تازه می‌توانستند موضوع را به عنوان معضل نظام به تصویب مجمع تشخیص مصلحت و تأیید رهبری برسانند.
مدیرمسئول محترم روزنامه کیهان!
مستحضرید که پیش از این نیز درباره روند و نتایج انتخابات حرف و حدیث بود. ولی چرا بعد از هیچ انتخابات، شاهد خروش خودجوش میلیونی مردمی نبودیم که برای نشان دادن اعتراض خود به نتیجه اعلام شده خیابان‌های شهر را سبزپوش کردند؟ چرا آنان به وعده مقامات برای رسیدگی به شکایاتشان در شورای نگهبان و سپس تهدیدهای علنی توجه نکردند و به اجتماعات اعتراضی خود ادامه دادند تا زمانی که همفکران جنابعالی به شدیدترین شیوه‌های سرکوب و بازداشت متوسل شدند، به حذف فیزیکی منتقدان دست بردند و عملاً ‌حکومت نظامی برقرار کردند؟ ادعای تکراری جنابعالی مبنی بر این که میلیون‌ها ایرانی فریب نامزدها یا رسانه‌های فارسی زبان خارجی را خوردند و پس از مدتی با توضیحات مسئولان، جز اندکی به خطای خود پی بردند و دست از اعتراض کشیدند، علاوه بر آنکه با واقعیت سازگار نیست، توهین به شعور ملت ایران نیز هست. زیرا اگر جناح حاکم به این ادعا باور داشت، به سبزها حداقل اجازه برپایی یک اجتماع آرام می‌داد تا قلت آنان بر همگان ثابت شود. بعید می‌دانم که حتی شخص جنابعالی ندانید که با صدور اولین مجوز، میلیون‌ها زن و مرد ایرانی بار دیگر خیابان‌های شهر ما را در هم خواهند نوردید و حماسه‌ای با شکوه‌تر از ۲۵ خرداد ۸۸ خواهند آفرید.
مسئول بازجوهای من نیز اعتراف می‌کرد چنانچه رهبران جنبش سبز مجوز اجتماع بگیرند، دست کم یک میلیون نفر در تظاهرات تهران شرکت خواهند کرد. وی اذعان داشت حکومت تنها توانسته است مسأله را “جمع” کند، اما آن را “حل” نکرده است. آیا مسأله حل شده است؟
جناب آقای شریعتمداری!
حتماً سخنرانی سردار مشفق را شنیده‌ یا مطالعه کرده‌اید و از شکایت هفت نفر از قربانیان “ستاد مهندسی انتخابات ۸۸″ از وی و دیگر اعضای ستاد مورد نظر او نیز مطلع هستید. طبق اعترافات او که هیچ مقام و نهاد لشکری و کشوری آن را تکذیب نکرده است، دو سال قبل از انتخابات ریاست جمهوری دهم یک ستاد مخفی و البته غیر قانونی با حضور مقامات سیاسی، نظامی و امنیتی، با هدف پیروزی آقای احمدی‌نژاد تشکیل شد. اعضای ستاد که در سطوح بالای ارکان نظام حضور و نفوذ دارند، معتقد بودند که “شکست آقای احمدی‌نژاد در انتخابات ۸۸، شکست رهبری نظام است.”
بنابراین همه امکانات دولتی و عمومی را برای شکست نامزدهای رقیب او “بسیج” کردند و تا آن‌جا پیش رفتند که کاندیداهای اصلاح‌طلب را “دشمن” خواندند که به “مقابله با رهبری” برخاسته‌اند. ستادهای انتخاباتی نامزدها نیز “اطاق جنگ دشمن” نامیده شدند. به نظر شما با “دشمن” و “اطاق جنگ” او چه باید کرد؟ آرای چنین دشمنی چقدر اعتبار دارد؟ همین ستاد که آن قدر قدرت داشت سیستم پیام کوتاه تلفن‌های همراه را برای ۲۴ ساعت در سراسر کشور قطع کند، برای بعد از انتخابات نیز برنامه‌هایی تدارک دیده بود. بازداشت فعالان ستاد انتخاباتی مهندس موسوی بلافاصله پس از برگزاری انتخابات از جمله طرح‌های آنان بود. به باور من قصدشان این بود در انتخابات۸۸ با یک تیر دو نشان بزنند. هم کاری کنند که حکومت یکدست باقی بماند و هم برای نخستین بار سیاست‌ورزی را برای منتقدان ناممکن کنند تا جامعه تک‌صدا شود. به نظر من آنان اجمالاً تحرکات پس از انتخابات را نیز پیش‌بینی کرده بودند، ولی تصور می‌کردند اجتماعات پراکنده خواهد بود و کنترل و مهار آن‌ها چندان دشوار نیست. ای بسا به کار بردن محدود خشونت توسط معترضان نیز لازم بود. چرا که کاربرد چنین خشونتی می‌توانست زمینه را برای وارد کردن اتهامات بیشتر به منتقدان دربند و صدور احکام ظالمانه‌تر علیه آنان فراهم کند.
آیا همچون من قبول ندارید طراحان این بازی و روند خطرناک بیش از آنکه به فکر حیثیت کشور یا نگران بروز خشونت باشند، از کارکرد بعدی آن خشنود بودند؟ آنچه مهندسی انتخابات و محاسبه حوادث پس از آن را به هم زد، هوشیاری و حق‌شناسی میلیون‌ها ایرانی بود که تصمیم گرفتند علاوه بر رأی دادن، از رأی خود در برابر دست‌اندازی‌های آقای جنتی و همکارانش پاسداری کنند. موقع‌شناسی آنان دستاوردهایی بیشتر از پیروز شدن نامزدشان در انتخابات ریاست جمهوری نصیب ملت کرد، آری! جنبش تاریخ‌سازی شکل گرفت که دروغ و ریا و خرافه را یک جا به چالش کشید، مشت آهنین را رسوا کرد و به انتخابات نمایشی برای همیشه پایان داد. بعد از این یا انتخابات کاملاً‌ سالم و آزاد برگزار خواهد شد یا کاملاً‌ رسوا. جنبش سبز سرانجام انتخابات آزاد را به شما تحمیل خواهد کرد، اگر داوطلبانه آن را نپذیرید، راه دیگری وجود ندارد.
جناب آقای شریعتمداری!
با توجه به آنچه گفته شد، به خود حق می‌دهم که بگویم جناح همفکر شما که در حال حاضر بر مقدرات کشور حاکم است:
1. مرتکب خطا شد که در انتخابات گذشته به اعتراضات و شکایات نامزدهای منتقد یا مستقل رسیدگی نکرد و موجب انباشت بی‌اعتمادی و بدبینی بسیاری از شهروندان به مجریان و ناظران انتخابات شد.
2. عملکردش نادرست بود که به اعتراضات آقایان موسوی و کروبی درباره تخلف‌های انتخاباتی، قبل از روز ۲۲ خرداد ۸۸ توجه نکرد و حتی آشکارا به پشتیبانی از آقای احمدی‌نژاد برخاست و به احساس “بی‌انصافی” مقامات نظارتی که بایست بی‌طرف می‌بودند، دامن زد.
3. مرتکب اشتباه شد که در روز برگزاری انتخابات مانند یک جناح کودتاچی رفتار کرد. غافل از آن‌که چنین عملکردی صرفاً به افزایش بدبینی‌ها منجر می‌شود.
4. جفا کرد به مردم و میهن و آیین که به جای به رسمیت شناختن اعتراض مردمی و تلاش برای روشن کردن ابعاد مسأله به بگیر و ببند، سرکوب و شکنجه روی آورد و به این بهانه روز به روز آزادی‌های قانونی شهروندان را محدودتر کرد. عملکرد دوستان شما در هر چهار مرحله غلط بود. چنانچه از ابتدا حقوق منتقدان را رعایت می‌کردید، حوادث خونین یکسال و نیم گذشته رقم نمی‌خورد.
نماینده محترم ولی فقیه در روزنامه کیهان!
بعضی دوستان جنابعالی دو انتخابات ریاست جمهوری هفتم و دهم را با هم مقایسه می‌کنند و به اصلاح‌طلبان خرده می‌گیرند که چرا مانند جناح حاکم کنونی عمل نکردند که نتیجه انتخابات دوم خرداد ۱۳۷۶ را پذیرفتند و به خیابان‌ها نیامدند. آنان می‌پرسند درست بود که ما نیز در سال ۷۶ به خیابان‌ها می‌ریختیم و به شکست خود و پیروزی شما اعتراض می‌کردیم؟ این استدلال ظاهری زیبا دارد، اما در واقع یک مغالطه سیاسی است. زیرا تفاوت‌های دو انتخابات را نادیده می‌گیرد. در انتخابات ریاست جمهوری هفتم در سال ۱۳۷۶:
1. برگزار کننده انتخابات وزارت کشور بود که اکثر قاطع استانداران و فرماندارانش طرفدار رقیب آقای خاتمی بودند. در آن انتخابات استاندارانی مانند آقایان احمدی‌نژاد (در اردبیل) و رحیمی (در کردستان) تمام تلاش خود را برای شکست نامزد اصلاح‌طلبان به کار بردند.
2. اکثریت اعضای شورای نگهبان مخالف جدی آقای خاتمی بودند و حتی در اطلاعیه تأیید صلاحیت نامزدها، برای نخستین بار ترتیب الفبا را به هم زدند و نام وی را که علی‌القاعده باید نفر اول اعلام می‌شد به جایگاه سوم انتقال دادند با این توجیه ناموجه که ما بر اساس آرای مثبت اعضای شورا به صلاحیت نامزدها اسامی را اعلام کردیم.
3. صدا و سیما تمام قد در خدمت تبلیغ رقیب آقای خاتمی و تخریب وی بود.
4. تبلیغ زیادی انجام می‌شد که نظر رهبری نظام، انتخاب نامزد رقیب آقای خاتمی است. تیتر اول روزنامه ابرار در روز چهارشنبه ۳۱ اردیبهشت ماه (دو روز به برگزاری انتخابات) به نقل از دبیر جامعه روحانیت مبارز تهران حاکی از این بود که رأی مقام رهبری به رقیب آقای خاتمی است.
5. فرماندهان نظامی مداخله‌گر در انتخابات امکانات خود را برای شکست آقای خاتمی بسیج کرده بودند.
6. آقای جواد لاریجانی به لندن رفت تا حمایت دولت انگلستان را از نامزد مورد نظر خود جلب کند.
7. نه تنها  کیهان جنابعالی با تمام توان به افشاگری علیه آقای خاتمی پرداخت، بلکه همفکران شما توطئه غیر اخلاقی تهیه فیلم “کارناوال عصر عاشورا” را تهیه و اجرا کردند. برای اینکه عمق فاجعه معلوم شود شما را به خاطرات آقای کردان ارجاع می‌دهم که اعتراف کرد پس از روشن شدن ابعاد مسأله، از سه نفر مسئول اصلی پروژه عصر عاشورا، یکی تصمیم داشت خود را بکشد و دیگری در فکر فرار به خارج از کشور بود.
بنابراین پیروزی آقای خاتمی با آن مجریان و ناظران و با وجود تخلف‌ها و تقلب‌هایی که توسط برخی استانداران همکار آقای احمدی‌نژاد از جمله در کردستان صورت گرفت و با توجه به عملکرد صدا و سیما و دیگر ارکان حکومت جایی برای اعتراض باقی نگذاشته بود. شما به چه چیز در آن انتخابات می‌توانستید اعتراض کنید؟ اگر انتقادی وارد بود، که بود، علیه دوستان جنابعالی بود که آقای خاتمی اجازه پیگرد قضایی آن‌ها را نداد. همین مسأله نیز آنان را جری کرد و امروز طلبکار شده‌اند و در مقام “فتنه شناسی”، خلق را تقسیم و مدیران و مسئولان شایسته را حذف و بلکه بدنام می‌کنند.
اما در انتخابات اخیر:
1. برگزار کننده انتخابات وزارت کشوری بود که وزیرش رییس ستاد انتخابات آقای احمدی‌نژاد بود. همین وزارتخانه عملکرد ناموفقی از برگزاری دو انتخابات (شوراهای سوم و مجلس هشتم) در کارنامه خود داشت. وزیر آن نیز بلافاصله پس از برگزاری انتخابات از این سمت بر کنار شد.
2. ناظرانتخابات شورای نگهبان بود که آشکارتر از دوم خرداد، به سود نامزد رقیب آقای موسوی تلاش کرد. آنان هیأت‌های نظارت را محمل توجیه و تبلیغ عملکرد آقای احمدی‌نژاد کرده بودند. در دو انتخابات گذشته نیز به هیچ وجه به اعتراض اصلاح‌طلبان توجه نکرده و سابقه بدی از خود به جا گذاشته بودند.
3. طبق اعترافات صریح آقای مشفق امکانات لشکری و کشوری برای پیروزی آقای احمدی‌نژاد بسیج شده بود. اگر به شکایت ما در این زمینه رسیدگی شود، معلوم خواهد شد که چه کسانی با چه امکاناتی این انتخابات را “مهندسی” کردند.
4. هزاران میلیارد پول و کالا در ماه‌های منتهی به انتخابات هزینه شد، بدون آنکه مرجع نظارتی یک تذکر ساده به آقای احمدی‌نژاد بدهد که این کار مصداق بارز خرید و فروش آراست و چنین آرایی طبق قانون باید باطل شود.
5. صدا و سیما همچنان در خدمت رییس دولت نهم بود و در جهت تضعیف دیگر نامزدها.
6. رفتار و گفتار رهبری رسماً به سود آقای احمدی‌نژاد تفسیر می‌شد. سفر ایشان به کردستان در اردیبهشت ۸۸ و تأیید صریح عملکرد دولت آغاز ماجرا بود تا آن جا که سردار مشفق اعلام کرد که در همه جا “شکست آقای احمدی‌نژاد را شکست رهبری” می‌خواندند. سکوت رهبری درباره عدم دخالت نظامیان در امر انتخابات نیز نشانه نظر مثبت ایشان در دخالت گسترده در انتخابات تفسیر می‌شد.
7. مراجع قانونی نیز به اعتراضات و شکایات آقایان مهندس موسوی و کروبی تا اعلام نتایج انتخابات رسیدگی نکردند.
با توجه به این وضعیت و اینکه فضا در مرکز به گونه‌ای بود که به قول وزیر فرهنگ و ارشاد دولت نهم در و دیوار تهران گواهی می‌دهند که “رأی آقای موسوی بیشتر از آقای احمدی‌نژاد است”، انتظار داشتید بلافاصله پس از برگزاری انتخابات آرا به نسبت یک به سه به ضرر آقای موسوی اعلام شود و مردم به راحتی آن را بپذیرند. آن هم پس از اتفاقاتی که به ویژه در روز برگزاری انتخابات رخ داده بود (مانند قطع سیستم پیام کوتاه تلفن همراه، فیلترینگ سایت‌های طرفدار آقای موسوی و…). به باور من اگر مردم به صورت علنی اعتراض نمی‌کردند، محل سؤال بود. جالب آنکه میلیون‌ها شهروند ایرانی اعتراض خود را به نتیجه انتخابات اعلام کردند. اما جناح حاکم حاضر نشد یک هیأت بی‌طرف را برای رسیدگی به شکایات تعیین کند و همچنان به بازداشت‌های فله‌ای و ضرب و شتم و اعتراف‌گیری و صدور احکام ظالمانه سال‌ها زندان برای فعالان ستادهای انتخاباتی منتقد پرداخت. از شما می‌پرسم اگر ۲۵ خرداد ۸۸ نبود، به کدام شکایت رسیدگی می‌شد و چه بلایی بر سر ما می‌آمد؟ بی‌شمار هستیم و این رفت ستم بر ما. اگر کم شمار بودیم با ما چه می‌کردید؟
می‌ماند این ادعا که چرا از طرق قانونی اقدام نکردید؟ ما اقدام کردیم و نتیجه نگرفتیم. همچنان که در ادوار قبل به شکایات ما توجه نکردند. برای اینکه قانونگرایی جناح حاکم روشن شود، لطفاً جواب دهید:
ما از راه‌های قانونی شکایاتی تسلیم قوه قضاییه کرده‌ایم. چرا به آن‌ها رسیدگی نمی‌شود؟ حتماً‌ باید یک اجتماع میلیونی شکل بگیرد تا همه از صدر تا ذیل نظام به فکر “قانون” و حاکمیت آن بیفتند؟ مگر امیرالمومنین (ع) در دادگاه حاضر نشد، آن هم در برابر یک فرد غیر مسلمان و قاضی حکم به ضرر وی صادر نکرد؟ پس چرا جنابعالی از قوه قضاییه نمی‌خواهید به شکایات ما رسیدگی کند؟ ما که به سازمان ملل متوسل نشده‌ایم. چرا علناً قانون‌شکنی می‌کنید؟ نکند ما را از حق شکایت کردن نیز در نظام عدل مورد نظر خود محروم کرده‌اید؟
جناب آقای شریعتمداری!
آیا می‌توانم چند پرسش را که اذهان بسیاری از ایرانیان را به خود مشغول داشته است، با جنابعالی در میان بگذارم و انتظار شنیدن پاسخ مکفی داشته باشم؟
1. چرا به روی مردم معترض به روند یا نتیجه انتخابات آتش گشودید؟ در کدام کشور دنیا برای جلوگیری از انقلاب مخملی (فرض کنیم چنین پروژه‌ای در کار بود) مردم را به گلوله‌ می‌بندند؟
2. چرا از اراذل و اوباش در شکنجه زندانیان استفاده کردید؟ (لطفاً تکذیب نفرمایید. کافی است به متن کیفر خواست دادستان تهران علیه متهمان پرونده کهریزک مراجعه فرمایید. در این زمینه صراحت دارد).
3. آیا دلیل آن که منتقدان خود را “خس و خاشاک” و “هیچ” می‌خوانید و خود را معادل ملت می‌نامید، آن نیست که هیچ حقی برای آنان قائل نشوید؟
4. چرا خواهان رسیدگی به ترور کنندگان سیدعلی موسوی، پرتاب کنندگان عزاداران حسینی از روی پل و گذر کنندگان ماشین پلیس از روی پیکر سوگواری در عاشورای ۸۸ نمی‌شوید؟ آیا سکوت در این زمینه یا تبلیغ درباره ۹ دی می‌تواند این فجایع را از اذهان عمومی بزداید؟
5. سؤال اساسی تر آن که، آنچه جنابعالی و همفکرانتان پس از انتخابات مهندسی شده ۸۸ انجام دادید، واقعاً با رفتار رژیم سابق پس از کودتای ۲۸ مرداد ۳۲ چه تفاوتی دارد؟ مگر رژیم کودتا روزنامه‌های مخالف را بعد از ۲۸ مرداد به تدریج توقیف نکرد؟ آیا شما غیر از این عمل کردید؟ آیا دست به انحلال احزاب منتقد نزدید؟ آیا معترضان را سرکوب نکردید و تعداد زیادی را به زندان نینداختید؟ آیا کوی دانشگاه تهران را به خاک و خون نکشیدید؟ آیا لباس شخصی‌ها را به جان مردم بی‌دفاع، از جمله در مجتمع مسکونی سبحان نینداختید؟ و سرانجام آیا به بهانه مقابله با دشمن، انتخابات آزاد را منتفی نکرده‌اید؟ به نظر جنابعالی کودتا و حکومت نظامی شاخ و دم دارد؟ آیا اثبات اینکه انتخابات سالم برگزار شده است و شما در اکثریت هستید، آن است که انتخابات بعدی صد در صد آزاد برگزار شود تا جهانیان “قلت خس و خاشاک” را مشاهده کنند؟ یا راه آن استقرار حکومت پلیسی و سرکوب شدید و احکام قرون وسطایی برای منتقدان، اعم از نویسنده، هنرمند، دانشجو، استاد دانشگاه، روزنامه‌نگار، ‌فعال مدنی و سیاسی است؟
جناب آقای شریعتمداری!
جناح حاکم در حال حاضر دو راه پیش رو دارد. یکی ادامه دادن راهی است که در یکسال و نیم گذشته پیموده است. یعنی به بهانه مقابله با “فتنه” نه تنها با “حقوق انسانی” ایرانیان، بلکه با “علوم انسانی” نیز به ستیز برخیزد و:
1. همچنان فضا را پلیسی و امنیتی نگه دارد، به بگیر و ببندها ادامه دهد، هر نوع اجتماع اعتراضی را به شدت سرکوب کند و مانع برگزاری هر نوع مراسم توسط اصلاح‌طلبان (در حد دعای کمیل و دعای عرفه و…) شود.
2. با توهین به شعور ملی،‌ آخرین بقایای مطبوعات منتقد را توقیف، سایت‌های اصلاح‌طلب را فیلتر و احزاب مستقل را منحل کند و در جهت حاکمیت سیستم تک‌حزبی، آن هم از نوع “حزب پادگانی” (حزب مخفی و غیر قانونی نظامیان) و انسداد سیاسی بکوشد.
3. برای دو نامزد منتقد محدودیت‌های روز افزون ایجاد کرده و تلاش خویش را صرف حذف هر چه بیشتر نیروهای وفادار به انقلاب و نظم و ثبات سیاسی کند.
4. صدا و سیما را همچنان تک صدا و میلی اداره کند و بر رونق شبکه‌های فارسی زبان خارجی و گسترش نگاه به خارج بیفزاید.
5. به شکایات منتقدان و معترضان درباره دخالت‌های غیر قانونی در انتخابات تا شکنجه و شهادت شهروندان در زندان‌ها رسیدگی نکند و هم زمان به صدور احکام رسوا و قرون وسطایی مانند محرومیت ۳۰ ساله جوانان از فعالیت‌های سیاسی، حزبی و مطبوعاتی بپردازد (خدا رحم کرد فتنه را سی ساله خواندند. اگر ۶۰ ساله نامیده بودند، لابد این جوانان ۶۰ سال از فعالیت‌های فوق محروم می‌شدند!)
6. به جای تحلیل همه‌جانبه و آسیب‌شناسانه آنچه رخ داد، ادعاهای کلیشه‌ای و سست خود را تکرار کند. البته چون به این نتیجه رسیده‌ است که اتهامات شرم‌آورشان پاسخگوی ابهامات افشاگر شهروندان نیستند، اخیراً‌ ریشه فتنه را ۲۰ ساله (آقای مصباح یزدی) تا ۳۱ سال (امام جمعه موقت) می‌خوانند و روشن شدن ماهیت و ابعاد فتنه را به سال‌های آینده احاله می‌دهند و مجیز گویی را به اوج خود رسانده، ‌از “قوی‌تر” بودن “تدبیر مقام معظم رهبری” از “تدبیر امام راحل” سخن می‌گویند (تهران امروز، ۲۹/۸/۱۳۸۹). به این امید که ملت قانع شود آنچه انجام شد، بهترین راه ممکن بود.ولی باز هم بی‌نتیجه!
7. با این روند به انتخابات مجلس نهم برسد و در رویای برگزاری یک مسابقه یک طرفه و حذف آخرین منتقدان تک‌صدایی، زمان را از دست بدهد. حال آنکه تشکیل حکومتی یکدست‌تر از وضعیت کنونی که اولاً همگی ذوب در ولایت باشند و ثانیاً جز این هیچ نباشند، حتی اگر ممکن باشد،‌ فاجعه آفرین است و سرنوشتی را برای کوشندگان آن رقم خواهد زد که رژیم شاه با ایجاد حزب واحد رستاخیز با آن مواجه شد.
راه دومی که در مقابل شماست همان وعده‌های امام به مردم است که در قانون اساسی تبلور یافته است. چه بجاست که جنابعالی و دوستانتان نه در شعار، بلکه در عمل ثابت کنید واجد اعتماد به نفس هستید و به شعور و بصیرت و علاقه مردم به میهن خود باور دارید. یعنی با احترام گذاردن به کرامت، حرمت و حقوق شهروندان نشان دهید حاکمیت قانون را برگزیده‌اید و منافع و امنیت ملی را بر منافع و قدرت خویش ترجیح می‌دهید. بر این اساس لازم است حکومت اعلام نشده نظامی را بر چینید، به جو پلیسی و امنیتی خاتمه دهید، آزادی اطلاع‌رسانی، بیان، قلم، مطبوعات، احزاب و اجتماعات را تأمین کرده و هر چه سریع‌تر اعلام کنید قصد دارید انتخابات آتی را سالم، قانونی و‌ آزاد برگزار کنیدو به هر شکایتی از طرف هر شهروندی بی‌طرفانه رسیدگی خواهید کرد. شاید به این ترتیب قطار مدیریت کشور در ریل صحیح قرار گیرد.
روشن است که شما همچنان می‌توانید، البته برای مدتی، حاکمیت نظامیان را در همه عرصه‌های سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، هنری، علمی و آموزشی تداوم بخشید. شما می‌توانید نه فقط با “حقوق سیاسی و اجتماعی” شهروندان، بلکه با “علوم سیاسی و اجتماعی” نیز به مقابله برخیزید و قادرید “فتنه شناسی” را آن هم در مبتذل‌ترین شکل خود جایگزین “جامعه‌شناسی” کنید. اما بدون تردید بسیار زودتر از آنچه فکر می‌کنید با ناکامی مواجه خواهید شد. چون مردم و به ویژه نسل جوان آگاهند که انحصار اطلاع‌‌رسانی شکسته شده است و جنابعالی بهتر از من از اختلافات رو به رشد جناح خود اطلاع دارید. همچنین از گسترش نارضایتی‌های عمومی ناشی از مشکلات معیشتی (بیکاری، تورم و گرانی) آگاهید. علاوه بر این می‌دانید در صورت نمایشی برگزار شدن انتخابات آتی، با تحریم آشکار و گسترده بخش‌های وسیعی از مردم مواجه خواهید شد که در صورت تکرار این تحریم‌ها می‌تواند به یک نه بزرگ تبدیل شود. پس تا دیر نشده است، دعوت پیام سبز را جدی بگیرید. دختر و پسر جوان امروزی، فرزندان مادران و پدرانی هستند که انقلاب به آن‌ها اعتماد کرد. به نسل جدید اعتماد کنید و راه فردای بهتر را بگشایید.
جناب آقای شریعتمداری!
تا زمانی که جمهوری اسلامی ایران به پرنده‌‌ای با دو بال تشبیه می‌شد، برداشت اکثریت ایرانیان آن بود که رقابت آزاد سیاسی هنوز ممکن است و دست کم دو جناح می‌توانند بخت خود را برای مشارکت در مدیریت کشور آزمایش کنند. در آن دوران فضای جامعه و وعده‌های انتخاباتی نامزدهای ریاست جمهوری با شرایط عمومی و عملکرد مسئولین از “شعر” تا “نثر” فاصله داشت. ولی هنگامی که اعلام شد پرنده مرد و کشور به اتوبوسی تشبیه شد که وظیفه سرنشینانش آن است که ساکت بمانند تا حواس راننده‌ای که برگزیده‌اند پرت نشود، در اوضاع جامعه و مواعید انتخاباتی نامزدها با وضعیت کشور و در رفتار کسی که پیروز انتخابات خوانده شد، از “شعر” تا “شکنجه” شکاف ایجاد شده است. حتماً فراموش نکرده‌اید که چه سرور و شادمانی، از هر دو طرف، در ایام قبل از ۲۲ خرداد ۸۸ در سراسر ایران حاکم بود. ولی به علت آن‌که بلافاصله پس از انتخابات، یکی خود را “حق” و معادل “ملت ایران” خواند و رقیب را “خس و خاشاک” نامید و در جایگاه “دشمن” نشاند، سرکوب‌های خیابانی جای کارناوال‌های شادی را گرفت.
“جنگ” به جای “جشن” نشست و سلسله‌ای از “انگ‌ها و ننگ‌ها” جایگزین “رنگین کمانی از رنگ‌ها” شد. آقای احمدی‌نژاد و حامیانش در این توهم بودند که آب روان (منظور ستاد مداخله‌کنندگان غیر قانونی در انتخابات که سردار مشفق سخنگوی آنان است) خس و خاشاک را جارو خواهد کرد. اما دیدیم و دیدید که چه فاجعه‌هایی آفریده شد و چه رسوایی‌ها که به بار نیامد و چه آبروهایی که برفت.
آری! شما می‌توانید به مسیر “از خطا تا جفا” ادامه دهید. ولی به شما و دوستانتان که مقدرات کشور را در دست گرفته‌اید هشدار مشفقانه می‌دهم که این راه، راه بد فرجامی است. دیگرانی که از شما کار کشته‌تر و سازمان یافته‌تر بودند، از این مسیر رفتند ولی به بن‌بست رسیدند. مگر جناح متبوع شما با “اصلاحات” در نیفتاد؟ آیا زایش پر شکوه جنبش سبز را مشاهده نکردید؟ جنابعالی و دوستانتان ۲۵خرداد ۸۸ را در خواب هم نمی‌دیدید. ولی در بیداری دیدید و عظمت آن به شما شوک شدیدی وارد کرد. نکرد؟ اگر راه خود را تغییر ندهید و به حق و رأی مردم تمکین نکنید، ممکن است سیل خروشان بعدی فرصت جبران برای شما باقی نگذارد.
با احترام
سیدمصطفی تاج‌زاده –  زندان اوین

کجا بودند نخبگان در پانزده خرداد- مسعود بهنود

2011/06/09

جوانی که سال‌ها بعد از واقعه پانزده خرداد زاده شده، همزمان با چهل و هشتمین سالروز می پرسد چرا رژیم شاه توانست آن زمان بحران را مهار کند اما پانزده سال بعد نتوانست با این همه که همه می گویند کشور پیشرفت کرده بود و داشت به جوامع پیشرفته نزدیک می شد. جوان  با این مقدمه شروع کرد به برشمردن آن چه در فیلم ها دیده یا از بزرگ‌ترها شنیده بود. پاسخش را به طعنه چنین دادم: به همان دلیل که امروز روشنفکران، از جانب بخشی از مردم، عامل وقوع انقلاب و مقصر شناخته می شوند. جوان چهره در هم کشید یعنی که این به آن چه مربوط.

ساده و آسان گفتم برایش که به گمانم رژیم پادشاهی در بخش عمده ای از ربع آخر عمر خود،  طبقه محروم را مطیع و همراه خود  داشت. این را خود شهادت می دهم که به مقتضای حرفه‌ام روستاها و مناطق دور را دیده  و واکنش‌های مردم را از نزدیک ثبت کرده بودم. قبول ندارید، حکایت چریک های جان فدا را بشنوید که چهره در هم می کشیدند وقتی می دیدند در روستائی دور، عکس شاه و همسرش بر دیوار خانه های فقیر و متروک است، یا  گاه از تأثر می گریستند وقتی می دیدند مردم ساده چه آسان باور کرده بودند که این‌ها «خرابکار»ند و گاه از ژاندارم‌ها برای گیرانداختنشان، بیشتر تحرک نشان می دادند. تلخ است اما واقعیت دارد.

پس اگر بخواهیم همه پیچیدگی ها را از موضوع دور کنیم و جزئیات را نادیده بگیریم و فقط احتمالات بزرگ تر و قطعی تر را در نظر آوریم باید بگوئیم  در پانزده خرداد  سال ۴۲ حکومت پادشاهی، نخبگان را علیه خود نداشت. اما در سال ۵۷ نخبگان با آن حکومت نبودند، نخبگان که اعم اند از روشنفکران و تکنوکرات ها، تحصیل کرده ها و به تجربه، برجسته گشته ها.

در سال ۳۹ یعنی سه سال قبل از پانزده خرداد، همزمان با تولد ولیعهدی برای تاج و تخت، مردم شهری نشان دادند که  خواستار و علاقه مند پادشاه اند. آنان از شهرهای دیگر آمده و دست‌افشان به در بیمارستان مادر، نزدیک گودهای هنوز خراب نشده جنوب شهر، رسیده بودند، همان جائی که انتظاماتش به دست طیب حاج رضائی بود که نوچه هایش در این جشن از شهربانی فعال تر بودند. اصلاحات شاه هم تا اندازه زیادی باور شده بود. به جز دین باوران تندرو و انقلابی و گروه های چپ، دیگران برابر دولت اسدالله علم نایستادند در خرداد ۴۲، و دیدیم که حکومت هم جز همان طیب حاج رضائی و یارش کسی را اعدام نکرد و تندتر کارش با مسبب آن ماجرا، آیت الله خمینی،  و آیت الله طباطبائی قمی تبعید بود. یکی به  بورسا و یکی به کرج. البته در درگیری های پیشوای ورامین و بازار تهران چندین تن کشته شدند و صد نفری هم دستگیر .

در آن واقعه  کسانی از سیاست پیشه‌گان همچون مظفر بقائی و گروه نهضت آزادی و دیگر ملیون به زندان افتادند. اما نه بقائی در آن زندان به مرگی مشکوک دچار آمد، نه سران نهضت آزادی ـ چنان که خود شهادت داده اند ـ به اندازه دورانی که خود در ساختنش سهم اساسی داشتند زجر کشیدند. عزت سحابی هم در پایان آن زندان جهت خود گم نکرد و چنانش نکردند که از شناخت فرزند باز ماند. ماجرای اعدام چند تن از هیأت مؤتلفه اسلامی و حکم اعدام  رییس یک گروه دیگر از مبارزان مسلمان یک سال و نیم بعد، و بعد از ترور نخست وزیر توسط این گروه ها، رخ داد.

خلاصه این  که در پانزده خرداد، نخبگان، حتی آن بخش که در درون دولت علم بودند، با تندروی و رگبار مسلسل مخالف بودند اما کسی از آنان ، و نه علمای بلاد، به تبعید محترمانه آیت الله اعتراضی نکرد، روشنفکران هم که هیچ. اما در طول سال ۵۷ به جز این بود. نخبگان کشور مخالف رژیم بودند، ناراضی بودند. با اندک ترکی که حکومت خورد، این بخش نارضایتی خود را آشکار کرد و آزادی خواست. مدتی گذشت تا آیت الله از عراق اعلامیه داد و مردم آن را شنیدند، گرچه هنوز قم در خواب بود و خیال تحرک نداشت. طلاب و توده روستائی که بر حسب تقلید از آیت الله خمینی تکلیف خود را شرکت در اعتراضات دیدند، سه ماه آخر به میدان آمدند.[1]  گروه های سیاسی چپ کمی دیرتر حتی. پیش از آنان نویسندگان، روزنامه نگاران، وکیلان دادگستری، دانشجویان، پزشکان و تحصیلکرده ها از ناراضیان به حساب می آمدند. غلط ‌تر گمانه زنی ها آن است که تصور می کنند انقلاب از جنوب تهران و از حلبی آبادها آغاز شد، که نشد.

در میانه سال ۵۷ زمانی که  جورج بال، دیپلومات سپیدمو و با تجربه آمریکائی، در سفری حقیقت یاب به تهران آمد تا رأی و نظرهای نخبگان را دست اول بشنود، در پژوهشکده ای گردهمایی شد. نویسنده این متن، خود دید و شنید که کس از اهل تفکر و قلم از رژیم دفاع نکرد و کس رضایتی ننمود. جورج بال در گزارشش به کارتر به درستی نوشت که در شهر راضی ندیدم. و مقصودش حاشیه نشینان شهرها و حلبی آبادها نبود البته.

در همان زمان و شاید چند ماهی جلوتر، در یک میهمانی برای ازدواج فرزند یکی از مهندسان عالی مقام نفت، چند وزیر نام‌آور با ژنرالی که به او ژنرال پنج درصد لقب داده بودند همراه با هویدا که در آن زمان وزیر دربار بود، دایره ای ساخته بودند؛ سخن از نارضایتی دانشجویان بود که در سالگرد شانزده آذر شیشه شکسته و شعار داده بودند. همه و از جمله ژنرال معتقد بودند معترضان و منتقدان حق دارند و شرایط عمومی کشور خوب و به سامان نیست. . در پایان این شب روزنامه نگار جوانی از امیرعباس هویدا پرسید: «پس این دستگاه روی موافقت چه کسی استوار است. چه کسی مسئول نارضایتی هاست»، وی پاسخ داد: «سرت بوی قورمه سبزی گرفته».

راستش این بود که بوی قورمه سبزی در همه سرها پیچیده  بود. مدت ها بود فغان شاه و ملکه وی از غمگینی ترانه ها بلند بود، از  نمایش مدام فقر و نقاط فقیرنشین در فیلم ها گله‌مند بودند، از این که قصه ها و شعرها همه از ظلم است و فغان در ایهام، و در نهایت دور از چشم بازبینان، شکایت داشتند. اما در جشن تولد ولیعهد سیزده ساله حتی، هم میزبان و هم آواز خوانان جز همان ترانه ها را نمی‌خواندند. شاعران نگران این که رستم و کاوه ای یافت نشد، و از خدا اسکندری طلب می کردند و نوید به راه افتادن سیل از توپخانه می دادند. مجسمه محبوب شهر «هیچ» تناولی بود و کاردهای آویخته مرتضی ممیز  در سرسرای انجمن ایران و آمریکا خبر از واقعه ای می داد.  این ها حال شهر را  نشان می دادند، انقلاب از آسمان نرسید که . آن ها که می دانستند، راز گنج دره جنی را می‌گشودند. ترانه، اعتراض بود، شعر، صدای انقلاب بود، فقط قصه هائی خوانده می شد که قهرمانش ضد ظلم بود و تنها فیلمی گل می کرد که قیصری عدل آئین داشت، و تنها مقاله ای به دل ها می نشست که گوشه ای، طعنه ای و عتابی به شرایط داشت. بسیاری از آن چه را مردم در خیال ساختند هرگز مجله توفیق، تا توقیف نشده بود هم، ننوشت.

در آن احوال، سانسور را همگان می دیدند و آزار بازبینان کارمند مسلک را  روشنفکران می چشیدند و  در بین سطور خود به مردم منتقل می کردند. اما از چشم و گوش همه پنهان بود که پادشاه، سالی که برای نخست بار بانویش هم در کنارش بود، در کنفرانس انقلاب آموزشی رامسر رو به شوهر خواهرش،  وزیر فرهنگ و هنر ابد مدت  فریاد کشید: «بر اساس کدام قانون و کدام آئین‌نامه  کتاب ها را سانسور می کنید و مردم را آزار می دهید»، و بعد به عتاب گفت: «فکر می کنید نمی دانم کتاب هائی که با روزنامه جلد می شوند در کلاس های دانشگاه ها و زیر عبای آخوندها دست به دست می چرخد. اما این ها که  در مسئولیت شما نیست». از این دست گفته ها در جلسات دربسته فراوان بود، اما خبری از آن ها به مردم نمی رسید. در همان رامسر هم، غروب همان روز تحلیل این بود که ذات همایونی از تأخیر آقای پهلبد در ورود به جلسه عصبانی اند. یعنی به محتوای حرفش توجهی نکنید. سه روز پیش که سخن رهبر جمهوری اسلامی را شنیدم که گفت «نباید امنیت کسی که برانداز نیست ولی با تفکر سیاسی ما مخالف است، سلب شود»، باز به گمان کسانی هستند که تفسیر کنند چنان که این جمله در دماغ کارگزاران حکومت نپیچد.

اصل سخن من این است که اصلاحات شاه، روستائیان را صاحب زمین کرده بود. کسی از آن ها نمی خواست در عوض، تولیدات کشاورزی را افزون کند، پس جوانانشان راهی شهر ها بودند. گیرنده های تلویزیون داشت کم کمک و شاید به سرعت می رسید و تصویرهای قشنگ به خانه های کوچک می برد. برق داشت می رسید و اگر نه رادیو، ضبط صوت های کوچک و قابل حمل، همان موسیقی غم آور را در کومه ها و مزرعه ها و قهوه خانه روستا  پخش می کرد. یخچال در کاروان های کوچ ظاهر شده بود. کارگران با یک تصمیم شبانه شاه در سود کارخانجاتی که به زحمتی ساخته شده بود سهیم شدند، چندان سهیم که صاحبان کارخانه ها داشتند پا به فرار می گذاشتند. تغذیه رایگان در مدارس، ساخت مدارس در هر گوشه، رساندن برق به گوشه های کشوری که تا بیست سال قبلش تنها وسیله روشنائی در پایتختش هم چراغ زنبوری بود. سپاه دانش و سپاه ترویج و آبادانی اگر برای رفاه مردم عادی نبود، برای که بود.

اکثریت دویست هزار دانشجوی خارج از کشور از طبقه مرفه نبودند. آن ها در محل های تحصیلشان از آبرومندترین و مرفه ترین دانشجویان بودند. هم بورس تحصیل در خارج گشاده‌دستانه بود و هم امکان دریافت بلیت رایگان هواپیما و پنج هزار دلار کمک هزینه برای سفرهای تابستانی به کشور تا دیارشان از یاد نرود. اما ناراضی بودند.  چون چشمشان به دست روشنفکران و نخبگانی بود که کتاب هایشان را می خواندند و از دردشان با خبر می شدند.

زهرا خانم که اوایل انقلاب در خیابان های تهران گل کرد و به سرعت شد سردسته لباس شخصی ها و دسته‌جات جلسه به هم زن، همان نقش که بعدها به حسین الله کرم و مسعود ده نمکی و حاج بخشی رسید، وقتی علیه من به قوه قضاییه شکایت کرده بود و در دادگاه بودیم برای همگان شرح داد که حتی  چهارم آبان همان سال ۵۷ هم سالروز تولد شاه را در خانه شان در امامزاده معصوم چراغان کرده است. و گفت که روز سیزده آبان در دانشگاه تهران ـ محل کار زن ملایری بی بهره از سواد ـ از دیدن گاردی ها تکان خورده و شبش همسایه ای او را از فتوای مرجع عالیقدرش با خبر کرده و صبح چهارده آبان ۵۷ ماده تاریخ ورودش به جرگه انقلابیون بود.

این همه گفتم تا  گفته باشم این تصور امروزی حکومت که توده با ماست، چه باکمان از مشتی روشنفکرنمای مخالف‌خوان، به این دلیل ساده نادرست است که همان استدلال شاه و ساواک اوست در سال های آخر حیات آن نظام. بخوانید روزنامه های سال های پنجاه را. قرار گرفتن جمهوری اسلامی در همان نقطه ای که نظام پادشاهی بعد از سال ۵۳ در آن قرار داشت افتخار کیست. و این همان سالی است که همچو امروز، [2] فوران بهای نفت همه عیب های هر چند کوچک را بزرگ کرده بود. نه مانند احمدی نژاد در جمع روستائی قرچک، بلکه در قلب لندن شاه گفت «ما مدیریت جهان را می خواهیم و به دست می آوریم، [3] دلیلی ندارد مشتی سرمایه دار تحت نفوذ یهودی ها بر همه چیز جهان حاکم شوند» ـ او مانند امروزیان  حتی صهیونیست نگفت، صریح گفت یهودی ها قدرت را همه جا قبضه کرده اند در غرب.  نه دست‌بسته و بی زبان در مقابل خبرنگاران از پیش تحبیب یا تهدید شده، بلکه با غرور در مقابل کسی مانند اوریانا فالاچی و دیوید فراست، شاه گفت «شما چشم آبی ها باید از ما حکومتداری یاد بگیرید». آقای احمدی نژاد مستظهر به پشتیانی ملت فقیر، یک صد آخرین شاه ضد غربی و ضد روشنفکر نیست.

نخبگان از آن رو نقطه اصلی غضب حکومت پیشین و حالیه هستند و از سوی پیشمرگ های  هر دو نظام «دشمن بیگانه پرست» خوانده می شوند که افشاگرند. از آن رو که می دانند و می گویند و یاد مردم می دهند که قدرتمداران صاحبان اصلی کشور نیستند بلکه ماموریتشان عاریتی است، میزبان، دیگری است. هر دو حکومت تصورشان این بود و هست که با تکیه به  تائیدی که از توده های محروم می شنوند و می بینند، با استناد به شور و خوش‌باشی روستائیان، وقت سفر حکومتگران، می توانند بی دردسر «خدمت» کنند و دعای مردم را بدرقه راه خود سازند. به گمانشان بود و هست که فقط این یک مشت روشنفکر مدعی هستند که نمی گذارند رویاهای شیرین تعبیر شود. نادرستی این تصور وقتی بر قدرت آشکار می شود که معمولا دیر شده است. در قدرت و حکومت چیزی هست که از یاد متوهم ها می برد که توده ساده و قانع و نجیب به تنهایی متکای خوبی نیست. جامعه ایران در عمق خود با همه محافظه کاری که نشان می دهد، زیرک تر از آن است که صدای نخبگان خود را نشنود.

ظرف سی سال لایه متوسط شهری و دانشجویان و جوانان تحصیل کرده دست کم چهار برابر شده‌اند. آنان در دوران انقلاب هم که اندک بودند جامعه را به دنبال خود کشاندند، امروز که جای خود دارد. و روزی که بر این اساس تکانی بخورد همه را متعجب خواهد کرد. حکومت شاه در اوج بود وقتی در بلا افتاد. زمانی بود که  گمان می برد میلیون ها دعاگو دارد، چه نیازش به این چند نق نق زن به قول پادشاه «[…]تل‌لک‌توئل». قدرت از یادها می برد که این چند صد، در اصل چند ده میلیون اند. چرا که تنها مشغله شان غمخواری و آینه داری دردهای مردم  است، که  نیما سرود:

غم این خفته چند                                                                                                                                                                                            خواب در چشم ترم می شکند

و یک تفاوت عمده هم میان دو حکومت هست؛ هر دو حکومت چون در برابر خود روشنفکران و نخبگان را ناراضی و مخالف دیدند و می بینند، دست به کیسه برده و به سودای فرهنگ‌سازی برآمده اند. به سودای شبه فرهنگ سازی. با یک تفاوت که نظام پیشین هزینه ها کرد برای جلب، حکومت فعلی بنا به مأموریتی که دارد هزینه ها می کند برای دفع، برای زندان، برای سر به نیست کردن. اما طرفه آن که ماشین شبه فرهنگ‌سازی حکومتی در هر دو مورد ناموفق است. حکومت مدرن که مدرنیزم را تبلیغ می کرد و می خواست، با آن همه هزینه جامعه را مذهبی کرد. حکومت موجود میلیاردها هر سال هزینه می کند که دیندار بپروراند و شاعر و قصه‌نویس بزرگ اسلامی بسازد[4]  . در سی سال گذشته جز چند تن که اینک یا آواره اند در تبعید یا گوشه زندان، بلند آوازه ای تربیت نشده که همدل و هم‌رأی حکومت موجود باشد. جمهوری اسلامی در راه ساختن تمدنی تازه و تبدیل ایران به قدرت بزرگ شیعی منطقه، خود را ذوق ملی گرائی محروم کرده اند. حالا یک گروه به خیال عبث برآمده اند که این خلأ را پر کنند و از پشت اتاق احمدی نژاد فرهنگ ایرانی را صلا دهند.

اینک به آمار وزارت ارشاد نگاه کنید که می گوید چه خرج ها از بودجه بادآورده نفت می شود و هزار هزار کتاب که در جلدهای زرین خریداری می شود و راهی این گوشه و آن گوشه کشور. به عکس های آمده از نمایشگاه هر ساله کتاب تهران  بنگرید و به هیأت خریدارانی که برخی کتاب ها را چون متکا زیر سر نهاده و خفته اند. کیست که نداند که این کتاب ها خوانده نمی شود. باز مردم  در پی آن جلد سفید ها هستند که غیرمجازست. این نخبگان را، حتی اگر هیچ نگویند نمی توان در کنار  و موافق شرایط امروز کشور دید.

وقتی نخبگان دل با حکومت ندارند، یعنی چیزی هست در میان رابطه مردم و حکومت. یعنی استخوانی هست در گلو. این استخوان را حکومت ها برکندن نمی توانند. با کشتن و راندن نخبگان  فقط استخوان را فرومی دهند و کار گلو را دشوارتر می کنند. حکومتگران تا خود را میهمانان این سفره ندانند و تا متوهم باشند که صاحب خانه اند، با وجود تملق های مدام خود به خلق، چندان که به فرزندان این مردم سخت بگیرند و جان بستانند و فرمان برانند، خانه در تار عنکبوت ساخته اند.

این روایت را به مهندس سحابی و فرزند دلبندش هاله تقدیم می دارم چرا که اول بار در اتاق ۵ بند ۳۲۵ اوین این ها را بازگفتم . دکتر لطیف صفری و عماد باقی و محمود شمس هم بودند، مهندس در پایان با همان دل امیدوارش وارد شد و نکته را در آن دید که این روایت راه عبور را می بندد. باید روزنه ای از امید دید. باید روی سخن را با نخبگان گرفت. آن ها صاحبان اصلی و مادران واقعی هستند، باید از دادن راه عبور به خشونت برحذرشان داد. باید به مدارا دعوتشان کرد.

افسوس بر ما و امیدواران که نمی مانند تا ما را چونان خود امیدوار دارند. یادشان خرم.

بدتر از قوانین کاپیتولاسیون زمان شاه

2011/05/16

ستاره ثابتی

سی سال بعد از انقلاب،  خارجی ها تحت قوانین ایران «بیشتر برابر» هستند.

آیت اله خمینی، پدر معنوی و موسس جمهوری اسلامی، توانست با  انتقادهایی که از قوانین کاپیتولاسیون  به عمل می آورد_ مجموعه قوانینی که شهروندان  امریکا را از تحت تعقیب کیفری بودن در ایران مصون نگه می داشت_ به یک قهرمان و رهبر مخالفان شاه تبدیل شود. او در یک سخنرانی تاریخی ادعا کرد که یک آشپز  امریکایی می تواند در ایران مرتکب قتل شود بدون اینکه مورد مجازات قرار گیرد اما در عوض یک وزیر ایرانی می تواند در امریکا مورد مجازات قرار بگیرد هرچند که کوچکترین عمل خلافی انجام داده باشد.

در یک پیچ و تاب عجیب  سرنوشت ( تاریخی)، در همان جمهوری اسلامی الهام گرفته از ایت اله خمینی، و درست سه دهه بعد، اگر خارجی باشید احتمال اینکه مورد شکنجه یا تجاوز قرار بگیرید بسیار کمتر است از زمانی که یک ایرانی هستید. بر خلاف اصولی که این انقلاب به خاطر انها اتفاق افتاد  هنوز بهتر است که یک خارجی باشید. صدها زندانی ایرانی  شکنجه های جسمی و روحی را تحمل میکنند و رنج بسیاری می کشند. خیلی از انها فقط به خاطر بیان اندیشه هایشان  و یا به خاطر افشاگریهایشان در رابطه با انتخابات پر مناقشه و همراه با تقلب  در زندان هستند.

خیلی از ما گزارشات مربوط به اعتراضات، کشتار، ضرب و شتم، شکنجه، تجاوز و حتی مراسم ترحیم کشته شدگان  را هم دنبال میکنیم اما خیلی از ما با خیلی از زندانیان سیاسی سرشناس کشورمان هم آشنایی نداریم در بحبوحه همه اخبار و پوششهای مربوط به مذاکرات هسته ای و سیاست بین الملل به نظر می رسد که خطری وجود دارد و ان این است که دنیا فرصت این را نداشته باشد که انها را بشناسد  و یا حتی بدتر تمامی انها را به کلی فراموش کند.

این اولین نوشته از مجموعه مطالبی است که قصد دارم در رابطه با زندانیان سیاسی و بازداشت شدگان در ایران بنویسم اولین گزارش را به بهمن احمدی امویی اختصاص داده ام. امویی بعد از انتخابات خرداد 88 به زندان افتاد. یکی از دوستانم که سازمانی غیر دولتی در ایران دارد و در زمینه حقوق بشر فعال است برایم می گفت که پرونده بهمن احمدی امویی یکی از پرونده های خاص بود. بعد از سپری کردن 100 روز در بند 209 که به زندانیان سیاسی اختصاص دارد و بیشتر این مدت هم در انفرادی سپری شده بود  اصلا هیچ پرونده ای وجود نداشت که نشان دهد امویی اصلا زندانی شده است. در آن موقعیت بود که همسر و وکیل او سعی میکردند با رسانه ها و بیشتر وبسایت های خبری صحبت کنند تا شاید این خبری کردن وضعیت خاص او را مورد توجه افکار عمومی قرار دهند و در نهایت به وضعیت پرونده او کمک کند.

این اقتصاد دان و روزنامه نگار 42 ساله ایرانی و همسرش ژیلا بنی یعقوب  از حامیان میرحسین موسوی بودند.. ژیلا بنی یعقوب هم به همراه او بعد از انتخابات دستگیر شد. بنی یعقوب هم یک روزنامه نگار و همینطور فعال حقوق زنان است البته ژیلا بعد از شصت روز از زندان اوین به قید وثیقه آزاد شد.

امویی و بنی یعقوب هر دو یکبار هم پیش از این طی یک تجمع خیابانی در رابطه با حقوق زنان در سال 2006 دستگیر شده بودند. در همان تجمع حدود 40 زن و سی مرد در همان بند 209 زندان اوین به بند کشیده شده بودند.

او در نوشته هایش بسیار قوی و با حرارت نقد میکرد. در حقیقت می توان گفت امویی ثمره جمهوری اسلامی است  او در یک خانواده معمولی و متوسط عشیره ای قبیله ای پرورش یافته و  تفکرات او در سیستم آموزشی دانشگاههای محلی شکل پیدا کرده؛ دیدگاههای سکولار و عمل گرایانه او محصول همین سیستم است. مانند بسیاری از ایرانیهای نسل جدید که بعد از انقلاب به سن رشد و بلوغ رسیدند.

بهمن از تیره بختیاری است که بین کوهپایه های زاگرس در سمت چهار محال و بختیاری  و خوزستان در حال کوچ فصلی هستند او به این سبک زندگی تا سن شش سالگی ادامه میدهد  و سپس خانواده اش در استان خوزستان مستقر می شوند به این علت که بهمن بتواند به مدرسه برود. بعدها او به دانشگاه بابلسر در حاشیه دریای مازندران می رود و انجا در رشته اقتصاد به تحصیل می پردازد.

امویی پس از پایان تحصیلات کارنامه درخشانی در حرفه روزنامه نگاری و پوشش مسائل اقتصادی از خود باقی می گذارد. او برای بسیاری از روزنامه های اصلاح طلب قلم میزد  او یکی از دبیران روزنامه اقتصادی سرمایه نیز بود ضمن اینکه دو کتاب هم تالیف کرده است. اقتصاد سیاسی جمهوری اسلامی  و چگونه انتقلابیون تکنو کرات شدند ؟

امویی یک انقلابی نیست  بلکه فقط یک منتقد است. یک نگاه به کارها وظاهر امر این سوال را در ذهن متبادر میکند که چرا سیستم احمدی نژاد او را به چشم یک دشمن نگاه می کنند. او  منتقد بی پروای سیاست های اقتصادی  دولت است. امویی در یکی از مقاله هایش با نام «اقتصاد ایرانی در استانه سقوط» احمدی نژاد را به خاطر مورد بی مهری قرار دادن متخصصین و اقتصاد دانان نقد می کند و سیاست های دولتی را در قبال توسعه اقتصادی  در زمانیکه او معتقد است کوچک سازی باید صورت پذیرد مورد سوال قرار می دهد. او میزان هنگفت کسر بودجه  و در صد بالای تورم را که ادامه گمراه کننده جاه طلبی های دولت برای کنترل همه جانبه اقتصاد است مورد سرزنش قرار می دهد. او به این نتیجه می رسد که ایران چندین درجه نسبت  به موقعیتی که قبل از انقلاب اسلامی به عنوان توسعه یافته ترین کشور در منطقه داشته است افول کرده است بنابراین تابویی را می شکند و ان این است که پسرفت های طبیعت اقتصاد را بر همگان آشکار میکند.

در مقاله دیگری با نام «چگونه یک کشور دچار فساد مالی می شود» می پرسد که چرا  ایران در میان یکی از فاسد ترین ها در دنیاست  و البته هم تراز با سومالی. او در رابطه با میل شدید ایرانیان به دروغ و نفاق بحث میکند و ان را بی ربط به تاریخ دیرینه هرج و مرج وسوءاستفاده از قدرت نمی داند امویی سپس از تقلب وفریب کاریهایی که سیستم سهمیه بندی بنزین احمدی نژاد بوجود اورده  به عنوان یک نمونه از چگونه فاسد شدن یک کشور نام میبردو دوباره  عدم توجه و احترام به نظرات کارشناسی توسط دولت را با وجود  این میزان فساد، مورد نکوهش قرار میدهد. امویی ادعا می کند که این دست سیاست های سنگین دولت ایجاد تورم میکند و در نهایت باعث توقف توسعه و در نهایت منجر به فساد خواهد شد و اینطور جمع بندی میکند که یک تاریخی که دائما اشتباهات را تکرار میکند باعث بوجود امدن و نهادینه شدن  فرهنگ دروغ، دغل و فساد مالی شده است. برای دستیابی به تغییر باید دستان سنگین و بی تجربه دولت از حوزه اقتصاد برداشته شود.

دستگیری امویی وزندان کردن کسانی مانند او  دلالت دارد بر اینکه جمهوری اسلامی از فرزندان خود می ترسد. امویی از جمله زندانیان سیاسی است که برچسب غربی بودن به او نمی چسبد. این  ایرانیان عادی از راههای گوناگون و رشته های درسی متفاوت در یک نقطه مشترک به هم می رسند و ان نقطه چیزی نیست جز اینکه سیاست های زیرخاکی (کهنه) حکومت دینی را زیر سوال ببرند. تا زمانی که این دولت نخواهد نگاهی عمیق به خودش بیندازند همین انکار کاستیهای خودش بزرگترین تهدید بر علیه قدرت خودش خواهد بود.

منبع: فرونت لاین