Posts Tagged ‘بيژن صف سری’

دیوانگان را چاره ای دیگر باید – بيژن صف سری

2011/09/07

عنقریب  دو بازوی منطقه‌ای حکومت جمهوری اسلامی، یعنی سوریه و حزب الله از کار می افتد، از طرفی  ملت هم دیگر کاسه صبر شان لبریز شده و کم کم اعتراضات مردم از آذربایجان و رضائیه  به همه جا سرایت می کند، اعتصاب بازاریان و تعطیل شدن  کارخانجات  فراگیر می شود و یک کاسه،  ونظام  در آستانه  سقوط قرار خواهد گرفت و یعد از مدتی همانند همه  نظام هایی که جانمایه رابطه آنهاد با مردم، بر پایه  «النصّر بالّرعب» بنا  نهاده شده است سرنگون خواهد شد.

آنچه در بالا خواند ه اید پیش بینی و تحلیل بسیاری از مفسران و مردم جان به لب رسیده امروز ایران است که  این روز ها درکوچه و بازار شنیده می شود، اما با این همه  این پرسش مطرح است که  آیا به واقع  با توجه به  وجود همه  نشانه هایی که  دلیل بر تزلزل  نظام  است می توان  بسنده کرد و دل خوش داشت و به انتظار نشست؟
تحلیلی از شادروان صادق هدایت در مورد مردم ایران مشهور است که می گفت:مردم ايران درست مانند مرغ‌های زنده در قفس مرغ‌فروش كنار خيابان هستند. آن‌ها با خيال راحت در كنار يك‌ديگر زنده‌گی می‌كنند و اصلا به فكر خطر نيستند كه درنهايت مرغ‌فروش در قفس را باز خواهد كرد و يكی از آن‌ها را بيرون خواهد كشيد و برای مشتری سر خواهد بريد. درون قفس  شايد گرسنه باشند، شايد تشنه باشند، اما به هر صورت به زندگی ادامه می‌دهند. بعد ناگهان يكی از آن‌ها را می‌گيرند و بقيه وحشت می‌كنند و سر و صدای زيادی به‌راه می‌اندازند: قد قد ؤ قدقد… برای مرد مرغ‌فروش فرقی نمی‌كند كه كدام را بگيرد و مرغ‌های ديگر هم متوجه نمی‌شوند كه دارند سر مرغی را كه ناپديد شده است می‌برند و به‌موقع نوبت آن‌ها هم می‌رسد. مرغ‌ها پس از مدتی آرام می‌گيرند و به زندگی معمولی‌شان برمی‌گردند، تا اينكه دفعه‌ی بعد مرد دست‌اش را دوباره در قفس كند و مرغ ديگری را بيرون بكشد. وضع ايران هم همين‌طور است. يك ديكتاتور وارد صحنه می‌شود، عده‌ای از مردم را می‌كشد و ساير مردم، مثل مرغ‌ها در خيابان راه می‌روند و احساس آرامش می‌كنند، غافل از اينكه در ديكتاتوری همه محكوم هستند به نابودی…
آنچه مسلم است پايه هاي يک جنبش سرنگوني در جامعه فراهم است وجامعه ايران آبستن  تحولی بزرگ است اما آنچه اهداف جنبش را تحقق می بخشد در وهله اول شناخت به دور از حب و بغض نظام کنونی است. برای  رسیدن به این شناخت، ابتدا باید خط بطلان بر این تصور باطل کشید که نظام حاکم ، بر خلاف تصور  روشنفکران و مبارزان سیاسی،  نظامی  برآمده از گروهی جاهلان و واپسگرایان دینی  نیست  که حسب اقتضا زمان و دوره تاریخی بر مسند قدرت نشسته  اند، بلکه بر آمده ازجمیع عاقلانی است  که رمز پایداریشان را دراعمال احمقانه و به دور از درایت دانسته و با اتکا بر چنین  روشی نه تنها در اداره امور مردمی که بر آن تسلط یافته اند که در روابط خود با دیگر جهانیان نیز موفق بوده اند آنچنانکه جهان امروزهم از مهارسر کشی  این  جمع به  ظاهر دیوانگان درمانده  و با همه  موانعی  که  تا کنون برسرراهشان نهاده اند به سلامت گذشته و این واقعیت اجتناب ناپذیری است که آن ضرب المثل معروف، دست کم گرفتن دشمن را درذهن تداعی می کند.
تا نگوئید آنچه گفته آمد بی سند و مدرک چرا؟ نگاه کنید به اتخاذ تصمیم جدید زمامداران امروز این آب و خاک که شرط قاضی بودن زنان در مسند قضاوت را نه  میزان  سواد و تحصیلات  که درتغییر جنسیت دانسته و این دستور عمل جدیدی است که به تازگی  از سوی آیت‌الله محمدجواد فاضل لنکرانی رئیس مرکز فقهی ائمه اطهار، در خصوص احکام جدید فقهی بیان گردیده که این خود  نشانه ای  بارز از تعمد براعمال  خلاف عقلانیت، آن هم در زمانی که هر روزخبرطغیان و اعتراضات مردم شنیده می شود؛  اما دریغ از ذره ای  پا پس کشیدن از ظلم  بی رویه حاکمان،  طرفه آنکه  تغییر روش و ملایمت  با ملت بر آشفته که رسم معمول دیکتاتوران به وقت احساس خطر است، این قوم  ظالم  باور ندارد و بر آن عمل نمی کند.
همین یک نشانه از شناخت نظامی که در جهان به حکومت دیوانگان شهره یافته  کافی است تا دیگر امید به اصلاح آن نداشت و در بزنگاه هائی که مردم در صحنه را می طلبد یاری رسانی نشود آنچنانکه امروز گروهی خوش  باور برای حضور در انتخابات پیش رو با تعیین شرط و شروط گمان دارند می توان عقلانیت را بر نظام حاکم کرد ونا خواسته  در راستای اهداف نظام، مردم به  اعتراض در آمده  را به حضور در شعبده انتخابات  فرا می خوانند؛ دریغا  که ازاین  دست یاری رسانی ها  ترفندی است  برای بقای حکومت و ایضا خاموش کردن همه  اعتراضاتی که امروز  گمان  می رود نشانه  طلوع  آزادی  است.

 

Advertisements

گلی به جمال قوم ویرانگر مغول- بيژن صف سري

2011/08/29

از فرزان های دل آگاه شنیدم که وقتی دل به درد می آید، اشک ناخوانده مهمان می شود، وآنگاه لحظه بیداری است، لحظه فریاد بی پرواست و اکنون گویی رسیده است آن میوه کالی که طعم خوش ازادی دارد و عقربه های زمان بر نشانه ای استوار گردیدند تافریاد اعتراض جان به لب رسیدگان مردم این کهنه دیار، همچون ناقوسی برای ازادی باشد تا آنانکه به غلط می پندارند، با سحر و افیون باورهای به دور ازحقیقت رستگاری، می توان مردم ازاده را در بستر ظلم خواب کرد، بدانند ایرانی بیدار است و میل ازادی دارد.

بی تحلیل و نظر کارشناسانه اصحاب سیاست هم اکنون می توان دریافت که جنبشی فراگیر در راه است، کافی است به اخبار ی که با همه وسواس عمله سانسور، هر روز ازیک گوشه این اب و خاک درز پیدا می کند، نگاه کنید، با یک رج به اخبار اعتراضات در همه صنوف خواهید دانست که آغاز پایان همه تاریکی ها فرا رسیده است، ظلمتی که طی سی و چهارسال با نام حکومت دین، تاریکی را براسمان مان تحمیل کرده، و طلوع خورشید ازادی را حرام می خواند.
از اعتصاب بازاریان گرفته که ارزشافزوده بر مالیات را بهانه نارضایتی کرده اندوکسب و کار شان را تعطیل و به اعتراض گریبان نظام را گرفته اند تا کارگران صنایع و کارخانجاتی که از بی کفایتی ها ی مدیران نالایق دولتی یکی پس از دیگری تعطیل و یا ورشکسته می شوند که حتی با همه بی رقیب بودنشان قادر به پرداخت دسترنج کارگران نبوده و نیستند، ملتی را به فریاد رساندند، همه نشانه طلوع ازادی است؛ اگر چه تاخیر اجر و مزد کارگران را دلیل اعتراض می خوانند اما کیست که نداند که کارگریعنی مردم و مردم هم همان پدران و مادرانی هستد که از بیم بی فردایی فرزندان خود خواب اشفته می بینند و همواره در این هراسند که مبادا جگر گوشه هایشان به اقتضای جوانی تار مویی بیفشانند و یا سخن حقیبر زبان اورند، تابه بند کشیده شوند ویا بر دار آویخته شوند، خاصه که سفره خالی از نان هم خود دلیلی مضاعف بر طغیان است. و این حکایت تا بدانجا تسری یافته که ناگهان با شنیدن نقل خروش مردم دلیر اذربایجان خاصه در ارومیه و تبریز، نور امیدی بر دل ها می تاید که دیگر نقل اب و نان نیست، که واهمه از دست دادن آنچه بنام منافع ملی یک ملت خوانده می شود، در میان است:خشکشدندریاچهارومیه، دریاچه ای کهبه حکم اصل 45 قانون اساسی بخشیاز «ثروت عمودی مردم ایران» است وحفاظت آن مطابق همان قانون اساسی، که دیگر از آن جز نامی نمانده است و به هیچ گرفته می شود بر عهده ‌حکومت است و حال خواندنی است این شعر شیون فومنی که گویی برای چنین روزی سروده است
درسیطرهستم براشفتی، نه؟
برسرخی خون خویش، درسفتی، نه؟
بستند به دار شب ترا، چون گلسرخ
فریاد به تیرکی زدی، گفتی نه
گویی این قوم تسلط یافته بر میراث نیاکانمان، در ویرانی هست و نیست مردم این کهنه دیار تعمد دارد چرا که حتی آنانکه به نام وکیل در خانه ملت نشسته اند هم به زبان امده و 22 تن با ارسال نامه ای به هیات رئیسه مجلس خواهان رسیدگی به وضعیت اسف بار در یاچه ارومیه این ثروت ملی می شونداما در یک رای گیری نمایشی پیشنهاد دو فوریتی این طرح مردود اعلام می شود، حال آنکه بنا بر گفته همان نمایندگان آذری زبان معترض، این مخالفت نه ازسوی اکثریت مسند نشینان خانه ملت که بنا بر مصالح نظام بی کفایت از سوی هیات رئیسه پذیرفته نمی شود، مصلحتی که جز نشانه درماندگی نظام دراداره امور کشور پهناوری چون ایران نیست و این چنین است که باید همه ویرانگری ها درتاریخ این آب و خاک را فراموش کرد حتی هجوم ویرانگر قوم مغول را که در مقایسه با نظام فعلی باید گفت گلی به جمال قوم مغول.
بحیلت خلق را خر کردن و افسار بنمودن
فقط از خرقه وعمامه و طنار می آید
زخون خلق خوردن
نان خود را با شرف خواندن
همین از دست اهل مسجد و دربار می آید

همين از دست اهل مسجد و منبر می‌آيد، بيژن صف‌سری

2011/06/17

در گزارش سالانه بررسی ميزان حاکميت قانون در جهان که همين ديروز منتشر شد ، باز هم ايران از نظر حفظ حقوق اساسی شهروندان خود، در بيش از يکصد کشور در سراسر جهان در رتبه آخر قرار گرفت و اين يعنی مصداق همان گفته معروف شيخ خرقان است که زمانی چون روزگار امروز ما از وفور ظلم گفته بود قحطی خدا آمده است.

ديگر عادت کرديم که هر روز خبرناگوار بشنويم و عادت مان دادند که تنها در مقابل همه مصيبت های تحميل شده سکوت کنيم ومرثيه گوی باشيم اگر نبود اينترنت و فضای مجازی که تنها مکان هل من مبارز طلبيدن ها ی بی خطر است بی کمان لال هم از دنيا می رفتيم .

جمله‌ای از شادروان سعيد نفيسی مشهور است که می گويند گاه و بيگاه آن را بر زبان می آورد و می گفت : انسان فانی است مخصوصا در ايران ، پی بردن به معنای اين جمله منتسب به شادروان سعيد نفيسی وقتی ميسر می شود که نگاهی بر به اوضاع کنونی کشورمان داشته باشيم.

از جمله عواملی که می تواند دليلی بر فانی بودن ايرانی ها نسبت به ديگر مردم جهان باشد ، داشتن غيرت ملی و يا حس وطن پرستی است که از دير باز بلای جان ايرانيان بوده است ، کافی است نگاهی به تاريخ جنبش های آزادی بخش مردم اين کهنه ديار بياندازيد از جنبش سربداران گرفته تا صد ها جنبش ازاديخواهی ديگر که در فانی بودن ايرانيان نقش بسزايی دارند،چرا که در اين سرزمين اهورايی همواره کسانی بر اين اب و خاک حکم راندند که ابتدا با چهره ای مقدس و بصورت مرشد کامل بر گرده ملت نشستند مانند شاه اسماعيل صفوی با آن مريدان از جان گذشته ای که به فرمان مرشد خود آدميزاد را هم می خوردند ولی روزی که بساطشان برچيده شد همانند شاه عباس که وقتی ميميرد به نام او هفت تابوت از هفت دروازه شهر خارج ميکنند تا مبادا مردم بدانند استخوانش در کجا دفن است تا آن را بيرون کشند و بسوزانند و يا همچون پادشاهانی چون شاه سلطان حسين صفوی که عاقبت توسط چهار افغانی پاپتی پابرهنه او را به همراه ۳۳ بچه سادات صفوی در کاخش يک جا سر می برند، اما نکته حائز اهميت اين است که اکثر اين حاکمان همه در ابتدا مورد قبول وثوق ما ايرانيان بودند اما پس از ظلم و جوری که بر ملت روا داشتند، نقاب از چهره بر داشتند و در هيبت يک ديکتاتور ظاهر شدند و اين دور تسلسل همواره در تاريخ اين سرزمين وجود داشته است و از اين رو همواره تنور جنبش های آزاديخواهی در اين اب و خاک ، داغ بوده و برای برچيدن بساط ظلمی که به دست خود فراهم ساخته بوديم، برای سرنگونيشان قيام کرده ايم و جان ها بر سر اينکار گذاشتيم ، تا که امروز از زمره ملت هايی باشيم که در تاريخ جنبش های آزاديخواهی در صدر اولين مردمان آزاديخواه جهان قرار گيريم.

اما دومين علت که اين روزها از قضا رايج ترين علت برای فانی تر بودن در اين بلاد کفرستيز هست، اهل قبيله قلم يودن است که در ابعاد فراختر اطلاع رسانی است که امروزه با پيشرفت علوم ارتباطات و ايضا ايجاد فضای مجازی در اينترنت و براه افتادن هزاران سايت و وبلاگ ، ديگر مختص به قشر روزنامه نگاران نمی تواند باشد بلکه شامل قشر وسيعی از جامعه کنونی ايران است.

بی گمان آنچه ميرزای شهر ما بارها گفته است را شنيده ايد که اين رسم روزگار است که تا قدرتمندی قصد آن کند که بر سينه ی جامعه بنشيند و بی سوال حکم راند ، اول بايد خروس کدخدا را سر ببرد که همان روز نامه نگاران مستقل باشند ، که مصداق امروزی آن کشته شدن هدی صابر روزنامه نگاريست که حتی پس از به قتل رساندنش جنازه اش را هم می ربايند .

اما با اين همه به ولای نجابت مان که در مظان اتهامش اسيريم آنچه تاريخ اين سر زمين اهورايی بعد ها بر آن گواهی خواهد داد ريختن خون صد ها وطن پرستی است که زمامداران امروز ايران به راحتی مرتکب می شوند هر چند قبول اين واقعيت از سوی دولتمردان حاکم بر کشور مان دائما انکار می شود انچنانکه قتل هدی صابر را منکر می شوند اما کيست که نداند در هر عرف و قانونی به دليل کمک نکردن به فردی که درحال مرگ است ، جان سپردن اين چنينی ،قتل محسوب می شود؟ مگر آنکه باور کنيم سخت است درک اين مهم برای کسانی که بقايشان در گرو نفهميدن اين واقعيت محض است.
زخون خلق خوردن نان خودرا با شرف خواندن
همين از دست اهل مسجد و منبر می آيد.

بيژن صف سری

جنبش سبز، طلسم بی‌اثر شاه‌مرتضی، بيژن صف‌سری

2011/06/09

جنبش سبز با همه‌ی هزينه‌هايی که تا کنون داده است بی‌شک در تاريخ اين کهنه‌ديار به‌عنوان يکی ديگر از تلاش‌های ملت ايران برای در آغوش گرفتن آزادی ثبت می‌گردد اما اين تلاش نيز هم‌چون همه‌ی جنبش‌های عقيم‌مانده‌ی آزادی‌بخش در طول تاريخ کشورمان، راه به جايی نخواهد برد چرا که فقدان اهداف روشن که خود محصول نبود يک استراتژی شفاف است نه تنها اين جنبش را نيز به تدريج از شتاب اوليه‌اش باز داشته بلکه باعث دوام و قوام نظام در سرکوب هر چه بيشتر حاميان اين خيزش گرديده است

 

از بس که خميازه فرياد کشيديم و آسمانمان بی حوصله و حجم هوای شهر ما ابری است ،یک قرن برای آزادی دويده ايم، يک صد سال مبارزه کرده ايم، اکنون اينجا که هيچ کجا نيست ايستاده ايم. سرگشته تر از هميشه و رسوا و انگشت نما ی مردم جهان هستيم و در در فقر و فلاکت هنوز ساده لوحانه چشم اميد به «الله اکبر» گفتن های شبانه و راهپيمايی ها چند صد نفری در سکوت داريم آن هم فقط به مناسبت ها و روزهای تاريخی و مذهبی .
آنچه در بالا خوانده ايد حرف بسياری از مردمی است که دل در گرو جنبشی داشتند که گمان می رفت کشتی طوفان زده وطن را به ساحل اميد و آزادی می رساند.
جنبش سبز با همه‌ هزينه‌هايی که تا کنون داده است بی‌شک در تاريخ اين کهنه‌ديار به‌عنوان يکی ديگر از تلاش‌های ملت ايران برای در آغوش گرفتن آزادی ثبت می‌گردد اما اين تلاش نيز هم‌چون همه‌ جنبش‌های عقيم‌مانده‌ی آزادی‌بخش در طول تاريخ کشورمان، راه به جايی نخواهد برد چرا که فقدان اهداف روشن که خود محصول نبود يک استراتژی شفاف است نه تنها اين جنبش را نيز به تدريج از شتاب اوليه‌اش باز داشته بلکه باعث دوام و قوام نظام در سرکوب هر چه بيشتر حاميان اين خيزش گرديده تا بدانجا که با انفصال در تداوم اعتراضات مردمی به دليل نداشتن رهبری و استراتزی ، کما کان رزيم بدون وقفه به دستگيری ها و کشتن ها ادامه می دهد .
امروز ديگر بر همه انهايی که گمان می کردند با دستگيری دو رهبر معنوی جنبش اقايان موسوی و کروبی جنبش از حرکت باز نمی ايستد ثابت گرديد که اين جنبش قائم به رهبری بوده است و حتی تشکيل «شورای هماهنگی راه سبز اميد» که توسط گروهی نامشخص و غيابی بوجود آمده، هم نتوانست جنبش را به همان حالت لنگان لنگان رفتنش به سوی ازادی را هدايت کند، چرا که ايرانی جماعت هميشه بدنبال قهرمان حی و حاضر بوده، از همين رو بيانيه شورای سبز اميد که اخيرا منتشر شد و برای حضور خيابانی مردم در روز ۲۲ خرداد فراخوان داده است با مخالفت های زيادی مواجه می شود.
هم قبيله ای می گفت در عجبم که سال ۵۷ مردم با يک اعلاميه به خيابان ها می ريختند در حالی که نه گرسنه بودند و نه چون امروز فقر از در و ديوار خانه هايشان بالا می رفت ولی امروز با هزار ظلم و تعدی که می بينند جز عده ای معدود بقيه در لاک سکوت فرو رفته اند و تماشاگرانی بيش نيستند و بعد برای قوام گفته هايش مرگ هاله سحابی را مثال زد که می توانست انگيزه ای به مراتب بيشتر از مرگ ندا در بپاخاستن مردم موثر باشد ، چرا که مظلومانه تر است. زنی مبارز، دختری دردمند، مادری از تبار مادران صلح به وضعی چنين مظلومانه در پيش تابوت پدر کشته می شود و يا دست کم می توانست همچون حادثه خودسوزی آن دستفروش در تونس باشد که منجر به قيام مردم تونس گرديد اما باز هم مردم سکوت کردند خود ماندند و از کنار اين ماجرا هم بی واکنش گذشتند براستی چه بر سر ما آمده است؟
در پاسخ به اين هم قبيله گفتم اينکه چرا امروز مردم ما همانند مردم نسل انقلاب نيستند و ظلم پذيری بيشتری دارند از يک سو به دليل بی اعتمادی به انقلاب و هر انچه معاش مردم را برای مدتی مختل کند هستند و از سوی ديگر اين مردم بدون قهرمان نمی توانند بپا خيزند اعلاميه و بيانيه هم کار ساز نيست که اين فراخوان ها حکم همان حکايت طلسم شاه مرتضی را دارد که پس از سال ها مداوا کردن مردم مفلوک و بيمار، يک شب طلسمش از کار می افتد و ديگر هيچ بيماری را شفا نمی دهد، در حاليکه شاه مرتضی همان شاه مرتضی بود، و طلسم هم همان طلسم، منتهی چيزی که بود در يک خواب غفلت همچون خواب اصحاب کهف، زمين به دور خورشيد چرخيده بود و علم طبابت و حکيم حاذق جانشين سحر جادو شده بود درست مثل امروز که ۳۲ سال از زمان انقلاب گذشته است و مردم دريافتند ديگر به هر اعلاميه ای و بيانيه ای نمی توان اميد بست که نمونه باارزش حاصل آن انقلاب ۵۷ است که امروز دچار آن هستيم و يا تجربه ای که از همين جنبش اخير بدست آمد و آن وقتی بود که در اولين اعتراض به تخلف در انتخابات مردم به خيابان ها آمدند اما هدايت کننده ای نبود تا اين خيزش مردمی را با استراتزيک و برنامه شقاق سامان دهد و همه از رهبريت به تعارف شانه خالی کردند و در نتيجه با دستگيری های فله ای و کشته شدن صدها جوان چون ندا آقاسلطان به تدريج اين باور در مردم رشد يافت که بی چراغ راه، نمی توان قدم در تاريکی گذاشت ، خاصه امروز که گروهی بعنوان رهبران پنهان، شورايی تشکيل داده اند که مورد قبول عامه طرفداران جنبش نيست و تشکيل اين شورا خود باعث بروز اختلاف شده است از اين رو در يک کلام باز همه چشم براه يک قهرمان نشسته اند آن هم نه قهرمانی با دست خالی که با استراتزی و برنامه شقاف و روشن تا پا به ميدان گذارد، اگر چه همه به زبان، قهرمان پروری را نکوهش می کنيم .

بيژن صف سری
http://bijan-safsari.com

آغاز پایان حاکمیت روحانیت- بيژن صف سري

2011/06/07

با فرا رسیدن سالگرد دو مناسبت تاریخی که یکی مربوط به ماجرای واقعه  15 خرداد سال 42 و دیگری سالگرد مرگ بنیانگذار جمهوری اسلامی در14 خرداد سال 68 است و هر ساله امور اداره کشوربه دلیل همین دو مناسبت برای دو روز متوقف و همه جا تعطیل می شود، فرصتی  خواهد بود تا با نگاه به گذشته و انقلاب سال 57 و اینکه چرا عاقبت آن انقلاب به چنین روزی رسیده است با خود بیاندیشیم.

اگر باور کنیم که انقلاب سال 57 بنا به ادعای حاکمان امروز، انقلاب روحانیت بوده، آن گفته معروف از زنده یاد کسروی به یاد مان می اید که می گفت «سر زمین ایران یک دوره زمامداری به روحانیت شیعه بدهکار است چرا که در تمامی تحولات یکصد و پنجاه ساله این سر زمین، روحانیت نقش بسزایی داشته اما همیشه در حسرت هم بستری با عروس عجوزه قدرت بوده است». عاقبت با وقوع انقلاب 57 این آرزوی دیرینه روحانیت تحقق یافت، اما پس از 32 سال اکنون، این دوره تاریخی رو به پایان است چرا که نه تنها در اداره امور کشوری چون ایران عاجز بودند بلکه با ایجاد تزلزل در باور های دینی مردم، دیگر آن شان و جایگاهی که نزد مردم داشتند از دست داده اند و دیگر هرگز چنین فرصتی را بدست نخواهند آورد وبی شک این یعنی بزرگترین شکست در تاریخ روحانیت خواهد بود.

قبل از هر چیز باید دانست که در جامعه روحانیت شیعه از دیرباز برای دخالت روحانیون در امور سیاسی اختلاف نظر وجود داشته و بزرگترین مرجع عالیقدری که نسبت به دخالت روحانیت در امر سیاست مخالفت می ورزید و تا زمان حیاتش مانع از فعالیت سیاسی روحانیون می شد حضرت آیت الله بروجردی بود که پس از فوت آیت الله حائری موسس حوزه علمیه قم، و در اوائل سلطنت پهلوی دوم توسط سه مرجع بزرگ آن زمان، معروف به مراجع ثلاثه، از عتبات به قم دعوت شدند تا جانشین آیت الله حائری شوند. در شناخت عظمت و دینداری این مرجع عالیقدر مخالف دخالت روحانیون در کار سیاست و دولت، همینقدر بس که در دو قرن و نیم اخیر، شیعیان، سه دوره، مرجع و رهبر مطلق داشتند. اول شیخ مرتضی انصاری، دوم میرزا محمد حسن شیرازی (میرزای شیرازی فتوا دهنده تحریم تنباکو) سوم آقای بروجردی. دو نفر اول در خارج ایران بسر می بردند اما آقای بروجردی اولین مرجع تقلید شیعیان بود که در قم متمرکز شده و مرجعیت تمام شیعیان جهان را داشت.او چنان شهره آفاق بود که در عربستان به ایشان لقب «المجتهد» داده بودند چرا که خدمات ذیقیمتی در بالا بردن موقعیت مذهب شیعه انجام داده و اولین مرجع تقلیدی بود که مبلغینی به کشورهای خارج فرستاد. مرحوم مطهری که ۸ سال از زمره شاگردان این مرجع عالیقدر بود در باره استادش می نویسد: روش آقای بروجردی از جمله جلوگیری از مسئله سازی، کوشش در وحدت اسلامی و شناسایی اسلام در جهان خارج، همکاری دین و علم و برقراری حساب و کتاب در دستگاه مرجعیت بود.

مرحوم مطهری معتقد بود قطعا حسن تفاهم وروابط دوستانه ایت الله بروجردی با رهبران سنی مذهب باعث گردید تا شیخ شلتوک، مفتی بزرگ اهل سنت آن فتوای تاریخی معروف را در مورد به رسمیت شناختن مذهب شیعه بدهد.

اولین گروه بندی رسمی سیاسی علما و مجتهدین بلافاصله پس از فوت اقای بروجردی بوجود آمد که در سه گروه تقسیم شدند:

۱ گروه علمای رادیکال به رهبری امام خمینی و متشکل از اقایان محلاتی شیرازی، صادق روحانی، آیت الله طالقانی بود که خواسته هایشان به شرح زیر بود:

الف _ عدالت اسلامی از طریق سیستم پارلمانی حقیقی نه از طریق حکومت فردی

ب _ مخالفت با استثمار فقرا و لزوم مبارزه با فساد بالا دستی ها

ج _ توسعه صنایع و مخالفت با توسعه زیاد از حد شهر ها

د _ مخالفت با اتکا به سرمایه گذاری خارجی

۲ گروه علمای رفرمیست به سرگروهی آیت الله مرتضی مطهری و با همکاری اقایان ایت الله سید محمد بهشتی، محمد ابراهیم آیتی، سید مرتضی شبستری، و حتی دکتر علی شریعتی هم در این گروه بودند

 

۳ گروه علمای محافظه کار که وارث افکار و نظریات اقای بروجردی بودند که بعد از فوت اقای بروجردی قدرت علمای قم و روحانیون و واعظ مشهور ( به استثنای مرحوم فلسفی که به رادیکال ها بیشتر نزدیک بود) در دست اینان بود که شامل آقایان آیت الله شریعتمداری، میلانی در مشهد، علامه طباطبایی در قم بود؛ این گروه بیشتر طالب صلح و آرامش سیاسی بودند.

از سه گروه یاد شده رفرمیست ها اولین گروه سیاسی علما بودند که بیست ماه بعد از فوت آقای بروجردی انجمن های اسلامی را تشکیل دادند و ماهنامه ای به نام “گفتار ماه” داشتند و بعد هم کتاب جنجالی «بحثی در باره مرجعیت و روحانیت» را منتشر کردند که مورد توجه زیادی قرار گرفت. افرادی که در این انجمن فعال بودند، آقایان مطهری، سید محمد بهشتی، سید موسی صدر، سید مرتضی شبستری، علی غفوری، سید ابوالفضل زنجانی، سید محمد باقر سبزواری، حسن مزینی، میرزامحمد تقی جعفری، علامه طباطبایی، مهدی بازرگان بودند.

روحانیت پس از انقلاب

اما با این همه جامعه روحانیت از پیش و پس از انقلاب با دو طیف اقلیت و یک طیف اکثریت مواجه بوده و هست که عبارتند از:

طیف اقلیت حامی حکومت

طیف اقلیت تحول خواه

طیف اکثریت بی تفاوت و غیر سیاسی

اقلیت تحولگرا انقلابی نیست بلکه خود را اصلاح طلب میداند و از آنجا که اقلیت متصل به قدرت به دلیل حضور رسانه ای نمود چشمگیر تری نسبت به دو گروه دیگر دانسته و موقعیت آن دو گروه به خاطر در حاشیه بودن یا پنهان بودن از رسانه ها، از افکار عمومی هم پنهان مانده اند، این تصور در جامعه پدید آمده است که روحانیت یعنی همین کسانی که همواره روی آنتن حضور دارند. از این رو موضع جامعه حاوی تفکیک میان روحانیت نیست.

پس از انقلاب رابطه مردم با روحانیت با توجه به سابقه تاریخی این قشر از جامعه و انتظاراتی که بعنوان یک باور، نسبت به انجام رسالتی که ازاین مردان خداجوی در بین مردم وجود داشت تغییر یافت، خاصه که پس از انقلاب روحانیت رسما به سه گروه روحانیت حاکم، روحانیت پویا و روحانیت خاموش تقسیم بندی شدند؛ طرفه آنکه در محاوره ها و حتی نوشته ها هم این تقسیم بندی، مصطلح و رایج است.

بی شک چنین تفکیکی که پیش از انقلاب در فرهنگ مردم این آب و خاک وجود نداشته و همه از طلبه گرفته تا مرجع تقلید، روحانیت خوانده می شدند، حاصل عملکرد سی و دو ساله جامعه روحانیت شیعه در ایران است که حتی خود (روحانیت) بعد از انقلاب ـ نسبت به انتخاب راه روش سیاسی و تلقی که از حکومت دینی داشته ـ اقدام به ایجاد گروه بندی های سیاسی از قبیل روحانیت مبارز، روحانیون خط امام و چندین گروه و دسته جات دیگر می کنند که هریک از اعضای شاخص روحانی این گروه ها، در نزد مردم، بیشتر به نام گروه هایی که در آن عضویت دارند شناخته می شوند؛ که این خود نیز می تواند یکی از دلایل وجود رقابت در بین روحانیون برای کسب بیشتر قدرت باشد.

حکایت امروز روحانیت در این آب وخاک بی شباهت به حکایت ارسطو معلم اول نیست، که درباره او نقل است «انه نبی ضیعوه» یعنی پیامبری که عاقبت از فریب قدرت ضایع و تباه شد و این گفته بنا بر قول روحانیت شیعه خود از احادیث نبوی است

و امروز این پرسش مطرح است که براستی چرا پس از انقلاب روحانیت از جایگاه دیرینه ی خود نزد مردم به دور افتاده است؟ چرا انشقاق بین مردم و روحانیتی که در طول تاریخ این سرزمین اهورایی، همواره تنها ملجا و پناه مردم در برابر قدرت بودند به وجود می آید و چنان می شود که به هیچ یک از آنها امیدی نمی توان بست چه رسد به اینکه زلف آزادی به رسالتشان گره زد؟ چه بر سر روحانیت شیعه آمده است که همواره با دغدغه حفظ اسلام و نه دغدغه ملی، حامی مردم این آب و خاک بوده اند، اما امروز در اثر عملکرد برخی از هم کسوتان خود، نه تنها شاهد دین گریزی نسل فردای این بلاد اسلامی هستند که در کنارتضعیف باورهای دینی مردم، به تنزل جایگاه خود به نظاره نشسته اند گویی آن نقل قول از سید جمال اسد ابادی مصداق امروز این آب و خاک گشته که در غرب اسلام هست، مسلمان نیست، اما در کشور ما مسلمان هست ولی اسلام نیست

هر که پیری چنین گمره بود

کی مریدش را به جنت ره بود