Posts Tagged ‘بابک داد’

«منبرداري سياسي»! بابك داد

2011/09/03

سخنان آيت الله خامنه اي در نماز عيد فطر درباره انتخابات آينده، وحشت و هراس او را از چند نكته برملا كرد. او بعد از پشت سر گذاشتن انتخاباتي سراسر تقلب و خيانت و جنايت در سال 88، اكنون مسئولان را مجددا» به «تضمين امنيت!» در انتخابات آينده فرا خوانده و گفته است: {نباید اجازه داد به چالشی برای امنیت ملی تبدیل شود!}

اگر معناي «امنيت ملي» را در لغت نامه حكومتي ببينيم، به معناي امنيت حكومت به كار مي رود. بسياري از محكومان اقدام عليه امنيت ملي، هيچ كاري بر عليه مردم نكرده اند و صرفا» منتقد خامنه اي و حكومت ولايت فقيه بوده اند. پس معناي واقعي جمله خامنه اي اين است كه «مبادا انتخابات آينده، براي حكومت ما، چالش امنيتي ايجاد كند»! در حقيقت اين فرمان رهبر، به معناي صدور دستور براي تكرار همان تقلبها و برخوردها و خيانتهاي انتخابات 88 است. انتخاباتي كه هنوز هم به پرونده فجايع آن رسيدگي نشده و دو نامزد معترض آن، هنوز در حبس خانگي به سر مي برند. اين سخن، پيام و تهديد آشكاري است براي نامزدهاي انتخاباتي و گروههاي سياسي كه در صورت بروز هرگونه تقلب و تغيير آراء، به اعتراض نپردازند و براي حكومت «چالش امنيتي» برپا نكنند!

آقاي خامنه اي در عين حال از گروهي با عنوان جديد «منبرداران سياسي» هم انتظاراتي دارد: {منبرداران سیاسی مراقب و مواظب باشند و از انتخابات مانند نعمت الهی پاسداری كنند. البته حرفهای گوناگونی درباره انتخابات داریم كه در زمان خود مطرح خواهیم كرد.} اين سخن هم به طور ساده، دستور خودسانسوري براي فعالان سياسي است كه از حالا مراقب باشند چه مي گويند؟ و چه مي نويسند؟ و منتظر باشند آقاي خامنه اي در سخنان بعدي، مسير را به آنها نشان بدهد! اين ميان البته يك اتفاق ظريف هم افتاده؛ شخصيتهاي سياسي به «منبرداران سياسي» تبديل شده اند. اين تركيب تازه در سخنان آقاي خامنه اي، يك تركيب اتفاقي و تصادفي نيست. آقاي خامنه اي تسلط خاصي بر كلمات و فن بيان دارد و كلام را بدون منظور خاصي به كار نمي گيرد. وقتي از واژه «منبرداران سياسي» به جاي شخصيتهاي سياسي و مراجع فكري و گويندگان و نويسندگان (كه بارها از اين واژه ها استفاده مي كرد) استفاده مي كند، معناي ضمني آن را بايد دريافت و در آن تأمل كرد.

«منبر» بر خلاف كرسي استادي دانشگاه و تريبون و رسانه، در عرف معناي بخصوصي دارد. منبر محل «توليد انديشه» نيست، پس يك مرجع فكري و يك شخصيت سياسي نمي تواند يك «منبردار سياسي» باشد! زيرا وظيفه مرجع فكري و شخصيت سياسي، داشتن ايده و نظريه است و همواره براي پاسخ براي سئوالات آماده است. در مقابل منبر مكاني براي «تكرار و توضيح» نظر و سخن ديگران است كه منبردار غالبا» سواد درك و فهم آن را ندارد، اما خوب بلد است چطور پياز داغشان را اضافه كند تا آن سخن را در مغز مردم فرو كند! پس اگرچه «منبرداري» به صورت عمومي، مي تواند هم احترام انگيز و هم تحقير آميز باشد، اما منبرداري سياسي يعني تبليغ يك انديشه خاص! و يقينا» براي شخصيتهاي سياسي واژه توهين آميزي است. اگر يك منبردار مذهبي محترم نزد مسجدي ها، كسي است كه «چانه گرمي دارد و خوب اشك مردم را در مي آورد!» ولي انديشه اي و نظري از خودش ندارد تا براي مردم بگويد و عرضه كند. در واقع منبردار قرقره كننده حرفهايي است كه در منبرهاي بزرگان شنيده و گوينده ي سخناني است كه از بزرگان «نقل» مي كند! پس تركيب «منبردار سياسي» در حد و اندازه هاي يك «مرجع فكري» و يا يك «شخصيت سياسي» احترامي ندارد. منبردار سياسي بايد «نقل كننده» سخنان بزرگان (و اختصاصا» مقام رهبري) باشد و بتواند روضه هاي پرشور سياسي بخواند تا مردم را براي انتخابات تشويق و تنور انتخابات را داغ كند. منبردار سياسي از خودش چيزي براي گفتن و نظري براي بيان كردن ندارد. منبردار سياسي نهايتا» فرد طوطي صفتي است كه همان چيزهايي را تقليد مي كند كه در پس آينه به او گفته مي شود. مانند گويندگان صداوسيما و يا مداحان حكومتي كه منبري در اختيار دارند كه مي توان به سادگي از آنها گرفت و به ديگران داد!

از نگاه آقاي خامنه اي، منبردار سياسي خوش قريحه كسي است كه بتواند مديحه سراي افكار رهبري باشد. به آن جلا بدهد و از تندي آن، حريري دروغين ببافد و در گوش مردم، آن را زمزمه كند. منبردار سياسي بايد سخنان ايشان را با «چانه گرمش» تبيين و تبليغ كند و همواره نگاهش به لبخند و اخم «آقا» باشد و روضه هايش را بر اساس اميال رهبري بالا و پايي ببرد. در عموم مراسم مذهبي و روضه هايي كه در بيت رهبري تشكيل مي شود، منبردار و مداح و روضه خوان، گوشه چشمي به چهره آقاي خامنه اي دارد تا بر وفق مراد او، هركجا لازم شد مجلس را گرم و يا سرد كند. اكنون رهبر جمهوري اسلامي براي تضمين امنيت انتخابات آينده و دوري حكومتش از چالش هاي انتخاباتي، چشم به چانه گرم «منبرداران سياسي» دارد و چون مي داند منبرداران سياسي راحت تر از مراجع فكري به فرمانهايش گوش مي سپارند، براي آنها تعيين وظيفه مي كند كه چه بگويند و چه نگويند. آقاي خامنه اي به خوبي مي داند منبردار، غالبا» آدم زبون و ضعيف و فرمانبرداري است. و براي يك رهبر خودكامه كه از هر انديشه نو و از هر صاحب انديشه اي مي ترسد، سپردن امور انتخاباتي به منبرداران سياسي، خيلي بهتر از اين است كه كار را به «مراجع فكري» و «شخصيتهاي سياسي» بسپارد كه ممكن است گاهي مانند محمد نوري زاد، خود وي را مورد پرسش قرار بدهند.

اينكه چرا آقاي خامنه اي از روش سابق خود دست برداشته و ديگر در سخنانش از مراجع فكري و شخصيتهاي سياسي چيزي نمي گويد و چيزي نمي خواهد و اينكه چرا نگاهش به سوي «منبرداران سياسي» است، جاي تأمل جدي دارد! جاي تأمل اينجاست كه بعد از انتخابات سال 88 چه اتفاقي در كشور و حاكميت افتاده كه «رهبر فرزانه!» ديگر نيازي به شخصيتهاي متفكر و مراجع فكري ندارد و فقط به «نقل كنندگان» و منبرداران سياسي نياز دارد؟ آيا او خودكامه تر شده؟ و يا تنها تر؟ يا هر دو؟
آقاي خامنه اي اكنون بيش از هميشه خودكامه و تنهاست. تنهاتر و خودكامه تر از هميشه. او مجيزگويان رياكاري مانند حداديان و ارضي و قاليباف و رضايي و رحيم مشائي را در كنار خود مي بيند كه امروز منبردارند ولي خيزهاي بزرگي برداشته اند. آنها به زودي همديگر را براي تصاحب ثروت و قدرت خواهند دريد. پس رهبر بوي «چالش بزرگ» را از حالا احساس كرده است و با همه اشتباهاتش، توانسته بفهمد كه انتخابات آينده به كابوسي تلخ تر از انتخابات 88 تبديل خواهد شد. نگاه او به منبرداران فرومايه اي است كه به زودي كابوسهاي رهبر را به واقعيت تبديل مي كنند و «امنيت ملي آقا» را به چالش جدي تري خواهند كشيد. زيرا اينك، جنگ قدرت ميان خود گرگهاست. و گرگها منبردار و غيرمنبردار نمي شناسند. براي همين است كه در نماز عيد فطر، به جاي تزريق شادي و اطمينان به هوادارانش، به آنها نگراني و تلخي تزريق مي كند و آينده سياهي را كه شبها در كابوسهايش مي بيند، در روز عيد فطر برملا و فاش مي كند.

عاقلان سياستمدار و انسانهاي باشرف، اين انتخابات را كه از حالا فرمان تقلب آن با بهانه «تضمين امنيت!» صادر شده، تحريم خواهند كرد. مردم هم در نيمه هاي شب منتظر مي مانند تا بعد از «خون بازي گرگها» و وقتي كه آنها همديگر را بدرند، بالاخره سپيده صبح فرا برسد. شركت در انتخابات آينده، علاوه بر اينكه عبور از جوي خون قربانيان بيگناه انتخابات ۸۸ است، حضوري گوسفندوار در اين خون بازي گرگهاست. براي شريف ماندن و براي دريده نشدن، بايد دامن از بازي شوم گرگها بركشيد. ترديد نكنيد همين منبرداران سياسي فرومايه، زودتر از آنچه تصورش را بكنيم، رسوايي بزرگتري را در انتخابات ۹۰ رقم خواهند زد.

فرصت نوشتن / روزنوشته هاي بابك داد

Advertisements

قذافی رفت؛ «روز حسرت» نزديک است! بابک داد

2011/08/22

به‌زودی روزهايی فرامی‌رسند که تبه‌کاران و ديکتاتورهای خون‌ريز حسرت خواهند خورد که چرا زودتر از خواب مستانه غرور و نخوت و غفلت بيدار نشدند و جلوی اين سيلاب ويران‌گر را نگرفتند و تسليم رأی مردم خويش نشدند. آن روز مانند اتفاقی که ساعاتی قبل در کاخ محمد قذافی رخ داد، برای هر پشيمانی و ندامتی دير خواهد بود و ناگهان آوار نفرت مردم، صدای فرزند ديکتاتور را به لرزش و وحشت در می‌آورد و تمام!

 

اين روزها بازار آهنگرها در کشورهای عربی سکه است. آنها بعد از ساختن قفس نود متری برای دادگاه حسنی مبارک و اعضای دولتش، اکنون بايد برای يک فهرست طولانی از ديکتاتورهای منطقه قفس آهنی بسازند. امروز «معمرالقذافی» هم به اين فهرست افزوده شد و حکومت چهل و يکساله او به دست مردم ليبی سرنگون گرديد!

ساعاتی قبل محمد القذافی پسر او و رئيس کميته المپيک ليبی در حال مصاحبه تلفنی با الجزيره، خبر داد که مخالفان وارد خانه اش شده اند. لحظاتی بعد او به اسارت مردم درآمد و خبرش را هم به همان شبکه الجزيره گفت. با اينکه لحن و سخنان محمد قذافی در اين آخرين مکالمه، حتی کمی بوی ندامت و پشيمانی می داد؛ اما ديگر خيلی دير شده بود و مردم از زير آوار بمب افکنهای قذافی پيشروی کرده و به خانه فرزند او رسيده بودند. نه بمب افکن ها و نه سلاحهای مرگبار سرهنگ قذافی هم مانع از سونامی خشم ملت ليبی نشد. و قذافی با همه ديوانگی اش سقوط کرد. از ساعتی قبل همچنين تصاوير تأييد نشده ای از جسد قذافی در اينترنت منتشر شده است که اگر صحت داشته باشند، در آخرين نگاهش هم گيجی و نادانی و نوعی نفرت از آدمها ديده می شود.

نمی دانم پارسال در همين روزها، واقعا» چه کسی گمان می کرد که اين چهار تن که در اين تصوير شادمانه و پرغرور در کنار يکديگر ايستاده اند، در عرض چند ماه، يکی بعد از ديگری از پای در آيند و حکومت طولانی خود را با طوفان اراده مردم از دست بدهند؟ در اين تصوير معمر قذافی از همه شادمان تر و متکبرتر ايستاده و علی عبدالله صالح رهبر يمن، عبدالله بن علی رهبر تونس و حسنی مبارک رهبر مصر به اندازه او تبختر و غرور دارند و همگی از وقوع سونامی سقوط خود بی خبرند. چهار انقلاب بزرگ در کمتر از يک سال! ما در حساسترين نقطه تاريخ ايستاده ايم و شاهد اتفاقات بزرگی هستيم که با اين تعدد کمتر رخ داده است.

سونامی ادامه دارد و زودتر از آنچه تصورش را بکنيم خبرهای خوش از سوريه هم به گوش خواهد رسيد. «بشار اسد» ديکتاتور کودن سوريه که راه قذافی را در کشتن بی رحمانه ملت خود در پيش گرفته، هرگز به اندازه معمرقذافی حتی جسارت و پايداری ندارد و با تمامی کمکهايی که از سوی حکومت ايران دريافت می کند، نخواهد توانست در مقابل اراده مردم سوريه ايستادگی کند. هرچند ماندن او در قدرت، برای حکومت اسلامی ايران آنقدر حياتی هست که ايران، در اقدامی بی سابقه، کمکهای مالی خود را به گروه فلسطينی «حماس» قطع کرده و حماس را به دليل عدم حمايت از بشار اسد گوشمالی داده است. اما اينها هم مانع از سقوط بشار اسد نخواهند شد.

ناگفته پيداست که حلقه پايانی اين زنجيره، حکومت اسلامی ايران است. حکومتی که سالهاست به دليل کمک مالی به گروه حماس، در فهرست تحريمهای جهانی قرار دارد و سالهاست ملت ايران را در معرض انواع تحريمها قرار داده اما آن کمکها و حمايتها را از حماس قطع نکرده بود. با اين حال به محض سرپيچی گروه حماس از پشتيبانی از بشار اسد، اين گروه هم مورد غضب حکومت ايران قرار گرفت تا معلوم شود «ناراستی» و فريبکاری در تمامی زمينه ها (حتی در زمينه حمايت از ملت فلسطين!) در عملکرد حکومت ايران وجود داشته و وجود دارد.

قذافی رفت! به همين سادگی. و روزهای بزرگ عبرت در راهند. روزهايی که خداوند در تمامی اديان وعده اش را داده است. اينکه وقتی ملتها برای تغيير وضعيت خويش برخيزند، خدا هم آنها را ياری خواهد کرد و به فتح و ظفر نهايی خواهد رساند. و به زودی روزهايی فرا می رسند که تبهکاران و ديکتاتورهای خونريز حسرت خواهند خورد که چرا زودتر از خواب مستانه غرور و نخوت و غفلت بيدار نشدند و جلوی اين سيلاب ويرانگر را نگرفتند و تسليم رأی مردم خويش نشدند. آن روز مانند اتفاقی که ساعاتی قبل در کاخ «محمد قذافی» رخ داد، برای هر پشيمانی و ندامتی دير خواهد بود و ناگهان آوار نفرت مردم، صدای فرزند ديکتاتور را به لرزش و وحشت در می آورد و تمام!

فرصت نوشتن / روزنوشته های بابک داد
www.babakdad.blogspot.com

قسم به سختي اين زمستان، كه ما دوباره «بهاري» و «سبز» مي شويم!

2011/06/08

گيرم فقط يك نفر از آن طوفان سهمگين و از آن فاجعه هولناك جان سالم به در برده و زنده مانده باشد. اما يقين دارم كه همان يك تن هم، باز توانست از آنها «ملتي» بزرگ و آزاد و شاد بسازد. جوانه اي كه مي تواند بهار را رقم بزند. من به عشق همان يك تن، همان يك جوانه زنده ام. به عشق همان يك تن است كه هرگز از نوميدي و سختي، «سرد» نشده ام. تا مي توان چنان سخت و صبور و اميدوار باقي ماند، چرا بايد اميد را به نوميدي و يأس واگذاريم؟ داستان آن يك تن را كه برايتان بگويم، مي دانم عاشق چنان بودني و چنان زيستني خواهيد شد. عاشق ماندن براي زندگي، عاشق ماندن براي خواستن، عاشق ماندن براي گرفتن حق مي شويد. چنان كه پايمردان، در مصاف سخت مرگ و زندگي، عاشق چنان زيستني شده اند. زيستني زاينده، و زايشي هميشگي!

پس ‫ اي تمامي داغداران و مصيبت ديدگان و اي تمامي سوگواران و زخم ديدگان! همراهم شويد در اين فصل زايش اميد:
«اين فصل را با من بخوان، باقي فسانه است!
اين فصل را بسيار خواندم، عاشقانه است!»
***
من و كاك «عبدالله مهتدي» در شرايطي دوست و برادر شديم كه من بعد از يك زندگي مخفي و تعقيب و گريز چهارماهه در ايران به كردستان عراق رفته بودم و مهمانش شدم و با مهمان نوازيهايش، بچه هايم را در امنيتي نسبي قرار دادم. اما كاك عبدالله مهتدي و برادر بزرگش «كاك صلاح الدين مهتدي» و دوستان ديگري از حزب كومله كردستان كه دوستي شان باعث افتخارم است، چيزي بيشتر از «مهمان نوازي» بر گردن ما حق دارند. برادرم «عبدالله مهتدي» به خصوص، مرا با چيزي به نام «اميد» آشناتر كرد. چيزي كه ممكن است در پيچ و خم روزهاي تلخ اختفاء و نگراني و گريز از نيروهاي امنيتي حكومت، گاهي خيلي ناياب مي شد و گاهي برعكس، از رگ گردن به ما نزديكتر بود. او هم «اميد» را از پيشينيانش آموخته بود و از تجربه هاي روزگاران سختي كه سپري كرده است. ما اين روزها، به مرور آن تجربه ها نياز داريم تا «اميد» را باز بيابيم و من مي خواهم يكي از آنها را برايتان بازخواني كنم. براي مردمي داغديده، و از قول مردمي داغديده! مردمي كه من به لطف كاك عبدالله و دوستانم بيشتر شناختمشان؛ كردها را مي گويم. مردمي كه در كوهساران سنگي، با يك جوانه نازك كه از لاي سنگها روئيده است، آمدن «بهار اميد» را مي فهمند و قدرش را مي شناسند. مردمي كه زير سخت ترين طوفانها، حماسه «ماندن» را ساخته اند. و اكنون يكي از دموكراتيك ترين حكومتهاي مستقل منطقه را در كردستان عراق ايجاد كرده اند. حكومتي كه هرچه بيشتر از آن بگويم، بيشتر شيفته دموكراسي بومي كردها در آن اقليم خواهيد شد. اما گفتن اين، بماند براي فرصتي ديگر.
با  كاك عبدالله در آبان 88 و در دل شبهاي كردستان، ساعتهاي طولاني «حافظ خواني» مي كرديم. بحثهاي سياسي و اجتماعي و فرهنگي مي كرديم. گاهي سپيده صبح سر مي زد و ما هنوز قبراق بوديم. بسيار چيزها از او آموختم. در شرايطي كه هنوز چند ماهي از فوت برادر عزيزم سيف الله نمي گذشت، اكنون عبدالله مهتدي «برادر» من شده بود. علاوه بر اين برادري، من با او مخرج مشتركي داشتم به اسم «اميد» و «فرداي روشن». هر دو معتقد بوديم ايران به آستانه زايش يك دوران تازه رسيده است. عبدالله مهتدي مرد خبير و زيرك و بزرگي است. علاوه بر خصلتهاي انساني اش، او دبيركل حزب كومله كردستان ايران است. نه آن كومله اي كه صداوسيما به دروغ ترويج و تبليغش مي كند. حزب شريف كومله اي را مي گويم كه خواهان دموكراسي و برابري است، و سالها سابقه مقاومت ضد خشونت آميز دارد و تمامي مردم نجيب كردستان، هنوز هم به اسمش و به رسمش اعتقاد دارند و بزرگترين اعتصاب عمومي بعد از جنبش سبز را به احترام همين حزب ديرپاي كومله برگزار كردند. حزب شريف كومله اي را مي گويم كه هرگز مشي مسلحانه و تروريستي نداشته و همواره مظلومانه قرباني داده، اما با هر نوع تجزيه طلبي ايران مخالف كرده است. حزب شريفي را مي گويم كه بيش از پنجاه سال قدمت دارد و در زمان انقلاب 57، وقتي بهائيان در هيچ جاي كشور امنيت نداشتند، آغوش شهرهاي خطه بزرگ كردستان را براي پناه دادن به شهروندان بهايي ما باز كرد و آنها را با مهرباني در خود پذيرفت و به آنها جاي و شغل و مكان زندگي داد. تا وقتي كه حكومت همه اهالي آن خطه را از كشور راند و يا كشت و تاراند!
شايد هر كسي در جايگاه خاندان مهتدي ها مي بود، بايد هم چنين بزرگ و پراميد مي بود. با كاك عبدالله، تاريخچه ملت كردستان را مرور كردم. كردها را در حرفهايش يافتم و خواندم. گامهاي مردم كردستان عراق را براي آزادي از زير ديكتاتوري صدام از او آموختم و اين نكته تاريخي را كه «يك دست صدا نداشت!» و تشكيل كنگره ملي، چه كمكها به كردها كرد! كاك عبدالله مهتدي دستي به قلم كه نه، بايد بگويم تسلطي عميق به قلم دارد. او يكي از زيباترين شعرهاي شاعر معروف كرد «شيركو بيكس» را از سالهاي دربدري كردهاي عراق ترجمه كرد و به من داد تا منتشرش كنم. همان زمستان 88 در وبلاگ شاهدان سبز منتشر شد و همزمان  در گويا نيوز. اين بار شما را به خواندن صحنه اي بي نظير مهمان مي كنم كه در آخرين لحظات نااميدي، مي تواند باعث رويش يك اميد تازه و يك جوانه نو باشد. آنچنان كه شيركو بيكس شاعر كُرد به تصوير مي كشد. توضيح زير را كاك عبدالله مهتدي عزيز (مترجم اين شعر) نوشته است:
{در شعر کوتاه «تنها یکی از ما» شیرکو بیکس، فرار دسته­ جمعی شبانه مردم یک روستا را که شتابان از برابر بمباران می گریزند، تصویر می­ کند. در آن اشک هست، دود هست، فرار از برابر دشمن مسلح غدار هست، کوفتن باران و سختی راه و فرسایش طاقتها هست، همه اینها هم بدون کوچکترین شعار و تکلف و در قالب تصویرهای شعری گویایی تجسم مي شود که در آن انسان و رویدادهای پیرامونش به­ سادگی درهم آمیخته­ اند. اما در ژرفنای این مصیبت بی­ پناهانه و بی­ فریادرس، امید و آینده نیز با ظرافت تمام و با رنگی از شیطنت در هیأت نوزاد متولد نشده­ای که نمادی از تداوم موجودیت و آینده این ملت است سرک می­کشد، چنانکه در عمق احساس تلخی که از تصویر این همه محنت و رنج به شما دست داده است، بي اختیار آهی از سر آسودگی خاطر می کشید و لبخندی بر لبانتان نقش می­ بندد.
تنها «یکی» از ما…
ترجمه شعری از شیرکو بیکس شاعر بلندآوازه کرد
غروب وقتی بود
خود به ­سختی جان به ­در برده بودیم.
مثل بارانی که می­بارید
ما هم باید بی­ وقفه عمل می­کردیم.
رشته­ای از اشک بودیم
و به دنبال هم روان بودیم.
ستون دودی درهم و برهم
برخاسته از دهکده­ ای بودیم
و از کوه بالا می­ خزیدیم.
همه تا مغز استخوان خیس،
آب از هفت بندمان جاری.
بینی هایمان ناودان سرمان،
ساق هایمان جویبار بدن هایمان بود.
بچه­ هامان؛ به پرستو،
زنهامان؛ به درختهای پائیزی
و پیرهایمان؛
به اسبهای خسته می­ مانستند.
همه تا مغز استخوان خیس،
آب از هفت بندمان جاری!
در این میان تنها یکی از ما؛
زیر چتر خود
حتی قطره­ای باران به خود ندید!
و از همه نیز آرامتر بود!
او «کودک من» بود؛
که در زیر چتری از پوست شکم مادرش به­ سر می­ بُرد.
***
شیرکو بیکس (Sherko Bekas)، شاعر نامدار معاصر کرد، اهل سلیمانیه در کردستان عراق و خود فرزند فائق بیکس شاعر معروف نیمه قرن بیستم است. شیرکو در این شعر کوتاه که در سال 1988 سروده است، فرار دسته­ جمعی اهالی یک روستای کرد را از دست بمباران بعثی ها به نحوه زنده­ای به تصویر می­ کشد.
تراژدی در تاریخ کردها، کم نیست و جنایات رژیم عراق در قبال این ملت نیز بسیار فراوان و سخت دردناک است. اما سال 1988 در کردستان عراق سال دردناکترین تراژدیها است، سال «انفال» است، سال بمبارانهای شیمیائی، سال ژنو ساید بی سروصدای کردها در درون جامعه عراق است. سالی است که صدام، همچون هیتلر که برای نابودی نهائی یهودیان «راه حل نهائی» را تهیه دید، و برای پایان دادن به موجودیت کردها و همچنین پایان بخشیدن به هرگونه امید آنها به حیات و به آینده، امواجی از حملات شیمیائی به روستاها و مردم بی دفاع را به راه انداخت و این حملات را با عاریت گرفتن ازکلام قرآن و جنگهای صدر اسلام با کفار «انفال» نامید. وجه دیگر انفال و مکمل حملات شیمیائی به مردم غیرنظامی، سیاست «امحای کرد» بود که در مناطق وسیعی از کردستان عراق به آن دست یازیدند. در این پروژه شکار انسانی، اهالی مدنی شهرها و روستاها را، مردان و زنان و بویژه جوانان را، بدون اینکه به دنبال هیچ نام مشخصی باشند بلکه به صرف کرد بودن، دستگیر کرده به زور در کامیونهای ارتشی چپاندند و در لب گودالهائی که در نقاط مختلف عراق حفر شده بود به رگبار بسته و با بولدوزر خاک بر رویشان ریختند و دفن کردند و به این ترتیب صدها گور دسته­ جمعی در این کشور آفریدند. پس از سقوط صدام دهها گور دسته­ جمعی از این نوع در نقاط گوناگون عراق توسط متخصصان کشف وخاکبرداری شد که هویت کردی قربانیان از لباسها و کارتهای شناسائی آنها احراز می­شد. به گفته آگاهان در این حملات بیش از صدوهشتاد هزار نفر جان خود را از دست دادند. زخم این تراژدی هنوز هم عمیق ترین لایه ­های روح کردها را آزار می­دهد و دهها هزار بیوه انفال و یتیمان انفال امروزه بازماندگان این بربریت مدرن هستند. باری، قصد فقط آشنا کردن مختصر خواننده با زمان و مکانی بود که شعر در آن سروده شده است. / ترجمه و توضيح از عبدالله مهتدي.}
قسم به اين روزهاي تلخ و زمستاني، كه ما دوباره بهاري مي شويم و سبز!

صف آرايي «دجال» و «رمال»؛ خرداد طوفاني در راه است! بابك داد

2011/05/23

حاميان آقاي خامنه اي كه زماني خوشحال بودند آقايشان «سيد خراساني» لقب گرفته، اكنون دريافته اند ساختن فيلم مستند «ظهور بسيار نزديك است» و آن لقب سيد خراساني، فقط بهانه اي بود تا لقب «شعيب صالح» را به احمدي نژاد بچسباند و براي آن كار، لازم بود از يك «سيد خراساني» هم حرفي زده شود كه البته خيلي زود آقاي خامنه اي به عنوان «متولد خامنه آذربايجان» از آن افتخار محروم شد!

انگار امروز دنيا به آخر نرسيد؟!

اگر هنوز مي توانيد اين يادداشت را بخوانيد، پس يعني هنوز دنيا بر سر جاي خودش باقي مانده و پيشگويي هايي كه از «پايان دنيا» در ساعت شش بعد از ظهر امروز شنبه 21 مي 2011 (31 ارديبهشت 90) شنيده و خوانده بوديد، دروغ بوده اند! در غير اين صورت، يعني اگر اتفاق ديگري افتاده باشد و جهان زير و زبر شده باشد، اصلا» قادر نخواهيد بود اين مطلب را بخوانيد! با اين حال من از هينجا به شما قول مي دهم به شرط صحت(!) مطلب بعدي را از قعر جهنم برايتان بنويسم! چون بدبختانه اخيرا» معلوم شده بهشت هم در كار نيست و به قول «استيون هاوكينگ» دانشمند معاصر، بهشت يك «افسانه خيالي» است و وجود ندارد! و تازه اگر حرف اين آقا اشتباه باشد و بهشت هم در كار بود، احتمالا» آنجا هم ديوانه هايي مثل قذافي و احمدي نژادو خامنه اي در حال گيس كشي و دعوا بر سر تصاحب غرفه هاي بهشت هستند و امثال من و شما هم بالاخره قاچاقي از مرزهاي بهشت خارج مي شويم و مي رويم به همان جهنم خودمان! اما از شوخي به كنار، آيا واقعا» آخر دنيا نزديك است؟ و آيا خرداد پر حادثه امسال، واقعا» آبستن حوادث بزرگي در ايران خواهد بود؟ از لحن شوخي اين مطلب را بگذاريد پاي استرسي كه از كن فيكون شدن دنيا و قطع برق و سونامي و اينها دارم. گاهي هم آدمها اينجوري هستند! يعني در موقع اضطراب و ترس از آخر دنيا مي زنند زير آواز و شوخي. اما از شوخي بگذريم. آخر دنيا را از دو زاويه نگاه كرده ام.

مسئله آخر دنيا در جهان!

روزنامه ایندیپندنت ديروز جمعه در گزارشی به اظهارات اخیر یک واعظ مسیحی در آمریکا اشاره کرد و نوشت: «هارولد کمپینگ معتقد است روز شنبه 21 مي رأس ساعت 6 بعد از ظهر دنیا به آخر رسیده و کاملا نابود می شود.»

قبلا از اين، دهها بيلبورد تبليغاتي درباره پيشگويي اين رخداد در سطح جهان نصب شده و اين واعظ مسيحي معتقد است بر اساس رياضيات و محاسبه رخدادهاي ميلاد مسيح به اين پيشگويي دقيق دست يافته است. حالا آمديم و نشد! 2012 را چه كنيم؟ مي گويند (اين يكي را همه مي گويند!) كه اگر دنيا از واقعه امروز جان سالم به در ببرد، بايد از حالا به فكر 12 دسامبر 2012 باشيم كه حتي «مادها» هم از هزاران سال قبل پيش بيني كرده اند كه در آن روز، كل عالم هستي «كن فيكون» مي شود و بدبختانه همه علما و پيشگويان روي آن يكي تاريخ، «اجماع نظر!» دارند! امروز همچنين ممكن است «آخر دنيا» براي بعضي ها در داخل ايران كليد خورده باشد و يا كليد بخورد. برويم ببينيم آنجا چه خبر است؟

مسئله آخر دنيا در ايران!

از ساعاتي ديگر، ارديبهشت تمام مي شود و «خرداد پرحادثه» ديگري در ايران آغاز مي شود. ماهي كه همواره آبستن حوادث خونبار و اتفاقات عجيب در ايران بوده است. امسال خرداد ماه در حالي شروع مي شود كه دو گروه منحرف «خرافيون حامي خامنه اي» و «رمالهاي طرفدار احمدي نژاد» در مقابل يكديگر صف آرايي كرده اند و ما داريم يكي از وعده هاي الهي را از نزديك مي بينيم كه در كتب ديني متعددي گفته است ستمكاران با ستمكاراني بدتر از خودشان مشغول و درگير و همگي هلاك خواهند شد! چون اكنون دو گروه «دجال» و «رمال» در مقابل همديگر صف كشيده اند.

در ايران، صف كشي «دجال» و «رمال» در مقابل يكديگر!

آن سو آيت الله خامنه اي قرار دارد كه يك «تعارف ساده» كه در 29 خرداد هشتاد و هشت به «آقا امام زمان» زد و دستور داد مخالفان احمدي نژاد و مخالفان حكومت را بكشند تا دل امام زمان شاد شود و زمينه ظهورش به همين زودي فراهم شود. حالا مي بيند آن تعارف دارد عملي مي شود و كليد اين قفل «ظهور» را هم خودش، به دست احمدي نژاد داده است. خامنه اي آنقدر آش «مديريت امام زماني احمدي نژاد» را هم زده، كه ديگر كسي باور نمي كند محمود منصوب او، رمال و جن گير باشد! اين وسط براي راحتي كار احمدي نژاد، مراجع تقليد و روحانيت را هم با فرمان «معظم له» خانه نشين و بي اعتبارتر شدند و احمدي نژاد حالا تنها كسي است كه مردم عامي باور دارند مي تواند حضرت مهدي را از نزديك ببيند و با ايشان حرف بزند و خبر ظهورش را اعلام كند! با اعلام خبر ظهور امام زمان، حتي با عنوان «ظهور مخفيانه» اولين كسي كه بايد غزل خداحافظي از قدرت را بخواند، «نايب برحق» او يعني همين آيت الله خامنه اي است! زيرا با ظهور امام، نايبان خودبخود عزل مي شوند! براي همين، اكنون حاميان آقاي خامنه اي نه بابت دلسوزي براي رهبر، بلكه براي تثبيت قدرت خودشان، تصميم دارند احمدي نژاد و اطرافيانش را قلع و قمع كنند. اما آيا مي توانند؟ به خصوص كه زمزمه هايي درگرفته كه تا حدود دو هفته ديگر، خبر ظهور مخفيانه امام عصر در مدينه اعلام مي شود!

در اين سو طرفداران احمدي نژاد «رمال» منتظر دو رخداد نشسته اند: رخداد اول «اعلام ظهور مخفيانه امام زمان» كه گفته اند حدود دو هفته ديگر در مدينه رخ مي دهد. اگر اين اتفاق بيفتد، احمدي نژاد به عنوان «تنها بشارت دهنده ظهور مهدي» و تنها كسي كه حتي در سازمان ملل متحد با خواندن دعاي «فرج» سخنراني كرده، از نظر مردم تنها كسي است كه صلاحيت(!) دارد خبر اين واقعه را اعلام كند. نكته ظريف اينجاست كه بلافاصله بعد از اعلام خبر ظهور مخفي امام زمان، براي تمامي دينداران، ديگر پيروي از ولايت فقيه و آقاي خامنه اي تبديل به يك «حرام مطلق» خواهد شد! زيرا بر اساس آموزه هاي شيعي، به محض اعلام خبر ظهور، مسلمين بايد از اطاعت نايبان امام زمان دست بردارند. پس امتياز اعلام خبر ظهور امام زمان (و عزل خامنه اي از نيابت امام زمان) فقط در اختيار احمدي نژاد قرار گرفته است!

رخداد دومي كه حاميان احمدي نژاد آن را بشارت داده اند، به حول و قوه الهي «مرگ مقام معظم رهبري به عنوان پيش نياز!» و زمينه ساز ظهور مخفي امام زمان است. از كم و كيف مرگ مقام عماي ولايت چيزي گفته نشده، اما وقتي احمدي نژاد مي تواند رد ابرهاي باران زا را بگيرد و اروپا را متهم كند ابرها را از آسمان ايران مي دزدند، كارهاي زيادي بر مي آيد!

حاميان آقاي خامنه اي كه زماني خوشحال بودند آقايشان «سيد خراساني» لقب گرفته، اكنون دريافته اند ساختن فيلم مستند «ظهور بسيار نزديك است» و آن لقب سيد خراساني، فقط بهانه اي بود تا لقب «شعيب صالح» را به احمدي نژاد بچسباند و براي آن كار، لازم بود از يك «سيد خراساني» هم حرفي زده شود كه البته خيلي زود آقاي خامنه اي به عنوان «متولد خامنه آذربايجان» از آن افتخار محروم شد!

حالا ظاهرا» آقاي خامنه اي از سيد خراساني به «دجال» تغيير كاربري داده و مورد هدف زمينه سازان ظهور(!) است. حاميان خامنه اي سعي دارند مقام عظماي ولايت را راضي كنند تا دستور حمله به نزديكان احمدي نژاد را بدهد و بساط احمدي نژاد و «كودتاي مذهبي» او را از همين حالا برچينند. هرچند خيلي دير شده و «سقوط بسيار نزديك است»! شنيده شده برخي از نزديكان رهبر،براي تغيير دولت و تشكيل يك شورا براي اداره كشور دست به كار شده اند كه مستقيما» زير نظر بيت رهبري و آقا مجتبي خامنه اي كار مي كنند. طبيعي است با دستگيري مشائي و بقايي و آنچه اسمش را «جريان انحرافي» گذاشته اند، واكنش ناگهاني احمدي نژاد هر چيزي خواهد بود. پس ترس آيت الله خامنه اي از دستگيري مشائي، خيلي هم بي مورد نيست. زيرا به محض دستگيري مشائي، احمدي نژاد ماشه يك كودتاي مذهبي بر عليه «نايب امام زمان» را خواهد چكاند و او را در يك حركت كيش و مات خواهد كرد. آقاي خامنه اي از عواقب تمام اين رخدادها مي ترسد. حاميان احمدي نژاد حالا دارند آقاي خامنه اي را با همان شيوه اي از ولايت و قدرت عزل مي كنند كه او سالهاست رقبايش را با همين شيوه ها حذف كرده است؛دين! احمدي نژاد سالهاست مستقيم و غير مستقيم، مدعي رابطه مخفي با امام غايب است و مدعي است او كشور را اداره مي كند. خامنه اي نسبت به هيچدام از اين ادعاها واكنشي نشان نداد. چون به سودش بود از كنار آن فضاي مذهبي، قدرتش را مستحكم كند. اما نمي دانست كه با ادعاي ظهور مخفي امام زمان، احمدي نژاد تنها كسي است كه مي تواند بساط ولايت فقيه آقاي خامنه اي را جمع كند. بلافاصله بعد از اعلام ظهور مخفي امام زمان، حجّت بر مردم ديندار تمام مي شود و نبايد از هيچ احدي به عنوان نايب امام اطاعت كنند. البته تا كار دين و مذهب، به دست دجالها و رمالها باشد، هر ابتذال ديگري هم ممكن است. مثلا» ممكن است باز هم اين دو گروه به آشتي برسند و لابد براي آن قسمتش هم يك تبصره اي درست مي كنند.

اين اتفاقات زمينه رويدادهاي تلخ و هولناكي را در كشور رقم خواهد زد. اما اينكه بعدش چه مي شود؟ بايد منتظر بمانيم. بارها گفته و نوشته ام كه امسال، سال جهنمي و تلخي آيت الله خامنه اي خواهد بود. ما اكنون درگير جنگ «دجال» و «رمال» هستيم. خداوند كشورمان و مردممان را از بلاي اين دو گروه در امان بدارد.

توضيح: تعريف دجال/ بر اساس اسناد مذهبي یکی از علائم ظهور، طغيان شخصی به نام «دجّال» است . او یک طاغوت بسیار حیله گر است و عده بسیاری را با خود همراه می کند. علائم ديگري هم دارد كه از نظر من، خيلي به آقاي خامنه اي شبيه است!

کابوس رهبری و آن ميخی که برای ما باقی می‌ماند! بابک داد

2011/04/28

وقتی يک ديکتاتور که هميشه از واژه «نظام» به جای «من» استفاده می کند و تبختر و تکبرش عادتی ديرين بوده و هست، به ناگهان ضعف و زبونی اش را از پرده بيرون می اندازد، و وقتی «آقا» در سخنرانی عمومی روز شنبه «سه بار» خود را «حقير» می خواند و پشت نقاب دروغين تواضع ساختگی سنگر می گيرد و عاجزانه می گويد: (من با «حقارت» اعلام می کنم…) بايد فهميد او صدای شکسته شدن نردبام زير پايش را به درستی شنيده است. بايد دانست کار او ديگر از کابوسهای شبانه گذشته است و مقام معظم رهبری حالا در «بيداری» هم کابوس می بيند. کابوسی که هرگز تصور نمی کرد به اين سرعت تعبير شود.
حقيقت اين است که آيت الله خامنه ای و جمهوری اسلامی سقوط کرده است. و ما چون در «متن» حادثه ايم و روند اين سقوط را به قول سينمايی ها «فريم به فريم» و لحظه به لحظه دنبال می کنيم، از سرعت شگفت انگيزش بی خبريم. اما تاريخ اين «فريم» ها را با سرعت واقعی می بيند و عاقبت فقط در يک نيم خط خواهد نوشت:«خامنه ای مدت کوتاهی بعد از کودتای انتخاباتی سال ۸۸ سرنگون شد!» همين. رسم تاريخ، خلاصه گويی تمام رخدادهايی است که ملتها لحظه لحظه اش را با عذاب و پايمردی و انتظار سپری می کنند. آقای خامنه ای شايد بارها کابوس آن نيم خط تاريخ را ديده بود که مدام از توّهم دشمن می گفت ولی حالا در بيداری، آن کابوس هولناک را تجربه می کند! بزرگترين دشمن او، خودش بود و هست.

برخی می گويند دعوای احمدی نژاد با خامنه ای، ساختگی و «جنگ زرگری» است. من هيچ «کيمياگری» را در ميان حاکمان ايران نمی شناسم که بتواند چنين جنگ زرگری را طراحی کند و ترتيب بدهد. و بدتر از آن، هيچ «بازيگر قابلی» را نمی شناسم که چنين دقيق نقش خود را ايفا کند. يعنی در تيم حاکميتی جمهوری اسلامی، نه بدنبال چنان طراح هوشمندی بايد گشت و نه بدنبال بازيگرانی چنين قابل و مستعد. که اگر اينها هنر طراحی بازی و بازيگری هوشمندانه را می دانستند، وضعشان اين نبود که اکنون هست. دعوا واقعی است. دعوای هميشگی بين «خواجه» و «غلام خانه زاد». گاهی در اين دعواها غلام خانه زاد، سر خواجه را در خزينه و حمام زير آب می کند و به جايش بر تخت می نشيند. و گاهی خواجه، پيشدستی می کند و غلام را چيزخور می کند و آن نمک به حرام را با مرگ موش می کشد. اين ميان، همه «خانه زادان» و نوکران از فرمانده کل سپاه و رئيس بسيج و رئيس مجلس و مداحان و امامان جمعه، همگی به دنبال پيدا کردن «کفه سنگين» اين ترازو هستند. آنها فعلا» «خواجه» را حمايت می کنند، ولی هيچکدام راه را بر «غلام بچه ی زيرک» نمی بندند، شايد روزگار بر مراد او گشت و او غلبه کرد و کليددار دولتسرا شد! خانه زادان و نوکران بايد روی اسب برنده شرط بندی کنند، وگرنه قربانيان بعدی اين دعوا خواهند بود.

وضع آقای خامنه ای، به دليل سرنوشت تلخی که ثانيه به ثانيه به آن نزديکتر می شود، بسيار «رقت انگيز» شده است. لااقل به خاطر همين سه بار اعترافی که ديروز به «حقارت» خودش کرد، جای ترحم دارد. رهبری که ادعا می کنند «سيد خراسانی» است و داستانها می سازند تا مقدسش کنند، روز به روز بيشتر لکه دار می شود! آن هم از سوی غلامی که خود از بخشداری به آقايی رساند! واقعا» رقت انگيز است وضع رهبر که يارانی دارد مثل همين امام جمعه قم (حجت الاسلام سعيدی) که برای تمجيد از مولايش، نحوه ی فارغ شدن مادر خامنه ای را در جمع تعريف می کند و می گويد: «رهبر موقع تولدش فرياد زده:یـــــــــــا علی! و قابله گفته:برو علی نگهدارت!» می بينيد؟ همين يک دوست نادان، برای زمين زدن خامنه ای و لکه دار کردنش کافی نيست؟ سعيدی يک دروغی گفته که حالا جزو پربيننده ترين فيلمهای ايرانی سايت «يوتيوب» شده است! اين دروغ که نوزادی موقع تولد بگويد «ياعلی!» بسياری از متدينين جامعه را برآشفته کرده و برخی از دوستداران آقای خامنه را هم دچار ريزش کرده است! اين وضع «رقت بار» شايد آغاز سرنوشت هولناک خامنه ای باشد که بارها دستور خونريزی صادر کرد و گناهانش اکنون دامنگير مقام کبريايی اش شده اند!

طرفداران ديگر آقای خامنه ای هم هر کدام، بدترين دشمنان اين رهبر کابوس زده هستند. يکی از آنان، فرمانده سازمان بسيج (تيمسار بعثی محمدرضا نقدی) است که برای کشورهای عربی منطقه خط و نشان می کشد که «ما نيروی بسيجی به بحرين و يمن می فرستيم» بيچاره نمی داند اين رهبر به اندازه کافی کابوس دارد و ديگر حتی توانايی رهبری بيت خود را هم ندارد، چه رسد به فرماندهی يک جنگ را! يا آن مداحان عربده کشی که تا دهان باز می کنند تا از «محاسن آقا» تعريفی بکنند، بايد مثل سعيد حداديان ابتدا با «عورت احمدی نژاد» (مشائی) تسويه حساب کند و باز «اسم مقدس آقا» را وسط يک مشت اسامی بالای هجده سال مثل آلت و عورت و برگ درخت انجير به زبان بياورد و آقا را باز هم سرافکنده تر از قبل کند! از فيلم «ظهور بسيار نزديک است!» چيزی نمی گويم که خامنه ای را اسباب مضحکه ی خاص و عام کرده است. آيا چنين رهبری، فقط از دست همين دوستان نادانش، حق ندارد در بيداری هم کابوس ببيند؟ آيا حق ندارد از «اخم» احمدی نژاد بترسد و با ابراز پشيمانی و دلجويی از او، در دو سخنرانی پی در پی مجيز آن غلام خانه زاد را بگويد؟ به راستی اگر احمدی نژاد به اخم و قهرش ادامه بدهد و شاخه را رها کند، خامنه ای به چه چيز «شجره طيبه ولايت» آويزان خواهد ماند؟ او که شاخه نبريده ای را باقی نگذاشته است.

با اينکه تعداد کابوسهای روزانه، دارند از شمار بيرون می روند، «آقا» و روزنامه کيهانش، هنوز کاملا» نااميد نشده اند. روز شنبه آقای خامنه ای در سخنانش گفت:«بنده بنای ورود به کارها و تصميم های دولت را ندارم مگر آنجايی که احساس کنم يک مصلحتی دارد تفويت می شود (از بين می رود) مثل اين که در همين قضيه اخير- وزارت اطلاعات- اينجوری بود. انسان احساس می کند يک مصلحت بزرگی دارد مورد غفلت قرار می گيرد. خب، انسان وارد می شود که جلوی اين تفويت مصلحت را بگيرد. اين مسئله مهمی نيست. نظائرش هم اتفاق می افتد. اما مخالفين، دشمنان بيرونی، تريبون دارهای بين المللی، بوق های تبليغاتی، از همين مسئله استفاده می کنند برای اينکه فضای تبليغاتی را شلوغ کنند.»

روزنامه کيهان هم امروز در تبيين ماجرای برکناری و ابقای مصلحی و قهر احمدی نژاد برای «کوچک نمايی اين ماجرا» نوشته است: ماجرای اخير به همين سادگی بود. اتخاذ يک تصميم نسنجيده از سوی رئيس جمهور و جلوگيری رهبری معظم انقلاب از انجام آن. اتفاقی که به قول آقا «آنچنان هم از اهميت بالايی برخوردار نبود» و «نظائرش هم اتفاق می افتد!»[منبع:کيهان امروز دوشنبه]

حکومت تلاش دارد زشتی ها و اشتباهات مکرر خود را «ساده» و «عادی» جلوه بدهد. اما در اين کار هيچ موفقيتی ندارد. کداميک از اين اتفاقها، ساده و «طبيعی» هستند؟ آيا بر اساس همين قوانين فعلی، يک وزير مستعفی (حيدر مصلحی)، می تواند با حکم رهبری دوباره ابقاء بشود؟ آيا وزير بعد از استعفاء نبايد دوباره از مجلس رأی اعتماد اخذ کند؟ آيا اساسا» بر طبق قوانين موجود، مقام رهبری قادر به انتصاب يک وزير يا ابقای او در دولت هست؟ آيا اين اتفاقات به قول کيهان «ساده» هستند؟ پس درباره ساير اتفاقات چه پاسخی هست؟ کدام رئيس دولتی، وزير خارجه اش (منوچهر متکی) را در حين مأموريت رسمی (در سنگال) از وزارت عزل کرده است؟ آيا آن هم «اتفاق ساده ای» بود و دشمنان نظام آن را بزرگنمايی کردند؟ آيا بر اساس همين قوانين فعلی، رئيس جمهور حق تعيين معاون اول خود را دارد يا ندارد؟ آيا دخالت رهبر در عزل مشائی از معاونت اولی احمدی نژاد، امری قانونی و باز هم «ساده» بود؟ آيا ارتقای درجه مشائی توسط احمدی نژاد، که همه از آن به عنوان «دهن کجی» به رهبر ياد کردند، باز هم «امری ساده و عادی» بود؟ رئيس جمهور «مشائی» را از معاون اولی برداشت، ولی پست حساس تری به او داد و او را «رئيس دفتر رئيس جمهوری» کرد و دوتائی دو سال است برای ولی امر مسلمين جهان(!) «شيشکی» در می آورند! آيا اين هم به زعم آقای خامنه ای «امری عادی» است که دشمنان از آن خوراک تبليغاتی ساخته اند؟ در کدام کشوری، رهبر يا شاه می تواند به دستگاه قضائی امر کند که از پيگيری پرونده فساد مالی يک مقام دولتی (محمدرضارحيمی) خودداری کنند؟ آيا اين هم امر معمولی و ساده ای است؟ آيا عدم تصويب بودجه سال ۱۳۹۰ تاکنون، يعنی پنج ماه بعد از موعد قانونی تصويب بودجه، يک امر عادی است و باز هم دشمنان از آن سوء استفاده می کنند؟ آقای خامنه ای خودش بهتر از هرکسی می فهمد اينها به هيچ وجه ساده و معمولی نيست. او با تقلب و دروغ و خونريزی، دولتی را بر سر کار آورد که فقط در همين دو سال، چندين بار باعث شده است تا مقام رهبری وارد کارزار شود و بر خلاف سخن روز شنبه اش «که بنای ورود به تصميمات دولت را ندارم» وارد مسائل ريز و درشتی بشود که جز «افتضاح حکومتی» نامی ندارد. ايشان می گويد: « دخالت نمی کنم؛ مگر اينکه يک مصلحت بزرگی مورد غفلت قرار بگيرد!» خود ايشان حساب کند در دولتی که با زور و تقلب بر سر کار آورده، چرا اين همه «مصلحت بزرگ» مورد غفلت قرار گرفته و می گيرد که هرکجای اين دولت را می بينيم، نوک بينی مقام عظمای ولايت يا نمايندگانش در آن وارد شده است؟ اين چه پرده پوشی کودکانه ای است که رهبری، بر عملکرد دولت و حکومت نامشروع خود می کشد؟ آيت الله خامنه ای اکنون اسير دولتی خودساخته است، که هر چندروز يک «غفلت بزرگ» و بلکه يک رسوايی بزرگ به بار می آورد و البته تمام اين غفلتها در کارنامه شخص مقام معظم رهبری ثبت می شوند. زيرا اين دولت، دولت منصوب و محبوب و همسو با ايشان است.

اينها که فهرست وار برشمرده شد، معدودی از نشانه های سقوط سيستمی است که موريانه ی فساد و تباهی، آن را از درون پوسيده و پوک کرده است. اين ديوار دارد فرو می ريزد و در واقع ريزشش آغاز شده، اما ما در «بطن» اين حادثه نشسته ايم و آن را با دقت و جزئياتی می بينيم که گاهی حتی حوصله مان را هم سر می برد.

آن نردبام «قدرت فردی» ولايت فقيه بدجوری ترک برداشته و بلکه شکسته شده و آن آقايی که با غرور بر بلندايش نشسته بود، با فريادی هولناک در حال سقوط به پايين است. ما اين صحنه ی دلنشين سقوط ديکتاتوری دينی را با حالت «اسلوموشن / دور آهسته» داريم می بينيم. شايد اين ديدن با همه جزئياتش، برای ما يک موهبت و نعمت بزرگ باشد. چه کسی می داند؟ شايد اينگونه اين صحنه ی بزرگ و تاريخی، تا دهه ها در ذهن نسل ما و نسلهای بعد و بعدی ايرانيان ثبت شود و در خاطرمان بماند. شايد اين باعث شود ديگر کسی جرأت نکند به «تنهايی» به بالای نردبام حکومت بر يک ملت برود و بر ديگران حکمرانی کند؛ خواه به نام «فقيه و امام»، و خواه به نام «خان و شاه»!

و اما اگر دست من باشد، ميل دارم به آن نيم خطی که از اين سقوط حتمی در تاريخ نوشته می شود، چيزی بيفزايم و بنويسم:«آخرين ضربه به سقوط ديکتاتوری در ايران، توسط مردم ايران زده شد!» انصاف نيست اگر مردم ايران، اين افتخار را نداشته باشند که «آخرين ميخ» را بر تابوت ديکتاتوری بزنند. حيف است که اين مجسمه موريانه زده، خودبخود فرو بريزد. به نظرم برای سهيم شدن در اين اتفاق بزرگ، برای شراکت در کوفتن آن ميخها بر تابوت ديکتاتوری، هر کدام از ما بايد بگوييم:«سهم من کو؟» و کاری بکنيم. هرچند آن مجسمه موريانه زده، خودبخود فروخواهد ريخت و به هر روی، کابوسهای تلخ آن «آقا» که به دست خود «حقير» شد، اکنون در حال تعبير شدن است. ميخ آخرش را مردم خواهند کوفت.

وبلاگ فرصت نوشتن / روزنوشته های بابک داد:
http://www.babakdad.blogspot.com