Posts Tagged ‘اکبر گنجی’

«اسلام منهای آخوند» شریعتی – اکبر گنجی

2011/09/08

اول- طرح مسأله: به عنوان یک مسلمان شیعه اعتراف می کنم که شاید مهمترین مسأله ی ما دینداران نارواداری و تعصب و منکوب کردن باشد. شعار آزادی افکار و گفتار و رفتار سر داده، اما به محض رویت «دگراندیشی دینی»، به روش های گوناگون دگراندیش را منکوب می کنیم تا از سخن گفتن دست بشوید. اگر زور داشته باشیم، از قدرت برای ممانعت از طرح نظرات «متفاوت ها» استفاده می کنیم. اگر قدرت نداشته باشیم، از طریق تکفیر. با اختراع یک «دیگری» از طریق برساختن یک اصطلاح جدید، «دگرکوبی» خواهیم کرد. این یعنی پروژه ی حذف دیگری از طریق عناوین «دگرساز» و «دگرکوب». یعنی گفته می شود این یا اینها(دگراندیشان) از ما نیستند، آنها به دنبال نابودی دین و دینداری هستند، آنها فلان و فلان و فلان و… هستند. به تعبیر دیگر، به جای بحث درباره ی ادله ی صدق و کذب تک تک مدعیاتی که «دگراندیشی دینی» مطرح ساخته، با یک اصطلاح جدید به جنگ دگراندیشان خواهیم رفت. به سرعت تمام این اصطلاح را به «دشنامی حذف کننده» تبدیل خواهیم ساخت. قبیله ای می سازیم و «قبیله وار» با آن برچسب تازه کار دگراندیشان را یکسره می کنیم. نوشتاری که اصطلاح دگرکوب را اختراع کرده، به عنوان مانیفست قبیله همگی در وبسایت ها و وبلاگ ها و مقاله ها تأیید کرده و به به و چه چه می زنیم که قبیله ی ما این گونه قیامت برپا کرده و دگراندیشان را روانه ی دوزخ می سازد. داوری ما بسیار ساده است: فقط و فقط با یک اصطلاح.

اصطلاحی که به جای تکفیر و دشنام به کار می رود، جایگزین گفت و گو درباره ی مسأله ی محل نزاع می شود. با یک اصطلاح «دیگری سازحذف کننده«، شاید بتوان دگراندیشی را منکوب کرد، اما مدعیات او چه می شود؟ به هر حال امام یازدهم فرزندی داشته است یا نه؟ ائمه معصوم، دارای علم غیب، رجعت کننده، معجزه گر، مدیر عالم هستی و… هستند یا نه؟ دگراندیشی و دگرباشی از نظر اسلام مجاز است یا نه؟ خطبه ی اول نهج البلاغه از حضرت علی است؟ چند خطبه از خطبه های نهج البلاغه از حضرت امیر است؟ آیا همه ی صحیفه ی سجادیه از امام چهارم است؟ چرا تعداد دعاهای این کتاب در طول تاریخ به مرور به طور تصاعدی افزایش یافته است؟ چرا حداکثر محبوبیت و شهرت این کتاب از چهار قرن فراتر نمی رود(مجلسی، بحارالانوار، جلد 110، ص 60 و 61). نقد اعتقادات دینی بلادلیل- حتی اگر به نظر ما عصر آن به پایان رسیده باشد- مجاز است یا نه؟ آیا اگر با یک برچسب «دگرکوب حذف کننده» حساب پرسش کننده را رسیدیم، به این مسائل هم پاسخ گفته ایم؟ از تحقیق و محققانه سخن گفتن دم می زنیم ولی نمی دانیم که اولین اصل محققانه سخن گفتن، پرداختن به سخن(مدعا) است، نه گوینده(مدعی). نشان دادن قوت و ضعف ادله ی سخن است، نه کوبیدن سخنگو با اصطلاحاتی تکفیرکننده و حذف کننده.

وقتی به جای نقد مدعا- نشان دادن مخدوش بودن ادله ی سخن- گوینده ی را می کوبیم، نه تنها محققانه سخن نگفته ایم، بلکه نشان می دهیم که قادر به گفت و گوی عقلانی درباره ی تک تک مدعیات طرح شده (به عنوان مثال مباهله، رجعت، عصمت ائمه، و… ) و دفاع عقلانی از باورهایمان نیستیم، به جای آن، دگراندیشان را با یک برچسب غیرتحلیلی بی محتوای دگرگوب، از گردونه خارج می سازیم. فرض کنید دگراندیشی درباره ی برخی باورهای دینی سخنان شاذی بیان کرده است، چرا ما تصویری خردپسند و محققانه از همان باورها عرضه نمی داریم؟ اولین شرط محققانه سخن گفتن، فهم مدعا و ادله ی موجه ساز آن است، فارغ از این که گوینده ی آن چه کسی بوده و چه نیت و انگیزه ای داشته است. حال برای این که محققانه سخن گفته باشیم، به مدعیات می پردازیم، نه مدعی. نشان می دهیم که تک تک گزاره های بیان شده درباره ی دکتر علی شریعتی کاذب بود. مهم نیست کدام گوینده این مدعیات را بیان داشته است، مهم ادله ی صدق این مدعیات است.

چندین مدعای بلادلیل درباره ی علی شریعتی طرح شده بود. الف- شریعتی از امام زمان ولایت فقیه و فقیه سالاری بیرون نیاورده بود. دوم- شریعتی تفسیری متعالی از امامت و غیبت ارائه می کرد و نماد «عصر تعالی» است و روشنفکران دینی باید راهی را که او گشود دنبال کنند. سوم- شریعتی از اصل غیبت امام زمان، «اسلام منهای آخوند» را استنتاج می کرد. چهارم- شریعتی پاک دین نبود، به همین دلیل «انتظار مذهب اعتراض» را مطرح ساخت.

در مقاله ی «علی شریعتی: امامت، امام زمان و ولایت فقیه«(روزآنلاین 20/مرداد/90)نشان دادیم که شریعتی دقیقاً از «انتظار مذهب اعتراض»، ولایت فقیه را استنتاج می کرد و تفسیری که از اسلام و تشیع و غیبت می داد، به هیچ معنایی «متعالی» نبود، بلکه پروژه ی تبدیل همه ی زمین ها به کربلا و همه ی روزها به عاشورا و جنگ و خون ریزی و شهادت و انتقام دائمی را تئوریزه می کرد[1]. در مقاله ی «پایان ایدئولوژی، تاریخ، اعتقاد«(روزآنلاین 12/مرداد/90) نیز نشان دادیم که شریعتی از برساخته گرایی دفاع می کرد، منتها تشیع دیگران را برساخته ای تاریخی- اجتماعی قلمداد می کرد، اما «تشیع برساخته» ی خودش را تشیع حقیقی به شمار می آورد[2]. شریعتی می گفت، امی هایی چون پیامبر گرامی اسلام بودند:

«که قومی یا طبقه ای را علیه تقدیر منجمد زمان می شوراندند و از آنها که «ساخته های برده وار تاریخ و نظام اجتماعی» بودند تاریخ ساز می ساختند«(7، ص 22)[3].

اسلامی که شریعتی اختراع می کرد، اسلام نخستین» به روایت خودش بود. یعنی «اسلام کربلا». می گفت:

«محمدی را قبول دارم که رسالتش در عاشورا تجلی می یابد. نبوتی را می پذیرم، که پیامش را در عاشورا کمال می بخشد. قرآنم، قرآنی است که به کربلا وصل می شود. ابراهیم، ابراهیمی است که به حسین می پیوندند، و اسماعیلم، اسماعیلی است که به پسر حسین می رسد، من بی حسین، هیچ کسی را، و هیچ چیزی را نمی پذیرم»(7، صص 217- 216).

مقاله ی کنونی به دو مدعای دیگر می پردازد.

اولاً: نشان خواهیم داد که علی شریعتی مبلغ «اسلام منهای آخوند» نبود. این مدعا که «شریعتی از انتظار مذهب اعتراض اسلام منهای آخوند را بیرون می آورد یا می فهمید»، صد در صد کاذب است. مقاله ی «انتظار، مذهب اعتراض» شریعتی متنی بکلی سری نیست که هیچ کس بدان دسترسی نداشته باشد، او دقیقاً از اصل غیبت امام دوازدهم، در همان مقاله، نیابت عام فقیهان(ولایت فقیه) را استنتاج می کرد. این کار نه تنها در آن مقاله، که در کارهای بعدی شریعتی نیز تکرار شده است. برای این که کار به تکرار شواهد و قرائن طرح شده در مقاله ی «علی شریعتی: امامت، امام زمان و ولایت فقیه» نینجامد، چند نمونه که در آن مقاله ی نیامده را می آوریم. در 2/آذر/1351، در سخنرانی «شیعه یک حزب تمام»، تشیع جدیدی اختراع می کند. یعنی از شیعه یک حزب تمام می سازد. حزبی که در دوران غیبت امام دوازدهم، رهبری اش را به نایب او می سپارد. این نایب کیست؟

«عالم ترین و عادل ترین رهبری را به نیابت امام انتخاب کنند که سنت مستمر رهبری امت را در امر رهبری امت اسلام و بشریت، ادامه داده، مبارزه ی آنها را در امر به معروف و نهی از منکر دائماً رهبری کند»(7، ص 161).

نائب امام شریعتی، رهبری بشریت را هم بر عهده دارد. آیت الله خمینی را هم طرفدارانش «رهبر مستضعفان عالم» قلمداد می کردند. اما رهبر مستضعفان عالم هنوز از «رهبر بشریت» کمتر است. شریعتی برای این که سوء تفاهمی پیش نیاید، روشن می سازد که اینها فقیهان اند:

«و این امر، بر عهده ی رهبری علمی و اجتهاد فقهی هر عصری است که از طریق اجتهاد، معروف ها و منکرهای زمان خودش را کشف و مشخص کند و آن گاه امر به معروف و نهی از منکر را رهبری کند»(7، ص 77).

تشیعی که شریعتی به عنوان یک حزب اختراع کرد، مطیع محض فقیهان است. شریعتی این حزب را از روی احزاب دموکراتیک غربی نساخت- که همه ی آنها را «فریب ها، دروغ ها، غرض ورزی ها، تزویر های قدرت های حاکم تاریخ«(7، ص 113) قلمداد می کرد- الگوی او سازمان های چریکی زمانش چون سازمان مجاهدین خلق بود. می گفت:

«باید اطاعتی کورکورانه و تشکیلاتی داشت. و همین که فرمان از رهبری قابل اعتماد، رسید، بی چون و چرا اطاعت کرد. همان اصلی که امروز حتی در تشکیلات مبارزه ی مخفی می گویند: «بی چون و چرا از رهبر اطاعت کنید، بی شک اگر منحرف شد، می توانید او را از پشت پنهانی بزنید، اما از او رسماً سرپیچی نکنید»! این معنای تقلیدی است که در تشیع وجود داشت و شیعه پیروی از امام را براساس آیه ی أَطِيعُواْ اللَّهَ وَأَطِيعُواْ الرَّسُولَ وَأُولِي الأَمْرِ مِنكُمْ(نسأ، 59) توجیه می کند و امام را اولی الامر می داند که خدا اطاعتش را در ردیف اطاعت از خود و اطاعت از رسول برشمرده است و همین تقلید نیز برای رهبر غیر امام که نایب او است در شیعه شناخته می شود. می بینیم که این تقلید یک تقلید اجتماعی و تشکیلاتی در یک نظام مسئول و مجاهد است نه تقلید عقلی و بی مسئولیت»(7، ص 202).

در سخنرانی «مسئولیت شیعه بودن»- 15/8/1350- نیز در عصر غیبت رهبری امت را به فقیهان می سپارد. منتها این فقیه باید به:

«احکام و برداشت ها و فهم تازه ی متناسب با زمان- و متناسب با نیاز و ضرورت بشر و نسل این زمان- دست بیازد و استنباط و استخراجشان کند، تا مذهب در چهارچوب شرایط کهنه و گذشته- که دیگر گذشته است- نماند و منجمد نشود، و از زمانش واپس نیفتد… فقیه… باید برحسب تغییر و تحول نیازها و ضرورت ها، روح و بینش و برداشت عقاید و استنباط احکام و نقش فقه اسلامی- به وسیله ی مجتهد مسئول- یعنی محقق آزاد و مسئول- تحول و تکامل بیابد»(7، صص 244- 243). «یکی از پیش بینی های مترقی فقه شیعی این است که حوادث مستحدثه را که در هر زمانی روی می دهد و طبیعتاً در قوانین فقهی پیشین حکمش نیامده است، باید علمای محقق مجتهد رسیدگی کنند… بر عالم آگاه مسئول اسلامی است که با حق اجتهاد و فتوا و تحقیق آزادی که دارد این مسایل را با بینش اسلامی و براساس مبانی علمی این مکتب طرح کند… عالم شیعی- که نایب امام- باید چنین کند»(7، صص 249- 247). «مسئولیت علمای ما نیابت امامت را در اسلام داشتن» است(7، ص 260).

ثانیاً: در میان نواندیشان دینی(روشنفکران دینی، روشنفکران مذهبی، روشنفکران اسلامی، اصلاح گرایان دینی، احیأگران دینی، و… )- تا حدی که من اطلاع دارم- تنها کسی بود که به صراحت از پاک دینی، نه به عنوان دشنام و اصطلاحی دگرکوب و حذف کننده، دفاع و آن را پروژه ی خود قلمداد می کرد، علی شریعتی بود.

یادداشت کنونی ناظر به این مسائل است. یعنی از پروژه ی «اسلام منهای آخوند» شریعتی و «پاک دینی» او سخن خواهیم گفت. باز هم تکرار می کنیم، شریعتی این اصطلاح را به عنوان دشنام و برای زدن دیگران به کار نمی برد، سهل است، پروژه ی خود را رسیدن به دین پاک اولیه اعلام می کرد.

دوم- چگونگی کشف پروژه های شریعتی : متفکران معمولاً در مواردی با نگاه به گذشته، پروژه یا پروژه های خود- کار یا کارهایی که تاکنون انجام داده اند- را بازگو می کنند. به چند پروژه ی او که خودش با نگاه به گذشته توضیح داده است، بنگرید:

1-2- محکومیت شدید دموکراسی: شریعتی به صراحت می گوید که برخلاف روح حاکم بر همه ی روشنفکران و آزدایخواهان، سال هاست که به شدت دموکراسی را محکوم کرده ام. می نویسد:

«محکومیت شدید دموکراسی و دفاع از رهبری متعهد ایدئولوژیک- که سالهاست از آن دم می زنم و علیرغم روح حاکم بر روشنفکران و آزادیخواهان؛ رسماً عنوان کرده ام«(جلد 26، ص 347).

اگر از این زاویه که خود او پروژه اش را بازگو کرده، آثارش را قرائت کنیم، شواهد و قرائن بسیار زیادی برای صدق این مدعا کشف خواهیم کرد. به چند نمونه ی زیر بنگرید:

«من و همه ی کسانی که در این خط مشی راه می سپارند بیش از آنچه از ارتجاع و کهنگی بیزاریم، از تجدد مآبی و تشبه به فرهنگ و تمدن و حتی خط مشی علم و هنر و ادب و فلسفه و سیاست و صنعت حاکم بر جهان امروز، بیزاری توام با دشمنی و کینه داریم و بر آنیم که اسلام را و تشیع را آن چنان که بوده است، و با زبان خودش، در وجدان این نسل و این عصر مطرح کنیم… ما، نیازی به رنگ آمیزی تجدد مآبانه ی اسلام نداریم«(7، ص 116). «این نسل ملتهب، هرگز خواهان آن نیست که اسلام، به یاری قوانین علمی یا اختراعات و اکتشافات اروپا و آمریکا، توجیه شود… بلکه اساساً از هر چه تکنیک و تکنولوژی و فلسفه و علوم جدید است شدیداً نفرت دارد، چه این همه را آلت قتاله ی خویش می یابد«(7، ص 115). «همه آگاهند که اینها[احزاب غربی] همان مردم کشی ها و بی عدالتی ها است که امروز در زیر پوشش های فریبنده، نام مردم داری و عدالت خواهی و به خصوص دموکراسی، لیبرالیسم و… به خود گرفته است»(7، ص 113).

در روز هجرت از ایران(26/2/1356)خطاب به پدر می نویسد:

«آزادی و دموکراسی هم میدان بازی شد برای ترکتازی بی مهار پول و شهوت و غارت آزاد مردم و لجن مال کردن همه ی ارزشهای انسانی… در کوچه های علم، ایدئولوژی، دموکراسی، آزادی فردی(لیبرالیسم)، اصالت انسان(اومانیسم)… به بن بست رسید و با آن همه امید و ایمان و شور اشتیاقی که در انتخاب این رهگذرهای خوش آغاز بدانجام داشت… سوسیالیسم او را به استبداد چند بعدی[کشاند] و دموکراسی به حاکمیت سرمایه و آزادی به بردگی پول و شهوت»(1، صص 42- 41).

2-2- لجن مال کردن عثمان: پروژه ی دیگر شریعتی- آن گونه که خود شرح داده- «لجن مال کردن عثمان» بود. شریعتی در سال 1355 در این خصوص گفته است:

«من از کلاس چهارم و پنجم دبیرستان که دانش آموزی پانزده شانزده ساله بودم تاکنون که خانه نشین شده ام و بازنشسته، با عشق ابوذر زندگی کرده ام و طبیعتاً با نفرت از عثمان قاتل ابوذر… شاید اولین کسی باشم که نفرت از عثمان را به این شدت، با شدت عشق به ابوذر، در میان نسل جوان و روشنفکر این مملکت پخش کرده ام»(1، ص 167). «22 سال پیش که شاگرد مدرسه ای بودم، عثمان را لجن مال کرده ام«(1، ص 191). «امروز تمامی روشنفکران آزاداندیش جهان اسلام… عثمان را به لجن می کشند«(1، ص 163).

شریعتی به پدرش هم در سال 1351 نوشته بود:

«من بوده ام که کینه و نفرت خاصی را علیه عثمان در احساس نسل جوان و روشنفکر ایجاد کرده ام»(1، ص 24).

با خوانش آثار او از این زاویه، به صدق مدعای او پی می بریم. به عنوان نمونه، می گوید:

«آخر چرا و چگونه قارون امت می تواند خلیفه ی پیغمبر اسلام را انتخاب کند؟… قضیه، به این سادگی نیست که عمر می گوید. پر واضح است که قارون چه کسی را انتخاب می کند- بی تردید، فرعون امت یعنی عثمان را که پسر خواهر زنش هم است»(7، ص 131). «ارتجاع ضد مردمی و اشرافی پنهان، بر آن، کودتای انتخاباتی کرد- مانند غالب انقلاب ها- و پیروز شد! به طوری که، ابوبکر و عمر در این میان فقط محلل هایی بودند تا رهبری جامعه ی اسلامی را از دست پیامبر اسلام بیرون آورده بسپارند به دست بنی امیه… عثمان، جزو بنی امیه است و اصلاً بنیانگذار آن. و بی انصافی است او را حتی جزو ابوبکر و عمر بدانیم… در صورتی که هم از لحاظ طبقاتی، هم از نظر شکل حکومت، هم از لحاظ خانوادگی و هم از نظر زندگی، جزو بنی امیه است و بنیانگذار آن. معاویه آن کارهایی را نکرد که عثمان کرد»(7، ص 134). «انتخابات سقیفه را روسای انصار- یا اشراف مدینه- به راه می اندازند تا خلیفه را میان خود انتخاب کنند لیکن روسای مهاجرین- یا اشراف مکه- در آن کودتای انتخاباتی حکومت را از دست رقبای خود می ربایند»(7، ص 135).

شریعتی بارها و بارها کار ابوبکر و عمر در سقیفه را «کودتای انتخاباتی» و آن دو را «کودتاگر» خوانده است(7، 136). «علی، در برابر کودتای انتخاباتی گروه ابوبکر در سقیفه، مبارزه اش را محدود کرد و از مرز خطر و انفجار جلوتر نرفت»(1، ص 193). «تشیع علوی ابوبکر را شخص اول خلافت می داند و عمر را «سیئه من سیئات ابی بکر» می شمارد»(9، صص 101- 100). اما از سوی دیگر، استدلال ابوبکر و عمر و اهل تسنن را «دموکراتیک» خوانده و دموکراسی را به همین دلیل- حداقل برای آن دوران- رد می کند. در سال 1355 می نویسد:

«منطق مخالفان خلافت علی یک منطق صد در صد دموکراتیک، انسانی و آزادیخواهانه و ضد انحصارطلبی و ضد اشرافیت قبائلی و تبعیض های نژادی و خانوادگی بود: پیغمبر از خانواده ی بنی هاشم است و اگر علی هم از بنی هاشم است جانشین او باشد آن گاه حکومت همیشه در انحصار یک خانواده خواهد ماند و بنی هاشم به عنوان یک طایفه، همیشه حاکم و مردم، برای همیشه از احراز رهبری محروم. اگر پیغمبر که از بنی هاشم است خلیفه اش از خانواده های دیگر باشد، حکومت مردم آن چنان که اسلام خواهان آن است- به جای حکومت خانواده تحقق خواهد یافت و فضیلت، تقوی و علم به عنوان ملاک رهبری، جانشین فضیلت خون و خاک، خواهد شد. اصل بیعت و شوری برای انتخاب رهبر، مترقی تر و مردمی تر و اسلامی تر است تا اصل نسب و وصایت«(4، صص 244- 243).

شریعتی سپس این استدلال «صد در صد دموکراتیک، انسانی و آزادیخواهانه» ی «کودتاگران» را نقد و رد می کند. می نویسد:

«در یک جامعه ی عقب مانده که در آن سنت های ارتجاعی، سیستم منحط اقتصادی و روابط اجتماعی جاهلی و غیر انسانی بر جامعه حاکم است و قدرت ها بر آراء مردم مسلط اند و توده فاقد رشد اجتماعی و آگاهی ملی و طبقاتی و سیاسی است، شعار دموکراسی یا حکومت آراء همه ی مردم، فریبی بوده است تا دشمنان مردم در پناه آن بتوانند مسیر نهضت مردم را منحرف سازند و تمام ثمرات انقلابی را که در مجاهدات ملت، علیه استعمار و استبداد به دست آورده بودند، بر باد دهند»(4، 245).

در نوشتار پیشین درباره ی شریعتی گفتیم که ائمه به هیچ وجه نگاه شریعتی را به ابوبکر و عمر و عثمان نداشتند. حضرت علی فرزند خود و حضرت فاطمه- یعنی ام کلثوم- را به همسری عمر در آورد. نام سه تن از فرزندان خود را ابوبکر و عمر و عثمان نهاد که هر سه(یعنی ابوبکربن علی، عمربن علی و عثمان بن علی) در کربلا همراه امام حسین بودند و دو تن از آنان در روز عاشورا به شهادت رسیدند. نام یکی از فرزندان امام حسن نیز عمر بود. نام دو تن از فرزندان امام چهارم عایشه و عمر بود. و از همه ی اینها مهمتر، کنیه ی امام چهارم شیعیان ابوبکر بود(مجلسی، بحارالانوار، جلد 46، صص 4 و 5 و 14. به نقل از مناقب ابن شهرآشوب و کشف الغمه اربلی و موالید اهل البیت ابن خشّاب و فصول المهمه ابن صبّاغ مالکی). جزایری هم در الأنوار النعمانیة همین مطلب را ذکر کرده است. مادر امام صادق- یعنی همسر امام باقر- ام فروه دختر قاسم ابن محمدبن ابی بکر است که از طریق پدر و مادر به ابوبکر می رسد.

3-2- پاک دینی: پروژه ی دین شناسی/اسلام شناسی/شیعه شناسی شریعتی- آن گونه که خود به صراحت توضیح داده است- «پاک دینی» است. می گوید هدفش بازگشت به «اسلام پاک اولیه» است. می نویسد که به دنبال «اسلامی پاک» است. در جای دیگری هم از «اسلام خالص» سخن گفته است. می نویسد:

«تشیع، اسلام است، اسلامی که تاریخ اسلام را نفی می کند تا مکتب اسلام را خالص نگاه داشته باشد»(9، ص 249).

«اسلام خالص»، آن گونه که او مدعی است، از طریق «نفی تاریخ اسلام» به دست آمدنی است. در روز هجرت از ایران- 26/2/1356- که در نامه ای به پدر از تولد دوباره ی اسلام سخن می گوید، ابتدأ می گوید که چه اموری اسلام را ناپاک کرده اند و بعد توضیح می دهد که چگونه باید آن را شست و پاک کرد. می گوید نسل جوان دیگر اسلام را «از پس پرده های زشت و کهنه و کافر ارتجاع[آخوندها] نمی بینند»، یعنی:

«پرده هایی که صدها لکه ی تیره و چرکین ریا و تخدیر و جهل و خرافه و توجیه و محافظه کاری و مصلحت پرستی و سازشکاری و رکود و جمود و تنگ اندیشی و تعبد و تقلید و تحقیر عقل و اراده و تلاش و قرابت نامشروع با قدرت و ثروت حاکم… بر آن افتاده بود»(1، صص 43- 42).

شریعتی می گفت تمامی این پرده های چرکین را باید شست و برافکند تا اسلام پاک و خالص دیده شود و مدعی بود که تا میزان زیادی این کار توسط خود او انجام گرفته و:

«این پرده ها فرو افتاده و ایمان، بی حجاب و بی نقاب، چهره ی زیبا و شسته و روشن خویش را بر دیده و دل انسان های صاحب دل و صاحب نظر نمایانده است»(1، ص 43).

شریعتی وظیفه ی روشنفکران دینی- به تعبیر او روشنفکران مذهبی ایران- را رسیدن به اسلام پاک و بکر نخستین به شمار می آورد. می گفت باید از طریق پاک سازی اسلام از خرافات و موهومات به «سیمای راستین حقیقت» اسلام رسید:

«روشنفکران مذهبی ایران… می کوشند تا اسلام بکر و ناب نخستین را که با سنتهای قومی و موهومات خرافی و عوامل ارتجاعی و عناصر کهنه ی مذاهب قدیمی درنیامیخته احیا کنند… باید از خلال انبوه خرافات و موهومات و عناصر دخیلی که از قرنها پیش با گوهرهای خالص و قیمتی ایده های اسلامی در آمیخته اند و آن را وارونه و دگرگونه نموده اند، سیمای راستین حقیقت را که پوشیده مانده و حتی مسخ شده است بازیابند»(1، صص 127- 126).

شریعتی آخوندها را به عنوان مهمترین مانع اسلام پاک دینانه به شمار می آورد، اما می گفت نباید از آنان هراسید، بلکه می بایست شجاعانه این پروژه را پیش برد:

«اگر بخواهیم ملاحظه کاریهای مقدس مآبانه ی بازاری- آخوندی کنیم از ترس مقدس مآبها و برای حفظ اصحاب عمامه، آینده را و نسل متفکر و تحصیل کرده ای را که جامعه ی فردا تماماً به دست آنهاست، به کلی از دست داده ایم»(1، ص 129).

شواهد و قرائن بیشتر و صریح تر پاک دینی شریعتی در زیر بازگو خواهد شد. اما این هم نکته ی جالب توجه است که برخی از افراد که توان دفاع عقلانی از باورهای دینی را نداشته و آنها را خرافی می دانند، دستورالعمل صادر می کنند که خرافه زدایی نباید کرد، چرا که خرافات با دموکراسی تعارض ندارد و جوامع توسعه یافته هم از خرافاتی ترین جوامع اند. شگفت این که افرادی به نام روشنفکری و نواندیشی دینی همین مدعا را تأیید کرده و از آن تعریف و تمجید می کنند. آیا دفاع از خرافات به نام «گذار به دموکراسی»، روشنفکری و نواندیشی است؟ اصل تنظیم کننده را ببینید: خرافه ی رجعت را باید پاس داشت، چون با گذار به دموکراسی تعارض ندارد.

سوم- پروزه ی آخوندستیزی و پاک دینی : اسناد روابط علی شریعتی با ساواک از طرح آخوند ستیزی او خبر می دهند. علی شریعتی نامه ای- در چهل صفحه ی دستنویس- به ساواک در سال 1347 نوشته است که از نظر تحلیل بناپارتیستی انقلاب سفید و نقش شاه، یکی از درخشان ترین کارهای او به شمار می رود[4]. پس از رفتن شریعتی به تهران و ملاقات با برخی مسئولان ساواک در سال 1348، رئیس سازمان اطلاعات و امنیت خراسان طی نامه ای به ریاست کل ساواک، متن چند پرسش و پاسخ جدید از شریعتی را که به دنبال سفر تهران صورت گرفته، در تاریخ 31/شهریور/ 1348، به مرکز ارسال می کند[5]. شریعتی در پایان این صفحات نوشته است که «روشنفکران تند و تیز» این شایعه را پخش کرده اند که ساواک به او اجازه می دهد سخنرانی کند «تا افکار را از زمینه های سیاسی و تند به مسائل فلسفی و علمی و «ذهنی» بکشاند و بدین طریق به آرام کردن و به قول آنان «تخدیر» بپردازد». علی شریعتی در پایان همین نامه می نویسد:

«ثابت خواهم کرد و ثابت خواهد شد که مبارزه ی با «آخوند زدگی» و «غرب زدگی» که همه ی کوشش علمی من و سر موفقیت های اجتماعی من است کار لازمی است که به خاطر مصالح این جامعه باید در زمینه ی وسیعی به عنوان یک انقلاب فرهنگی ادامه یابد و این همه ی کار فکر من است»[6].

نامه های شریعتی به ساواک و بازجویی های او ضد آخوندی است و سخنان زیادی علیه صنف روحانیت نوشته است. شریعتی در دومین جلسه ی بازجویی در تاریخ 10/7/1352، مجدداً بر همان دو مورد تأکید می ورزد و می نویسد:

«برای مبارزه با غرب زدگی متجددان، کهنه پرستی مرتجعان و خودباختگی و آسیب پذیری روشنفکران منشأ اثری عمیق تر باشد و دعوتی نوین در میان دو قطب متضاد مارکسیسم و ارتجاع که جامعه ی ما را دو شقه کرده است به شمار آید و نیروی مقاومت فکری قوی یی در برابر هجوم ایدئولوژی های انحرافی بیگانه و مایه ای غنی برای پر کردن خلأ فکری عصر حاضر به وجود آید»[7].

در بازجویی بعدی- 20/8/1352- آخوند ستیزی خود را هماهنگ با پروژه ی محمد رضا شاه پهلوی قلمداد می کند. می نویسد که هدفش همچون شاه مبارزه ی با دکان آخوندهاست:

«ایجاد یک تحول فکری براساس ایمان اسلامی مردم است و جمود فکری و تعصب مانع آن است و طرز فکر من و هدف من یک «رنسانس اسلامی» است براساس نیاز زمان و جامعه ی فعلی ایران و چنانچه در کنفرانس دهه ی انقلاب شخص اعلیحضرت همایونی اعلام نمودند «پشتوانه ی معنوی تحول اجتماعی ما اسلام نخستین است منتهی آن اسلامی که هزار و چهارصد سال پیش حضرت محمد آورده است نه آنچه را بعدها بدان افزوده و برای خود دکان کرده اند» من تمام هدفم این است و هر وقت امکان نوشتن و گفتن یافتم با این دکان و آنچه بدان افزوده اند با قلم و با زبان و درس مبارزه خواهم نمود و این با مصالح ملی فعلی مملکت کاملاً منطبق است»[8].

در بخش دیگری از همین بازجویی به ورود خود به حسینیه ارشاد اشاره کرده و این که چگونه همه ی روحانیت در برابرش ایستادند و روحانیون همراه نیز او را رها کردند و تنها گذاشتند. می نویسد:

«شروع این برنامه ها با مخالفت روحانیون و از جمله مخالفت شدید و دسته جمعی مبلغان و روحانیون حسینیه ارشاد مواجه شد و علت مخالفت را هم این می گفتند که درس های من میان مذهبی ها و روشنفکران با جامعه ی روحانی شکاف ایجاد می کند و آنان چون با این امر مخالف بودند، همگی از آقای فلسفی گرفته تا آقای باهنر و رفسنجانی و مطهری و نوری و خزعلی و غیره کنار رفتند و قصدشان این بود که با ادامه ی کار من خود را در برابر روحانیون قرار ندهند. آنچه برای شما[ساواک]جالب خواهد بود این بود که بزرگترین صدمه ای را که بسیاری معتقد بودند من می زنم یکی حمله ی به روحانیون است که خواست دستگاه است و یکی هم مانع نزدیک شدن روشنفکران اسلامی با روحانیون مخالف شده و می شوم و معتقد بودند که به همین دلیل و برای همین هدف هم دستگاه این همه طرز کار مرا تقویت می کند و امکان می دهد… من این موفقیت را تا حدی مرهون تشویق روسای دانشگاه ها و امکانات زیادی که مسئولان مملکتی برایم فراهم آوردند بودم»[9].

در بازجویی بعدی- 27/آبان/ 1352- دوبار بر همان پروژه تأکید می کرده و می نویسد:

«باید یک جریان فکری سالم و مترقی و متناسب با نیاز ایران متحول ایجاد کرد تا هم با آخوندیسم که اسلام مرتجعانه ی عصر فئودالی را نگهداشتند و هم نسل جوان را که در فرار از مذهب ارتجاعی به این افکار تخریبی می افتد مبارزه ی فکری قانونی و عمیق و اثربخش کنند، به هر حال راه حل من این است که شما[ساواک]چنین راه سومی را در زمان حال تقویت کنید، اگر من در این راه می توانم خدمتی کنم آماده ام»[10].

در بخش دیگری از همین بازجویی می نویسد:

«اصرار دارم که نوشته ها و سخنرانی های اسلامی من، علیه ارتجاع مذهبی موجود که یادگار نظام های کهنه و فئودالیته ی ایران است و با امروز و عصر انقلاب ضد فئودالی ایران و پیشرفت علم و آموزش عالی و صنعت و زندگی شهری جدید سازگار نیست، انقلابی بوده است، انقلابی به عنوان تحول پیشرفته در مذهب که با انقلاب اجتماعی ایران سازگار است و معتقد بودم به همین دلیل هم هست که از طرف همه ی مقامات امنیتی مسئول بدان امکان داده می شود و حتی تقویت می گردد و تحت نظارت و تماس دقیق و مداوم امنیتی در چنین جای بزرگی ادامه می یابد»[11].

شریعتی در بخش دیگری از همین بازجویی، کار خود را هماهنگ با انقلاب شاه و ملت نشان می دهد و مدعی است که او و شاه از یک اسلام دفاع می کنند و با یک گروه-آخوندها- در حال مبارزه هستند. نکته ی جالب تر این که شریعتی در این جا از «پاک دینی» دفاع کرده و پروژه ی دین شناسانه ی خود را بازگشت به «اسلام پاک اولیه» اعلام می نماید. بازگشت به خویشتن شریعتی را هم باید چنین معنا و تفسیر کرد. شریعتی بازگشت به «اسلام پاک» را «تنها هدف» خود ذکر می کند. می نویسد:

«وقتی شاهنشاه در کنگره ی بزرگداشت دهه ی انقلاب به عنوان ایمان صریح شخصی خویش اعلام می فرمایند که «پشتوانه ی انقلاب ما اسلام نخستین، اسلامی که حضرت محمد آورد، نه آنچه بعدها بدان افزودند و برای خود ارتجاع دکان درست کرد!» من برایم مثل آفتاب روشن بود که برنامه ی کار من پیش از هر زمان هماهنگ شرایط عینی و انقلابی ایران پیش می رود و از طرف مسئولان تقویت و تأیید خواهد شد، چنان که شد. انقلاب اجتماعی ایران نه خواست اسلام و مذهب از میان برود و نه خواست ارتجاع مذهبی[روحانیت] را تحمل کند بلکه اسلام پاک اولیه را که با این انقلاب مجال تقویت می یابد بپذیرد و من تنها هدفی که دارم دعوت به اسلامی پاک و علیه اسلام ارتجاعی[آخوندها] است»[12].

«پاک دینی» شریعتی، همان پروژه ی «بازگشت به خویشتن» یا «اسلام اولیه» ی او بود. «اسلام اولیه» به روایت شریعتی، فاقد آخوند بود. در بخش دیگری می نویسد:

«راجع به مصالح مملکت گفتم که براساس دو اصل انقلاب ضد فئودالی و ضد ارتجاعی ایران و براساس اعلام رسمی شخص اول مملکت آن هم درباره ی انقلاب، انقلاب علیه ارتجاع سیاه[آخوندها] ولی برپایه ی اسلام اولیه پیش می رود… عوامل ارتجاعی و ملایی که وضع خود را به شدت در خطر دیدند از هر تلاشی برای فلج کردن کار من بهره گرفتند تا اینجا[حسینیه ی ارشاد] را از میان بردارند»[13].

شریعتی پیش از زندان، در دانشگاه جندی شاپور اهواز درباره ی «بازگشت به خویشتن» سخن گفته بود. در آن سخنرانی نیز اسلام موجود را نقد و رد می کرد تا به اسلام اولیه ی پاک از آلودگی های بعدی باز گردد. می گفت:

«خویشتن اسلامی است، کدام اسلام؟ کدام مذهب؟ شیعه؟… آیا آن که الان هست؟ آن که الان در متن جامعه به صورت تکراری ناخودآگاه هست؟ بازگشت به آن که تحصیل حاصل است و الآن مردم ما، براساس آن زندگی و عمل می کنند و ایمان دارند و هیچ فایده ای هم ندارد، و بلکه همان، یکی از عوامل رکودشان است و یکی از عوامل سنت پرستی و گذشته پرستی و شخص پرستی و تکرار مکررات است… همین مذهب است که هر روشنفکری که اگاهی اجتماعی دارد، از آن بیزار است، و فرار می کند»(4، صص 39- 38).

نوشته های بلند شریعتی برای ساواک و بازجویی های او را چگونه می توان تفسیر کرد؟ تا حدی که من اطلاع دارم، تاکنون دو نوع تفسیر از این متون ارائه گردیده است. مطابق تفسیر اول، شریعتی فردی ساواکی بود و شاه و ساواک از او برای زدن اسلام و روحانیت استفاده کردند. این مدعای «مورخ ولی فقیه«، سید حمید روحانی است[14]. آیت الله مصباح یزدی نیز با سید حمید روحانی هم نظر است. مطابق تفسیر دوم، شریعتی کاملاً ساواک را فریب داده بود تا کار خود را انجام دهد. این مدعای دوست عزیز رضا علیجانی است[15]. آیت الله علی خامنه ای، رهبر فعلی جمهوری اسلامی، نیز اتهام ساواکی بودن شریعتی را رد کرده و می نویسد:

«به نظر من و با شناختی که از دکتر داشتم، وی تلاش کرد تا از وجود نقاط مشترک خود با دستگاه مانند ضدیت با مارکسیسم و انتقاد از روحانیت استفاده کند و ساواک را درباره خود به طمع بیندازد و در واقع آنها را فریب دهد و موفق شد. شاکله او با نوکری ساواک سازگار نبود. حداکثر این بود که وی اهل خطر کردن در مبارزه با دستگاه نبود و مایل بود در حاشیه عرصه مبارزه قرار داشته باشد… در سال 54 که من از زندان آمدم، و همه به دیدن من می آمدند، او به منزل من نیامد و برای دیدار من منزل جوانی از دوستان مشترکمان را معین کرد و چند ساعتی با هم بودیم (آن جوان فرحبخش بود که به من و دکتر ابراز ارادت می کرد)»[16].

یک پیش فرض مشترک این است که رژیم شاه، رژیمی اسلام ستیز بود. اما این مدعا با شواهد و قرائن تاریخی ناسازگار است. همان نظام دانشکده ی الهیات را تأسیس کرد که مرتضی مطهری در آن درس می داد. کتاب های دینی مدارس را به مرتضی مطهری، بهشتی و باهنر داد بنویسند که هر سه از شاگردان آیت الله خمینی بودند. سید حسین نصر در همان رژیم رئیس دانشگاه و رئیس دفتر فرح پهلوی بود و همزمان با علامه ی طباطبایی در ارتباط بود و هانری کربن را به نزد او می برد. حداد عادل در همان رژیم معاون دانشگاه بود. در ایام عزاداری پخش موسیقی از رادیو و تلویزیون قطع می شد. شاه و خانواده اش به زیارت می رفتند. این فهرست را همین گونه می توان ادامه داد. رژیم شاه به آیات عظام احترام می گذارد- برخلاف آیت الله خمینی که آنان را در منزل خود زندانی کرد- و با آیت الله شریعتمداری روابط گرمی داشت. البته مجری احکام فقهی نبود و زمامداری سیاسی را به فقیهان واگذار نکرده بود. مرتضی مطهری در مجله ی زن روز همان رژیم بحث مسأله ی حجاب را مطرح کرد.

اتهام ساواکی بودن شریعتی با نتیجه کاری که او کرد، به هیچ وجه سازگار نیست. مدعای فریب ساواک نیز مدعایی است که ساواک و رژیم شاه را بسیار ساده لوح و پخمه قلمداد می کند. شاید بتوان گفت که هر دو به هم نیاز داشتند و منافع آنان در نقطه ای با هم تلاقی می کرد. شاه و ساواک در مبارزه ی با مارکسیست ها و آخوندها به روشنفکری نیاز داشتند که در برابر آنان بایستد و مستقل از رژیم باشد. شریعتی هم می دانست که بدون برخی هماهنگی ها و دیدارها(مثلاً دیدار با ثابتی) و وعده ها و قول ها و نشان دادن سازگاری پروژه اش با پروژه ی شاه، امکان فعالیت و سخن گفتن نخواهد داشت[17]. شریعتی می خواست آزادانه حرف بزند، روحانیت رقیب جدی اش نمی خواست که او حرف بزند. اگر در برابر رژیم شاه به صراحت می ایستاد، در آن صورت منافع آن رژیم و روحانیت تلاقی می کرد و شریعتی امکانی برای سخن گفتن پیدا نمی کرد. او عالمانه و عامدانه به ساواک و رژیم شاه می گفت که هر دو در حال انجام یک کار هستند. در مقام عمل، ساواک می کوشید که شریعتی را بیشتر در خطی که مطلوبش بود پیش براند، شریعتی هم می کوشید تا هر چه بیشتر و بیشتر پیش رود و خطوط قرمز را به عقب براند و اسلام به روایت خودش(اسلام پاک اولیه) را مطرح سازد. تا جایی ساواک و رژیم شاه این وضعیت را تحمل کرد. از جایی به بعد احساس کردند که پروژه ی شریعتی با منافع آنان ناسازگار است، به همین دلیل حسینیه ی ارشاد را بستند و شریعتی را 18 ماه زندانی کردند.

مطابق اسناد ساواک، شریعتی در زندان کتابی برای آنان در نقد مارکسیسم می نویسد که با اجازه ی شخص شاه در روزنامه ی کیهان روزانه منتشر می شود. در همان سند و نامه به اطلاع شاه رسانده می شود که شریعتی در حال نوشتن کتاب دومی به نام «بازگشت به خویشتن» است که آن نیز به مقاصد آنان کمک می کند. آن نوشته ی بلند اینک در مجموعه ی آثار 4 منتشر شده است. خواندن همان متن نشان می دهد که شریعتی پروژه ی خود را پیش می برده و اتفاقاً سخنان شریعتی در آن کتاب درباره ی روحانیت، حاکی از آن است که شریعتی چیزی برخلاف باورهای خود را بیان نکرده است و آرای او در این کتاب با آرای دیگرش در دیگر کتابهای وی تفاوت چندانی ندارد.

چهارم- اسلام منهای روحانیت» در پاسخ پدر: سخنرانی های علی شریعتی در حسینیه ی ارشاد، نسل جوان را به او جذب کرده و رفته رفته گفتارش به «گفتمان مسلط» تبدیل می شد. روحانیت که با رقیبی جدی مواجه شده بود، به شدت به او می تاخت و گروهی از آنها ناجوانمردانه ترین دشنام و تکفیر را نثارش می کردند. او هم متقابلاً واکنش های بسیار تندی از خود بروز می داد. پدر که دل به فرزند عزیزش داشت، خیرخواهانه او را به مدارا و عقب نشینی فرا می خواند. شریعتی که خود را مظلوم احساس می کرد، طی نامه ای خصوصی- در نیمه ی دوم سال 1351- به پدر پاسخ گفت و تندترین حملات را در این نامه نثار آخوندهایی کرد که او را مورد تهاجم قرار داده بودند. در چهارمین صفحه ی چاپی نامه، آن سخن مشهور را نوشته است:

«اکنون، خوشبختانه، همانطور که دکتر[مصدق] تز «اقتصاد منهای نفت» را طرح کرد تا استقلال نهضت را پی ریزی کند و آن را از بند اسارت و احتیاج به کمپانی استعماری سابق آزاد سازد، تز «اسلام منهای آخوند» در جامعه تحقق یافته است و این موفقیت موجب شده است که هم اسلام از چهارچوب تنگ قرون وسطائی و اسارت در کلیساهای کشیشی و بینش متحجر و طرز فکر منحط و جهان بینی انحرافی و خرافی و جهالت پرور و تقلید سازی، که مردم را عوام کالانعام بار آورده بود و روشنفکر را دشمن مذهب و ترسان و گریزان از اسلام، آزاد شده است و هم اسلام آزاد، بتواند از کنج محرابها و حجره ها و تکیه ها و انحصار به مراسم تعزیه و مرگ، به صحنه ی زندگی و فکری و بیداری و حرکت و زایندگی پا گذارد و به جای درگیریهای بی معنی با شیخی و صوفی و سنی و وهابی و فلسفی و کلامی و… که ادامه ی جنگهایی است که موضوعاً منتفی است و صحنه ندارد، با مکتبهای مارکسیستی و اگزیستانسیالیستی و[…. ] صف آرایی کند»(جلد 1، ص 8).

مدعای اول او درباره ی «تحقق » اسلام منهای آخوند در آن زمان، کاذب بود و هست. نه در آن زمان «اسلام منهای آخوند» تحقق پیدا کرده بود، نه امروز. مگر آن که گزاره ی خبری او را گزاره ای انشایی، تجویزی و توصیه ای به شمار آوریم.

مدعای دوم او درباره ی پیامد عملی این پیروزی نیز کاذب بود و هست و اسلام از آن وضعیت که او مدعی بود، بیرون نیامده است. مگر آن که مجدداً گزاره ی خبری و توصیفی او را گزاره ای تجویزی و ارزشی به شمار آوریم.

آیا شریعتی واقعاً به دنبال «اسلام منهای آخوند» بود و آن را تجویز می کرد؟ اگر چنین است، چرا فقط همین یک بار این مدعا را طرح کرده است؟ چرا همین مدعا را در یک نامه ی خصوصی به پدرش مطرح ساخته که پس از درگذشتش منتشر شده است؟

در 7/آبان/1351 در سخنرانی «قاسطین، مارقین، ناکثین» که بعدها مورد تجدید نظر و اصلاح قرار گرفت و منتشر شد، می گوید:

«از همان اول هم «همين» روحانيت اسلام بود که فتوی می‌داد: ابوذر قصد آشوب دارد و آيه را بد معنی می‌کند؛ حجر، از دين خارج شده است؛ حسين بن علی بر خلافت الهی خروج کرده است و شيخ‌خليفه در مسجد سبزوار حرف دنيا می‌زند، به اصحاب اهانت می‌کند، او را سلطان سعيد بايد بکشد، سهروردی کافر است، شمع آجين‌اش کنيد؛ شهيد اول، شهيد ثانی، شهيد ثالث، همه ی اين‌ها که تن به حکومت اولوالامر نمی‌دهند رافضی‌اند، مشرک‌اند، عاصی بر حکم خدا و رسول‌اند، قتل عام کنيد»(26، ص 174).

در بخش دیگری از نامه به پدر که در آن تز «اسلام منهای آخوند» را مطرح ساخته، به شدت به آخوندهای مخالفش می تازد و می نویسد:

«اگر خدای نکرده، خداوند برای عذاب من، در دل یکی از اینها می‌انداخت که کلمه‌ای در ستایش من بر زبان فحاش، قلم جعالشان گذرد، خودم را از ننگ و شرم، زنده در خاک دفن می‌کردم و لااقل بتوانم به این روشنفکران دور از محافل مذهبی و بیگانه با اوضاع داخلی مذهبی‌ها، بگویم که اینها که به نام دین و به نمایندگی روحانیت حرف می ‌زنند هیچ کدامشان نه دین دارند و نه روحانیت! و اساسا روحانی ظاهری هم نیستند، یکی کارمند سابق شرکت سابق نفت ایران و انگلیس است و داماد طرد شده‌ ی یکی از روحانیون جلیل و بزرگ، یکی هندوانه فروش بود یکی شاگرد خوش‌آواز کبابی که برای مشتریهای دکانشان که در اتومبیل کباب می‌خورده‌اند، چهچهه‌ای می‌زده است و اخیرا کاشفین چهره‌های هنری و ستاره‌های مستعد هنری و ستاره های مستعد هنرپیشگی او را برای «شو»های دینی کشف کرده‌اند، یکی پادو سیاسی دستگاه آیت‌الله بهبهانی و یکی پاسبان بازنشسته و یکی روضه‌خوانی که اختلال حواس و احساس و ایمان دارد و درجوانی، بر روی پدرش کارد می‌کشیده است و در پیری، دانشجویی را به جرم یک سئوال، در مسجد پیغمبر کتک می‌زند و جوانی را در حوض آب می‌اندازد! و یکی آن وکیل سابق مجلس است که اخیرا به سبک باباطاهر عریان که کرد بود و سر در حوض آب کرد و بیرون آورد و عرب شد (امسیت کردیا و اصبحت عربیا)! وکیل سیاسی سابق بود از تبریز، اخیرا سرش را در خم رنگ ولایت فرو کردند، ناگهان «آیت‌الله العظمی، نابغه ی علامه‌ ی زمان، فقیه آل محمد، در دوران (فبای آلاء ربکما تکذبان)؟ سر برآورد به لج این حقیر! فتوایی علیه من صادر کرد و به عنوان رد بر من کتابی نوشت به قلم یکی دیگر (درسی از منشور ولایت) و یکی‌دیگر کتابی نوشت بقلم او (خرتوخر !)»(1، صص 32- 31).

انتقادات تند شریعتی به روحانیت در دیگر نوشته های او نیز بسیار است. به عنوان مثال می گوید:

«حال که مستقيماً در برابرشان[آخوندها] قرار گرفته‌ام، و آنها را بی‌‌ریا و بی‌لباس می‌بينم و از شدت ماديگری و خودخواهی و دروغ‌ پردازی و بی‌ رحمی و بی‌عاطفه‌ای و بی ‌شعوری و جعالی و حاضر شدن‌ شان به هر کاری و هر خيانتی و هم ‌دستی با هرکسی و هر جايی که منافع شخصی و يا صنفی‌شان ايجاب می‌کند، آگاه شده‌ام. و هر روز قيافه موحش‌ترشان نمودارتر می‌شود»().

«اگر غرض یا مرض بتواند خود را در جامه مقدس روحانی پنهان کند و از آن پایگاه به جانب ما، تیر بدترین اتهام‌ها و دروغ‌پردازی‌های تحریک‌آمیز را پرتاپ کند و حتی شرف ما و عشق و ایمان ما و اساسی‌ترین مقدسات ما را نیز آماج گیرد، ما به حرمت روحانیت و برای جلوگیری از سوء استفاده دشمن از این اختلاف، در برابر آن، مقابله نخواهیم کرد و حتی به تبرئه خود نخواهیم پرداخت، چه، حرمت جامعه روحانی را بر حرمت خویش مقدم می داریم، زیرا پاسداری از آن، نه تنها بر همه معتقدان به مذهب، بلکه برای همه روشنفکران آگاه و مسئولی که در برابر هجوم فرهنگ استعماری می‌ایستند، به عنوان تنها پایگاهی که، هم از نظر طبقاتی، بر متن توده مردم استوار است و در ارتباط، و هم از نظر فرهنگی، هنوز استعمار فرهنگی نتوانسته است آن را تسخیر کند، یک تعهد اجتماعی و وظیفه فکری است»( 34، ص 91).

«بیا و ببین که همان ریش‌های بلندی که تا دیروز، به خصوص تمام ماه رمضان امسال را در مسجدها و تکیه‌ها و سفره‌ها و مجالس زنانه عربده می‌کشیدند و هار شده بودند و فتوای آیت الله سید مرتضی میلانی در دست و هوار می‌کشیدند که بکشید و بزنید و ویران کنید… اکنون سر از گریبان‌شان بر نمی‌دارند که مردم چه زود و چه رسوا دست‌شان را خواندند و دین‌شان و ولایت‌شان را فهمیدند که اینها همه شریح قاضی‌اند و ساحران فرعون»(1، ص 51).

پنجم- ضرورت روحانیت: اگر چه در نامه ی به پدر به شدت به آخوندهای درباری و قبرستانی می تازد و علامه ی مجلسی و آیت الله بهبهانی و آیت الله میلانی را از «گورویچ یهودی ماتریالیست کمونیست» به مراتب به تشیع دورتر می یابد، اما در همان نامه از فقها و محدثان مبارز تجلیل کرده و شیخ طوسی، سید رضی، سید مرتضی، شهید اول و شهید ثانی را در ردیف حضرت علی و امام حسین و ابوذر آورده و تأیید می کند.

در همان زمان در سخنرانی «نقش انقلابی یاد و یادآوران در تاریخ تشیع»(21/شهریور/1351) که بعداً پس از تجدید نظر او در متن انتشار یافته است، وجود صنف روحانیت را ضروری در اسلام قلمداد می کند، منتها نه آخوندهای بی سواد و منحرف. می گوید بر اثر تکامل وضع اجتماعی و فرهنگی و مدنی جامعه های اسلامی، روحانیت، «وجودشان ضرورت علمی و اسلامی پیدا کرده، و مقام هایی ضروری شده اند«( 7، ص 176).

یا در موردی دیگر می گوید:

«فقیه… باید برحسب تغییر و تحول و نیازها و ضرورت ها، روح و بینش و برداشت عقاید و استنباط احکام و نقش فقه اسلامی- به وسیله ی مجتهد مسئول- یعنی محقق آزاد مسئول- تحول و تکامل بیابد»(7، ص 244).

اگر قرار بر «اسلام منهای آخوند» بود، این سخن اصلاح گرایانه معنا نداشت. شریعتی در 4/اردیبهشت/ 1349 در حسینیه ی ارشاد سخنرانی «اقبال مصلح قرن اخیر» را ایراد کرد که در ویژنامه ی اقبال منتشر شد. بعدها آن مقاله را به تجدید نظر و اصلاحاتی دوباره منتشر کرد. در آن سخنرانی نکته ی خوبی را گوشزد می کند. می گوید نمی توان حکمی واحد درباره ی کل روحانیت صادر کرد. برای این که روحانیت اسلام با روحانیت مسیحی تفاوت های زیادی دارد- به عنوان مثال داشتن و نداشتن یک سازمان اداری متشکل- که صدور حکم کلی را منتفی می سازد. می نویسد:

«من به شبه روشنفکرانی که درباره ی مذهب اسلام و علمای اسلامی همان قضاوت های صادراتی اروپایی ها را درباره ی قرون وسطای مسیحیت و کلیسای کاتولیک تکرار می کنند کاری ندارم. آن ها که قضاوت هایشان کار خودشان و صادر شده از اندیشه ی مستقل و تحقیق و شناخت مستقیم خودشان است و می دانند که نقش علمای مذهبی، مذهب، مسجد و بازار در نهضت ها و انقلابات سیاسی صد سال اخیر چه بوده است. و باید بدانند که در اسلام مانند مسیحیت روحانیت یک سازمان اداری متشکل ندارد که بتوان درباره اش یک قضاوت عمومی کرد. در اسلام علما برگزیدگان طبیعی توده و جامعه اند و هر کدام شخصیتی مستقل. و بنابراین در اسلام از یک جامعه ی واحدی به نام روحانیت سخن گفتن و درباره ی آن قضاوت کردن سخت و جاهلانه است. ولی با این که در میان آنان افراد منحط و حتی وابسته به استبداد بوده اند، در عین حال مقایسه ی آنان با سازمان روحانیت قرون وسطای اروپا منطقی نیست، زیرا دو واقعیت اجتماعی نامتجانس و نامتشابهند»(5، ص 91).

آیا علی شریعتی که حکم واحد صادر کردن درباره ی روحانیت را «سخت و جاهلانه» قلمداد می کرد، خود حکمی کلی درباره ی روحانیت صادر می کرد و مدافع «اسلام منهای آخوند» بود؟ او پس از این مقدمه، به مقایسه ی روحانیت با روشنفکران ایران پرداخته و درباره ی این دو گروه این چنین داوری می کند:

«این که می گویم روح و رهبری همه ی نهضت های ضد امپریالیستی و ضد استعماری و ضد هجوم فرهنگی اروپایی را، در نهضت های اسلامی، علما و متفکران بزرگ اسلامی به دست داشته اند، و گاه حتی از اصل ایجاد کرده اند یک واقعیت عینی است. در تمام جامعه های اسلامی که در صد سال اخیر با تمدن جدید آشنا شدند و با مسائل اقتصادی و سیاسی و نظامی اروپا سر و کار پیدا کردند نگاه کنید، پای یکی از این قراردادهای سیاهی را که در این یک قرن و بیش از یک قرن تدوین شده و این قراردادهای شوم استعماری که در میان کشورهای اسلامی افریقا و آسیا با امپریالیسم منعقد گردیده، یعنی تحمیل گردید، زیر یکی از این قراردادها امضای یک عالم اسلامی وجود ندارد. متأسفانه و با کمال شرمندگی همه ی امضاها از تحصیلکرده های مدرن و روشنفکر و امروزی و غیر متعصب و دارای جهان بینی باز و اومانیستی و مترقی و غیر مذهبی است! حتی اگر یکی از میان این عوامل می خواسته خود را بفروشد و پای قرارداد استعماری را امضاء کند، اول عمامه و قبا و عبا را می کنده و ریش می تراشیده و فکل می بسته و یک سفری به فرنگ می رفته است و در رودخانه ی تایمز غسل تعمیدش می داده اند و بعد بر می گشته و تصحیف حر می شده و آلت فعل و بالاخره به نام یک شخصیت متجدد و مترقی اروپایی مآب غیر مذهبی امضأ می کرده است(تقی زاده)»(5، صص 92- 91. تمام کلمات سیاه شده ی این جمله از خود شریعتی است).

پس هیچ آخوندی پای هیچ قرارداد استعماریی را امضا نکرده است، پای تمامی قراردادهای استعماری امضای روشنفکران سکولار وجود دارد. شریعتی در نوشته های دو سال انتهای عمرش نیز به شدت به روشنفکران تاخته و در برابر از روحانیت مبارز دفاع جانانه کرده است. روشنفکران را فرزندان استعمار قلمداد می کند که آنان در «گلدانی که اول نامش مشروطه بود و آزادی و دموکراسی قلابی غربی» و خاکش از «کود مصنوعی وارداتی پر شده بود گذاشتند»(5، ص 231). «باغبان های گماشته» استعمارگران برای این باغ، «میرزا ملکم خان ها، سید حسن تقی زاده ها، گوگالوپ ها، سر سید احمد خان ها… «بودند(5، ص 232). استعمارگران دارالفنون را در برابر مدرسه ی مروی علم کردند و «دانشگاه جدید» را به ایران آوردند، یعنی:

«در سرزمینی که دست کم هزار سال کانون تشعشع نبوغ و سرچشمه ی جوشان فرهنگ و مدنیت بود و عمیق ترین و غنی ترین سنت های دانشگاهی را داشت. موج روشنفکری ما، از این بنای نوبنیاد و با این زبان و فرهنگ و فکر و علم وارداتی زاده شد و پرورده شد… طبیعی است که این ها، همه چیزشان را، تاریخشان، فرهنگشان، مذهبشان و خودشان را نیز، در قالب های فرنگی- تنها قالب هایی که می شناسند و در دست دارند- می ریزند و سپس قضاوت می کنند»(5، صص 234- 233). «روشنفکر ما… غربی نشده، غرب زده شده است… غربی زده شدن، نوعی مرض است، میمون آدم نما»(5، ص 234).

شریعتی بیماری غرب زدگی روشنفکران را فراگیر می دانست، نه خاص دسته ای از آنان. می نوشت:

«فاجعه ی غرب زدگی و تقلید ناآگاه از غربی شامل روشنفکران انقلابی و چپ گرای ما نیز می شود… غرب زدگی تحصیلکرده ها و روشنفکرها بسیار جدی است که یک فاجعه ی ملی و فلج اجتماعی عمیقی را به وجود آورده است»(4، صص 91- 90). «استعمار در چشم متجدد، تجلی و تقدس و جمال و جلال مطلق و اعلای الهی دارد و متجدد در برابر او عبودیت و طاعت و ذات بنده را»(4، ص 93).

یکی از نقدهای شریعتی بر روشنفکران این بود که اسلام را همانند مسیحیت می گیرند و روحانیت اسلام را هم روحانیت مسیحی قلمداد می کنند. می گفت این مکتب خون و قیام و انقلاب است و آن یکی مذهب اسیر بودن. مقایسه ی این دو نابجاست، چرا که تشیع:

«طی هزار سال، همواره، ایدئولوژی مبارزات رهایی بخش ضد استعماری در برابر امپریالیسم عرب و ترک و مغول و تکیه گاه فکری نهضت های انقلابی و آرمان های مردمی طبقاتی و غالباً، روستایی در برابر فئودالیسم، اشرافیت و سلطه ی طبقه ی مرفه شهری بوده است»(5، ص 236).

شریعتی مدافع اسلام و تشیع بود. منتها اسلام و تشیعی انقلابی و مجاهد پرور که روحانیت اش هم مجاهد و انقلابی است. از این نظر، حملات او به روشنفکران اگر بیشتر از حملاتش به روحانیت غیر سیاسی و غیر انقلابی نباشد، کمتر نیست. در یکی از آثار دو سال انتهای عمرش نوشته است:

«چرا هیچ کس از روشنفکران ما در برابر این مسأله ی بسیار حساس دچار تردید و تأمل نشده که در سال های پیش از مشروطیت، چگونه استعمار ضد انسانی و پلید انگلیس در ایران، مخالف استبداد و طرفدار حکومت قانون و آرأ مردم و انتخاب نمایندگان ملت و آزادی و… شد… استعمار مجهز به علم و جامعه شناسی و ناسیونالیسم و دموکراسی و فلسفه و علم و وروشنفکری و تمدن و… و همه ی شعارهای روشنفکر خر کن و همه ی این کلمات جادویی و اوراد ساحرانه ی ویژه ی استحمار غربی «(4، صص 247- 246. کلمات در این جمله به وسیله ی شریعتی سیاه شده است).

ششم- روحانیت در نوشته های دو سال پایانی عمر: حسینیه ارشاد به وسیله ی ساواک تعطیل و شریعتی زندانی شد. پس از آزادی از زندان، در سال 54 و 55 این فرصت را یافت تا به جای سخنرانی، مقاله های بلندی در حد یک کتاب بنویسد. مواضع او در دو سال آخر زندگانی و سومین دوره ی فکری اش چه بود؟

یکی از نوشته های این دوران، مقاله ی بلند(293 چاپی) «بازگشت به کدام خویشتن» است. مطابق اسناد ساواک، شریعتی در زندان در حال نگارش این متن برای آنان بوده است. اما در مجموعه ی آثار او، نوشته اند که این اثر متعلق به پس از آزادی از زندان است، اگر این چنین بود، ساواک چگونه از آن متن پیشاپیش اطلاع داشت[18]. در اینجا نیز از آخوندهای مورد نظرش تجلیل به عمل می آورد. روحانیت شیعی را با روحانیت مسیحی مقایسه کرده و پس از نقد روحانیت مسیحی می نویسد:

«این جا آیت الله بروجردی اش در خانه ی محقری، مقروض می میرد و حاج شیخ عبدالکریم، موسس حوزه ی قمش، آبگوشت هر شبه را اسراف می یابد. آن جا، ملا پیشقراول استعمار غرب است و این جا… پیشتاز همه ی نهضت های ضد استعماری»(4، ص 68).

شریعتی به آخوند دیگری می رسد و غلو را به درجه ی اعلا می رساند. درباره ی سید محمد حسین طباطبایی می نویسد:

«در تهران جلسات هفتگی یی تشکیل می شد با حضور پرفسور هانری کربن استاد دانشگاه سوربن و اسلام شناس معروف و متخصص منحصر به فرد فرهنگ شیعی در غرب و شرکت آقای سید محمد حسین طباطبایی مدرس حکمت و مفسر قرآن در قم و دیگر فضلا و دانشمندان قدیم و جدید. طباطبایی گویی سقراط است که نشسته و گرداگردش را شاگردان گرفته اند، و کربن نیز فاضل خوش ذوقی که می کوشد تا از این اقیانوس عظیم افکار و عواطف عمیق و گونه گونه ای که فرهنگ اسلامی و شیعی را ساخته است جرعه ای بنوشد. چه روحی و قدرتی به او چنین استحکام شخصیت و استقلال فکر بخشیده است؟… [طباطبایی] خود را نماینده ی تاریخ و تمدنی عظیم و گنجینه ای گران بها از افکار فلسفی، نبوغ های انسانی و معنویت های اخلاقی و احساس ها و زیبایی های شگفت عرفانی و هنری و ادبی می داند. بر کوهی از فرهنگ بشری تکیه زده است»(4، ص 96).

آخوند دهاتی هم اگر انقلابی و رهائیبخش باشد، مورد تأیید اوست. می نویسد:

«سید جمال آخوند قدیمی دهاتی است، پرورده ی ده اسدآباد همدان که بیش از همه ی رهبران مترقی آسیا و افریقا خطر را پیش از وقوعش احساس می کند و به شامه ی بومی و شخصیت امی خودی بو می برد که این تجدد بازی عاقبتش چه خواهد بود و در زیر این زرق و برق های احمق فریب مدرنیسم، قیافه ی کریه و مهیب استعماری بی رحم خفته است، استعمار اقتصادی، تسلط بورژوازی کثیف و پلیدی که برای یک دستمال قیصریه را اتش می زند… این سید جمال است که وقتی می شنود که آن ها می خواهند در این جا بانک درست کنند! برخود می لرزد و به آن آیت الله آقا میزا حسن شیرازی، مفتی و فقیه برجسته ی زمان[نامه]می نویسد»(4، صص 117- 116). «این میرزای شیرازی، آخوند قدیمی که از اسم کمپانی می ترسد»(4، 118).

سید جمال و میرزا حسن شیرازی را در کنار گاندی به عنوان رهبران فکری و بنیانگذاران نهضت های آزادیبخش، ضد استعماری، استقلال طلبی و ضد طبقاتی می آورد(4، ص 131).

در مقاله ی دیگری که در سال 1355 برای مجاهدین نوشته تا «خودسازی انقلابی» را به آنان بیاموزاند، «روحانیت مرتجع و منجمد و متحجر» را می کوبد، برای این که «خداپرستی را آخوندیسم به ابتذال کشاند» (2، ص 168). اما در همین متن، به روشنفکران سکولار می تازد که «شعار تفکیک روحانیت از سیاست» را در آن زمان طرح می کردند(2، ص 177). می نویسد که فقها در میان توده ها می زیستند و با «محروم ترین قشرهای اقتصادی و فرهنگی و ذهنی توده پیوند برقرار می کردند»(2، ص 179). از روحانیون و فقیهانی چون سید جمال، شیخ محمد خیابانی و مدرس تجلیل به عمل می آورد(2، ص 181). آیت الله خمینی را «پیشتاز مبارزه ی ضد اسرائیلی» می خواند(2، ص 181).

شریعتی با مرتضی مطهری و سید علی خامنه ای(رهبر فعلی جمهوری اسلامی) هم رابطه داشت. در شب یازدهم محرم 1355 در جلسه ای خصوصی با آن دو و فخرالدین حجازی و چند تن از دانشجویان خارج از کشور به طرح مسأله می پردازد. می گوید: «البته هیچ وقت تقاضای ناشیانه نداریم که مثلاً یک مرتبه جناب آقای خامنه ای، جناب آقای مطهری یا آقای حجازی یا از رفقا کسی، یک نسخه ای از جیبش بیرون بیاورد و بگوید بله، این شربت را بخور بعد آمپول را بزن و بعد این قرص ها را هم بگیر»(2، ص 33). سپس آن سه نظرات خود را درباره ی مسأله ی طرح شده بیان می کنند. آنگاه شریعتی نظرات خود را مطرح می سازد. می گوید راه حل اش را قبلاً : «در خدمت آقای خامنه ای عرض می کردم و ایشان هم پسندیدند»(2، ص 56). شریعتی در راه حل های خود از مردمی بودن آخوندها سخن گفته و دفاع می کند:

«شیعه… این امکان را دارد که خودش ملایش را انتخاب کند، ملا او را انتخاب نمی کند و این امر نشان می دهد که تشیع یک جهت مردمی و از پائین به بالا دارد… الان در تشیع این طور است که هر کس که ملا را می پسندد به سراغش می رود و قبولش می کند و حرفش را گوش می دهد، با توجه به شعورش، تقوایش و ارزشش او را انتخاب می کند و تقویتش می کند»(2، صص 43- 42).

بعد دوباره به تفاوت روحانیت شیعی با روحانیت مسیحی می پردازد. روحانیت مسیحی سریع تکفیر می کند، اما روحانیت شیعی به راحتی اجازه می دهد هر فردی- مثل خود شریعتی- هر سخن دگراندیشانه ای را آزادانه بیان کند:

«در همین جامعه، یک آدم لات وابسته به هیچ جای، بی هیچ امتیازی مثل من و امثال من می تواند هر چه به ذهنش بیاید بگوید. این ها را نه در مسیحیت می شود گفت و نه در هیچ جای دیگر. فوری یک فتوایی صادر و اصلاً می آیند و درازش می کنند»(2، ص 43).

در مقاله ی بلند «ما و اقبال»(288- 127) که متعلق به دوسال پایانی عمر اوست، درباره ی آیت الله نائینی می نویسد:

«علامه ی نائینی عالم و فقیه آگاه و دلیر عصر مشروطه، اینان[روحانیون] را بانیان استبداد دینی می نامد و قدرتمندان و اشراف و صاحبان سیادت در ارتجاع مذهبی»(5، ص 227). استبداد دینی: «تعبیر علامه ی نائینی در رساله ی تنبیه الامة و تنزیه الملة در توجیه آزادی و حکومت مردم و حاکمیت قانون براساس تشیع(رد ملاهای مرتجعی که امامت شیعی را پشتوانه ی شرعی سلطنت موروثی و نفی دموکراسی، و فقه جعفری را سنگر استبداد فکری و عناد با حکومت قانون و بمباران مجلس با اسلحه ی دین ساخته بودندو مشروعه را در برابر مشروطه علم کرده بودند، علمی که در زیر آن کلنل لیاخوف قزاق روس و محمد علی شاه قاجار و قداره بندان دربار سینه می زدند»(5، ص 198).

مگر علامه ی نائینی آخوند نبود؟ اگر اسلام شریعتی «اسلام منهای آخوند» بود، تعریف و تمجید از نائینی چه معنایی داشت؟

در آخر سال 1354 یا سال 1355 نامه ای به یک روحانی تحت عنوان «بردار آگاه و مجاهد»- یعنی آقای حجتی کرمانی می نویسد(1، صص 177- 157). پس آخوند مجاهد مورد تأیید اوست. می نویسد او (حجتی کرمانی) دارای «روحی کویری، که جوهر سیال آفتاب است و آتشی شیعی، که ارمغان پرومته ی راستین ما علی است». از این ناراحت است که آخوندهای مرتجع را به روحانیت منتسب سازند و جزو روحانیت شیعی معاصر به شمار آورند(1، ص 161). روحانیت مخالف سید جمال را «چند شبه روحانی» می نامد(1، ص 162). به روحانیونی که به زنان و دخترانی که به حسینیه ارشاد می روند تهمت زده اند، به شدت می تازد و می نویسد:

«هزاران زن و دختری که هر تار گیسشان به خروارها ریش این ملا نمایانی می ارزد که ننگ روحانیت اند و مایه ی شرم بشریت»(1، ص 169).

پس آنان «ملانمایانند» نه روحانیت واقعی. در نامه ی دیگری به آقای حجتی کرمانی(1، صص 195- 178)، درباره ی کتاب تشیع مولود طبیعی اسلام سید محمد باقر صدر، به شدت از این روحانی عراقی تعریف و تمجید می کند. اگر «اسلام منهای آخوند» شعار او بود، این رویکرد چه معنایی داشت؟ درباره ی او می نویسد:

«سید محمد باقر صدر… نشان داده است که علاوه ی بر فرهنگ اسلامی، هم فهم زمان ما را دارد و هم درد زمانه ی ما را حس می کند و هم با «زبان مردم زمان» حرف می زند و با شیوه ی کار علمی این عصر نیز آشنا است و اینها است که آنچه یک «عالم اسلامی» در عصر ما بدان نیازمند است و این است آن «عالم اسلامی» که عصر ما به او محتاج»(1، ص 178). «نویسنده یک تکیه گاه بسیار مبتکرانه و حساسی را در این مبحث یافته است و کاملاً بدیع است و قوی و این بسیار با ارزش است»(1، ص 182). «عالم بزرگ و فقیه نامی معاصر شیعه»(1، ص 186). «متفکری چون استاد صدر که خود اقتصادشناس اسلامی نیز هست و روشنفکری آگاه به مسائل زمان، بیش از هرکس شایسته است که این دو جهت گیری را از نظر بنیادی و زیربنایی بنگرد»(1، ص 194).

شریعتی در دو سال پایانی عمرش نیز همچنان منتقد روحانیت بود. در نیمه ی دوم سال 1355 می نویسد:

«از روحانیت چشم داشتن، نوعی ساده لوحی است که ویژه ی مقلدان عوام است و مریدان بازاری و اگر آبی نمی آرند، کوزه ای نشکنند باید سپاسگزارشان بود»(1، ص 207).

هفتم- روحانیت و شریعتی: روحانیت برخوردهای بسیار تندی با شریعتی داشت و به شدت او را رنجاند. آنچه آنان را به مقابله ی با شریعتی می کشاند، بازاری بود که او از دست آنها ربوده بود. بازاری که شریعتی برپا کرده بود، پر از مصرف کننده بود، خصوصاً نسل جوان و تحصیل کرده. او بازار روحانیت را بی خریدار کرده بود. ولی تصور آخوندها این بود که او به دنبال زدن ریشه های روحانیت است.

1-7-آیت الله مرتضی مطهری: مطهری شریعتی را به حسینیه ی ارشاد آورد. اما کار به جایی رسید که شریعتی توانست بیش از یک هزار تن را پای سخنرانی های خود بکشاند، اما در سخنرانی های آیت الله مرتضی مطهری در مساجد کمتر از یکصد تن که اکثرشان سالخورده بودند شرکت می کردند. این مسأله حسادت شدید آیت الله مطهری را برانگیخت تا حدی که از هیچ اقدامی علیه او خودداری نکرد. پس از درگذشت شریعتی، مطهری نامه ای به آیت الله خمینی در سال 1356 نوشت که در آن شکایت نامه بدون آن که بخواهد به واکنش های غیر اخلاقی خود نسبت به شریعتی اشاره کرده است. می نویسد:

«پس از مذاکره ی با بعضی دوستان مشترک قرار بر این شد که بنده دیگر درباره ی مسائلی که به شخص او مربوط می شد از قیبل صداقت نداشتن و از قبیل التزامات عملی سخنی نگویم ولی انحرافاتی که در نوشته های او هست به صورت خیرخواهانه و نه خصمانه تذکر دهم»[19].

همین اعتراف نزد استاد نشان می دهد که مطهری در طی آن دوران با شریعتی چها کرده است. مطهری هر جا می نشست، همه را علیه شریعتی تحریک می کرد. با این و آن تماس می گرفت تا همه را علیه شریعتی بشوراند. او را بی سواد، کم مایه و دین برباد ده قلمداد می کرد. این هم بخشی از «فرهنگ آخوندی» است که وقتی فردی مقداری فقه و علم اصول خواند، دیگر خدا را بنده نیست. با خود نمی اندیشد که این فقهی که برساخته های اعراب پیش از پیامبر و سبک زندگی مردم جزیرة العرب پیش از اسلام بوده و با حقوق بشر و دموکراسی و آزادی و برابری و کثرت گرایی تعارض بنیادین دارد- و نوگرایان مسلمان آنها را موقتی و متعلق به اعصار گذشته به شمار می آورند، نه دائمی و برای امروز- از نظر معرفت شناختی و عملی چه ارزشی دارد که این همه خود بزرگ بینی به فقیه می بخشد؟ مگر جز این است که فقیه «باستان شناسی» بیش نیست؟ باستان شناسی که می داند که مردم چند هزار سال پیش زانیان را سنگسار می کرده اند، دست دزد را قطع می کرده اند، یک پنجم اموال غارت شده را به رئیس یا «آقا/سید» ی قبیله می داده اند و غیره. فقیه دارای این تفاوت با دیگر باستان شناسان است که می خواهد به زور و شکنجه سبک های زندگی کهن را به مردم دوران بعدی تحمیل کند. ملا احمد نراقی، در مثنوی طاقدیس، ارزش و جایگاه فقه را به خوبی به تصویر کشیده است:

پشگلی گر جست از کون بزی

کور شد زان چشم مرد هرمزی

آن دیت آیا به صاحب بز بود

یا دیت با قاضی هرمز بود

گر ز قاف افتاد عنقا بر چهی

چند دلو از آن کشی گر آگهی

خون حیض آید اگر از گوش زن

حکم آن چبود بگو ای بوالحسن

گر زنی گردد ز جنی حامله

ارث او چبود ز جن ای صد دله

این غلط باشد غلط اندر غلط

صرف کردن عمر خود را این نمط

آنچه مطهری در زمان حیات شریعتی با او کرد، کافی نبود، پس از درگذشت او، مطهری به دنبال محو کامل اش از قلمرو انسانی بود. چگونه؟ به آیت الله خمینی متوسل شد تا مانع نشر آثار شریعتی گردد. برای آماده کردن ذهن استاد، ابتدأ از آخوند ستیزی شریعتی می نویسد:

«کوچکترین گناه این مرد بدنام کردن روحانیت است، او همکاری روحانیت با دستگاه های ظلم و زور علیه توده ی مردم را به صورت یک اصل کلی اجتماعی درآورد، مدعی شد که ملک و مالک و طلا و به تعبیر دیگر تیغ و تسبیح همیشه در کنار هم بوده و یک مقصد داشته اند»[20].

به ایت الله خمینی می نویسد که شریعتی می خواسته:

«با اندیشه هایی که چکیده ی افکار ماسینیون مستثار وزارت مستعمرات فرانسه در شمال افریقا و سرپرست روحی مبلغان مسیحی در مصر و افکار گورویچ یهودی ماتریالیست و اندیشه های ژان پل سارتر اگزیستانسیالیست ضد خدا و عقاید دورکهایم جامعه شناس ضد مذهب است، اسلام نوین بسازند پس وعلی الاسلام السلام»[21].

و در ادامه می نویسد:

«به خدا قسم اگر روزی مصلحت اقتضا کند که اندیشه های این شخص حلاجی شود و ریشه هایش به دست آید و با اندیشه های اصیل اسلامی مقایسه شود صدها مطلب به دست می آید که برضد اصول اسلام است و به علاوه بی پایگی آنها روشن می شود»[22].

در بخش بعدی، به نوشته ی شریعتی در زندان که در روزنامه ی کیهان انتشار یافت اشاره می کند. بخش های ضد مارکسیستی آن را تأیید می نماید، اما به بخش هایی که به نوعی از ایران و ایرانیت دفاع شده است به شدت می تازد و آن را «فلسفه سازی» برای حزب رستاخیر شاه قلمداد می کند:

«قسمت دوم مقالاتی بود درباره ی ملیت ایرانی و در حقیقت فلسفه ای بود برای ملیت ایرانی و قطعاً تاکنون احدی از ملیت ایرانی به این خوبی و مستند به یک فلسفه ی امروز پسند دفاع نکرده است. شایسته است نام آن را فلسفه ی رستاخیز[منظور حزب رستاخیز شاه است]بگذاریم… در این میان بیش از همه درباره ی حمله ی عرب بحث کرده و نهضت شعوبی گری را تقدیس کرده است. آنگاه گفته: اسلام برای ما ایدئولوژی است نه فرهنگ، و اسلام نیامده که فرهنگ ما را عوض کند و فرهنگ واحدی به وجود آورد، بلکه تعدد فرهنگ ها را به رسمیت می شناسد همان طور که تعدد نژادی را یک واقعیت می داند… ادعا کرده که ایدئولوژی ما روی فرهنگ ما اثر گذاشته و فرهنگ ما روی ایدئولوژی ما، لهذا ایرانیت ما ایرانیت اسلامی شده است و اسلام ما اسلام ایرانی شده است… صریحاً شخصیت هایی نظیر بوعلی و ابوریحان و خواجه نصیرالدین و ملاصدرا را وابسته به فرهنگ ایرانی دانسته است، یعنی فرهنگ اینها ادامه ی فرهنگ ایرانی است»[23].

شریعتی پس از آزادی از زندان، در نامه ای در سال 1355 به فرزندش، به او می گوید که باید «همواره مسلمان بمانی و ایرانی». بعد در توضیح به همان کتاب مد نظر مطهری اشاره کرده و می نویسد:

«همچنان که در انسان، اسلام و مکتبهای مغرب زمین گفته ام، اشتباه عمومی این است که رابطه ی میان «ملیت» و «ایدئولوژی» را چون به درستی نمی شناسند، این دو را به جای هم می گذارند و گاه نقیض یکدیگر. غالباً طرفداران شیفته ی یک ایدئولوژی ملیت را نفی می کنند و برعکس، متعصبان به ملیت، ایدئولوژی را و حتی از میلیت یک ایدئولوژی می سازند و یا آن را نوعی ایدئولوژی تلقی می نمایند و اصطلاح «ناسیونالیسم» آن را حکایت می کند»(1، ص 92).

شریعتی در بهمن 1355 در نامه ی دیگری به فرزندش به شدت به عرب زدگی و تحقیر ایرانیان از سوی اعراب می تازد و می نویسد:

«تجلیل از عنصر عرب و ترک و تحقیر ایرانی و نفی تاریخ و فرهنگ و اصالت ملی در قبال سیطره ی امپریالیستی بیگانه، بنابر اصل «مقابله ی به مثل»- که قرآن خود بدان فرمان می دهد(فاعبدوا علیه بمثل مااعتدی علیکم)- باید نشان داد که عرب و ترک منهای اسلام، جز بدویت و وحشیگری نیست و ایرانیان، نه موالی حقیر و ذلیل، که باید به بردگی شما درآیند تا تربیت شوند و هدایت و آشنا با تمدن و حکمت و انسانیت، که آقایان تاریخ بوده اند و بازیگران سربلند و لایق قدرت و مدنیت و رهبری- کی؟ همان وقت که شما برای دزدی به روی هم شمشیر می کشیدید و برای شتر لبوس که در صحرای چراگاه یکی از قبایلتان چند بوته خار چریده بود، چهل سال با هم می جنگدید و همان وقت که رستم پهلوان ایرانی، بزرگترین قهرمانان و پیشوایان شما را مثل یک بز بزدل، به زمین می زد و مفاخر تاریخی تان در زیر دست و پای امثال او، دست و پا می زدند و مثل مرغ، پرپرزنان و ضجه کشان جان می دادند»(1، صص 81-80).

مطهری به شدت با رویکرد شریعتی مخالف بود. همه ی این مقدمات را چید تا به اصل موضوع برسد. درخواست خود را از آیت الله خمینی به شرح زیر مطرح می کند:

«می بایست از نشر آثارش قبل از اصلاح و تجدید نظر لااقل وسیله ی آقای حکیمی که کتباً به او اجازه داده است جلوگیری شود… بنده فکر می کنم اگر صلاح می دانید به برخی از ارادتمندان خودتان در اروپا و امریکا که ضمناً ناشر آثار و افکار او هستند، یادآوری فرمایید که قبل از انجام اصلاحات وسیله ی آقای حکیمی یا گروهی که خودتان تعیین می فرمایید از نشر آثارش جلوگیری شود و اگر هم صلاح نمی دانید که در کار او مستقیماً دخالتی فرمایید راه دیگری باید اندیشید»[24].

مطهری پس از درگذشت شریعتی هم نمی تواند حسادت خود را پنهان نماید. از شهرت و بزرگ شدن شریعتی در نامه ی به آیت الله خمینی به شدت گلایه می کند. از خود نیز تا می تواند تعریف می کند. می نویسد:

«خود را مصداق آن شعر فارسی می بینم که محقق اعظم، خواجه نصیرالدین طوسی در آخر شرح اشارات به عنوان زبان حال خود آورده است: به گرداگرد خود چندان که بینم / بلا انگشتری و من نگینم»[25].

اما عجیب تر از همه، خشنودی مطهری از درگذشت زود هنگام شریعتی است. خطاب به خمینی می نویسد:

«خدا می داند که اگر خداوند از باب و یمکرون و یمکرالله والله خیرالماکرین در کمین او نبود او در مأموریت خارجش چه بر سر روحانیت و اسلام می آورد»[26].

این برخورد یکی از روشنفکرترین اعضای روحانیت با شریعتی بود. حسادت و رقابت چشم آنان را کور کرده بود. بازارشان را شریعتی کساد کرده بود، اما حسادت نمی گذاشت این واقعیت را درک کنند که «معلم انقلاب»، اسلام و تشیعی را بر می ساخت که دقیقاً به سود آخوندها تمام شد. سودش را فقیهان بردند و هزینه اش را امثال شریعتی ها پرداختند. اگر شریعتی زنده می ماند، زمامداران جمهوری اسلامی با او چه می کردند؟

برخوردهای مرتضی مطهری با علی شریعتی آن قدر غیر منطقی بود که آیت الله علی خامنه ای در مقام رهبر جمهوری اسلامی هم آن را رد می کند. می نویسد:

«نظرات مرحوم شهید مطهری در باره شریعتی – چه در آغاز آشنائیشان که تا دو سه سال از وی به نحو شگفت آوری ستایش می کرد و چه در سالهای بعد که از او به نحو شگفت آوری مذمت می فرمود- غالبا مبالغه آمیز… بود. در همین مطالبی که ایشان به امام مرقوم داشته، نشانه های بزرگنمایی آشکار است. برخی دیگر از دوستان ما از جمله مرحوم شهید بهشتی نیز همین نظر را در باره اظهارات شهید مطهری داشتند»[27].

مرتضی مطهری همین برخورد را با اقبال لاهوری داشت. ابتدأ شیفتگی تمام و سپس نفی کامل و اعلام این که فلسفه ی اقبال، فلسفه «ختم دیانت» است، نه فلسفه ی «ختم نبوت«. تاریخ مدعای مطهری را ابطال کرد. آثار محمد اقبال و علی شریعتی باعث الحاد یا تنزل کمی و کیفی دینداری در ایران نگردیدند. مطهری اسلام شناسی شریعتی را «اسلام سرایی» قلمداد می کرد.

2-7- آیت الله مصباح یزدی: به تأیید بسیاری از آخوندها- از جمله آیت الله بهشتی- مصباح یزدی تندترین برخوردهای غیر منصفانه را با شریعتی در آن دوران داشت. اما آنها گذشت، شریعتی رفت و سال ها بعد، آیت الله مصباح یزدی به دنبال موجه سازی برخوردهای خود با شریعتی است. او شریعتی را فرد بی سوادی قلمداد می کند که به هیچ وجه حاضر به گفت و گو و مناظره ی با آخوندها نبود. هر قراری که با او گذاشتند، به بهانه ای از زیر آن شانه خالی می کرد. در نهایت آیت الله مصباح یزدی مجبور به انجام تکلیف شرعی خود می شود. وی اینک اشتباهات شریعتی را به دو گونه متمایز می سازد:

الف- اشتباهات جزیی: مسخره کردن آخوندها، استناد به متون اهل تسنن در بازسازی تاریخ اسلام، رد شفاعت، و غیره.

ب- اشتباهات اساسی: انکار وجود خدا، انکار وجود معاد(زندگی پس از مرگ). در این دو مورد آیت الله مصباح یزدی با ذکر شواهدی مدعی است که شریعتی تفسیری ناواقع گرایانه از خدا و آخرت عرضه می داشت و به صراحت می گفت که اینها «واقعیات علمی عینی نیستند«[28]. توضیحات آیت الله مصباح در این خصوص چندین صفحه- با ذکر شواهد بسیار از متون شریعتی به وسیله ی مولف کتاب- است.

سپس به سراغ نبوت می رود. می گوید شریعتی نه تنها نبوت را مسخره کرده، بلکه خود نیز ادعای نبوت کرده است. می گوید شریعتی گفته است:

«جبرئیل بر من نازل شد و آیاتی که در پارچه ی حریری نوشته شده بود، بر من فرو خواند. [شریعتی] عملاً مقدمه ی کاری را فراهم می کند که بعد سلمان رشدی انجام داد، یعنی مسائل اسلامی را به شوخی گرفتن و به صورت سمبلیک و رمان نوشتن»[29].

آیت الله مصباح یزدی سپس می گوید:

«این مسأله از دو حال خارج نیست: یا ایشان اصلاً به وحی و جبرئیل و… اعتقاد نداشت و همه ی اینها را به صورت خیالات می دانست و همچنان که برای خودش به صورت رمان ادعا کرده، برای دیگران هم همین ادعا را می کند که آنچه وحی و جبرئیل و آسمان گفته می شود، خیالات است! اگر این طور باشد که وامصیبت! حالا به فرض، معتقد بوده که درباره ی انبیأ یک واقعیتی داشته، آدمی که این عقیده ی اصلی که قوام دین به آن است- دین یعنی پیامبری باشد و از طرف خدا چیزی برای او نازل شود- را آن قدر سبک بکند که عین همین را ولو به صورت رمانتیک برای خودش مطرح بکند، خود این عمل با اعتقاد شخص مومن سازگار نیست. هیچ وقت شخص مومن به خودش اجازه نمی دهد که مقدس ترین اعتقادات مذهبی را به صورت رمان و افسانه برای خودش نقل بکند و بگوید همان چیزی که برای پیامبر بود، برای من هم هست و عجیب این که در همان زمان که ایشان زنده بود، جوان هایی قائل به پیغمبری ایشان شدند»[30].

آیت الله مصباح پس از ذکر این مقدمات می گوید:

«به اسم حمایت از اسلام و اسلام شناسی، ریشه های اصلی اسلام را می زد. چه اسلامی که خدایش یعنی ایدئال اخلاقی، خدایش یعنی زندگی با ارزش در مقابل سودخواهی»[31]. «به هر حال، بزرگ ترین خطری که احساس شد، این بود که ایشان مهم ترین مسائل دین را زیر سئوال ببرد و کسانی را که تابع ایشان شوند، به کلی منکر دین بشوند و شاهد آن دغدغه این بود که مجاهدین خلق همین طور شدند»[32]. «قبل از ایشان، فتحعلی آخوندزاده همین حرف ها را زده که در جهان اسلام با اعتقادی که مردم دارند، نمی شود با اصل اسلام مبارزه کرد؛ کاری که می باید کرد، این است که ظاهر اسلام را حفظ کرده و یک پروتستانیسم اسلامی به وجود آورد. من بعد از آخوندزاده، کسی را ندیدم که این مسأله را مطرح کند، فقط در کتاب های شریعتی می دیدم ایشان مطرح می کرد که ما باید یک رنسانس و یک پروتستانیسم اسلامی به وجود بیاوریم»[33].

آیت الله مصباح یزدی در بخش دیگری از سخنان خود به نحوه ی مقابله ی آیت الله خمینی با شریعتی پرداخته است. می گوید پس از دریافت نامه ی آیت الله مرتضی مطهری از سوی امام، حضرت امام:

«نامه ای به آقای مطهری نوشته بودند که شخص معهود را که شریعتی باشد یا اصلاحش کنید یا بیرونش«[34].

بعد در پاورقی به نقل از علی مطهری آورده است:

«پدرم در منزل درباره ی مسائل اجتماعی و سیاسی و گروه ها و افراد مخالف خود صحبت نمی کردند، مگر این که سئوال می کریدم. در این صورت هم به طور مختصر جواب می دادند. مثلاً در باب مسأله ی دکتر شریعتی، یک روز از ایشان در منزل سئوال کردم: نظر امام درباره ی دکتر شریعتی چیست؟ فرمودند: نظر امام از نظر من تندتر است«[35].

آیت الله مصباح یزدی سپس به تفاوت برخورد آیت الله خمینی با شهادت مطهری و درگذشت شریعتی می پردازد. می گوید پس از درگذشت شریعتی، طرفدارانش کوشش بسیاری کردند تا نامه ای از امام بگیرند. در نهایت امام طی نامه ای به ابراهیم یزدی، نه از «مرحوم»، نه از «آقا» و نه هیچ عنوان دیگری استفاده نکرد. فقط به صورت گذرا گفت: «به مناسبت فقد دکتر شریعتی… » و سپس به مسائل دیگری پرداخت. در توضیح آن می گوید:

«فقد با این که یک فردی مرگ کاملاً عادی داشته باشد یا یک جایی گم بشود یا به حق یا باطل کشته بشود، با همه چیز سازگار است. این کلمه هیچ دلالتی به این که ایشان تأثری از این جریان دارند و گمشده و یا ناراحتی دارند، هیچ چیز فهمیده نمی شود… ایشان حتی کلمه ی احترام آمیز «مرحوم» که در فرهنگ ما رایج است و حتی نسبت به غیر مسلمین هم به کار می رود را نیز به کار نبردند که این موجب تأثر بعضی ها شده بود و یکی از آقایانی که الآن حیات دارد- آقای سید حمید روحانی- رفته بود نزد امام، گفته بود: خوب اقلاً یک کلمه ی مرحومی شما می نوشتید، این که تأییدی نمی شود. ایشان نقل می کند که امام فرمودند: «اگر او را مسلم می دانستم، می نوشتم«[36].

آیت الله خمینی درباره ی دکتر محمد مصدق هم گفت: «او هم مسلم نبود«. با این مقدمات این پرسش اندیشه سوز پیش می آید که چرا آیت الله خمینی در همان دوران به صراحت نظرش را درباره ی شریعتی بیان نمی کرد؟ آیت الله مصباح یزدی پاسخ تأمل برانگیزی داده است که نه تنها از موقعیت شریعتی در آن دوران خبر می دهد، بلکه موجب افزایش شناخت آدمی از آخوندها می شود. می گوید امام:

«صلاح نمی دانستند خودشان در سطح عموم چیزی را مطرح کنند که باعث کندی حرکت مبارزه شود، چون شاید اکثر کسانی که در مبارزه شرکت داشتند به نحوی متأثر از افکار شریعتی بودند و اگر می خواستند کلیه ی اینها را کنار بزنند، علی می ماند و حوضش«[37].

این سخن موید مدعای ماست که شریعتی بازاری گشوده بود که خریداران بسیار داشت و بازار آخوندها را کساد کرده بود. تفاوت کالای تولید شده از سوی طرفین اهمیت چندانی نداشت، مسأله، مسأله ی رقابت و حسادت و تنگ نظری و ناتوانی دیدن موفقیت یک جوان بود. آیت الله خمینی می گفت:

«اسلام منهای روحانیت خیانت است. می خواهند اسلام را ببرند، اول روحانیت را می برند. اول می گویند اسلام را می خواهیم، روحانیت را نمی خواهیم![اگر]روحانیت استثنأ بشود، اسلام در کار نیست. اسلام با کوشش روحانیت به اینجا رسیده است… همه ی اقشار بیدار باشند… تز اسلام منهای روحانیت یعنی لااسلام! درجه ی اولش این است؛ بعد هم کتاب های روحانیت را به دریا بریزند! بیدار باشید»[38].

چهار ماه و نیم پس از درگذشت شریعتی در یک سخنرانی گفت:

«آقا این طور نیست که شما خیال می کنید که ما اسلام می خواهیم، اما ملا نمی خواهیم، مگر می شود اسلام بی ملا؟ مگر شما می توانید بدون ملا کار را انجام بدهید؟ باز این ملاها هستند که جلو می افتند کار انجام می دهند، اینها هستند که جانشان را [می دهند]… این گله ای که من دارم از این آقایان روشنفکرها این است… [می گویند]ما اسلام را می خواهیم، ملا نمی خواهیم… نگوئید ما اسلام را می خواهیم، آخوند نمی خواهیم… بگویند که ما اسلام می خواهیم منهای آخوند! نمی شود آقا این»[39].

آیت الله خمینی اسلام بدون آخوند را به شدت می کوبید. در سخنرانی دیگری اسلام و روحانیت را به طب و طبیب تشبیه می کند و مدعی است، همان گونه که طب بدون طبیب معنا ندارد، اسلام بدون روحانیت هم فاقد معناست. اما این مغالطه ای بیش نیست. چرا که تشبیه(قیاس فقهی)پایه ی استدلال نیست و با تغییر تشبیه، نتیجه هم تغییر خواهد کرد. به عنوان مثال، اگر کسی بگوید رابطه ی اسلام و روحانیت شبیه رابطه ی جن و بسم الله است، نتیجه ی مد نظر آیت الله خمینی تغییر خواهد کرد. احتمالاً شریعتی در مواردی چنین تشبیهی در ذهن داشته است.

3-7- آیت الله سید محمد حسین طباطبایی : دیدیم که علی شریعتی تا چه حد درباره ی صاحب المیزان غلو می کرد. در آن سال ها برخی از شاگردان ایشان بسیار کوشیدند- از جمله آیت الله مصباح یزدی- تا شریعتی دیداری با وی داشته و بلکه به راه راست هدایت شود. اما آیت الله طباطبایی به هیچ وجه حاضر به این کار نمی شود. می گوید این کار نه تنها هیچ فایده ای ندارد، بلکه احتمال ضرر هم دارد و در نهایت استخاره کرده که نتیجه ی منفی می گیرد. در همان دوران طی سوالی از ایشان پرسیده می شود که گویی حضرتعالی نظرات شریعتی را تأیید کرده اید؟ او در پاسخ می نویسد:

«اینجانب نوشته های دکتر شریعتی را هرگز تصدیق نکرده و چنین سخنی به احدی نگفته ام و نوع مطالب ایشان اشتباه و طبق مدارک دینی اسلامی غیر قابل قبول می باشد«[40].

آیت الله طباطبایی در پاسخ نامه ی دیگری نوشته است:

«ما با دکتر شریعتی عداوت ذاتی نداریم، مسأله این است که در لابلای تألیفاتشان مطالبی دیده می شود که با موازین اسلام قابل توجیه نیست. مانند این که می گوید: انسان خویشاوند خداست، در حالی که قرآن کریم صریحاً می فرماید: و خرقوا له بنین و بنات بغیر علم و می فرماید: و جعلوا بینه و بین الجنة نسباً عقیده ای است از عقاید بت پرستان. و می گوید خدا و طبیعت و انسان یک واحد حقیقی است که رهسپار کمال است و صریحاً در کتاب زادگاه من، معاد را انکار می کند و در وصف معراج خود می گوید: استادان مسیحی من مرا وارد بهشت کردند و در بهشت می گشتم در حالی که دستم در دست آنها بود! در صورتی که قرآن صریحاً مسیحی را کافر می داند و می فرماید کافر داخل بهشت نمی شود و نظایر این اشتباهات که زیاد هم هست»[41].

این ها نوع برخورد منصف ترین آنان بود که به صراحت تمام «انحصارگرایی دینی» را به نمایش گذارده و مسیحیان را از ورود به بهشت محروم می سازد. به نظر ایشان یهودیان و مسیحیان و بهائیان و پیروان دیگر ادیان به هیچ وجه وارد بهشت نخواهند شد. حتی اگر دقیق شویم، به گمان فقیهان اهل تسنن هم راهی به بهشت ندارند و آیت الله جوادی آملی به صراحت تمام در تفسیر قرآن خود نوشته است که ائمه ی اطهار تنها کانال ورود به بهشت هستند. یعنی اگر کسی مطابق باورهای شیعیان به ائمه باور نداشته باشد، باید با بهشت وداع کند. بهشت خداوند به طور انحصاری در اختیار شیعیان دوازده امامی است.

آیت الله طباطبایی منصف ترین مخالفان شریعتی بود. مخالفان شریعتی نوشته ی پیشین طباطبایی را علم کرده و می خواستند حکم تکفیری علیه شخص شریعتی از او بگیرند. آیت الله طباطبایی در پاسخ آنان نوشت:

«نظر اینجانب تنها به اشتباه بودن مطالبی است مربوط به معارف و مقاصد اسلامی که در کتاب های ایشان به چشم می خورد و به چیز دیگر نظری ندارم. نظر من معطوف سخن است نه صاحب سخن و هرگز راضی نیستم با استناد به سخن و نوشته ی من به کسی بدگویی بشود و آنچه نوشته ام پاسخ یکی از نامه هایی است که روزانه به وسیله ی پست می رسد و پاسخ می دهم، حتی شناسایی سابقی نسبت به سئوال کننده نداشته و ندارم و این که نوشته اید خود ایشان اخیراً متوجه اشتباهات خود شد و بعضی از دوستانش وکالت داده بود که آنها را اصلاح کند موجب مسرت شد، امیدوارم این کار به دست افراد ذی صلاحیت انجام یابد»[42].

فقیهان و غیر فقیهان باید از طباطبایی بیاموزند و به جای «صاحب سخن» به «سخن» بپردازند. اما آخوندهایی چون مصباح یزدی و حمید روحانی، شریعتی را فقط ساواکی نمی کنند، بلکه سازمان مجاهدین خلق و فرقان و پیکار را هم شاگردان او قلمداد می کنند که بخشی از آنان سر از پیکار در آوردند و دوستان سابق خود را ترور کردند، و گروه دیگر مرتضی مطهری را به قتل رساندند. سید حمید روحانی که در نجف یار آیت الله خمینی بود و به فرمان و تأیید او برای انقلاب 57 و تاریخ معاصر ایران تاریخ سازی می کرد[43]، همه ی ترورها و التقاط ها را به گردن شریعتی می اندازد. می نویسد:

«حسینیه ی ارشاد از کلاس درس شریعتی، عناصری مانند تقی شهرام، وحید افراخته و بهرام آرام پروراند که با اعلام تغییر ایدئولوژی در سازمان و کرنش در برابر ساواک، دل های مجاهدان راه خدا را بلرزاندند و به نهضت اسلامی ایران آسیب رساندند. پدیدار شدن گروهک های تروریست و التقاطی مانند: «گروه فرقان«، «آرمان مستضعفان«، «منافقان» و باند مهدی هاشمی از پیامدهای مستقیم اندیشه ها و کارکردهای شریعتی بود. شهدای مجاهد و روحانی مانند مطهری، مفتح، قاضی طباطبایی… از قربانیان مستقیم اندیشه و ایده ی شریعتی می باشند… آنان که به تأثیرپذیری از اندیشه ی شریعتی بر آن بودند «زنگاری را که آخوندها بر چهره ی اسلام نشانده بودند بزدایند»! سرانجام خود انگاره های ننگین و ناجوری بر دامان اسلام بستند و در کام گرگ کفر و الحاد فرو رفتند و «پیکاری» از آب درآمدند. در واقع «سازمان پیکار» زاییده ی اندیشه ی شریعتی بود که آسیب های فراوانی بر نیروی نسل جوان وارد کرد»[44].

با کمال تأسف باید اعتراف کرد که سید حمید روحانی از نظر «گفتمانی» پیروز شده است. «گفتمان اتهام زنی» و اتصال «متفاوت ها» و «دگراندیشی دینی» به تروریست ها، گفتمان سید حمید روحانی است. فرد مدعی نواندیشی و روشنفکری است، در نشریه ی خود متفاوت ها را «تقی شهرام» قلمداد می کند. یک گروه از آخوندها مدعی اند که از دل شریعتی گروه هایی چون فرقان و پیکار و آرمان مستضعفان و مجاهدین خلق برون آمد و آنها نتیجه ی منطقی اندیشه ی شریعتی اند، فرد دیگری هم در نشریه ی خود به دنبال آن است تا اندیشه ی عبدالکریم سروش را تروریست پرور قلمداد کند. حداقل آخوندهای اول با شواهد و قرائنی ارتباط اعضای سازمان مجاهدین خلق و فرقان را با شریعتی نشان داده یا از حضور آنان در کلاس های او سخن می رانند، اما اینان از کدام تروریست ها و جنایتکاران سخن می گویند؟ آیا مدافعان دموکراسی و حقوق بشر و آزادی که روایت دیگری از اسلام و مسلمانی عرضه می دارند، پیکاری و تروریست اند؟ آیا این شیوه ها اخلاقی و موجه است؟ پس تفاوت میان مدعی روشنفکری و سید حمید روحانی کجاست؟ آیا این شاگردی کردن در مکتب سید حمید روحانی نیست؟

آیا این نقد است که متفاوت را اسلام ستیز، نژادپرست، نادان، پیکاری، تقی شهرام، کسروی، توده ای و… بنامیم؟ من که نمی دانم تحقیق چیست، اما تمنا می کنم که یک تن- فقط یک تن- از محققان برجسته ی ایران بگوید که این روش ها محققانه و استادی است. من که نمی دانم روشنفکری و نواندیشی چیست، فقط یک تن از روشنفکران برجسته ی ایران بگوید که این روش ها روشنفکرانه است؟ من که نمی دانم دینداری چیست، فقط یک تن از دینداران بگوید که این روش ها دین ورزی کردن است؟ من که نمی دانم اخلاق چیست، فقط یک تن از اخلاقیون بگوید که این روش ها اخلاقی است.

ن

هشتم- نتیجه : علی شریعتی مدافع و مبلغ «اسلام منهای آخوند» نبود. او به شدت تمام ناقد روحانیت غیر سیاسی و غیر انقلابی بود. اما از روحانیت سیاسی و انقلابی دفاع می کرد و روابط گرمی با آنان داشت. روحاینت به چشم رقیبی جدی به او می نگریست و در تخریب شخصیت او از هیچ کاری دریغ نکرد. شریعتی هم متقابلاً به آنان می تاخت. احساس و تصور روحانیت این بود که شریعتی فقط رقیب نیست، بلکه رقیبی است که به دنبال نابودی کلیت روحانیت است. اما اسلام و تشیع ایدئولوژیک و انقلابی ای که شریعتی بر می ساخت و در حال اختراعش بود، به نائب امام زمان(ولی فقیه) نیاز داشت. او طرفدار آیت الله خمینی بود و با آیت الله خامنه ای نیز دوست بود. علی خامنه ای به همه بد کرد، اما از شریعتی همچنان- حتی در زمان رهبری- دفاع کرده و آثار شریعتی در این مدت خوشبختانه منتشر شده است.

اسلامی که شریعتی بر می ساخت، به سود آخوندها تمام شد. روحانیت شیعی همیشه مردم را استثمار کرده است. مردم در بدترین شرایط کار می کنند و آخوندها از همه درآمدهای سالیانه آنان(چرک دست مردم که فقط زکات نیست، خمس هم چرک کف دست مردم است) خمس می گیرند. چرا یک کشاورز یا معلم یا کارگر باید در شرایطی سخت کار کند و اگر در پایان سال یکصد هزار تومان برای او باقی ماند، بیست هزار تومانش را به آخوندها بدهد؟ شریعتی همین عمل استثمارگرانه را هم به عملی انقلابی تبدیل نمود. می نویسد:

«مگر نه این که مبارزه به تشکیلات احتیاج دارد، و تشکیلات به مرکزیت و پول نیازمند است؟ اینجاست که می بینیم- خمس– به عنوان بودجه ی مبارزه- پرداخت می شود، و تکیه و حسینیه- به عنوان مرکز تشکیلات ضد حکومتی- ایجاد می گردد… شیعه خمس می پردازد، تا مبارزه اش را وسعت دهد، و تکیه و حسینیه می سازد، تا به جنگجویانش پناهگاهی ببخشد. شیعه… به خمس و حسینیه رو می کند، تا به مبارزه ی- همیشه اش- از علی تاکنون- امکان و قدرت ببخشد»(7، صص 201- 200).

اگر چه خمس چنین نبوده است، اما این گونه نظریه سازی به سود فیقهان تمام شد. مدعا این نیست که شریعتی آگاهانه به دنبال تقویت آخوندها بود، بسط قدرت بی نظیر فقیهان، لازمه ی منطقی آرای او بود. فقیهان پیش از نظریه سازی شریعتی هم از دست رنج مردم پول می گرفتند ولی او آن را به عملی انقلابی مبدل ساخت. «اختراغ خمس به عنوان عملی انقلابی«، کار شریعتی بود نه فقیهان. فلسفه ی سیاسی شریعتی نیز به سود روحانیت تمام شد. اگر حکومت حق ائمه ی منصوص است و اگر زمامداری سیاسی در دوران غیبت امام دوازدهم- یعنی امامی که اصلاً متولد نشده است- حق نایب آن امام(فقیهان) است، پس «اسلام منهای آخوند» چه معنایی می تواند داشته باشد؟

نمی توان شریعتی را اخلاقاً محکوم کرد. برای این که او و نسل پیش از انقلاب فاقد یک تجربه ی بزرگ، تلخ و وحشتناک بود. اکثر مردم مذهبی پیش از انقلاب، آخوندها را واقعاً «روحانی» به شمار می آوردند. اما تجربه ی انقلاب اسلامی و نظام 33 ساله ی جمهوری اسلامی نشان داد که روحانیت آخوندها- به جز استثناهایی چون آیت الله منتظری- مدعایی سراسر کاذب بود. نمی توان شریعتی را به دلیل نداشتن تجربه ای که پس از حیات او رخ داد محکوم کرد. آیت الله خمینی و دیگر فقیهان مدعی بودند که اگر اسلام(احکام فقهی) پیاده شود، ایران بهشت خواهد شد. مردم، هیچ تصوری از این مدعا نداشتند و نمی دانستند که «اسلام فقاهتی» می تواند در عرض چند روز با یک حکم نایب امام زمان چند هزار زندانی سیاسی را قتل عام کند.

شریعتی انسانی دردمند بود، نه قدرت پرست و مال دوست. با همه ی درکی که از آخوندها داشت، درکش سراسر ناقص بود. برای این که «آخوند فاقد قدرت» و «آخوند دارای قدرت» یکی نیست. شریعتی دومی را هنوز ندیده بود. او نمی دانست که اگر قدرت به دست این صنف بیفتد، چگونه قوای خود را به فعلیت خواهند رساند. او مطهری را دیده بود، اما سرکوب های دهه ی شصت و فاجعه ی قتل عام تابستان 67 را ندیده بود. او دشنام های آخوندهای غیر سیاسی را شنیده بود، اما نمی دانست که نایب امام زمان می تواند از طریق «انقلاب فرهنگی» دانشگاه ها را تعطیل و هزاران استاد و دانشجو را اخراج کند و به دنبال سراب «علوم انسانی و اجتماعی اسلامی» برود.

اینک در جامعه ی ما، تعداد زیادی از جوانان- از جمله در شهرهای قم و مشهد- مسیحی و بهایی شده و می شوند. این یکی از نتایج «اسلام فقاهتی» آخوندهاست. «نظام سلطانی فقیه سالار» بستر چنین تحولاتی را فراهم آورده است. آیت الله خامنه ای به شدت نگران برملا شدن این واقعیت است. این تحول مراجع تقلید را هم به شدت نگران کرده است، تا جایی که آیت الله وحید خراسانی رسماً اعلام کرد باید بساط مسیحیان برچیده شود. آخوندها چهره ای سراسر خشونت بار از اسلام به نمایش گذارده اند- از جمله در قتل عام زندانیان سیاسی در تابستان 1367 به عنوان «جنایت علیه بشریت«- چنین اسلامی زمینه ی مناسب فرار از اسلام و پناه بردن به ادیان فاقد خشونت را فراهم می آورد. خود چنین کرده و شریعتی را متهم می سازند که افراد را بی دین می کرد. شریعتی این را ندیده بود. شریعتی ندیده بود که در حکومت نایب امام زمان، امام جمعه ی منصوب او، محلل مردی می شود که از سر عصبانیت کلامی درباره ی همسر خود بیان کرده و سپس فیلم همبستری آن آخوند با همسر این فرد، به فیلمی پر بیننده در یوتیوپ تبدیل می شود. مهم تر از عمل شنیع این امام جمعه، نگاهی است که آخوندها به آن حکم امضایی و روابط انسانی دارند. این نگاه دین گریزانه است.

علی شریعتی در پایان راه، در اردیبهشت 1356 خطاب به فرزندش ناامیدانه نوشت:

«اکثریت مردم که زندانی همان تنگناهای جهل و جمود و تعصب جاهلی و محکوم تقلید آخوندیسم مرتجع و منحط قاجاری باقی ماندند و حتی از عصر مشروطیت نیز عقب تر رفتند»(1، ص 113).

به روشنفکران دینی می گفت:

«کار اصلی روشنفکری در این جهان و در این عصر یک مبارزه ی آزادیبخش فکری و فرهنگی است برای… نجات خدا از قبرستان مرگ آمیز و تیره ی آخوندیسم«(1، صص 96- 95).

آری شریعتی، دیندار و به خدای واقعی(نه خیالی) باور داشت، منتها به دنبال نجات خدا از دست آخوندها بود. خدای فقیهان، خدمت کار آنان است. شریعتی آرزومندانه می گفت:

«اسلام فردا، دیگر اسلام ملا نخواهد بود؛ اسلام قم و مشهد نیز تغییر خواهد کرد»(1، ص 126).

پس از تعطیلی حسینیه ارشاد، دردمندانه به همسرش نوشت که روحانیت با او چها کرد:

«در برابر این همه دشمنیها و خطرها و زشتیها و خیانتها و دروغها و بی رحمیها و بی شرمیهای شیخ و… طلا و تیغ و تسبیح و همسازی همیشگی استبداد و استحمار و هم صنفی چکمه و نعلین… و در برابر اینها که منابع عظیم و انرژی زای خریت و جهل و تعصب را در اختیار ریا و سالوس و فریب خود دارند و منبرها و محرابها و هزارها مداح و روضه خوان و واعظ و پشت سرشان پول عظیم صهیونیسم و نبوغ استعمار و سیا و انتلیجنت سرویس و در برابر آنها که منابع عظیم و… همه چیز را»(1، ص 50).

آنان بی رحمانه شریعتی را می زدند، شریعتی هم عکس العمل متقابل نشان می داد. روحانیت نمی تواسنت او را به طور کامل خفه کند. تجربه ی رویارویی آخوندها با شریعتی در پیش ماست. به نام روشنفکری و نواندیشی و دفاع از شریعتی گفتار و رفتار آخوندها را تکرار نکنیم. اگر قرار بر تکفیر است، اگر قرار بر حذف از طریق برچسب سازی های حذف کننده است، اگر قرار بر کوبیدن دگراندیش به جای نقد اندیشه است، این اعمال را به نام روشنفکری و نواندیشی و دفاع از شریعتی انجام ندهیم. روحانیت به خوبی این وظیفه را انجام داده و می دهد. پس از انقلاب نیز، صدها رسانه- از صدا و سیما تا مساجد و نماز جمعه ها و روزنامه ها و مدارس و دانشگاه ها و… – در اختیار گرفته اند و از طریق کیهان نویسان این وظیفه را به خوبی انجام می دهند. دینداری وقتی رونق می گیرد که اهل مدارا باشد، پرسش و نقد و دگراندیشی را در عمل تحمل کند. حمله ی قبیله وار به دگراندیشی دینی، دفاع از دینداری نیست، بدنام کردن دینداری است. نشان دادن نامدارایی دینداران است. کارنامه ی روحانیت در سه دهه ی گذشته، این نهاد را بیش از هر زمان دیگری در موضع تدافعی قرار داده است. چرا سخنان حافظ درباره ی فقیهان این همه گوش شنوا می یابد؟ برای این که مردم- همچون حافظ – نشان مرد خدا را در مشایخ شهر نمی بینند. آری، «آتش زهد ریا خرمن دین خواهد سوخت«، برای این که مردم می دانند که اینان «چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند«.

وجود بزرگ مرد آزاده ای چون آیت الله منتظری موجب فخر است، نه تکفیرگران. اما استثنایی چون او، قاعده را تغییر نمی دهد. آسیب شناسی روحانیت، وظیفه ای جدی است. ما هم به طور مستقل در حال انجام این وظیفه ی اخلاقی روشنفکرانه هستیم[45]. شریعتی مرد بزرگی بود که توانست از طریق «گفتارسازی بدیل»، گفتمان خود را در دوره ای به «گفتمان مسلط» مبدل سازد. این سخن به معنای نقدناپذیر کردن شریعتی نیست. استحکام منطقی و معرفت شناختی گفتمان او و پیامدهای عملی اش باید مستقل از شخصیت آن انسان دردمند ارزیابی و بررسی شود. می توان و باید آرای علی شریعتی را نقد کرد، اما نقد آرای شریعتی یک چیز است و تکفیر او چیزی دیگر. نشناختن آرای شریعتی و سوء استفاده ی از نام او به مثابه ی ابزاری علیه دگراندیشی دینی و متفاوت ها، ظلم و جفای به شریعتی و تخطی از ادب گفت و گو و حقیقت جویی است.

مباش در پی آزار و هرچه خواهی کن

که در شریعت ما غیر از این گناهی نیست

بهوش باش که هنگام باد استغنا

هزار خرمن طاعت به نیم جو ننهند

 

پاورقی ها:

1- رجوع شود به لینک:

2- رجوع شود به لینک:

3- سخنان شریعتی در متن از منابع زیر نقل می گردد. در متن فقط به شماره ی جلد و صفحه ارجاع خواهیم داد:

مجموعه آثار 1، با مخاطب های آشنا، چاپ چهارم: 1385.

مجموعه آثار 2، خودسازی انقلابی، چاپ یازدهم: 1388.

مجموعه آثار 4، بازگشت، چاپ دهم: 1387.

مجموعه آثار 5، ما و اقبال، چاپ یازدهم: 1388.

مجموعه آثار 7، شیعه، چاپ چهاردهم: 1388.

مجموعه آثار 9، تشیع علوی و تشیع صفوی، چاپ هشتم: 1386.

مجموعه آثار 19، حسین وارث آدم، چاپ شانزدهم: 1388.

مجموعه آثار 26، علی، چاپ چهاردهم : 1386.

4- شریعتی به روایت اسناد ساواک، جلد اول، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، چاپ اول: 1378، صص 183- 127.

5- شریعتی به روایت اسناد ساواک، جلد اول، صص 252- 237.

6- شریعتی به روایت اسناد ساواک، جلد اول، صص 252- 237.

7- شریعتی به روایت اسناد ساواک، جلد دوم، ص 240.

8- شریعتی به روایت اسناد ساواک، جلد دوم، صص 273- 272.

9- شریعتی به روایت اسناد ساواک، جلد دوم، صص 274- 273.

10- شریعتی به روایت اسناد ساواک، جلد دوم، صص 290- 289.

11- شریعتی به روایت اسناد ساواک، جلد دوم، ص 229.

12- شریعتی به روایت اسناد ساواک، جلد دوم، صص 301- 300.

13- شریعتی به روایت اسناد ساواک، جلد دوم، ص 302.

14- سید حمید روحانی، نهضت امام خمینی، دفتر سوم، موسسه ی چاپ و نشر عروج(وابسته به موسسه ی تنظیم و نشر آثار امام خمینی)، چاپ پنجم، 1382، صص 387- 180.

15- رضا علیجانی، شریعتی و ساواک، مروری تحلیلی بر سه جلد اسناد ساواک درباره ی دکتر شریعتی، انتشارات کویر، 1382.

این کتاب را قبلاً خوانده ام و متأسفانه اینک نسخه ای از آن در دست ندارم تا بدان استناد کرده و سخنان آن دوست عزیز را به زبان خودش مستند سازم.

16- رجوع شود به لینک:

17- شریعتی در بازجویی مورخ 7مهر/1352 در این رابطه می نویسد:

«از وقتی حسینیه ی ارشاد بسته شد من آزادانه مثل سابق در آپارتمان مقابل حسینیه مقیم بودم و چون حسینیه فقط از نظر برنامه های مذهبی تعطیل بود، من با حسینیه تماس مستقیم مثل سابق داشتم و با مقامات هم در تماسم مستقیم و غیر مستیقم برای حل مسأله ی حسینیه… با وزارت علوم و شخص آقای وزیر علوم در تماس بودم و یک طرح تحقیقی مفصل برای فلسفه ی آموزش و پرورش و انقلاب آموزشی ایران براساس سنت های دانشگاهی ایران گذشته در تمدن درخشان اسلامی تهیه کردم که با تقدیر فراوان آقای وزیر مواجه شد… در همین ملاقات ها با اقای دکتر آزمون بود که ایشان فرمودند خوب است این مسائل و به خصوص طرز تفکر خود را در امور مذهبی و اجتماعی با مقامات امنیتی هم در میان بگذاری چون باید ذهن مقامات نسبت به کار و اهداف تو روشن شود و من با کمال میل استقبال کردم و حتی گفتم این فرصت را غنیمت می شمرم همیشه طالب آن بوده ام و در همان جا بود که با آقای دکتر ثابتی تماس گرفتند و گفتند فلانی مطالب جالبی دارد و ایشان هم استقبال کردند و روز چهارشنبه قرار ملاقاتی با ایشان در سازمان مرکزی گذاشتیم که به تفصیل مذاکره شد و ایشان فرمودند برای پاره ای توضیحات با جناب آقای حسین زاده فردا صبح ساعت ده(امروز) تماس بگیرید که طبق قرار امروز خود خدمت رسیدم و این فرصت را برای روشن شدن مسائل اساسی بسیار غنیمت می شمارم»( شریعتی به روایت اسناد ساواک، جلد دوم، صص 223- 221).

در بازجویی مورخ 20 آبان/ 1352 نیز می نویسد:

«برای رفع این سوء تفاهم ها شخصاً با سازمان امنیت و اقای دکتر ثابتی تماس گرفتم و مسائل را طرح نمودم و امیدوارم در این راه کوشش به نفع مملکت شود تا از این پس وسیله ای برای سوء استفاده ی تبلیغاتی عناصری به وجود نیاید»( شریعتی به روایت اسناد ساواک، جلد دوم، ص 270).

18- در گزارش ساواک آمده است:

«علی شریعتی در مدت بازداشت مورد مصاحبه و بازجویی های مداوم واقع و سرانجام با قبول این که برخی آثار و نوشته های او تأثیر منفی به وجود آورده آمادگی خود را اعلام نمود که در رد مارکسیسم اسلامی و امواج فکری ناسالم علیه ملیت ایرانی اقدام به نوشتن کتاب بنماید. مشارالیه طی این مدت دو جلد کتاب تحت عنوان انسان، اسلام و فلسفه های مغرب زمین در رد نظریات مارکسیست های اسلامی و اثبات وجود تناقض و تضاد اسلام و مارکسیسم و نیز بازگشت به خویشتن پیرامون اصالت ملیت ایرانی و اثبات بزرگی و عظمت این قوم و دلیل تداوم تاریخی آن، نوشته که کتاب اول به صورت پلی کپی تکثیر و منتشر و کتاب دوم نیز قرار است به زودی چاپ و منتشر گردد. نظریه: با عرض این که علی شریعتی طی مدت بازداشت متوجه شده که از آثار او سوء استفاده به عمل آمده و از این موضوع به شدت نادم و آمادگی کامل یافته که به جبران گذشته، به انتشار آثار ملی و میهنی پردازد، مستدعی است در صورت تصویب اجازه فرمایند از زندان آزاد و تحت کنترل مداوم به نشر مسائل ملی و میهنی اقدام نماید»( شریعتی به روایت اسناد ساواک، جلد دوم، صص 450- 449).

این اطلاعات در اختیار شاه قرار گرفته و در زیر سند، نصیری رئیس ساواک نوشته است:

«از شرف عرض مبارک شاهانه گذشت، موافقت فرمودند کتاب زودتر چاپ شود بهتر است قبلاً به عنوان پاورقی روزنامه ها به مرور منتشر شود»( شریعتی به روایت اسناد ساواک، جلد دوم، ص 414).

شریعتی در 29/12/1353 از زندان آزاد شد و ساواک مقاله های انسان، اسلام و مکتب های مغرب زمین را از 26/11/1354 در روزنامه ی کیهان آغاز به انتشار کرد.

19- سید حمید روحانی، نهضت امام خمینی، دفتر سوم، ص 377.

20- سید حمید روحانی، نهضت امام خمینی، دفتر سوم، ص 378.

21- سید حمید روحانی، نهضت امام خمینی، دفتر سوم، ص 378.

22- سید حمید روحانی، نهضت امام خمینی، دفتر سوم، ص 378.

23- سید حمید روحانی، نهضت امام خمینی، دفتر سوم، صص 381- 380.

24- سید حمید روحانی، نهضت امام خمینی، دفتر سوم، ص 380.

25- سید حمید روحانی، نهضت امام خمینی، دفتر سوم، ص 379.

26- سید حمید روحانی، نهضت امام خمینی، دفتر سوم، ص 378.

27- رجوع شود به لینک:

28- رضا صنعتی، گفتمان مصباح، گزارشی از زندگانی و مواضع علمی- سیاسی آیت الله مصباح یزدی، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، صص 244- 229.

29- گفتمان مصباح، صص 240- 239.

30- گفتمان مصباح، صص 241- 240.

31- گفتمان مصباح، ص 241.

32- گفتمان مصباح، ص 244.

33- گفتمان مصباح، ص 245.

34- گفتمان مصباح، ص 263.

35- گفتمان مصباح، ص 263. به نقل از: سیری در زندگانی شهید مطهری، ص 230.

36- گفتمان مصباح، ص 263.

37- گفتمان مصباح، ص 263.

38- صحیفه ی امام، جلد 7، ص 486. سخنرانی 4/خرداد/1358.

39- صحیفه ی امام، جلد 3، ص 103. سخنرانی 10/آبان/ 1356.

40- گفتمان مصباح، ص 223.

41- گفتمان مصباح، ص 223.

42- گفتمان مصباح، ص 224.

43- رجوع شود به نامه ی مورخ 25/دی/1367 آیت الله خمینی به سید حمید روحانی که در بخشی از آن آمده است:

«جناب حجت الاسلام آقای سید حمید روحانی. دامت افاضاته. با تشکر از زحمات جنابعالی در به ثمر رسیدن انقلاب اسلامی، امیدوارم بتوانید با دقت تاریخ حماسه آفرین و پرحادثه ی انقلاب اسلامی بی نظیر مردم قهرمان ایران را بدان گونه که هست ثبت نمایید. شما به عنوان یک مورخ باید توجه داشته باشید که عهده دار چه کار عظیمی شده اید… باید نشان دهید که چگونه مردم… اسلام ناب محمدی را جایگزین تفکر اسلام سلطنتی، اسلام سرمایه داری، اسلام التقاط و در یک کلمه اسلام آمریکایی کردند… خداوند به شما که مورد علاقه ی من هستید و خود از ستم کشیده های این انقلابید، توفیق بندگی دهد تا بتوانید با در نظر گرفتن او واقعیت ها را برای نسل آینده ثبت کنید. من به شما دعا می کنم و از واحد فرهنگی بنیاد شهید تشکر می کنم که به شما کمک می کند تا ان شاء الله بتوانید کارتان را به پایان برسانید»( سید حمید روحانی، نهضت امام خمینی، دفتر سوم، ص آغاز کتاب).

حداقل جلد اول کتاب وی در زمان حیات آیت الله خمینی- یعنی در سال 1356- انتشار یافته بود و او با سبک کار این مورخ آشنایی کافی داشت.

44- سید حمید روحانی، نهضت امام خمینی، دفتر سوم، صص 372- 371.

45- رجوع شود به بحث های «راه» در برنامه ی تلویزیون اندیشه که روی یوتیوپ نیز وجود دارد.

جلسه ی اول. شنبه 29/مرداد/1390. موضوع: «روحانیت: باستان شناسی». رجوع شود به لینک:

جلسه ی دوم. شنبه 5/شهریور/1390. موضوع: «روحانیت: مظاهر تمدن». رجوع شود به لینک:

جلسه ی سوم. شنبه 12/شهریور/1390. موضوع: «روحانیت: جمهوری خواهی و کتب ضاله». رحوع شود به لینک:

جلسه ی چهارم. شنبه 19/شهریور/1390. موضوع: «روحانیت: زنان به منزله ی عورت».

Advertisements

باز افسونی کردن جهان از طریق مباهله- اکبر گنجی

2011/08/26

یکم- طرح مسأله: چند سالی است که بازار دعوت به مباهله گرم شده است. در آخرین مورد، آیت الله جعفر سبحانی مسیحیان را به مباهله طلبیده است.حتی نزاع های تاریخی شیعیان و سنیان به مباهله کشیده است. در سال های گذشته برخی از این باور دینی برای حل نزاع های سیاسی بین جناح های داخلی حکومت(محافظه کاران و اصلاح طلبان) استفاده کرده اند. به موارد زیر بنگرید:

آیت الله جوادی آملی:»امروزه هیچ یهودی یا مسیحی ای نیست که عمل صالح داشته باشد، زیرا عمل صالح هر انسانی باید بر حجت زمانش منطبق شود و در عصر ما تنها عملی صالح است که موافق و منطبق با قرآن کریم و احکام و رهنمودهای عترت طاهره باشد»[1].»مباهله، اصلی کلی و معجزه ای باقی است و به داستان حضرت مسیح اختصاص ندارد، بلکه برای هر حق مسلمی که انکار شود، می توان مباهله کرد»[2].

آيت‌الله جعفر سبحانی:»مباهله معجزه ی ماندگار اسلام است. اگر مسيحيان آمادگی داشته باشند ما امروز هم حاضر به مباهله ی با آنان هستيم.الان هم انفس طيب و طاهر می ‌توانند حق را نشان دهند و مباهله كنند و اگر مسيحيان آماده‌اند ما آماده‌ايم مباهله كنيم و اين گوی و اين ميدان«[3].

آیت الله محمدی ری شهری:»سال ها پس از این ماجرا[بازجویی از آیت الله شریعتمداری توسط ری شهری]، برخی از روزنامه های ضد انقلاب اسلامی در خارج از کشور شایع کردند که آقای شریعتمداری هنگام بازجویی مورد ضرب و شتم قرار گرفته است! این شایعه به تدریج به داخل هم منتقل شد و برخی از هواداران ساده لوح ایشان را تحت تأثیر قرار داد، اما واقع مطلب همان است که عرض شد و با هر کس که ادعای دیگری دارد، این جانب آماده ی مباهله هستم«[4].

مولوی عبدالحمید، امام جمعه اهل سنت سیستان:»من در این جا این مطلب را اعلام می‌دارم که اهل سنت بالاتفاق از دوستداران حضرت علی رضی الله عنه هستند و هرکس که نسبت به حضرت علی، اهل بیت ایشان، حضرت حسین، حضرت حسن، و حضرت فاطمه رضی الله عنهم محبت نداشته باشد صد در صد او سنی نیست. سنی به کسی می گویند که خلفای راشدین و فرزندان آن حضرت صلی الله علیه و سلم، ازواج مطهرات و همه مهاجرین و انصار رضی الله عنهم را دوست داشته باشد…اگر آقای دکتر قزوینی آمادگی مباهله داشته باشد، ایشان[مولوی عبدالحمید] جهت مباهله آمادگی کامل خود را اعلام می‌دارند».

«دفتر شیخ یاسر الحبیب در لندن اعلام کرد که طبق توافق صورت گرفته در مورد اجرای مباهله بین شیخ یاسر الحبیب و محمد بن عبدالرحمن الکوس امام جماعت مسجد مالک بن انس در کویت، این مباهله در ساعت 4 بعد از بعد از ظهر به وقت سامراء و مطابق با 1 بعد از ظهر به وقت گرینویچ فردا جمعه 29 شوال مطابق با 8 اکتبر انجام می پذیرد.شایان ذکر است که این مباهله به صورت مستقیم از شبکه ماهواره ای فدک و الحکمه پخش خواهد شد.دفتر حجت الاسلام شیخ یاسر الحبیب از مؤمنین درخواست دارد که در دعا کوشش کنند تا این مباهله نشانه ای باشد برای اظهار حق و ازهاق باطل و خداوند هلاک را برای کسی که بر باطل است در این امر تعجیل کند»[5].

مباهله چیست و چه نقشی در مومنانه زیستن امروز دارد؟ آیا این نیز بخشی از سبک زندگی اسلامی در دوران مدرن است؟

دوم- مباهله ی پیامبر: مطابق گزارش مورخان و مفسران مسلمان، پیامبر گرامی اسلام در سال دهم هجری طی نامه ای به اسقف نجران(ابو حارثه بن علقمه)، آنان را به پذیرش اسلام یا پرداخت جزیه و یا جنگ مختار کرد. نجران در نقطه ای در مرز حجاز و یمن قرار گرفته است و اهالی اش مسیحی بودند.نامه ی پیامبر به شرح زیر بود:

«به نام خداى ابراهيم و اسحاق و يعقوب، از محمد فرستاده خدا به سوى اسقف نجران. خداى ابراهيم و اسحاق و يعقوب را حمد و ستايش مى‏كنم و شما را از پرستش بندگان به پرستش خدا دعوت ‏مى‏نمايم. شما را دعوت مى‏كنم كه از ولايت ‏بندگان خدا خارج شويد و در ولايت خداوند وارد آييد؛ و اگر دعوت مرا نپذيرفتيد، بايد به حكومت اسلامى ماليات و جزيه بپردازيد در غير اين صورت، به‏ شما اعلام خطر خواهم کرد».

وقتی نامه توسط نماینده ی پیامبر به آنان داده شد، اسقف نجران هیأتی مرکب از شخصیت های مذهبی و غیر مذهبی را به مدینه اعزام کرد تا پس از دیدار با پیامبر در این باره تصمیم گیری کنند.گفت و گوی طرفین به سرشت حضرت مسیح کشید و هر یک بر حقانیت مدعای خود اصرار ورزید. پیامبر پس از پایان گفت و گو پیشنهاد نمود که از طریق مباهله موضوع را حل نمایند.در روز بیست و پنجم ماه ذیحجه سال دهم هجری واقعه ی مباهله روی داد.

ابوالمظفر شاهفور بن طاهربن محمد اسفراینی از عالمان سده ی پنجم هجری قمری در تفسیر فارسی خود به نام تاج التراجم في التفسير القرآن للأعاجم جزئیات ماجرا را به شرح زیر بازگو کرده است:

«و چون پيغمبر(ص) اين آيت بر وفد (هيأت) نجران خواند و ايشان را به مباهلت خواند -يعنی به لعنت کردن آن کسی که دروغزن باشد-ايشان گفتند: «تا بازگرديم و بنگريم اندرکار خويش و فردا باز آييم». پس با يک ديگرشدند، «عاقِب» را گفتند: چه بينی؟ گفتا يا ترسا آن [ترسايان مسيحيان] بدانسته ايد که محمد(ص) نبی مرسل است و آن چه حقيقت کارعيسی است شما را بگفت و هرگز هيچ کس با نبّی ای از انبيا لعنت نکردند که نه هلاک شدند،اگرشما نيز[لعنت] کنيد هلاک شويد.اگرچنان است که همی گوييد که به وی ايمان نياريم از بهرآن که با دين خويش الفت گرفته ايم، با وی صلحی بکنيد و با شهرهای خويش شويد». ديگر روز آمدند ايشان، و پيغمبر(ص) همی آمد و حسن(ع) را بر گرفته و اميرالمؤمنين(ع) حسين(ع) را دست گرفته و فاطمه(س) از پی ايشان همی رفت(ص) پيغمبر همی گفت:»من دعا کنم، شما آمين کنيد!». چون ايشان را ديد، گفت:»من روی هايی [چهره هايی] را همی بينم که اگرازخدای عزّوجلّ بخواهند که کوه را ازجای خود بردارد، چنان باشد. زينهار با ايشان مباهلت مکنيد که هلاک شويد و هرگز بر روی زمين هيچ ترسا(مسيحی) نماند».پس روی به پيغمبر آوردند و گفتند:ما چنان همی بينيم که با تو مباهلت نکنيم (بريکديگر نفرين نکنيم) و تو را بر دين تو بگذاريم و ما بر دين خويش باشيم. پيغمبر(ص) گفت:»اگر چنان است که از مباهلت همی باز ايستيد، مسلمان شويد تا شما را بوَد آن چه ما را بود،و برشما بود آن چه برما بود». گفتند: ايمان نياوريم!پيغمبر(ص) گفتا:»من با شما حرب (جنگ) کنم». گفتند: ما را با حرب طاقت نباشد و ليکن ما با تو صلح کنيم بر آن که از سوی ما غزا(جنگ) نکنی و ما را بيمناک نداری و ما را از برزيدن دين باز نداری (از مسيحی بودن ممانعت نکنی) بدان که هر سالی دو هزارحلّه تو را بدهيم؛ هزار اندرماه صفر و هزار اندر ماه رجب. پيغمبر(ص) بر اين جمله با ايشان صلح کرد، گفت:»به آن خدای که جان محمد به فرمان وی است که اگر وفد نجران ملاعنت کردندی،خدای تعالی ايشان را مسخ کردی تا همه خوک گشتندی و آتشی اندر ايشان افتيدی…و سال بر جمله ترساآن(ترسايان) نيامدی(به پايان نمی رسيد) که نه هلاک شدندی»[6].

ابوالفضل رشیدالدین میبدی از عرفای قرن ششم هجری در تفسیر کشف الاسرار داستان مباهله را این گونه گزارش کرده است:

«فقل تعالوا ندع أبناءنا و أبناءکم…ايشان را [ترسايان نجرا] و مهتران ايشان – سيّد و عاقب- گوی بياييد تا خوانيم ما پسران خويش و شما پسران خويش،و ما زنان خويش و شما زنان خويش،و ما به خويشتن و شما به خويشتن، آنگه مباهلت کنيم.»مباهلت» آن بود که دو تن يا دو قوم به کوشش مستقصی يک ديگر را بنفريبند،و ازخدای عزّوجلّ لعنت خواهند از دو قوم برآن که دروغ زنان اند. و «بهله» نامی است لعنت را «مباهلت» و «تباهل» و «ابتهال» در لغت يک اند و تفسير ابتهال را خود [خدا] در عقب لفظ بگفت: «فنجعل لعنة الله علي الکاذبين». گفته اند که روزمباهلت،روز بيست و يکم از ماه ذی حجه بود. مصطفی(ص) به صحرا شد، آن روز دست حسن(ع) گرفته و حسين(ع) را در بر نشانده و فاطمه(س) از پس می رفت و علی (ع) از پس ايشان. مصطفی(ص) ايشان را گفت: چون من دعا کنم شما آمين گوييد. دانشمندان و مهتران ترسايان چون ايشان را به صحرا ديدند بر آن صفت، بترسيدند و گفتند: «ياقوم، إنّا نری وجوها تبتهلوا فتهاکوا و لا يبقی علی وجه الأرض نصرانیّ إلی يوم القيامة؛ [ای قوم! ما اينک چهره هايی را می بينيم که اگر خدا بلند مرتبه بخواهند که کوهی را از جای خود برکند،اين گونه خواهد شد پس مباهله مکنيد که به هلاکت می افتيد و ديگر بر روی زمين تا روزقيامت نصرانی باقی نخواهند ماند]. ترسايان آن سخنان را از مهتران خويش بشنيدند،همه بترسيدند و از مباهلت باز ايستادند و طلب صلح کردند و جزيت بپذيرفتند،به آن که هر سال دوهزار حله بدهند،هزار در ماه صفر و هزار در ماه رجب.مصطفی (ص) با ايشان در آن [توافق نامه] صلح بست. آنگه رسول خدا (ص) گفت:»سوگند به کسی که جان من در دست قدرت اوست اگر مباهله می کردند به صورت ميمون و خوک مسخ می شدند…». مصطفی (ص) گفت: «آمده بر هوا ايستاده، اگر ايشان مباهلت کردندی در همه روی زمين از ايشان يکی نماندی«. و اصحاب مباهله پنج کس بودند: مصطفی(ص) و زهرا(س) و مرتضی(ع) و حسن(ع) و حسين(ع). آن ساعت که به صحرا شدند»[7].

آیه قرآن در این خصوص، فاقد تمامی این جزئیات است و از دل آیه نمی توان این نکات تاریخی را استنتاج کرد:

فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِن بَعْدِ مَا جَاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ وَنِسَاءنَا وَنِسَاءكُمْ وَأَنفُسَنَا وأَنفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَل لَّعْنَةَ اللَّهِ عَلَى الْكَاذِبِينَ:و هر کس که با تو در[باره ی] او[عیسی] پس از دانشی که به تو رسیده است احتجاج ورزد، بگو: بیایید تا فرزندانمان و فرزندانتان و زنانمان و زنانتان و نزدیکانمان و نزدیکانتان را فرا خوانیم، آن گاه با همدیگر مباهله کنیم و «لعنت» خدا بر دروغگویان قرار دهیم(آل عمران، 61).

اگر گزارش های مورخان و مفسران مسلمان درباره ی این رویداد را صحیح به شمار آوریم و هیچ گونه شک و تردیدی را در صحت آن روا نداریم،باز هم معنای آن این خواهد بود که همین یک مورد مباهله نیز اتفاق نیفتاده است تا روشن شود که نتایج آن چیست؟

بنا به روایت مفسران مسلمان وقتی پیامبر گرامی اسلام به همراه حضرت فاطمه، حضرت علی، حضرت حسن و حضرت حسین برای مباهله آمدند، مسیحیان از انجام مباهله خودداری کرده و پیشنهاد کردند تا در مقابل پرداخت جزیه ی سالیانه، به دین خود باشند.پیامبر گرامی اسلام هم پیشنهاد آنان را پذیرفت و مسأله فیصله یافت. اما اگر مباهله انجام می شد، چه اتفاقی می افتاد؟ زمخشری در تفسیر کشاف – مانند اسفراینی و میبدی و دیگر مفسران- نوشته است که حضرت محمد پس از قبول پیشنهاد آنان گفته اند که اگر مباهله صورت می گرفت، چه اتفاقی روی می داد؟ پیامبر گرامی اسلام خطاب به آنان گفت:

«والذی نفسی بیده، ان الهلاک قد تدلی علی اهل نجران ولو لاعنوا لمسخوا قردة و خنازیر، و لاضطرم علیهم الوادی نارا، و لاستأصل الله نجران و اهله حتی الطیر علی رووس الشجر، و لما حال الحول علی النصاری کلهم حتی یهلکوا:سوگند به ذاتی که جان من در دست اوست که نابودی به مردم نجران نزدیک شده بود و اگر مباهله می کردند، به بوزینگان و خوکان مسخ می شدند و آن وادی، سراسر، بر آنان آتش می شد و هر کس و هر چیزی که در آن سرزمین می زیست، حتی پرندگان بر بالای درختان از پای در می آمدند و یک سال نمی پایید که همه ی مسیحیان نابود می شدند»[8].

بدین ترتیب آیت الله جعفر سبحانی قصد دارد مسیحیان را به میمون و خوک تبدیل کند. سرزمین های آنان را به آتش بکشاند و تمامی موجودات زنده ی جوامع مسیحی را ظرف یکسال نابود سازد.آیت الله ری شهری همین مقصود را در رابطه ی با متهم سازان او به سیلی زدن به صورت آیت الله شریعتمداری دنبال می کند. منتها متهم سازان او شیعیان اند، نه مسیحیان.سنیان و شیعیان نیز چنان مقصودی را علیه یدیگر دنبال می کنند. اصلاح طلبانی که طرف مقابل را دعوت به مباهله کرده اند نیز باید در چنین فضایی دست به عمل زده باشند.فرض کنیم چنین شود،در این صورت چه چیزی اثبات خواهد شد؟

به نظر زمخشری مباهله ی پیامبر گرامی اسلام مثبت پیامبری ایشان بود. به گفته ی او آن واقعه:

«برهانی است روشن دال بر صحت و درستی نبوت حضرت رسول اکرم، برای این که هیچ یک از مخالفان و موافقان روایت نکرده اند که آنان فراخوان مباهله را پذیرفته باشند»[9].

پرسش این است:قبول و عدم قبول دعوت به مباهله مثبت چه مدعایی است؟

سوم- عدم قبول دعوت: تا حدی که من اطلاع دارم، موارد دعوت به مباهله در 15 سال اخیر را طرف مقابل نپذیرفته است. در این صورت چه امری اثبات شده است؟

1-3- محل نزاع آیت الله سبحانی با مسیحیان روشن نیست که بر سر چیست؟ حقانیت اسلام و مسیحیت؟ یا صدق نظر اسلام و مسیحیت درباره ی عیسی مسیح؟ فرض کنیم محل نزاع روشن است. حال که آنان نیامده اند، چه امری اثبات می شود؟ حقانیت اسلام یا حقانیت جناب سبحانی؟ مگر پیش از آن آیت الله جعفر سبحانی به عنوان متکلمی شیعی با متکلمان مسیحی(به عنوان مثال انحصارگرایی چون آلوین پلتینجا) درباره ی حضرت عیسی و آموزه ی تثلیث گفت و گو کرده و طرفین به تکافو ادله رسیده اند که نوبت به مباهله رسیده باشد؟ آیا مراجع تقلیدی چون آیت الله جوادی آملی و آیت الله جعفر سبحانی- که هر دو بزرگوار از فیلسوفان صدرایی اند- می توانند با الاهی دانان مسیحی چون آلوین پلتنیجا و ویلیام آلستون(در سال 2009 در گذشت) بحث و گفت و گو کنند؟

از سوی دیگر، این که آیت الله جعفر سبحانی در جمع تعدادی از طلاب حوزه ی علمیه چنان دعوتی را مطرح سازند، مثبت هیچ مدعایی نیست.ممکن است بنیادگرایان و ساده دلان بر خود ببالند که حقانیت ما اثبات شد، اما دعوت وقتی معنا دارد که به گوش طرف مقابل برسد. اگر ایشان حقیقتاً در مدعای خود جدی هستند، باید نامه ای مکتوب به پاپ( یا مثلاً پلتینجا) بنویسند و آنان را در مورد مسأله ی مورد اختلاف دعوت به گفت و گو کنند. شاید گفت و گو نتیجه بخش باشد و یکی از طرفین مجاب شود.اگر چنین نشد،باید دعوت به مباهله صورت گیرد. بدین ترتیب ابتدأ باید نامه ای نوشته شود، آن نامه باید به انگلیسی ترجمه شود،نامه باید خطاب به انحصارگرایان مسیحی باشد که مسیحیت را حقیقت مطلق می داند، نه کثرت گرایانی چون جان هیک. در متن نامه باید حتماً قید شود که پس از انجام مباهله، در صورتی که هیچ اتفاقی نیفتاد،حقانیت شما و بطلان ما اثبات خواهد شد. حقانیت و بطلان هم باید به امر واحدی بازگردد. یعنی اگر محل نزاع اثبات بطلان مسیحیت است، در برابرش باید اسلام قرار گیرد. یعنی بدین ترتیب، حقانیت یک دین و بطلان دین دیگر اثبات خواهد شد. آیا آیت الله سبحانی می پذیرد اگر پس از انجام مباهله هیچ اتفاقی نیفتد، بطلان اسلام اثبات می گردد؟ در صورتی که این مراحل طی نشود،دعوت آیت الله جعفر سبحانی نوعی عمل تبلیغاتی معطوف به عوام به شمار خواهد رفت، نه چیزی دیگر.وقتی ایشان می فرمایند:»این گوی این میدان»،بهتر است به حکم خود التزام داشته و مراحل یاد شده را طی کنند.ما نیز کمک می کنیم تا دعوت مکتوب ایشان را به دست پاپ و پلتینجا و دیگر مسیحیان انحصارگرا برسانیم.

2-3- از این که کسی دعوت آیت الله ری شهری را اجابت نکرده است چه امری اثبات می شود؟ مگر کسی جرئت می کند بگوید شما آیت الله شریعتمداری را شکنجه کرده اید و من حاضرم به همراه خانوداه ام با شما و خانواده تان مباهله کنم؟ مگر ده ها تن از زندانیان سیاسی کنونی طی شکایتی ننوشتند که آنها را در مراحل بازجویی شکنجه کرده اند؟ آیا آیت الله خامنه ای به عنوان رهبری که دارای ولایت مطلقه می باشد و طبعاً مسئولیت این امر با اوست، حاضر است به همراه خانواده ی خود با زندانیان سیاسی شکنجه شده مباهله انجام دهد؟

3-3- شیعیان دعوت مولوی عبدالحمید- امام جمعه ی اهل سنت- را نپذیرفتند. در این مورد چه امری اثبات شد؟ آیا عدم پذیرش دعوت مباهله حقانیت تسنن و بطلان تشیع را اثبات کرده است؟

چهارم- قبول مباهله: فرض کنیم طرف مقابل مباهله را می پذیرفت.در آن صورت چه روی می داد و چه امری اثبات می شد؟

1-4- انجام مباهله و عدم وقوع حادثه ای شگفت انگیز یا معجزه گونه:این امری معقول است. فرض کنیم مباهله حقیقت داشته باشد، اما در این موارد هیچ یک از طرفین دارای خصوصیاتی نباشد که خداوند درخواست اش را اجابت کند. مگر دعوت کنندگان مقام وجودی خود و خانواده شان را در رتبه ی وجودی پیامبر و حضرت فاطمه و حضرت علی و امام حسن و امام حسین می دانند که خداوند قطعاً دعای آنان را مستجاب کند؟ مگر خداوند بازیچه نزاع های سیاسی است که به سود یکی از طرفین در نزاع مداخله ی مستقیم کند؟ مگر خداوند چون آدمیان موجودی تحریک پذیر است؟ محافظه کاران به اصلاح طلبان ظلم کرده اند، حالا خدا باید آنها و کل خانواده اش را بکشد؟ بر مراجع تقلیدی چون آیت الله جوادی آملی و جعفر سبحانی شاید نتوان اشکالی وارد آورد، اما آن دسته از اصلاح طلبانی که  ادعای نواندیشی دینی دارند چگونه عمل خود را موجه می سازند؟

2-4- انجام مباهله و میمون و خوک شدن:فرض کنیم مباهله انجام شود و مسیحیان حاضر در مراسم به خوک و میمون تبدیل شوند، یا بمیرند. حال چه امری اثبات می شود؟ البته اگر چنین معجزه ای صورت پذیرد،آن هم در عصر ارتباطات که ماهواره ها می توانند به طور همزمان آن را به نمایش بگذارند و همه ی مردم جهان آن را با چشم خود ببینند،این امر پیامدهای زیادی خواهد داشت.

فرض کنیم اتهام زنندگان به آیت الله ری شهری به همراه کل خانواده شان به میمون و خوک تبدیل شوند یا بمیرند. فرض کنیم شیعیان یا سنیان نیز به همراه کل خانواده شان به خوک میمون تبدیل شوند یا بمیرند،در آن صورت چه امری اثبات می گردد؟

3-4- انجام مباهله و خوک و میمون شدن دعوت کنندگان: منطقاً نمی توان این احتمال سوم را نادیده گرفت. ممکن است خود دعوت کننده تبدیل به میمون و خوک شود یا بمیرد. در این صورت چه امری اثبات خواهد شد؟

پنجم- مسأله ی مباهله و پیامدهایش :هیچ گزارش مستقلی از منابع غیر مسلمان و خود مسیحیان درباره ی قصه ی مباهله در دست نیست. تمامی منابع، منابع مسلمین است که  چند قرن پس از حادثه نوشته شده اند. در جزئیات داستان نیز میان اهل تسنن و شیعیان اختلاف نظر وجود دارد. طبری نوشته است که برخی از محدثان گفته اند که علی بن ابی طالب در مباهله حضور نداشته است[10]. برخی دیگر از مفسران اهل تسنن- از جمله صاحب المنار–  گفته اند که این مطالب را شیعیان نقل کرده اند تا تشیع را جا بیندازند[11].برخی دیگر از مفسران اهل سنت از طریق ابن عساکر از امام صادق و پدرانش نقل کرده اند که وقتی آیه ی مباهله نازل شد، پیامبر گرامی اسلام ابوبکر را با پسرش، عمر را با پسرش، عثمان را با پسرش و علی بن ابی طالب را با پسرش برای شرکت در مباهله فراخواند[12]. سورآبادی(م 494 ق) نیز در تفسیر خود تنها نام امام حسن و امام حسین را آورده و از حضور حضرت فاطمه و حضرت علی در مباهله ذکری نکرده است. می نویسد:

«چون رسول خدا(ص) اين سخن بگفت: [اين آيه را خواند] به نفس خود بيرون آمد، حسن و حسين  بگرفته، وفْدِ نجران [=هيئت اعزامی مسيحيان] در يک ديگر می نگريستند و بيرون نيارستند، رفت به مباهلت ازآن که دانستند که محمد (ص) بر حق است»[13].

تفسیر مسلط و اجماعی مسلمین از مباهله ی قرآن،تفسیری واقع گرایانه است.به نظر همه ی آنها این واقعه روی داده و اگر مسیحیان تن به مباهله می دادند، حتماً مسخ شده و به خوک و میمون تبدیل شده و همه ی مسیحیان جهان از بین می رفتند.تبدیل انسان ها به خوک و میمون مدعایی قرآنی است. داستان سبت در چندین آیه آمده است(نحل، 124- اعراف، 163- نسأ، 47- مائده، 60- بقره، 65).مطابق گزارش قرآن، یهودیان متخلفی که در روز شنبه ماهی گیری کردند، به میمون و خوک تبدیل شدند(مائده، 60). عموم مفسران گذشته- و از امروزیان علامه ی طباطبایی و آیت الله جوادی آملی- این آیات را واقع گرایانه تفسیر کرده و می گویند یهودیان واقعاً و حقیقتاً به خوک و میمون تبدیل گردیدند(در برابر اینان که این تعبیر را حمل بر معنای حقیقی می کنند، محمد عبده خوک و میمون شدن را مجازی به شمار آورده است). همان خدایی که در داستان سبت هزاران یهودی(مطابق روایتی هفتاد هزار نفر) را به خوک و میمون تبدیل کرد،قادر است طرف باطل مباهله را هم به خوک و میمون تبدیل سازد.در ماجرای سبت نیز مسأله ی نفرین مطرح بود(من لعنه الله)، سپس آنان به میمون و خوک تبدیل شدند(جعل منهم القردة والخنازیر).جوادی آملی نوشته است:

«صید محتالانه ی آنها به خسارت قرد و خنزیر شدن انجامید و این اعتدأ به منزله ی جزء اخیر علت تامه برای بوزینه شدن آنان شد…حقیقتاً به بوزینه تبدیل شدند…یهود لدود فوراً بوزینه شدند…قرآن کریم که مصون از هر کذب خبری و نیز رسول گرامی اسلام که منزه از هرگونه کذب مخبری است، صریحاً چنین داستانی را اعلام داشتند و در مکه ضمن سوره ی اعراف و در مدینه ضمن سوره ی بقره آن را به طور رسمی بازگو کردند…متجاوزان روز سبت، حقیقتاً به بوزینه تبدیل شدند…بی تردید اگر جمله ای از قرآن یا حدیث در معنایی ظهور داشت و دلیل معتبری به عنوان مخصص لفظی متصل یا منفصل، برخلاف آن ظاهر اقامه نشد، ظهور آن معتبر و حجت است…در سوره ی ماده به صورت وجعل منهم القردة والخنازیر بیان شده است. در چنین مواردی ظاهر آیه، تحقق معنای حقیقی کلمه است، نه صرف اتصاف به اوصاف حیوانی…آنچه برای اصحاب سبت رخ داد که ظاهر و باطن آنان بوزینه و خنزیر شد«[14].

بدین ترتیب، لعنت کردن و مبدل شدن به میمون و خوک امری قرآنی است.آیت الله جوادی آملی می گوید:

«از مصادیق بارز لعن الهی، مسخ شدن بعضی یهودیان است: برخی از آن ها که با حیله در روز شنبه که صید ماهی تحریم شده بود، مقدمات صید ماهی را فراهم می کردند، به لعن الهی گرفتار شدند که مسخ شدن به صورت قردة و خنازیر بود«[15].

با همین مقدمات متنی و تفسیری اینان قرائتی واقع گرایانه از مباهله ارائه می کنند.این تفسیر، تفسیر مسلط است.

گفتیم که به نظر زمخشری مباهله نبوت پیامبر را اثبات می کند. امام فخر رازی هم در تفسیر کبیر می گوید که مباهله به دو جهت صحت نبوت پیامبر را اثبات کرد. اولاً:اگر پیامبر به دعوت خود اعتماد نداشت و آنان دعوت را می پذیرفتند و اتفاقی نمی افتاد، کذب مدعای او اثبات می شد. پس او صادق بود. ثانیاً: آنان مباهله را نپذیرفتند چون در تورات و انجیل از پیش از پیامبری حضرت محمد خبر داده بود[16].

اما زمخشری، فخر رازی، علامه ی طباطبایی  و همه ی مفسران گفته اند،پس از اعلام این که آنان در مباهله شرکت نخواهند کرد، پیامبر به آنان گفت:

«اگر از مباهله سر می زنید پس اسلام بیاورید تا آنچه برای مسلمانان از[نفع و خیر] است برای شما نیز باشد، و بر زیان شما باشد آنچه به زیان مسلمانان است. ولی سر باز زدند»[17].

پس صحت پیامبری اسلام از راه مباهله بر آنان اثبات نشد.آنان از ابتدأ که نامه ی پیامبر گرامی اسلام را دریافت کردند، در سه راهی پذیرش اسلام، جنگ و مرگ، و پرداخت جزیه قرار گرفتند. در نهایت، به جای جنگ و مرگ، جزیه را پذیرفتند و مسیحی باقی ماندند.هیچ کس نمی داند واقعیت تاریخی چه بوده، این گزارش مسلمین است.اما واقعیت هرچه که بوده،این مدعا امروزه مسائل متعددی پدید آورده و می آورد:

1-5- مسأله ی متافیزیکی: آیا ممکن است پس از گفت و گوی بین الادیان و تکافوی ادله، از طریق نفرین خصم را نابود(خوک، میمون، مرگ و نابودی کل متدینان آن دین) کرد؟ این مسأله یکی از مصادیق تعارض عقل و وحی و علم و دین است.

2-5- مسأله ی معرفت شناختی: مباهله(نفرین کردن و نابودی) چه چیزی را اثبات می کند؟ فرض کنید آیت الله جعفر سبحانی و پاپ به همراه خانواده هایشان دست به مباهله بزنند. مدعا این است که اگر پاپ و خانواده اش نابود شوند، حقانیت اسلام و بطلان مسیحیت اثبات می شود. حال اگر آیت الله سبحانی و خانواده اش نابود شوند یا هیچ اتفاقی نیفتد، آیا مسلمانها می پذیرند که اسلام باطل است و مسیحیت حق؟ روشن است که حتی اگر آیت الله سبحانی و خانواده اش به خوک و میمون تبدیل شوند،هیچ مسلمانی نمی پذیرد که اسلام باطل است.فرض کنید آرامش دوستدار حاضر شود دعوت آیت الله جوادی آملی را پذیرفته و تن به مباهله ی با او و خانواده اش داده و پس از انجام مباهله هیچ اتفاقی برای آرامش دوستدار و خانواده اش نیفتد،در آن صورت آیا آیت الله جوادی آملی و دیگر مراجع تقلید و مسلمین آرای دوستدار درباره ی اسلام را می پذیرند؟ این مدعا را ساده نگیرید. ایرانیان خداناباوری وجود دارد که شاید حاضر شوند برای اثبات بطلان چنان مدعایی در مباهله شرکت کنند.آیا جناب سبحانی و جوادی آملی و دیگر مراجع تقلید برای این مسأله هم فکری کرده اند؟

3-5- مسأله ی اخلاقی: آیا مباهله(نفرین کردن) اخلاقاً کنش موجهی است؟ یعنی به فرض آن که این کار شدنی باشد، آیا میمون و خوک کردن پیروان دیگر ادیان اخلاقاً موجه است و با کثرت گرایی دینی سازگار است؟ فرض کنیم نابودی حاضران در مباهله اخلاقاً موجه باشد، دیگر پیروان آن دین که در مباهله حضور ندارند چرا باید نابود شوند؟

مسأله ی اخلاقی مهمتری نیز در داستان مباهله وجود دارد.به طور طبیعی ممکن است در خانواده ی این افراد کودکان خرد سال هم وجود داشته باشد.کما این که پیامبر امام حسن و امام حسین را که زیر شش سال سن داشتند به همراه خود برد(امام حسین در آغوش پیامبر گرامی اسلام بود). آیا عادلانه و منطقی است که آن کودکان خردسال مشمول قهر خداوند قرار گیرند و  به میمون و خوک تبدیل شوند یا بمیرند؟ مگر کودکان درکی از حقانیت اسلام و بطلان مسیحیت دارند؟ به فرض آن که مدعای شیعیان درباره ی عصمت و علم غیب امام به محض تولد را بپذیریم،با کودکان طرف مقابل چه خواهیم کرد؟ هیچ کس در دنیا ادعا نکرده که کودکان این نوع مسائل را می فهمند؟ شیعیان دوازده امامی هم این مدعا را فقط و فقط درباره ی 13 تن(دوازده امام و حضرت فاطمه) می نمایند.

4-5- مسأله ی تاریخی: هیچ منبع مستقلی مباهله را گزارش نکرده است. در متون مسیحیان چنین رویدادی ثبت نشده است. آیا می توان به گزارش تاریخی پیروان یک دین علیه پیروان دین دیگر که در هیچ منبع مستقلی نیامده است، اعتماد کرد؟ فرض کنیم که مدعای مورخان و مفسران مسلمان را بپذیریم.آیا نمی توان از طریق نقد تاریخی برخی اجزا و ارکان این داستان را رد کرد؟

به عنوان مثال آیا نمی توان مدعای تبدیل به خوک و میمون شدن حاضران(مسخ قرآنی در داستان سبت یهودیان)، آتش گرفتن و نابودی همه ی مسیحیان عالم را اسطوره ای و نمادین به شمار آورد؟

5-5- مسأله ی سیاسی: به فرض این که مباهله ممکن و اخلاقاً موجه باشد.نفرین کردن در نزاع های سیاسی چه معنایی دارد؟ آیا حل منازعات سیاسی و اجتماعی با توسل به باورهای دینی اسطوره ای و معجزه گونه موجه است؟ اگر چنین است چرا ائمه در نزاع با حکامی که حق شان را غصب کردند به چنین امری توسل نجستند؟ آیا این هم بخشی از اسلام سیاسی نیست که همه ی باورهای دینی را سیاسی می سازد؟

در هر حال،نواندیشان دینی باید به این پرسش ها و مسائل پاسخ گویند.آیا مباهله دفاع پذیر است یا نه؟ آیا می توان تفسیری موجه از مباهله عرضه کرد؟ آیا نفرین کردن برای اثبات حقانیت دین خود و ابطال دین رقیب موجه است؟ آیا حتماً باید تفسیری  واقع گرایانه ی از آیه ی مباهله ی قرآن عرضه داشت؟

یک راه حل این است که گفته شود اگر مسیحیان تن به مباهله داده بودند، واقعاً به حیواناتی چون خوک و میمون تبدیل نمی شدند،بلکه سیرت حیوانی پیدا می کردند.در این صورت امر قابل مشاهده ای به وقوع نمی پیوست که باعث شگفتی همگان شود و آن را معجزه به شمار آورند. در صورت وقوع مباهله،باید معجزه ای پدیدار شود.شاید بتوان تفسیری واقع گرایانه و در عین حال شاذ از مباهله عرضه کرد.

از سوی دیگر، تفسیر ناواقع گرایانه ی مباهله هم می تواند عرضه شود که ما را به طور یک جا از شر همه ی مسائل خلاص می سازد.به عنوان مثال می توان گفت:در منطقه ی جزیرة العرب رسم نفرین کردن وجود داشته است. پیامبر هم از این موضوع به عنوان نوعی تحدی بهره جسته است. نه این که واقعاً چنان اتفاقاتی که مفسران و مورخان گفته اند روی داده باشد.یعنی مسیحیانی آمده باشند و با پیامبر دیدار کرده و بقیه ی داستان هم اتفاق افتاده باشد. همان طور که بنابر مدعای مسلمین هیچ گاه تحدی صورت نگرفته است. به تعبیر دیگر، به گونه ای برخورد شده که کسی جرئت انکار نبوت پیامبر گرامی اسلام را نداشته باشد. هدف این آیه،نوعی دفاع از حقانیت پیامبر- مطابق با لسان قوم(سطح معرفتی و معیشتی)- بوده است.مباهله، از مقوله ی به زبان قوم سخن گفتن است.مورخان و مفسران مسلمان گفته اند که مباهله یکی از سنت های پیش از اسلام بوده است. به نوشته ی یعقوبی(مورخ شیعی):

«عبدالمطلب جد پیامبر خدا سرپرستی او را پذیرفت، و عبدالمطلب در آن زمان رئیس بدون رقیب قریش بود و خداوند آن بزرگواری که به او داده بود به کس دیگر نداد. او پرستش بتان را رها کرد و خدا را به یگانگی شناخت و به نذر وفا نمود و سنتهائی را برنهاد که بیشتر آنها در قرآن نیز آمده است و در سنت پیامبر خدا پذیرفته شده است و آنها عبارتند از: وفای به نذر، و پرداختن صد شتر بعنوان دیه و حرمت نکاح محارم، و موقوف کردن به خانه درآمد از پشت آنها، و بریدن دست دزد و نهی از زنده بگور کردن دختران، و مباهله (نفرین یکدیگر) و حرمت میگساری و حرمت زنا، و حد زدن زناکار، و هیچ کس نباید برهنه بر گرد کعبه طواف کند و پذیرائی از میهمان و آن که نباید هزینه حج را جز از دارائی پاکیزه خویش بپردازند و بزرگداشت ماههای حرام و تبعید کردن زنان مشهور زناکار…پس قریش در مورد او می‌ گفت که او ابراهیم دوم است»[18].

در مجمع البحرين درباره ی مباهله نوشته است:

«مباهله آن است که دو شخص يا دو گروه يکديگر را لعنت کنند از ريشه «بهل» به معنای «ملاعنه»، نفرين کردن،ابتهال و تضرع به درگاه خدا برای دفع بلا ازخود يا نزول بلا برظلم است.و اين کارازديرباز ميان عرب متداول بوده و درچنين اوقاتی می گفتند:»لعنة الله علی الظّالم منّا:لعنت خداوند بر فرد ظالم از ميان ما»[19].

تفسیر ناواقع گرایانه صرفا یک پیشنهاد و احتمال است.مگر امروزیان در داستان شق القمر چه می کنند؟ قرآن می گوید:

اقتربت الساعة وانشق القمر:قیامت نزدیک شد و ماه دو پاره شد(قمر، 1).

برخی از صحابه ی پیامبر- از جمله عبدالله بن عباس، عبدالله بن مسعو انشقاق ماه یا شق القمر(دو نیمه شدن ماه) را جزو معجزات پیامبر نقل کرده اند. مطابق روایت آنان، پیامبر به درخواست مشرکان ماه را دو نیم کرد و هر نیمه در دو جانب کوه حرا قرار گرفت. گذشته از نبود گزارش های منابع مستقل(غیر مسلمان)،گزارش های مسلمین هم بسیار کم و متعلق به دوران های بعدی است. گروهی از مفسران امروزی که این مدعا را متعارض با علم تجربی می یابند، آیه را ناواقع گرایانه تفسیر کرده یا آن را عملی مربوط به قیامت به شمار می آورند.مفسران در مواردی که ظاهر آیه ای با عقل و علم تعارض می یابد،دست به تأویل می زنند. مسلمانان برای اثبات حقانیت اسلام هیچ نیازی به مباهله ندارند.دین و دینداری منوط به واقعی به شمار آوردن مباهله ی پیامبر گرامی اسلام نیست.

ششم- نتیجه: جهان جدید، دوران مدرن،به وسیله ی علم تجربی افسون زدایی و اسطوره زدایی شده است. برای اثبات حقانیت اسلام باید برتری عقلانی و اخلاقی آن را نشان داد. باید نشان داد که این دین عادلانه است، یعنی تبعیض زداست، نه نهادینه ساز تبعیض از طریق نابرابر کردن مسلمان و غیر مسلمان، زنان و مردان،آزاد و برده، فقیه و غیر فقیه. باید نشان داد که مخالف خشونت است و به روش های خشونت آمیز خود را تحمیل نمی نماید. باید نشان داد که این دین به آزادی زنان می انجامد.باید نشان داد که انسان های اخلاقی پرورش می دهد. باید نشان داد که ملتزم به استدلال است و به استقبال گفت و گو می رود. باید نشان داد که نقض حقوق بشر را محکوم می کند.

اثبات حقانیت از راه بازافسونی کردن جهان مدرن،نشان بها ندادن به عقلانیت و عدالت(برابری) است.این عمل(توسل به مباهله) اگر از جانب بنیادگرایان مجاز باشد، مدعی روشنفکری و نواندیشی دینی چگونه می تواند آن را موجه سازد.

 

پاورقی ها:

1- آیت الله جوادی آملی، تسنیم، تفسیر قرآن کریم، جلد چهاردهم، مرکز نشر اسرأ، ص 404.

2- تسنیم، تفسیر قرآن کریم، جلد چهاردهم، ص 454.

3- رجوع شود به لینک:

http://www.tabnak.ir/fa/news/185236/%D8%A2%D9%8A%D8%AA%E2%80%8C%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87-%D8%B3%D8%A8%D8%AD%D8%A7%D9%86%D9%8A-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D9%87%D9%84%D9%87-%D8%AF%D8%B9%D9%88%D8%AA-%D9%83%D8%B1%D8%AF

4- محمدی ری شهری، خاطره ها، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، جلد اول، چاپ چهارم، 1388، ص 258.

5- رجوع شود به لینک: http://geda.persianblog.ir/post/6/

6- تاج التراجم فی تفسير القرآن للأعاجم، به تصحيح نجيب مايل هروی و علی اکبر الهی خراسانی ، ج1 ، صص 371-372.

7-  کشف الأسرار و عدّة الابرار، ح2، صص 151-152.

8- محمود بن عمربن محمد زمخشری، تفسیر کشاف ، ترجمه ی مسعود انصاری، جلد اول، انتشارات ققنوس،صص 453- 452.

امام فخر رازی همین سخن پیامبر گرامی اسلام را عیناً در تفسیر کبیر خود در ذیل همین ایه آورده است.رجوع شود به:

امام فخر رازی، تفسیر کبیر، مفاتیح الغیب، ترجمه ی علی اصغر حلبی، انتشارات اساطیر، جلد هشتم، ص 3417.

علامه طباطبایی نیز در تفسیر المیزان همین داستان را عیناً به شرح زیر آورده است. پیامبر خطاب به آنان گفت:

«به آن خدائی كه جانم به دست او است هلاكت تا بالای سر اهل نجران آويزان شده بود و اگر مباهله می‏كردند به صورت ميمون و خوك مسخ می ‏شدند و بيابان در زير پايشان شعله‏ور گشته ، در آخر خدای تعالی نجران و اهلش را منقرض می ‏كرد ، حتی مرغان بالای درختهايشان را می ‏سوزاند و اما بقيه نصارای دنيا يك سال طول نمی ‏كشيد كه همه هلاك می ‏شدند و در روی زمين حتی يك نصرانی باقی نمی ‏ماند«(طباطبایی، تفسیر المیزان، جلد 3 ، ص 365).

9-  زمخشری، تفسیر کشاف ،جلد اول،ص 453.

10- ابی جعفر محمدبن جریر طبری، جامع البیان عن تأویل آی القرآن ، جلد سوم، ص 383.

11-  «و مصادر هذه الروایات الشیعة و مقصدهم منها معروف و قداجتهدوا فی ترویجها مااستطاعوا حتی راجت علی کثیر من اهل السنة…:مصادر این روایات مربوط به شیعه است و منظور و مقصود آنها نیز معلوم است. آنها در ترویج این روایات به اندازه ی توان خود کوشش نمودند و بدین وسیله این روایات در میان بسیاری از اهل سنت رایج گشته است»(محمد رشید رضا ، تفسیر المنار، جلد سوم ،دارالفکر، ص 322).

12-  الدرالمنثور، جلد 2، ص 233  و   آلوسی، روح المعانی فی تفسیر القرآن العظیم و السبع من المثانی، جلد 3،دارالفکر، ص 303.

13-  تفسيرسورآبادی، ابوبکر عتيق نيشابوری، به تصحيح سعيدی سيرجانی، ج1، ص290.

14- آیت الله جوادی آملی، تسنیم، تفسیر قرآن کریم، مرکز نشر اسرأ، جلد پنجم، صص 146- 121.

15- آیت الله جوادی آملی، تسنیم، تفسیر قرآن کریم، مرکز نشر اسرأ، جلد 22 ، ص 156.

16- امام فخر رازی، تفسیر کبیر، مفاتیح الغیب، صص 3421- 3420.

17- امام فخر رازی، تفسیر کبیر، مفاتیح الغیب، صص 3417- 3416.

و

زمخشری، تفسیر کشاف ،جلد اول،ص 452.

طباطبایی نیز در المیزان همین داستان را نقل کرده است. می گوید مسیحیان به پیامبر گفتند:

«ما مشورت كرديم و صلاح خود را در اين ديديم كه با تو مباهله نكنيم و شما را به دين خودتان و خود را به دين خود واگذاريم ، فرمود:حال كه از مباهله امتناع داريد،پس اسلام را بپذيريد تا به نفع شما باشد آنچه به نفع مسلمين است،و به ضررتان باشد هر چه به ضرر ايشان است، مسيحيان اين پيشنهاد را هم نپذيرفتند،فرمود: پس من ناگزير با شما می ‏جنگم،عرضه داشتند ما طاقت جنگيدن با عرب را نداريم ولی حاضريم با تو مصالحه كنيم بر اين كه با ما نجنگی و ما را تهديد نكنی و از دينمان برنگردانی و ما در مقابل،همه‏ساله دو هزار طاقه پارچه،هزار طاقه در ماه صفر و هزار طاقه در ماه رجب، و سی عدد زره عاديه آهنی(درعهای قديمی) بپردازيم،رسول خدا هم با ايشان به همين مصالحه كرد»(طباطبایی، تفسیر المیزان، جلد 3 ، ص 365).

18-  تاريخ يعقوبى، ج 1، ص 363 .

19- مجمع البحرين طريحی به نقل از فرهنگ غدير، جواد محدثی، صص 526-527.

توهم شکوه، بیماری علی خامنه ای – اکبر گنجی

2011/08/22

سلطان علی خامنه ای دائماً کوشیده و می کوشد تا چهره ای فرهیخته از خود بروز دهد. شاعران، ناشران، دانشگاهیان، نویسندگان، هنرمندان و… را سالی چند مرتبه نزد خود خوانده و به اصطلاح مجالس دوستانه و خودمانی با آنها برپا می سازد. در این جلسات در همه ی زمینه ها اظهار نظر می کند تا خود را همه فن حریف نشان دهد و مریدانش هیاهو به راه بیندازند که «مقام معظم رهبری» در همه ی حوزه ها(شعر، رمان، سینما، نویسندگی، و… ) از همه برتر است. رهبری او فقط زعامت سیاسی را در بر نمی گیرد، بلکه به مقتضای ولایت مطلقه ی فقیه، خدای متجسم زمینی است. خداوند «قادر مطلق» و «عالم مطلق» است، قدرت مطلقه ی خدای متجسم زمینی منکری ندارد، باید علم مطلقه ی خود را هم متجلی سازد.

در 19 مرداد90 در دیدار با دانشجویان ابتدا به عنوان جامعه شناس سیاسی و مورخ به آنها درس تاریخ داده و شیوه ی به خاطر سپردن تاریخ انقلاب فرانسه را هم به آنان می آموزاند. می گوید:

«در همين انقلاب كبير فرانسه، «كبير» كه می گويند، به خاطر اين است كه بعد از اين انقلاب، دو سه تا انقلاب ديگر در طول پنجاه شصت سال در فرانسه اتفاق افتاد؛ منتها آن انقلاب اول، انقلاب مهمتر و مؤثرترى بود كه در سال 1789 – براى اينكه يادتان بماند: هزار، بعد هفت، هشت، نُه! اين، سال انقلاب كبير فرانسه است – عليه حكومت سلطنتى فرانسه به وقوع پيوست؛ يعنى همين كارى كه در ايران انجام گرفت. البته آن خانواده‌ى سلطنتى كه آن وقت در فرانسه حكومت می كردند، خيلى ريشه‌دارتر و مقتدرتر بودند از اين خانواده‌ى پيزُرى پهلوى ما! خانواده‌ى بوربن‌ها بودند، چند صد سال بود كه اينها بر فرانسه حكومت می كردند، در ميانشان پادشاهان بسيار مقتدرى از همين سلسله وجود داشتند. اين انقلاب در اين سالى كه گفتم – 1789 ميلادى – اتفاق افتاد»[1].

پس از این مقدمه، نوبت به تحلیل و مقایسه ی انقلاب ایران با تمامی انقلاب های روی داده در جهان فرا می رسد. مدعا این است که انقلاب ایران با همه ی انقلاب ها متفاوت است. همه ی انقلاب ها به بی راهه رفتند، اما انقلاب ایران اهداف اولیه ی خود را شجاعانه و قاطعانه پی گرفت. ابتدا درباره ی انقلاب کبیر فرانسه می گوید:

«به فاصله‌ى سه چهار سال، آن گروه اوّلى كه انقلاب را انجام داده بودند، به وسيله‌ى گروه تندروِ افراطىِ شديد كنار زده شدند؛ بعضى‌شان اعدام شدند و اين گروه افراطى سر كار آمدند. چهار پنج سال اين گروه افراطى سر كار بودند؛ بعد بر اثر شدت عملى كه با مردم به خرج می دادند، از طرف مردم مورد عكس‌العمل قرار گرفتند و كنار زده شدند. عده‌اى از آنها اعدام شدند و يك گروه سومى سر كار آمدند. يعنى در ظرف حدود يازده، دوازده سال – تا سال 1800 – سه گروه سر كار آمدند كه هر كدام آن گروه قبلىِ خودشان را قلع و قمع و نابود كردند. در همين ده يازده سال اول، شخصيتهاى معروف سياسى‌اى از گروه‌هاى انقلابى اعدام شدند. بعد هم اين هرج و مرجى كه به وجود آمد مردم را خسته كرد؛ تا اينكه يك گروه سه نفره تشكيل شد، كه ناپلئون جزو اين گروه سه نفره بود… عنوانى پيدا كرد و آمد بر اين گروه سه نفره حاكم شد و بعد هم پادشاه و امپراتور شد»[2].

داستان، همان داستان «انقلاب فرزندان خود را می بلعد» است. داستان خشونت انقلابی، حذف انقلابیون توسط یکدیگر، خشونت هایی به مراتب بدتر و بیشتر از رژیم پیشن. سلطان در ادامه به دانشجویان وقایع انقلاب اکتبر روسیه را به عنوان شاهد عرضه کرده و می گوید:

«بعد از 1917 كه سال انقلاب شوروى است، پنج شش سالى كه گذشته بود، راه عوض شد؛ مردم از محاسبات دولت به معناى حقيقى كلمه حذف شدند؛ يك حزب كمونيست با چند ميليون عضو حاكم شد و در حزب كمونيست هم حاكم، همان چند نفرى بودند كه در هر دوره‌اى در رأس بودند. حالا در دوره‌اى مثل دوره‌ى استالين، حاكم يك نفر بيشتر نبود؛ اما در دوره‌هاى بعد، آن هيئت اصلى حزب كمونيست، همه‌كاره‌ى كشور بودند. چه فشارهائى به مردم وارد آمد، چه محدوديتهائى ايجاد شد، مردم چه محنتى كشيدند»[3].

سلطان علی خامنه ای سپس به انقلاب آمریکا و بقیه ی انقلاب های روی داده ی در دنیا می پردازد. رهبر در مقام استاد و مورخ چه هدفی را دنبال می کند؟ هدف و مدعای او روشن است. می گوید:

«انقلاب اسلامى يك استثناء است«[4].

چرا؟

چون در انقلاب ایران:

«هدف اسلام‌خواهى، هدف استكبارستيزى، هدف حفظ استقلال كشور، هدف كرامت‌بخشى به انسان، هدف دفاع از مظلوم، هدف پيشرفت و اعتلاى علمى و فنى و اقتصادى كشور؛ اينها اهداف انقلاب بوده… اين خط ادامه پيدا كرده؛ اين خط انحراف پيدا نكرده، اين خط زاويه نخورده. امروز سى و دو سال از انقلاب می گذرد؛ اين خيلى حادثه‌ى مهمى است. اين ثبات انقلاب و استقرار انقلاب كه ما می گوئيم، يعنى اين… خط، همان خط است؛ راه، همان راه است؛ هدف، همان هدفهاست… براى اولين بار در تاريخ انقلابهاى گوناگون در دنيا، انقلابى به وجود آمده است و خودش را به دنيا عرضه خواهد كرد و حرف اول و اصول و ارزشهاى اوليه‌ى خودش را با همه‌ى وجود، بدون انقطاع استمرار بخشيده و ان‌شاءاللَّه آن را به هدفهاى نهائى خودش می رساند»[5].

هانا آرنت می گفت مسأله ی تاریخ دو قرن اخیر این بوده که همه ی انقلاب های بعدی، انقلاب فرانسه را الگوی خود قرار دادند و همان خشونت ها و سرکوب ها و حذف ها و فرایندها را طی کردند، نه انقلاب آمریکا را که آزادی و دموکراسی را تأسیس کرد. این حکم درباره یانقلاب 57 ایران هم صادق است. از همان ابتدأ حذف و سرکوب در دستور کار قرار گرفت. دهه ی شصت یکی از فجایع بزرگ از این جهت بود. فقط در تابستان 1367 با حکم آیت الله خمینی چند هزار زندانی سیاسی را قتل عام کردند( مطابق تعاریف اساسنامه ی دیوان بین المللی کیفری، آن جنایت مصداق «جنایت علیه بشریت» بود. منتها، دیوان فقط و فقط به جنایات پس از سال 2002 رسیدگی می کند). این رژیم، به مراتب از رژیم شاه سرکوبگرتر بوده است. رژیم سلطانی شاه به «رژیم سلطانی فقیه سالار» کنونی تبدیل شد. سلطانی که مطابق میل خود به طور خودسرانه در همه ی امور دخالت می کند.

از سوی دیگر، به این پرسش مهم بنگرید:آیا انقلاب ایران از مسیر خود منحرف شد یا نه؟ سلطان علی خامنه ای گمان می برد که با صدور حکم سلطانی منحرف نشد، همه مکلفند بگویند:»انقلاب از مسیر خود منحرف نشد». اما به چهار ماه منتهی به 22 بهمن 1357 بنگرید. منظورم اقامت آیت الله خمینی در «میان پرده ی پاریس» است. در آن چهار ماه اصلی، رهبر و سخنگوی انقلاب- آیت الله خمینی- فقط و فقط از دموکراسی، آزادی مطلق، حقوق بشر، آزادی زنان، آزادی کمونیست ها، عدالت و برابری سخن می گفت. در هر مصاحبه و سخنرانی اینها را به عنوان اهداف انقلاب عنوان می کرد. وقتی خبرنگاران درباره ی نوع حکومت آینده از او سئوال می کردند، به صراحت می گفت یک دموکراسی در شکل جمهوری خواهد بود. وقتی از مدل آن جمهوری می پرسیدند، به صراحت می گفت:یک جمهوری درست شبیه همین «جمهوری فرانسه«. نه تنها هیچ سخنی از «ولایت فقیه» نبود، بلکه به صراحت می گفت که قصد زمامداری نداشته و به قم باز خواهد گشت. ولایت فقیه چندهفته پس از پیروزی انقلاب سبز شد و «جمهوری فرانسه» در عرض چند ماه به «ولایت فقیه» تبدیل گردید. به همین دلیل آیت الله مصباح یزدی گفته است که امام منظوری داشت(ولایت فقیه) اما به گونه ای سخن می گفت(جمهوری فرانسه، دموکراسی، آزادی و حقوق بشر) که همه را پشت خود بکشاند. اگر مدعای آیت الله مصباح یزدی صحت داشته باشد، آیت الله خمینی یک «مردم فریب«بوده و آگاهانه به همه دروغ می گفته است. مطابق این دیدگاه، مردم فریبی عملی مطابق شرع انور است. به همین دلیل آیت الله خامنه ای و مصباح ودیگر «فقیهان درباری» دائماً دروغ می گویند[6].

حتی پس از طرح موضوع ولایت فقیه، در فروردین ماه سال 1358 مرتضی مطهری در سیمای جمهوری اسلامی حاضر شد و رسماً اعلام کرد که ولایت فقیه به این معنا نیست که روحانیت در رأس حکومت قرار گیرد، بلکه روحانیت از طریق امر معروف و نهی از منکر و رهبری ایدئولوژیک بر امور نظارت خواهد داشت.

بزرگترین انحراف انقلاب ایران، تبدیل شعار و هدف «نظام دموکراتیک ملتزم به آزادی و حقوق بشر در شکل جمهوری فرانسه» به «نظام سلطانی فقیه سالار«- ولایت مطلقه ی فقیه- بود. بزرگترین انحراف سلطه(دخالت خودسرانه ی سلطان در همه امور) ی فقیهانه و زمامداری آیت الله خامنه ای است. مگر انحرافی بزرگتر از این وجود دارد که «سربازان گمنام امام زمان» و پاسداران سپاه، جامعه ی مدرسین حوزه ی علمیه قم را محاصره کردند تا فردی را که آیت الله خمینی «حجت الاسلام» می خواند، «مرجع تقلید» اعلام کنند؟ برای اولین بار در تاریخ مرجعیت، «سپاهیان انقلاب» حجت الاسلامی(علی خامنه ای) را به مرجعیت رساندند. این نیز یکی دیگر از دستاوردهای این انقلاب بود.

سلطان سپس تکلیف دانشجویان را معین می سازد. می گوید:

«از حالا به بعد تكليف نسل جوان كنونى و عمدتاً دانشجوئى همين است كه اين خط را در همان جهتگيرى، به سوى تكاملِ بيشتر ادامه بدهد و پيش ببرد. اين مشخص می كند كه در محيط دانشجوئى تكليف ما چيست… شما بايد تصميم بگيريد. بدانيد اين حركت مبارك و متكى به اين ارزشها، وابسته است به انگيزه، همت، شجاعت، قدرت تفكر و عزم راسخ شما. شماها هستيد كه بايد اين را ادامه بدهيد»[7].

ستاد به دانشجویان می گوید که چگونه باید به روابط بین الملل و داخلی بنگرند و رویدادها را به چه نحوی باید تحلیل کنند. مطابق معمول، همه مسائل و مشکلات را باید به «دشمن» فروکاست. هر تبیینی غیر از این باطل است. «اصل تنظیم کننده» این است: همه ی رویدادها و حوادث جهانی را یک کاسه کنید، سپس اتاقی بسازید که توطئه گران بین المللی در آن نشسته اند و دنیا(عروسک ها) را با انگشتان خود به حرکت در می آورند. عروسک ها هیچ حرکتی از خود ندارند، نخ هاست که آنان را به حرکت وا می دارد. می گوید:

«شما وقتى نگاه می كنيد به جبهه‌ى معارض، يعنى استكبار، جبهه‌ى ظلم، جبهه‌ى سرمايه‌دارهاى كلان بين‌المللى، كارتلها، تراستها و و و، به چشم يك جبهه به آنها نگاه كنيد. يك جبهه‌ى به‌هم‌پيوسته‌اى وجود دارد در مقابله‌ى با انقلاب اسلامى، كه يك انقلاب معنوى و دينى و فرهنگى و اعتقادى است. وقتى به چشم يك جبهه‌ى به‌هم‌پيوسته به اينها نگاه كرديد، خيلى از كارهاى اينها معناى واقعى خودش را نشان می دهد. اين مسئله، وظيفه‌ى دانشجو يا تشكلهاى دانشجوئى را مشخص می كند… چند تا حلقه‌ى به‌هم‌پيوسته وجود دارد؛ مثلاً حلقه‌هاى تحريم اقتصادى، ترويج ابتذال، ترويج مواد مخدر، كارهاى امنيتى، ايجاد تزلزل در مبانى و مسائل اعتقادى؛ چه اعتقاد به اسلام، چه اعتقاد به انقلاب. اينها حلقه‌هاى گوناگونِ به‌هم‌پيوسته است؛ يكى از اين حلقه‌ها هم – كه مكمل اين زنجيره است – كوبيدن حركت علمى در كشور، با ترساندن دانشمند ما، با حذف دانشمند ماست. با اين چشم به قضيه نگاه كنيم»[8].

حال نوبت رهنموردهای استاد به دانشجویان فرا می رسد. مسأله فقط چگونه نگریستن به عالم و آدم و تبیین آن نیست، مسأله، مسأله ی چگونه عمل کردن دانشجویان هم هست. استاد از مقام توصیف و تبیین، به مقام توصیه و تجویز صعود می کنند. می گویند:

«در همين قضيه‌ى اين ترورها[ی دانشمندان هسته ای]، من عقيده‌ام اين است كه بچه‌هاى تشكلهاى دانشجوئى در اين قضيه كوتاه آمدند؛ يعنى كم‌عملى نشان دادند. بايد اين قضيه را بزرگ می كرديد… ما حتّى نديديم تشكلهاى ما پوستر اين شهدا را هم چاپ كنند، منتشر كنند، پخش كنند، يادمان اينها را نگه دارند. نه، اين موضوع اصلاً نبايد فراموش شود؛ اين كار كوچكى نيست»[9].

تکلیف دوم ناظر به حمایت دشمن از جریان های سیاسی داخلی- به خصوص حرکت سبز- است. دانشجویان در این عرصه هم باید حضور فعال داشته و در سرکوب مخالفان مشارکت داشته باشند. می گوید:

«پس نگاه به دشمن بايد يك چنين نگاهى باشد: نگاه حركت جبهه‌اى دشمن. آن وقت حمايت اينها از برخى جريانها، حمله‌ى اينها به بعضى از جريانها، دخالت اينها در بعضى از مسائل داخلى كشور، همه معنا پيدا می كند؛ معلوم می شود كه هدف چيست. اين مسئله ايجاب می كند كه ما نسبت به كارهاى اينها هوشيار باشيم… يك وقت هست كه دشمن به عرصه‌ى دانشگاه تهاجم آشكار میكند؛ اينجا شما بايد حضور آشكار داشته باشيد؛ مثل مسائل دوره‌ى فتنه 88 و امثال اينها. يك وقت هست كه نه، آنچنان تهاجم آشكارى وجود ندارد؛ اينجا بايستى حضور مجموعه‌هاى دانشجوئى، حضور عميق فكرى باشد»[10].

تکلیف سوم دانشجویان ناظر به توطئه ی دشمن برای به ابتذال کشاندن مردم- خصوصاً دانشجویان- است. از نظر سلطان، هر نوع فعالیت فرهنگی متفاوت با آنچه او قبول دارد، ابتذال است و کار دشمن. پس باید با آن به شدت برخورد شود. می گوید:

«يكى از چيزهائى كه من بجد توصيه می كنم، پرهيز از ابتذال در كارهاى فرهنگى و هنرى است؛ مراقب باشيد. من نمونه‌هائى از اين مسئله را سراغ دارم؛ البته نه حالا، حدود هفده هجده سال قبل. من همان موقع اطلاع پيدا كردم كه يك مجموعه‌ى دانشجوئى در دانشگاه در بعضى از مراسمشان رگه‌هائى از ابتذال وجود دارد. همان وقت به آنها پيغام دادم ـ- با ما هم بى‌ارتباط نبودند ـ- خب، توجهى نشد. بعد هم دنباله‌هاى خوبى پيدا نكرد. از ابتذال فرهنگى، ابتذال اخلاقى بشدت پرهيز شود و با آن مواجهه بشود. امروز يكى از سياستهاى دشمن، ترويج ابتذال است. با اين سياست استكبار مبارزه كنيد. همين طور كه آنها تحريم اقتصادى را برنامه‌ريزى میكنند، همين طور ترويج ابتذال را برنامه‌ريزى می كنند – اين ادعاى شعارگونه نيست؛ اين ناشى از اطلاعات است؛ ما اطلاع داريم – مى‌نشينند طراحى میكنند، برنامه‌ريزى میكنند؛ میگويند براى شكستن مقاومت جمهورى اسلامى، بايد بين جوانها ترويج ابتذال كرد؛ يعنى به قضايا ماهيت سياسى میدهند. خب، با اين بايستى مواجهه كرد، مقابله كرد«[11].

یکی از مسائل و مشکلات سلطان این است که رژیم فقیه سالار او، رژیمی فاسد و دروغگوست. در دروغگویی همه را پشت سر نهاده است. به همین دلیل، هر یک از قوا و نهادها که آماری از کار خود ارائه می کنند، دیگر ارکان نظام به سرعت آن را تکذیب می کنند. وقتی ارکان رژیم چنین نگاهی به همدیگر دارند، تکلیف مردم روشن است. سلطان بارها کوشیده است تا این مسأله را حل کند، اما تاکنون موفق نشده است. اینک به عنوان استاد، چهارمین تکلیف دانشجویان را معین می سازد. می گوید:

«به اين گزارشها با چشم حسن‌ظن بايد نگاه كرد؛ يعنى نبايد بنا را بر اين گذاشت كه هرچه مسئولين مى‌آيند می گويند، دروغ و درم و خلاف واقع است؛ نه، دارند گزارش می دهند. اصل را بايد بر اين گذاشت كه گزارشها گزارشهاى واقعى است؛ ولو حالا ممكن است در آن يك مقدارى مبالغه و اغراق يا نديدن جوانب منفى وجود داشته باشد؛ ليكن غالباً گزارشها درست است»[12].

پنج روز پس از این دیدار، در 25/5/90 جمعی از شعرا را به بیت خود فرا خوانده و تکلیف آنان را هم روشن می سازد که چگونه شعر بسرایند. شاعران هم باید بدانند که انقلاب دارای دشمنان داخلی و خارجی است. دشمنان با اصل «گفتمان انقلاب اسلامی» مخالفند. شما مجاز هستید که از برخی امور جزیی در شعرهای خود انتقاد کنید، اما نقد رادیکال و ریشه ای، یعنی همنوایی با ضد انقلاب و دشمن به قصد تمجید و تشویق و تحسین شنیدن از آنان. مباد به این نوع تحسین ها دلخوش کنید. می گوید:

«شعر انقلاب يك هويتى دارد؛ در واقع متصدى و مباشر و ميداندارِ ارائه‌ى گفتمان انقلاب اسلامى است؛ اين را بايد حفظ كنيد… نبايستى آن گفتمان اصلى انقلاب، آن هويت اصلى انقلاب مغلوب اين تألمات شود. بايد براى انقلاب حرف بزنيد، بايد براى گفتمان انقلاب تلاش و كار كنيد… امروز اين يك وظيفه‌اى است بر عهده‌ى شاعران. گاهى اوقات انسان مى‌بيند كه در بعضى از شعرها و سروده‌ها اين تألمات اثر می گذارد و آن مسئله‌ى اصلى را تحت‌الشعاع قرار می دهد؛ آن وقت اينجا انسان هماهنگ و هم‌آواز می شود با آن كسانى كه اعتراضشان به اصل همان گفتمان است… اگر انسان مراقب حفظ آن هويت و گفتمان اصلى انقلاب نباشد، زبانش به زبان آنها نزديك می شود. من با شعر اعتراض مخالفتى ندارم؛ انسان يك چيز ناهنجارى را مى‌بيند، خب، در شعر منعكس می شود؛ اين هيچ اشكالى ندارد؛ منتها بايد مراقب باشيد شما اعتراضتان به يك ناهنجارى است، در حال اعتقادتان به اصل گفتمان انقلاب اسلامى. اما يكى هست كه اعتراضش به همين اصل گفتمان است؛ مراقب باشيد زبان شما با زبان او يكى نشود. لازم است كه شعراى جوان عزيزمان اين مراقبت را بكنند. آدمهائى هستند كه از اصل مبانى انقلاب و نظام و آزاديخواهى و استقلال و استكبارستيزى دورند؛ شما دل به تحسين آنها و محافل مربوط به آنها نبنديد»[13].

 شاعران حاضر در این دیدار، باید هشدارهای ولی فقیه را جدی بگیرند. او پیش از این چنین هشدارهایی به مرحوم اخوان داده بود، اما وقتی آن شاعر بزرگ حاضر به سرودن اشعار سلطانی نشد، از همه جا اخراج و در خیابان توسط «سربازان امام زمان» و «لباس شخصی» ها به شدت مضروب شد. در همین جلسه وقتی یکی از حاضران گفت که از قبل شعرها را چک می کنند تا پاستوریزه شده هایش نزد شما قرائت شود، سلطان در پاسخ گفت:

«من هم كه شما می‌دانید طاقتم زیاده و این‌جور نیست كه اگر كسی شعری بخواند كه من مضمونش را قبول نداشته باشم درونم طوفانی بشه. نه شعره دیگه شاعر دوست داشته این‌جوری بگه اما پاستوریزه كردن شعر اتفاقاً بد نیست. خوبه اتفاقاً یك جاهایی رعایت‌هایی هم بشه و ملاحظه‌هایی هم صورت بگیره»[14].

نتیجه : سلطان علی خامنه ای از ابتدای ماه رمضان تاکنون چهار سخنرانی ایراد کرده است. سخنرانی اول در 16 مرداد 90 در دیدار با مسئولان بلند پایه ی نظام صورت گرفت که طی مقاله ای تحلیل و نقد شد[15]. دو سخنرانی بعدی وی را هم در همین مقاله تحلیل و بررسی کرده ایم. سخنرانی چهارم نیز در دیدار با فعالان و برگزیدگان بخش های اقتصادی در 2 مرداد 90 صورت گرفت.

در سخنرانی اول، سلطان علی خامنه ای این مدعا را مطرح می سازد که نظام دارای مشروعیت زیادی است و میزان اعتماد مردم به نظام بسیار بالاست. از سوی دیگر، جایگاه جهانی رژیم بسیار مناسب است و رهبری با یک سیلی محکم و جانانه حساب کلیه ی دول غربی را رسیده و خواهد رسید. اما مهمتر از اینها، «پیشرفت های علمی» جمهوری اسلامی خیره کننده است. می گوید:

«ما در زمينه‌ى هسته‌اى پيشرفت كرديم، در زمينه‌ى فناورى زيستى پيشرفت كرديم، در فناورى نانو پيشرفت كرديم، در فناورى انرژى‌هاى نو پيشرفت كرديم، در صنايع هوافضا پيشرفت كرديم، در ساخت ابررايانه‌ها پيشرفت كرديم، در مسئله‌ى بسيار مهم سلولهاى بنيادى پيشرفت كرديم، مسئله‌ى شبيه‌سازى همين جور، در راديوداروها همين جور، در نانوداروهاى ضد سرطان همين جور؛ اينها همه جزو دانشهاى سطح بالاى دنياست. اين چند موردى كه من گفتم و بعضى از موارد ديگر، جزو دانشهاى درجه‌ى يك سطح بالاى دنياست، كه بعضى از اينها را پنج تا كشور، ده تا كشور در دنيا بيشتر ندارند؛ ما در اينها پيشرفت كرديم»[16].

در سخنرانی دوم مدعای «استثنایی بودن انقلاب ایران» را طرح کرده و گفته است که انقلاب ایران تنها انقلابی است که از مسیر خود منحرف نشد و همچنان اهداف اولیه ی خود را در سطحی بالاتر و عمیق تر دنبال می کند.

در سخنرانی سوم شعر شاعران وفادار به «گفتمان انقلاب» را از دو جهت با «یک دوره ی مهم و برجسته» قابل مقایسه دانسته و مدعی است که به لحاظ «کمیت شاعران» و «نوآوری در مضمون» وضع امروز بی سابقه است[17].

در سخنرانی چهارمدرباره ی وضعیت اقتصادی کشور گفت:

«پيشرفتهای چشمگيری در عرصه های توليد، خدمات، كشاورزی، صنعت و صنايع دانش بنيان به وقوع پيوسته كه متأسفانه اغلب مردم از آن مطلع نيستند و بايد اين افتخارات ملی كه متعلق به ملت ايران است، به اطلاع مردم رسانده شوند… مقابله افتخارآميز نظام اسلامی با تحريمها، همچون تمامی 32 سال اخير، با موفقيت ادامه خواهد يافت… آينده كشور، آينده خوبی است»[18].

تا حدی که من می فهمم، سلطان علی خامنه ای گرفتار بیماری «توهم شکوه و اوج» شده است. همه ی امور را در دوران زعامت اش در اوج می بیند. دوران زمامداری خود را «شکوهمند» جلوه می دهد. «فقیهان درباری» را هم وادار کرده است که دوران زعامتش را چنین قلمداد کنند. آیت الله احمد خاتمی در 24/5/90 در جمع فرماندهان نیروی دریایی گفته است:

«بدون شک طلائی‌ترين دوره در تاريخ انقلاب اسلامی، همين دورانی است که مقام معظم ولايت فقيه برآن حاکم است و باعث افتخار نيروهای مسلح است که با مديريت مستقيم ولی فقيه فعاليت می ‌کند»[19].

 

پاورقی ها:

1 الی 12- رجوع شود به لینک:

6- در کتاب زیر که در این ماه منتشر خواهد شد، آیت الله خمینی، دهه ی اول انقلاب و آنچه در آن دهه گذشت، مورد بررسی مبسوط قرار گرفته است:

اکبر گنجی، بود و نمود خمینی، وعده ی بهشت، برپایی دوزخ، نشر گردون، در 560 صفحه.

13- رجوع شود به لینک:

14- رجوع شود به لینک:

15- در مقاله ی «آیتالله خامنه ای و مشروعیت داخلی و جهانی حکومت«، به این سخنرانی پرداخته و آن را تحلیل کرده ایم. رجوع شود به لینک:

16- رجوع شود به لینک:

17- می گوید:

«من دو شباهت مى‌يابم بين شعر امروز كشورمان و شعر فارسىِ يك دوره‌ى دويست ساله‌ى بسيار مهم و برجسته، يعنى دوره‌ى رواج و شكوفائى سبك هندى؛ كه از اواسط قرن دهم تا اواسط قرن دوازدهم، شعر سبك هندى رواج داشته و گسترش پيدا كرده و اوج گرفته. من اول اين را عرض بكنم كه آن دوره‌ى دويست ساله از بعضى از جهات در همه‌ى ادوار تاريخ شعرى ما بى‌نظير است… اين دويست سال جزو قطعات بسيار درخشان تاريخ شعر فارسى است. يك خصوصيت در اين دويست سال، كميت شاعر است… انسان می تواند صد تا شاعر خوب در آن دوره پيدا كند… يك شباهت امروز ما با آن دوره، همين كميت است. تعداد شاعرى كه امروز در كشور ما هست، در هيچ دوره‌اى… سابقه ندارد… امروز ما در كشور خيلى شاعر داريم؛ از نوجوانان دبستانى تا دبيرستانى، تا جوانان برومند، تا ميانسالان و پيران… شباهت دوم بين اين دوره و آن دوره‌ى دويست ساله، نوآورى در مضمون است. در هيچ دوره‌ى ديگرى اينجور سابقه ندارد كه اين همه مضامين نو و حرفهاى تازه در شعر راه پيدا كند… امشب در اين جمعى كه شعر خواندند – شعر جوانها، شعر بانوان، شعر آقايان – من دارم مى‌بينم كه كلمات، پخته و سنجيده؛ الفاظ، قوى و استوار بود؛ همان جور كه انسان دوست می دارد در شعر مشاهده كند. مضمون هم الى ماشاءاللَّه… امروز انسان اين همه مضمون جديد در همين كلمات مشاهده می كند كه واقعاً در خور دقت و مداقه و ملاحظه است؛ خيلى خوب است. به نظر من اين هم شباهت دومى است كه شعر امروز ما به شعر آن دوران دويست ساله دارد».

رجوع شود به لینک:

18- رجوع شود به لینک:

19- رجوع شود به لینک:

نگاهی دیگر: بدترین سناریو برای ایران – اکبر گنجی

2011/06/16

در سال آینده دو مسأله می تواند برای مخالفان روزنه تنفس ایجاد کند و فرصت آفرین باشد: اول، نزاعی که بین تیم محمود احمدی نژاد و دیگر اصولگرایان درگرفته است؛ دوم- اجرای طرح هدفمند سازی یارانه ها و پیامدهای آن.

نزاع میان اصولگرایان و محمود احمدی نژاد در اواخر فروردین اوج گرفت و طی هفته های اخیر بیشترین خبرهای سیاسی را به خود اختصاص داد. در این شرایط ، کمتر به وضعیت اقتصادی توجه گردید؛ وضعیتی که ناشی از مشکلات ساختاری، اجرای طرح هدفمندسازی یارانه ها و تحریم های اقتصادی است. یادداشت کنونی ناظر به موضوع دوم و پیامدهای سیاسی آن است.

عظمت طلبی اتمی

منش و روش آیت الله علی خامنه ای، رهبر جمهوری اسلامی نشان داده و می دهد که او حاضر به کوتاه آمدن از مواضع خود نیست. استراتژی پیشنهادی او در همه زمینه ها تهاجمی است. به عنوان مثال در حوزه حقوق بشر، می گوید به جای در انتظار انتقادات دولت های غربی و نهادهای مدنی از نقض حقوق بشر در ایران نشستن- برخورد منفعل- ،باید به آنها حمله ور شد که دول غربی مهم ترین عاملان نقض حقوق بشر و پایمال کردن حقوق مردم و ملت ها هستند(برخورد فعال). یا در قلمرو زنان، به جای آنکه جهان غرب از ما طلب کار باشد، ما از جهان غرب طلب کاریم که زنان را به کالای جنسی و هوس رانی تبدیل کرده است.

در ۲۳ سال گذشته،»عظمت طلبی اتمی» ولی فقیه، فعالانه پیگیری شده است. او در این قلمرو به شدت مخالف عقب نشینی بوده و همیشه فرمان داده تا این پروژه فعالانه تعقیب شود. در آخر کار دولت محمد خاتمی به او دستور داد تا توافق تعلیق غنی سازی اورانیوم با دولت های اوپایی را ملغی سازد و تولید آغاز شود. بدین ترتیب او حاضر به سازش و توافق در این زمینه نیست.

واکنش دولت های غربی چه بوده است؟ آنها از طریق شورای امنیت سازمان ملل چند قعطنامه تحریمی علیه ایران به تصویب رسانده اند. مستقل از آن قطعنامه ها، آمریکا و اتحادیه اروپا به طور مستقل تحریم های بیشتری علیه ایران وضع کرده اند. این گونه تحریم ها، تحریم های سیاسی را هم به دنبال داشته که در آخرین مورد آن، در ۱۹/۳/۹۰، دولت آمریکا سپاه پاسداران، سازمان بسیج، نیروی انتظامی و اسماعیل احمدی مقدم، فرمانده نیروی انتظامی ایران را به اتهام نقض جدی حقوق بشر تحریم کرد.

اگر چه «نظام سلطانی فقیه سالار» چنان وانمود می کرد و می کند که تحریم ها تأثیر چندانی بر وضعیت اقتصادی ایران نداشته، اما اینک آیت الله خامنه ای به صراحت از توطئه دشمن برای «فلج کردن اقتصادی» سخن گفته است.

وی روز هشتم خردادماه امسال در دیدار با نمایندگان مجلس شورای اسلامی «واضح ترین» سناریوی دشمن علیه جمهوری اسلامی را در حوزه اقتصاد عنوان کرد و گفت:»اینکه ما امسال گفتیم «سال جهاد اقتصادى»، ناظر به این بخش قضیه است. به زانو درآوردن کشور از لحاظ اقتصاد، عقب راندن و پس راندن کشور در زمینه‌ اقتصاد، که منتهى بشود به فلج پایه‌هاى اقتصادى، منتهى بشود به نومیدى مردم، یکى از کارهاى اساسى است.»

وضعیت اقتصادی کشور

نگاهی کوتاه به شاخص های گوناگون وضعیت بد اقتصادی کشور را که در حالت «رکود تورمی» قرار دارد، به خوبی نشان می دهد.

حجم نقدینگی: در ابتدای سال ۱۳۸۴ حجم نقدینگی در حدود ۷۰ هزار میلیارد تومان بود که در صورت اجرای دقیق قانون باید در پایان سال ۱۳۸۹این مقدار به ۳۵ هزار میلیارد تومان کاهش می یافت، اما اینک به بیش از ۲۵۰ هزار میلیارد تومان رسیده است. بدین ترتیب،نه تنها دولت نتوانسته به تکلیف قانونی کاهش ۵۰ درصدی نقدینگی عمل کند، بلکه این شاخص بیش از ۳۰۰ درصد افزایش داشته است.

رشد اقتصادی: دوران انقلاب شاهد نزول رشد اقتصادی ایران است. به جز سال های ۶۱ و ۶۲ و ۶۴، طی دوران جنگ رشد اقتصادی منفی بود و در مجموع میانگین رشد اقتصادی در آن دوره ۳/۲- بود. میانگین رشد اقتصادی در دوره ۸ ساله ی سازندگی ۵/۵ درصد بود. میانگین نرخ رشد اقتصادی در دوره ۸ ساله اصلاحات به ۹/۴ درصد رسید. میانگین نرخ رشد اقتصادی پس از اصلاحات، تا پایان سال ۱۳۸۸، به یک روایت ۴ درصد و به روایت دیگری ۱/۵ درصد بوده است.

بانک جهانی و صندوق بین المللی پول رشد اقتصادی ایران در سال ۲۰۱۰ را یک درصد و در سال ۲۰۱۱ صفر درصد پیش بینی کرده اند. به پیش بینی این دو نهاد، رشد اقتصادی ایران در سال ۲۰۱۲ به ۳ درصد افزایش خواهد یافت.

تورم: متوسط نرخ تورم در سال های ۷۹ الی ۸۳ برابر ۱۴.۱ درصد بود که در سال های ۸۴ الی ۸۸ به ۱۵.۸ درصد افزایش یافت. نرخ تورم در سال ۱۳۸۹ – به علت رکود شدید- به حدود ۱۳ درصد تقلیل یافت.

اخیرا بانک مرکزی میزان تورم را تا پایان اردیبهشت ماه ۱۴ و ۲ دهم درصد اعلام کرد،اما پس از آن مرکز آمار ایران، آن را ۱۶ و ۷ دهم درصد اعلام کرد. بدین ترتیب میزان تورم که تا پیش از آغاز اجرای طرح هدفمندسازی یارانه ها ۸ درصد بود، اینک سیر صعودی گرفته و برخی از کارشناسان اقتصادی معتقدند که بر سرعت رشد میزان تورم افزوده خواهد شد.

جدول بررسی نرخ تورم در ۵ سال اخیر

نرخ تورم، اعلام مرکز آمار ایران (درصد) نرخ تورم، اعلام بانک مرکزی (درصد) سال شاخص قیمت ها
۱۷.۲ ۱۸.۴ ۱۳۸۶
۲۵.۵ ۲۵.۴ ۱۳۸۷
۹.۵ ۱۰.۸ ۱۳۸۸
۱۳.۹ ۱۲.۴ ۱۳۸۹
۱۶.۷ ۱۴.۲ ۱۳۹۰

معوقات بانکی: آمارها نشان می دهد که تا سال ۱۳۸۳ کل مطالبات معوقه شبکه بانکی کشور، حدود ۳ هزار میلیارد تومان بوده است و از آن تاریخ به بعد، طی ۳ سال تا سال ۸۶ این حجم به ۴۰ هزار میلیارد تومان رسیده، وهم اکنون ۵۰هزار میلیارد تومان است. بدین ترتیب، میزان معوقات بانکی کشور یک پنجم نقدینگی کشور است. نکته جالب توجه این است که ۶ هزار میلیارد تومان از معوقات بانکی در اختیار ۴۳ تن قرار دارد. ۲ هزار میلیارد تومان دیگر در اختیار ۴۱ تن دیگر قرار دارد و ۸۴ تن به عنوان شخصیت‌های حقیقی و حقوقی ۸ هزار میلیارد تومان معوقات بانکی را در اختیار دارند.

چک های برگشتی: یکی از پیامدهای رکود اقتصادی، افزایش میزان چک های برگشتی است. به گزارش بانک مرکزی، در فروردین سال جاری دو میلیون و ۷۰۰ هزار برگ چک معادل بیشتر از ۳۶ هزار میلیارد تومان مبادله شده است که از این تعداد، ۳۳۵ هزار برگ به ارزش یک هزار و ۳۵۵ میلیارد تومان برگشت خورده است. میزان چک های برگشتی در فروردین سال۱۳۸۴ حدود پنج و یک درصد بوده که این رقم در فروردین سال ۱۳۹۰ به حدود دوازده و چهار درصد رسیده است. تا سال ۱۳۸۶ نسبت چک های برگشتی نسبت به حجم مبادلات حدود پنج تا شش درصد بوده که این رقم طی سال های ۱۳۸۷ تا کنون، از میزان ده درصد نیز فراتر رفته است. تعداد چک های برگشتی که در سال ۱۳۸۴ حدود سه میلیون و ۵۴۰ هزار برگ بوده، در سال گذشته به حدود پنج میلیون و ۹۰۰ هزار برگ رسیده است. در این مدت ارزش چک های برگشتی نیز افزایش زیادی نشان می دهد به طوری که ارزش چک های برگشتی در سال ۱۳۸۴ بیشتر از هشت هزار و ۸۰۷ میلیارد تومان بوده است و در سال گذشته خورشیدی این رقم به ۲۷ هزار و ۸۰۰ میلیارد تومان رسیده است.

واردات کالا: طی سال های ۸۴ تا۸۹ به ازای ۴۴۲ میلیارد دلار درآمد نفتی معادل ۳۵۲ میلیارد دلار کالا وارد کشور شده است. به عنوان مثال، در سال ۱۳۸۸ کل درآمد صادرات نفت نزدیک ۸/۶۹ میلیارد دلار بود، در عین حال، میزان واردات به کشور به ۶۶ میلیارد دلار رسید.

صادرات غیر نفتی: صادرات غیر نفتی از ۱۰.۵ میلیارد دلار در سال ۸۴ به بیش از ۲۰ میلیارد دلار در سال ۸۹ افزایش یافته است.

بیکاری: نرخ بیکاری از ۱۲.۳ درصد در سال ۸۳ به حدود ۱۵ درصد در سال ۸۹ افزایش یافته است. به گزارش بانک مرکزی ایران، در شش سال گذشته ۷۳۰ هزار شغل در بخش کشاورزی از دست رفته است. یعنی،شاغلان بخش کشاورزی از پنج میلیون و ۱۰۰ هزار نفر در سال ۱۳۸۴ به چهار میلیون و ۳۷۰ هزار نفر در پایان فصل بهار سال گذشته کاهش یافته است.

ضریب جینی : نسبت هزینه دهک ثروتمند به دهک فقیر از ۱۴.۶ برابر در سال ۸۳ به ۱۵.۲برابر در سال ۸۶ و نسبت هزینه دو دهک ثروتمند به دو دهک فقیر از ۸.۴۱ برابر در سال ۸۳ به ۸.۷۴ برابر در سال ۸۶ افزایش یافته است. رقم ضریب جینی نیز از ۰.۳۹۹۵ در سال ۸۳ به ۰.۴۰۴۵ در سال ۸۶ افزایش یافته است. از سوی دیگر، جمعیت زیر خط «فقر مطلق» از ۲ درصد در سال ۸۳ به ۷ درصد در سال ۸۶ و جمعیت زیر خط فقر نسبی از ۱۵ درصد در سال ۸۳ به ۲۱ درصد در سال ۸۶ نیز افزایش یافته است.

تحریم های اقتصادی: نقش موثر

تحلیلگران به درستی بر سیاست های نادرست اقتصادی انگشت می نهند، اما نقش موثر تحریم های اقتصادی را نباید نادیده گرفت. تحریم ها هم از راه های مختلف در پدید آوردن این وضعیت موثرند.

مبادلات جهانی ایران، بیش از ۵۰ درصد تولید ناخالص داخلی را تشکیل می دهد. تحریم بانکی معطوف به فعالیت های ارزی و بین المللی است. بدین ترتیب گشایش اعتبارات اسنادی مسدود شده و پرداخت نقدی جایگزین آن می شود. پرداخت نقدی، هزینه ها را بسیار بالا می برد. تغییر سبد ارزی از دلار به یورو یکی از راهکارهای دولت ایران برای حل این مشکل بود. فعال شدن صرافی ها در انتقال پول، راهکار دیگری برای دور زدن تحریم های بانکی است. راهکار دیگر، انتقال تلگرافی ارز است که گفته می شود کره جنوبی به آن متوسل شده است.این کشور ۱۰ درصد نفت مورد نیاز خود را از ایران وارد می کند. در مقابل دو هزار شرکت کره ای در حال همکاری با ایرانند. این هم راه دیگری برای دور زدن تحریم های بانکی است.

هند سالانه ۱۱ میلیارد دلار نفت از ایران وارد می کند، اما به دلیل تحریم های بانکی، حتی حاضر به پرداخت روپیه در برابر واردات خود نیست. بانک مرکزی هند از ششم دی‌ماه گذشته، انجام داد و ستد با ایران از طریق «اتحادیه پایاپای آسیایی» را که واسطه معاملاتی بین ایران و هند است برای شرکت‌های هندی ممنوع اعلام کرد.

هند حدود دو میلیارد دلار به ایران بابت نفتی که از ایران وارد کرده بدهکار است.در ابتدای سال جاری میلادی دولت آلمان به هند اجازه داد که صورت‌حساب نفت خود را از طریق بانک تجاری ایران و اروپا در شهر هامبورگ به ایران پرداخت کند، اما این بانک نیز بعداً در فهرست جدید ۱۰۰ شرکت ایرانی مورد تحریم از سوی اتحادیه اروپا قرار گرفت. راهکار تهاتری/پایاپای روش دیگری برای فرار از چنبره تحریم بانکی است. بدترین اقدام در این زمینه، تحریم بانک مرکزی ایران خواهد بود. کاری که در گذشته در باره عراق و آفریقای جنوبی صورت گرفت.

صنعت نفت ایران نیاز به سرمایه گذاری های کلان دارد، اما راه سرمایه گذاری های کلان خارجی در صنعت نفت و گاز ایران کاملاً مسدود شده است. در سال ۲۰۰۶، ۴۴ میلیارد دلار سرمایه گذاری خارجی در خاورمیانه صورت گرفت که سهم ایران کمتر از ۲ درصد آن بود. اگر در صعنت نفت ایران سرمایه گذاری صورت نگیرد، تولید نفت به شدت کاهش خواهد یافت و صادرات آن را با مشکل روبه رو خواهد کرد.

کل سرمایه گذاری خارجی در ایران در سال ۲۰۰۵ ، ۹۱۸ میلیون دلار بود. این مبلغ در سال ۲۰۰۶ به ۶/۱ میلیارد دلار و در سال ۲۰۰۹ به ۳ میلیارد دلار افزایش یافت.

برای درک وضعیت صنعت نفت ما بهتر است مقایسه ای با عراق صورت پذیرد که دارای پنج میدان مشترک نفتی با ایران است.عراق در چند سال گذشته با ده‌ها شرکت بزرگ نفتی دنیا قراردادهای کلان بسته است. بر اساس برنامه هفت ساله توسعه نفت عراق، قرار است تولید نفت این کشور از دو میلیون و ۸۰۰ هزار بشکه کنونی، به حدود ۱۱ میلیون بشکه در روز رسد. اما ایران از سال ۲۰۰۶ تاکنون نتوانسته است هیچ قرارداد نفتی با شرکت‌های معتبر بین‌المللی منعقد کند.

بهروز علیشیری، رئیس سازمان سرمایه‌گذاری و کمک‌های فنی و اقتصادی ایران، روز ۱۶ خرداد در گفت ‌وگو با خبرگزاری ایرنا اظهار داشت که برای دست یافتن به اهداف برنامه پنج‌ساله پنجم توسعه (تا پایان سال ۱۳۹۴ ) خصوصا توسعه پروژه‌های نفت و گاز مجموعا به یک هزار میلیارد دلار منابع مالی نیاز است که ۴۰۰ میلیارد دلار آن از طریق سرمایه‌های خارجی باید تامین شود.

از سوی دیگر، صادرات دستگاه های پیشرفته ی صنعتی و مواد و تکنولوژی های دارای کاربرد دوگانه- در بخش نظامی و غیر نظامی- نیز در لیست تحریم هاست. «فولاد گرم» که کاربردی گسترده در بخش غیر نظامی دارد، به دلیل کابرد دوگانه از سوی غرب تحریم شده است. طی ماه های گذشته بسیاری از صنایع ایران به وضعیت نگران کننده دچار شده و در صف تعطیلی و اخراج کارگران قرار گرفته اند. تحریم ها اثر خود را بر صنعت ایران به خوبی نشان داده ومی دهد. بیکاری، تورم و بی ارزش شدن پول ملی، پیامدهای تحریم بخش صنعت کشورند.

در چنین شرایطی چین نقش مهمی در اقتصاد ایران بازی می کند. بخش اصلی جا به جایی های درآمدهای نفتی ایران باید از طریق این کشور صورت گیرد. بازار ایران از تولیدات ارزان قیمت چینی اشباع شده و این کار، تولیدات داخلی را به تعطیلی کشانده است.

بدترین وضعیت ممکن

همان گونه که گفته شد، آیت الله خامنه ای به هیچ وجه حاضر به عقب نشینی در پروژه هسته ای- «عظمت طلبی اتمی»- نیست. سیاست های او در منطقه خاورمیانه و شمال آفریقا- یعنی دامن زدن به حرکت های بنیادگرایانه و سخن گفتن از وقوع انقلاب اسلامی در کل منطقه- هم به فضای ضد ایرانی دامن زده و کشورهای خلیج فارس را به رویارویی با ایران کشانده است.

در این شرایط دولت های غربی چه راهی جز افزایش تحریم های اقتصادی و سیاسی در پیش رو دارند؟

فرض کنیم دولت های غربی در تحریم بانکی ایران کاملاً موفق شوند. فرض کنیم این تحریم ها به نفت هم تعمیم داده شود و ایران در شرایطی مشابه وضعیت عراق صدام حسین قرار گیرد. در این صورت، میلیون ها تن بر شمار بیکاران افزوده خواهد شد، مردم به شدت فقیر شده، طبقه متوسط به خیل فقرا خواهند پیوست، ده ها هزار تن از کودکان و سالخوردگان در اثر چنین وضعیتی جان خود را از دست خواهند داد.

آیا در چنین شرایطی شورش یا انقلابی به وقوع خواهد پیوست و رژیم سرنگون خواهد شد؟ ممکن است «رژیم سلطانی فقیه سالار» به هزار دلیل و علت غیر قابل پیش بینی سرنگون شود، اما هیچ کس نمی تواند از پیش بگوید که افزایش بیکاری و فقر و فلاکت موجب شورش یا انقلاب می شود. عراق را در نظر بگیرید،شدیدترین تحریم های اقتصادی طی ده سال آن جامعه را از درون نابود کرد، اما صدمه ای به رژیم صدام حسین وارد نیاورد و در نهایت آمریکا و انگلیس برای سرنگونی صدام حسین به حمله نظامی و اشغال آن کشور متوسل شدند.

در شرایطی مشابه شرایط عراق هم رژیم جمهوری اسلامی می تواند از طریق سرکوب به بقای خود ادامه دهد. تا وقتی رژیمی «توانایی» و «اراده» سرکوب سیستماتیک داشته باشد، می تواند به حیات خود ادامه دهد. زوال یکی از این دو- یا هر دو- شرط لازم فروپاشی رژیم خودکامه است.

رژیمی که «می تواند» و «می خواهد» از طریق سرکوب گسترده دوام یابد،تا برقراری این متغیر پایدار خواهد بود.

اقتصاد و سرنگونی

هنوز که هنوز است برخی «اقتصاد» را عامل تعیین کننده به شمار می آورند. گمان می کنند که زیربنای اقتصادی، روبنای سیاسی/فلسفی/حقوقی/زیبایی شناسانه/اخلاقی/ایدئولوژیک را تعین می بخشد. احکام مارکس در پیش گفتار درآمدی بر نقد اقتصاد سیاسی را در نظر بگیرید. او می گفت: «آگاهی انسان ها نیست که هستی شان را تعیین می کند، بلکه برعکس، هستی اجتماعی آنها است که آگاهی شان را تعیین می کند…با تغییر زیربنای اقتصادی، کل روبنای عظیم نیز دیر یا زود دگرگون می شود».

مراحل نظریه او چنین بود: اول- تولید (نیروهای تولید). دوم- مناسبات تولید. سوم- قوانین و نهادهای سیاسی. چهارم- اشکال آگاهی. وضعیت طبقه کارگر روز به روز بدتر و مسکنت بارتر می شد(یا باید بشود) تا آنها پس از کسب «آگاهی طبقاتی» نهایتاً از راه انقلاب قهرآمیز، بورژوازی را سرنگون سازند. «بدتر و بدتر شدن» وضعیت اقتصادی محرومان( در نظریه مارکس طبقه کارگر)، شرط لازم تحول انقلابی و فروپاشی در نظریه مارکس است.

گرامشی کوشید تا این مدل کاذب را اصلاح کند. به گفته او، روبنا در خلق آگاهی های مردم نقش ایفا می کند. «سازماندهی رضایت»- یعنی فرایندی که طی آن آگاهی های فرمانبرداری بدون توسل به خشونت ساخته می شود- یا هژمونی متعلق به مقولاتی است که مارکس آنها را روبنایی قلمداد می کرد.

فقط رژیم های حاکم از طریق روبناهای ایدئولوژیک(سیاسی/حقوقی/فلسفی/مذهبی/اخلاقی…)تولید رضایت نمی کنند،مخالفان هم از طریق خلق معنا در روبنا می توانند علیه شرایط موجود مردم را بسیج کنند. جامعه و هویت موجوداتی سیال و در حال تغییرند که دائماً برساخته می شوند. واقعیت از طریق تولید گفتمانی معنا ساخته می شود.

در بدترین شرایط اقتصادی، مسأله «زنده ماندن» و «امنیت» به مسأله اصلی تبدیل می شود. بی چیزان باید شبانه روز بکوشند تا قطعه ای نان به چنگ آورند تا نمیرند. برای آنان، دموکراسی و آزادی و حقوق بشر کالاهای لوکس بی فایده قلمداد خواهد شد.

اگر به تجربه های فروپاشی نگریسته شود، فقر و تنگدستی و بیکاری نقش مهمی در آنها نداشته اند. برعکس، وقتی کشور یا جامعه ای وارد فرایند رشد سریع اقتصادی می شود، و وضع مردم کمی بهتر می شود،»انقلاب انتظارات» زاده خواهد شد. افراد به آنچه به دست می آورند قانع نخواهند شد وبیشتر و بیشتر می خواهند. رژیم استبدادی در شرایط رشد اقتصادی بالا هم نمی تواند به «انفجار مطالبات/تقاضاها/ انتظارات» پاسخ دهد. توقعات فزاینده (rising expectation) در شرایط خوب اقتصادی، یا در وضعیتی که پس از یک دوره طولانی از رشد اقتصادی، دوره ای کوتاه از برگشت ظهور می کند،موجب انقلاب است.

آلکسی دو توکویل نظریه پرداز اصلی این رویکرد بود. او در تعلیل انقلاب فرانسه می نویسد که این انقلاب در دوره ای رخ داد که آن کشور دچار رکود اقتصادی و سرکوب شدید نبود و این نکته ای «بهت آور» است. و از این مهم تر این نکته بود که :»آن بخش هایی از فرانسه که بهبود سطح زندگی در آنها قطعی تر و مشخص تر از همه بود مراکز اصلی جنبش انقلابی را تشکیل می دادند.»

«جامعه ای که طی سه دهه گذشته شاهد زوال فضایل اخلاقی- خصوصاً عنصر اعتماد- بوده، در چنان وضعیتی به طور فزاینده ای فرایند نابودی از درون و از بین رفتن «سرمایه ی اجتماعی» را تجربه خواهد کرد.»

به گفته ی او، «حدود سی یا چهل سال پیش از وقوع انقلاب…تغییری رخ داد». رشد اقتصادی «خیز» برداشت و دیگر هیچ کس به سهم خود قانع نبود. همه به دنبال بهتر کردن وضع خود بودند.

به نظر او در چنین شرایطی نیز، زوال «توانایی» یا «اراده» سرکوب شرط لازم انقلاب و فروپاشی است.

کرین برینتون با بررسی چهار انقلاب(آمریکا،فرانسه،روسیه و انگلیس) به نتیجه توکویل رسید و گفت که انقلاب ها: «زاده جوامعی نیستند که از لحاظ اقتصادی رو به قهقرا دارند، بلکه برعکس، در جوامعی رخ می دهند که از لحاظ اقتصادی رو به پیشرفت دارند.»

فرانسه و روسیه دوره های زمانی قحطی و گرسنگی زیادی را تجربه کرده بودند که غالباً به شورش هایی منجر شد، اما هیچ یک به انقلاب منتهی نشد. جیمز دیویس نیز همین مدعا را تأیید می کند و می نویسد:»فقر مستمر نه تنها افراد را انقلابی نمی کند، بلکه فرد را نگران خود یا خانواده اش می سازد و این در بهترین حالت به معنی تن دادن به سرنوشت، و در بدترین حالت به معنی یأس خاموش است.»

انقلاب ۱۳۵۷ ایران هم موید این نظریه است. از سال ۱۳۳۹ تا اواسط سال ۱۳۵۶، نرخ‌های رشد اقتصادی ایران بسیار مناسب بود. در این دوره نرخ رشد اقتصادی بین ۵ تا ۱۷ درصد در نوسان بوده است. میانگین نرخ رشد اقتصادی ایران در این دوره ۱۷ ساله، حدود ۵/۱۰ بود. در آستانه انقلاب، یعنی در سال ۱۳۵۶،ایران رشد اقتصادی ۱۷ درصدی را تجربه کرد.

شاخص مهم دیگری هم مثبت مدعای ماست. تولید ناخالص داخلی سرانه(تولید ناخالص داخلی یعنی ارزش مجموع کالاها و خدماتی که طی یک سال در یک کشور تولید می‌شود.تولید ناخالص داخلی سرانه میزان تولید به وسیله هر نفر را به صورت سرانه نشان می‌دهد)،شاخصی است که میزان رفاه و برخورداری مردم یک کشور، را به خوبی نشان می دهد.

از سال ۱۳۳۸ تا پایان سال ۱۳۵۵، تولید سرانه هر ایرانی از ۲ میلیون ریال به ۲/۷ میلیون ریال در سال (به قیمت‌های ثابت سال ۱۳۷۶) رسید. یعنی طی ۱۷ سال، تولید سرانه ایرانی‌ها ۶/۳ برابر شد که نشان دهنده بهبود قابل ‌توجه سطح رفاهی ایرانی‌ها در دوره یاد شده است. انقلاب ۱۳۵۷ با چنین پس زمینه ای به وقوع پیوست. واقعیت تلخ آن است که تولید ناخالص سرانه ایران پس از گذشت ۳۲ سال از پیروزی انقلاب، تازه به سطح تولید سرانه در سال ۱۳۵۵ رسیده است.

نظام استبدادی، مساله اصلی

مسأله اصلی جامعه ما وجود «نظام استبدادی» و گذار به «نظام دموکراتیک ملتزم به آزادی و حقوق بشر» است. اگر این مدعا پذیرفته شود، به دلایلی که ذکر آن رفت، بحران اقتصادی/فلج اقتصادی/فقیرتر شدن جامعه پروسه گذار به دموکراسی را به محاق خواهد برد. برای اینکه طبقه متوسط مهم ترین عامل و کارگزار گذار به دموکراسی است. گسترش فقر و فلاکت، موجب نابودی طبقه متوسط و تبدیل آنها به فقرا می شود. انسان ها در درجه اول به دنبال امنیت و نیازهای حیاتی(غذا،لباس،مسکن) هستند و در گام بعد به دنبال ایده ها و آرمان ها می روند. اگر هم کسانی به دنبال سرنگونی و براندازی یا نقلاب باشند باید بدانند که فقر و فلاکت، موجب انقلاب و سرنگونی رژیم نمی شود. پس باید به شدت نگران بدتر شدن وضعیت اقتصادی بود.

بدترین سناریو برای ایران آن است که تحریم های فلج کننده به تصویب رسد. اقتصادی که در چنبره نابخردی داخلی و مشکلات ساختاری اسیر است، اگر با تحریم های فلج کننده همراه شود، دوره ای از نابودی و تشدید سرکوب را به همراه خواهد داشت.

جامعه ای که طی سه دهه گذشته شاهد زوال فضایل اخلاقی- خصوصاً عنصر اعتماد- بوده، در چنان وضعیتی به طور فزاینده ای فرایند نابودی از درون و از بین رفتن «سرمایه ی اجتماعی» را تجربه خواهد کرد.

تحریم اقتصادی به تنهایی نمی تواند به سرنگونی رژیم منتهی شود. اگر هدف و آرمان گروهی از نیروهای سیاسی سرنگونی جمهوری اسلامی باشد و تحریم های فلج کننده به فروپاشی رژیم منتهی نشود، آنها در مرحله بعد باید به تهاجم نظامی خوشامد بگویند.

مانند لیبی، بهانه های لازم را هم می توان برای دولت های مهاجم فراهم آورد، اما ایران کشور کوچک لیبی نیست. ضمن آنکه بمباران های بی امان لیبی به وسیله دولت های غربی تاکنون به سرنگونی سرهنگ قذافی منجر نشده و مطابق گزارش رسمی سازمان ملل، دو سوی جنگ(قذافی و مخالفانش) مرتکب «جنایات جنگی» شده اند، اما جهان غرب به حمایت از یک سو برخاسته است. اگر چنین وضعیتی برای ایران پیش آید، ایران و ایرانیان نابود خواهند شد. دموکراسی و حقوق بشر را برای ایران و ایرانیان می خواهیم، نه ویرانه ای با مردمانی در حال احتضار.

هیچ دلیلی برای عقب نشینی «نظام سلطانی فقیه سالار» و تن دادن به خواست دموکراتیزه کردن ساختار سیاسی و جامعه وجود ندارد. اگر مردم از طریق سازمان یابی متنوع و متکثر قدرتمند نشوند، اگر بسیج اجتماعی صورت نگیرد، اگر قوانین ناعادلانه/ناحق/برخلاف وجدان در عمل نقض نشوند(نافرمانی مدنی)،اگر موازنه قوا از این طریق پدید نیاید و زمامداران مجبور به گفت و گوی با مخالفان نشوند، اگر در مذاکرات سازش و توافقی میان برگزاری انتخابات آزاد(یعنی انتخاباتی که منجر به انتقال قدرت از زمامداران حاکم به مخالفان- در صورت پیروزی- می شود) و بخشش سرکوبگران(اصل «ببخش و فراموش نکن») صورت نگیرد؛ گذار مسالمت آمیز به نظام دموکراتیک ملتزم به آزادی و حقوق بشر به سراب تبدیل خواهد شد. شاید آن سخن عارفان که «بهشت را به بهانه می دهند» درست باشد، اما دموکراسی را به «بها» می دهند، نه بهانه.

آخوند درباری و کروبی بی سواد- اکبر گنجی

2011/06/15

یکم- طرح مسأله:شعار استقلال روحانیت شیعی، مدعایی کاذب است. روحانیت/فقیهان/حوزه ها اینک کاملاً سلطانی/دولتی/حکومتی/درباری شده اند[1]. به غیر پول هایی که آیت الله خامنه ای در حوزه ها تحت عنوان «شهریه» توزیع می کند- شهریه ی او از شهریه ی همه ی مراجع تقلید بیشتر است- سالانه صدها میلیارد تومان در بودجه رسمی کشور به حوزه ها اختصاص داده می شود. در بودجه ی سال 1383 میزان آن بیش از 40 میلیارد تومان بود که در سال 1390 به 760 میلیارد تومان افزایش یافت. یکی از اعضای جامعه ی مدرسین حوزه ی علمیه ی قم در 24/3/90 درباره میزان بودجه ای که دولت به حوزه های علمیه می دهد، گفته است:

«این رقم با مقایسه با هزینه‌های دیگر دولت و دانشگاه‌ها پایین است وگرنه رقم نسبتاً بالایی است. از سوی دیگر لُب نظر شورای عالی حوزه این است که دولت ها باید به حوزه خدماتی داشته باشند. ملاحظه کنید در دوره صفوی چقدر مدرسه ساخته شد که هنوز برخی از این مدارس قابل استفاده است. در نتیجه این وظیفهی دولت است که بالاخره به نحوی کمک هایی این چنینی برای ساختن، تعمیر و تجهیز مدارس به خصوص حوزه خواهران انجام دهد. عملا می بینیم بودجه های مورد نیاز حوزه به قدری نیست که بتوان از شهریه های مراجع تامین شود. چون بودجه ی مراجع به نحوی نیست که بتوان تمام نیازها را رفع کنیم مجوریم کمک های دولت را بپذیریم»[2].

مسأله فقط اختصاص بودجه و پرداخت شهریه نیست، اداره و کنترل حوزه های علمیه هم پس از انقلاب به ولی فقیه واگذار شد و تمامی مسئولان اداره ی حوزه ها را سلطان علی خامنه ای منصوب می کند. نهادهای نظامی/امنیتی/اطلاعاتی هم در حوزه ها نقش بسیار زیادی پیدا کرده اند. در چنین شرایطی مگر می شود که رئیس جامعه ی مدرسین حوزه ی علمیه ی قم، «آخوند درباری» نباشد؟ او پست خود در شورای نگهبان را هم از سلطان گرفته است. آیت الله محمد یزدی اخیراً گفته است:

«امروز انحراف به اندازه ای رسیده کسی که وحی را منکر شده است، ملاصدرای نظام معرفی می شود این اهانت به ملاصدرا است، چون کسی که این حرف را زده اصلا سواد ندارد که بخواهد ملاصدرا را بشناسد تا به کسی نسبت دهد»[3].

محمد یزدی در این سخنان، مهدی کروبی را «منحرف»، «بی سواد»، «صدرا ناشناس» و قاصر از داوری معرفی کرده است. نگاهی گذرا به فعالیت های این «آخوند درباری» مثبت مدعای نوشتار کنونی است.

دوم- دانش آیت الله یزدی: محمد یزدی جز فقه چه می داند؟ آن هم فقهی که جز تبعیض(نابرابری مسلمان و غیر مسلمان، نابرابری زنان و مردان، نابرابری آزاد و برده، نابرابری فقیه و غیر فقیه)، مجازات های خشن(سنگسار، قطع دست، قطع دست و پا به طور معکوس، تازیانه، و… )، عرف اعراب جزیرة العرب(احکام امضایی) و حیض و نفاس و نجاسات چیزی در انبان ندارد؟ آیا تاکنون هیچ کس حتی شاهد یک مقاله ی فلسفی از او بوده است؟ در کدام مقاله یا کتابی فلسفه ی ملاصدرا را شرح کرده است؟ کدام اظهار نظر فلسفی تاکون از سوی او صورت گرفته که درباره ی فلسفه دانی مهدی کروبی اظهار نظر می کند.

سوم- یزدی و آیت الله شریعتمداری: محمد یزدی اولین برپا کننده ی تظاهرات علیه آیت الله شریعتمداری و سخنران آن تجمع بود. آن قدر از این عمل خود خشنود است که سخنانش علیه آیت الله شریعتمداری را سخنرانی علیه «توطئه» و «فتنه» ی شریعتمداری می نامد که «ارزش ثبت تاریخی دارد«[4].

چهارم- یزدی و آیت الله منتظری: در 13 رجب 1376 آیت الله منتظری طی یک سخنرانی شیوه های سلطنتی زمامداری سلطان علی خامنه ای را به شدت نقد کرد. پس از آن اوباش به منزل آن مرحوم حمله ور شده و به مدت پنج سال ایشان را در بیت خود زندانی کردند. در آن زمان آیت الله محمد یزدی رئیس قوه ی قضائیه بود. او به جای این که به یاری مظلوم بشتابد، در خطبه های نمازجمعه ی تهران بدترین دشنام ها را نثار مرحوم آیت الله منتظری کرد. آیت اللله منتظری در خاطرات ضمن شرحی سوزناک از آن وقایع می گوید:

«آقای یزدی در خطبه های نماز جمعه ی تهران هر چه توانست هتاکی نمود و دادستان کل کشور هم مهاجمین و غارتگران را تشویق می کند و آن قاضی هم اعدام فوری مرا پیشنهاد می کند، و متأسفانه همه ی این جنایات به نام حکومت اسلامی و حمایت از اسلام انجام می شود»[5].

در دوران زمامداری سلطان علی خامنه ای نیروهای نظامی/امنیتی/اطلاعاتی بارها بیت آیت الله منتظری را مورد حمله های وحشیانه قرار دادند. محمد یزدی در آن مدت رئیس قوه ی قضائیه بود. او همچنان می کوشد تا برای آن همه سرکوب و ظلم و وقاحت توجیه هاتی فرام سازد. به عنوان مثال می گوید:

 

«منزل ما روبروی منزل آقای منتظری بود و من گاهی به منزل ایشان می‌رفتم و مباحثی را در دیدار با ایشان مطرح می‌کردم و این دیدارها در زمانی که مسئولیت دستگاه قضایی را داشتم نیز استمرار داشت. در آخرین مرحله من پیش آقای منتظری رفتم و گفتم من تا الان تصورم این بود که سخنان و اقدامات شما برای خدمت به نظام و اسلام و انقلاب بود اما کم‌کم دارم شک می‌کنم که آیا واقعاً هدفتان خدمت به اسلام و انقلاب باشد. کسانی در اطرافتان هستند که شما به اقدامات آنها توجه ندارید. اگر شما واقعاً سخنی با مسئولین نظام دارید به من که مرتب به دیدار شما می‌آیم بگویید تا از طریق امثال من این سخنان به مسئولین نظام منتقل شود تا دیگر اینگونه مباحث و طرح اشکالات به سطح جامعه آورده نشود. حتی اگر مرا به عنوان اینکه مسئول قوه ی قضاییه هستم قبول ندارید، مسائلتان را به آقای طاهری خرم‌آبادی یا آقای مومن و دیگر دوستانتان منتقل کنید. این افراد در شورای نگهبان هستند و به راحتی می‌توانند با شخص اول نظام ارتباط برقرار کنند. چرا بحثهایتان را به ما نمی‌گویید و در رسانه‌ها مطرح می‌کنید؟ منظورتان چیست؟
آقای منتظری در پاسخ گفتند: «همه این کارها تقصیر امام بود. امام مرز روحانیت را شکست و با آقای شریعتمداری آنگونه برخورد کرد و موجب شد که با من هم چنین برخوردی صورت بگیرد«. من با تعجب گفتم: یعنی شما معتقدید که برخورد با آقای شریعتمداری خلاف بوده و مرز روحانیت شکسته شده؟ آیا مسئله خلق مسلمان که توسط ایشان مطرح شده بود یک فتنه نبود؟ ما که همه از نزدیک شاهد این اتفاقات بودیم و دیدیم که برای خاموش کردن این جریان فتنه، با چه مسائلی مواجه بودیم. شما چطور می‌گویید که این اتفاقات تقصیر امام بود؟ با این گفته‌ها معلوم شد که دلتان نمی‌خواهد که نظام را نگه دارید و مصلحت نظام را رعایت کنید. از آن به بعد من ارتباطم را با ایشان قطع کردم»[6].

یزدی به صدق و کذب مدعیات آیت الله منتظری کاری ندارد. به آن مرحوم می گوید انتقادهایش را باید فقط به طور خصوصی به اطلاع مسئولان رژیم برساند تا آنها هم آن را به اطلاع «مقام معظم رهبری» برسانند، وگرنه به دنبال فروپاشی نظام است.

پنجم: یزدی و مرجعیت آیت الله خامنه ای: یزدی اعتراف می کند که اولین فقیهی بوده که مرجعیت سلطان علی خامنه ای را مطرح کرده است. می گوید:

«علت این که پس از رحلت امام خمینی و رحلت بعضی از مراجع مطرح در قم، بنده مرجعیت را اعلام کردم، این نکته بود که بنده در طول این فاصله ی زمانی و جلساتی که از زمان ریاست جمهوری مقام معظم رهبری برگزار شد، به پایهی علمی و قدرت استنباط و اجتهاد و در حقیقت بنیهی اجتهادی و استدلالی ایشان و همچنین تسلط بر علوم مختلفی که باعث اجتهاد است، پی بردم و دیدم، در ردیف متخصصین قرار گرفته‌اند؛ به همیندلیل وظیفهی شرعی خودم دیدم، که مرجعیت ایشان را اعلام کنم. فکر می کنم اولین کسی که مرجعیت مقام معظم رهبری را در رسانه‌های عمومی اعلام کرد، من بودم که این مهم را در خطبه‌های نماز جمعه تهران اعلام کردم. بنده این کار را در شرایطی که بسیاری از هم دوره‌ای‌ها و دوستان من مخالف آن بودند، صورت دادم؛ برخی همکاران و دوستان به من ایراد گرفتند و حتی با من دعوا کردند؛ جالب است بدانید، کسانی که امروزه به موقعیت علمی و مرجعیت آقا سخت علاقه مند هستند، در آن روز به بنده ایراد می‌گرفتند که چرا مرجعیتمقام معظم رهبری را اعلام کردم»[7].

یزدی در مصاحبه ی دیگری گفته است پس از طرح مرجعیت سلطان علی خامنه ای در نماز جمعه ی تهران از سوی وی:

«یکی از بزرگان به من گفت که به تو چه ارتباطی داشت که چنین سخنی را بگویی و چه نفعی از این موضوع می‌بری«[8].

پس حتی بزرگانی از حوزه ی علمیه ی قم به این نتیجه رسیده بودند که یزدی در طرح مدعای مرجعیت سلطان علی خامنه ای «منافعی» دارد. یزدی در ادامه ی همین مصاحبه می گوید در همان زمان به مخالفان گفته بوده که طرح مرجعیت رهبری انگیزه های سیاسی هم دارد. برای اینکه اگر رهبر مرجع تقلید نباشد، احکام اش در برابر احکام مراجع تقلید نافذ نخواهد بود. پس سلطان علی خامنه ای را مرجع تقلید قلمداد کرد تا سلطه اش موجه گردد.

ششم- آخوند درباری: یزدی به عنوان آخوند درباری جز تعریف و تمجید از سلطان علی خامنه ای چه کار دیگری کرده/می کند؟می گوید:

«تدبیر ایشان در مسائل داخلی و مخصوصا جریان فتنه، که تقریبا همه ی مردم در جریان آن هستند، تدبیری جامع، گویا و کامل بود که در مقاطع مختلف، کشور و ملت را نجات داده است… من خیال می کنم امام عصر ایشان را کمک می‌کنند… می‌شود، امام زمان ایشان را تنها بگذارند… اگر امام عصرایشان را تنها بگذارد و در تصمیم‌گیری اشتباه کند، جامعه اسلامی آسیب می‌بینند؛ بنابراین، عنایت خاص امام زمان را، من پشت سر همه ی تدبیرهای مقام معظم رهبری می‌بینم»[9].

مدعای کاذب بلادلیل پشتیبانی امام زمان از سلطان را طرح می کند تا نتیجه ی به مراتب کاذب تری از آن مقدمه استنتاج کند. یعنی این مدعا که «آیت الله خامنه ای اشتباه نمی کند/نکرده است». بعد هم به وظیفه ی فقیه درباری بودن ادامه داده و می گوید:»یکی از ذخایر پرقیمتی که خداوند برای این امت و برای شرایط این زمان ذخیره کرده است، آیت‌الله العظمی خامنه‌ای(حفظه الله) است».

آری سلطان علی خامنه ای «ذخیره ی پر قیمتی» است. نظام سلطانی- به نوشته ی ماکس وبر- دو رکن دارد. اول- اتکای به نظامیان. دوم- استقلال مالی. درآمدهای خدادی نفت به سلطان استقلال مالی بخشیده است. «سلطان نفتی»، ذخیره ی پر قیمتی است. اتصال به دولت/حکومت/دربار سلطان، راه ثروتمند شدن در ایران است. باید دائماً مجیزگویی کرد تا بتوان به این ذخیره ی پر قیمت وصل شد و از پستان او دلارهای سبز مکید. می گوید:

«كشور رهبر دارد، مسؤول كشور رهبر است و مسلما مردم و همه ی علما، روحانيت و مسؤولان نظام به رهبری ايشان اعتقاد داشته و جملگی تابع فرامين و منويات ايشان هستند»[10]. «ولی امر ما پدر نظام و عمود خیمهی نظام است، ولی امر و واجب الاطاعه است. من قاطع هستم كه اگر فرمانی از ناحیهی ولی امر صادر بشود و كسی مخالفت رسمی بكند بدون تردید مخالف شكست می خورد نه نظام»[11].

«قاطعیت» را ببینید. «قاطعیت» در تبعیت از سلطان. دشنام گویی به دیگران که همه باید تابع میل خودسرانه ی سلطان باشند. دخالت خودسرانه در همه ی امور را «منویات مقام معظم رهبری» قلمداد می کنند.

هفتم- تکلیف شرعی رئیس جمهور کردن احمدی نژاد به هر شرط: آیت الله یزدی در 26 اردیبهشت 1388 طی مصاحبه ای حمایت جامعه ی مدرسین حوزه ی علمیه ی قم را از کاندیداتوری محمود احمدی نژاد برای ریاست جمهوری اعلام کرد. این حمایت چند نکته ی قابل توجه دارد. می گوید:

«جامعه ی مدرسين در مسائل كلی نظام نقش دارد و عملكرد خود را با… مقام معظم رهبری در راستای اهداف عالی نظام هماهنگ نمايد… رأی گيری نهايی طی هفته‌های گذشته انجام شد… اكثريت اعضای جامعه ی مدرسين حوزه ی علميه ی قم از كانديداتوری جناب آقای دكتر احمدی نژاد حمايت كردند… جناب آقای احمدی نژاد در مقايسه ی با ساير افراد به ارزش‌های اسلامیتوجه بيشتری داشته و شاخص‌های مورد نظر امام و رهبری را رعايت می‌نمايد… نظر شخصیبنده به عنوان يكی از اعضای جامعه ی مدرسين قبلا اعلام شده است و مجددا عرض می ‌كنم به هيچ وجه مجوز شرعی برای عبور از آقای احمدی نژاد را نداديم و البته اين نظر شخصی بنده می‌باشد»[12].

اولاً: ابتدأ تبعیت آخوندهای درباری از سلطان را اعلام می دارد. آیت الله خامنه ای هم در 2شهریور87، یعنی 9 ماه پیش از انتخابات، نظر خود را به طور شفاف اعلام کرده بود. سلطان به احمدی نژاد و کابینه اش گفته بود:»آنچه که در مورد سال آخر اين دوره بايد به شما عرض بکنم، چند نکته است… فکر نکنيد که امسال، سال آخر دولت است؛ نه. مثل کسی که پنج سال ديگر بناست کار بکند، کار بکنيد؛ يعنی تصور کنيد که اين يک سال به اضافه چهار سال ديگر در يد مديريت شماست. با اين ديد نگاه کنيد و کار کنيد و برنامه ريزی کنيد و اقدام کنيد. «[13]. پس تکلیف یزدی و جامعه ی مدرسین از قبل روشن بود که چیست؟

ثانیاً:او یکی از فقهای شورای نگهبان است که تحت کنترل تمام عیارش انتخابات برگزار می گردد و لذا باید بی طرف باشد. اما موضع گیری او از ماه ها پیش روشن بود که چیست و آن را بارها اعلام کرد.

ثالثاً: یزدی درست یکماه قبل از برگزاری انتخابات تکلیف همه را روشن کرده و می گوید:»به هیچ وجه مجوز شرعی برای عبور از آقای احمدی نژاد نداریم«. با این فتوا/حکم شرعی، او و دیگر فقیهان شورای نگهبان چگونه می توانستند اجازه دهند که فرد دیگری توسط مردم به ریاست جمهوری انتخاب شود؟ آن خیل جمعیتی که می پرسیدند»رأی من کجاست»، باید از قبل به فرامین سلطان و «آخوندهای درباری» عنایت می فرمودند. بعد هم که کروبی و موسوی به متقلبانه بودن انتخابات اعتراض کردند، سلطان علی خامنه ای آنان را به آخوندهای درباری شورای نگهبان حواله کرد.

رابعاً:یزدی در این مصاحبه مدعی است که احمدی نژاد بیش از همه پایبند «ارزش های اسلامی» است. آخوند درباری دیگر، آیت الله مصباح یزدی، در همان زمان امام زمان را تا سحر بیدار نگه داشت تا احمدی نژاد را به ریاست جمهوری برساند. آخوند درباری دیگر، آیت الله جنتی، نیز به شدت فعال بود تا احمدی نژاد رئیس جمهور شود. اما حال چه شده است که همه ی آنها احمدی نژاد را سحر شده ی جن گیران، اسیر جریان انحرافی، وابسته ی به فراماسونری، ناسیونالیست، کوروش پرست، دروغگو و… می خوانند؟

 

هشتم- یزدی و عزل آیت الله صانعی از مرجعیت:یزدی که سلطان را مرجع کرد، به فرمان سلطان، رهبری عزل آیت الله صانعی از مرجعیت را برعهده گرفت. در جلسه ی عزل آیت الله صانعی از مرجعیت، یکی از مسئولین امنیتی هم شرکت داشته است. حجت الاسلام غروی، عضو جامعه ی مدرسین حوزه ی علمیه ی قم، در این خصوص گفته است:

«در خصوص تصمیمی که جامعه مدرسین در ارتباط با مرجعیت آقای صانعی داشت جلسه‌ای بود که بنده در جلسه بودم. در این جلسه یکی از مسئولین امنیتی و یکی از بزرگان جامعه مدرسین که در اداره جامعه مدرسین نقش کلیدی داشت نیز حضور داشتند»[14].

جلسه به ریاست محمد یزدی و همکاری آن مقام امنیتی با نتیجه ی زیر- به امضای آیت الله یزدی- انجامید:

«با توجه به پرسش‌های مكرّر مؤمنان، جامعه ی مدرسين حوزه‌ ی علميه ی قم براساس تحقيقات به عمل آمده در يك سال گذشته و پس از جلسات متعدد به اين نتيجه رسيده است كه ايشان فاقد ملاك‌های لازم برای تصدّی مرجعيت می‌باشد».

یزدی بعداً طی مصاحبه ای کوشید تا وجهی برای این اقدام خود بتراشد. به همین دلیل آیت الله صانعی را به «بدعت» و صدور فتوای «شاذ» متهم کرد. اما از همه جالب تر مدعای صدور فتوای «خلاف شأن و مقررات» است. مگر فقیه در اجتهاد فقهی آزاد نیست. یزدی از کدام مقررات سخن می گوید؟ نکند سلطان مقرراتی برای صدور فتوا وضع کرده که دیگران از آن خبر ندارند؟ می گوید:

«از جمله نظرات ایشان که بدعت است در تساوی زن و مرد است ولی البته در بعضی از فتاوای ایشان، فتوای شاذ نیز وجود دارد که مثلا در بحث بلوغ این موضوع صادق است. آرای فقهی ایشانخلاف شأن و مقررات است و ان شاءالله که خداوند عاقبت همه ما را ختم به خیر نموده و ما را از شرور نفس حفظ نماید»[15].

یزدی در همین مصاحبه به نقش نیروهای امنیتی در این ماجرا اشاره کرده و می گوید:

«برخی مسئولان با ما تماس هایی داشتند؛ و ما اعلام کردیم ما وظیفهی خودمان را انجام دادیمشما وظیفهی خودتان را انجام بدهید… ما به مسئولان امنیتی و اطلاعاتی گفتیم وظیفهی جامعه ی مدرسین در مقطع کنونی همین چیزی است که انجام داده است و شما باید مواظب اوضاع باشید»[16].

آری وظیفه ای از سوی سلطان برعهده ی آنان گذارده شده بود که انجام شد. حال نوبت دستگاه های سرکوب بود که باقی پروژه در دنبال کنند.

نهم- یزدی و جنبش سبز: یزدی در تهاجم به حرکت سبز نیز نقشی فعال داشت، اما در دشنام گویی به رهبران آن گوی سبقت را از دیگران ربود. به عنوان نمونه، نحوه ی برخورد او با مهدی کروبی را بنگرید:

«من ناراحتم، شخصیتی که لباس روحانیت بر تن دارد، امروز به عنوان یکجوک در جامعه مطرح شده است و به او شیخ اصلاحات هم می‌گویند، چه کسی این شخصیت را تزلزل داده است، در همین سفر اخیر وی به قم اگر از او مراقبت نمی‌شد معلوم نبود چه اتفاقی برایش می‌افتاد. در سفر اخیری که وی به قم داشت اگر از او مراقبت صورت نمی گرفت معلوم نبود چه بر سرش می آمد»[17].

خطاب به میرحسین موسوی هم می گوید:

«ایشانچه افتخاری همراه خودش دارد؟ در دوره ی نخست وزیری همه می دانند وضعیت فکری اش چگونه بود. من چندین دفعه به وی گفتم شورای نگهبان بر اساس قوانین عمل کرده و در هیچ دوره ای جناحی عمل نکرده است شما چطور شورای نگهبان را متهم می کنید… این اتفاقات با چند واسطه از پول های آمریکا سرچشمه می گیرد و بالاخره بایدیک جور خرج شود… نظام جمهوری اسلامی با هیچ کس شوخی ندارد و آنقدر محکم هست که هر کس که در برابرش بایستد عقب زده می شود و هر چه بیشتر بایستد بیشتر عقب زده می شود»[18].

یزدی در 23 اسفند 89 ضمن حمله ی تندتری به کروبی و موسوی گفت:

«امروز بحث فتنه دیگر مطرح نیست، بلکه مسئله ی ضد انقلاب مطرح است. دیگر نباید سران فتنه را «سران فتنه» نامید، بلکه باید آنها را ضد انقلاب دانست چرا‌که در برابر نظام و رهبری ایستادند. اگر مردم دستشان به این افراد برسد آنها را تکه تکه می‌کنند. امروز شاهد هستیم کسی که روزی در خط نظام و انقلاب بوده است، در برابر امام و نظام ایستادگی می‌کند… چند نفر که پارچه سبز به دست ببندند که نمی‌توانند نظام را به هم بریزند»[19].

مورد زیر هم یکی دیگر از فرمایش های آیت الله یزدی است که در ضمن نشانگر سطح علمی وی هم می باشد. نمی دانم چگونه او از فلسفه ی ملاصدرا به چنین نظراتی رسیده است. می گوید:

«آقای كروبی چرا باید به این شكل در بیاید كه نتواند هیچ كجا بیاید و نتواند هیچ چیزی بگوید، هیچ كجا هم قبولش نداشته باشند، همه جا هم مسخره اش بكنند. چرا؟ به خاطر اینكه از سرپرستی ولی امر خارج شد، از خط امام و انقلاب خارج شد. برابر نظام ایستاد و با ضد انقلاب پیوند زد»[20].

 

زدن، تکه تکه کردن، ممانعت از سخنرانی، ممانعت از خروج از منزل، مسخره کردن، و… ؛ فلسفه نیست، حداکثر می توان آن را «اسلام فقیهانه» به شمار آورد. اسلامی که مطابق میل سلطان برساخته شده/می شود.

دهم- نتیجه:مهدی کروبی چیزی دارد که «شرف» خوانده می شود. آری، شرف، که امروز متأسفانه برخی معکوس آن را بیشتر می پسندند. کروبی واجد خصوصیتی است که «مروت» نامیده شده است. همان که برخی اصلاً نام آن را هم نشنیده اند. مهدی کروبی مصداق «ایستادن در برابر سلطان جائر» است(افضل الجهاد کلمة حق عند سلطان جائر)، همان که برخی برخلاف فرمان پیامبر گرامی اسلام و علی بن ابی طالب، در خدمت سلطان ستمگرند و شبانه روز به شغل مجیزگویی اشتغال می ورزند. مهدی کروبی و میر حسین موسوی باید در اسارت سلطان ستمگر باشند و «آخوندهای درباری» توجیه شرعی برای سرکوب های «مقام معظم رهبری» برسازند. کروبی و موسوی چیزی دارند که «حس ستم» نامیده می شود. یعنی احساس درد و رنج دیگران و واکنش نشان دادن به آن. به تعبیر دیگر، کوشش جهت کاستن از قساوت. این کنشی است که اخلاقاً فضیلت خوانده می شود. کنش دیگری به نام «بی تفاوتی» وجود دارد. این که آدمی ظلم و ستم و درد و رنج را «احساس» نکند و بدان واکنش نشان ندهد عجیب است. به عنوان مثال، بی تفاوت بودن نسبت به زندانیان سیاسی- عقیدتی، یا فاجعه ی هاله ی سحابی و هدی صابر، اخلاقاً رذیلت به شمار می رود و نشانگر آن است که ما آدمیان بی دردی هستیم که «حس ستم» نداریم. اما عجیب تر از آن در موضع ظالم/ستمگر/ جبار قرار گرفتن و افزایش درد و رنج مردم است. مسئولیت «آخوندهای درباری» این نیست که در ظلم و جنایت مشارکت دارند، بلکه این است که آنان «آمر» ظلم و جنایت اند.

 

پاورقی ها:

1- در مقاله ی «آخوند حکومتی و ارزش دلاری رهبری«، پول هایی که آیت الله مصباح یزدی از سلطان علی خامنه ای و دولت گرفته/می گیرد نشان داده و فرایند «آخوند درباری» شدن وی توضیح داده شده است. رجوع شود به لینک

2- رجوع شود به لینک

3- رجوع شود به لینک

4- خاطرات آیت الله محمد یزدی، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ص 512.

5- آیت الله منتظری، خاطرات، شرکت کتاب، ص 435.

6- رجوع شود به لینک

7- رجوع شود به لینک

8- رجوع شود به لینک

9- رجوع شود به لینک:

10- رجوع شود به لینک:

11- رجوع شود به لینک:

12- رجوع شود به لینک

13- سخنرانی به مناسبت هفته دولت، در دیدار با کابینه ی احمدی نژاد، 2 شهریور 1387.

14- رجوع شود به لینک

15- رجوع شود به لینک

16- رجوع شود به لینک

17 و 18- رجوع شود به لینک

19- رجوع شود به لینک

20- رجوع شود به لینک