Posts Tagged ‘انقلاب’

در باره انقلاب اجتماعی: درس ایران برای اسرائیل- مهران فرهادیان

2011/08/29

من یک شاهد انقلاب ایران هستم. من از آتش شورشی که ایران را سوزاند و هنوز هم بعد از سی سال میلیون ها نفر را در سراسر دنیا می سوزاند، آبدیده شدم. به این عنوان یکی دو چیز را در مورد «انقلاب اجتماعی» در اسرائیل می خواهم بگویم. خیلی تردید داشتم که این خطوط را بنویسم یا نه، چون مطمئن بودم که لینچ خواهم شد. ولی در نهایت فکر کردم من که یک انقلابی سابق هستم، نباید سکوت کنم، حتی اگر به قیمت سنگسار شدن در میدان شهر تمام شود.

در سال 1977، من  دانشجوی جوانی در دانشگاه تهران بودم. مانند هر دانشجوی معمولی دیگری، من هم در رویای عدالت اجتماعی بودم و ازجو خفقان موجود در کشور شکایت داشتم و به دنبال رهایی از زنجیر استبداد بودم. در آن روزها، ناآرامی های کوچک شروع به گسترش در سراسر کشور کرد و ناله های طبقه متوسط ​​در باره افزایش هزینه زندگی و فساد اداری تبدیل به اعتراضات جدی تری شد.

ظاهرا همه چیز شبیه یک انقلاب مردمی بود که توسط مردم شروع شده بود تا شرایط زندگی خود را بهتر کنند، و یک دانشجوی جوان و آرمانگرا به جز این چه می توانست آرزو کند؟  ولی اگر کمی دقیق تر نگاه می کردید، به شگفتی ناخوشایندی برخورد می کردید. شما می توانستید افرادی که در خدمت منافع خارجی بودند را ببینید که مردم را تحریک می کردند و برمی انگیختند و از هر مساله کوچکی یک ماجرای بزرگ می ساختند و به شما «کمک می کردند تا مسائل را درک کنید» و پی ببرید که چقدر بدبخت هستید و چرا باید به پا خیزید.

ناگهان افرادی که می دیدید که یک روز قبل از سفر اروپا بازگشت بودند و تازه یک اتوموبیل جدید خریده بودند و از سقوط طبقه متوسط   شکایت داشتند.  مردان و زنانی را می دیدید که شب را در میخانه بودند و صبح به اعتراضات می پیوستند وبرای بازگشت به ارزش های والای اسلامی در برابر غرب زدگی (مترادف  جهانی شدن امروزی) شعار سر می دادند.

بازرگانانی که خود مردم را در بازار تهران لخت می کردند، علیه فساد و دزدی شعار می دادند.

بنابراین من هم دندان روی جگر گذاشتم؛ بیشتر از آن می ترسیدم که انقلاب را زیر سئوال ببرم. سر شب شایعه می شد که عکس خمینی در ماه دیده شده و صبح متحیر می شدم که چرا من آنرا ندیدم و همه مرا با تعجب نگاه می کردند ( ولابد فکر می کردند  او که یهودی است).

در نهایت اینکه من در آن انقلاب نفرین شده شرکت نکردم؛ انقلابی که به نام آزادی و عدالت اجتماعی مرگ و نابودی را برای آن مردم به ارمغان آورد.  در خانه نشستم  و منتظر شدم این موج بگذرد؛ ولی تا به امروز هنوز نگذشته است.

اجازه ندهید شما را فریب دهند.

اما این بار با دیدن تظاهرات افراد مرفه دیگر ساکت نمی مانم.  اکنون همه مثل من می توانند به اطراف نگاه کنند و تصمیم بگیرند که آیا دارند فریب منافع خارجی را می خورند یا نه؛ منافعی که از آنان به عنوان  آلتی برای جایگزین کردن «دولت غلط» به دولتی که آنها فکر می کنند «درست» است استفاده می کنند.

هر یک از ما مسئولیت داریم تا به نوبه خودمان موقعیت را بررسی کنیم و با چشمان باز ارزیابی کنیم که وضعیت خوب است یا بد است. اگر شما یکی از یک میلیون و دویست هزار اسرائیلی باشید که امسال با جیب پر از پول به خارج از کشور سفرکرده اید، اوضاع آنقدر هم بد نیست. اگر شما یکی از 240هزار نفری باشید که امسال یک ماشین جدید خریده اید، باید بگوئیم که وضعیت اقتصادی چندان هم فاجعه بار نیست.

وضعیت اقتصادی اسرائیل هیچ وقت بهتر از این نبوده است. این یک واقعیت است؛ حتی اگر هنوز هم برخی از افراد در میان وجود داشته باشند که گرسنه باشند یا شغل خود را از دست داده باشند و یا پول کافی برای زندگی ندارند

بهتر است ما قبل از اینکه به خیابان ها سرازیر شویم  و در پشت افرادی که متعهد به عدالت اجتماعی نیستند فریاد بزنیم و اعتراض کنیم، این مطالب را در ذهن داشته باشیم. اگر می خواهید در تظاهرات بعدی حضور پیدا کنید بهتر است از خودتان بپرسید که پول آنرا چه کسی می دهد؟ چه کسی پول چراغ ها و تابلو ها و سیستم های صوتی  و علائم را پرداخت کرده است؟

اجازه ندهید کسی شما را فریب دهد.

منبع: وای نت – 26  اوت 2011

چرا جنبش مصر فراگیر شد وانقلاب ایران نشد

2011/03/09
انقلاب اسلامی نشان داد نه تنها راه حلی برای مشکل بشریت در جمع مدرنیته با معنویت ندارد در مقایسه با کشورهای سکولار و حتی مخالف دین هم مردود است.
بخش دوم
چرا انقلاب ایران اسلامی شد
سه بخش این نوشتار تلاشی است برای یافتن پاسخی به این سوال که، چرا انقلاب ایران، به عنوان حداقل یکی از سه انقلاب بزرگ تاریخ و مسلما مردمی ترین انقلاب جهان ، دنباله روی نیافت . وچرا» جنبش سبز» با تمام خبر سازی و نو بودن و دموکراسی خواهیش موجی را در منطقه  ایجاد نکرد. در بخش اول گفته شد که تحولات همیشه نخست در حوزه های تمدنی است که فراگیر می شوند ، اما ایران در دو تلاش حکومتی در حوزه تمدنی خود منزوی و تنها شده است :یکی شیعه را هویت مذهبی و ملی ما کردن توسط صفویه و یکی ایران باستان را شاخصه هویت ما کردن توسط حکومت پهلوی . و چون این هردو برای مقاصد سیاسی توسط حکومت ها ایجاد شدند لذا همراه با طرد همسایگان و جدایی برتری طلبانه از آنها ،به کمک تبلیغات وسیع حکومتی بودند.
این بخش نشان میدهد که چگونه انقلاب ایران هم از نظر دیگر مسلمانان قابل قبول و الگو برداری نیست، وهم به دلیل آن که نتوانست ادعا وپیام خو را اجرا کند در منظر جهانیان شکست خورد.
انقلاب ایران در همان دوران شکوفائیش به حکومت روحانیون، زیر عنوان » ولایت فقیه » تبدیل شد. این نظر چنان در جهان اسلام غریب و ناشناخته است که بیش از 85 در صد مسلمین که سنی هستند ،و انواع شیعیان ،چون زیدی ها در یمن و اسماعیلیه، حتی تصوری از آن ندارند .آنان از حکومت پاپ ها بیشتر شنیده اند تا این مفهوم ویژه شیعه دوازده امامی . لذا نظریه عجیب و ناشناخته ولایت فقیه حتی به آن اندازه توجه آنان را به خود جلب نکرد که در رد واثباتش قلمی بزنند.
در میان شیعیان دوازده امامی نیز این نظریه نا آشنا یا مردود بود . در زمان انقلاب از چهار مرجع اصلی در قم سه مرجع با آن مخالف بودند وو تنها آیت الله گلپایگانی در درسش گفت که ولایت فقیه مورد قبول است اما فقط برای کفالت یتیمان ومهجورین و به طور کلی افراد بی سر پرست. امری که همه جا دولتها بر عهده میگیرند و به طور سنتی هم آن را در عهده حاکمان شرع می گذاشتند . اما چون این نظر ، رضایت روحانیون به دنبال حکومت را بر آورده نمی کرد لذا طلبه های طرفدار آیت الله خمینی به او و مجلس درسش حمله ها کردند . از آن بدترسرکوب سخت و فاجعه بار آیت الله شریعتمداری ، که بر روال سنتی حوزه مخالف حکومت روحانیون بود،سبب شد که دیگر مراجع و نامداران حوزه متوجه عواقب سخت و وحشتناک مخالفت خود بشوند .لذا تقریبا همه آنان از جمله ایت الله سید کاظم مرعشی، آیت الله صادق روحانی، ، علامه طبا طبایی زبان در کام کشیده و گوشه عزلت بر گزیدند.که » در کف شیر نر خونخواره ای غیر تسلیم و رضا کو چاره ای » حوزه علمیه نجف چون کمتر در معرض تهدید بود در بیان مخالفت خود با ولایت فقیه آقای خمینی هم بی پرواتر بود و آیت الله العظمی خویی آشکارا آن را رد میکرد. از همین روی شاگرد و جانشین او، آیت الله سیستانی ، پس از سقوط صدام و با وجود قدرت وسیعش بارها به روشنی گفته است که به دنبال حکومت ولایت فقیه نیست و نهاد دین از نهاد حکومت باید جدا باشد ،همان سنت دیرینه و جا افتاده علمای شیعه.
اگر روحانیون ،آن هم روحانیون شیعه دوازده امامی ، نظریه ولایت فقیه را اندکی می شناختند نظریه » ولایت مطلقه فقیه» دیگر چنان عجیب و من در آوردی وابداع شخصی آقای خمینی بود که حتی نزدیکترین یارانش هم از آن اطلاعی نداشند، تا جایی که در پاسخ سخنرانی توضیحی آیت الله سید علی خامنه ای در این مورد در خطبه نماز جمعه، آیت اله خمینی بلافاصله یک سخنرانی کرد و با لحن تندی گفت که ایشان درس های من و این نظریه را نفهمیده اند. (1 )
بی جهت نبود که در فاصله چندسال نخست نهضت آزادی کتابی انتشار داد و این نظریه را غیر اسلامی و خلاف آموزش های قرآنی  ومخالف منافع ملی اعلام کرد. و پس از آن هم چندین کتاب معتبر توسط علمای دینی چون آیت الله حائری و آیت الله محسن کدیور در رد این نظریه از دیدگاه فقهی نوشته شد .و متدینین دیگرهم، طی ده ها مقاله، نشان دادند که این نظریه از سوی همه مراجع و علمای نامدار گذشته شیعه نیز مردود بوده است .
جالب تر آنکه این نظریه در کشوری حاکم شد که مردمش کمتر از هر کشور اسلامی دیگری پای بند شریعت هستند و در اعتقادات دینی خود سر سختی دارند.نکته ای که در مقالات دیگرم از جمله » انقلاب اسلامی در نا مسلمان ترین کشور اسلامی » و » آیا فرهنگ ایران دینی است؟ » با ذکر شواهد به آن پرداخته ام .(2)
همین نا هم خوانی ها سبب شده که در توجیه ا سلامی شدن انقلاب ایران و قدرت یابی روحانیت دلایلی ارائه شده، که یاناقص هستندویا از سر عدم شناخت . در ذیل به چند تمونه شناخته شده این دلایل اشاره میکنم.
• توطئه دولت های غربی :آنهم بیشتر از طریق رادیو بی بی سی. معتقدین به این نظریه دایی جان ناپلئونی نمی توانند بگویند اگر هم کنفرانس گوادلوپ و بی بی سی درست باشد، این همه فلاسفه ومتفکر مستقل ،چون فوکو،هابرماس و نویسنده ایرانی و غیر ایرانی همه جیره خوار یا فریب خورده اند. وچگونه است که کمتر کتاب درسی دانشگاهی در جهان هست که بخشی به انقلاب ایران ،به عنوان انقلابی متفاوت و مردمی، اختصاص داده نشده باشد.
• به دلیل استبداد شاه : چون تنها مذهبیون که امکان فعالیت داشتند ناگزیر چنین شد. این نظر به ظاهر معقول به این نکته توجه ندارد که این یک ویژگی ایران نبوده و در جهان ودر طول تاریخ سابقه وسیعی دارد: از کشورهای اسلامی ، آمریکای لاتین، شوروی سابق و حتی برمه بودایی ، ولی هیچ یک ،بویژه از قرن گذشته ،خواستار بر قراری حکومت دینی نشده اند.
• ایرانیان ملت دین خویی هستند. بگذرم که این سخن از پایه بی اسا س است . اما بر فرض درستی آن آیا این ملت در زمان انقلاب مشروطه کمتر دینی بوده؟. آیا در آن زمان آیت الله های طباطبایی و بهبهانی از رهبران اصلی آن نبودند؟ . و چگونه است که در همان انقلاب با برداشت از فتوای مراجع بزرگ نجف روحانی نامدار، شیخ فضل الله نوری ، را اعدام کردند و چرا ایت الله نائینی کتاب تنبیه الامه وتنزیه المله(3) را نوشت تا هشدار دهد که استبداد دینی خطرنا کترین استبداد هااست و استاد او ،آیت الله العظمی آخوند محمد کاظم خراسانی،جزوه ای مفصلی در پاسخ آیت الله نائینی نوشت که چرا به هیچ عنوان و برای هیچ مصلحتی حکومت آینده ایران نباید لقب اسلامی بگیرد.
به این ترتیب دو باره این سوال مطرح است که چگونه نظریه ای چنین بی اساس و بی ریشه در جامعه ای که چندان هم مذهبی نیست موفق شد. البته کسانی که نحوه ایجاد نظریات اجتماعی و سیاسی و به ویژه ادیان و فرقه های دینی را دنبال می کنند از این بابت شگفت نخواهند کرد. زیرا دهها نمونه آن را سراغ دارند ازجمله» Nation of Islam «در آمریکا و موفقیت وسیعش در میان سیاهان آمریکی، بهائیت در ایران ، واحمدیه در پاکستان واندونزی و ایجاد حکومت سوسیالیستی در کشورهایی که مارکس و انگلس تصورش را هم نمیکردند.
جو زمان : در چند سال پیش از انقلاب ایران جهان گرایشی وسیع به سوی دین کرده بود- پدیده ای که تقریبا هیچ یک از جامعه شناسان پیش بینیش را نکرده بودند. زیرا فرض همگان بر آن بود که هر چه جوامع صنعتی تر ، علم تواناتر و آگاهی مردم بیشتر شود گرایش مردم به جهان های ناشناخته و تصوری کمتر میشود و اعتقادات دینی آنان ضعیف تر میشود. اما روندی که از نیمه دوم قرن بیستم کم کم در جهان ظاهر شد ،واز دهه هفتاد میلادی اوج گرفت ،همه این فرضیات را بی اساس کرد. در چرایی آن ،نظرات گوناگونی مطرح شده ولی حد اقل یک نظر مقبولیت عام یافته است. آنکه:
مدرنیته جوشیده از نظام سرمایه داری دستآوردهای بزرگی برای بشریت داشت. از حکومت قانون، برابری شهروندان، تکثر گرایی، آزادی بیان، مردمسالاری و غیره اما دو کمبود یا عارضه اساسی داشت .یکی که از اواخر قرن نوزدهم بارز شد و مکاتب فکری بسیاری برای درمان آن پا گرفتند، و ان عارضه سودجویی مهار نشده و بهره کشی اقتصادی فرادستان از فرودستان بود .واز میان این چاره جویی ها مکتب مارکسیست شناخته ترین آنها است. انقلاب روسیه ودیگر انقلابات سوسیالیستی در همین جو پیروز شدند. و در خود نظام سرمایه داری نیز در همین رابطه گوش به مکتب اقتصادی کینزی سپرد و در درون خود اصلاحات بسیاری کرد.
عارضه دوم که در نیمه دوم قرن بیستم شناختش فراگیر شد «کمبود معنویت» بود .نیازی که مزایای مادی پاسخگوی به آن نبود.معنویتی که بشر در طی هزاران سال از باورهای دینی گرفته بود. برفراز آن، آن باورها و وصل به مطلق در دگرگونی های ناگزیر و تحولات اجتماعی پناهگاه و مامنی برای انسان ها شده بود- امری که در دنیای صنعتی، با تحولات سریعی که در همه ابعاد زندگی ایجاد میکرد، صدها برابر بیشتر از زمان تسلط سنت نیازش حس میشد.زیرا تحولات مادی سریع شده بود اما فرهنگ انسان ها به آن سرعت نمی توانست تغییر کند لذا نیاز به آن فضای ثابت و دست اویزی محکم و تغییر نا پذیر محسوس تر بود. از این روی همگان به دنبال اندیشه ای بودند که ضمن حفظ تمام مزایای مدرنیته معنویت را هم بدهد ،و ضمن حفظ این ساختمان آن را گرم و فرح بخش کند.
در کشورهای پیشزفته صنعتی کالای عرفان شرقی در کنار راز ونیازهای دین آشنا یشان خریدارن بسیار یافت وروزی نبود که یکی از مکاتب هندی،چینی،ژاپنی وعرفان اسلامی سر بر نیاورد تا مذهب سنتی، اما کم هیجان جامعه را، دل پسندتر کند. در جهان سوم دین علاوه بر اینها مدعی نجات مردم از دست ستمکاران و استثمارگران هم شد. باز تاب سیاسی آن را در حضوریک مسیحی بسیار مومن ،چون کارتر در کاخ سفید، و بعد هم قدرت روز افزون کلیساها از جمله Christian Coalition ائتلاف مسیحیان در تعیین مقامات سیاسی و برنامه های آنان شدند.در آمریکای لاتین الهیات رهایی بخش سخت گسترش یافته بود تا جایی که پاپ جان پل دوم را تایید کرد .مکتبی که دراثر مبارزاتش در کنار ساندنیستها، پس از پیروزی انقلابشان در نیکاراگوئه وبرقراری دولت سوسیالیستی پیرو مکتب مارکس ،پنج تن از وزرای آن از کشیشان شدند.در مصر انور سادات ودر پاکستان ضیا ء الحق با ادعای دینداری حاکم شدند. در آسیای دور راهبان بودایی از دیرها بیرون آمده ودر سیاست فعال شدند . در مالزی واندونزی وترکیه احزاب اسلامی قوت گرفتند.
در چنین جو مساعدی پیر مردی روحانی به صحنه آمد،که حتی در مصاحبه ها هم در خود بود و به مخاطب نمی نگریست، وعرفا و مردان خدا و وارستگان رویایی را در خیال می آورد. ساده می زیست ومهربانانه سخن می گفت. خشونت را نفی میکرد. حتی می گفت که بر سر لوله تفنگ سربازان گل بگذارند. گاندی دیگری را به تصور میکشید. با آنکه سخت دیندار و وارسته بود اما از حکومت مردم می گفت. و با همه نقدش از غرب بدنبال ستیز و جنگ با آن نبود. ناقد ومعترض قدرتمداران جهانی و بومی بود، اما از نفرت و انتقام نمی گفت. در یک کلام همه ان ایده آل ها را نمایندگی می کرد. در پاسخ خبرنگاران می گفت جمهوری اسلامی که ما می خواهیم همین حکومت مردم سالارانه مورد قبول است ،منهای سود جویی واستثمار و بی بند وباری اخلاقی . او در تجربه اش به عنوان یک رهبر دینی به خوبی می دانست که در سیاست ودر رابطه با مردم تصویر مهمتر از حقیقت است .بهمین سبب ،بنا بر گفته مهدس عزت الله سحابی، یاران نزدیک ودرس خوانده غرب او می گفتند » حکومت اسلامی «،و این شخص آقای خمینی بود که گفت بگویید » جمهوری اسلامی»(4). به یاد دارم وقتی جمعی از زنان با چادر و چاقچور به نوفل لو شاتو آمدند ایشان گفت همان روسری و لباس مناسب کافیست، وما تکبیر گفتیم.

 

شکست انقلاب
هر انقلابی پیامی دارد واگر قادر به انجام آن پیا م نشود شکست خورده است ،حتی اگر در زمینه های دیگری موفق باشد. پیام ورسالت انقلاب ایران جمع معنویت و مدرنیته بود. و از آنجا که این خواسته و مشکل جهانی بود، لذا به انقلاب ایران ،که مدعی پاسخگویی به آن بود، مشتاقانه توجه کردند برای شناخت آن مشتاقان از سراسر جهان راهی ایران شدند ورسانه ها در موردش بسیار گفتند و اهل قلم هزاران هزار صفحه در شرحش نوشتند. اما دیری نگذشت که معلوم شد انقلاب ایران پاسخی برای این مشکل ندارد.
بگذارید فرض کنیم تمام آنچه که حکومت ایران مدعی است که انجام داده راست است وتا معلوم شود حتی در آن صورت هم شکست خورده است.
• توسعه اقتصادی: آنچه که دولت آقای احمدی نژاد با بوق وکرنا هر روز اعلام میکند. اگر هم چنین باشد حکومت های چین، برزیل ، هند ، چهار ببر آسیایی ، کره جنوبی ودر همسایگی ما ترکیه همه در این زمینه موفقتر بوده اند، بی آنکه از راه معنویت و دین به این رشد بسیار دست یافته باشند.
• ایستادگی در برابر ابر قدرت ها : و مقابله با امپریا لیست غرب به سرکردگی آمریکا و هم پالکیش اسراییل. در این راه کوبا اسطوره است ،و ونزوئلا تندتر از ایران هیاهو می کند، چین وشوروی هم بسیار پیشتر و پر توان تر این بیرق را بر دوش داشته اند. اما فاجعه در اینجا است که حال حکومت ایران به شکست خود در این زمینه اعتراف میکند. اشکارا میگوید که عموم سران انقلاب دست نشاندگان آمریکا واسراییل بوده اند . حتی اشغال سفارت آمریکا ، که امام انقلاب دومش خواند نقشه خود آمریکاییان بوده که توسط مهره نفوذیش آیت الله موسوی خویینی هااجرا شده. بالاتر از آن روسای جمهور و نخست وزیر و رییس مجلس خبرگان ومجمع تشخیص مصلحت وبسی بیشتر ازمقامات ارشد حکومت مزدوران آمریکا واسراییل بوده اند که پس از نزدیک به سی سال تازه در جریان فتنه دست بعضی از آنان رو شده است . و این به آن معنا است که یا خودآقای خمینی هم یکی از آنان بوده، و یا رهبر ساده لوح وبی خبری بوده که نا دانسته آلت دست آمریکا شده بوده،واین ایادی آمریکا بودند که سیاست های اورا تعیین میکردند . و لذا منطقا می توان نتیجه گرفت که عزل دولت موقت و آقای بنی صدر و ایت الله منتظری و دیگر سیاست های به ظاهر ضد آمریکایی در حقیقت همه به فرموده اآمریکا و اسراییل بوده است . بدین ترتیب آنچه سلطنت طلبان سالها است میگویند، وتمام انقلاب را برنامه از پیش ساخته شده غرب میدانند، حقیقت دارد.
• خود کفایی به ویژه در زمینه نظامی : که این سالها با بوق و کرنا دولت آقای احمدی نژاد شب وروز در موردش با غرور میگوید.در این مورد هم شوروی کباده دار بود وچین هم ابر قدرتی شده است وایران هنوز سالها باید بدود که شاید به پای برزیل و هند و یا ترکیه برسد.
• رسیدگی به فرودستان: و ارائه انواع خدمات اجتماعی به اقشار ضعیف جامعه. در این مواردهم ویتنام، کوبا ی بی دین ویا سنگاپور، کاستاریکا الگوهای بسیار موفق تری در جهان سوم هستند تا ایران، که هم ثروت طبیعی کمتری داشته اند وهم دست آوردهای بسیار بیشتری.
به هریک از این موارد و ادعاهای دیگر ایران که بپردازیم می بینیم ایران هیچ دست آورد و موفقیت ویژه ای نداشته که دیگرکشورهای جهان سوم ّ، به عنوان یک الگو به آن توجه کنند، و بر آن شوند که حضور دین در دولت باعث رشد وترقی ای میشود که بدون آن بهتر و آسان تر به آنها نمی توان رسید. اگر ایران به این دلایل سرمشقی برای کشورهای در حال توسعه نیست ،برای کشورهای توسعه یافته اصلا مطرح نیست. زیرا آنها در این موارد هیچ گاه به دنبال الگو برداری از یک کشور ضعیف و در راه رشد نبوده اند .

 

معنویت پیام انقلاب
حال بپردازیم به رسالت وپیام انقلاب ایران ، واین که جمهوری اسلای ایران تا چه حد در زمینه رسیدن به پیام خود موفق بوده است. در این زمینه ایران نه تنها دستاوردی نداشته، بلکه چنان کارنامه منفی و مردودی دارد که حتی خود ایرانیان هم به این نتیجه رسیده اند که حضور دین در حکومت لطمات سنگینی به اخلاق جامعه میزند . در عملکرد خارج از کشورش هیچ حکومتی در دنیا چنین وقیحانه مخالفین خود را ترور نکرده است. شوروی آن هم در دوره دیکتاتورترین رهبر خوداستالین، تنها یک مخالف خود ، تروتسکی، را ترور کرد . ولی ایران در این زمینه به رکوردی رسید که در تاریخ جهان بی همتا است. از کشتن مخالفین به نامش چون شاپور بختیار ،قاسملو،شهرام پهلوی ، کاظم رجوی، تا هنرپیشه ای که وزنه ای در سیاست نبود چون فریدون فرخزاد. دامنه این ترورهای خارجی آن چنان زیاد است که حتی ازدولت اسراییل ،که در این زمینه در جهان نمونه بود، به مراتب جلوتر افتاده است.کارنامه حکومت دینی مدعی اخلاق و معنویت چنان سیاه است که آقای خاتمی گفت وضع ایران پس از تروردر کافه میکونوس و حکم دادگاه در محکومیت سران دولت ایران، چنان بد شده بود که تند رو های حکومت ناگزیر به رییس جمهور شدن من رضایت دادند. هم چنین از نظرتعداد مقاماتی که حکم تعقیب و دستگیری تعقیب بین المللی برای آنان صادر شده ،ایران با فاصله بسیاردر ردیف اول قرار دارد.
در مورد ترور شخصیت های سیاسی مخالف در درون کشور وضع چنان اسف بار است که پرونده قتل های زنجیره ای سالها یکی از مهمترین موضوعات ، در درون دولت اصلاحات بود. نکته مورد توجه در همه این ترورها چه در داخل و چه در خارج نه تنها کشتار بلکه درجه بی رحمی و خشونت است. از تکه تکه کردن پروانه وداریوش وفروهر تا بریدن سر فریدون فرخزاد و یا بریدن زبان و گوش ذبیحی خواننده مذهبی زمان شاه در رادیو .
در موارد اخلاقی شاید کمتر کشوری این همه بد نام باشد. بارها چنان رسوایی هایی شده که یک نمونه آن در بیشتر کشورهای جهان منجر به استعفای کابینه میشود ،اما در حکومت دینی ایران آب از آب تکان نمی خورد. ازجمله بارها معلوم میشود که مدارک تحصیلی وزیری سراپا تقلبی است ولی در مجلس اسلامی رای اعتماد می آورد . جالب آنکه حتی وقتی افتضاح آن چنان بالا می گیرد که مجلس رسما بهمین دلیل وزیری را از کار بر کنار میکند، داد رییس جمهور به اعتراض بلند می شود که مگر او چه کرده است ،فقط چند دروغ گفته که همه می گویند،ولی توجه نمی شود که چون فرد لایقی بوده نباید مواخذه شود . حتی زمانی که فاش می شودکه برای جلوگیری از برکناری این وزیر، دولت آقای احمدی نژاد رسما به تعدادی از نمایندگان مجلس اسلامی رشوه نقدی داده است باز هم هیچ کسی از این بابت تنبیه نمی شود. که یعنی مگر چه شده، رشوه دادن که دیگر گناه خاصی نیست . بی جهت نیست که وقتی ماجرای فساد مالی معاون اول رئیس جمهوراقای رحیمی بالا می گیرد، به توصیه رهبر جمهوری اسلامی و مدعی جانشینی امام زمان پرونده مسکوت گذاشته میشود. داستان جرایم جنسی چنا ن فراگیر است که هر روزه در داستان تازه ای از ان می شنویم از نماینده امامی که فاحشه خانه دارد و فرمانده انتظامی ای که زنان را برهنه میکرده در جلویش به سجده بروند تا تجاوزات در زندان ها.
بی جهت نیست که نقل هر مجلسی بحث در مورد سقوط اخلاقی شدید جامعه است .از رواج دروغگویی ، تقلب، دزدی،فریب ، خیانت به نزدیک ترین کسان ، بی اعتمادی حتی به اعضا خانواده . رواج اعتیاد و انحراف جنسی وفحشا ،فرو ریختن نظام خانواده ها ، افزایش وحشتناک طلاق بر مبنای آمار و گفته های مقامات حکومت. این نگرانی و هراس به درجه ای رسیده که همه حسرت زمان شاه را می خورند ،وباور عمومی بر آن است که جامعه در آن زمان به مراتب اخلاقی تر بود. زیرا در زمان شاه در مقابل دور بین ها فحش ناموسی نمی دادند، و باهیچ مخالف سیاسی کاری را نمیکردند که درمورد خانم فائزه رفسنجانی _ بنا بر خود گزارشات دولتی –کردند . ویا هیچگاه ارذل واوباش شب در خانه یک مخالف دولت اجتماع نمی کردند و با بلند گو فحش ناموسی به او و خانواد ه اش نمیدادند، آن هم نه در تاریکی و ناشناخته بلکه در برابر دوربین و بسینه سپرو حضور نیروهای انتظامی.
در زمان شاه و موارد خاصی که حکومت از لات ها و چاقو کشانی چون شعبان بی مخ و رمضان یخی استفاده می کرد آنان با تمام لاتیشان مراعات اخلاق را می کردند و در ملا عام فحش ناموسی نمی دادند. در حالی که در نظام دینی و مدعی اخلاق و معنویت جمهوری اسلامی لباس شخصی ها حتی همین اندازه هم مراعات اخلاق را نمی کنند . ویدئوی آنان را نگاه می کنیم ،باور نمی توان کرد که جمع وسیعی با بلند گو فحش های چنین رکیکی را بدهند و ملاحظه همسایگان مثلا آ قای کروبی را نکنند . لذا وقتی انسان صادقانه و در خلوت خود به این بی شرمی ها می اندیشد به کل فرهنگ این مملکت بد بین می شود . واز خود می پرسد که چه گونه است که در بی رحم ترین وخشن ترین انقلابات جهان ،که تقریبا تمامشان هم ضد دین بودند، این امر سابقه نداشته است .و تنها در این دولت دینی مدعی رابطه مستقیم با امام زمان است که تجاوز به عنوان یک سیاست دولتی به اجرا گذاشته میشود. البته گفتنی است که در یک حکومت دینی دیگر، وبه حکم یک رهبر اسلامی دیگر هم چنین شده، وآن به دستور معاویه در سرکوب شهر مدینه بوده است .
کوتاه کلام آنکه انقلاب اسلامی ایران در عمل نشان داد که نه تنها راه حلی برای مشکل بشریت در مورد چگونگی جمع مدرنیته با معنویت و اخلاق ندارد، بلکه در این زمینه در مقایسه با کشورهای سکولار و حتی مخالف دین هم مردود است. این کارنامه چنان سیاه است که بجای جذب مردم به اسلام ، دسته دسته ایرانیان به مسیحیت و بهاییت و یا مکاتب روحانی هندی، چینی ، و ژاپنی روی آورده اند.و به قول مهندس بازرگان ، این نماد واقعی سیاست اخلاق مدار،»یخرجون من دین الله افواجا».
بهترین نشان این سقوط وناکامی پیام انقلاب آن است که نظامی که مدعی بودکه می خواهد اسلام را بر جهان حاکم کند و رهبرش ، به تقلید از حضرت محمد، به رهبر شوروی نامه نوشت و اورا به اسلام دعوت کرد ،حال برای جلب مردم کشور خودش دم از کوروش و داریوش وایران باستان می زند.

 

جنبش سبز
آن گونه که آمد انقلابی که توجه جهان را جلب کرده بود، وامیدی برای کشورهای اسلامی شده بود اندک اندک به چنان سطحی سقوط کرده که برای مطرح ماندن به فحش و شعار خلاصه شده است، سیاستی که در بهترین وجه ممکنش وسیله ای است برای ابراز خشم فرو خورده مردم آزرده از ستم اسراییل. نمادی که هر مدتی در چهره ای تجلی میکند و بعد هم فراموش می شود، از عرفات وناصر تا بن لادن و عیدی امین و قذافی .
تلخ است پذیرفتن این واقعیت که همین توجه ابزاری به ایران ،به جای آموختن و الهام از آن، سبب شده که جنبش سبز با تمام اهمیت و ستیز بنیادیش با ارتجاع و فریب در منطقه بسیار کم مورد توجه قرار گیرد ، وبیشتر به آن به عنوان یک دعوای داخلی بر سر قدرت نگریسته شود، تا یک درگیری عقیدتی بر سر آرمان های اصیل انقلاب و پیام رهایی بخش آن . توجهی که به آن شد بیشتر در کشورهای غربی ودر مجامع لیبرال ها و مراسم نمایشی بود تا فهم پیام آن ، که بهر حال استبداد وارتجاع مشکل این کشورها نبود. وتمام بازده مبارزات جنبش در غرب صدور چند اعلامیه محکومیت بود،که هم تکرار همان اعلامیه های پیشین بود و دول غربی خود مشتاق آن بودند حتی … جنبش سبز.واگر فایده ای برای بخش مردمی داشت تعداد زیادی جوایز هنری و حقوق بشری بود ،که اثر چندانی هم در سیاست عملی ندارد ، آن هم در رابطه با نظامی که محکومیت در غرب را نشان حقانیت خود کرده است .
از سویی مردم کوچه وبازار منطقه که هم از فحاشی ها و رجز خوانی های آقای احمدی نژاد لذت می برند، و هم در اثر منزوی بودن ایران در منطقه فهم چندانی از جنبش سبز ندارند ، آن را ابزاری می بینند که دانسته یا ندانسته در دست غرب و اسراییل است. چوب این همسایه گریزی را بیش از همه اپوزیسیون می خورد،زیرا میدان برای تبلیغات در این کشورها یک سره در دست اوست واگراپوزیسیون گوش شنوایی پیدا می کند در غرب است که همانگونه که آمد کار آیی چندانی ندارد. یک تظاهرات چند هزار بلکه چند صد نفره در افغانستان ، ترکیه یا یکی از کشورهای عربی به حمایت از جنبش سبز بیش از صد ها تظاهرات واعلامیه در غرب نظام را نگران می کند.
. کشورهای غربی هم جنبش سبز را شاهدی نشان داده اند بر حقانیت یا برترین بودن تمدن غرب ،و نشانی دیگری از شکست یک مدعی دیگر در نقد و نفی تمدن برتر غرب .تلاش بیهوده دیگری از یک تفکر و ایدئولو ژِی غرب ستیز، تا باز هم معلوم شودکه تنها راه نجات بشر تلاش در همرنگی با غرب و پذیرش سروری آن است.
بخش سوم به نقش رهبری درجلوگیری از فراگیر شدن انقلاب ایران می پردازد.
——————————————————————————————–

پا نوشت ها
1-آقای خمینی در پاسخ به سخنرانی آقای خامنه ای در 66/10/16 فتواییه به این شرح صادر کرد » شما گفته اید»حکومت در چهار چوب احکام الهی دارای اختیارات است» این به کلی بر خلاف گفته های این جانب است…حکومت می تواند قراردادهای شرعی را که خود با مردم بسته است….یک جانبه لغو کند» نقل از «ولایت مطلقه فقیه» و انتشارات نهضت آزادی ایران صفحه 22
2- برای دیدن این مقالات به این سایت مراجعه شود mborghei.com
3- این کتاب با مقدمه ای مفصل توسط آیت الله طالقانی دوباره نشر شد
4- مصاحبه با فرزانه بذرپور، جرس، 15 بهمن 1389

آن روزها همدلی و برادری، امید و ایمان و ایران هنوز قیمت داشت

2011/02/25

به احترام این یادداشت یک دقیقه سکوت کنیم

پنجشنبه, ۵ اسفند, ۱۳۸۹

چکیده :به ما خبر می دهد که ما ملتی «دزد زده ایم».«چپاول شده ایم». اما نمی گوید بزرگترین چیزهای ما را در دوره «خود او» دزدیده اند! نمی گوید در دوران خود او، «اعتماد» ما را دزدیدند. «ایمان» ما را ربودند. «اخلاق» ما را چاپیدند.. «برادری» را در دل برادرانمان کشتند. «وطن پرستی» را به سُخره گرفتند! غرور ملی ما را پایمال کردند! ایثار را در دل ما کشتند! و عاشقی را، غارت کردند…

 

این یادداشت که به طور گسترده‌ای در شبکه‌های اجتماعی در حال دست به دست شدن است، عصاره‌ای از بیانیه‌ها و مواضع میرحسین را در خود نهفته دارد. نویسنده‌ی این متن برای ما ناشناخته است، اما به خواندنش می‌ارزد و دست‌کم می‌تواند به یاد همه بیاورد که برخی مفاهیم، که روزگاری جایگاه بلندی در جامعه‌ی ایران داشتند، چگونه دزدیده شدند و …

۱۳۴۸

بامداد سرد بهمن ماه بدنیا می آیم.. پنج خواهر و یک برادر ۱۴ ساله، در خانه منتظر و به گوش مانده اند و تا خبر تولدم را می شنوند، هلهله می کنند. برادرم قلک کوچکش را می شکند و همان شبانه پولهایش را بر می دارد و به امامزاده «معطوک» خرمشهر می برد و نذرش را در ضریح می اندازد. خدا به او یک «برادر» داده.

در آن روزها «برادری» هنوز قیمت داشت!

۱۳۵۷

انقلاب است. کوچه ها را می دَوَم. وقتی به خانه می رسم، کسی نیست. همه رفته اند خانه «خدیجه خانم» پای تلویزیون نشسته اند:«هیس! بیا امام رو ببین! امام اومد!» زنها و بچه ها، یکی یکی «صورت امام» را بر صفحه تلویزیون می بوسند. مادرم که زن سّیده و معتقدی است، دستی بر صفحه تلویزیون می کشد و «قل هوالله» می خواند و مرا فرا می خواند. جلو می روم. دستش را مسح می کشد روی صورتم.

در آن روزها «ایمان» هنوز قیمت داشت!

۱۳۶۳

بحبوحه جنگ است. مادرم چادر به سر از دور می آید. نگاهش ناامید اما مهربان است. کتابهایم را به او میدهم تا پولش را از دستش بگیرم و بروم برای ناهار، نان بخرم. اما می بینم آن کاغذ، پول نیست! «کوپن» است. کوپن روغن یا قند یا برنج. دارد می رود آن را به «محمودآقای بقال» بفروشد و با پولش، نان و پنیر بخرد! پدرم از یک وانت پیاده می شود، زیرلب به راننده غُر میزند که کرایه اضافه گرفته. راننده کرایه اش را به پدرم پس می دهد و هر دو می خندند.

«همدلی» هنوز قیمت داشت.

پدر ۴۰ تومان به مادر می دهد. مادرم می گوید: «با این که نمی شود چیزی خرید!» پدرم می گوید:«توکل برخدا! فردا هم خدا کریمه!»

در آن روزها «امید» هنوز قیمت داشت.

۱۳۶۵

بمباران های دشمن بعثی به شیراز هم رسیده.. پدرم سالهاست «عزادار» شهر دوست داشتنی مان «خرمشهر» است. اینجا و آنجا مردم می گویند باید کاری برای وطن بکنیم.

آن روزها «وطن» هنوز قیمت داشت!

یک شب تابستانی سر شام می گویم:«من با حسن میخواهم بریم جبهه!» زبان مادرم بند می آید! «حسن» همکلاسی ام به «شوخی و جدی» به من می گوید تصمیم گرفته «شهید» شود تا خانواده فقیرش «بیمه» شوند! جایی شنیده ام:«نگویید انقلاب برای من چه کرده؟ بگویید من برای انقلاب چه کرده ام؟» فکر می کنم. اما معنایش را نمی فهمم. من هم می خواهم همراه حسن به جبهه بروم تا وقتی کسی پرسید:«تو برای انقلاب چه کاری کرده ای؟» جوابی داشته باشم! چون هنوز انقلاب برای خانواده فقیر ما کاری نکرده و نمی توانی این سئوال را بپرسی؛ مگر آنکه به سئوال دومی، جواب داده باشی!

از طرفی به قول «حسن» در آن شرایط سخت، «یک نان خور» هم کمتر، بهتر! «حسن» را بعد از «شبیخون انبردستی» ستون پنجم در جزیره مجنون هرگز نمی بینم! مفقودالاثر شده و جز پلاکش چیزی از او باقی نمانده است! در برگشت، حجله اش را سر خیابان شان می بینم. می شنوم خانواده اش، پول اهدایی «بنیاد شهید» را قبول نکرده و گفته اند:«حسن جانش را برای اسلام و وطنمان داده، نه برای پول!» هنوز هم وقتی فاتحه می خوانم، یاد«حسن» هستم و به یاد «مرام» خانواده فقیرش.

آن روزها «مرام» هنوز قیمت داشت.

۱۳۶۸

یک سال بعد از جنگ، «کار» کم است. اما هنوز «امید» هست. پول نیست، اما هنوز «توکل» هست. «خوشبختی» نیست، ولی هنوز «خنده» در خانه ها هست. «پدر» چندماهی است «رفته» و بین ما نیست، ولی «وطن» همچنان هست.ما هرچه توانستیم برای انقلاب کرده ایم، ولی انقلاب هنوز کاری از دستش برنیامده! خانواده هنوز در فقر است.آن روزها هنوز «فقر» زینت مؤمنان است و مسابقه ثروت اندوزی شروع نشده!

پدرم در خاک سوخته خرمشهر «جان» داده و من از اینکه جنازه اش را از شهرش انتقال دادیم و در شیراز دفن کردیم، هنوز احساس گناه می کنم. می گویم خرمشهری که ما رفتیم و دیدیم، نه گورستان داشت.نه غسالخانه داشت و نه حتی «قبرکن»! چاره ای نداشتیم مادرم می گوید اینجا هم جزو خاک وطنشه. «خاک پاک» ایرانه. فرقی نداره!

آن روزها هنوز «خاک» قیمت داشت.

در خرمشهر، آن قدر «بیکاری» هست که راننده ماشینی که کنُترات می کند تا ما و جنازه پدر را به شیراز ببرد، تا خود شیراز سرخوش است که مسافری گیر آورده و با صدای کم،ترانه های «آغاسی» را زمزمه می کند! بعد به خود می آید و آهی می کشد و زیرلب فاتحه ای می خواند. دست آخر «نصف» پولش را بابت شرمندگی یا همدردی نمی گیرد.

آن روزها هنوز «معرفت و همدردی» قیمت داشت!

۱۳۷۱

می آیم تهران. روزنامه «سلام» و خبرنگاری می کنم و در اتاقی در طبقه آخرش، شبها می خوابم و روزها می نویسم. اما کم خوابی همیشگی را دارم. هنوز هم می نویسم و هنوز هم کم می خوابم. با خودم می گویم باید کاری بکنیم. هنوز می دانم باید کاری برای «ایران» بکنیم.تا روزی که ایران برای ما «کاری» بکند! با این حال؛

«ایران» هنوز قیمت داشت.

«تکه نانی» داشتیم. «خرده هوشی»، ایمانی، دینی،… و صدای اذان مرحوم مؤذن زاده، همیشه به یادمان می انداخت که هرچه نباشد، آن بالاها یک «خدایی»هست! خدایی که خیلی کارها برایمان کرده، بی آنکه پرسیده باشد:«تو برای خدای خود چه کرده ای؟»

خردادماه ۱۳۸۸

می نویسم: در دوره انقلاب و جنگ و بعد از آن، از بمباران و گرسنگی وسختی ها عبور کردیم و با «زردی فقر» ساختیم و زنده ماندیم. «امید»داشتیم. می دانستیم روزی ایران «ساخته» خواهد شد. حالا گویا سالهاست مُرده ایم و دیگر زندگی نمی کنیم. فقط زنده ایم. یکی آمده و زده به سیم آخر و می گوید همه آنها که در این سالها معتمدان ما و رهبران کشور بودند، مشتی «دزد» بوده اند. رهبران کشور می گفتند «مسئولان» دارند ما را به سمت «ارزشها» می برند! و کشور را به «بهشت» تبدیل خواهند کرد! اما حالا یکی آمده و می گوید از همه این سی سال، ۲۷ سالش را ما توسط «منتخبین مردم» و «معتمدین امام و رهبری»، «چاپیده» شده ایم! «چپاول» شده ایم! او مسئولان قبل از خود را به «فساد و دزدی» متهّم می کند و ما را برای «حماقت» انتخاب مشتی دزد و فاسد! سرزنش می کند و رأی می خواهد! در مناظره تلویزیونی، روبروی نخست وزیر سالهای جنگ می نشیند و با تهدید می پرسد:«بگم؟ بگم؟» و عکس همسر او را نشان می دهد تا «پرده از تخلف تحصیلی!» او بردارد! ولی فراموش کرده تا همین چندماه قبل یک «دکتر جعلی» را وزیر کشور کرده بود و تا آخر از او حمایت کرد تا همین انتخابات را آن دکتر فریبکار برگزار کند! او به جز همین «اتهامات کلی» و افشای مافیاهای خیالی، چیزی ندارد که بگوید.اما ما را «بهت زده» می کند!

به آن ۲۷ سال و ادعای دزدی های میلیاردی و صحت و سقم این افتراها کاری نداریم. اما به چیزهایی فکر می کنم که اکنون سالهاست مُرده اند. در همین چهارسال، ما چند فقره «تلفات ارزشی» داده باشیم کافی است؟ مایی که در آغوش بمباران و گرسنگی و فقر، «زندگی» می کردیم. در کنار «نفرت از دشمن» به وطن و خانواده و خدا عشق داشتیم و عاشقی می کردیم. در اوج مشکلات، «گذشت» را می شناختیم و فداکاری می کردیم. در بحبوحه بی نانی، ما دین داشتیم. مسجد و زیارتگاه و امامزاده می رفتیم. نذر می کردیم. اخلاق داشتیم.. برادری داشتیم.. مرام داشتیم. در تمام آن ۲۷ سال ما «دل» داشتیم.. در دل مان، عشق به «ایران» داشتیم.و در ایران مان، یک دنیا اخلاق و «ایمان» داشتیم! و حالا یکی آمده و در پایان چهارسال دولتش، سکوتش را شکسته تا به زعم خودش دوباره افشاگری کند! چون «ترس از شکست» در انتخابات را به طور جدی تری لمس کرده است! حالا او، بعد از چهارسال، دوباره با جذابیت های «افشاگری» آمده و به ما خبر می دهد که ما ملتی «دزد زده ایم».«چپاول شده ایم». اما نمی گوید بزرگترین چیزهای ما را در دوره «خود او» دزدیده اند! نمی گوید در دوران خود او، «اعتماد» ما را دزدیدند. «ایمان» ما را ربودند. «اخلاق» ما را چاپیدند.. «برادری» را در دل برادرانمان کشتند. «وطن پرستی» را به سُخره گرفتند! غرور ملی ما را پایمال کردند! ایثار را در دل ما کشتند! و عاشقی را، غارت کردند! دین و دنیا و آخرتمان را که از روز ازل «قیّم» بودند! بعد از اینهمه «تلفات» که داده ایم، با خود می اندیشم: ما را به سخت جانی خود، این گمان نبود….

و اکنون؛ اسفند ماه ۸۹ …

هرکس در هرجا احساس مسئولیت می کند، باید در حد خود در گسترش آگاهی های سیاسی، اجتماعی تلاش کند؛ حتی با گفتن یک نکته در جمع کوچک

نقش عنصر خارجی در پیروزی جنبش – محمد تهوری

2011/02/24

واژگون کردن حکومت های استبدادی و استقرار دموکراسی، محصول فعالیت و تلاش همزمان دو عنصر داخلی و خارجی دموکراسی خواه است. فعالان و مخالفان داخلی یک حکومت یا به عبارتی اپوزسیون موجود در یک جامعه را عنصر داخلی و نیروهای خارجی اعم از دولت ها،‌ سازمانهای دولتی و غیر دولتی فعال در عرصه بین الملل و اپوزسیون فعال در خارج مرزهای جغرافیایی یک کشور،‌ مجموعه تشکیل دهنده عنصر خارجی در پروژه دموکراتیزاسیون هستند. نقش و موقعیت هر یک از این دو عنصر در انقلاب های مختلف متفاوت است. در برخی انقلاب ها، نقش عنصر داخلی و در برخی دیگر نقش عنصر خارجی موثرتر و پررنگ تر است، اما کمتر می توان نمونه ای را مثال زد که انقلابی تنها متکی به یک عنصر رخ داده باشد.

انقلاب ۵۷ مردم ایران به رهبری آیت الله خمینی، نمونه ای موفق از همکاری دو عنصر داخلی و خارجی در به زیر کشیدن پایه های حکومت استبدادی پهلوی بود. خمینی به عنوان رهبر مخالفان، مهمترین سالهای مبارزاتی خود را در دو کشور عراق و فرانسه گذراند. او با گردآوری شماری از ایرانیان خارج از کشور و با بهره مندی از حمایت های بی دریغ شان و برقراری تماس های مداوم و ممتد با دولت های خارجی و سازمانهای بین المللی از جمله سازمان عفو بین الملل سرعت انقلاب را تسریع و در نهایت با حمایت مردم داخل ایران به پیروزی رسید، اما از فردای پیروزی انقلاب، با شعار «نه شرقی، نه غربی» همکاری های بین المللی را در وضعیتی قرار داد که نتیجه آن به ایزوله شدن دولت ایران و البته به کاهش کم نظیر سطح نفوذ کشورهای قدرتمند در داخل ایران انجامید. در واقع آنچه در مقام عمل از تعریف استقلال به نمایش گذاشته شد، کاهش سطح ارتباط با دنیای خارج از مرزهای جغرافیایی بود. بطوریکه ایران بعد از انقلاب، بعنوان کشور متخاصم و نقطه مقابل غرب شناخته شد. که البته اشغال سفارت امریکا و قطع رابطه سیاسی با امریکا و مصر و اسرائیل و کاهش مناسبات بین المللی با جهان غرب از یک سو و حمایت از گروههایی همچون حماس و حزب اله و … از سوی دیگر،‌ در شکل گیری این چهره نقش زیادی داشت.

فارغ از خسارت ها و زیان هایی که چنین سیاستی به ایران وارد کرد، ایزوله شدن ایران در نظام بین الملل را باید یک مانع جدی و یک چالش عظیم، پیش روی جنبش دموکراسی خواهی در ایران دانست. چراکه عملا یک عنصر تعیین کننده در گذار به دموکراسی، یعنی عنصر خارجی، نقشی بسیار کمرنگ یافته است. نقشی که اگر بزودی ترمیم نشود،‌ مشکلات جنبش دموکراسی خواهی را دوچندان خواهد کرد. چراکه حاکم مستبد تهران،‌ با برخورداری از ثروت حاصل از فروش نفت و با تبدیل دین به ابزار سرکوب و قتل، قادر به سرکوب عنصر داخلی خواهان دموکراسی می باشد. جنبش سبز، پیروزی و شکست هایش، نمونه روشنی است از تقابل نظام حاکم با دموکراسی خواهان. درواقع اگر نقش عنصر خارجی (ایرانیان خارج از کشور،‌ رسانه ها و سازمانهای بین المللی و دولت های خارجی) را از این جنبش حذف کنیم،‌ می توانیم اعلام کنیم که فاتحه جنبش سبز در همان ماههای اول خوانده شده بود و یا به عبارت دیگر، اگر کمک و همیاری عنصر خارجی نبود،‌ عنصر داخلی به تنهایی توان استقامت چندانی نداشت و احتمالا میزان تلفات و هزینه ها دهها برابر بیشتر از آن چیزی بود که تاکنون رخ داده و درست در نقطه مقابل اگر توان عنصر خارجی را به توان ۵ یا ۱۰ افزایش دهیم می توانیم نتیجه بگیریم که جنبش سبز می توانست تا به امروز بساط دیکتاتور را جمع کند، همانگونه که جنبش دموکراسی خواهی در مصر توانست.

پیروزی جنبش دموکراسی خواه مصر پس از ۱۸ روز مبارزه خیابانی،‌ نشان داد که چگونه تلاش همزمان و هماهنگ دو عنصر داخلی و خارجی،‌ می تواند بر قدرت سرکوب دیکتاتور غلبه کند. گزارش ناظران بین المللی حاکی است که نقش عنصر داخلی در کشور ایران با وجود جدی تر بودن میزان خشونت و سرکوب، به مراتب پررنگ تر و پر قدرت تر از عنصر داخلی در مصر بود. حال آنکه متوازن نبودن توان نیروهای داخلی و بیرونی جنبش سبز باعث شد که پیروزیی نهایی جنبش به درازا کشیده شود. در مصر نقش نیروهای بیرونی به مراتب قوی تر از نیروهای بیرونی فعال در جنبش سبز بود. فارغ از تلاش های سازمانهای غیر دولتی و بین المللی برای یاری رساندن به جنبش مردم مصر،‌ همزمان با آغاز اعتراضات در این کشور،‌ آنگونه که یک مقام آگاه  می گفت تیمی از وزارت امور خارجه امریکا رهسپار قاهره می شود و در گفتگو های طولانی، حسنی مبارک را متقاعد می کند که زمینه ساز انتقال مسالمت آمیز و بدون خشونت قدرت شود، اتفاقی که بدون مداخله خارجی به این زودی ها و با مشی مسالمت آمیز رخ نمی داد. حال آنکه جنبش دموکراسی خواه ایران، از چنین پتانسیلی محروم است. علت عمده این ناتوانی هم ایزوله بودن ایران و پایین بودن سطح مناسبات سیاسی و اقتصادی دولت ایران با دولت های بزرگ منطقه و جهان است. وضعیت سیاسی و اقتصادی ایران به گونه ای طراحی شده که کمترین تماس را با دنیای بیرون دارد. توجه به این نکته نشان دهنده علل ضعف عنصر خارجی خواهان دموکراسی در ایران است:

– روابط دیپلماتیک ایران با امریکا کاملا قطع است. بنابراین جنبش دموکراسی خواه ایرانی شانس برخورداری از فشار سیاسی امریکا به دولت ایران را ندارد. امریکا از معدود کشورهایی است که خود را متعهد به توسعه و تقویت دموکراسی در جهان می داند و این مهم بعنوان یکی از اصلی ترین اصول سیاست خارجی به رئیس جمهور و دستگاه دیپلماسی این کشور تکلیف شده است. بنابراین کشوری که می توانست نقش تسهیل کننده در دموکراتیزاسیون در ایران را بازی کند تا حدود زیادی دست بسته و کم رمق حرکت می کند.

– سطح مناسبات سیاسی و اقتصادی ایران با اروپا در نازل ترین سطح ممکن است بطوریکه کشورهای عضو این اتحادیه توان تاثیر گذاری چندانی بر دولت ایران را ندارند.

– دولت ایران اگرچه کنوانسیون های بین المللی متعددی را امضاء کرده و قانونا مکلف به رعایت حقوق مدنی و سیاسی شهروندان ایرانی است، اما به دادگاه کیفری بین المللی ملحق نشده، بنابراین سازمان بین الملل و دادگاه کیفری بین المللی قادر به بازخواست ایران و محاکمه سران مستبد آن نیست. این سازمان توان دیگری نیز برای اعمال فشار به ایران ندارد، مگر فعالیت سیاسی شخص دبیرکل سازمان ملل که آن هم به دلیل ساختار دولتی بودن این سازمان و بوروکراسی حاکم بر آن، هنوز فعال نشده است.

– عضویت ایران به سازمان تجارت جهانی به رغم تقاضاهای مکرر دولت ایران هنوز پذیرفته نشده، بنابراین دولت ایران هنوز خود را مکلف به هماهنگ کردن نظام اقتصادی اش با نظام اقتصادی بین المللی نمی داند. بنابراین مجاری اعمال فشار اقتصادی به دولت ایران جهت تغییر رفتار تا حدود زیادی مسدود است. اقتصاد ایران وابسته به فروش نفت، بعنوان یک گوهر در چرخه تامین انرژی دنیا است. گوهری که چشم پوشی از آن نیز برای دنیا، خصوصا کشورهای بلوک شرق همچون چین آسوده نیست. تنها دو کشور چین و روسیه تا حدودی بر اقتصاد ایران تاثیر دارند که این دو کشور نیز ساختار سیاسی مشابهی با ایران دارند.

علاوه بر موارد فوق الذکر،‌ دولت ایران در طول سی سال گذشته چنان هوشمندانه هرگونه همکاری بین المللی مردم و سازمانهای غیر دولتی را به امری مذموم تبدیل کرده که حتی لیبرال ترین چهره های اپوزسیون در نزدیکی با عناصر تعیین کننده و کلیدی دچار تردید و شک می شوند، چه رسد به همکاری مشترک در دوره گذار به دموکراسی.

ختم کلام اینکه،‌ حماسه پرشکوه روز ۲۵ بهمن و اول اسفند به رهبری میرحسین موسوی و مهدی کروبی اگرچه نشان داد، که عنصر داخلی خواهان دموکراسی،‌ استوار و محکم ایستاده و برای مبارزه با استبداد و سرکوب حتی بر ترس خود غلبه کرده، اما کماکان ضعف عنصر بیرونی به طور جدی باقی است و از این رو حاکمیت در سرکوب مردم نه تنها ذره ای عقب نشینی نکرده،‌ بلکه در اقدامی کم نظیر جسد شهدای جنبش را نیز مصادره و پلیدترین چهره ممکن را از خود به نمایش می گذارد. بنابراین ترمیم ضعف های عنصر بیرونی جنبش، برای کمک به پیروزی هرچه سریعتر، ضرورتی اجتناب ناپذیر است. اینک وقت آن است که ایرانیان اپوزسیون خارج از کشور نیمه خالی لیوان را به درستی ببینند و با اتخاذ راهکارهای مناسب و تشکیل ائتلاف بزرگ میان نیروهای دموکراسی خواه،  آن را پر کنند. همانگونه که شورای هماهنگی راه سبز امید، پس از ماهها سکوت،‌ اینک متکی به اعتباری که از میرحسین موسوی کسب کرده،‌ حرکت جدیدی را آغاز کرده که می تواند امیدبخش باشد.

منبع: http://www.nidemocracy.org

سرنوشت اعضاء شورای انقلاب ايران

2011/02/18
مراد ویسی
اکثر اعضای شورای انقلاب ايران، يا کشته شده و يا از دايره قدرت حذف شده‌اند.

اولين کسی از اعضای شورای انقلاب که از حکومت قهر کرد، آيت‌الله محمود طالقانی بود، که فقط دو ماه پس از انقلاب فرزندش را بازداشت کردند، و او به حالت قهر تهران را ترک کرد.

آيت‌الله طالقانی هشت ماه پس از پيروزی انقلاب در اوج محبوبيت و نفوذ در گذشت و دليل مرگ او، طبق روايت رسمی جمهوری اسلامی حمله قلبی اعلام شد و او پيش از مرگ از خطر استبداد در جمهوری اسلامی ابراز نگرانی کرده بود و گفته بود: به همين منوال پيش برود، مستبدين و مستبدهايی می خواهند بر ما و بر همه ما مسلط شوند و ديگر رحم به صغير و کبير ما نخواهند کرد . در چنين محيطی است که يک انسان خونخوار و در عين حال با هوش و زرنگی سربيرون می آورد ، خدا را شاهد می گيرد که من دلسوزترين مردم در حق شما ملت هستم ولی روحيه اش لجوج ترين و کينه ورزترين مردم است نسبت به خلق .

آيت الله مرتضی مطهری، ديگر عضو شورای انقلاب، که از نظر نزديکان امام خمينی از مغزهای متفکر انقلاب بود، فقط سه ماه پس از پيروزی انقلاب ترور و کشته شد.

آيت الله مطهری مسئول شورای انقلاب بود و همانند بسياری از روحانيون در ابتدای انقلاب می‌گفت که ولی فقيه خود حکومت نخواهد کرد. مسئله ولايت فقيه اين نيست که فقيه خودش در رأس دولت قرار بگيرد و خودش می‌خواهد عملاً حکومت کند و اجرا بکند.

آيت‌الله حسينعلی منتظری، ديگر عضو شورای برجسته شورای انقلاب بود. آيت‌الله منتظری اگرچه بعدها تا مقام جانشينی آيت‌الله خمينی بالا رفت، اما پس از انتقاد از اعدام زندانيان سياسی برکنار شد.

آيت‌الله منتظری حتی در دوران رهبری آقای خامنه‌ای سال‌ها به حبس خانگی فرستاده شد. زيرا زبان به انتقاد از رهبر گشوده بود و آشکارا می‌گفت: «اينجا به آقای خامنه‌ای بايد گفت، آقای خامنه‌ای مرجعيت چرا؟ مرجعيت که شما نيستيد در شأن مرجعيت. نيست ايشان در حد مرجعيت . حق هم ندارد بدون رودربايستی حقی ندارد.»

آيت‌الله بهشتی و آيت‌الله باهنر نيز، دو عضو شورای انقلاب بودند، که سه سال پس پيروزی انقلاب در سال ۶۰ و در انفجارهای جداگانه بمب، کشته شدند.

اما غير از اعضای روحانی شورای انقلاب، اعضای غير روحانی اين شورا نيز تقريباً تمامی يکی پس از ديگری از دايره قدرت حذف و حتی برخی اعدام شدند.

يکی از نخستين حذف شد گان غير روحانی شورای انقلاب، ابوالحسن بنی‌صدر، رئيس شورای انقلاب و اولين رئيس جمهور ايران بود.

او در سال ۱۳۶۰ پس از انتقادات مکرری از جريان حاکم در جمهوری اسلامی، از سمت رياست جمهوری برکنار شد. او در يکی از سخنرانی هايش گفته بود: «اگر ما بخواهيم وحدت داشته باشيم، بايد آزادی بيان هم داشته باشيم. نمی‌شود که نداشته باشيم و آن را به دست بياوريم، نمی‌شود و محال است که شما بيايد زبان مرا ببريد و بگوييد که حال بيايم با هم وحدت کنيم.»

صادق قطب‌زاده، ديگر عضو شورای انقلاب که در هنگام تبعيد آيت‌الله خمينی در پاريس از نزديک‌ترين افراد به او بود، سرنوشت بهتری از اعدام نيافت.

مهدی بازرگان، ديگر غير روحانی عضو شورای انقلاب که نخستين نخست‌وزير بعد از انقلاب بود، و بعدها به يکی از مهمترين منتقدان جمهوری اسلامی تبديل شد و حتی هنگامی که در مجلس نسبت به خطر استبداد هشدار داد، وابستگان جريان حاکم، مانع سخنرانی او شدند و تا مرز کتک زدنش پيش رفتند

او گفته بود: «اگر ما مجلس آزاد مستقلی نداشته باشيم که متعلق و منبعث از تمام ملت باشد، دير يا زود جمهوری اسلامی مانند سلف خود، مشروطيت سلطنتی، با حفظ صورت و عنوان، تبديل به نوعی از استبداد و نظام طاغوتی متکی به استيلای خارجی خواهد شد.»

و اما کهن‌سال‌ترين زندانی سياسی ايران در حال حاضر نيز، روزگاری عضو شورای انقلاب بوده است. او کسی نيست جز ابراهيم يزدی که روزگاری از نزديکان آيت‌الله خمينی و وزير خارجه ايران بود.

با اين وجود يکی از آخرين بازماندگان شورای انقلاب را بايد اکبر هاشمی رفسنجانی دانست.

کسی که اگر چه ۳۰ سال در مناصب قدرت باقی ماند، اما او نيز سال گذشته و در جريان ناآرامی‌های پس از انتخابات به جمع منتقدان حاکم پيوست.

و حالا اکبر هاشمی رفسنجانی همچنان رئيس مجلس خبرگان ومجمع تشخيص مصلحت نظام است، اما مدتهاست که بر همگان آشکار شده است که او نيز به عنوان آخرين بازمانده شورای انقلاب، عملاً از دايره قدرت حذف شده است وآن هم در دوران رهبری فردی چون آيت‌الله خامنه‌ای که خود از ابتدا عضو شورای انقلاب نبوده است و فقط با توصيه آيت‌الله مطهری به اين شورا راه يافت.