Archive for the ‘نامه’ Category

نامه خانواده عیسی سحرخیز به رئیس قوه قضاییه

2011/09/11

خانواده عیسی سحرخیز، در نامه ای به صادق لاریجانی، رییس قوه قضایی ایران از عدم رعایت قانون در مورد وی شکایت کرده اند.

به گزارش سایت جرس از سایت های مخالفان دولت ایران در این نامه آمده است: «شکایت اصلی ما این نیست که چرا علیه عیسی سحرخیز حکم غیرمنصفانه صادر کرده اند و یا او را بدون حکم قضایی به کرج تبعید کرده اند یا حتی گلایه نمی کنیم چرا طی ۲۷ ماه گذشته یک روز هم به مرخصی نیامده است و حدود یکسال است که ملاقات حضوری نداشته ایم و حتی مکالمه تلفنی را منع کرده اند. بلکه از این شکایت داریم که چرا در زمان اجرای حکم، قانون رعایت نمی شود و مبانی حقوق بشر زیر پا گذارده می شود.»

آقای سحرخیز پیش از این در پی انتخابات سال ۱۳۸۸، به اتهام «توهین به رهبر» و «تبلیغ علیه نظام» توسط شعبه ۱۵ دادگاه انقلاب تهران به سه سال حبس تعزیری، پنج سال ممنوعیت و محرومیت از فعالیت های سیاسی و مطبوعاتی و نیز یک سال ممنوع الخروجی محکوم شد.

عیسی سحرخیز بعد از بازداشت به بند ۲۰۹ زندان اوین منتقل شد و بعد از چندین ماه زندانی بودن در زندان اوین تهران، همراه چند زندانی سیاسی دیگر از جمله احمد زیدآبادی به زندان رجایی شهر کرج منتقل شد.

در بخش دیگری از این نامه، خانواده آقای سحرخیز نوشته اند: «مسئله این است که چرا برای دوران محکومیت سه ساله او به طور کامل و بصورت یک پارچه شرایط (زندانی امنیتی) اعمال می شود و حتی می خواهند دوران محکومیت حبس جدید را که در دادگاه مطبوعاتی شعبه ۱۰۸۳ دادگاه عمومی جزایی تهران برگزار شده و حکم آن صادر شده را با همین ترتیب اجرا کنند.»

خانواده آقای سحرخیز در دو سال گذشته بارها نسبت به وضعیت جسمی او و نحوه مراقبت های پزشکی در زندان ابراز نگرانی کرده‌اند.

Advertisements

ادداشت عاطفه نبوی به مناسبت سالروز تولدش: و اینگونه سی ساله می‌شویم

2011/09/10

عاطفه نبوی، زندانی سیاسی، در یادداشتی به بهانه‌ی سالروز تولدش، بیستم شهریور، از حال و هوای دوران حبس خود و تجربه‌هایی که به نوشته‌ی او «بخش‌های نانوشته‌ی تاریخ» اند سخن به میان آورده است.

وی در این یادداشت کوتاه به نمونه‌هایی از تجربه‌های تلخ زندان اشاره کرده و در عین حال از صیقل خوردن و خالص شدن جان زندانی بر اثر این رنج‌ها گفته است.

عاطفه نبوی اوین زنی است که در حوادث پس از انتخابات ریاست جمهوری ۸۸ حکم حبس دریافت کرد. او به اتهام شرکت در راهپیمایی ۲۵ خرداد به چهار سال حبس محکوم شده است. توضیحات بیشتر درباره‌ی او و پسرعمویش، سید ضیاء نبوی، را در اینجا بخوانید.

متن یادداشت این زندانی سیاسی که در اختیار کلمه قرار گرفته، به شرح زیر است:

 

و اینگونه سی ساله می‌شویم!!

۲ سال و ۳ ماه گذشت، زمانی که در لحظات پر التهاب ۲۰۹ به مدت زمانی که باید در اینجا بمانم فکر می‌کردم، ذهن کلمه سال را بر نمی‌تابید و ماه‌ها و حتی روزها معیار باورپذیرتر و خواستنی‌تری برای سنجش زمان بود. ” ۲۰ روز گذشت! بیشتر از ۵۰ روز که نگه نمی دارن… . یک ماه گذشت، قرار بازداشت موقت معمولاً ۲ ماهه است! ۳ ماه، ۴ ماه، ۷ ماه… ” با خودت می‌گویی ” نگران نباش، زمان به نفع تو سپری می‌شود هر چه که می‌گذرد به پایانش نزدیک می شوی ” اما وقتی در زندان ۳۰ ساله شدی و معیارت به جای ساعت و ماه و روز تبدیل به سال شد دیگر از زمانی که می‌گذرد احساس برد نمی‌کنی، وقتی به این می‌اندیشی که این لحظات عمر توست و شاید درخشان‌ترین شان که اینگونه بی تاب گذشتن‌شان هستی، لحظاتی منحصر به فرد و بی بازگشت، زمانی برای شور و اشتیاق و جذبه جوانی و تو تمام این مدت را بی‌وقفه مانند شناگری که حتی نمی‌تواند برای لحظه‌ای نفس‌گیری به سطح آب بیاید در این مرداب گذراندی. اندوهی تلخ جانت را می‌انبارد.

۱۰۰ روز ۲۰۹ یک سال بند عمومی همراه دختران و زنان بزهکار، معتاد، قاتل و بیماری که بی شک تا حد زیادی محصول جامعه معیوب‌شان بودند و حال بیش از ۱۱ ماه زندگی در محیط ایزوله‌ای که در آن امکان هیچ‌گونه ارتباطی با دنیای بیرون نیست و در انقطاع کامل از هر آنچه که انسان را به دیگری، طبیعت و زندگی پیوند می‌زند به سر می‌بریم و تنها روزنه هفته‌ای ۲۰ دقیقه ملاقات کابینی با خانواده است که تهدید قطع آن اهرم فشار زندان‌بانانمان است.

بیش از دو سال از انتخاباتی که محصول آن چیزی جز صدها سال حکم زندان و… برای فرزندان این سرزمین نبوده گذشت و حال من به عنوان قدیمی‌ترین زندانی زن انتخابات در آستانه‌ی سی‌امین سال زندگی‌ام و سومین سال حبس‌ام بدون مرخصی، ملاقات حضوری و تلفن در حال پرداختن هزینه‌ی اعتراضی هستم که برتابیده نشد و از سوی کسانی که ابزار قدرت را در دست دارند تحمل نشد.

من روز ۲۵ خرداد مانند ۳- ۴ میلیون نفری که برای اعلام اعتراض‌شان به خیابان آمدند، چنین کردم حس می‌کردم اتفاق مهمی در تاریخ کشورم در حال وقوع است که باید در آن حضور داشته باشم و تجربه‌اش کنم و تصور می‌کردم با اتکا به وعده‌هایی که تنها یک هفته پیش از در مناظرات و … داده شده بود می‌توان بعد از آن به خانه‌ام برگردم و یک کنشگر اجتماعی باقی بمانم، اما نه تنها این وعده محقق نشد و من به خانه بازنگشتم که همسرم هم به بهانه‌ی پیگیری وضعیت پرونده‌ام راهی زندان شد!!

و حال من در حال تجربه‌ی بخش‌های نانوشته‌ی تاریخ‌ام!! تجربه‌ی بازجویی، تهدید و انفرادی و تجربه‌ی اعدام و تبعید نزدیک‌ترین دوستانم، کسی از تخت کناری و یا از سر سفره‌ام، تجربه‌ی آرزومندی بی‌پایان برای شنیدن صدای عزیزترین کسانت حتی برای یک لحظه و دیدن سوگواری خاموش کسانی که حتی اجازه‌ی شرکت در تشییع جنازه‌ی عزیزانشان را ندارند و بی‌قراری مادرانه کسی که در عروسی فرزندش حضور نمی یابد، تجربه‌ی بیماری، اندوه و دلتنگی که گویی این دیوارهای بلند بتنی همه را شدیدتر و تحملشان را سخت‌تر می‌کند اما…

تجربه اینجا چیزی نیست که برای کسی آرزویش را بکنی اما از ادغام رنج‌ها و شورهای نهفته در این جان‌های مشتاق اکسیری ساخته می‌شود که به غیر از آن که جان را می‌فرساید آن را صیقلی می‌دهد و آن را خالص می‌کند و اینگونه است که در اینجا سی ساله می‌شوی …

در غم ما روز ها بیگاه شد – عبدالکریم سروش

2011/06/11
یکی را دست اجل و دومی را دست ستم از ما گرفت. چه می شد اگر دست اجل گلوی ستم را می فشرد و میر اجلّ را با خود می برد؟

به نام خدا

عزیزی به خواب رفت، هاله ای در سحاب رفت وسایه ای با آفتاب رفت.
«گر سنگ ازین حدیث بنالد عجب مدار» ، «کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران».
یکی را دست اجل و دومی را دست ستم از ما گرفت . چه می شد اگر دست اجل گلوی ستم را می فشرد و میر اجلّ را با خود می برد؟
شربت مرگ مر آن پاکیزه جانان را گوارا باد که پا ک وچالاک رفتند واکنون در اقلیم هشتم ، در ارض ملکوت و در سایه رحمت حقّ، آرمیده اند و به ما محبوسان سجن طبیعت و مجروحان جورولایت ندا میدهند که «یا لیت قومی یعلمون بما غفرلی ربّی وجعلنی من المکرمین».
هرگاه یکی از این مجاهدان عاشق و پارسا در می گذرد حس می کنم بارما سنگین تر و کار ما سهمگین تر می شود. با خود زمزمه می کنم » که خود آسان بشد وکار مرا مشکل کرد». در این دوران پر تلاطم که » ز منجنیق فلک سنگ فتنه می بارد » ، آنان که باید نگاهبان روح و معنا و آموزگار زهد و تقوا باشند، خود چنان جسمانی و دنیوی شده اند، و چنان گلوی نجابت را به تیغ شرارت بریده اند، و جهل را بجای علم، وجن را بجای انس نشانده اند و ریا را حلال و نظر را حرام کرده اند ، و چنان چاه های نفت راتهی و چاه جمکران را پر کرده اند، و چشم ها را به نم و دل ها را به غم نشانده اند،وقرآن را دام تزویر وشریعت را دکان معیشت کرده اند، وخاک دنائت درچشم مروّت زده اند و آب دهان بر روی بصیرت افکنده اند، وچنان جان را ارزان ونان را گران کرده اند، و حرمت قضا و انتخاب و قانون را برده اند ، و جاهلان را تکریم و عاقلان را تحقیر کرده اند ،و بر دهان آزادی پوزه بند زده اند و کام عدالت را تلخ کرده اند، و قتل و تجاوز وجعل وتقلب راسکه رایج و روان کرده اند، و… که دست ودهان دردمندان و درمانگران رااز شرم بسته اند وجان وروانشان را خسته اند.
این نیکخواهان ودرد مندان که عمری دل در گرو مذهب وملیت داشته اند ،وهردو را باهم می‌خواسته اند ،از یکسو راهی به آسمان جسته اند و در سایه نگاه نوازشگر خداوند ، معنا و باطنی برای حیات خاکی طلب کرده اند، و به اقتفاء رسول مکرم ، به تتمیم مکارم اخلاقی کوشیده اند، واز سوی دیگر آسایش دوگیتی را در مروّت با دوستان و مدارابا دشمنان دیده اند و به حکومت فرا دینی فتوا داده و فرا خوانده اند، و بر قراءت رسمی از دین خط بطلان و پایان نهاده اند،وپنجه در پنجه استبداد واستعمار افکنده اند وبر استقلال وطن وآزادی هموطنان پا فشرده اند و درین راه جفا و جور جماعت جاهلان را به جان خریده اند و در نبرد با ناراستی ها سپر نینداخته اند ، و عزّت فقر وقناعت را به خواری حرام خواری از خورجین ژنده ولایت نیا لوده اند، و بر در ارباب بی مروت دنیا به دریوزه نرفته اند، وخلوت دل را از صحبت اغیار پیراسته اند، و در انتظار ظفر، صبورانه خطر کرده اند ، و خسته ازخنجر خزان ،خنده خرّم بهار را نویَد داده اند،اینک اینان بکدام دلیری از معشوق زیبا روی خود سخن بگویند ، که می بینند مشتی سفله و سفیه ، دیوی را به سودای زر و به سرخاب تزویر بزک کرده اند و حلّه حورو پری پوشانده اند، و بنام ملیت و مسلمانی می فروشند
پری نهفته رخ و دیو در کرشمه حسن بسوخت دیده ز حیرت که این چه بوالعجبی ست
ایرانیان وپارسیان بسی بختیار بودند که آفتاب عنایت خداوندی و سحاب رحمت مصطفوی بر آنان سایۀ عزت افکند تا به شرف اسلام مشرّف شدند وردای ایمان بر تن کردند و جرعۀ معرفت از جام رسالت محمّد نوشیدند و کتاب و حکمت او را عزیز داشتند و در فهم و تفسیر آن به جان کوشیدندواسلام را ایرانی وایران را اسلامی کردند و چراغ فرهنگ فروخفتۀ خود را به مدد آن فروغی نو بخشیدند و با شکفتنی شگفت، هویتی و حقیقتی و جانی و جانانی تازه یافتند.
حاملان و خادمان و بانیان این فرهنگ پر فروغ نو آئین ، نه چندان اند که نامشان به حصر و احصا در آید وآسمان علم و ادب ایران از فقیهان وشاعران و عالمان و عارفان و فیلسوفان و متکلّمان ومتفکّران و هنرمندان مسلمان ، چنان پر ستاره است ، که با خورشید روشن پهلو می زند.
دریغا ودردا که والیان جائر جمهوری اسلامی ، امانت داران و وارثان لایقی برای این میراث مفخّم نبودند. حریصانه و گدا طبعانه ، براین خوان یغما نشستند وسفیهانه مستی کردند وخم شکستند. هر چه در خزانۀ اسلام وایران ، به هزاره یی جمع آمده بود به دهه یی مصرف ومستهلک کردند. دست تطاول در مقدّسات گشودند و چوب چپاول بر افتخارات زدند.
نه فقط علی ومحمّد وحسین و زینب را خرج هوس های حقیر و افکار فقیر خود کردند ، که فردوسی و طبری و فارابی و بوعلی و سهروردی ومولوی وحافظ وصدرالدین شیرازی را نیز در مسلخ منافع خود سر بریدند. و از فرهنگی فربه و فاخر ، جثه ای علیل و عاجز بر جای نهادند که نه بازوی رنجورش دست کسی را تواند گرفت نه رخسار کریهش دل کسی را تواند برد. و آنگاه از جوانان حقیقت جو و جسارت خو ، گله سر دادند که چرا از جور ولایت و ولایت جور می گریزند، وچرا کرامت تراشی ها و خارق عادت بافی ها وگندم نمایی وجو فروشی هایشان را به جوی بر نمی گیرند، و متاع بی مشتری شان را به پشیزی نمی خرند.
امروز قم مرکز رسمی خرافه پروری و سفاهت گستری حکومت شده است. یاوه یی نیست که بر منبر ها گفته نشود و خرافه یی نیست که در قم ساخته و صادر نگردد. و قساوت وشرارتی نیست که در آنجا توجیه وتجویز نیابد. ولیّ جائر جمهوری ( که بی گمان نا مش در زمره جباران بی رحم تاریخ رقم خواهد خورد ) می پندارد که با جمعی شاعر کم شعور ومداح منقبت خوان مجیز گو و مشتی واعظ مدعی و متوهّم ، می تواند کرسی نظریه پردازی و فرهنگ سازی دایر کند و به جنگ با » تهاجم فرهنگی » برود!
امروز ابلیس هم از آنچه پلیس در ایران میکند بیزارست وظلم هم از آنچه در محکمه ها و محبس های جمهوری اسلامی می گذرد شرمگین است. مظلومان آینده تاریخ بر روحانیان خفته امروز نخواهند بخشید که به استبداد دینی خوش آمد گفتند ومنافع خودرا بر مصالح خلق مقدم داشتند وبانگی به اعتراض و انکار بر نیاوردند.
——————————————————————————————
بار خدایااز روزی که آستان ولایت تو را بوسیدیم و با ر سنگین امانت تو را بر دوش گرفتیم ، و» ازهمه باز آمدیم و با تو نشستیم » ،غمخوار ایمان و حریت شدیم وانسان راکه برصورت خویش آفریده یی سزاوار حرمت وکرامت بیکران یافتیم.
می بینیم که رهزنان در کمین نشسته اند و بنام تو راه سعادت و راحت خلقان را بسته اند. نیکان را یا به گورستان فرستاده اند یا بزندان. و مملکت را یا به جنّیان سپرده اند یا به جادوگران. افول اختر مروّت و غروب خورشید عدالت را می نگریم و آئین نازنینت را می بینیم که پیام آور خشم وخشونت و جنگ و نفرت شده است.
معاویه ها را می بینیم که چنگ و دندان در خون یکدیگر فرو برده اند و بر سر طعمه ریاست ، تهیگاه خود را می درند. کشور ایران را می نگریم که چون کشتی بی لنگر کژ مژ می شود ونا خدایش گویی خدا را از یاد برده است. با اینهمه،نومیدی را گردن زده ایم که :از ازل تا به ابد فرصت درویشان است.
بار خدایا ، صالحان و آزادیخواهان را چندان فرصت وکامیابی ده تا دست به کاری زنند که غصّه سرآید و دیو بیرون رود و فرشته درآید. توفانهای تند توحش، چراغهای کوچک مقاومت را کشته و شکسته اند. مگذار مشعل های بزرگ بمیرند ، مبادا ظلمت استبداد جاودانه شود.اینک که برق غیرت درخشیده و سحاب عزّت را سوخته، ابری و بارانی دیگر بفرست تا پلیدی وشومی جهل وفقرو ا ستبداد را بشویدوگلزارآزادی واگاهی را آبیاری کند.
ای فروزندۀ ماه و مهر، شب تیرۀ ستم کشان را سحر کن، وخواب شب پرستان راجاودانه گردان
آنکه خوابش بهتر از بیداری است                         آنچنان بد زندگانی، مرده به

.
نسیم جان بخش رحمت تو سرمایۀ سعادت ماست.

 

بار خدایا عزت الله سحابی وهاله سحابی را به گلزار رضوان راه ده وآنان را در زمره صدیقان و قدیسان بنشان،وبر افتادن بیخ استبداد را که آرزوی همه عمرشان بود تحقق بخش،وایرانیان را از چنگ سفیهان وسفلگان برهان واز دروغ وخشکسالی ودشمن مصون دار ورحمت ومحبت عام خودرا بر همگان بگستر.
چراغ صاعقۀ آن سحاب روشن باد                          که زد به خرمن ما آتش محبّت او
بیا که دوش به مستی سروش عالم غیب                     نوید داد که عام است فیض رحمت او

 

عبدالکریم سروش
خردادماه 1390

با این همه ظلم و اجحاف بر خانواده سحابی، باید عزای عمومی اعلام کنید

2011/06/07
جمعی از خانواده زندانیان سیاسی خطاب به مراجع
جرس: جمعی از خانواده زندانیان سیاسی با پرسش از علما و مراجع دینی نسبت به ظلم هایی که نسبت به خانواده سحابی ها شده است، درخواست می کند که مراجع موضع صریح اسلام را در برابر این رفتارهای غیر انسانی اعلام نموده و تبیین کنند،

در این بیانیه آمده است: با توجه به برخوردهای بزرگان اسلام که حتی مردن مسلمانان را به دلیل اجحاف بر یک زن یهودی جایز می دانند آیا روا نبود تا بر این ظلم عظیم ، عزای عمومی اعلام فرموده و پیش از آنکه آتش این بلیات، دامن تر و خشک را با هم بسوزاند اقدامی عاجل فرمایند که فردای قیامت هیچ عذری به درگاه باریتعالی پذیرفته نخواهد شد.

جمعی از خانواده های زندانیان سیاسی در بیانیه ای با ابراز این مطلب که این روزها از درگذشت  مرحوم سحابی و شهادت مظلومانۀ دخترش “هاله سحابی” داغی عظیم به دل داریم گفته اند: ضمن همدردی با خانوادۀ فخر آفرین سحابی ها، این ضایعه و فاجعه را به ملت ایران تسلیت گفته و از دلسوزان واقعی نظام می خواهیم موضع خود را در قبال این زشت کاری ها و مصیبت ها اعلام کرده و هر چه سریع تر عاملین و آمرین اصلی این فجایع را پس از معرفی به ملت، مجازات نمایند.
به گزارش کلمه، در بخشی از این بیانیه آمده است: بر سر ایران اسلامی ما چه آمده است که باید شاهد اعمالی باشیم که سالیان سال به یزید و یزیدیان نسبت داده شده و در محرم های هر سال، حکایات ظلم ها و جنایات رفته بر خانواده و آل حسین (ع) را محکوم کرده اند اما چند سال است که در همین کشور و فقط به جرم حق خواهی ، یعنی همان جرم و گناه حسین (ع) و یارانش، رفتارهایی را می بینیم که تنها یادآور همان جنایات است؟
متن کامل این بیانیه  به شرح زیر است:
بسم رب الشهداء و الصدیقین
بر سر ایران اسلامی ما چه آمده است که باید شاهد اعمالی باشیم که سالیان سال به یزید و یزیدیان نسبت داده شده و در محرم های هر سال، حکایات ظلم ها و جنایات رفته بر خانواده و آل حسین (ع) را محکوم کرده اند اما چند سال است که در همین کشور و فقط به جرم حق خواهی ، یعنی همان جرم و گناه حسین (ع) و یارانش، رفتارهایی را می بینیم که تنها یادآور همان جنایات است؟
در کجای دنیا و در کدام بخش از تاریخ بجز تاریخ عاشورا در گوشمان خوانده اندکه یزیدیان پس از کشتن حسین و یارانش، خانواده را به اسارت بردند و حتی به دختر سه ساله اش نیز رحم نکردند و او از غصه درگذشت؛ و امروز می بینیم با مهندس سحابی صبور نیز همین رفتار می شود. این انسان وارسته که عمری را در برقراری آزادی های مشروع و صلح تلاش کرده و سالهای طولانی بخاطر همین اندیشه در زندان های ستمشاهی و حتی پس از انقلاب نیز در بند بوده است، حتی با وجود کهولت سن و بیماری نیز دست از صداقت و درستی برنداشت. او به علت بیماری شدید از زندان به بیمارستان انتقال یافت و درخواست هایش برای دیدن دختر مظلوم و در بندش نیز به اجابت نرسید تا کما و بیهوشی بر او فائق آمد و آن زمان، آمدن بانو هاله، نوشدارویی بود پس از مرگ سهراب.
و این بار فاجعۀ کربلا به شکلی مدرن تکرار شد؛ مراسم تشییعی که حتی دور از تهران بود و می توانست مانند زندگی آن مرحوم، همانقدر آرام و بدون تنش باشد، با یورش یزیدیان این زمان، شهادت دختر ایشان را نه مانند دختر سه سالۀ عاشورا از غصه، که بر اثر حمله و ضرب و شتم، رقم زد؛ و ناگوارتر اینکه بار دیگر، مظلومیت حضرت زهرا (س) را زنده کرد که باید شبانه دفن شود.

براستی این همه وحشت و نگرانی ستمکاران از چیست؟ آیا اگر کسی به راهش ایمان داشته باشد ترسی به دل راه می دهد؟
ما جمعی از خانواده های زندانیان سیاسی که این روزها از رحلت جانگداز مرحوم سحابی و شهادت مظلومانۀ دخترش “هاله سحابی” داغی عظیم به دل داریم، ضمن همدردی با خانوادۀ فخر آفرین سحابی ها، این ضایعه و فاجعه را به ملت ایران تسلیت گفته و از دلسوزان واقعی نظام می خواهیم موضع خود را در قبال این زشت کاری ها و مصیبت ها اعلام کرده و هر چه سریع تر عاملین و آمرین اصلی این فجایع را پس از معرفی به ملت، مجازات نمایند.
ما خانواده ها بعنوان بخشی از آسیب دیدگان وقایع دو سال اخیر، که جلسۀ قرآن این هفته را با یاد این عزیزان برگزار کردیم، بار دیگر از مراجع عالیقدر اسلام می خواهیم موضع صریح اسلام را در برابر این رفتارهای غیر انسانی اعلام نموده و تبیین فرمایند، با توجه به برخوردهای بزرگان اسلام که حتی مردن مسلمانان را به دلیل اجحاف بر یک زن یهودی جایز می دانند آیا روا نبود تا بر این ظلم عظیم ، عزای عمومی اعلام فرموده و پیش از آنکه آتش این بلیات، دامن تر و خشک را با هم بسوزاند اقدامی عاجل فرمایند که فردای قیامت هیچ عذری به درگاه باریتعالی پذیرفته نخواهد شد.
جمعی از خانواده های زندانیان سیاسی

درد دختران و پسرانم را به کجا برم؟ عزت الله سحابی

2011/05/31
تحمل حوادث و دردهایی که در این نه ماهه بر این سرزمین و فرزندانش رفته است برای من در این سنین آخر عمر بسی سخت و ناگوار بوده است. از توان ملی این کشور که به سان قالبی یخ در دست دولتی بی کفایت به سرعت در حال ذوب شدن است تا آنچه در خیابانها و زندانها بر فرزندان حق‌گو و حق‌طلب این آب و خاک گذشته است. اما در روزهای اخیر شنیده‌هایم غم جانکاه دیگری بر این تن رنجور ریخته است که نمی‌دانم شکایت این درد را به کجا ببرم و چه کاری از دستم ساخته است.
در این روزها مرتب می‌شنوم که برخی دختران زندانی‌ام همچون خانم بدرالسادات مفیدی، هنگامه شهیدی، شیوا نظرآهاری و… را باز زیر فشارهای بازجویی مضاعف و مکرر و برخوردهای مملو از توهین و افترا گرفته‌اند تا روحیه‌شان را بشکنند و پشت سرشان جهنمی بسازند که دیگر هیچ وقت هوس بازگشت به آن را نکنند. این برخوردها تا آن حد بوده است که برخی از این بانوان از خدا طلب مرگ کرده‌اند.
در گذشته هم حتی برخی هیئت‌های رسمی که از زندان‌ها دیدن می‌کردند مکرر اظهار می‌داشتند برخی زندانیان از توهین‌ها و فحاشی‌های تند و رکیک بیشتر از ضرب و شتم شدید در خیابان یا زندان، شکوه و شکایت می‌کردند.
هم چنین باز در هفته‌های اخیر مکرر می‌شنوم که فرزندان دیگرم هم‌چون احمد زیدآبادی، منصور اصانلو، مسعود باستانی و … که مسلم است زندانیان عقیدتی، سیاسی و صنفی هستند، برخلاف همه عرف‌های اخلاقی و قانونی مبتنی بر طبقه‌بندی زندانیان به زندان‌های دیگری مملو از مجرمانی با جرایم سنگین جنایی (که البته خود قربانیان همین جامعه و همین حاکمیت هستند) تبعید شده‌اند، دچار چه فشارها وشداید هدایت شده‌ای هستند و بعضا جان و سلامت جسمی و روحی‌شان در خطر افتاده است.
برای بنده که فضای بازجویی و زندان در حاکمیت قبل و بعد از انقلاب را تجربه کرده‌ام، انقلابی که به سهم خود نقش ناچیزی در آن داشته‌ام؛ بسیار غمبار است که اذعان کنم برخوردهای غیراخلاقی با زندانیان و تهدید جان و سلامت آنان با تبعیدکردن‌شان میان برخی متهمان به قتل و آدم‌کشی و زیر اعدام و یا اعمال فشار و فحاشی به زنان و آوردن فشار بر برخی از آنان برای اعترافات شرم‌آور و نظایر آن در رژیم قبل نیز کم‌سابقه یا بی‌سابقه بوده است.
من نمی‌دانم بر حاکمان ما چه رفته است که برای حفظ قدرت دو روزه دنیایی این طور قید هرگونه اخلاق و مذهب را زده‌اند و از هر روش وابزاری برای ادامه قدرت خود استفاده می‌کنند. ما یادمان نرفته است که قبل از انقلاب چه طور دیگران را نقد می‌کردیم که هدف، وسیله را توجیه نمی‌کند.
من به عنوان یک فرد مذهبی که اخلاق را ستون فقرات و هدف اصلی مذهب می‌دانم و پیامبرمان هم برای تعالی اخلاق مبعوث شده است (انی بعثت لاتمم مکارم الاخلاق) شرم‌ام می‌آید در زمانه‌ای زندگی می‌کنم که به نام خدا و دین، دختران و پسران و زنان و مردان این جامعه را به جرم حق‌گویی و حق‌خواهی زیر شدیدترین فشارهای جسمی و روحی می‌گیرند، وقیحانه‌ترین کلمات را برای بانوان به کار می‌برند و اعترافات دروغ از آنها می‌خواهند.
وااسفا «دروغ» که در فرهنگ ملی و مذهبی ما بزرگ‌ترین گناه است، امروزه به سنت غالب زمانه تبدیل شده، دولت‌مردان با لاف و گزاف به راحتی به مردم دروغ می‌گویند و خیالات واهی داخلی و بین‌المللی‌شان را صبح و شب با تکرار و تکرار می‌خواهند به خورد مردم فهیم این مملکت بدهند. مردمی که دیگر گول این دروغ‌ها را نمی‌خورند (و در قم مراجع مذهبی مردم نیز از چهره‌های دروغ‌پرداز روی برمی‌گردانند). اما متأسفانه هم‌چنان در زندان‌ها می‌خواهند زندانیان زن و مرد را به دروغ‌گویی وادارند والا یا تبعید می‌شوند و یا زیر فشارهای مضاعف می‌روند. خدایا این دردها را باید به چه کسی گفت و پیش چه کسی برد؟
امیدوارم اگر گوش شنوا و ترس از خدا و آخرت در بین هر یک از مسئولان سیاسی و قضایی هنوز وجود داشته باشد، ناله بنده را بشنوند و تغییری در وضعیت زندانیانی که اسم برده‌ام یا دیگرانی که در همین وضعیت هستند و بنده نمی‌شناسم، به وجود بیاورند و خانواده‌های زجرکشیده‌شان را از این اضطراب جانکاه نجات دهند.
خدایا تو شاهدی وعده‌ای که انقلاب به ملت ما می‌داد حکومت عدل علی‌وار بود، حکومتی که سخت‌گیری عدالتش نزدیک‌ترین افراد به علی را هم در برمی‌گرفت و رحم و مروت‌اش دورترین و دشمن‌ترین افراد نسبت به او را.
در حالی که آنچه حاکمیت ما به نام دین علی انجام می‌دهد آسان‌گیری و گذشت از هر فساد و تباهی سیاسی و اقتصادی و قتل و غارتی است که بعضی از خودی‌ها در بانک و شرکت و بازار و یا کوی دانشگاه و زندان اوین و کهریزک انجام می‌دهند و سخت‌گیری و فشار، آن هم با به کارگیری انواع فشار‌ها علیه زنان و مردان دست‌بسته و چشم‌بسته و بی‌گناهی است که اهداف و آمال و وعده‌‌های همان انقلاب را مطالبه می‌کنند. ای خدای بزرگ، ای تغییر دهنده قلب‌ها و فکرها، یا حال و روز ما را دگرگون کن یا مرگ مرا برسان.
ربنا اخرجنا من هذه القریه الظالم اهلها واجعل لنا من لدنک ولیا واجعل لنا من لدنک نصیرا (نساء، 75)
عزت الله سحابی
21 فروردین 1389