Archive for the ‘طنز’ Category

نگرانی‌های معظم برای انتخابات، کاریکاتوری از نیک آهنگ کوثر

2011/09/03

Advertisements

جدایی خسرو از شیرین: ابراهيم نبوي

2011/08/17

در راستای اینکه اخیرا وزارت ارشاد اعلام کرده است که پس از 900 سال رابطه عاشقانه میان خسرو و شیرین، کتاب باید با در نظر گرفتن ملاحظات دینی و شئوناتهای اسلامی ( برای حفظ بیضه اسلام شئون را دوبار جمع می بندیم که بیشتر حفظ شود.) به چاپ جدید برسد، این موضوع را در صفحه فیس بوک اعلام کرده و از دوستان خواستیم تا مواردی را که لازم می دانند در این مورد بگویند، به همین دلیل این نوشته یک نوشته جمعی است و من با همکاری دوستان آن را نوشتم. و به همین دلیل نیز یکی از همکاران ما توانست نامه وزارت ارشاد در این مورد را پیدا کرده و برای عبرت کلیه عشاق هوسران و مساله دار مانند لیلی و مجنون، وامق و عذرا، زهره و منوچهر و بقیه موارد مشابه تصمیم گرفتیم آن را به چاپ برسانیم.

برادر جمال الدین نظامی گنجوی!

در راستای مقابله با جنگ نرم دشمن و مبارزه با مفاسد اجتماعی و هنجارشکنی های برخی کوردلان، کتاب شما بررسی گردید و غیرقابل چاپ تشخیص داده شد، اما این وزارتخانه تغییراتی را پیشنهاد می نماید که در صورت اصلاح این شعر چاپ آن بلامانع است. این موارد قطعی است و سریعا اقدام شود:

اول، در راستای ترویج فرهنگ شیعی و لزوم ترویج اسامی ائمه اطهار اسامی اشخاص این شعر از اسامی پیرو جریان انحرافی ایرانیت به اسامی دینی تغییر یافته، اسم زن( شخص موسوم به شیرین) به «فاطمه» یا «رقیه» یا «منزل» و اسم فرهاد به «یاسر» یا «میثم» و نام خسرو به «علی» یا «حسین» تغییر یافته و در موارد دیگر نیز از اسامی اسلامی استفاده گردد. همچنین تا قبل از ازدواج و عقد شرعی میان اشخاص، آنان باید طرف خود را با نام خانوادگی مثل حسینی، امامی و از این قبیل خطاب نمایند.

دوم، در راستای اینکه برادر یاسر( فرهاد سابق) از نظر اخلاقی صلاحیت بیشتری از خسرو داشته و به کانون گرم خانواده نیز پای بند می باشد، بهتر است خواهر فاطمه( شیرین سابق) از ازدواج با خسرو منصرف گردد. برادر یاسر می تواند یک نظامی فعال در منطقه مرزی بوده و ضمن فعالیت به عنوان سرباز گمنام با نیروهای منطقه همکاری نماید.

سوم، با توجه به اینکه حضرتعالی برادر حکیم نظامی گنجوی، جزو عناصر نظامی بوده و از قرار اطلاع متولد عراق می باشید، ضمن دعوت آن برادر به همکاری با هنرمندان تولید کننده آثار فرهنگی اهل بیت، خواهشمند است در کنار سایر برادران نظامی به جای ورود به مسائل شبهه برانگیزی مانند داستان های مستهجن، به عرصه انتخابات وارد گشته و تنور انتخابات را گرم نمایید.

چهارم، در راستای عبرت اشخاص مساله دار، داستان زیر به جای داستان مستهجن خسرو و شیرین نوشته شود. شیرین( فاطمه) دختر یکی از مفسدین اقتصادی از طریق فیس بوک یا شبکه های هنجارشکن اجتماعی با شخصی موسوم به خسرو که فرزند یکی از مسوولان عالیرتبه نظام بوده و دارای پرونده فساد مالی می باشد، آشنا گشته و از طریق چت مخ او را می زند و بعد از یافتن مکان مربوطه پارتی برگزار می نمایند، اما ماموران آنها را دستگیر می نمایند. یکی از ماموران به نام فرهاد( یاسر) شیرین را دیده و از طریق ارتباط خانوادگی تصمیم به ازدواج و خواستگاری طی مراحل صحیح گرفته و برای دو ماه بعد قرار می گذارند و با هم عقد شرعی می نمایند. اما خسرو که در زندان است، با سپردن وثیقه آزاد شده و از طریق اسیدپاشی به صورت شیرین انتقام گرفته و دستگیر می شود. فاطمه تصمیم به قصاص گرفته، اما برای جلوگیری از ایجاد تصویر موهن از نظام از آن عدول نموده دولت کلیه هزینه جراحی فاطمه را پرداخت نموده، فرهاد نیز در این مدت به لبنان رفته و تصمیم می گیرد که با عملیات استشهادی به لقاء الله بپیوندد، اما با دیدن تصویر مقام معظم رهبری و خواندن خبر عمل جراحی فاطمه در برخی از پایگاههای اینترنتی به سوی کشور آمده و با هم ازدواج می نمایند.

پنجم، در صورتی که ناشر نخواهد از داستان فوق استفاده نماید، در راستای تفکیک جنسیتی پیشنهاد می شود نام داستان «خسرو و شیرین» با داستان «لیلی و مجنون» ادغام شده و بصورت «لیلی و شیرین» و «خسرو و مجنون» منتشر گردد. در صورت هر گونه افعال جنسیتی میان خسرو و مجنون و لیلی و شیرین، دیه آن پرداخت گردد و قبل از دریافت مجوز چاپ رسید دیه پرداخت شده به وزارت ارشاد ارائه گردد.

ششم، یکی از مشکلات اصلی این داستان شعری استفاده از جریان سلطنت طلبی می باشد که مخالف مبانی اسلام بوده و بخصوص اینکه خسرو، یک شخص آقازاده بی بصیرت است که فرزند شاه بوده و به دلیل برپایی محافل فساد و فساد مالی، بهتر است شیرین( فاطمه) که نامزد او بوده، با همکاری شاعر با سربازان گمنام اسلام، خسرو را به دادستانی معرفی و شخص مذکور علاوه بر اعتراف به مفاسد خود از جمله عشق به شیرین، توبه نموده و شیرین نیز پس از اطمینان از توبه با او عقد نماید. در این حالت، فرهاد می تواند با یکی از اقوام و خویشان خودش ازدواج نموده و از ورود به فضای درگیری اجتناب کند.

هفتم، در راستای اینکه براساس شایعات واصله، مساله شخص موسوم به خسرو به عنوان یک انحراف مهم از جاده عصمت و از اهم منکرات محسوب می گردد و حتی استاد مولوی از شاعران متعهد و مسلمان نیز در باره وی گفته «هر چه آن خسرو کند شیرین بود» این مصرع به عنوان اعتراف رابطه میان خسرو و شیرین محسوب گشته و نوع عمل نیز در همین بیت تعیین شده، به همین دلیل دادستانی موظف است پرونده شخص مذکور را با همین اعتراف که به عنوان شهادت چهار فرد عادل نیز عنداللزوم قابل اعتناست، پذیرفته و حکم صادر نماید. در صورتی که شاعر بخواهد از این داستان به عنوان اثری برای عبرت سایرین استفاده کند، خسرو می تواند قبل از رویت شیرین، موافقت ولی او را اخذ نموده و او را صیغه کند. البته، با توجه به نزدیک بودن خصوصیات اخلاقی برادر » فرهاد»( یاسر) به الگوهای اسلامی، اداره بررسی وزارت ارشاد تصمیم نهایی را در مورد ازدواج شیرین خواهد گرفت و ازدواج شیرین علاوه بر نیاز به موافقت ولی، به موافقت کتبی بررس وزارت ارشاد نیز منوط خواهد بود.

هشتم، در راستای اینکه در شعر انحرافی و فتنه گرانه «خسرو و شیرین» شخص موسوم به خسرو به اعتراف شاعر اقدام به معانقه و بغل کردن شیرین نموده و او را یک بار بصورت برهنه در هنگام آب تنی در رودخانه می بیند، شاعر موظف است اولا برای عبرت زنان بدحجاب که در رودخانه اقدام به شنا نموده، از طریق هماهنگی با ناصر سیاه، اصغر سامورایی، حسن ترمز و کامبیز خلاف اقدام به تجاوز دسته جمعی به شیرین نموده( در این حالت از اسم فاطمه استفاده نشود) و بعد از اینکه خبر آن منتشر شد و اقدام به تبرج و خودنمایی و بدحجابی و شرکت در مراسم عروسی و رفتن به استخر و پوشیده لباس تنگ و موارد دیگر کاهش یافت، پس از دستگیری متهمان و مجازات آنان، خسرو از فاصله دور با شیرین ملاقات و از هر نوع ارتباط نزدیک، حتی در حد هدیه تهرانی و مشائی هم خودداری نموده و همه روابط پس از مراسم عقد انجام گیرد. در صورت نزدیک شدن خسرو به شیرین، شیرین موظف است به صورت او تف پرتاب کرده و اگر بخواهد بغل کند، با لگد به او بزند و به او بگوید ازت بیزارم، مگر بطور شرعی. اداره بررسی وزارت ارشاد موظف است، در مراسم عقد کنان حاضر بوده و ضمنا در معرفی دفتر عقد و ازدواج به ناشر اقدام نموده و برای استفاده از وام ازدواج نیز آنان را معرفی نماید.

نهم، با توجه به برهه زمانی اخیر و وسوسه های خناسان و اقدامات دشمن و تاکیدات مقام معظم رهبری در مورد جنگ نرم دشمن، لازم است شاعر که خود از نظامیان می باشد و باید با خطرات دشمن آشنا باشد، در هر بیت یا اقلا در هر سه بیت یک بار از واژه دشمن استفاده نموده و از این طریق شعر مذکور را در خدمت اهداف نظام قرار داده و مجوز آن را دریافت نماید. به عنوان نمونه، اشعار به شکل زیر تغییر نماید

بیت «شنیدستم که دولت پیشه ای بود/ که با یوسف رخیش اندیشه ای بود.»

بشود: «شنیدستم که دولت پیشه ای بود/ که با دشمن ورا اندیشه ای بود.»

در قسمت «پاسخ دادن خسرو شیرین را» ابیات زیر تغییر یابد:

«حساب حلقه خواهم کرد گوشم/ تو می خر بنده تا من می فروشم

شمار بوسه خواهد بود کارم/ تو می ده بوسه تا من می شمارم

بیا تا از در دولت در آئیم/ چو دولت خوش برآمد خوش برآئیم

ز جان شیرین تری ای چشمه نوش/ سزد گر گیرمت چون جان در آغوش»

به شکل زیر تغییر نماید:

«شنود حرف دشمن کرد گوشم/ تو دقت کن که من آدم فروشم

شمار گاز خواهد بود کارم/ به گازی لپ او را می فشارم

بیا تا از در دولت درآئیم/ به دشمن چنگ و دندان را فشاریم

ز جان شیرین تر است ایثار بنده/ لگد باید زنم بر پشت و دنده»

با توجه به تغییرات پیشنهادی، برادر ابولی میرمشکوف به عنوان مشاور شعر آن برادر نظامی تعیین گشته و با همراهی ناشر کلیه تغییرات را بیت به بیت با وزارت ارشاد هماهنگ نموده تا ان شاء الله مجوز مذکور صادر گردد.

والسلام علی من اتبع الهدی

اداره کل بررسی وزارت ارشاد اسلامی

25 مرداد ماه 1390

من پاشنه بلندم، نه پوتین بوگندو

2011/06/17

در راستای اینکه اخیرا یکی از استراتژیست ها و سخنرانان نابغه که هر روز یکی از رازهای استکبار را کشف و خنثی می کنند، اعلام کرد که کفش پاشنه بلند پای زنان را شبیه سم جن می کند و این توطئه ای هدفمند علیه انقلاب اسلامی است، ما برای کشف واقعیت این کفش پاشنه بلند، وی را یافته و با او مصاحبه کردیم.

 

ما: لطفا خودتان را معرفی کنید و بگوئید چند سال دارید؟

کفش پاشنه بلند: من گلپا بلندیان هستم، متولد 1356، 34 سال دارم و از خانواده سرشناس ورساچه هستم که یک ماه بعد از تولد با یک خانم دکتر 25 ساله از ایتالیا به تهران آمدم و الآن سی و سه ساله که در کمد هستم.

 

ما: لطفا بفرمائید کودکی تون چطور گذشت؟

کفش پاشنه بلند: من سه ماهه بودم که رفتیم با کتی جون، منظورم خانوم دکتره، رفتیم دیسکو و اونجا رقصیدیم، هنوز انقلاب نشده بود و دیسکو به راه بود. البته خیلی اذیت شدم، واقعا اذیت شدم، ولی شب منو دستش گرفت اومدیم. دیگه بعد از اون تا وقتی بیست سالم شد خیلی کم بیرون رفتم.

 

ما: از انقلاب چه خاطره ای دارید؟

کفش پاشنه بلند: انقلاب که شد کتی جون یک بار با آقا کامران نامزدشون می خواستن برن عروسی اومدن منو بپوشن، کامی جون گفت این چیه؟ کامی جون گفتش من عامل امپریالیسم هستم و گفتش که امپریالیسم ها می خوان از طریق من زنان رو مصرفی کنن. کتی جونم منو انداخت تو جعبه پرت کرد تو انباری. یه کفش بی پاشنه پوشید رفت.

 

ما: چه مدت تو انباری بودین؟

کفش پاشنه بلند: من سه سال تو انباری بودم، تا اینکه کامی جون که اون موقع شوهر خانوم دکتر شده بود، در جعبه مو باز کرد. گفتش این رو چی کار کنیم؟ کتی جون گفت: بذاریم باشه. گفت: این چیه؟ اگر دوستان انقلابی مون ببینن می گن شما طاغوتی هستین. بندازیمش دور. کتی جون گفت: بذارش کنار بدیم فقیر. دوباره در جعبه مو بستن و رفتن.

 

ما: پس شما رو دادن به فقیر؟

کفش پاشنه بلند: نه جووووونم! فکر کنم خانوم دلش نمی اومد منو بده به فقیر فقرا، آخه گفتم که من خانوادگی مارکم، خانواده ورساچه. من موندم تا سال 1364 بود که کامی جون و کتی جون می خواستن برن سفره امام حسن، اون موقع کتی جون اسمشونو کرده بودن زهرا، در جعبه رو وا کردن و به کامی جون گفتن اینو بندازیم دور، من یه آدم مذهبی ام، خوبیت نداره اینو بپوشم همه مردهای نامحرم بهم نگاه کنن، کامی جون گفت: حالا سخت نگیر، شاید بعدا دلت خواستش، بذار باشه. کتی جون هم منو انداخت زیر تخت و رفت.

 

ما: خودت هیچ وقت دلت نمی خواست بری خیابون؟

کفش پاشنه بلند: چرا، خوب درسته منم کفشم، ولی بالاخره منم دل دارم، فکر کنین ده سال آزگار توی اون انباری بوگندو یا  زیر تخت بغل یک مشت کفش بی مارک و دمپایی پاره و لباس کهنه آدم دپرس می شه. سال 1370 بود، عید بود. کتی جون بعد از هفت سال که چادری بود، چادرشو ورداشته بود. اومد در جعبه رو باز کرد، با یک آقایی بود. آقا کامران نبود، فهمیدم کامی جون طلاق گرفته رفته آمریکا، خانوم اومد منو بپوشه، اون آقاهه که اسم شون سعید بود، بهش گفتن این چیه عزیزم! گشت ثارالله گیر می ده به کفش پاشنه بلند می گه مدل مدوناست، مدونا هم سوپره. من نفهمیدم چی می گن. سوپر دیگه چی چیه؟ کتی جون منو در آورد، داد واکس زدن ولی نپوشید، رفتم توی کمد تمیزش بغل بیست تا کفش دیگه، بعد از پونزده سال یک عالمه کفش درست و حسابی مارک دیدم، البته تا اومدم اونا حسودی شون شد. بالاخره من ورساچه بودم و یک پاشنه از همه شون بلند تر.

 

ما: از کی تونستید از خونه برید بیرون؟

کفش پاشنه بلند: عززززززم، شما چقدر عجله داری؟ اگه کفش پاشنه بلند زنونه بودی، می فهمیدی اگر خیلی خوشبخت باشه، سالی دو بار می ری مهمونی. من که کفش آدیداس نیستم که هر روز تو خیابون و بیابون ول بسابم. واسه همین صبر ماها زیاده. بالاخره سال 1374 بود که خانوم منو گذاشت توی ساکش و با سعید جون رفتیم عروسی خواهر سعید، اونجا بعد از 18 سال من تازه چشمم به چهار تا غریبه افتاد. منو تو یه اتاق از ساکش درآورد و کرد پاش، توی اون مهمونی شاید دویست تا کفش بود. البته خیلی هاشون درست و حسابی بودن، ولی یه مشت باتای در داهاتی و تا دلت بخواد از این کفش های درب داغون. یه ورساچه رو از دور دیدم. داشت اشکم در می اومد، اونم منو دید. یه کفش تبریز هم دیدم خیلی خوشگل بود، راستش حسودی ام شد. البته اینقدر لهجه غلیظ داشت که اصلا باهاش حرف نزدم.

 

ما: پس از اون به بعد دیگه زیاد بیرون رفتی؟

کفش پاشنه بلند: نه، اتفاقا بیرون نرفتم. چهار سال بعدش بود که کتی جون می خواست منو بپوشه و باهام بره دانشگاه تهران که سعید جون گفت، با این که نمی شه بریم، اونجا درگیری یه می زنن و تازه اگر نزنن گیر می دن این چیه پوشیدی؟ کتی جون هم منو گذاشت کنار.

 

ما: پس شما در دوره اصلاحات هم حضور داشتید؟

کفش پاشنه بلند: بله، اتفاقا یک کفش تیمبرلند بود که هر وقت خانوم می رفت جلسه سخنرانی برامون همه چی رو تعریف می کرد. من که نمی فهمیدم چی می گه، هی می گفت مردم داد می زدن و سرود می خوندن. من تمام عمرم یا رقص دیدم یا صدای آهنگ شنیدم یا رفتم مهمونی، از این چیزها خبر نداشتم، ولی اون کفش تیمبرلند خیلی ما کفش های پاشنه بلند رو آگاه کرد، خودش واقعا خیلی می فهمید، همه اش توی دانشگاه بود.

 

ما: پس دیگه شما از خونه بیرون نمی رفتین؟

کفش پاشنه بلند: اتفاقا برعکس شد. دختر کتی جون از شوهر اولش، همون کامی جون که گفتم رفت خارج، اسمش آزاده بود، اون شده بود بیست ساله و یه روز منو ورداشت و برد کفاشی و واکس زد و دیگه با اون می رفتم خیابون. خیلی هم خوش می گذشت. اولین بار رفتیم بازار خرید کنیم، یک عالمه کفش حسابی دیدم، همه شون بهم سلام می کردن، فکر کنم سال 1380 بود. موقعی که اومدیم خونه، آزاده رو گرفتن. بهش گفتن این کفشی که پوشیدی اشکال داره، اونم یه کفش اسپورت خریده بود، منو گذاشت تو ساک و اونو پوشید. آقای پلیس دیگه چیزی نگفت، فقط گفت، این کفش های شما داره به نظام لطمه می زنه. من نمی دونستم نظام کجاست، چون اصلا این جور آدمها رو نمی شناسم.

 

ما: بعدا هم بهت گیر دادن؟

کفش پاشنه بلند: آره، یه بار رفتیم مهمونی، پارتی بود. شب ریختن همه رو گرفتن، آزی یا همون آزاده، منو بغل کرد و پابرهنه رفتیم کمیته منکرات، شب اونجا خوابیدیم. فرداش یه آقایی اومد و گفت این کفش، داشت منو می گفت، تحریک کننده است. جون مامانم من اصلا تحریک کننده نبودم. اون کفش فتیش جی جی ها تحریک می کنن. من بیست سال روم رو آفتاب ندیده بود. آزاده تعهد داد که دیگه اینجوری لباس نپوشه.

 

ما: بعدا چطور شد؟

کفش پاشنه بلند: تا اینکه رئیس جمهور عوض شد و رادان اومد. رادان رو می شناسی؟ همه چکمه ها و کفش های پاشنه بلند می شناسنش. یزیدی یه واسه خودش! از صد تا قیچی و چکش هم بدتره. از وقتی اون اومد شروع کردن. یه روز با آزی رفته بودیم میدون ونک، سال 1385 بود بخاطر طرح امنیت اجتماعی منو گرفتن، تو رو خدا اصلا به من می آد به امنیت اجتماعی کار داشته باشم؟ آزی اینقدر گریه کرد تا ولمون کردن.

 

ما: دیگه چی بهت گفتن؟

کفش پاشنه بلند: یک سال بعدش آزاده منو با شلوار لی کوتاه پوشیده بود، هر چی بهش گفتم من به دامن می آم، نه شلوار لی گوش نکرد. این دفعه به اتهام تبرج گرفتن. من نمی دونم تبرج دیگه چه جهنمی یه. کتی جون به آزی گفت دیگه اینو نپوش، ولی آزاده گفت: می پوشم تا چشم شون درآد.

 

ما: پس تو هم خوشت می اومد دستگیر بشی؟

کفش پاشنه بلند: نه عزززززززم، کی خوشش می آد؟ ولی دیگه پرونده دار شده بودیم، خوب نبود جلو چهار تا آدیداس بوگندو و دمپایی پاره کم بیاریم. سال 1387 بود که آزاده جون گفت بریم کافی شاپ. با آژانس رفتیم. اونجا که رسیدیم، نیم ساعتی نشسته بودیم که یه مامور اومد و تذکر داد. به آزاده گفت این کفش های تو مخالف الگوی اسلامی یه، تا حالا همه چیزی بهم گفته بودن، ولی الگوی اسلامی دیگه نوبر بود.

 

ما: شما در جریان جنبش سبز هم بودین؟

کفش پاشنه بلند: من خودم از پیشروان جنبش بودم. از اول سال 1388 تا روز انتخابات، من هر روز توی خیابون بودم، با یه جوراب سبز. آزی هم به دستش دستبند سبز می بست، هم به مچ پاش نوار سبز می بست، چه روزای خوبی بود. خیلی بهمون خوش گذشت. چند بار این حزبل ها منو نیگاه کردن، ولی نمی دونم چی بود که جرات نمی کردن یک کلمه حرف بزنن. تا حالا سی و دو سال از خدا عمر گرفتم این همه کفش خوشگل شیک پدر و مادر دار که توی اون سه ماه دیدم به عمرم ندیدم.

 

ما: آیا شما در درگیری های بعد از 22 خرداد هم حضور داشتید؟

کفش پاشنه بلند: نه، دیگه آزی جرات نمی کرد. یه بار شیش روز نیومد، وقتی اومد پاش زخمی بود. معلوم شد زندانی اش کردن. یه کفش تیمبرلند سبز داشت، اون باهاش رفته بود زندان، یک چیزهایی از اونجا گفت من خیلی ترسیدم. دیگه هر وقت می خواست بره من قایم می شدم.

 

ما: چه اتهاماتی این اواخر بهت زدن؟

کفش پاشنه بلند: همون سال 1388 من زیر مبل بودم، تلویزیون گفت ما کفش های شیطانی هستیم، البته بیشتر به تی شرت آزاده می گفتن، ولی یه کفش پاشنه بلند نشون دادن از اون فتیش جی جی ها، به اون می گفتند، عمرا من مثل اون نبودم. همین آخر ها هم یک آقایی اومد گفت ماها آدمها رو مثل جن می کنیم. یعنی آزی جونم وقتی منو می پوشه پاش می شه سم جن. پناه بر خدا. جن کجا بود؟ من که خیلی سرم درد گرفت این حرف رو زد. خجالت آور بود.

 

ما: پیامی برای سایر کفش های پاشنه بلند ندارین؟

کفش پاشنه بلند: من می خواستم به همه کفش های پاشنه بلند بگم که فقط نرن مهمونی، باید توی خیابون هم بریم. و من یک پیام می دم به سردار رادان که ما نه جن داریم، نه تبرجی هستیم، نه فتیشیم، نه تحریک می کنیم، نه عامل استکبار هستیم، ما فقط یه کفش پاشنه بلندیم، بیخودی واسه ما دردسر درست نکن با اون پوتین های بوگندوت.

الماسهای ابدی در بانکوک – ابراهيم نبوي

2011/06/12

ما: سلام

محمد جیمز باند: سلام علیکم.

 

ما: لطفا بفرمائید که پروژه فریب الماس از کجا شروع شد و آمریکایی ها چطور با شما تماس گرفتند؟

محمد جیمزباند: من در بانکوک در خانه نشسته بودم که یک دفعه زنگ زدند. رفتم در را باز کردم و دیدم یک خانمی پشت در است. آن خانم به من گفت شما مدحی هستید؟ گفتم بله، گفت من از سفارت آمریکا آمدم و می خواستم ببینم که آیا حاضرید دولت در تبعید تشکیل بدهید؟ من گفتم باید در این مورد فکر کنم. گفت فکر کنید. من سه دقیقه ای در همان جا فکر کردم و گفتم: من سعی خودم را می کنم. گفت: پس بیا سفارت آمریکا با هم ملاقات کنیم.

 

ما: شما گفتید که در حقیقت شما بودید که در دولت در تبعید نفوذ کردید، ولی گویا آنها به شما مراجعه کردند؟

محمد جیمز باند: اتفاقا من هم تعجب کردم، چون من در بانکوک تجارت الماس می کردم، یعنی من پوششی را انتخاب کردم که کاملا با سرویس های امنیتی مثل جیمزباند یا باصطلاح دوصفر هفت دقیقا منطبق بود و جوبایدن که خودش کنتاکت داشت و تو کار جاسوسی بود، می فهمید. از طرفی در کار نفوذ خیلی اوقات پیش می آید که دو نفر یا دو سرویس همزمان می خواهند نفوذ کنند. خیلی از برادران ما که می خواستند نفوذ کنند، یک دفعه احساس می کردند به آنها نفوذ شده. و این چیزها طبیعی است. من هم آن روز دیدم خانوم می خواهد به من نفوذ کند، گفتم برو سفارت من می آیم.

 

ما: در سفارت چه اتفاقی افتاد؟

محمد جیمزباند: وقتی رفتیم سفارت آن خانم توضیح داد که از سفارت آمریکا آمده است. علت اینکه توضیح داد این بود که در سفارت خیلی ها بودند که از سفارت انگلیس یا فرانسه یا ژاپن بودند که آدم گیج می شد نمی فهمید که آنجا دقیقا سفارت کجاست، به همین دلیل آن خانم گفت که از سفارت آمریکا آمده است و اینجوری شد که نفوذ ما شروع شد. در آنجا غیر از آن خانم چند نفر دیگر از جمله یک ژنرال پنتاگون نشسته بود…..

 

ما: از کجا فهمیدید آن ژنرال از پنتاگون است؟

محمد جیمز باند: از قیافه اش، چون خیلی دست های بقول معروف سوسولی داشت و کت و شلوار سورمه ای با کراوات قرمز پوشیده بود. من فهمیدم که اگر طرف از نیروی هوایی باشد، حتما باید لباس خلبانی داشته باشد، یا اگر نیروی دریایی باشد، حتما لباس سفید دارد، ولی وقتی کسی هیچ نشانه نظامی نداشته باشد و دست اش هم خیلی ظریف باشد، معلوم است که از پنتاگون است.

 

ما: بعد از آن هم ماموران پنتاگون را دیدید؟

محمد جیمزباند: خیلی زیاد. در هواپیمایی که به پاریس می رفتم خیلی ها کت و شلوار سورمه ای و کراوات قرمز داشتند که معلوم بود از پنتاگون هستند. من چند بار به آنها چشمک زدم و آنها می خندیدند و از اینکه می دیدند کسی اینقدر حواس جمع است، حال می کردند.

 

ما: شما گفتید که در آن جلسه به ماموران آمریکا پاسخ منفی دادید، مگر شما نمی خواستید به قلب آنها نفوذ کنید، پس چرا پاسخ منفی دادید؟

محمدجیمز باند: شاید بخاطر غیرت من بود که نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. یعنی وقتی به من گفتند بیا عامل ما برای براندازی نظام بشو، من می خواستم آنها را بزنم، بلند شدم و یقه یکی از آنها را خواستم بگیرم که یادم افتاد که من نفوذی هستم، به همین دلیل دوباره نشستم، ولی چون نه را گفته بودم نخواستم حرفم دو تا بشود.

 

ما: شما گفتید که بعد از اینکه پاسخ منفی دادید رفتید به عربستان.

محمد جیمزباند: بله، آنها خیلی مذاکره کردند و یک دفعه من که پاسخ منفی داده بودم دیدم در حال پرواز به عربستان هستم. یعنی اصلا من برنامه نداشتم که از عربستان نفوذ کنم، می خواستم از همان بانکوک نفوذ کنم، ولی یکهو دیدم که در حال رفتن به عربستان هستم.

 

ما: آیا برای زیارت به عربستان رفته بودید؟

محمد جیمز باند: من قصدم نفوذ به اپوزیسیون بود، بعد که دیدم دارم می روم عربستان گفتم با اوباما و رهبران اروپا و سران ضدانقلاب هم ملاقات کنم. گفتیم هم فال است هم تماشا. هم نفوذ می کنیم هم زیارت حج می رویم.

 

ما: چرا برای ملاقات با مسوولان آمریکا و اروپا به کشورشان نرفتید و به عربستان رفتید؟

محمد جیمزباند: خودم هم از اینکه خداوند چنین راهی به من نشان داد تعجب می کنم. بعدا فکر کردم که چطور من رفتم به عربستان و آنها همه آنجا بودند؟

 

ما: آیا آنها اگر می خواستند در بانکوک با شما ملاقات کنند، نمی شد؟ می توانستند بیایند بانکوک. چرا بانکوک نیامدند؟

محمد جیمز باند: این موضوع از اسرار امنیتی است( داداش، گیر دادی ها، بسه دیگه) بله، ما رفتیم به عربستان و در آنجا وزیر امور خارجه عربستان به ملاقات ما آمد.

 

ما: به چه عنوان وزیر امورخارجه عربستان به ملاقات شما آمد؟ مگر شما مقام رسمی بودید؟ یا مگر شما به درخواست آمریکایی ها پاسخ داده بودید؟

محمد جیمزباند: نه، من پاسخ منفی داده بودم، ولی از زمانی که در همان بانکوک تصمیم به نفوذ گرفتیم، اصلا همه برخوردشان با من عوض شد. همه مردم بانکوک وقتی من را که می دیدند، یک جوری تعظیم می کردند. وقتی می رفتم سفارت آمریکا این درهایی که چند قفل مرکزی دارد، خودش باز می شد. عربستان هم که رفتم در هواپیما مهماندارها هفت هشت بار برای من غذا آوردند. آنجا هم که رسیدم دیدم وزیر خارجه عربستان منتظر من است و خیلی تعجب کردم. یکی از اطرافیان آنها به من یواشکی گفت که اگر نمی خواهی برای ایران دولت در تبعید تشکیل بدهی بیا همین عربستان انقلاب بکن برو. من گفتم نه. اصلا همه برخوردشان عوض شده بود.

 

ما: شما فرمودید که سفیر آمریکا با اصرار در هتل شما در عربستان اقامت کرد؟ چه اتفاقی افتاد؟

محمد جیمز باند: وقتی من رفتم به عربستان سفیر تایلند در عربستان هم به آنجا آمد. در آنجا او از من خواست که از فتنه حمایت کنم. در حالی که من با فتنه مخالف بودم.

 

ما: شما که به آنها گفته بودید که با فتنه مخالفید، به پاسخ آنها هم جواب نه داده بودید، برای چه باز هم به شما اصرار می کردند؟

محمد جیمز باند: من نمی دانم چرا این همه اصرار می کردند، شاید خدا می خواست که ما که دلمان می خواست نفوذ کنیم ولی غیرت مان اجازه نمی داد، با اصرار آنها نفوذ کنیم. بالاخره سفیر آمریکا گفت فردا می خواهم با یک خانمی آشنا بشوی. من گفتم، باید با خانم ام هماهنگ کنم، ولی بعد گفت که برای آن کار نیست. من خیلی ناراحت شدم. فردا متوجه شدم که با خانم کلینتون جلسه گذاشته که در آن دیدار خانم کلینتون بود و وزیر خارجه عربستان، و یک دفعه در باز شد و سفیر انگلیس و سفیر فرانسه هم وارد شدند که آنها دائم با من رایزنی می کردند.

 

ما: اصولا به چه دلیل سفرای انگلیس و فرانسه در عربستان سراغ شما آمده بودند، و در چه مورد با شما رایزنی می کردند؟

محمد جیمز باند: ظاهرا در انگلیس و فرانسه آنها می ترسیدند با ما ملاقات کنند، چون ممکن بود شنود باشد، و بخاطر همین سفیرشان در عربستان سراغ ما آمده بودند. هر کدام از آنها اصرار داشت که ما برای آنها دولت در تبعید تشکیل بدهیم، و ما می گفتیم نه. خیلی بدجور گیر می دادند. بعد از جلسه آنها خانم کلینتون به من گفت: «ممرضا بریم اون اتاق تنهایی کارت دارم.» من هم فکر کردم همانجا نفوذ بکنم. رفتیم توی اتاق در را بست آمد طرف من و گفت بیا یک سری آمریکا، گفتم نه، گفت، جون من! گفتم خانم کلینتون این حرف رو نزن، ما نمی تونیم و بالاخره ما با ایشان مخالفت کردیم و فردای همان روز رفتیم آمریکا.

 

ما: شما فرمودید در یک هواپیمای تقریبا اختصاصی رفتید آمریکا و بعد از توقف کوتاهی در لس آنجلس، به طرف واشنگتن رفتید. چرا به جای اینکه مستقیم به واشنگتن بروید، اول به لس آنجلس رفتید؟ طبیعتا هواپیما اول به واشنگتن باید برود بعد به لس آنجلس، چرا برعکس رفتید؟

محمد جیمزباند: شاید الآن مسیر هواپیماها عوض شده، ولی ما از عربستان رفتیم لس آنجلس که من البته خودش را ندیدم، ولی بعد از یک توقف کوتاه بطرف واشنگتن رفتیم. البته بعدا به من گفتند مسیر طبیعی اول لس آنجلس است بعدا واشنگتن، ولی ظاهرا خلبان یک فامیل در لس آنجلس داشت، می خواست او را آنجا پیاده کند، به همین دلیل رفتیم تا آنجا، دوباره 2500 کیلومتر برگشتیم.

 

ما: شما گفتید که هواپیما نسبتا اختصاصی بود، یعنی چطوری بود؟

محمد جیمزباند: من یک صندلی برای خودم داشتم، مجبور نبودم روی زمین بنشینم و هواپیما همه چیز از جمله دستشویی، آب، مهماندار، خلبان و چیزهای مختلف داشت، البته روی صندلی ها هم مسافران هواپیما نشسته بودند، که بعضی از آنها ماموران پنتاگون بودند، بعضی ها هم کراوات های دیگری استفاده کرده بودند، عده ای هم اصلا کت و شلوار نداشتند که فکر کنم نفوذی های کشورهای دیگر بودند.

 

ما: شما فرمودید که در واشنگتن سوار خودرویی به پلاک 85 شدید، کلا چند تا خودرو در واشنگتن بود که شماره خودروی شما 85 بود؟

محمد جیمزباند: کلا در واشنگتن خیلی خودرو بود، ولی نمی دانم چرا خودروی ما 85 بود، خیلی از خودروهای آنجا شماره 85 داشتند که برای من خیلی عجیب بود و خیلی فکر کردم که پلیس آمریکا چطور فرق خودروهای 85 را از هم تشخیص می دهد.

 

ما: شما فرمودید که دولت آمریکا 7 میلیارد دلار برای دولت در تبعید کمک کرد و بخاطر شما این پول را به آنها داد. آیا شما از این پول استفاده کردید، یا فقط کاری کردید که 7 میلیارد دلار به این دولت در تبعید بدهند و برای چه به ضدانقلاب کمک کردید؟

محمد جیمزباند: ما می دانستیم که آمریکایی های کثیف به ضدانقلاب پول های زیادی می دهد، وقتی با دنیس و جو حرف زدم، آنها گفتند که ما تا حالا خجالت می کشیدیم به آنها پول بدهیم. من گفتم خجالت ندارد، بعد هم وایستادم بالای سرشان تا هفت میلیارد دلار پول برای براندازی نظام بدهند و ما مدرکی داشته باشیم که اثبات کنیم ضدانقلاب از آمریکا پول می گیرد.

 

ما: یعنی وزارت اطلاعات کمک کرد که آمریکا به ضدانقلاب پول بدهد برای براندازی نظام که بعدا آن را افشا کند؟

محمد جیمز باند: بله، و این یکی از مهم ترین عملیات های ما در تاریخ سازمانهای اطلاعاتی بود که امت شهید پرور در جریان همه چیز قرار بگیرند.

 

ما: شما چگونه در دولت در تبعید نفوذ کردید؟

محمد جیمزباند: بعد از اینکه با آمریکایی ها توافق کردم، رفتم پاریس، البته چون می خواستم بطور ناشناس باشد، با هواپیمای اختصاصی نرفتم. در آنجا یک آقایی بود به اسم جهانشاهی که من با او ملاقات کردم. به او گفتم من می خواهم در دولت در تبعید نفوذ کنم. گفت: دولت در تبعید کجاست؟ گفتم نمی دانم. نقشه پاریس را نگاه کرد و چیزی پیدا نکرد. یک راننده تاکسی ایرانی به اسم مهرداد خوانساری می شناخت که او را خبر کرد. او هم خبر نداشت. بالاخره من بعد از دو سه روز که بطور مخفی با مقامات امنیتی ایران حرف زدم، گفتم که دولت در تبعیدی وجود ندارد. آنها گفتند خودت تشکیل بده. ما هم با همان آقای جهانشاهی و چند نفر از همسایه های آنها و مهرداد دولت در تبعید را تشکیل دادیم و من در آن نفوذ کردم.

 

ما: گفته می شود که شما با مجاهدین خلق و سلطنت طلب ها و آقای نوری زاده و مخملباف دولت تشکیل دادید، کار این دولت چه بود؟ و آیا کسی از آن اطلاع داشت؟

محمد جیمزباند: کار این دولت براندازی نظام بود و ما در آن سعی کردیم همه را شناسایی کنیم. در آنجا چند گروه از نشریات ضدانقلاب را دیدیم که با آنها مصاحبه کردم و به آنها گفتم که ما در ایران گروه بزرگی از پاسداران هستیم و آنها هم قبول کردند. همه عناصر ضدانقلاب بودند جز سبزها و کسانی که در پاریس نبودند. و من حتی تا استودیوهای آنها هم نفوذ کردم و اطلاعات زیادی به دست آوردم. بعدا قرار شد کنفرانس گوادالوپ 2 را تشکیل بدهیم.

 

ما: شما در جاهای مختلف گفته اید که کنفرانس گوادالوپ 1 برای جلوگیری از سرنگونی شاه بود و کنفرانس گوادالوپ 2 برای سرنگونی جمهوری اسلامی. در حالی که کنفرانس گوادالوپ اول برای موافقت با سرنگونی رژیم شاه بود. گوادالوپ دقیقا در کجاست؟

محمد جیمزباند: البته این شایعه ضدانقلاب است که کنفرانس گوادالوپ برای سرنگونی شاه بود، چون اگر اینطوری بود که ما اینهمه درباره گوادالوپ 2 حرف نمی زدیم. ما کنفرانس گوادالوپ را در هتلی در پاریس تشکیل دادیم که دقیقا شبیه همان هتل های جزیره گوادالوپ بود، دوشنبه بود که جلسه شروع شد.

 

ما: گفته می شود که شما اصلا در آن جلسه حضور نداشتید، آیا خودتان حضور داشتید یا کاری برایتان پیش آمد که در آن شرکت نکردید؟

محمد جیمزباند: در آن جلسه نمایندگانی از اسرائیل، آلمان، آمریکا و یازده کشور دیگر بودند و من که نماینده تام الاختیار بودم تصمیم به آزادی ایران گرفتیم.

 

ما: شما نماینده تام الاختیار چه کسی بودید؟

محمد جیمزباند: من نماینده تام الاختیار دولت در تبعید بودم.

 

ما: یعنی همان دولتی که خودتان تشکیل داده بودید؟

محمد جیمزباند: بله، گفتم که، ما دیدیم دولتی در کار نیست، خودمان تشکیل دادیم، بعد هم خودم با نمایندگان آمریکا و اسرائیل و 11 کشور دیگر در آن شرکت کردیم که البته این یازده کشور، کشورهای بزرگی نبودند و من الآن اسم شان دقیقا یادم نیست، ولی تعدادی خارجی در آنجا بودند که شخصیت های خیلی مهمی بودند و همچنین آقای مخملباف و نوری زاده و بعضی دیگر. نکته ظریفی که باید تذکر بدهم این بود که من بخاطر یک تاکتیک امنیتی با وجود اینکه نماینده تام الاختیار بودم، در همان موقع کاری در مورد الماس برایم پیش آمده بود که به بانکوک رفته بودم و نتوانستم در جلسه باشم، به همین دلیل شما هر چه نگاه کنید تصویر مرا نمی بینید. نماینده سارکوزی هم در جلسه کنار دست من نشسته بود که به همان دلیل او را هم نمی بینید.

 

ما: شما اسامی افرادی را مثل جهانشاهی و خوانساری را مطرح کردید که هیچ کس آنها را نمی شناسد. چرا با افرادی که سرشناس هستند دولت تشکیل ندادید؟

محمد جیمزباند: ما می خواستیم این دولت در تبعید را شناسایی کنیم، چه فرقی می کرد چه کسی را شناسایی کنیم.

 

ما: در اطلاعیه وزارت اطلاعات آمده است که عملیات نجات شما انجام گرفت و شما به ایران برگشتید، چرا عملیات نجات انجام گرفت؟ مگر شما لو رفته بودید؟ یا خطری برای شما وجود داشت؟ و این عملیات نجات از چه طریق انجام شد؟

محمد جیمزباند: ما قرار بود برای عملیات تخریب در پادگانی در اسرائیل متمرکز شویم. در همین موقع برادران وزارت اطلاعات گفتند باید عملیات نجات انجام شود. ما هم رفتیم یک بلیط برای تهران خریدیم و سوار هواپیما شدیم. وقتی سوار هواپیما شدیم هواپیما از زمین بلند شد و به ایران برگشت و عملیات نجات با موفقیت انجام شد. و این یکی از بزرگترین نفوذ های اطلاعاتی در تاریخ سازمانهای اطلاعاتی بود.

افتتاح های آینده

2011/05/26