Archive for the ‘تحلیل’ Category

تشدید فشار بر دانشجویان در بند علی افشاری

2011/09/12

اشکان ذهابیان دانشجوی دربند در اعتصاب غذا بسر می برد. او در اعتراض به شرایط نا مناسب حبس ،بلا تکلیفی و محرومیت از حقوق متعارف زندانی سیاسی، رنح گرسنگی را بر خود هموار کرده است. اشکان ذهبیان فعال دانشجویی است که در سالیان اخیر کوشش های ارزنده ای در حفظ سنت نقادی در دانشگاه و عمل به تعهد دانشجویی داشته است. فعالیت های روشنگرانه و انتقاد های صریحش به بی کفایتی ها وبی عدالتی ها  باعث شد تا از دانشگاه فردوسی مشهد اخراج گردد. بازداشت های متعدد وی را از حرکت باز نداشت و سرانجام پس از 49 روز حضور در سلول انفرادی به زندان بابلسر منتقل گشت تا حکم محکومیت شش ماه اش را بگذراند. او در بند مجرمین خطرناک بسر می برد و تقاضای متعدد وی برای انتقال به بند زندانیان سیاسی با بی اعتنایی مسئولین مواجه شده است.

کوهیار گودرزی فعال دانشجویی و مدافع حقوق بشر دیگر زندانی است که وضعیت نا معلومی دارد. پس از گذشت سه هفته از دستگیری نا متعارف او به همراه مادر و دوستانش هنوز معلوم نیست وی د ر کدام زندان است. خودکشی بهنام گنجی دوست و همخانه سابق وی که همزمان با او دستگیر و پس از یک هفته آزاد گشت بود، بر نگرانی ها افزوده است. بهنام گنجی که سابقه فعالیت دانشجویی و حقوق بشری و سیاسی نداشت به خانواده اش گفته بود که اتهام کوهیار ارتباط با سازمان مجاهدین خلق است.

این ادعا تا کنون از سوی مسئولین امنیتی و قضایی تایید نشده است اما ویژگی ها ،مواضع و سوابق کوهیار نشان از بی اساسی این ادعا دارد. کوهیار فعال دانشجویی و عضو سابق انجمن اسلامی دانشگاه شریف است که به دلیل آزاد اندیشی و روحیه انتقادیش از ادامه تحصیل وی جلوگیری شد. تلاش های خستگی ناپذیر کوهیار در زمینه حقوق بشر که هم در حوزه نظری و هم در عمل فعالیت های چشمگیری داشت، موقعیت خاصی برای وی درجمع مدافعان حقوق بشری داخل کشور ایجاد کرده بود. وی عضو برجسته مجموعه گزارشگران حقوق بشر است و به کار تشکیلاتی و گروهی نیز بهاء بسیار می دهد. مجموعه این ویزگی ها همانگونه که بر ارزش و قدر وی در نیرو های جامعه مدنی ایران و جنبش دانشجویی می افزود، موجب خشم و کینه اصحاب قدرت بود. او پس از آزادی بدون ذره ای درنگ ومصلحت اندیشی دوباره به فعالیت هایش ادامه داد. آرامش نداشت و خود را شرمنده رفقای دربندش می دانست و می کوشید تا با فعالیت هایش از رنج آنان بکاهد و بر امید شان بیفزاید. حال وی دوباره اسیر دستانی است که استقلال و فعالیت خارج از محدوده های ترسیم شده حاکمیت ولایی را بر نمی تابند. بهانه ای درست کرده اند و او را گرفتار ساخته اند.

این دو زندانی نمونه ای از خیل دانشجویان دربند و زندانیان سیاسی و عقیدتی هستند که تاوان نا فرمانی در برابر مطالبه نا مشروع اطاعت و تسلیم حکومت را پس می دهند. وضعیت نا مساعد و نگران کننده این دو فعال دانشجویی ضمن انکه نشان می دهد جایگاه دانشجوی منتقد و دانشگاه مستقل در نزد صاحب منصبان ارشد جمهوری اسلامی چیست، همچنین آشکار می سازد که حاکمیت بنا ندارد در سیاست مشت آهنین و سرکوب سیستماتیک و با برنامه جامعه مدنی تجدید نظر کند.

آزادی جمعی از زندانیان سیاسی نیز تاکتیکی در راستای سیاست های اقتدار گرایانه حاکمیت بود و تصمیم گیران اصلی بلوک قدرت بنا ندارند فضای سیاسی را حتی اندکی باز کنند. بر عکس تصوری که برخی القاء می نمایند آزادی زندانیان فوق پیروزی برای جنبش سبز و آغاز کوتاه آمدن حاکمیت در بر ابر مطالبات ملت است، این گشایش تاکتیکی علامت آن است که نظام سیاسی اعتماد به نفس لازم را به دست آورده که بر فضا مسلط است و شکل گیری اعتراضات و نا آرامی ها در کوتاه مدت را محتمل نمی داند. از قبل هم پییشبینی می شد که نظام به مجرد اینکه خود را بر فضا مسلط تسخیص دهد، زندان ها را خالی خواهد کرد و فقط جمع محدودی را در زندان نگاه خواه داشت که حضور آنها در جامعه را مشکل ساز ارزیابی می نماید. منتها این آزادی فقط به معنای خروج از زندان و حصر فیزیکی است و به معنای آزاد گذاشتن افراد فوق برای تداوم فعالیت های گذشته وبهره مندی از حقوق شان نیست. در اصل آنان ر ا از زندان کوچک و محسوس به زندان بزرگ و نا محسوس منتقل کرده اند.

مقامات ارشد نظام سیاسی در پایان دهه شصت به این نتیجه رسیدند که شمار بالای زندانی سیاسی درد سر ساز است و هزینه هایش بر منافعش می چربد. هزینه ها عبارت بودند از اینکه حضور در زندان به مشروعیت نظام در عرصه جهانی و داخلی لطمه می زند و همچنین سوژه تبلیغاتی به دست مخالفان می دهد. همچنین حضور طولانی در زندان تاثیر بازدارنده بر زندانی ندارد و حتی وی را در موضع خودش مستحکم تر می سازد. لذا تصمیم بر این گرفته شد که زندان های به صورت نسبی خالی باشد اما تمهیداتی اندیشیده گردد که شرایطی مشابه زندان در بیرون برقرار گردد. در همین چارچوب بود که از پدیده هایی چون حبس تعلیقی، تمدید مرخصی و نگاه داشتن شمشیر اجرای حکم بر سر ناراضیان سیاسی و اجتماعی به طور گسترده مورد استفاده قرار گرفت. همچنین آزاد کردن زندانی ها این مزیت را برای نظام دارد که مانور تبلیغاتی راه بیندازد و مهر و عطوفت پایان نا پذیر رهبری را به رخ جامعه بکشد. همچنین روی آمار کم زندانی سیاسی در مقایسه با کشور های مشابه مانور دهد.

بنابراین می توان حدس زد که شماری دیگر اززندانیان سیاسی نیز با مقدماتی آزاد شوند ولی این آزادی تا زمانی که منجر به برطرف شدن فضای پلیسی نگردد ، محدودیت های در مقابل آزادی ها به صورت نسبی بر چیده نشود،  و زندانیان آزاد شده نتوانند فعالیت های دلخواه خود را بدون اذیت وآزار انجام دهند ،پیروزی سیاسی محسوب نمی شود.اگر چه از منظر انسانی و حقوق بشری بسیار شیرین و ارزشمند است. همچنین باعث ایجاد نشاط در عرصه عمومی می گردد و امید آفرین است.

اما روایت رنج و محنت دردناک اشکان ذهبیان و کوهیار گودرزی و توقف دو نشریه اصلاح طلب روزگار و شهروند امروز این واقعیت تلخ را تایید می کند که رهبری جمهوری اسلامی و نیروهای اصلی بلوک قدرت عزم تغییر وعقب نشینی ندارند و همانگونه که آقای خامنه ای در خطبه نماز عید فطر متذکر شد، نگران هستند که هر نوع گشایش فضا منجر به نا امنی برای نظام سیاسی شود! البته آنهاغافل هستند که انسداد سیاسی و افزایش اختناق و بسته تر کردن فضای سیاسی ،حالت انفجاری را در جامعه تشدید می کند و دیر و یا زود آتفشان خشم و طغیان جامعه فعال خواهد شد. در آن صورت نظام سیاسی هزینه هایی به مراتب گزاف تر از امروز می پردازد. حوادث منطقه و بهار عربی گوشزد می سازد که جهان بیش از پیش برای دیکتاتور ها ونظام های تمامیت طلب تنگ شده است. درب زندان ها بسته نخواهد ماند و آزادی نه در شکل تاکتیکی و محدود بلکه در شکل نا مشروط و گسترده سرنوشت محتوم و گریز ناپذیر ایرانیان است. تلاش های فردی و جمعی برای کاستن از آلام و سختی های زندانیان سیاسی، مسیر رسیدن به این اتفاق خجسته را کوتاه می سازد.

Advertisements

بشار أسد؛ چشم پزشکی که «کوررنگ» شد – حسن فرشتیان

2011/09/12
افسوس که ساقدوشان «چشم پزشک» را در همان آغاز، جلوی حجله قدرت، چیز خور کردند!
در لندن چشم پزشکی می خواند و دوره تخصصی اش را طی می کرد. زندگی آرام و به دور از هیاهوی سیاسی داشت، می خواست چشم پزشکی شود که چشمهایی را بینایی مجدد بخشد و دریچه هایی از دیدن زیبایی ها، در برابر چشمان خسته و درمانده از دیدن، بگشاید.
مرگ نابهنگام برادر، سرنوشت وی را تغییر داد. برادرش «باصل» آماده شده بود تا راه پدر را ادامه دهد و سکان رهبری کشور را پس از پدر، بدست بگیرد. اما مرگ نابهنگام او، کشور را در شوکی فرو برد و همگان خلاء قدرت فردا را احساس کردند.
«چشم پزشک» فورا به کشور فراخوانده شد تا خلاء فقدان جانشینی پدر را چاره ای شود.
«پدر» درگذشت، ولی «چشم پزشک» هنوز کاملا آماده نشده بود تا فقدان رهبری را پر کند. همگان نگران بودند. اطرافیان پدر که چندین دهه قدرت و ثروت و شوکت را تجربه کرده بودند به سرعت «چشم پزشک» را دوره کردند تا دربهای قدرت همچنان بر همان پاشنه چرخیده و سهم قدیمی ترها از قدرت و ثروت، رعایت شود. اما «چشم پزشک» در تردید و دودلی بود، اقامت و تحصیل در لندن چشمانش را باز کرده بود و می دانست که این شیوه حکومت کردن، دیر یا زود بحران زا خواهد شد.
هنگامی که همراهان پدر، ساقدوش «چشم پزشک» شدند تا با نشست و برخاستی در مجلس عربی شعبی، وی را به حجله قدرت رهنما شوند، چشم پزشک همچنان در تردید بود. چشمهایش خوب می دید گوش هایش خوب می شنوید، می دانست که این وضعیت، نه عادلانه هست و نه پایدار. در اولین نطق هایش سخن از اصلاحات و رفرم گفت. هم درد ها را می دید و هم درمان ها را.
چشم پزشک از حجله برون نیامده، «اصلاحات» را آغاز کرد. برخی زندانیان سیاسی را به مرور آزاد کرد، به مطبوعات قدری آزادی داد تا «چشم جامعه» و «دماسنج» دردها و نیازهای جامعه شوند. امید زیادی ایجاد کرد.
* * *
در آن زمان، هنگامی که با دوستان اهل سوریه (که در آن برهه هم دانشکده ای من بودند در فرانسه) در این زمینه سخن می گفتیم، تقریبا همگی در فقدان «پدر» با احترام از وی یاد می کردند و همزمان به اصلاحات «پسر» نیز سخت امیدوار بودند، و کمترین انتقادی را نسبت به آن پدر و این پسر، روا نمی دانستند.
در جامعه ای که چندین دهسال بود که در حالتی جنگی قرار داشت و از همه طرف تحت فشار بود، بخشی از تپه های جولان همچنان در اشغال بود، و در یکی از حساسترین مناطق ژئوپولیتیکی جهان قرار داشت، در کشوری که هر چند روز یکبار یک کودتایی می شد، و به گفته یکی از آن دوستان، برخی از حکومت های کودتایی فقط شش روز دوام داشتند، «پدر» توانسته بود ثبات و امنیتی نسبی حاکم کند.
نگارنده نیز قلبا با آن دوستان حس مشترکی داشت، از حمایت های او در زمان جنگ تحمیلی صدام، خاطره ای مثبت در ذهنم نقش بسته بود.
در جمع آن دوستان سوریه ای، فقط یکی بود که همچنان ناامید بود؛ پدرش از افسران ارتش و از نزدیکان حافظ اسد بود ولی در جریان قتل عام اخوان المسلمین که در حماه، ارتش هزاران نفر را بیرحمانه کشته بود، «رهبر» به پدر این دوست ما، بدگمان شده بود و او را اعدام کرده بود و حتی جنازه او را به خانواده اش نداده بود. این دوست ما همراه خانواده از سوریه به اردن گریخته بود، دوران سختی را پشت سر گذاشته بود و سرانجام در اردن به وکالت اشتغال داشت، خاطرات تلخی از آن دوران داشت و امید چندانی به اصلاحات «چشم پزشک» نداشت. اما سایر دوستان سوریه ای، بدبینی وی را ناشی از خاطره تلخ اعدام پدرش می دانستند، و او را تحمل می کردند.
* * *
«چشم پزشک» مورد استقبال جهانیان قرار گرفت. محترم بود و متین و اهل معاشرت. بسان یک اشراف زاده محترم، مبادی آداب را رعایت می کرد و حرمت دیگران را پاس می داشت. هیچ رفتارش به دیکتاتورها نمی ماند، نه ستاره هایی بر دوش می گذاشت و نه کیلو کیلو مدال بر سینه می آویخت. لباسی متین بر تن می کرد و آداب معاشرت بلد بود. با همه دیکتاتورهای کلاسیک تفاوت داشت. با واقعیات پیرامون خویش در ارتباط بود وهمین سبب می شد تا بسان سایر دیکتاتورها غرق در توهمات و خیال پردازی های کودکانه نشود.
نه مثل آن سرهنگ (در لیبی)، مدعی رهبری بخشی از جهان، «کتاب سبزش» را تالی تلو کلام خدا می دانست و نه مثل آن دیگری (صفرمراد نیازوف رییس جمهور سابق ترکمنستان) کتابش را حلال مشکلات دنیا دانسته و به عنوان میراث جامعه بشری برای حل مشکلات نسل های آینده و موجودات فضایی به کره ماه فرستاده بود.
نه همسایه هایش را تحریک می کرد و نه کلامی می گفت تا به تمسخر، جهانیان او را در صدر اخبار بنشانند. متهم به انفجار هواپیما و ترور مخالفان در خارج نبود (به استثای رفتارش در لبنان، که آنجا را هم از جهت تاریخی و هم از نگاه استراتژیکی، حیاط خلوت خویش میدانست نه کشوری کاملا مستقل مثل سایر کشورهای جهان آزاد). رفتاری متین داشت و قیافه ای محترم. علامتی از دیکتاتوری و خودکامگی نداشت، نه در رفتارش و نه در کردارش.
اما ساقدوشانی که وی را به حجله عروس قدرت بردند، او را آنگونه نمی خواستند که او بود، بلکه او را بگونه ای می خواستند که خود تمایل داشتند، یعنی آنگونه که پاسدار وضع موجود باشد تا قدرت و ثروت بر همان روال بچرخد و میراثشان در نسل جدیدشان نیز با همان قواعد بازی، منتقل شود.
«پدر» در برابر ژنرال ها بلند قامت بود و آنان را کنترل می کرد و آنان نیز تا حدود زیادی از وی حرف شنوی داشتند. اما «چشم پزشک» که از قضا بلند قد و قامت بود، در برابر ژنرال های همرزم پدر، سخت، کوتاه قد جلوه می نمود، و شعار اصلاحاتش جدی گرفته نمی شد، ژنرال ها، ظاهرا به علایم رهبر ارکستر توجه داشتند ولی در عمل همان نت های قدیمی را تکرار کرده و همان مارش های کهنه را برای «سید الرئیس» می نواختند.
چشم پزشک که جهان دیده بود و از دنیای فرنگ هم خبر داشت، می دانست که آن شیوه دیگر کهنه شده است و در قرن بیست و یکم جواب نمی دهد، می دید که چشمان حاکمان دچار «آب سیاه» شده است و مبتلا به کوری تدریجی. و نمی بیند واقعیت های جامعه را.
مدتی با «خویش» کلنجار می رفت و در این زمان، فضایی نیمه باز در سوریه ایجاد شد، امیدها جوانه زد، برخی تبعیدیان دوران پدر، بازگشتند. اختلاس کنندگان دستگیر شدند. شعار عدالت سر داده شد، موجی از امید فراهم آمد.
* * *
اما این نسیم میر بهاری، چندان بدرازا نکشید. کم کم چشم پزشک نجیب و سر بزیرو آرام، مزه «قدرت بی پاسخگویی» را چشید. ساقدوش هایش، همان جلوی حجله، «زهرخورش» کرده بودند، ولی او جوان بود و پرقدرت، جسمش سموم را دفع می کرد و او همچنان مقاومت می کرد و تسلیم پلشتی ها و پلیدی ها نمی شد. تا آنکه آن زهرها کار خویش را کردند و جان و روان «چشم پزشک» ما به آن سموم عادت پیدا کرد و چشم پزشک نجیب، معتاد شد به «قدرت بی پاسخگویی». «چشم پزشک» شد «سید الرئیس» .
ساقدوش های دیروز، دوباره نفسی تازه کردند تا خون سوریان را بمکند، تعداشان فزونی گرفت زیرا نسل جدیدی نیز به آنان پیوستند. نسل جدید، شاگردان وفادار مکتب پدران خویش شدند، تلاش کردند پا جای پای پدران گذاشته تا راه های طولانی وصال به قدرت و ثروت را یکشبه طی کنند. منافع و منابع کشور را مثل گوشت قربانی میان خودشان تقسیم کردند؛ سهم یکی قاچاق نفت شد، سهم دیگری معامله مخفیانه با عراق جنگ زده، سهم آن دیگری نیز قاچاق انسان، فحشا و سوء استفاده از وضعیت عراق، و سهم بستگان سببی «سید الرئیس» سودهای شبکه تلفن همراه شد و سهم منتقدان (که به خیال خام خویش می خواستند چشمهای بینای چشم پزشک شوند) نیز زندان شد و آوارگی.
چشمان حاکمان به دلیل «انسداد» دچار فشار شده بود، رگ های خون و اطلاعات آزاد، انسداد پیدا کرده بود. فشار چشمی مریض بالا رفته بود، حکومت دچار «زوال بینایی» شده بود و آن مایع روانی که برای «دیدن» حیاتی بود و ضروری، مثل حیاتی بودن جاری خون در رگها، مثل حیاتی بودن جریان اطلاعات آزاد در جامعه….، همگی دچار «انسداد» شده بودند.
گمان می رفت «چشم پزشک» آمده است و آماده است تا با تیغ جراحی به درمان نابینایی حاکمان دست بکار شود. و چشمان بتوانند تصویری صحیح به مغز ارسال کنند، و رسانه ها با حداقلی از آزادی بتوانند با انعکاس حقایق اجتماع، واقعیات را برای رهبری جامعه منعکس کنند. تا رهبری و حاکمان، هم «بینا» شوند و هم «کار آمد». اما چشم پزشک دیری نپایید که خود مبتلا شد.
* * *
گمان نمی رود که در میان آن ساقدوشان «چشم پزشک»، کسی پیدا شده باشد که آرام، در گوش وی، غزل حافظ را زمزمه کرده باشد :
«که اين عجوزه عروس هزار دامادست!»؟
«جمیله ایست عروس جهان ولی هش دار // که این مخدره در عقد کس نمی آید»
ولی، نمی دانیم که «چشم پزشک» که از قضا علوی هم هست، آیا این جملات مولا علی (ع) را شنیده است یا نه؟ و می داند که آن امام همام، چرا این عجوزه را سه طلاقه کرده بود؟
«يا دنيا يا دنيا اليک عني ابي تعرضت ام الي تشوقت لا حان حينک
هيهات غری غيری لاحاجه لی فيک
طلقتک ثلاثا لا رجعه فيها
فعيشک قصير و خطرک يسير و املک حقير
آه من قله الزاد و طول الطريق و بعد السفر و عظيم المورد»
ای دنيا ای دنيا! ازمن دور شو!
با خودنمايی  وفریب بر سر راه من آمده ای ؟ يا شيفته ام شده ای؟ و عشوه گری می کنی؟
مباد که تو در دل من جایگيری. هرگز!
جز مرا بفريب! مرابه تو چه نيازی است؟
من تو راسه بار طلاق گفته ام طلاقی بی بازگشت!
زندگانی ات کوتاه است وجاهت ناچيز، و آرزوی تو داشتن حقیرانه است.
آه از توشه اندک و درازی راه و دوری منزل و سختی در آمد نگاه.
«الا ان الدنيا غداره، خداعه
تنکح في کل يوم بعدا
و تقتل في کل ليله اهلا
و تفرق في کل ساعه شملا»
زنهار که دنيا بسيار فريبکار و نيرنگ باز است،
هر روز، شويی مي گيرد!
و هر شب، خانواده ای را می کشد!
و هر ساعت، جمعی را می پراکند.
* * *
قرآن سخن از «فرقان» می گوید و حتی خود را نیز «فرقان» می خواند.
«ان تتقوا الله یجعل لکم فرقانا»
اگر تقوای الهی پیشه کنید به شما «فرقان» داده می شود.
شاغول و میزانی خواهید داشت تا میان راه و بیراهه فرق بگذارید و اگر بی تقوایی کنید «فرقان» نخواهید داشت و اگر «بی فرقان» شوید نخواهید توانست «فرق» بگذارید میان راه و بیراه، میان حق و باطل، میان سفید و سیاه، میان عدالت و ستم، میان دوست و دشمن، میان خیرخواه و تملق گو.
اگر بخواهیم از این آیه درسی در خارج از فضای دینی مربوطه گرفته، و مفهوم درسی این آیه را به سایر فضاهای روزمره زندگی گسترش بدهیم، شاید بتوانیم درس بگیریم که حاکمان نیز چنانچه پرهیزکار باشند، درهمان موضوع حکومتشان «فرقان» خواهند داشت و راه را از بیراه تشخیص خواهند داد.
مسلما دراین نگرش، پرهیزگار بودن حاکم، در ارتباط با همان موضوع حکومتیش هست، یعنی پرهیزکاری نسبی که آلوده به قدرت و ثروت نشود، و مهاری بزند بر قدرت مطلقه.
در این مفهوم، اگر حاکمی آلوده گشت و بی تقوا شد، یعنی اگر نیرویی کنترل کننده و بازدارنده در برابر خویش ندید، و نیروی نقد کننده را حذف کرد و ترمزها را برید، بی سپر خواهد شد و نابینا.
وقتی کسی او را به نقد نکشید چشمهایش از کار افتاده و کور خواهد شد. و نخواهد دید آنچه را بایست ببیند.
آن کس که در این دنیا کور باشد در آن دنیا نیز کور خواهد بود و گمراه تر :
«وَمَن كَانَ فِي هَذِهِ أَعْمَى فَهُوَ فِي الآخِرَةِ أَعْمَى وَأَضَلُّ سَبِيلا» (الاسراء 72) 

وَمَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنْكًا وَنَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ أَعْمَی * قَالَ رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِي أَعْمَىٰ وَقَدْ كُنْتُ بَصِيرًا * قَالَ كَذَٰلِكَ أَتَتْكَ آيَاتُنَا فَنَسِيتَهَا وَكَذَٰلِكَ الْيَوْمَ تُنْسَىٰ (طه124- 126) 

و جالب است که این نابیناها در آن روز، اعتراض خواهند کرد که چرا نابینا محشور شده اند در حالیکه در دنیا بینا بوده اند، یعنی علیرغم نابینایی در این دنیا، همچنان خود را بینا می پنداشته و می پندارند لذا اعتراض می کنند که چرا نابینا محشور شده ایم؟
و پاسخ می شنوند :
«این چنین ما نشانه های خویش را بر تو فرستادیم و تو فراموش کردی، امروز هم تو خود فراموش شده ای.»
گویا آن کس که فراموش می کند، فراموش می شود.
و آن کس که فراموش شده است، «نابینا» می شود، نه «می بیند» و نه «دیده می شود».
* * *
چشم پزشک که آمده بود «انسداد» کوری تدریجی را درمان کند، خود دچار کوری از نوع «کور رنگی» شد. به اشتباه، خود را بینا می دانست، او از دیدن بسیاری از رنگها ناتوان بود حقایق جامعه رنگانگ را نمی دید. اندک اندک «کور رنگ» شد، فقط رنگ «حزب بعث» را میدید، هنگامی که به خیابان ها می رفت، فقط تصاویر چند متری خویش و پدرش را بر هر کوی و برزنی می دید، رنگ فقر و ستم و تبعیض را نمی دید، او کاملا کوررنگ شده بود. کوررنگی توان اصلاحات را از این جراح چشم گرفت تا آنجا که حکومت دچار کوری مطلق شد، ولی چون خویش را چشم پزشکی حاذق و ماهر می پنداشت حاضر نشد از دیگر چشم پزشکان مرهمی و درمانی بجوید و بر این درد تا دیر نشده، علاجی بیندیشد.
* * *
یکی از آن دوستان قدیمی دوران دانشجویی اهل سوریه، را چند روز پیش دیدم، سفری به خاطرات یک دهه گذشته کردیم. از امیدهای آن روز سخن گفتیم. دوستم امیدش را از دست داده بود، اما هنوز با احترام از «چشم پزشک» سخن می گفت.
می گفت: «این اواخر، سید الرئیس چند باره خواسته است رها کند قدرت را، و برود به سراغ سرنوشت خویش، اما دیگران نمی گذارند».
پرسیدم: «این دیگران کیستند؟»
پاسخ داد: «هم از خارج و هم از داخل. از خارج، قدرتهایی که وی را عامل ثبات منطقه می دانند و از داخل مافیای قدرت و ثروت، که به نام او هستند ولی به کام خویش».
* * *
حکومتی که نابینا شده بود توقع می رفت که سایر گیرنده هایش برای ترمیم این ناتوانی در دیدن، تواناتر عمل کنند و فعال تر باشند تا جبران کمبود دیدن شوند، ولی مشکل چشم پزشک، فقط دستگاه بینایی اش نبود، بلکه قوه شنوایی اش نیز دچار بحرانی جدی شده بود… صداهای مخصوصی را فقط می شنید، صداهایی از این قبیل : بالروح بالدم نفدیک یا بشار (با روح و با خون خود را فدای تو می کنیم ای بشار)، و روزهای مخصوصی، جمعیت مخصوصی را می دید مثل روزهایی که از ارتشیان سان می دید و مثل سالگرد استقلال کشور و یادبود کودتای نظامی پدر.
بیماری او ادواری هم شده بود، «جمعه ها» هم کور رنگیش عود می کرد و هم ناشنوایی اش، و به همین دلیل بود که همه مشکلات کشور را ناشی از تحریک شبکه خبری «الجزیره» می دانست، شاید در این ادعای خویش صادق بود زیرا چشم پزشک دیگر نمی دید و نمی شنید.
او دیکتاتور نبود و اصلا به دیکتاتورها نمی مانست. می خواست چشم پزشکی شود که بر چشم سوریان مرهم گذارد نه آنکه با ساطور دست کاریکاتوریستی که نتایج قدرت بی افسار وی را به نقد کشیده است را له کند. می خواست در خط مقدم جبهه، مقاومت کند، نه آنکه از زمین با تانگ، از آسمان با هواپیمای شکاری و از دریا با ناو جنگی به مردمش حمله ور شود.
«چشم پزشک»، اگر پس از هماغوشی با «عروس هزار داماد قدرت»، همچنان «چشم پزشک» باقی می ماند، «کور رنگ نمی شد»، و روز رفتنش، می شنید که بدرقه کنندگانش اشک ریزان می گفتند :
دریغا که طبیب دردهامان رفت!
«… چشم خود بربست و چشم ما گشاد»!
اما افسوس و صد افسوس، که ساقدوشان، در همان آغاز، جلوی حجله قدرت، چیز خورش کردند!…

چرا ایرانیان، نمکدان استبداد نمی شکنند؟ حمید مؤذنی

2011/09/12

گذار از ديرينه شناسي به تبارشناسي نقطه عطفي در آثار فوكو به شمار مي‌رود.

تبارشناسي برخلاف نگرش‌هاي تاريخي مرسوم، در پي كشف منشأ‌ اشيا و جوهر آنها نيست و لحظه ظهور را نقطه عالي فرايند تكامل نمي‌داند بلكه از هويت بازسازي شده، اصل و منشأ‌ و پراكندگي‌هاي نهفته در پي آن و از «تكثير باستاني خطاها» سخن مي‌گويد.

«فوكو تحت تأثير نيچه، به جاي اصل و منشا از تحليل تبار و ظهورات، سخن به ميان مي‌آورد. تحليل تبار، وحدت را در هم مي‌شكند و تنوع و تكثر رخدادهاي نهفته در پس آغاز و منشا تاريخي را برملا مي‌سازد. تبارشناسي از رويدادها، انحرافات كوچك، خطاها، ارزيابي نادرست و نتيجه گيري‌هاي غلطي سخن مي‌گويد كه به پيدايش آنچه براي انسان ارزشمند است، ‌انجاميده‌اند.»

با تبارشناسي تاريخي قوميت ايراني متوجه مي‌شويم كه براي ايرانيان، بديلي براي استبداد وجود ندارد و متأثر از اين خصوصيت هر ايراني مستبدي است كه كنش‌هاي فردي و جمعي او به حاكميت استبدادي مشروعيت مي بخشد.چرا و به چه علت این اتفاق تاریخی، استمرار می یابد و ایرانیان بر خلاف تلاشهای خود، همچنان درگیر استبداد هستند؟

موقعيت ژئوپلتيك‌ و ژئواكونوميك جغرافياي ايران از عهد باستان تاكنون به گونه‌اي بوده كه مردمان اين سرزمين يا تحت سيطره فاتحان و در اسارت قوم غالب بوده‌اند و يا ترس از حمله بيگانه، آنان را در وضعيت تعليق گونه ی ترس و اضطراب مدام قرار داده است. با بررسي تاريخي اين وضعيت، متوجه مي‌شويم كه ايران تنها كشوري است كه در آن 1200 جنگ جدي رخ داده است و در موارد كمي از آنها، ايرانیان متخاصم بوده اند و یا حمله كرده و در اكثر اين جنگ‌ها به ايران حمله شده است. جداي اين موضوع، نظام‌هاي حاكم بر این کشور نيز در عصر كلاسيك ميليتاريستي و سپاهيگري و در دولتهاي جديد نيز نفتي و پليسي بوده‌اند. بر همين اساس شاید بتوان نتیجه گرفت به همین دلیل، شاید فرد ايراني، هميشه دچار استرس واضطراب بوده است. درواقع، متأثر از حاكميت تاريخي استبداد، «من ايراني» خود را آني نشان داده كه نيست و از پرسونايي (ماسك) بهره برده كه واقعيت خود را پنهان و يا كتمان نمايد. اين همان خصلتي است كه حافظ آن را «رندي» ناميد و «رندانگي»، پارادايمي شد كه ايراني ات و فرهنگ ايراني را در وضعيت مغلوب نيز برتر نشان دهد تا قوم غالب در برابر آن، بربر شده و از قوم ايراني تأثير بپذيرد. از سوي ديگر وضعيت اضطراب دائم، ايرانيان را به نوعي خودشيفتگي(نارسيسيسم) رساند كه پارادايم «هنر نزد ايرانيان است و بس» بتواند داروي شفابخش و آرامش بخشي براي تحمل حقارت‌ها، شقاوت‌ها و بدبختي‌هاي زيستشان شود تا حاكميت‌هاي استبدادي را تحمل نمايند. بر اين اساس هر گاه كه ايرانيان از استبداد نيز فاصله گرفتند و خواهان ایجاد مشروطه‌ و دموکراسی شدند نیز پس از مدتي، مجددا مضطرب شده و با گريز از آزادي، مطلقه را مجددا جانشين مشروطه نمودند تا سيكل تكرار «مطلقه/ مشروطه» تنهايشان نگذارد. با غور و تفحص و روانكاوي ميرا ث فرهنگي و زبان ايراني مي‌توان موارد متعددي از نمودهاي فرهنگ استبدادي را در فرهنگ ايراني يافت كه در آن ذهن و زبان ايراني از معبرهاي گذشتگان عبور كرده و به اكنون رسيده است. در اصل، نوع دريافت موقعيت‌هاي تاريخي جداي از ذهنيت‌هاي تاريخي نيست و اين مواريث، نمود ناخودآگاه جمعي استبدادي فرد ايراني هستند. در همين راستا  اريك فروم از اعضاي مكتب فرانكفورت عنوان مي‌دارد كه «درك ضمير ناخودآگاه فرد، مستلزم آنست كه اجتماعش به شيوه انتقادآميز تحليل شود» و در جايي ديگر مي‌افزايد كه «فرد در هر اجتماعي كه باشد آگاهي از آن دسته احساسات و تخيلاتي را كه با الگوي فكري جامعه‌اش ناسازگار باشد، سركوب مي‌كند. نيرويي كه باعث اين سركوبي مي‌شود ترس از جدا ماندن و مردود شدن به علت داشتن افكار و احساساتي است كه هيچ كس نمي‌خواهد در آن سهيم باشد». «نمك» يكي از اين مواريث و ماترک تاریخی ایرانیان است كه در فرهنگ ايراني جايگاهي اسطوره‌اي يافته است و متأثر از وراثت تاريخي، كاركردي ضد مدرنيته، عليه دموكراسي، دشمن عقل نقاد مدرن و همچنين در تضاد با خصلت شهروندي نمود پيدا كرده است. اگر گذار انسان سنتي به انسان مدرن را گذار انسان از پارادايم «رعيت» به پارادايم «شهروند» بدانيم، كه در آن شهروند به حق و حقوق خود، آگاه است و ناظر بر قدرت و حوزه‌ي عمومي است، در ايران اما اين گونه نيست و افراد جامعه‌ي ايراني، ‌فرهنگ استبدادي و پارادايم رعيت را تنها لباسي جديد پوشانده‌اند. فرهنگ ايراني در عصر مدرن نيز از آبشخور پارادايم سنت و استبداد جزميت‌ها را قدسيت بخشيده و از جهان اسطوره‌ها به اكنون رسانده تا مشروع بخش استبداد باشند.

در واقع میتوان مشاهده نمد که: «نمك» جدا از طعم شور آن و استفاده‌ي غذايي براي بدن و فيزيولوژي انساني، كاركردي براي روان فردي و روح اجتماعي جامعه ايراني دارد و عنصر و ماده‌اي اسطوره‌اي شده است.

ايرانيان براي نشان دادن مهمان نوازي خود، تلاش بر نمك گير كردن ديگري دارند و انتظارشان از مهمان نيز خوردن نمك و منت پذير شدن از ميزبان است. ايراني تنبل و آماده خواه نيز نمك را مي‌پذيرد تا نمك خوردن و نمك گير نمودن به تعاملي ارزشي تبديل ‌گردد. خلاف اين تعامل دو سويه نيز ضد ارزش شمرده مي‌شود و «نمك خوردن و نمكدان شكستن» به ضد هنجاري تبديل مي‌شود كه جامعه آن را نمي‌پسندد. با نگاه گفتماني به «نمك گير كردن» متوجه مي‌شويم نمك، دالي است كه مدلول آن معناي حق السكوت است و در اصل تسليم در برابر لطفي است كه در حق فرد شده و اين همان است كه خان بابت لطف خود از رعيت انتظار دارد و شاه از ملت. در همين باب «نيكولا سانسون» در سفرنامه خود مي‌نويسد: «مي‌توان گفت همه‌ي ايران ملك اربابي پادشاه است زيرا اگر زميني در مالكيت اربابان و بزرگان قرار دارد به لطف پادشاه است و هر گاه او بر ارباب يا بزرگي خشم گيرد، املاك او را ضميمه‌ي املاك خود مي‌كند. حتي فرزندان بزرگان كه نسبت به شاه وفادار مي‌مانند وارثان پدر خود به شمار نمي‌آيند مگر اينكه پادشاه خلاف آن را اراده كرده باشد… شاه اختيار جان رعيت را دارد.»(1)

به همين دليل جامعه‌ي ايراني، نمك گير استبداد است و تسليم در برابر آن را به خوي و خصلت فرهنگي خود تبديل كرده است. در اصل «اينكه خواجه نظام الملك سبب چيرگي تركان را«گناهكاري» ايرانيان و عطاالملك جويني، چنگيز را «عذاب خدا» مي‌داند دليلي بر روحيه‌ي تسليمي است كه بر ايرانيان حاكم شده بود.»(2)

سكوت در برابر رفتار مثبت يا منفي صاحب خانه كه سفره‌اي گسترانده و تسليم در برابر پادشاهي كه كشور را خوان گسترده خود مي‌داند، مدلول اسطوره‌اي دال نمك است. عدم انتقاد و پذيرش و سازش در برابر سفره گسترده‌ي ميزبان، در اصل كاركردي در تضاد با خصلت شهروندي و عقل نقاد مدرن دارد و به استمرار پارادايم (الگو) رعيتي ياري مي‌رساند. بر اين اساس، در عصر مدرن نيز، دولتها و حاكميت‌هاي ايراني نه مانند خانها و اربابان كلاسيك بلكه به واسطه نفت از نمكي ياد مي‌كنند كه سر سفره است و يا بيشتر آن را سر سفره مي‌آورند و انتظارشان نيز رضايت و سكوت است نه انتقاد و اعتراض! نفت، اقتصاد گفتمان نمك است.

فرزند مطيع، دانشجو و دانش آموز منفعل و ملت مظلوم در جوامع نفتي و نمكي به فرزند شايسته، دانش آموز برجسته و ملت قهرماني توصيف مي‌شود كه قدردان است و تلاشگر در ايجاد نظمي كه سلطه حاكميت را مشروعيت بخشد.

به نظر فوكو «تاريخ عرصه عملكرد و مراسم قدرت است. آنچه به نام آئين‌هاي ديني، ‌هنر، مراسم، حقوق مدني و قواعد اخلاقي مي‌بينيم تنها از نظر بعضي‌هاست كه آنها را وسيله تخفيف خشونت يا كنترل قدرت يافته‌اند. اما اگر چنين آيين‌ها و مراسمي را از ديدگاه تبارشناختي بررسي كنيم متوجه مي‌شويم همه اينها تغيير شكل ابزار و قواعد قدرت به شكلي ديگر است.» «نمك» در فرهنگ ايراني گرچه هنوز دچار تغيير و تحولات كاركردي نشده ولي ظاهر آن به اشكالي مدرن و حتي پنهان تبديل شده كه در اتومبيل‌هاي لوكس و سامسونت دكتر و مهندس‌هاي ايراني نيز مي‌توان نمك را يافت. به زعم آنتوني ايستوب: «اگر متني از دوران كهن‌تر به لذت بخشيدن ادامه ندهد با خطر فراموش شدن روبرو خواهد شد.»(3) ولي نمك در من ايراني هنوز متني است كه طعم لذت بخش دارد. به همين دليل شوري استبداد براي ايرانيان از شيريني دموكراسي و مشروطه خوش طعم‌تر است و طعم نمك به طعم مادام لذت بخش ايراني تبديل شده است اين موضوع و كاركرد اسطوره‌اي نمك يادآور مي‌شود كه منش اجتماعي ما را مجبور مي‌كند از موضعي عمل كنيم كه تأييد كامل كاركرد جامعه باشد و از اين منظر مي‌توان گفت «در هر فرهنگي آنچه واقعيت تلقي مي‌شود محصول رمزگان همان فرهنگ است.»(4)

«نمك» بر همين اساس و استدلال در دوران كلاسيك و مدرن تاريخ ايراني كاركردي به نفع قدرت داشته و خود نمودي از قدرت است. همانگونه كه فوكو هم تأثيرات قدرت را در سراسر زندگاني تاريخي و اجتماعي و در جزءجزء جسمانيت آدمي رديابي مي‌كند. «نمك»، اعمال قدرت مي‌كند، همان قدرتي كه به زعم فوكو به منزله يك ميدان مغناطيسي و الكترومغناطيسي است كه تمامي نيروهاي ضعيف و قوي در حوزه تأثيرات آن در روابطي متناسب با وزن خود ايجاد مي‌كنند.

انقلاب مشروطه، نهضت ملي شدن نفت، انقلاب 57، اصلاحات دوم خرداد و اكثر جنبش‌هاي آزادي خواه و عدالت طلب ايراني همگي تصميمي عمومي براي گذار از پارادايم نمك (استبداد)‌ بودند اما من ايراني، نمك گير استبداد است و حتي با نمكدان شكني خود نيز ميانه‌اي ندارد و در نتيجه گفتمان هاي نمكدان شكن همگي از پارادايم «نمك» شكست خوردند و از چشم شوري استبداد لطمه ديدند تا مادام، مشروطه‌ي نمكدان شكن جاي خود را به مطلقه‌ي نمك گير دهد.

16 آذر، 18 تير، 22 خرداد نيز حاوي گفتمان هايي بودند كه افراد حامل آن نمكدان شكن بودند به همين دليل در جامعه و نظام سياسي نمك گير ايراني لازمه يكي سه قطره خون شد و ديگري نيز…

زود بگيرد نمك ديده ي آن كس كه او

نان و نمك خورد و رفت خوان و نمكدان شكست. سلمان ساوجي

 

منابع:

1ـ طباطبايي، سيد جواد، ديباچه‌اي بر نظريه انحطاط ايران (1)، ‌تهران، نگاه معاصر، چاپ اول 1380، ص 183

2ـ همان، ص 409

3ـ‌ ايستوب، آنتوني، ناخودآگاه، شيوا رويگريان، تهران، مركز، چاپ اول 1383، ص160

4ـ فيسك، جان، فرهنگ تلويزيون، فصل نامه ارغنون، شماره 19، ص129

کالسکه طلائی به کدو تنبل – سعید لیلاز

2011/09/12

در نظر و دست‌كم روي كاغذ، سه برابر شدن يارانه پرداختي به مردم نه تنها شدني است بلكه اين رقم را تا شش برابر و حتي بيشتر هم مي‌توان رساند. ارزش مجموع نفت و گاز توليد شده سالانه در ايران به قيمت‌هاي كنوني جهان به حدود 200 ميليارد دلار مي‌رسد و اگر فرض كنيم كه مي‌توانيم همه اين انرژي توليدي را چه در داخل و چه بازارهاي بين‌المللي به همين قيمت روز بفروشيم سرانه هر ايراني به نرخ امروز دلار از محل توليد نفت و گاز ماهانه 300 هزار تومان است و نه 45 هزار تومان يا حتي سه برابر آن، يعني 135 هزار تومان. بنابراين، ادعاي توانايي دولت به افزايش يارانه‌ها به سه برابر نه تنها چيز عجيبي يا معجزه‌اي هزاره‌گونه نيست، بلكه تلويحا يا حتي تصريحا بيانگر ژرفاي ريخت‌و‌پاش بي‌همتايي است كه اقتصاد ايران و همه اجزاي آن را در خود فرو برده و موجب شده تا از درآمد سرانه 300 هزار تومان در ماه هر ايراني بابت «توليد» نفت و گاز و فروش و صادرات آن تنها يك‌هفتم به مردم برسد و كلي هم منت بر گردن آنان نهاده شود. اما براي اجرايي شدن اين وعده و تبديل ايران به گلستاني رشك‌برانگيز براي ديگران، چند بايسته كوچك و آن هم شدني بايد به فرجام برسد. نخست آنكه در حال حاضر و جدا از هزينه‌هاي حيف و ميل يعني ريخت‌و‌پاش مالی، بخش مهمي از اين درآمد ماهانه 300 هزار توماني هر ايراني به صورت يارانه مستقيم و غيرمستقيم انرژي صرف كنترل قيمت تمام شده بسياري از كالاها و خدمات مي‌شود. حتي اكنون بعد از اجراي قانون هدفمندي يارانه‌ها، متوسط قيمت‌هاي فروش بسياري از حامل‌هاي انرژي كمتر از نصف آن در سطح بين‌المللي است؛ مانند گازوييل و حتي بنزين.

در وهله دوم، بخش مهم ديگري از منابع 300 هزار توماني مورد اشاره، صرف نگهداري ديوانسالاري عريض و طويل دولت مي‌شود كه برخلاف همه ادعاها در شش سال اخير به حدود شش برابر شدن هزينه‌هاي جاري دولت انجاميده و هزينه‌هاي عمراني را تنها دو برابر كرده است. در حال حاضر هزينه جاري دولت و فقط براي امسال، معادل حدود نيمي از كل ارزش توليد نفت و گاز ايران است. بنابراين اولا مردم نمي‌توانند و نبايد تصور كنند كه مي‌توانند ماهانه 300‌هزار تومان يارانه نقدي بگيرند – كه مي‌توانند – بدون آنكه دقيقا به اندازه همين 300‌هزار تومان از قدرت خريد سرانه‌شان در حوزه‌هاي ديگر كاسته شود. علم اقتصاد با معجزه و دنياي رمل و اسطرلاب ميانه‌اي ندارد و چنانكه تجربه يارانه نقدي 45‌هزار توماني نيز نشان داد، منابع حاصله براي اجراي طرح صرفا از محل كاستن مخارجي از ديگر جاها ممكن است. ثانيا، رسيدن به 135 يا حتي 300 هزار تومان يارانه نقدي ماهانه مستلزم كاهش هزينه‌هاي دولت به سطح درآمدهاي غيرنفتي آن و عمدتا ماليات‌هايي است كه از مردم دريافت مي‌كنند و اين يعني تعطيل شدن يا حتي انحلال دولت؛ زيرا كاهش هزينه‌هاي عمومي دولت از حدود 160هزار ميليارد تومان امسال به حدود 40 تا 45‌هزار ميليارد تومان، مستلزم كاهش شمار وزارتخانه‌ها و سازمان‌هاي دولتي به دو تا سه وزارتخانه است كه دست‌كم يك‌ميليون نفر ديگر به شمار پنج‌ميليون نفر بيكار فعلي كشور مي‌افزايد. البته، كوچك شدن دولت با سطح كنوني كارآمدي آن، به خودي خود با هر پيامدي خوب است؛ اما سر دادن شعار سه برابر شدن يارانه نقدي با روند چند سال اخير در افزايش هزينه‌هاي دولت تناقض ذاتي دارد. بخشي از درآمدهاي نفتي كشور در حال حاضر صرف هزينه‌هاي عمراني مي‌شود كه گرچه سرعت رشد آن در شش‌سال گذشته نصف سرعت رشد درآمدهاي ارزي و نيز هزينه‌هاي جاري دولت بوده اما چنان كه در تجربه اخير هدفمندي يارانه‌ها نيز –‌به گواه اظهارات رييس سازمان بازرسي كل كشور– ديده شد، در برابر ايجاد تعهدات مالي دولت در برابر مردم،‌ نخستين محلي است كه از اعتبارات آن كاسته شده و نخستين سنگري است كه فرو مي‌پاشد. اين، جز كاهش بيشتر سرعت رشد اقتصادي، افزايش‌گسترده‌تر ركود، كاهش سريع‌تر درآمد سرانه و ضعف بيشتر بنيه نحيف ساختار ايجاد اشتغال كشور و نهايتا گسترش فقر و بي‌عدالتي، پيامد ديگري نخواهد داشت. همه ناظران و كارشناسان اقتصادي و سياسي ايران از چند ماه قبل به روشني پيش‌بيني مي‌كردند و اين پيش‌گويي نيز به هوشمندي خارق‌العاده‌اي نياز نداشت كه با نزديك شدن به روزهاي انتخابات و دادن وعده اوج خواهد گرفت. اما ذكر اين نكته شايد لازم است كه همه اين اظهارات، صرفا و صرفا متكي به نفت خام صد تا 110‌دلاري است كه با كوچك‌ترين تلنگري به قيمت جهاني نفت خام و كاهش ارزش آن حتي به حدود 70 و 80 دلار براي هر بشكه، كالسكه طلايي وعده‌ها به چشم بر هم زدني به كدو تنبل تبديل خواهد شد.
منبع: شرق، نوزده شهریور

متن پیاده شده روز جمعه 18 شهریور 90

2011/09/11

سلام،

جمعه 18 شهریور 90- 9 سپتامبر 2011

در مورد دوازده نکته   امروز صحبت می کنیم :

نکته اول اینکه- سه نفر از وکلای دراویش گنابادی تا الآن دستگیر شدند. این دستگیری از سوی اداره اطلاعات شیراز انجام شد. دو نفر از آنها یک شنبه دستگیر شده بودند و اینکه برای مذاکره احضار شده بودند و نفر سوم هم روز چهار شنبه .

نکته دوم اینکه- خانم فرانک فرید شاعره و نویسنده و فعال حقوق زنان که در تبریز دستگیر شده بود و در موقع دستگیری مورد ضرب وشتم قرار گرفته بود، هم بازویش آسیب دیده و هم یک گوشش پرده اش پاره شده و به احتمال زیاد شنوایی اش را از دست داده . حال عمومی خانم فرید هم خوب نیست ،رو به وخامت گذاشته و نگرانی برای حال او در زندان افزایش پیدا کرده.

نکته سوم اینکه – آقای دکتر محمد ملکی اولین رئیس دانشگاه تهران بعد از پیروزی انقلاب اسلامی در نامه ای به احمد شهید گزارشگر ویژه سازمان ملل شرح شکنجه ها و زندان های خودش را داده و اعلام آمادگی کرده که برای جنایاتی که در دهه ی شصت و بعد از آن اتفاق افتاده در دادگاه شهادت بدهد. او بخصوص از اعدامهایی نام برده که شاهدش بوده و آمادگی خودش را با همه ی تبعاتش برای شهادت دادن اعلام کرده.

نکته چهارم اینکه- مولوی عبدالحمید امام جماعت اهل سنت زاهدان در مصاحبه با سنی آن لاین مطرح کرده که دستگیری داماد او محمد اسماعیل ملازهی و اتهام جاسوسی و ده سال حبسی که برایش در نظر گرفته شده به خاطر انتقاداتی است که او به خاطر سیستم کرده. ضمنا» او به مولوی عبدالحمید در همین مصاحبه توضیح داده که اخیرا» فشار بر اهل سنت افزایش پیدا کرده. سربازهای سنی نمی توانند در پادگان ها نماز جماعت بخوانند، نمازجمعه و عیدین اهل سنت در شهرهای بزرگ تعطیل شده برای مساجدشان شناسنامه ها صادر شده و کنترل آنها افزایش پیدا کرده و مواردی از این قبیل.

نکته پنجم اینکه- در قطعنامه ی پایانی مجلس خبرگان جمله ای که شامل کشورهای خارجی نباید در بحرین و سوریه به پیشنهاد آقای صادق لاریجانی و پشتیبانی آقای هاشمی شاهرودی سوریه از این برداشته شد. بعضی ها معتقدند که با توجه به اینکه امثال آقای صادق لاریجانی بدون هماهنگی با بیت رهبری کاری رانمیکند این نشان دهنده ی سیاست جدید حکومت در مورد سوریه است روزنامه ی عربی الزمان هم گزارش کرده که بشار اسد، احتمالا» محرمانه به ایران سفر کرده و با آقای احمدی نژاد و خامنه ای ملاقات داشته شبیه آن کارتونی که درسایت ویکی شام درست شده بود. در این سفر الزمان

نوشته که جمهوری اسلامی به اسد توصیه کرده که در را روبه کشورهای عربی نبندد و پیشنهادات آنها را گوش کند. ظاهرا» این موضوع به پیشنهاد امیر قطر انجام شده که از ایران خواسته همکاری بکندو برای اینکه سوریه در واقع دست به اصلاحات بزند و توصیه کشورهای عربی را گوش بکند.

نکته ششم اینکه- سایت دیگر بان با جمع آوری موارد برگزاری ختم و یا اطلاعیه ها و یا اطلاعاتی از این قبیل جمع بندی کرده و به این نتیجه رسیده که مجموعا» در دور جدید عملیات سپاه پاسداران انقلاب اسلامی علیه پژاک دست کم بیست نفر از سپاهی ها کشته شدند سپاه آمار رسمی کشته شدگان خودش را اعلام نمی کند، پژاک این آمار را بسیار بیش از این اعلام کرد.

نکته هفتم اینکه- روزنامه وال استریتت ژورنال گزارش داده که وزارت دفاع آمریکا از رئیس جمهور آمریکا ردخواست کرده اجازه عملیات پنهان در عراق داده شود برای متوقف کردن ایران و جلوگیری از بسط نفوذ جمهوری اسلامی، شبیه کارهایی که در افغانستان و یا خود عراق علیه القاعده صورت گرفته بود.جزئیات این نامه را وال استریت روشن نکرد.

نکته هشتم اینکه- مدیر کل نماز، قرآن و عترت آموزش و پرورش که جالب که یک همچین اداره ای وزارت آموزش و پرورش دارد، اعلام کرده که قرار است در مدارس رسما» آموزش مداحی گذاشته شود. مبارک . جزو درس های دانش آموزان یا احتمالا» گروه های خاص از دانش آموزان . بهر صورت یک دانشگاه غربی در نظرسنجی که از دویست وبیست کشور جهان در مورد شادی کرده ایران را  در رده ی دویست ودو قرارداده، یکی از غمگین ترین کشورها. دانمارک در رتبه اول قرار دارد.   

نکته نهم اینکه- دلار از مرز هزارو دویست و چهل و پنج تومان در بازار آزاد عبور کرد و به این ترتیب فاصله ی نرخ آزاد با نرخ  دولتی هزارو شصت و دو تومان بیش از صد وهشتاد و سه تومان شد.

نکته دهم اینکه- آقای خامنه ای در جمع خبرگان که به دیدار ایشان رفته بودند غیر از اینکه آن هوس های رهبری دنیای اسلام را تلویحا» در صحبت هایش تکرارکرد و معلوم شد که این چاپلوسی هایی که از ایشان میکنند راجع به حرکتهای اسلامی منطقه و رهبری ایشان، سر منشا خودش هست اما بحث اصلی اش را روی توجیه کردن ولایت مطلقه فقیه گذاشته شده و دست به دامن تئوری قدیمی و مندرس عدالت فقیه شده و گفته که فقیه چون عادل است به میل خودش عمل نمی کند. معلوم نیست این حرف چه چیزی ثابت میکند و چه فایده ای دارد . اول اینکه عدالت را این آقا یان خودشان تعریف می کنند وجوری هم تعریف می کنند، امثال آقای خامنه ای یا علمای روحانیون پشتیبانشان که این عدالت با آدمکشی و شکنجه با تجاوز و با دزدی ،با دروغ باطل نمی شود و همواره ایشان عادل می ماند و معیار بیرونی ندارد و نکته دوم اینکه اساسا» اداره ی کشور عدالت یا عادل بودن یا عادل نبودن حاکم یا حاکمین یکی از  شقوق شاید فرعی اداره ی کشور،اصل مسئله اداره کشور داری، تدبیر و یا مدیریتی است که مردم بتوانند در آن نظارت داشته باشند و اگر نخواستند عزل بکنند. مثلا» آقای خمینی با اشتباهات بزرگی مثل گروگان گیری یا ادامه دادن جنگ با عراق یا کشتار سال شصت و هفت و جنایاتی از این قبیل دست هیچ ربطی نه به رفتار فردی ایشان داشته این تصمیمات نه به منش شخصیتی اش بلکه خسارتهایش به یک ملت رسیده و دودش در چشم ملت رفته و اینجاها ملت باید میتوانسته اوراحساب کشی کند و یا عزل کند. یا آقای خامنه ای تصمیمات اشتباهی مثل پروژه ی هسته ای و یا سرکارآوردن احمدی نژاد و خسارت های بزرگی که به یک کشور زده اینجاهاست که یک ملت باید بتواند در تصمیم گیری مشارکت کند و اگر دلش نخواست حاکم را عزلش بکند به هرصورت این بحث کاملا» نشان می دهد که آقای خامنه ای خودش هم می داند که دیکتاتوری است در رده ی دیکتاتورهای دیگر خاورمیانه و این دست و پاها را میزند بلکه حساب خودش را سوا بکند .

نکته یازدهم اینکه- در بیست و چهارساعت گذشته در سوریه سی وچهار نفر دیگر به دست نیروهای سوری کشته شدند که تنها بیست ویک نفر آنها فقط در شهر حمص بودند. در دمشق موتورسوارها و لباس شخصی ها مانور کردند برای ترساندن مردم درست روشی که در ایران می کنند و احتمالا» این را از ایرانیها آموختند.

اما بحث آخر در خصوص تجربه ملل دیگر راجع به اتحاد نیروها در جریان مبارزه که توضیح دادیم تجربیات موفقی مثل صربستان و یا استونی یا تجربیات ناموفقی مثل ونزوئلا و چین در ایران خودمان هم وقتی انقلاب مشروطه شکاف بین مشروطه خواهان و مشروعه خواهان افتاد و استبداد ثقیل حاکم شد در واقع جنبش به عقب رفت یا مهمترین مثال در جنبش ملی کردن صنعت نفت است که بعد از شکاف در درون جبهه ی ملی اول و اختلاف بین آقای مصدق و آقای کاشانی جنبش با شکست مواجه شد. در جنبش سبز با دو تامحوراساسی به رسمیت شناختن پلورالیزم و تکثر گرایی و عقاید مختلف در درون جنبش و حل مشکلات و اختلاف سلیقه ها با انتخابات آزاد در آینده ، جنبش سعی کرده که تا اینجا اتحاد همه ی نیروها را حفظ کند اما این اتحاد در واقع یک اتحاد پسیوی است باید راهکاری داشت که در عمل و در جریان پیشبرد مبارزه هم بتوان این اتحاد را حفظ کرد.

در این خصوص باز هم روزهای آینده صحبت خواهیم کرد.

اندکی صبر، سحر نزدیک است. تا فردا شاد ، پیروز ،موفق و سرافراز باشید. به امید پیروزی ایران وایرانی.