بشار أسد؛ چشم پزشکی که «کوررنگ» شد – حسن فرشتیان

افسوس که ساقدوشان «چشم پزشک» را در همان آغاز، جلوی حجله قدرت، چیز خور کردند!
در لندن چشم پزشکی می خواند و دوره تخصصی اش را طی می کرد. زندگی آرام و به دور از هیاهوی سیاسی داشت، می خواست چشم پزشکی شود که چشمهایی را بینایی مجدد بخشد و دریچه هایی از دیدن زیبایی ها، در برابر چشمان خسته و درمانده از دیدن، بگشاید.
مرگ نابهنگام برادر، سرنوشت وی را تغییر داد. برادرش «باصل» آماده شده بود تا راه پدر را ادامه دهد و سکان رهبری کشور را پس از پدر، بدست بگیرد. اما مرگ نابهنگام او، کشور را در شوکی فرو برد و همگان خلاء قدرت فردا را احساس کردند.
«چشم پزشک» فورا به کشور فراخوانده شد تا خلاء فقدان جانشینی پدر را چاره ای شود.
«پدر» درگذشت، ولی «چشم پزشک» هنوز کاملا آماده نشده بود تا فقدان رهبری را پر کند. همگان نگران بودند. اطرافیان پدر که چندین دهه قدرت و ثروت و شوکت را تجربه کرده بودند به سرعت «چشم پزشک» را دوره کردند تا دربهای قدرت همچنان بر همان پاشنه چرخیده و سهم قدیمی ترها از قدرت و ثروت، رعایت شود. اما «چشم پزشک» در تردید و دودلی بود، اقامت و تحصیل در لندن چشمانش را باز کرده بود و می دانست که این شیوه حکومت کردن، دیر یا زود بحران زا خواهد شد.
هنگامی که همراهان پدر، ساقدوش «چشم پزشک» شدند تا با نشست و برخاستی در مجلس عربی شعبی، وی را به حجله قدرت رهنما شوند، چشم پزشک همچنان در تردید بود. چشمهایش خوب می دید گوش هایش خوب می شنوید، می دانست که این وضعیت، نه عادلانه هست و نه پایدار. در اولین نطق هایش سخن از اصلاحات و رفرم گفت. هم درد ها را می دید و هم درمان ها را.
چشم پزشک از حجله برون نیامده، «اصلاحات» را آغاز کرد. برخی زندانیان سیاسی را به مرور آزاد کرد، به مطبوعات قدری آزادی داد تا «چشم جامعه» و «دماسنج» دردها و نیازهای جامعه شوند. امید زیادی ایجاد کرد.
* * *
در آن زمان، هنگامی که با دوستان اهل سوریه (که در آن برهه هم دانشکده ای من بودند در فرانسه) در این زمینه سخن می گفتیم، تقریبا همگی در فقدان «پدر» با احترام از وی یاد می کردند و همزمان به اصلاحات «پسر» نیز سخت امیدوار بودند، و کمترین انتقادی را نسبت به آن پدر و این پسر، روا نمی دانستند.
در جامعه ای که چندین دهسال بود که در حالتی جنگی قرار داشت و از همه طرف تحت فشار بود، بخشی از تپه های جولان همچنان در اشغال بود، و در یکی از حساسترین مناطق ژئوپولیتیکی جهان قرار داشت، در کشوری که هر چند روز یکبار یک کودتایی می شد، و به گفته یکی از آن دوستان، برخی از حکومت های کودتایی فقط شش روز دوام داشتند، «پدر» توانسته بود ثبات و امنیتی نسبی حاکم کند.
نگارنده نیز قلبا با آن دوستان حس مشترکی داشت، از حمایت های او در زمان جنگ تحمیلی صدام، خاطره ای مثبت در ذهنم نقش بسته بود.
در جمع آن دوستان سوریه ای، فقط یکی بود که همچنان ناامید بود؛ پدرش از افسران ارتش و از نزدیکان حافظ اسد بود ولی در جریان قتل عام اخوان المسلمین که در حماه، ارتش هزاران نفر را بیرحمانه کشته بود، «رهبر» به پدر این دوست ما، بدگمان شده بود و او را اعدام کرده بود و حتی جنازه او را به خانواده اش نداده بود. این دوست ما همراه خانواده از سوریه به اردن گریخته بود، دوران سختی را پشت سر گذاشته بود و سرانجام در اردن به وکالت اشتغال داشت، خاطرات تلخی از آن دوران داشت و امید چندانی به اصلاحات «چشم پزشک» نداشت. اما سایر دوستان سوریه ای، بدبینی وی را ناشی از خاطره تلخ اعدام پدرش می دانستند، و او را تحمل می کردند.
* * *
«چشم پزشک» مورد استقبال جهانیان قرار گرفت. محترم بود و متین و اهل معاشرت. بسان یک اشراف زاده محترم، مبادی آداب را رعایت می کرد و حرمت دیگران را پاس می داشت. هیچ رفتارش به دیکتاتورها نمی ماند، نه ستاره هایی بر دوش می گذاشت و نه کیلو کیلو مدال بر سینه می آویخت. لباسی متین بر تن می کرد و آداب معاشرت بلد بود. با همه دیکتاتورهای کلاسیک تفاوت داشت. با واقعیات پیرامون خویش در ارتباط بود وهمین سبب می شد تا بسان سایر دیکتاتورها غرق در توهمات و خیال پردازی های کودکانه نشود.
نه مثل آن سرهنگ (در لیبی)، مدعی رهبری بخشی از جهان، «کتاب سبزش» را تالی تلو کلام خدا می دانست و نه مثل آن دیگری (صفرمراد نیازوف رییس جمهور سابق ترکمنستان) کتابش را حلال مشکلات دنیا دانسته و به عنوان میراث جامعه بشری برای حل مشکلات نسل های آینده و موجودات فضایی به کره ماه فرستاده بود.
نه همسایه هایش را تحریک می کرد و نه کلامی می گفت تا به تمسخر، جهانیان او را در صدر اخبار بنشانند. متهم به انفجار هواپیما و ترور مخالفان در خارج نبود (به استثای رفتارش در لبنان، که آنجا را هم از جهت تاریخی و هم از نگاه استراتژیکی، حیاط خلوت خویش میدانست نه کشوری کاملا مستقل مثل سایر کشورهای جهان آزاد). رفتاری متین داشت و قیافه ای محترم. علامتی از دیکتاتوری و خودکامگی نداشت، نه در رفتارش و نه در کردارش.
اما ساقدوشانی که وی را به حجله عروس قدرت بردند، او را آنگونه نمی خواستند که او بود، بلکه او را بگونه ای می خواستند که خود تمایل داشتند، یعنی آنگونه که پاسدار وضع موجود باشد تا قدرت و ثروت بر همان روال بچرخد و میراثشان در نسل جدیدشان نیز با همان قواعد بازی، منتقل شود.
«پدر» در برابر ژنرال ها بلند قامت بود و آنان را کنترل می کرد و آنان نیز تا حدود زیادی از وی حرف شنوی داشتند. اما «چشم پزشک» که از قضا بلند قد و قامت بود، در برابر ژنرال های همرزم پدر، سخت، کوتاه قد جلوه می نمود، و شعار اصلاحاتش جدی گرفته نمی شد، ژنرال ها، ظاهرا به علایم رهبر ارکستر توجه داشتند ولی در عمل همان نت های قدیمی را تکرار کرده و همان مارش های کهنه را برای «سید الرئیس» می نواختند.
چشم پزشک که جهان دیده بود و از دنیای فرنگ هم خبر داشت، می دانست که آن شیوه دیگر کهنه شده است و در قرن بیست و یکم جواب نمی دهد، می دید که چشمان حاکمان دچار «آب سیاه» شده است و مبتلا به کوری تدریجی. و نمی بیند واقعیت های جامعه را.
مدتی با «خویش» کلنجار می رفت و در این زمان، فضایی نیمه باز در سوریه ایجاد شد، امیدها جوانه زد، برخی تبعیدیان دوران پدر، بازگشتند. اختلاس کنندگان دستگیر شدند. شعار عدالت سر داده شد، موجی از امید فراهم آمد.
* * *
اما این نسیم میر بهاری، چندان بدرازا نکشید. کم کم چشم پزشک نجیب و سر بزیرو آرام، مزه «قدرت بی پاسخگویی» را چشید. ساقدوش هایش، همان جلوی حجله، «زهرخورش» کرده بودند، ولی او جوان بود و پرقدرت، جسمش سموم را دفع می کرد و او همچنان مقاومت می کرد و تسلیم پلشتی ها و پلیدی ها نمی شد. تا آنکه آن زهرها کار خویش را کردند و جان و روان «چشم پزشک» ما به آن سموم عادت پیدا کرد و چشم پزشک نجیب، معتاد شد به «قدرت بی پاسخگویی». «چشم پزشک» شد «سید الرئیس» .
ساقدوش های دیروز، دوباره نفسی تازه کردند تا خون سوریان را بمکند، تعداشان فزونی گرفت زیرا نسل جدیدی نیز به آنان پیوستند. نسل جدید، شاگردان وفادار مکتب پدران خویش شدند، تلاش کردند پا جای پای پدران گذاشته تا راه های طولانی وصال به قدرت و ثروت را یکشبه طی کنند. منافع و منابع کشور را مثل گوشت قربانی میان خودشان تقسیم کردند؛ سهم یکی قاچاق نفت شد، سهم دیگری معامله مخفیانه با عراق جنگ زده، سهم آن دیگری نیز قاچاق انسان، فحشا و سوء استفاده از وضعیت عراق، و سهم بستگان سببی «سید الرئیس» سودهای شبکه تلفن همراه شد و سهم منتقدان (که به خیال خام خویش می خواستند چشمهای بینای چشم پزشک شوند) نیز زندان شد و آوارگی.
چشمان حاکمان به دلیل «انسداد» دچار فشار شده بود، رگ های خون و اطلاعات آزاد، انسداد پیدا کرده بود. فشار چشمی مریض بالا رفته بود، حکومت دچار «زوال بینایی» شده بود و آن مایع روانی که برای «دیدن» حیاتی بود و ضروری، مثل حیاتی بودن جاری خون در رگها، مثل حیاتی بودن جریان اطلاعات آزاد در جامعه….، همگی دچار «انسداد» شده بودند.
گمان می رفت «چشم پزشک» آمده است و آماده است تا با تیغ جراحی به درمان نابینایی حاکمان دست بکار شود. و چشمان بتوانند تصویری صحیح به مغز ارسال کنند، و رسانه ها با حداقلی از آزادی بتوانند با انعکاس حقایق اجتماع، واقعیات را برای رهبری جامعه منعکس کنند. تا رهبری و حاکمان، هم «بینا» شوند و هم «کار آمد». اما چشم پزشک دیری نپایید که خود مبتلا شد.
* * *
گمان نمی رود که در میان آن ساقدوشان «چشم پزشک»، کسی پیدا شده باشد که آرام، در گوش وی، غزل حافظ را زمزمه کرده باشد :
«که اين عجوزه عروس هزار دامادست!»؟
«جمیله ایست عروس جهان ولی هش دار // که این مخدره در عقد کس نمی آید»
ولی، نمی دانیم که «چشم پزشک» که از قضا علوی هم هست، آیا این جملات مولا علی (ع) را شنیده است یا نه؟ و می داند که آن امام همام، چرا این عجوزه را سه طلاقه کرده بود؟
«يا دنيا يا دنيا اليک عني ابي تعرضت ام الي تشوقت لا حان حينک
هيهات غری غيری لاحاجه لی فيک
طلقتک ثلاثا لا رجعه فيها
فعيشک قصير و خطرک يسير و املک حقير
آه من قله الزاد و طول الطريق و بعد السفر و عظيم المورد»
ای دنيا ای دنيا! ازمن دور شو!
با خودنمايی  وفریب بر سر راه من آمده ای ؟ يا شيفته ام شده ای؟ و عشوه گری می کنی؟
مباد که تو در دل من جایگيری. هرگز!
جز مرا بفريب! مرابه تو چه نيازی است؟
من تو راسه بار طلاق گفته ام طلاقی بی بازگشت!
زندگانی ات کوتاه است وجاهت ناچيز، و آرزوی تو داشتن حقیرانه است.
آه از توشه اندک و درازی راه و دوری منزل و سختی در آمد نگاه.
«الا ان الدنيا غداره، خداعه
تنکح في کل يوم بعدا
و تقتل في کل ليله اهلا
و تفرق في کل ساعه شملا»
زنهار که دنيا بسيار فريبکار و نيرنگ باز است،
هر روز، شويی مي گيرد!
و هر شب، خانواده ای را می کشد!
و هر ساعت، جمعی را می پراکند.
* * *
قرآن سخن از «فرقان» می گوید و حتی خود را نیز «فرقان» می خواند.
«ان تتقوا الله یجعل لکم فرقانا»
اگر تقوای الهی پیشه کنید به شما «فرقان» داده می شود.
شاغول و میزانی خواهید داشت تا میان راه و بیراهه فرق بگذارید و اگر بی تقوایی کنید «فرقان» نخواهید داشت و اگر «بی فرقان» شوید نخواهید توانست «فرق» بگذارید میان راه و بیراه، میان حق و باطل، میان سفید و سیاه، میان عدالت و ستم، میان دوست و دشمن، میان خیرخواه و تملق گو.
اگر بخواهیم از این آیه درسی در خارج از فضای دینی مربوطه گرفته، و مفهوم درسی این آیه را به سایر فضاهای روزمره زندگی گسترش بدهیم، شاید بتوانیم درس بگیریم که حاکمان نیز چنانچه پرهیزکار باشند، درهمان موضوع حکومتشان «فرقان» خواهند داشت و راه را از بیراه تشخیص خواهند داد.
مسلما دراین نگرش، پرهیزگار بودن حاکم، در ارتباط با همان موضوع حکومتیش هست، یعنی پرهیزکاری نسبی که آلوده به قدرت و ثروت نشود، و مهاری بزند بر قدرت مطلقه.
در این مفهوم، اگر حاکمی آلوده گشت و بی تقوا شد، یعنی اگر نیرویی کنترل کننده و بازدارنده در برابر خویش ندید، و نیروی نقد کننده را حذف کرد و ترمزها را برید، بی سپر خواهد شد و نابینا.
وقتی کسی او را به نقد نکشید چشمهایش از کار افتاده و کور خواهد شد. و نخواهد دید آنچه را بایست ببیند.
آن کس که در این دنیا کور باشد در آن دنیا نیز کور خواهد بود و گمراه تر :
«وَمَن كَانَ فِي هَذِهِ أَعْمَى فَهُوَ فِي الآخِرَةِ أَعْمَى وَأَضَلُّ سَبِيلا» (الاسراء 72) 

وَمَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنْكًا وَنَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ أَعْمَی * قَالَ رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِي أَعْمَىٰ وَقَدْ كُنْتُ بَصِيرًا * قَالَ كَذَٰلِكَ أَتَتْكَ آيَاتُنَا فَنَسِيتَهَا وَكَذَٰلِكَ الْيَوْمَ تُنْسَىٰ (طه124- 126) 

و جالب است که این نابیناها در آن روز، اعتراض خواهند کرد که چرا نابینا محشور شده اند در حالیکه در دنیا بینا بوده اند، یعنی علیرغم نابینایی در این دنیا، همچنان خود را بینا می پنداشته و می پندارند لذا اعتراض می کنند که چرا نابینا محشور شده ایم؟
و پاسخ می شنوند :
«این چنین ما نشانه های خویش را بر تو فرستادیم و تو فراموش کردی، امروز هم تو خود فراموش شده ای.»
گویا آن کس که فراموش می کند، فراموش می شود.
و آن کس که فراموش شده است، «نابینا» می شود، نه «می بیند» و نه «دیده می شود».
* * *
چشم پزشک که آمده بود «انسداد» کوری تدریجی را درمان کند، خود دچار کوری از نوع «کور رنگی» شد. به اشتباه، خود را بینا می دانست، او از دیدن بسیاری از رنگها ناتوان بود حقایق جامعه رنگانگ را نمی دید. اندک اندک «کور رنگ» شد، فقط رنگ «حزب بعث» را میدید، هنگامی که به خیابان ها می رفت، فقط تصاویر چند متری خویش و پدرش را بر هر کوی و برزنی می دید، رنگ فقر و ستم و تبعیض را نمی دید، او کاملا کوررنگ شده بود. کوررنگی توان اصلاحات را از این جراح چشم گرفت تا آنجا که حکومت دچار کوری مطلق شد، ولی چون خویش را چشم پزشکی حاذق و ماهر می پنداشت حاضر نشد از دیگر چشم پزشکان مرهمی و درمانی بجوید و بر این درد تا دیر نشده، علاجی بیندیشد.
* * *
یکی از آن دوستان قدیمی دوران دانشجویی اهل سوریه، را چند روز پیش دیدم، سفری به خاطرات یک دهه گذشته کردیم. از امیدهای آن روز سخن گفتیم. دوستم امیدش را از دست داده بود، اما هنوز با احترام از «چشم پزشک» سخن می گفت.
می گفت: «این اواخر، سید الرئیس چند باره خواسته است رها کند قدرت را، و برود به سراغ سرنوشت خویش، اما دیگران نمی گذارند».
پرسیدم: «این دیگران کیستند؟»
پاسخ داد: «هم از خارج و هم از داخل. از خارج، قدرتهایی که وی را عامل ثبات منطقه می دانند و از داخل مافیای قدرت و ثروت، که به نام او هستند ولی به کام خویش».
* * *
حکومتی که نابینا شده بود توقع می رفت که سایر گیرنده هایش برای ترمیم این ناتوانی در دیدن، تواناتر عمل کنند و فعال تر باشند تا جبران کمبود دیدن شوند، ولی مشکل چشم پزشک، فقط دستگاه بینایی اش نبود، بلکه قوه شنوایی اش نیز دچار بحرانی جدی شده بود… صداهای مخصوصی را فقط می شنید، صداهایی از این قبیل : بالروح بالدم نفدیک یا بشار (با روح و با خون خود را فدای تو می کنیم ای بشار)، و روزهای مخصوصی، جمعیت مخصوصی را می دید مثل روزهایی که از ارتشیان سان می دید و مثل سالگرد استقلال کشور و یادبود کودتای نظامی پدر.
بیماری او ادواری هم شده بود، «جمعه ها» هم کور رنگیش عود می کرد و هم ناشنوایی اش، و به همین دلیل بود که همه مشکلات کشور را ناشی از تحریک شبکه خبری «الجزیره» می دانست، شاید در این ادعای خویش صادق بود زیرا چشم پزشک دیگر نمی دید و نمی شنید.
او دیکتاتور نبود و اصلا به دیکتاتورها نمی مانست. می خواست چشم پزشکی شود که بر چشم سوریان مرهم گذارد نه آنکه با ساطور دست کاریکاتوریستی که نتایج قدرت بی افسار وی را به نقد کشیده است را له کند. می خواست در خط مقدم جبهه، مقاومت کند، نه آنکه از زمین با تانگ، از آسمان با هواپیمای شکاری و از دریا با ناو جنگی به مردمش حمله ور شود.
«چشم پزشک»، اگر پس از هماغوشی با «عروس هزار داماد قدرت»، همچنان «چشم پزشک» باقی می ماند، «کور رنگ نمی شد»، و روز رفتنش، می شنید که بدرقه کنندگانش اشک ریزان می گفتند :
دریغا که طبیب دردهامان رفت!
«… چشم خود بربست و چشم ما گشاد»!
اما افسوس و صد افسوس، که ساقدوشان، در همان آغاز، جلوی حجله قدرت، چیز خورش کردند!…
Advertisements

برچسب‌ها:


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: