راز نفرت در نگاه مردمی رام – مسعود بهنود

این مقاله ای است درباره وضعیت بشار اسد که برای صبح آزادی نوشته ام که دو روز پیش منتشر شد.
ست هوز یکی از بزرگ ترین سیرک سازان جهان، و بنیان گذار سیرک سیار در آمریکا بود. او که فیل ها به اشاره اش می رقصیدند، شیرها به فرمانش می جهیدند و اسب ها بال پرواز می گرفتند. او می دانست موجودات سرکش وقتی در نهایت خضوع، در مقابل تماشاچیان از رام کننده اطاعت می کنند، چه نفرتی در نگاهشان هست، و به چه فکر می کنند.

در فرهنگ حکمرانی تا بخواهی شرح قدرت است و انقراض. جهان پر است از بروتوس ها و سزار ها، اسفندیارها و رستم ها، اگر هم در واقع نبودند، شکسپیر و هوگو و بالزاک در خیالشان ساختند. اما قصه سکندر و دارا را فرعون ها و سزارها نمی خوانند یا دیر می خوانند. در نیم قرن اخیر تاریخ جهان ، تاریخ واقعیت ها، نه رمان های تخیلی، آن قدر بالا و پست دیده، آدمیانی را در اوج و مدعی مدیریت جهان و در حضیض لاغر و بی جان، که دیگر حدیثی مکرر است بازگفتن آن.

آخرین حکایتی که بر ما ایرانیان گشوده شد، سی و دو سال پیش. و همان است سرگذشت حسنی مبارک و بن علی. همین است ماجرای قذافی که در زمانی که این نوشتار به قلم می آید هنوز مقاومت می کند برای فهم این راز. بهانه او و صدام برای ماندن و جان خود و دیگران را گروگذاشتن در این بازی، حضور نیروهای خارجی است. آنان در تفسیرهای خود فقط نیروهای هم پیمان آمریکا را می بینند. حال این که چنین نیست. نه در طرابلس امروز و نه در بغداد زمان سقوط صدام، نیروهای آمریکائی در گلوی مردم فریاد نکاشتند، به آنان تیراندازی و به آتش سوزاندن پوسترهای دیکتاتور را یاد ندادند. این همان نفرتی است که ست هوز می دید و خودکامگان نمی بینند. اما بشار اسد به هزار نشانه حق دارد خود را از صدام و بن علی و مبارک و قذافی جدا بداند. اما چنین پیداست که او نیز راز نگاه رام شدگان را نخواند وقتی با انتخابات وی شادمانه به خیابان ها ریختند. گمان رفت سوریه دیگر بی عضوی از خاندان اسد ماندنی نیست. و گمان رفت که تک تک مردم هم این می دانند. او وارث محترم یک تراژدی است که خود در ایجادش سهمی نداشت. از قضا جهانیان هم حاضر نبودند سهمی از فاجعه به او بدهند. بیانیه هفته گذشته آمریکا و اتحادیه اروپا، دیرترین واکنش جهان غرب نسبت به تظاهرات و کشتاری به این وسعت است. مبارزان سوری بارها غرب را متهم کرده اند که نگاه دوگانه دارد و رعایت بشار را می کند. برعکس سخنی که ما در ایران می گوییم در غرب کسی خواستار سقوط بشار اسد نبود.

راز نفرت
دقیقه ها در تراژدی به شتابی بیشتر می گذرند. شاید زمانی که این نوشتار خوانده می شود بشار اسد رییس جمهور اصلاح طلب سوریه هم پی برده باشد که راز آن نفرت چیست. او یازده سال قبل، به اکراه و به اصرار بستگان و اعضای حکومتی سوریه پشت فرمان ماشینی نشست که پدرش آن را برایش به ارث گذاشت. حافظ اسد، پدر بشار آخرین سیرک باز موفق خاورمیانه عربی بود. حتی همان در روزهای پایانی قرن بیستم، وقتی حافظ اسد در برابر سرطان مقهور ماند باز کس گمان نداشت روزی تصویرهای وی در خیابان های شامات، پاره شود و به آتش نفرت بسوزد. آن هم نه چنان که بر سر رقیب همسایه صدام آمد بعد از دخالت نظامی خارجی. اینک مردمی که رام و خوشحال می نمودند، مردمی که پنجاه سال است، جز خانواده اسد کسی را بالای سر ندیده و به امید کسی جز آنان نخفته اند در خیابانند و کشته می شوند و از نفرت دست نمی شویند.

در این میان چیزی که برای مردم فریادزن و مشت بر آسمان اعتباری ندارد این است که اعتبار سوریه امروز در دنیای عرب و در جهان، از برکت سیاست مطمئن حافظ اسد به دست آمده است. از همین روست که تحلیلگرانی معتقدند شورش های سوریه تا همین جا یک اصل هشتاد ساله را شکست. همان اصل که عبدالناصر را قهرمان بزرگ اعراب کرد و همان اصل که هشتاد سال است یک راه برای عزت اعراب بازگذاشته، ضدیت با اسرائیل. غاضب فلسطین و ارض اقدس و آواره کننده میلیون ها فلسطینی. حافظ اسد ثابت قدم ترین و وفادارترین مدافع فلسطینی ها، و پایدارترین دشمنان اسرائیل بود، حتی محکم تر از ناصر. حافظ اسد بیش از دیگر رهروان عبدالناصر [از کاریکاتورهائی مانند قذافی و صدام تا نسخه بدل هائی مانند انورسادات] حق داشت ردای قائد کبیر را بر دوش اندازد. هیچ عرب دیگری این مدال افتخار بر سینه ندارد، حتی فلسطینی ها که خود قربانیان تشکیل سرزمین یهود هستند. آن ها هم بعد از انورسادات به گفتگوهای صلح و سازش پیوستند بی آن که مردم عرب از نفرت خود به همسایگان یهودشان چیزی کاسته باشند. اما حافظ اسد پیش از مرگ فقط یک بار، آخر از همه، به مذاکرات صلح رفت و آن جا هم چیزی گرفت و چیزی نداد.

گناه بشار
اینک همگان حق دارند از خود بپرسند اگر گناه حسنی مبارک تائید کمپ دیوید و فساد فامیلی بود، گناه قذافی، دهان گشادی، بدکاری، بازی با نظم جهانی و نشستن در راس یک سیستم فاسد و یاغی، بشار اسد به کدامین گناه همسرنوشت خودکامگان فاسد عرب شده است. در یک سال گذشته همین سئوال در ذهن دولتمردان دمشق و حامیانشان چرخیده است. در بیان رسمی یک پاسخ بیشتر به این سئوال داده نشده. همان که محمد الصحاف وزیر تبلیغات صدام گفت و همان که موسی ابراهیم این روزها در طرابلس می گوید و برگرفته از الگوی گوبلز است. توطئه خارجی، پاسخی است که آخرین پادشاه ایران هم در کتابی که در تبعید نوشت به عنوان عامل اصلی انقلاب ایران پیش می کشد.

به نوشته سرژ میشل در شرق «توطئه خارجی»، معنائی دارد مانند «نمی دانم» یا «ناتوانم از درکش». اما اگر توطئه خارجی نیست، چند ماه درگیری مردم سوریه با حکومت چیست. کدام نفرت در وجود سوری ها چنین ریشه دوانده که هزارشان کشته شدند و رام نشدند و به خانه نرفتند.

آن بخش از حکومت های خاورمیانه که از بهار عربی جان سالم به در برده اند، تعبیر قابل قبول تری برای انقلابی دارند که همچون نسیم آزادی که دهه هشتاد بلوک شرق را در هم کوبید، به عمر خودکامگان بزرگ این منطقه هم پایان داد و هنوز هم کارش تمام نشده است. آنان تازگی ها از تعابیری مانند «انقلاب شبکه های ماهواره ای آمریکائی» بهره می گیرند، که ملایم تر از تعبیر «توطئه خارجی» است. اما هنوز عنصر اصلی را ناگفته می گذارد. همان راز نگاه مردم رام.

ورنه چگونه است که انقلاب به سوریه رسیده، آمریکا و اروپا [و حتی اسرائیل] هرگز علاقه مند به تغییر حکومت بشار اسد نبودند، سال قبل در مخیله شان هم نمی گذشت که در نهانخانه سوری ها چنین فریادی ذخیره شده باشد. اصولا و در همه چهل سال گذشته هنر حافظ اسد این بود که در خط مقدم جبهه مقاومت علیه اسرائیل، با یک سیاست خارجی درخشان، بهترین روابط را با شرق و غرب داشت. بشار اسد که پیشینه پدر را هم در سرکوب مردم نداشت، تا همین چند ماه قبل برای مردمش و برای مردم عرب و برای افکارعمومی غرب محبوب ترین رهبر عربی و مظهر تحول و تغییر در منطقه ای بود که به نظر می رسید به داشتن آقائی بالای سر خو گرفته است. حتی نشریات جناح چپ و روشنفکری اروپا می نوشتند بشار با تمیزکاری ماشین پدرش، منطقه را به دنبال خود خواهد کشید و حقوق مردم را به رسمیت خواهد شناخت.

درس های مک لوهان
اما هزار تنی که کشته شدند بر این تاریخ خون پاشیدند، دستگاه رهبری به جا مانده از حافظ اسد که روس ها بنیان گذارش هستند وقتی لوله های تفنگ را به سوی مردم گرفت، دیگر زمانه کشتار حماس نبود، این بار تصویر بشار اسد هدف قرار گرفت. این بار امید مردم به این جوان صلح جو و خیرخواه در هم شکست. امروز که آمریکا و اروپا به بشار هشدار داده اند که دیگر با کشتار نمی توان ادامه داد، در حقیقت کوشیده اند آینده سوریه را با خود نگاه دارند. همچنان که به بهترین متحد منطقه ای خود آخرین پادشاه ایران هم زمانی هشدار دادند که مردم یک سال بود در خیابان ها فریاد می زدند.

باید به خودکامگان امروز و فردای منطقه نسخه ای از کتاب «آینه های جیبی مک لوهان» داد. او که پیامبر رسانه های الکترونیک خوانده شده اول بار کشف کرد چندان که دوربین های تلویزیون در صحنه ای ظاهر شد، یک سریال تلویزیونی شکل می گیرد که مهم نیست نامش چیست و اهمیتی ندارد که در بخش اخبار این تلویزیون ها پخش می شود.سریالی که یک طرف آن مردمند با دست خالی و طرف مقابلشان آدم بدهائی با تفنگ و تانک و نفربر که چون می کشند «آدم بد» قصه اند. نقش این فیلم ها در خاطر مردم از پیش معین است. و اگر این روشنگری را ادامه دهیم باید گفت وقتی پاره کردن تصویری در نهانخانه مردم آرزو می شود، که کسی سالیان می ماند. وقتی بالارفتن از دیواری و فروریختن قصری مطلوب مردمی می شود که خود در خانه های کوچک می خوابند که کسانی در آن قصرها برای سال ها ساکن باشند. مدیریت چرخشی و انتخابات آزاد تنها راه حل بیرون کردن این آرزو از سرهاست. تانک و توپ نیست. این کشف امروزی دنیای الکترونیک با تعبیر سنتی قدرت در جوامع آسیائی و آفریقائی تفاوتی کلی دارد.

در آن فرهنگ سنتی وقتی امیری روی مهر خود حک می کرد خاقان بن خاقان بن خاقان یا سلطان بن سلطان بن سلطان و نشان می داد که سده هاست خاندانش بر اریکه قدرت سوارند، این بر اعتبار می افزود و مردم را به فرمانبری می خواند. آن فره و آن هاله را که در شاهنامه هم برای خاندان های حکومتگر تصویر شده در پرتو پرژکتورهای تلویزیون های ماهواره ای، بی ارزش شده و چنین می نماید به ضد ارزش بدل شده است. اینک دوره رای به حسین اوباما است و نیکلای سارکوزی مجاری الاصل. مردم سالاری ها اگر هم خاندانی دارند آن ها را در جعبه آینه ای دور از قدرت گذاشته اند. آن ها اگر هم رفتنی باشند روزی با رای مردم و انتخابات آزاد است.

چنین می نماید که دولت بشار، درس مقابله با انقلاب نرم را از چین و تجربه های نزدیک تر آموخت که اینترنت را ممنوع کرد و خبرنگاران خارجی را هم راه نداد و راه دسترسی به اطلاع رسانی آزاد و انتقال تصویر و صدا را بست. اما انقلاب انفورماتیک با گستردگی وسایل ضبط و فیلمبرداری، اگر در ببندی از روزن سر برآرد. وقتی مردم پایداری کردند مقاومت ها شکست. دشوارتر این که معلوم شد بینندگان شبکه های امروزی خبری، وقتی تصویری نرسد با پخش عکس و تصویرهای محو و مخدوش کاربرد بیشتری دارند چون به تخیل بینندگان امکان می دهند که بدترین وضعیت را تجسم کند. و شاید فرزندان تحصیل کرده قذافی همین را خوانده بودند که به خبرنگاران خارجی اجازه و امکان دادند که در لیبی باشند و تصویر هم بفرستند اما تصاویری حساب شده و کاشته شده در برابر دوربین [به دنبال هر بار بمباران هواپیماهای ناتو، حکومت قذافی خبرنگاران را به تماشای بیمارستان های ویران و بچه های زخمی و مادران نالان برد]. کم کم این تصویر سازی در شبکه های غربی نگرفت و بینندگان جهانی دست قذافی را خواندند و دیگر هیچ کشته ای از اثر بمباران ناتو را باور نکردند.

فرشتگان حقوق بشر
فیلم های زنده و یا بازسازی شده دیگر مدتی است که بیننده شبکه های جهانی را به نقطه ای رانده که بدهای قصه معلوم اند و مردم اعتراض کننده هم فرشتگان در نظرند که برای حقوق بشر می جنگند و کشته می شوند. حالا هزاری قذافی و حسنی مبارک و بشار فریاد بزنند که اینان اراذل و اوباش اند. گیرم اسناد هم نشان دهد که در میدان التحریر قاهره چه جلافت ها در کار بوده، یا در شلوغی بغداد موزه این شهر غارت شده و در حمله مردم به قصرهای طلائی صدام و خانه اعوان قذافی چه ها رخ داده است. هزاری صدام به فرزندان بیاموزند که ریش بگذارد و خود قران به دست بگیرد و سیگار برگ را فراموش کند، هزاری سیف فرزند خوش پوش و زنباره قذافی ریش بگذارد و به هیات جوانان خیابانی بن غازی در آید. باز از آرشیوها عکس آنان با فراری و لامبرگینی، سیگار برگ و همراهان بینکنی پوش به در می آید. چون این تصویری است که مردم می خواهند.

یک باره نگاه می کنی همه رخت چرک ها روی بند پهن است. انگار نه همین قذافی بود که سه سال قبل با لشکر دختران محافظ بزک کرده اش، به جهان که سفر می کرد و چادر مجلل قبیله ایش را هم می برد، و باکی نداشت که جهانیان بدانند که در همان چادر وان شیر می گیرد. انگار نه همان قدافی است که وقتی با شکایت یک زن فیلپینی پلیس سویس فهمید فرزند او در ویلای مجلل خود، برده داری می کند و زنان را آزار می دهد، دستور داد احضاریه پلیس سویس را پاره کنند، از مردم خواست کالاهای سویسی را تحریم کنند [اما خود و فرزندانش ساعت های پاتک فیلپیس و پیاژه را باز نکردند] و سفارتخانه را بست و همین طور شیر نفت را. فرزند دردانه هم اعلام داشت که بزودی سویس تجزیه می شود.

از همین روست که داستان های جنگی این روزها در لیبی کسی را در غرب شگفت زده نمی کند. اگر شگفتی هست حال مردم سوریه است یازده سال بعد از مرگ حافظ اسد.

اسد که بود
حافظ اسد یک علوی ملی گرا و سوسیالیست بود. در جوانی خلبانی آموخت و به همان راهی که حسنی مبارک رفت، خلبانی چیره دست شد که هم با انگلیسی ها جنگید [ در جنگ سوئز یک هواپیمای انگلیسی را انداخت، چنان که حسنی مبارک در جنگ شش روزه با اسرائیل، یک جت دشمن را سرنگون کرد و نوشته اند تنها خلبان عرب بود که به چنین موفقیتی دست یافت]. حافظ اسد درس را در مسکو خواند، فرانسه می دانست و با انگلیسی ها دشمن بود. وقتی داشت در قاهره درسش را ادامه می داد سیاسی شد و سوسیالیست شد. هر چه یافت همان جا یافت اما علوی بود و بارش با سنی ها در یک جو نمی رفت. همین هم او را در قاهره به زندان انداخت. وقتی به دمشق برگشت آن قدر از روزگار آموخته بود که در حزب بعث به مدارج بالا برسد و طولی نکشید که در کودتای بعثیون به فرماندهی نیروهای مسلح رسید، سال بعد وزیر دفاع و شش سال بعد نخست وزیر. شغلی که کمی در آن ماند و سرانجام در آغاز دهه هفتاد به ریاست جمهوری سوریه رسید و در سال های پردردسر جنگ سرد سی سال قائد ماند. و در مشایعت او ترانه خواندند که نامت با نام شامات یکی شد. با تفاوت های کوچکی که از بافت بین النهرین مایه می گیرد، سرگذشت حافظ اسد با صدام حسین یکی بود.

حافظ اسد اما هیچ تجمل و اشرافی گری نداشت، به فساد مشهور نبود. خانواده اش کمتر در صحنه خودنمائی کردند. دختر بزرگش بشرا اهل سیاست نشد اما شوهرش فرمانده گارد ویژه محافظ ریاست جمهوری بود. پسر بزرگش بسیل که می گفتند جانشین مسلم پدر است، در زمانی که حافظ اسد با سرطان دست و پنجه نرم می کرد در یک تصادف رانندگی درگذشت. بشار پسر دوم چشم پزشک شده و در لندن با آسما همسرش زندگی می کرد، سه فرزند داشت و چنین می نمود که خیال قدرت ندارد. در کارش موفق بود و همسرش یک کارشناس اقتصادی و بانکدار دارای شغل خوب. مجید پسر سوم خانواده از کودکی بیماری داشت. حافظ یک بار ازدواج کرد و هرگز رفتار غیرعادی مخصوص حکام عرب از او سر نزد. نوشته اند بشار زمانی که پدر به او تکلیف کرد به دمشق برود و در حزب فعال شود، به معنای آماده شدن برای جانشینی او در قدرت، ماهر پسر چهارم را پیشنهاد کرد که دو سال از او کوچک ترست. نظامی است و فرمانده گارد جمهوری. اما قرعه به نام بشار نوشته شد.

دو هفته پیش یکی از نزدیکانش در مجله ای انگلیسی بازگفت که بشار، قبل از این که به ریاست جمهوری برسد در جلساتی که با سران ارتش و همکاران پدرش داشت برای آنان گفت که خود را مناسب این شغل دشوار نمی بیند، نظامی نیست و از نظامی گری بیزار است. آن ها راضیش کردند که به اصلاحاتش تن می دهند.

کسی از این گفتگو های در پرده خبر نداشت اما انگاری مردم سوریه در چشمان این جوان بلند قد بور چیزی دیده بودند که به فاصله اندکی بعد از مرگ پدرش و بعد از انتخاب وی به ریاست جمهوری، قلب های خود را گشودند و با هلهله به خیابان ریختند و ده بار بشار و آسما را به ظاهر شدن بر بالکن عمارت ریاست جمهوری مجبور کردند. نشریات عرب نوشتند حافظ اسد هم در زندگی توانست اسب خود را از میان اتش ها بگذراند و هم بعد مرگ. گمان می رفت او با انتخاب بشار، به نقطه ای رسید که نه قذافی، نه صدام، نه سلاطین و شیوخ و نه حتی عبدالناصر و سادات به آن نرسیدند. در روزهای سیاه مرگ حافظ اسد نوشتند دمشق به اشک حافظ را بدرقه کرد و با لبخند به پیشواز بشار رفت. سلطان درگذشت، زنده باد سلطان.

بازیگر قهار
حافظ اسد، و یادگارانش که اینک بازیچه کودکان کوی سوری ها شده اند بخشی جدانشدنی از تاریخ عرب اند. این خلبان کشوری را که نفت نداشت و در همسایگی اسرائیل دشمن بود و در کنار دشمنی دیگر با نام عراق ثروتمند و دارای نفت، چنان اداره کرد که گفتند وزارت خارجه اش وزارت نفت وی بود. اعتبار دانشگاه های سوریه را که در میان کشورهای عرب از همه قدیم ترست نگاه داشت. بازی بزرگ وی بین دو ابرقدرت بود آمریکا و شوروی. سودای سوریه بزرگ را با ریشه گرفتن در میان قبایل لبنان به یک عینیت سیاسی بدل کرد. دو دشمن داشت عراق و اسرائیل. و از همین رو با همه استقلال رایش در صدر فهرست کم شمار دوستان منطقه ای ایران قرار می گرفت. جمهوری اسلامی دوست تر از سوریه نیافت. اما حافظ با دست خالی وزنه ای بود در سیاست منطقه که قدرت های دیگر را به احترام وامی داشت.

اما در سیاست داخلی، هیچ گاه حکومت حافظ اسد بی نیاز به مشت آهنین نشد. جنبش های اسلامگرا را با همان خشونت سرکوب کرد که لیبرال های غربگرا. کمونیست ها را چنان کوبید که روشنفکران معترض را. اما چنین می نمود که سوری ها می دانند این همه برای آنان می کند. حافظ اسد در پایان قرن بیستم عمرش تمام شد و نماند تا آن نفرت را که ست هوز می دید در چشم رام شدگان خود ببیند. این دشواری برای بشار ماند که به اصرار به دمشق رفت و اینک دور از خانواده اش که تاب این روزگار نداشتند و به لندن بازگشته اند، یکه مانده در قصری که روزگاری نریختنی می نمود. اعراب که در ساختن ضرب المثل چیره دستند لابد فردای سقوط بشار اسد خواهند ساخت هیچ کس ابدی نیست حتی ابن اسد. چنان که هم اینک ساخته اند هیچ کس راحت نمی زید، حتی ابن تریح.

اما تراژدی را قهرمانانش نمی سازند. سازندگان تراژدی در صحنه نیستند تا لحظه موعود برسد. و اینک رسیده است.

سقوط حکومت بشار اسد، حتی سال قبل هم خواست و تمنای هیچ دولتی نبود. حتی زمانی که بهار عربی موج در موج درگرفت سقوط پادشاهان اردن، مراکش و بحرین و روسای جمهور الجزایر، تونس، یمن و لیبی بیشتر احتمال داده شد تا سوریه. در جهان اگر کسانی هم در آرزوی سقوط حافظ اسد بودند، با انتخاب اسد به جانشینی اش، در صف امیدواران جا گرفتند. اما اینک خطر بعد از قذافی دور سر بشار می گردد. دوستانش هم خوش گمان نمانده اند. در میان اعراب محکم تر از جای بشار جائی نبود، حتی شاهان صاحب هزار میلیارد دلار هم حق داشتند به موقعیت بشار حسرت بخورند که می گفتند ارثیه پدر، آبروست.

سخت گیری های اسد
در چهل سال قدرتمندی حافظ اسد بر سوریه کس مانند وی خرس های روسی و فیل های آمریکائی را به بازی نگرفت. کشوری کوچک و بی نفت را در نقطه ثقل و حایل دو ابرقدرت نگاه داشت. هم پیمان روس ها بود اما به کیسینجر گفت اگر اف چارده بدهیم ما بدمان نمی آید با شما وارد گفتگو شویم، آمریکائی ها از روس ها تاجرهای بهتری هستند. اما متحد خوبی نیستید. وقتی کیسینجر انورسادات را به رخ حافظ اسد کشید جواب شنید هر وقت یک دانشجو در وسط دانشگاه قاهره فریاد زد زنده باد اسراییل، من هم فردا صبحش به تل آویو می روم. دمشق حافظ اسد مامن تندترین مخالفان اسرائیل و حکومت های هم پیمان آمریکا و اسرائیل بود، از ایرانیان مبارز با حکومت سلطنتی تا دسته های تندرو و چپ رادیکال فلسطینی، نامداران دوران چریکی دهه های پنجاه تا هفتاد میلادی پاسپورت سوری در جیب داشتند. اما چندان که گامی برای گفتگو با یک سوری معارض برمی داشتند، چنان بر آنان سخت می گرفت که از زندگی سیر می شدند.

در دوران حکومت پادشاهی در ایران، در حالی که بخش عمده ای از جناح مذهبی مخالفان شاه از حمایت های اسد برخوردار بودند، یک شب به میهمانی شاه به تهران آمد. برای همین یک شب چندین میلیون بشکه نفت نیم قیمت از شاه گرفت و چند میلیون بشکه هم رایگان. بدهی ها با سقوط رژیم پادشاهی در ایران منتفی شد. بعد از انقلاب هم با همه نزدیکی که جنگ ایران و عراق قوتش بخشید اما تنها برای شرکت در کنفرانس سران کشورهای مسلمان، در اولین روزهای دولت خاتمی به تهران آمده. این بار اشتراک منافع چنان بود که یک روز به تهران نیامده میلیون ها بشکه نفت گرفت که هنوز در فهرست بستانکاری های شرکت ملی نفت بالاترین رقم هاست.
بیست سال قبل، در پایان کنفرانس مادرید، برای اولین و آخرین بار حافظ اسد در مصالحه ای بر سر صلح خاورمیانه شرکت کرد. نقل شده است در همان کنفرانسی هم دولت ها شرایط حافظ اسد را پذیرفتند، رهبران شوروی و آمریکا دو ابرقدرت زمان، حاضر بودند و اول آنان توافق را ضامن شدند. قبل از کنفرانس مادرید شش تن از سران عرب یکی یکی به دمشق رفتند تا اسد را راضی به شرکت کنند. همان زمان یاسرعرفات هم مدت ها بود که رادیکالیسم فلسطینی را در باغچه گل سرخ کاخ سفید واشنگتن ذبح کرده بود دو بار به دیدارش رفت، مسلمانان غیرعرب هم از وی خواستند. به چنین سنگینی حافظ اسد پا به کنفرانسی گذاشت که گورباچف و ریگان میانجی اش بودند. سالخورده بود و به پیرهای درزی می مانست که عبائی بر دوش در قهوه خانه ای در جنوب لبنان خسته لمیده باشد، چشم به زیتون زارهای کهن.

مراسم و تشریفات تمام که شد، نوشته اند اسد دستی به پشت گورباچف زد و به مترجم گفت به ایشان بگوئید راهی رفتی و به دورانی پایان دادی تا کجا می خواهی ببری این ماشین را. تا مترجم جمله وی را ترجمه کند اضافه کرد ما می گوییم نور به هر سوراخی بتابد اول مار و موش ها بیرون می زنند بعد اگر گنجی باشد ظاهر می شود، اولی مسلم است و دومی محتمل. گورباچف شنید و خندید و فقط گفت دنیا نیاز به تحول دارد. آن گاه خطاب به اسد گفت رییس، نسل تازه جهان یک جور دیگرند. حافظ اسد سری تکان داد شاید به این معنا که دیگر فرصتی برای درک این جهانم نیست. شاید از همین نشانه ها بود که حافظ وقتی مرگش مسلم شد بشار را خواست و او را با ژنرال های سوری دست در دست گذاشت. آیا گمان داشت بشار از این نسل است و می داند جهان یک جور دیگرست.

بشار در لندن
اما یازده سال بعد از مرگ حافظ اسد او نیز به سرنوشت همه خودکامگان دچار شده در گور راحت نماند. جانشینش بشار قابل تصورست اگر بخت یاریش کند به لندن برود و کلینیک چشم پزشکی دایر کند. در حالی که گورباچف چنان تغییر جهان را جدی گرفته که هفته گذشته هشدار داده است که پوتین می خواهد روسیه را به عقب برگرداند. آیا گورباچف بر این سر است که تغییری که این نسل می خواهد همان است که نسل بعدی خواهان آن است.

گویا درس های گورباچف و حافظ اسد دیگر به کار نمی آید. حکومتگران مشرق زمین باید درسی دیگر بیاموزند و تا دیر نشده راز نگاه رام شدگان را بخوانند.

برچسب‌ها: ,


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: