تلاطم در کشورهای عربی؛ سقوط قذافی ابراهيم يزدی

کشورهای عربی خاورمیانه و شمال افریقا وارد مرحله تازه ای از تاریخ تحولات سرنوشت ساز خود شده اند. این تحولات از زمانی شروع شد که ارتش ناپلئون وارد قاهره شد و توپخانه اش بسوی ابوالهول آتش گشود. غرش این توپخانه مسلمانان و اعراب را از خواب بی خبری قرون بیدار کرد. اکنون بعد از قریب به 200 سال، تحولات سیاسی در این کشور ها وارد مرحله جدیدی شده است.

در رویدادهای اخیر سه نکته اساسی قابل بحث و بررسی است:

نکته اول علل و عوامل بروز این رویدادهاست. کشورهای عربی سالهاست که دچارتلاطم های سیاسی و اجتماعی هستند، اما چرا اکنون و بصورت زنجیره ای و با شیوه ای متفاوت، اما مشترک در تمام آنها.

اگرچه در هریک ازاین کشورها، سابقه مبارزات سیاسی، فرهنگی و اجتماعی مردم تا حدودی ویژگی های ملی- بومی متفاوت از یکدیگررا دارد، اما برخی از عوامل مؤثر و مطالبات مشترک موجب تأثیرات متقابل شده است. عوامل و علل بروز این ناآرامی ها را شاید بتوان، به ترتیب زیر خلاصه کرد:

1- فرسودگی رژیم های سیاسی- در کشورهای دموکراتیک، گردش نخبگان بطور طبیعی از طریق حضور فعال احزاب سیاسی شکل گرفته، میسر است. گردش نخبگان به معنای پالایش مستمر «قدرت» حاکم است. اما زمامداران کشورهای عربی عموماً به «بیماری قدرت» یا به تعبیر خود عرب ها به «داء الکرسی» مبتلا هستند. و پس از صعود به قدرت آمادگی برای نزول ندارند. دوران زمامداری مستبدان حاکم در مصر و لیبی و یمن، سوریه، تونس و … بالغ بر 30 تا 40 سال است. در این نظام های حاکمان مستبد دچار رکود و رخوت و هم چون آب راکد فاسد و گندیده شده اند، هم فساد مالی و هم فسادهای رنگارنگ دیگر – بی کفایتی این حاکمان بطور مستمر مانع تحقق حتی نسبی مطالبات حقه مردم شده است و انباشتگی مطالبات این نظام ها را به نقطه غیرقابل اصلاح رسانیده است. سرکوب و اختناق سیاسی نیز مانع حتی طرح این مطالبات است.

2- جوان بودن جمعیت در این کشورها؛ آمار نشان می دهد که بطور متوسط حدود 70 در صد جمعیت زیر 30 سال است. بیکاری در میان گروه های سنی 15-30 در بالاترین میزان است. این جوانان، به علت رکود اقتصادی مزمن و بیکاری، امیدی به آینده خود ندارند.

3- بیداری و رهایی زنان؛ در تظاهرات مردمی در این کشورها، حضور فعال زنان چشمگیر است. این حضور هم  انعکاس تغییر در مناسبات سیاسی – اجتماعی در این کشور ها و عمق آن است و هم به  معنای تاثیرات دور و نزدیک آن در تحولات اجتماعی می باشد.

4- انقلاب الکترونیک؛- همانطور که انقلاب صنعتی مناسبات اقتصادی، اجتماعی و سیاسی جهان را تغییر داد، انقلاب الکترونیک نیز دنیا را تغییر داده است. انقلاب الکترونیک، ماهواره ها، تلفن های همراه از عوامل کلیدی کمک کننده به سقوط شوروی و فروپاشی پرده آهنین و برچیده شدن دیوار برلین محسوب می شود. انقلاب الکترونیک یکی از مهمترین ویژگی حکومت های استتدادی را بلاموضع ساخته است، ویژگی بارز نظام های استبدادی بسته بودن آن ها و محدودیت گردش اطلاعات است. مبارزه سیاسی برقراری ارتباط با توده های مردم و بسیج و هدایت آنهاست. صاحبان قدرت، که حضور و فعالیت معترضین خود را برنمی تابند برای قطع رابطه ی معترضین با توده های مردم از هروسیله ای استفاده می کنند. بازداشت مبارزین، توقیف نشریات، حتی ترور شخصیت ،  همه در این راستا صورت می گیرد. اما  درعصر انقلاب الکترونیک، هیچ نظامی نمی تواند در برابر گردش اطلاعات مانع ایجاد کند. آسمان بسته غیرممکن است.

علاوه براین انقلاب الکترونیک جهان را کوچک و به یک دهکده جهانی تبدیل کرده است. زندگی در دهکده جهانی، به سان زندگی در آپارتمان در یک مجتمع مسکونی است. پدران ما در خانه های بزرگ با دیوارهای ضخیم زندگی می کردند و چهاردیواری و اختیارداری معنا و مفهوم داشت. همسایه های دیوار به دیوار آنها از رویدادهای درون خانه هاشان خبردار نمی شدند. اما زندگی در آپارتمان چنین نیست. شما حتی نمی توانید با زن و همسر و فرزندان خود با صدای بلند صحبت کنید، صدای رادیو یا تلویزیون خود را بیش از حد بلند کنید. در دهکده جهانی کوچکترین حادثه به سرعت برق در تمام دنیا منتشر می شود. مردم جهان، در دور افتاده ترین نقاط از این حوادث باخبر می شوند. در برخی از کشورها تعداد تلفن های همراه برابر با کل جمعیت یا بیشتر از آن است. در دوران تظاهرات مردم مصر، رهبران جنبش، دوربین های مخصوص در خیابان نصب کرده بودند که به شبکه های خبری جهانی وصل بود و بطور دایم، لحظه به لحظه اخبار مصور مخابره می شد. انتقال و انعکاس اخبار موفقیت مردم تونس و فرار زین العابدین بن علی موجب تحریک و تشویق مردم مصر و سایر نقاط شد.  عقب نشینی مبارک، برمردم بحرین، یمن، مراکش و اردن نیز اثر گذاشت و هم چون ظروف مرتبطه، امواج اعتراض در همه جا بالا گرفت. از طرف دیگر انعکاس وسیع و کشتار مردم دراین کشورها وجدان عمومی مردم جهان را به موضع گیری علیه دولت های سرکوبگر و حمایت از مبارزات مردم وادار ساخت.

5- پایان جنگ سرد دو پیامد راهبردی داشت. اول: فروپاشی شوروی و پایان جنگ سرد موانع فراملی بر سرراه توسعه و نهادینه شدن جنبش های ملی مردم سالار را از میان برداشت. دردوران جنگ سرد قدرت های غربی  بر این باور بودند که دولت های ملی تاب توان مقابله با کمونیست ها را ندارند و در نهایت کمونیست ها جای آن ها خواهند کرفت. با فروپاشی شوروی این بهانه بکلی رنگ باخت. از طرف دیگر گرایش های ملی درون گرا و بازگشت به خویشتن در میان بخشی از مبارزین چپ ضد استبداد و ضد استیلای خارجی در کشورهای عربی- اسلامی رشد کرد. این امر به نوبه خود راه را برای همکاری و همگرایی میان مبارزین چپ با اسلامگرایان هموار ساخته است.

پیامد دوم پایان جنگ سرد تغییراولویت ها در مناسبات جهانی است. در دوران جنگ سرد اولویت های سیاسی در روابط جهانی تعیین کننده بودند. بعد از فروپاشی اولویت های اقتصادی جای اولویت های سیاسی را گرفت.  مناسبات اقتصادی در روابط بین المللی ، هنگامی معنادارو مطلوبند که دراز مدت باشند. این نوع مناسبات نیاز به ثبات سیاسی دارد. در دوران جنگ سرد ثبات سیاسی یک تعریف داشت و بعد از پایان جنگ سرد معنای دیگری پیدا کرد. ثبات سیاسی در دوران ما بعد جنگ سرد یعنی دموکراتیزه شدن نظام های سیاسی. در این دوران ضعیف ترین نظام های دموکراتیک از مقتدرترین نظام های استبدادی با ثباترند. در واقع موج سوم دموکراسی در دنیا پدیده ای طراحی شده توسط غربی ها نیست. بلکه ازپیامدهای پایان جنگ سرد است. بنابراین یک همسوئی راهبردی میان اهداف دراز مدت کشورهای توسعه یافته غربی با اهداف و آرمانهای جنبش های مردم سالاردر کشور های در حال توسعه پدید آمده است.

علاوه براین کشورهای عربی ـ– اسلامی، بشدت تحت تاثیرانقلاب اسلامی ایران  و رویداد های پس از آن قرار گرفته اند. این انقلاب موجب شد مسلمانان و بسیاری از سازمان های اسلامی سیاسی شوند. شرکت بی سابقه زنان در دوران انقلاب اسلامی ایران، الهام بخش زنان در کشورهای اسلامی بوده است. نسبت بی سوادی در میان زنان یمنی بسیار بالاست اما در جنبش اعتراضی مردم یمن زنان حضور فعال و چشم گیری دارند. اما بهمان اندازه که انقلاب ایران موجب تقویت جنبش های سیاسی در کشورهای اسلامی شد، رویدادهای پس از انقلاب تاثیرات منفی بر جای گذاشته است، که آثار آن را در تونس و مصر می توان مشاهده کرد.

بعد از پایان جنگ سرد،  اگرچه موانع فراملی از سرراه جنبش های دموکراتیک  برداشته شدند، اما موانع درونی ریشه دار جامعه های اسلامی، به صورتی باز دارنده بروز پیدا کردند،  در حالی که در کشورهای مسیحی نشین، فرایند مردم سالاری به سرعت رشد پیدا کرد. زیرا کلیسای مسیحی بیش از 100 تا 150 سال است که مشکل خود را با مردم سالاری و حاکمیت مردم حل کرده است. اما در کشورهای اسلامی، در نظر بسیاری از متفکرین و مبارزین هنوز اندیشه مردم سالاری درک و هضم نشده است و برخی از صاحب نظران دموکراسی را معادل کفر می دانند. این نوع نگرش ها از عوامل بازدارنده رشد و توسعه دموکراسی در کشورهای اسلامی بوده است. اما درطی 25 سال گذشته، در مواضع بسیاری از اسلامگرایان درباره دموکراسی تغییری مشهود بروز کرده است. نسل جدید و جوان اسلامگرایان از مواضع اسلامگرایان سنتی و سلفی فاصله گرفته است. بسیاری از روشنفکران دینی، حتی سنت گرایان، اگرچه بعضاً هم چنان در سازگاری اسلام و دموکراسی شک و تردیدهایی دارند، اما گردش ادواری قدرت و محدودیت آن و مردم سالاری را تنها نوع حکومت قابل قبول و تحمل می دانند که به مراتب بر نظام های تمامیت خواه و استبدادی رایج در این کشورها ترجیح دارد. نکته دیگر اینکه با فروپاشی شوروی سابق و پایان جنگ سرد عصر جنبش های انقلابی نیز به سر آمده است. اکنون دوران مبارزات و اعتراضات مسالمت آمیز مدنی، بدون خشونت است.

مجموعه این عوامل دست به دست هم داده اند و شرایط را برای بروز اراده همگانی مردم در اعتراض به نظام های استبدادی و فرسوده و فاسد این کشورها فراهم و میسر ساخته است. نکته مهم قابل توجه این است که این اعتراضات پیش و قبل از آن که متأثر از تحریکات و برنامه ریزی قدرت های فراملی باشد، برخاسته از شرایط نامساعد حاکم بر این کشورهاست. اگرچه دولت های سرکوبگر استبدادی، حاضر به قبول مسئولیت خود نیستند و به جای نقد و اصلاح رفتارهای خود، فرافکنی می کنند و منشا این اعتراضات را در بیرون از مرزهای ملی می دانند و تبلیغ می کنند، اما این فرافکنی ها ماهیت قضیه را تغییر نمی دهد.

نکته دوم این که اکنون مناسبات سیاسی و اجتماعی در این کشورها به نقطه چرخش و تحول تاریخی جدیدی رسیده است. اما آیا تاریخ در این نقطه متوقف می ماند یا نه؟ معلوم نیست. بقول یک مورخ، تاریخ به نقطه عطف رسیده است اما آیا می تواند ورق بخورد؟ شواهد و قرائن حاکی از آن است که تحولات سیاسی در این کشورها با سه فرایند قابل تعریف هستند:

فرایند اول– الگوی تحولات در تونس و مصر است. در هردو کشور ارتش کم و بیش حاضر به سرکوب مردم معترض نشد. با خروج زین العابدین علی از تونس و کناره گیری حسنی مبارک از قدرت، راه برای تحولات تدریجی مدنی هموار شد. رهبران جنبش اعتراض در هردو کشور با واقع بینی و فاصله گرفتن از تندروی و رادیکالیزم با جانشینان علی و مبارک به مذاکره نشستند و برای تغییرات مطلوب و میسر به توافق رسیدند.

رهبران جنبش در هردو کشور در فرصت های مناسب اعلام کردند که ترکیه الگوی مورد نظر آنهاست و چنین بنظر می رسد که عملکرد و کارنامه موفق اسلامگرایان حاکم در ترکیه توجه جدی بسیاری از اسلامگرایان سایر کشورها را بخود جلب کرده است. ویژگی های الگوی ترکیه چیست که مورد توجه مبارزین مسلمان در کشورهای دیگر قرار گرفته است. شاید بتوان گفت:

1- در ترکیه ارتش یک نهاد ملی، با اولویت ها و باورهای سیاسی خاص است، نه یک نیروی مسلح در خدمت حاکم و مبتلا به کیش شخصیت.  ارتش ایران در دوران استبداد سلطنتی «شاه مدار» بود، نه یک نهاد ملی. در ترکیه ارتش به دفعات با کودتا تحولات سیاسی را مهار کرده است. اما نه برای حمایت ازقدرت یک فرد یا یک حکومت، بلکه براساس باورهای سیاسی.

2- اسلام گرایان ترکیه با حسن استفاده از مناسبات شکل گرفته تاریخی میان ترکیه و غرب، از طریق انتخابات آزاد ادواری توانستند قدرت را بدست بگیرند. اما در مرحله اول (دوره نجم الدین اربکان) تندروی کردند و موجب هراس، نه تنها ارتش بلکه روشنفکران سکولار شدند.

در ترکیه اسلامگرایان با حضور قدرتمند و بسیار فعال سکولارها روبرو هستند. در ایران اگرچه رضا شاه سعی کرد از الگوی مصطفی کمال ترکیه تبعیت کند اما نتوانست پایگاه قابل توجهی در میان روشنفکران بوجود آورد. در حالی که در ترکیه کمالیست ها نیروی قابل توجهی هستند، علاوه براین رضا شاه نتوانست یک ارتش واقعاً ملی و مستقل و غیروابسته به خودش بوجود بیاورد. اما در ترکیه ارتش به عنوان یک نهاد ملی، با ارزش ها، باورهای ویژه خود، مستقل و غیروابسته به شخصیت سیاسی حاکم، از جمله آتاتورک، شکل گرفته است و حضور و نقش مؤثردارد. نیروی سیاسی – اجتماعی – فرهنگی سکولارها در کنار ارتش یک نیروی قابل توجه سیاسی ، اجتماعی و نظامی  را تشکیل می دهند. اسلامگرایان ترکیه با دو مشکل اساسی روبرو شدند. اول چگونگی برخورد و تقابل با قدرت قابل توجه ارتش و روشنفکران سکولار، دوم اسلامگرایان تندرو سلفی که مناسبات سیاسی، فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی بسیار پیچیده جامعه جدید را درک نمی کنند. سیاست ها و رفتارهای این گروهها نیز از موانع توسعه جنبش های اسلامی، در بسیاری از کشورهاست. خیزش نجم الدین اربکان، دبیرکل فقید حزب رفاه (سابق)، که او را پدر جنبش اسلامی ترکیه می دانند، اگرچه با مقاومت و تقابل ارتش و سکولارها روبرو شد و سقوط کرد، اما راه را برای پیروزی عبدالله گل و رجب طیب اردوغان، رهبران حزب عدالت و توسعه هموار ساخت؛ این رهبران جوان تر یاد گرفتند که باید آرام تر وبا شتاب کمتری حرکت کنند و با هر ترفند ممکن مانع تقابل ارتش و سکولارها بشوند و این مستلزم تعدیل در خواسته ها و برنامه ها بود. در واقع نسل جدید و جوان روشنفکران دینی در ترکیه یادگرفتند که بایستی به تناسب وضعیت و چینش نیروهای سیاسی و اجتماعی ترکیه سیاست های راهبردی خود را تنظیم کنند.

در واقع الگوی ترکیه دو محور اساسی دارد. اول روشنفکران دینی اگرچه از طریق یک انتخابات آزاد و رقابتی پیروز شده اند، اما با صراحت اعلام کرده اند که بدنبال تأسیس یک دولت اسلامی نیستند، بلکه بدنبال ارائه صادقانه خدمات اقتصادی و نیز تحقق هرچه بیشتر حقوق ملت، نهادینه کردن دموکراسی هستند.

به عبارت دیگر، پرهیز از تقابل درونی و تکیه بر «وفاق ملی» و ارائه خدمات اقتصادی.

محور دوم، پرهیز از تقابل در سیاست خارجی، و بهبود روابط با تمامی کشورها، حتی با یونان و ارمنستان و اسرائیل. دولت ترکیه در چارچوب تعامل هرچه بیشتر با نظام اقتصاد جهانی- بخصوص اروپا حرکت می کند، نه درتقابل با آن.

رهبران جنبش های تونس و مصر، با صراحت از تبعیت از الگوی ترکیه گفتگو کرده اند. در تونس الغنوشی، که بارها به دعوت دولت ایران به کشورمان آمده بود و در سالهای اخیر در لندن به حالت تبعید به سر میبرد، در هنگام تظاهرات اعتراض آمیز به تونس برگشت. او صریحاً از الگوی ترکیه نام برد.

در مصر، جماعت اسلامی، که زمانی پرچمدار مبارزه خشم آلود و خشونت بود، از تجارب شکست خورده آموخت و از 1977، خط مشی خود را بکلی به مبارزه مسالمت آمیز، تغییر داد. اخوان المسلمون، که 90 سال پیش توسط حسن البنا تأسیس شده است، بعد از فراز و نشیب های بسیار، تغییر روش داده است. اگرچه هنوز هم هسته هایی در مسن ترها در درون اخوان المسلمین (معروف به قطبی ها) هوادار روش های خشونت و تند الظواهری هستند اما اکثریت جوان ترها، از روش حضور فعال و بهره گیری از فضاهای سیاسی ممکن استفاده می کند. در انتخابات 1980و 1990 شرکت کردند و موفقیت خوبی نصیب آنها شد. علاوه براین آنها یاد گرفته اند که باید با احزابی که در پاره ای از مسائل مواضع مشترک دارند، ولی اسلامگرا نیستند، نظیر حزب وفدوحزب کار، همکاری و یا حتی ائتلاف کنند. گروه جدید در درون اخوان، به نقش مؤثر زنان در جنبش سیاسی- اجتماعی واقف است و روابط نزدیکی با اقلیت های دینی (مسیحیان) دارد. این گروه های جوان، مدل ترکیه را در نظر دارند. در میدان التحریر شعر آنها: الثورتنا مدنیه، لا سیفیه، لا دمیّه.

به این ترتیب شواهد حاکی است که جنبش های اعتراضی مردمی در تونس و مصر وارد مرحله جدیدی از تحولات مدنی تدریجی، شده اند.

الگوی دوم یا فرایند دوم تحولات عربی – اسلامی منطقه، دو کشور مراکش و اردن است. در این دو کشور نظام پادشاهی،  اما نه از نوع عربستان و سایر شیوخ، حاکم است. پادشاهان هر دو کشور، به سرعت و با درایت در برابر امواج اعتراض های مردمی، روش مسالمت آمیز و مذاکره و توافق را اعمال می کنند. از طرف دیگر در مراکش جنبش مذهبی «عدل و احسان» و نیز حزب عدالت و توسعه، کثرت گرایی، انعطاف پذیری و تساهل و تسامح و سازگاری با سایر نیروها و اصل تفکیک قوا را پذیرفته اند. دراردن نیز ما شاهد این تغییر در نگرش اسلام گرایان هستیم- به عبارت دیگر تجربه ترکیه، یعنی عبور از حزب فضیلت و رفاه و رسیدن به حزب عدالت و توسعه، در اردن و مراکش نیز اثر گذار بوده است. حتی در عربستان تلاش هایی برای فاصله گرفتن از وهابیت و راهی برای آشتی با دموکراسی در جریان است. در تمام این کشورها- فرایند یادگیری قابل توجه است.

الگوی سوم – نپذیرفتن اعتراض ها و سرکوب و کشتار معترضین در لیبی، یمن، بحرین و سوریه است. اگرچه در این چند کشور وجه مشترک برخورد خصمانه و کشتار معترضین است اما هرکدام ویژگی های ملی- بومی خود را دارند.

بحرین کشوری است کوچک، و با جمعیت کم، در مناسبات قدرت در منطقه فاقد نقش و جایگاه مؤثر. اما اکثریت جمعیت این جزیره کوچک شیعه هستند. عقب نشینی حاکمان در صورت پیروزی جنبش اعتراض، دولت شیعه سومی بعد از ایران و عراق، در این منطقه روی کار خواهد آمد. این امر برای سنی های متعصب، خصوصاً وهابی های شدیداً ضد شیعه، غیرقابل تحمل خواهد بود. یکی از دلایل دخالت نظامی عربستان در بحرین علاوه بر مشکل سیاسی  مشکل مذهبی نیز می باشد.  ضمن اینکه بزرگترین پایگاه نظامی آمریکا در خلیج فارس در بحرین قرار دارد، که برای آمریکا اهمیت راهبردی دارد.

موفقیت جنبش اعتراض آمیز بحرین به مناسبات شیعیان با اهل سنت از یک طرف و روابط آنها با ایران بستگی دارد. اگرچه شیعیان در بحرین اکثریت را دارند، اما نه یک  اکثریت قاطع، نظیر ایران.  شیعیان بحرین حتی اگر موفقیت سیاسی هم بدست آورند باز هم می بایستی، نظیر شیعیان لبنان و عراق، از شرکت سایر گروه های سیاسی- دینی و مذهبی در ساختار قدرت حمایت کنند. در لبنان آنچه امام موسی صدر، رهبرشیعیان لبنان می خواست حکومت اسلامی نبود، بلکه یک حکومت دموکراتیک به معنای غیرطائفی، یعنی انتخاب رئیس جمهور، بدون وابستگی های طائفی و دینی و مذهبی با رأی مستقیم مردم بود. در عراق هم، برغم اینکه شیعیان۶۵  در صدجمعیت را تشکیل می دهند، سایر قومیت ها (کردها) و مذاهب در قدرت حضور و نقش کلیدی دارند، یا باید پیدا کنند تا عراق به یک تعادل سالم قدرت و ثبات سیاسی نهادینه سازنده برسد.

 

یمن، اگرچه سنی مذهبان نیز نقش رسمی ایفا می کنند، اما اکثریت جمعیت را ندارند، بنابراین پیچیدگی های مذهبی از نوع بحرین وجود ندارد. اما ساختار سیاسی یمن همچنان قبیله ای است. گذرگاه دریایی باب المندب هنوز هم از اهمیت ویژه ای برخوردار است. سقوط حکومت عبدالله علی صالح و پیروزی معترضین، تغییر اساسی در وضعیت باب المنذب ایجاد نمی کند. انسجام فرهنگی- اجتماعی در یمن، در سطحی به مراتب پایین تر از مصر است. ارتش یمن منسجم نیست و بهم ریخته است. برغم مقاومت عبدالله علی صالح، شواهد همگی حاکی از آن است که دیر یا زود سقوط می کند و جانشینان او به احتمال بسیار زیاد از الگوی تونس و مصر پیروی خواهند کرد.

در سوریه جنبش اعتراض اگر چه در حال رشد است ولی هنوز به قدرت و گستردگی جنبش های مشابه در مصر و تونس و لیبی نرسیده است. اما سابقه ای طولانی تر از کشورهای تونس و مصر دارد. در چهار دهه پیش، در زمان قدرت حافظ اسد، مردم حلب  قیام کردند و دولت با تانک و توپ به شهر حمله کرد و بعد از یک درگیری شدید و خونین، جنبش را مهار کرد. البته در آن زمان استفاده از دستاوردهای انقلاب الکترونیک آن چنان نبود که اخبار آن بطور گسترده در سطح جهانی منعکس شود و بازتاب پیدا کند و سوریه متحد نظامی شوروی سابق در منتقه بود. اما برغم محدود بودن جنبش اعتراضی در سوریه، شواهد حاکی است که بشار اسد مجبور به عقب نشینی خواهد شد. برغم اظهارات و وعده های اسد، کشتار معترضین متوقف نشد و ادامه دارد. این کشتار ها بنوبه خود موجب تشدید فشارهای بین المللی، حتی اعراب،   برای کناره گیری اسد شده است. آیا این عقب نشینی با برکناری او و حزب بعث حاکم همراه خواهد بود یا نه، به گزینش روش های برخورد نهائی با معترضین توسط اسد بستگی دارد. سوریه چه از نظر فرهنگی و چه سیاسی، جایگاه ویژه ای در میان اعراب و کشورهای خاورمیانه دارد. دولت های خارجی منطقه یا فرا منطقه ای، چه هوادار و متحد سوریه و چه مخالف آن، نقش مؤثری در رویدادهای کنونی و آینده سوریه دارند. سقوط دولت بعثی بشار اسد، معادله قدرت در خاورمیانه را به ضرر ایران و حزب الله لبنان و احتمالا فلسطین،  تغییر خواهد داد. این موقعیت ویژه در حمایت یا مخالفت قدرت های بیرونی در جنبش اعتراضی اثرگذار است. با سقوط قذافی اکنون همه چشم ها متوجه بشار اسد شده  و شمارش معکوس او سرعت گرفته است.

اما تحولات در لیبی، در مرحله اول موجب تجزیه عملی کشور به دو منطقه نفتی و غیرنفتی شده است. نیروهای انقلابی، بر مناطق نفتی مسلط هستندو دولت موقت را در بنغازی تشکیل داده اند، که از طرف دولت های غربی و اتحادیه عرب به رسمیت شناخته شده است. خریدار عمده نفت لیبی کشورهای اروپایی- و عمده ترین آن، فرانسه و ایتالیا هستند. این دو کشور از اولین کشورهایی بودند که برغم سوابق بسیار دوستانه ای که با قذافی داشتند، با او به مخالفت برخاستند و نیروهای انقلابی (شورای ملی موقت) را برسمیت شناختند. قطعنامه ممنوعیت پرواز هواپیماهای لیبی برای بمباران مناطق تحت نفوذ معترضین، با پیگیری این دولت ها به تصویب رسید و اجرا شد. در این موضع گیری های کشورهای غربی، بهره مندی آنها از نفت لیبی مؤثر بوده است. اما مهمتر از بهره مندی اقتصادی، وابستگی متقابلی است که در اقتصاد جهانی بوجود آمده است. جنبش اعتراضی مردم لیبی منجر به توقف صادرات نفت لیبی به اروپا شد. این امر به نوبه خود بر فعالیت بهینه و عادی نهادهای تولیدی و نیز زندگی مردم در اروپا اثر منفی گذاشت. همانطور که اشاره کردم در دهکده جهانی وابستگی های متقابل از یک طرف و انفجار اطلاعات و ابزارهای گسترده گردش اطلاعات، محدودیت هایی را برای دولت های سرکوبگر بوجود آورده است. دولت های غربی، بعد از تصویب و اجرای قطعنامه ممنوعیت پرواز هواپیماهای لیبی بر فراز خاک آن کشور، شورای رهبران اعتراض مستقر در بنغازی را به رسمیت شناختند. بلافاصله جریان صادرات نفت لیبی به اروپا از سرگرفته شد و بهای نفت صادراتی نیز به حساب این شورا یا دولت جدید، واریز گردید. این تحولات به این معناست که ولو برای موقت، تقسیم جغرافیایی صورت گرفته و یک کشور با دو سیستم بوجود آمده بود. اگرچه مقاومت مردم و فشارهای داخلی و بین المللی برای قذافی ادامه یافت وانقلابیون طرابلس را هم فتح کرده اند، و قذافی مقاومت می کند،  او دیر یا زود مجبور به خروج ازصحنه قدرت خواهد شد. احتمالا آنچه در تونس و مصر ، بعد از کناره گیری بن علی و مبارک و پیگیری قضائی و زندانی شدن مبارک رخ داد در مقاومت قذافی و اسد موثر بوده است. شاید اگر انقلابیون برخورد های ملایم تری با بن علی و مبارک داشتند، کناره گیری قذافی و اسد آسانتر می بود.

اما تجربه لیبی ویژگی های مهم در خور توجهی دارد. در عصر تحولات و التهابات اعتراضی و مردمی حاضر در خاورمیانه، تجربه لیبی، یا به تعبیر دقیق تر، پدیده بنغازی، برای کشورهای صادر کننده نفت آموزنده و هشدار دهنده است که بایستی با دقت بررسی شده و مورد توجه رهبران این کشور ها قرارگیرد. در عالم سیاست باید غیر قابل تصور را تصور کرد و برای پیشگیری یا مقابله با آن تدبیری اندیشید.

نکته سوم اینکه ، در بررسی تحولات خاورمیانه دو موضوع دیگر هم باید مورد بحث قرار گیرد: موضوع اول پیامد تحولات و جنبش های اعتراضی اخیر در سایر کشورهای عربی، نظیر عربستان، کویت، لبنان، امارات، قطر، مسقط و عمان، سودان، الجزیره و… یا کشورهای اسلامی قفقاز، آسیای مرکزی از یک طرف و تأثیر این تحولات در اسرائیل و صلح خاورمیانه چه خواهد بود، برخی تأثیرات این تحولات هم اکنون بروز کرده است.

موضوع دوم نقش و تأثیر قدرت های منطقه ای و فرا منطقه ای هم در پیدایش و بروز این تحولات و هم در سرنوشت و جمع بندی آنها چیست. آیا رابطه ای میان این تحولات با مسئله امتناع اسرائیل از صلح با اعراب و فلسطینان و طرح آمریکا برای » خاورمیانه بزرگ» وجود دارد؟

این ها پرسش های بسیار مهمی هستند که بایستی در جای خود، در فرصتی دیگر مورد بررسی قرار گیرند.

پانوشت:

متن اولیه این تحلیل در 29 /2/90 نوشته شده بود اما چاپ آن در مطبوعات ایران میسر نگردید. سقوط قذافی بهانه ای شد برای انتشار آن.

Advertisements

برچسب‌ها: ,


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: