Archive for ژوئن 2011

من پاشنه بلندم، نه پوتین بوگندو

2011/06/17

در راستای اینکه اخیرا یکی از استراتژیست ها و سخنرانان نابغه که هر روز یکی از رازهای استکبار را کشف و خنثی می کنند، اعلام کرد که کفش پاشنه بلند پای زنان را شبیه سم جن می کند و این توطئه ای هدفمند علیه انقلاب اسلامی است، ما برای کشف واقعیت این کفش پاشنه بلند، وی را یافته و با او مصاحبه کردیم.

 

ما: لطفا خودتان را معرفی کنید و بگوئید چند سال دارید؟

کفش پاشنه بلند: من گلپا بلندیان هستم، متولد 1356، 34 سال دارم و از خانواده سرشناس ورساچه هستم که یک ماه بعد از تولد با یک خانم دکتر 25 ساله از ایتالیا به تهران آمدم و الآن سی و سه ساله که در کمد هستم.

 

ما: لطفا بفرمائید کودکی تون چطور گذشت؟

کفش پاشنه بلند: من سه ماهه بودم که رفتیم با کتی جون، منظورم خانوم دکتره، رفتیم دیسکو و اونجا رقصیدیم، هنوز انقلاب نشده بود و دیسکو به راه بود. البته خیلی اذیت شدم، واقعا اذیت شدم، ولی شب منو دستش گرفت اومدیم. دیگه بعد از اون تا وقتی بیست سالم شد خیلی کم بیرون رفتم.

 

ما: از انقلاب چه خاطره ای دارید؟

کفش پاشنه بلند: انقلاب که شد کتی جون یک بار با آقا کامران نامزدشون می خواستن برن عروسی اومدن منو بپوشن، کامی جون گفت این چیه؟ کامی جون گفتش من عامل امپریالیسم هستم و گفتش که امپریالیسم ها می خوان از طریق من زنان رو مصرفی کنن. کتی جونم منو انداخت تو جعبه پرت کرد تو انباری. یه کفش بی پاشنه پوشید رفت.

 

ما: چه مدت تو انباری بودین؟

کفش پاشنه بلند: من سه سال تو انباری بودم، تا اینکه کامی جون که اون موقع شوهر خانوم دکتر شده بود، در جعبه مو باز کرد. گفتش این رو چی کار کنیم؟ کتی جون گفت: بذاریم باشه. گفت: این چیه؟ اگر دوستان انقلابی مون ببینن می گن شما طاغوتی هستین. بندازیمش دور. کتی جون گفت: بذارش کنار بدیم فقیر. دوباره در جعبه مو بستن و رفتن.

 

ما: پس شما رو دادن به فقیر؟

کفش پاشنه بلند: نه جووووونم! فکر کنم خانوم دلش نمی اومد منو بده به فقیر فقرا، آخه گفتم که من خانوادگی مارکم، خانواده ورساچه. من موندم تا سال 1364 بود که کامی جون و کتی جون می خواستن برن سفره امام حسن، اون موقع کتی جون اسمشونو کرده بودن زهرا، در جعبه رو وا کردن و به کامی جون گفتن اینو بندازیم دور، من یه آدم مذهبی ام، خوبیت نداره اینو بپوشم همه مردهای نامحرم بهم نگاه کنن، کامی جون گفت: حالا سخت نگیر، شاید بعدا دلت خواستش، بذار باشه. کتی جون هم منو انداخت زیر تخت و رفت.

 

ما: خودت هیچ وقت دلت نمی خواست بری خیابون؟

کفش پاشنه بلند: چرا، خوب درسته منم کفشم، ولی بالاخره منم دل دارم، فکر کنین ده سال آزگار توی اون انباری بوگندو یا  زیر تخت بغل یک مشت کفش بی مارک و دمپایی پاره و لباس کهنه آدم دپرس می شه. سال 1370 بود، عید بود. کتی جون بعد از هفت سال که چادری بود، چادرشو ورداشته بود. اومد در جعبه رو باز کرد، با یک آقایی بود. آقا کامران نبود، فهمیدم کامی جون طلاق گرفته رفته آمریکا، خانوم اومد منو بپوشه، اون آقاهه که اسم شون سعید بود، بهش گفتن این چیه عزیزم! گشت ثارالله گیر می ده به کفش پاشنه بلند می گه مدل مدوناست، مدونا هم سوپره. من نفهمیدم چی می گن. سوپر دیگه چی چیه؟ کتی جون منو در آورد، داد واکس زدن ولی نپوشید، رفتم توی کمد تمیزش بغل بیست تا کفش دیگه، بعد از پونزده سال یک عالمه کفش درست و حسابی مارک دیدم، البته تا اومدم اونا حسودی شون شد. بالاخره من ورساچه بودم و یک پاشنه از همه شون بلند تر.

 

ما: از کی تونستید از خونه برید بیرون؟

کفش پاشنه بلند: عززززززم، شما چقدر عجله داری؟ اگه کفش پاشنه بلند زنونه بودی، می فهمیدی اگر خیلی خوشبخت باشه، سالی دو بار می ری مهمونی. من که کفش آدیداس نیستم که هر روز تو خیابون و بیابون ول بسابم. واسه همین صبر ماها زیاده. بالاخره سال 1374 بود که خانوم منو گذاشت توی ساکش و با سعید جون رفتیم عروسی خواهر سعید، اونجا بعد از 18 سال من تازه چشمم به چهار تا غریبه افتاد. منو تو یه اتاق از ساکش درآورد و کرد پاش، توی اون مهمونی شاید دویست تا کفش بود. البته خیلی هاشون درست و حسابی بودن، ولی یه مشت باتای در داهاتی و تا دلت بخواد از این کفش های درب داغون. یه ورساچه رو از دور دیدم. داشت اشکم در می اومد، اونم منو دید. یه کفش تبریز هم دیدم خیلی خوشگل بود، راستش حسودی ام شد. البته اینقدر لهجه غلیظ داشت که اصلا باهاش حرف نزدم.

 

ما: پس از اون به بعد دیگه زیاد بیرون رفتی؟

کفش پاشنه بلند: نه، اتفاقا بیرون نرفتم. چهار سال بعدش بود که کتی جون می خواست منو بپوشه و باهام بره دانشگاه تهران که سعید جون گفت، با این که نمی شه بریم، اونجا درگیری یه می زنن و تازه اگر نزنن گیر می دن این چیه پوشیدی؟ کتی جون هم منو گذاشت کنار.

 

ما: پس شما در دوره اصلاحات هم حضور داشتید؟

کفش پاشنه بلند: بله، اتفاقا یک کفش تیمبرلند بود که هر وقت خانوم می رفت جلسه سخنرانی برامون همه چی رو تعریف می کرد. من که نمی فهمیدم چی می گه، هی می گفت مردم داد می زدن و سرود می خوندن. من تمام عمرم یا رقص دیدم یا صدای آهنگ شنیدم یا رفتم مهمونی، از این چیزها خبر نداشتم، ولی اون کفش تیمبرلند خیلی ما کفش های پاشنه بلند رو آگاه کرد، خودش واقعا خیلی می فهمید، همه اش توی دانشگاه بود.

 

ما: پس دیگه شما از خونه بیرون نمی رفتین؟

کفش پاشنه بلند: اتفاقا برعکس شد. دختر کتی جون از شوهر اولش، همون کامی جون که گفتم رفت خارج، اسمش آزاده بود، اون شده بود بیست ساله و یه روز منو ورداشت و برد کفاشی و واکس زد و دیگه با اون می رفتم خیابون. خیلی هم خوش می گذشت. اولین بار رفتیم بازار خرید کنیم، یک عالمه کفش حسابی دیدم، همه شون بهم سلام می کردن، فکر کنم سال 1380 بود. موقعی که اومدیم خونه، آزاده رو گرفتن. بهش گفتن این کفشی که پوشیدی اشکال داره، اونم یه کفش اسپورت خریده بود، منو گذاشت تو ساک و اونو پوشید. آقای پلیس دیگه چیزی نگفت، فقط گفت، این کفش های شما داره به نظام لطمه می زنه. من نمی دونستم نظام کجاست، چون اصلا این جور آدمها رو نمی شناسم.

 

ما: بعدا هم بهت گیر دادن؟

کفش پاشنه بلند: آره، یه بار رفتیم مهمونی، پارتی بود. شب ریختن همه رو گرفتن، آزی یا همون آزاده، منو بغل کرد و پابرهنه رفتیم کمیته منکرات، شب اونجا خوابیدیم. فرداش یه آقایی اومد و گفت این کفش، داشت منو می گفت، تحریک کننده است. جون مامانم من اصلا تحریک کننده نبودم. اون کفش فتیش جی جی ها تحریک می کنن. من بیست سال روم رو آفتاب ندیده بود. آزاده تعهد داد که دیگه اینجوری لباس نپوشه.

 

ما: بعدا چطور شد؟

کفش پاشنه بلند: تا اینکه رئیس جمهور عوض شد و رادان اومد. رادان رو می شناسی؟ همه چکمه ها و کفش های پاشنه بلند می شناسنش. یزیدی یه واسه خودش! از صد تا قیچی و چکش هم بدتره. از وقتی اون اومد شروع کردن. یه روز با آزی رفته بودیم میدون ونک، سال 1385 بود بخاطر طرح امنیت اجتماعی منو گرفتن، تو رو خدا اصلا به من می آد به امنیت اجتماعی کار داشته باشم؟ آزی اینقدر گریه کرد تا ولمون کردن.

 

ما: دیگه چی بهت گفتن؟

کفش پاشنه بلند: یک سال بعدش آزاده منو با شلوار لی کوتاه پوشیده بود، هر چی بهش گفتم من به دامن می آم، نه شلوار لی گوش نکرد. این دفعه به اتهام تبرج گرفتن. من نمی دونم تبرج دیگه چه جهنمی یه. کتی جون به آزی گفت دیگه اینو نپوش، ولی آزاده گفت: می پوشم تا چشم شون درآد.

 

ما: پس تو هم خوشت می اومد دستگیر بشی؟

کفش پاشنه بلند: نه عزززززززم، کی خوشش می آد؟ ولی دیگه پرونده دار شده بودیم، خوب نبود جلو چهار تا آدیداس بوگندو و دمپایی پاره کم بیاریم. سال 1387 بود که آزاده جون گفت بریم کافی شاپ. با آژانس رفتیم. اونجا که رسیدیم، نیم ساعتی نشسته بودیم که یه مامور اومد و تذکر داد. به آزاده گفت این کفش های تو مخالف الگوی اسلامی یه، تا حالا همه چیزی بهم گفته بودن، ولی الگوی اسلامی دیگه نوبر بود.

 

ما: شما در جریان جنبش سبز هم بودین؟

کفش پاشنه بلند: من خودم از پیشروان جنبش بودم. از اول سال 1388 تا روز انتخابات، من هر روز توی خیابون بودم، با یه جوراب سبز. آزی هم به دستش دستبند سبز می بست، هم به مچ پاش نوار سبز می بست، چه روزای خوبی بود. خیلی بهمون خوش گذشت. چند بار این حزبل ها منو نیگاه کردن، ولی نمی دونم چی بود که جرات نمی کردن یک کلمه حرف بزنن. تا حالا سی و دو سال از خدا عمر گرفتم این همه کفش خوشگل شیک پدر و مادر دار که توی اون سه ماه دیدم به عمرم ندیدم.

 

ما: آیا شما در درگیری های بعد از 22 خرداد هم حضور داشتید؟

کفش پاشنه بلند: نه، دیگه آزی جرات نمی کرد. یه بار شیش روز نیومد، وقتی اومد پاش زخمی بود. معلوم شد زندانی اش کردن. یه کفش تیمبرلند سبز داشت، اون باهاش رفته بود زندان، یک چیزهایی از اونجا گفت من خیلی ترسیدم. دیگه هر وقت می خواست بره من قایم می شدم.

 

ما: چه اتهاماتی این اواخر بهت زدن؟

کفش پاشنه بلند: همون سال 1388 من زیر مبل بودم، تلویزیون گفت ما کفش های شیطانی هستیم، البته بیشتر به تی شرت آزاده می گفتن، ولی یه کفش پاشنه بلند نشون دادن از اون فتیش جی جی ها، به اون می گفتند، عمرا من مثل اون نبودم. همین آخر ها هم یک آقایی اومد گفت ماها آدمها رو مثل جن می کنیم. یعنی آزی جونم وقتی منو می پوشه پاش می شه سم جن. پناه بر خدا. جن کجا بود؟ من که خیلی سرم درد گرفت این حرف رو زد. خجالت آور بود.

 

ما: پیامی برای سایر کفش های پاشنه بلند ندارین؟

کفش پاشنه بلند: من می خواستم به همه کفش های پاشنه بلند بگم که فقط نرن مهمونی، باید توی خیابون هم بریم. و من یک پیام می دم به سردار رادان که ما نه جن داریم، نه تبرجی هستیم، نه فتیشیم، نه تحریک می کنیم، نه عامل استکبار هستیم، ما فقط یه کفش پاشنه بلندیم، بیخودی واسه ما دردسر درست نکن با اون پوتین های بوگندوت.

Advertisements

صبر صابر سررسيد – اعظم طالقانی

2011/06/17
مأمورين ظالم و بي‌انصاف  قدرتشان را به رخ بيماران و زندانيان دربند مي كشند… بزدلان تنها درتاريكي مي خندند.

بسم رب الشهداء الصديقين

 

صبر صابر در سكوتي سررسيد

عاشقانه از قفس او پركشيد

شهادت هُدي رضازاده صابر را در زندان به خانواده صبور و داغ‌دار و بويژه به خانم فيروزه صابر همراه و همپاي برادر، و همه رهروان صديق و جهادگران راه اسلام رحماني ،تسليت و تبريك عرض مينمايم. اگرچه نيك ميدانيم كه رهروان راه آزادي و رهايي انسان‌ها از غل و زنجير و صيرورت بسوي الله را مرگ طبيعي نشايد و هدي صابر نيز از اينگونه انسانها بود.
از آنجا كه هُدي پيوسته دغدغه مردم، دين و منافع ملي و فداكاري در راه آنها را مد نظر داشت با حركت و تلاش در اين راه وجودش را وسعت مي‌بخشيد و روز به روز از خاك بسوي آسمان و آسماني شدن صعود مي‌كرد.
انسجام فكري وحافظه وسيع و قوي درزمينه پژوهش هاي ديني و تاريخي وبهره‌گيري از آموزه‌هاي استادش مهندس عزت‌الله سحابي همراه با عشق و محبت فراتر از همه نسبت به او را از ديگر خدمت گزاران به ايران زمين متمايز مي‌سازد. استادي كه ثمره عمرش هاله سحابي نيز در راه اعتلاي وطن جان شيرين بر سر پيمان با خدا و مردم گذاشت..

 

غم آسيب‌هاي اجتماعي و سياسي لحظه‌اي او را از اقدام دور نمي‌ساخت. ملت ايران زحمات وتلاش او را در گسترش آموزه‌هاي قرآني ـ تاريخي، و كارآفريني را فراموش نمي‌كند. همگان مي‌دانند انس با قرآن و عشقش به انسانيت در او موتور حركت دائمي براي سالم‌سازي جامعه در ايران زمين ايجاد كرده بود . مشغله‌هاي كاري فراوان او را از حركت باز نمي‌داشت.
اما همه اين‌ها از نظر حاكميت براي او جرم تلقي مي‌شد و بالاخره بدون آنكه اقدامي خلاف قانون يا دين يا مردم در او مصداق داشته باشند، در مردادماه سال 1389 او را به زندان افكندند و بلاتكليف و بي‌گناه او را در بند كردند . زيرا او چون شيرمردي بود كه نه تنها حاضر نبود وطن را ترك كند بلكه معتقد بود ظالمين را بايد بيرون راند.

 

او در قبال ظلمي كه به خاندان عزت‌الله سحابي و شهادت مظلومانه هاله رفته بود با تصميم به اعتصاب غذا به عنوان آخرين حربه مبارزه در زندان توسط او و هم رزمش امير دلير ثاني بكار گرفته شد، تلنگري به حوادث ناگوار تشيیع جنازه مهندس سحابي و شهادت فرزندش درجامعه زدند واين ظلم بزرگ را آشكارتر ساختند.
بالاخره كالبد رنجديده ی صابر تاب از كف بريد و با حمله‌هاي قلبي روبرو شد. او ماموران بيداد را بارها از درد قفسه سينه و حمله قلبي آگاه ميكند. اما در به اصطلاح درمانگاه زندان بجاي درمان ، با ضرب و شتم مأمورين ظالم و بي‌انصاف نسبت به زنداني كه ضعف جسمي او را فراگرفته است ، روبرو مي شود. آنها قدرتشان را به رخ بيماران و زندانيان دربند مي كشند و قهقهه مستانه پيروزي در سكوت زندان سر مي دهند. غافل از انكه بزدلان تنها در تاريكي مي خندند.

 

بهر روي زندانبان او را پس از حدود شش ساعت بعد از وقوع حمله قلبي به بيمارستان منتقل مي‌كند حال آنكه كالبد صابر ديگر بناي ماندن در اين سراي بيداد را نداشت و با طعم شهادت جان درگرو لقاي حق مي گذارد . عجبا كه باز هم اين فراغ را به خانواده‌اش اطلاع نمي‌دهند و بطور اتفاقي، راز مرگ اين عزيز افشا مي‌شود .از اين‌رو ملت ايران خواهان رسيدگي عادلانه به پرونده شهادت هدي رضازاده صابر است . آنها بدانند پرونده اين شهادت و ديگر همراهان پرگشوده عاشق همواره مفتوح خواهد بود و از يادها نخواهد رفت.
روحش همراه با رحمت الهي شاد و راهش پررهرو باد.

اهدای جایزه بهداشت جهانی به برادران علایی

2011/06/17

شورای بهداشت جهانی جایزه ویژه‌ی خود را به خاطر تلاش‌های بی‌دریغ برادران علایی در مبارزه با ایدز و درمان آن به این دو پزشک ایرانی اهدا کرد. آرش و کامیار علایی سه سال پیش به اتهام «براندازی» در ایران دستگیر شدند.

 

«جایزه بهداشت جهانی و حقوق بشر جاناتان من» (Jonathan Mann Award for Global Health and Human Rights) به خاطر فعالیت ارزشمند برادران علایی در رسیدگی به اشخاص مبتلا به اچ آی وی در ایران به آنها اعطا شده است.

«جایزه بهداشت جهانی و حقوق بشر جاناتان من» به کسانی تعلق می‌گیرد  که در مبارزه علیه فقر، بیماری و بی‌عدالتی در جهان کار درخور توجهی انجام داده باشند. دکتر جاناتان من که جایزه به نام اوست، مدیر موسس برنامه ویژه ایدز سازمان بهداشت جهانی و مدافع فعال بهداشت و حقوق بشر بود. وی در سال ۱۹۹۸ در سانحه‌ی سقوط هواپیما جان خود را از دست داد.

آرش و کامیار علایی پژوهشگران و بنیان‌گذاران نهاد غیردولتی مبارزه با ایدز در انستیتو پارس تهران بودند. فعالیت‌ دو برادر پزشک برای آگاهی دادن به مردم درباره این بیماری و کمک به مبتلایان، آن‌ها را به سمبلی برای حمایت از حقوق کسانی تبدیل کرد که با ویروس اچ آی وی دست و پنجه نرم می‌کنند.

دامنه فعالیت آن‌ها تنها به ایران محدود نبود. آرش و کامیار علایی برنامه‌های آموزشی گسترده‌ای نیز در نهادهای بهداشتی افغانستان و تاجیکستان و همکاری‌های منطقه‌ای برای مبارزه با بیمار ایدز برگزار کردند.

قوه قضاییه ایران در تابستان سال ۲۰۰۸ آرش و کامیار علایی را به اتهام اقدام برای براندازی جمهوری اسلامی بازداشت کرد. دادگاه آرش علایی را به شش و کامیار علایی را به سه سال زندان محکوم کرد. بازداشت این دو پزشک ایرانی انتقادها و اعتراض‌های وسیعی را در ایران و جهان به دنبال داشت.

سازمان‌های بین‌المللی مدافع حقوق بشر و شماری از برجسته‌ترین متخصصان ایدز و بهداشت و سلامت به طور جدی خواستار آزادی آن‌ها شدند. دکتر آرش علایی مدیر سابق موسسه بین‌المللی آموزش و پژوهش در مرکز ملی آموزشی پژوهشی و درمانی سل و بیماریهای ریوی در ایران است. برادران علایی از سال ۱۹۹۸ در برنامه‌های درمان و پیشگیری ایدز، بویژه با تمرکز بر کاهش آسیب‌ها در معتادان تزریقی فعالیت می‌کردند.

کامیار علایی پس از دوسال و نیم از زندان آزاد شد، اما آرش هنوز در زندان بسر می‌برد. جف استورچیو، رئیس شورای جهانی حقوق بشر در این رابطه به خبرگزاری فرانسه گفت که باید برای تغییر جهانی تلاش کنیم که در آن مردم تنها به خاطر حمایت از حقوق افرادی که حامل ویروس اچ آی وی هستند، به زندان می افتند.

عفو بین‌الملل روز جمعه (۲۷ خرداد / ۱۷ ژوئن) در اطلاعیه‌ای از اعطای جایزه جایزه بهداشت جهانی به برادران علایی استقبال کرد و خواستار آزادی فوری دکتر آرش علایی از زندان شد.

متن پیاده شده روز 5 شنبه 19 خرداد 90

2011/06/16

سلام

5 شنبه 19 خرداد 90 ، 9 ژوئن 2011 میلادی

امروز در مورد 17 موضوع صحبت خواهیم کرد :

موضوع اول اینکه حکم حبس 19 و نیم سال برای حسین درخشان ، وبلاگ نویس ، در دادگاه تجدید نظر تایید شد.

نکته ی دوم اینکه سه زندانی سیاسی کرد در زندان رجایی شهر به دلیل شرایط نامساعدشان در میان محکومین عادی دست به اعتصاب غذا زدند.

نکته ی سوم اینکه مرخصی منصور اوسان لو ، رهبر سندیکای آزاد کارگران شرکت واحد ، بنا به گفته ی شفاهی به خانمش تا 1 ماه تمدید شده است  اما هنوز کتبی چیزی به آنها نگفته اند.اجلاس سازمان جهانی کار طی دو هفته ی آینده در جریان است و قرار است که تظاهرات در جلوی این سازمان برای دفاع از حقوق کارگران و آزادی کارگران زندانی برگزار بشود.

نکته ی چهارم اینکه 4 سازمان حقوق بشر و خانم شیرین عبادی ، برنده ی جایزه ی صلح نوبل ، خواستار این شده اند که در ارسال گزارشگر ویژه ی سازمان ملل به ایران تعجیل بشود.اجلاس شورای حقوق یشر سازمان ملل در این روزها در جریان است و در دو روز آخر این اجلاس ، گزارشگر ویژه از بین سه کاندیدای تعیین شده و مطرح شده ، تعیین خواهد شد.این سه کاندیدا یکی شان وزیر خارجه ی قبلی مالدیو ، دیگری سفیر سابق ایتالیا در تهران و سومی یک حقوقدان سودانی است.

نکته ی پنجم اینکه خانم فاطمه ی کارآمد ، فعال دانشجویی دانشگاه آزاد کرمان که از سوم خرداد دستگیر شده است ، کماکان در زندان است و اتهامات او معلوم نیست.

نکته ی ششم اینکه بازداشت شدگان مراسم تشییع جنازه ی ناصر حجازی در زندان اوین به بند 350 آقایان و به بند زنان اوین خانم ها منتقل شدند اما همگی بلا تکلیف هستند.

نکته ی هفتم اینکه دانشجویان دانشگاه مشهد کماکان اعتراض خودشان را با تجمع در مقابل ساختمان مرکزی نسبت به ضرب و شتم و تجاوز به یکی از دختران دانشجو ادامه دادند.در شعارهای دانشجوها خواستار استعفا آقای آشوری ، رئیس دانشگاه ، شدند . حراست را مسئول دانستند و گفته اند که حرست بی غیرت ، خجالت ، خجالت و شعارهایی از این قبیل.

نکته ی هشتم اینکه 1600 نفر از کارگران مجتمع پارس جنوبی بخش مکانیک و برق فازهای 1 تا 10 ، برای اینکه حقوق سه ماه امسالشان را دریافت نکردند و مطالبات معوقه از سال گذشته دارند ، دست به اعتصاب زدند.

نکته ی نهم اینکه مجددا سپاه پاسداران انقلاب اسلامی اطلاعیه داده و گفته است در شهرستان سروآباد از منطقه ی کامیاران کردستان دو نفر دیگر را دستگیر کرده اند.قبلا اطلاعیه داده بود که در درگیری با آن اشخاصی از حزب کوموله ، یک نفر را کشته و سه نفر را زخمی کرده است.حزب کوموله اطلاعیه ای داده و در آن گفته است که هیچ دخالتی در درگیری مسلحانه در کامیاران نداشته و ندارد و اساسا مدتهاست که مشی مسلحانه را کنار گذاشته است.

نکته ی دهم اینکه وزارت اطلاعات ایران با انتشار اطلاعیه ای که امروز هم توسط مطبوعات خیلی بال و پر گرفته است در مورد شخصی به نام آقای مدحی مدعی شده است که او در خارج با امثال خانم کلینتون ، سعود الفیصل ، جو بایدن و خیلی ها ملاقات کرده است. او در تبعید می خواسته دولت درست کند.قرار بوده که 7 میلیارد دلار پول به او بدهند و از این داستان هایی که بسیار بسیار عجیب و غریب به نظر میرسد و از آن فیل هوا کردن هایی که در دوره ی آقای مصلحی به عنوان وزیر اطلاعات زیاد از آنها دیدیم.جالب است که انعکاس این خبر در رادیو و تلویزیون جمهوری اسلامی و فارس نیوز اینگونه است که گویا آقای مدحی اصلا مامور وزارت اطلاعات بوده است و در مخالفین نفوذ کرده بوده است ولی خبر کیهان با خبرگزاری ایرنا این است که او فریب سی آی ای (CIA) را خورده بوده است و توانسته اند که او را از دست سرویس های غربی در بیاورند.از نظر من البته جالب ترین بخش این اطلاعیه که کاملا ناشیانه است ، این است که اسم این عملیات را گذاشته اند گوادلوپ 2 کنایه از این که در گوادلوپ 1 در زمان انقلاب اسلامی 3 قدرت که البته نوشته اند 4 قدرت ، آنجا نشسند دور هم و می خواستند شاه را برگردانند که به لحاظ تاریخی کاملا غلط است و اگر عملیاتی در دنیا بوده است که قرار بوده است که برای ایران دولت موقت درست کنند و اسمش را کسی گوادلوپ بگذارد ، آنوقت بیشتریت توهین را به خود انقلاب اسلامی کرده است چرا که خیلی از مخالفین انقلاب اسلامی براساس یک جور تئوری توطئه معتقند که در کنفرانس گوادلوپ این 3 قدرت انگلیس و آمریکا و فرانسه بودند که نشستند و تصمیم گرفتند جهوری اسلامی را به قدرت برسانند.به همین دلیل ، به نظر من نویسندگان اطلاعیه ی وزارت اطلاعات در واقع خود جمهوری اسلامی را بیش از هر چیزی متهم و دست ساخته ی قدرت ها دانسته اند.

نکته ی یازدهم اینکه به مصاحبه ی روز سه شنبه ی آقای احمدی نژاد ، سایت های مخالفین دولت در داخل اصول گراها حملات تندی کرده اند و واکنش های تندی نشان داده اند و گفته اند که این سکوت تو تفرقه آمیز است راجع به جریان انحرافی چیزی نگفته ای.آقای علی مطهری هم اعلام کرده است که 90 امضا در مجلس جمع می کند و طرح سوالی از رئیس جمهور را به جریان می اندازد.البته متقابلا سایت های طرفدار آقای مشایی هم به شدت به آقای مصباح یزدی حمله کردند.از جمله به او گفته اند تو که مدعی ارتباط این طرفی ها با ابلیس هستی  مگر خودت با ابلیس ارتباط داری و از او اطلاعاتی گرفته ای که چنین ادعایی می کنی.

نکته ی دوازدهم اینکه آقای حسن بیادی ، از همراهان آقای احمدی نژاد در شهرداری تهران که مدافع او هم بود و مدتی است از او جدا شده است ، مصاحبه ای کرده است و در این مصاحبه افشا کرده است که آقای احمدی نژاد در وزارت اطلاعات پرونده داشته است و آقای لاری ، وزیر کشور آقای خاتمی ، و یونسی ، وزیر اطلاعات او ، میتوانستند جلوی او را بگیرند و نگذارند که وارد انتخابات ریاست جمهوری بشود اما این کار را نکردند.گفته می شود که این پرونده در وزارت اطلاعات مربوط به سواپ نفت در موقعی است که ایشان استاندار اردبیل بوده است و مبالغ بزرگی که به همراهی آقای صادق محصولی از این محل درآمد به دست آورده اند.

نکته ی سیزدهم اینکه روز گذشته ، دلار از مرز 1215 تومان در بازار آزاد تهران گذشت علی رغم اینکه بانک مرکزی قول داده بود هفته ای 2 میلیارد دلار تزریق کند تا قیمت ارز را پایین نگه دارد.البته جالب است که خود ارز مسافری هم به جای 1057 تومان روز گذشته در بانک ها به 1171 تومان فروخته شد.

نکته ی چهاردهم اینکه اتحادیه ی اروپا با انتشار اطلاعیه ای از عدم همکاری ایران با آژانس بین المللی انرژی ابراز نگرانی کرده است و اظهارات آقای عباسی ، رئیس سازمان انرژی اتمی ایران را که خبر از افزایش ظرفیت غنی سازی بیست درصدی در سایت فرا در نزدیکی قم را داده است ، را به شدت نگران کننده خوانده است.

نکته ی پانزدهم اینکه اجلاس اوپک در مورد افزایش تولید نفت به نتیجه نرسید و اکثرا کشورهایی که خودشان امکان تولید بیشتر ندارند مخالفت کرده اند.قیمت نفت 1 تا 2 دلار در بازار نفت افزایش پیدا کرده است اما وزیر نفت عربستان بعد از این اجلاس اعلام کرد که نگرانی در بازار نیست و عربستان نمی گذارد تا در بازار نفت اشکالی پیش بیاید یا محدودیتی ایجاد شود.به نظر می رسد که یک  جنگ نفت بین عربستان و جمهوری اسلامی ایران و احتمالا بعضی کشورهای دیگر مثل ونزوئلا ایجاد خواهد شد.

نکته ی شانزدهم اینکه پیش نویس قطعنامه ی شورای امنیت علیه سوریه تسلیم شورای شورای امنیت شده است.تا چند روز آینده بررس می شود.فرانسه و انگلیس دنبال این قطعنامه هستند اما روسیه و چین مخالفند.مخالفین دولت سوریه پرونده ای را هم تسلیم دادگاه کیفری لاحه کردند که در آن اسناد نشن می دهند بیش از 1168 نفر در نا آرامی های سوریه کشته شدند.11000 مرد دستگیری بوده است.بیش از 3000 مورد مجروح و ضرب و شتم و 893 مورد ورود به منازل و از خانمان جدا کردندر سوریه اتفاق افتاده است.

نکته ی آخر اینکه دعوت شده است به اینکه امشب ساعت 10 و جمعه و شنبه شب ساعت 10 بر بام ها الله و اکبر گفته بشود و تظاهرات روز یکشنبه هم به دنبالش بیاید.در این خصوص فردا صحبت خواهیم کرد.

اندکی صبر ، سحر نزدیک است…..

تا فردا شاد ، پیروز ، موفق و سرافراز باشید.به امید پیروزی ایران و ایرانی…..

آن ها که نامشان پیام امروز بود

2011/06/16

این شرحی است یا گزارشی که بهتر است در جای اصلیش یعنی مهرنامه شماره 12 خوانده شود که پرونده پیام امروز را مطرح کرده اند. فقط به قصد یاد کردن از روزگاری. آیا پیام امروز را یادتان هست؟ این قصه آن هاست
.
قصه از یک روز پرستوئی در یکی از سال های نیمه دوم جنگ شروع می شود. رفته ایم به دیدن خانه پیدایش ها، خانه ای که خانواده ای بزرگ در آن زیسته بودند تا آن روز که می خواست به اجاره ما در آید. شماره 1474 خیابان شریعتی، کد پستی اش به نظرم 6849 بود. وقتی رفتیم هنوز آثار حیات یک خانواده در آن باقی بود. از خیابان شریعتی یکراست پایمان را گذاشتیم روی پله ها و رفتیم به راهرو، انگار از پیش یکی روی در اتاق های نوشته بود اتاق توزیع و شهرستان ها. انگار در اتاق بزرگ همکف نوشته شده بود آگهی ها. و اتاق رو به قبله شد آتلیه.

رفتیم و باقی مانده دهه شصت و همه دهه هفتاد را ماندیم همان جا. برای من که به قول قدیمی ها مستمع آزاد بودم همه خاطره بود و شیرین و سخت بود، چه رسد به لی لی دژم و شهرزاد مشاور و عفت و ناصر و کیومرث و البته رهبر ارکستر عمید نائینی و بیست و هشت نفر دیگر. در همان خانه بودیم که بمب می انداخت صدام، همان جا بودیم که مادر شهیدی درهمسایگی شربت آورد که جنگ تمام شد. در همان جا بودیم که سیلی آمد که هنوز مبداء آن را کس نگفته اما ناگهان رودخانه ای را که از تجریش می آید تا زرکنده پر کرد و عده ای را خانه خراب و گروهی را هم نگران ما. خطی کشید رودخانه مشکوک با آن آب غلیظ سیمانی بین ما و غرب شهر.

در همین خانه بودیم که صنعت حمل و نقل شد مجله ای پرتیراژ و موثر، در همین جا اضافات یافت. فقط افسوس که فیروز گوران به این خانه نیامد. در همین خانه بودیم که علیرضا اسپهبد یادش به خیر – نوشتم آن قدر جوش خورد که نماند – با آن نقاشی های تمیز هر هفته رسید و روی جلد مجلات شهر تغییر کرد. در همین جا بودیم که روزی از آیدین پرسیدم آیا کسی هست از شاگردانت مانند جوانی خودت اهل کار و هنرمند، هیچ نگفت و یک ساعت بعد پسرکی رسید لاغر دوچرخه اش را بست و پاچه شلوارش را باز کرد و یک لوله دستش بود از کارهایش و او هومن مرتضوی بود، سلامی مثلا نظامی نمکین داد و گفت من بچه سرهنگم، آیدین آغداشلو مرا فرستاده است. و جلدهایمان شد شاهکار. الان که همه چیز کامیپوتری است کس تصور ندارد که هومن – و پیش از او علیرضا – جلدهای صنعت حمل و نقل را با دست اجرا می کردند با سوخت و ساخت کامل. برای عشق، نه برای پانصد تومان موعود.
در همان جا بود که بنی اسدی آمد، توکا رسید باریک و بلند و مردمی مثل همیشه محیط را کرد روشن و شاد. فرزین آدمیت هم سیگار را جوید و به ملاقات پدر رفت و آمد و طرح کشید و صفحه بست، در همین جا بودیم که احمد دالوند رسید توپول و ناگهان دیدیم در شماره یک پیام امروز که یک دستیار دارد که شاگردش هست نیما بهنود. تو از کجا رسیدی پسر؟ نیما رفت که درس بخواند و مانا نیستانی آمد. پیام امروز شد پایگاه نام هائی که قرار بود بدرخشند، بعد اردشیر رستمی آمد با دل امیدوارش و هنوز دلخوش. حالا که صحبت از گرافیک است چرا از عکس هامان نگویم از محمد صیاد، حسن سربخشیان و البته کاوه گلستان.

در همان خانه بودیم که عفت و ناصر را با ماشین عمید نائینی رییس ارکستر به خانه بخت فرستادیم و من بزرگ تر جمع شاهد عقد بودم. بعد این خانه قدم داشت برای من که با فاطمه حدیدی، رییس آتلیه مان رفتیم به یک زندگی. بعدها دکتر حسن و مسعود هم همان جا زندگی یافتند. خانه مان بود دیگر. در همان خانه عاشق شدیم، ترسیدیم، دلهره داشتیم، با هم بحث و جدل کردیم.

وقتی رسیدیم جغرافیای ساختمان این شد. زیر زمین انبار بود، بعد به عظمت مهندس غلامرضا معتمدی – که روی جلدهای شماره های اول پیام امروز هم از اوست – شد آتلیه ای پدر و مادر دار. پس اتاق بزرگ همکف خالی شد برای اداری و چپش آگهی ها و سمت راست هم جای توزیع و شهرستان ها، جای همیشگی عضو آرام جمع جناب صالحی.

در طبقه دوم سالن خانه 1474 شد اتاق بزرگ هیات تحریریه. در راس آن یک چند حسین شمس ایلی، یک چند سیروس علی نژاد و تا پایان دکتر نمکدوست. دور تا دورش اول کار کاوه باسمنجی و تا آخر شهرزاد، لی لی و کمال آقائی و نسرین تخیری و خیلی های دیگر. و البته روبروی شاه نشین آقای محمد قائد. اتاق پهلو متعلق به عمید نائینی و دکتر زاهدی اصل مدیر پیام امروز. در گردش به جنوب اتاق کیومرث آقاحسینی. رو به غرب اتاق ناهارخوری، بود و ماند، جز آن که وقتی ناهاری نبود، من و عضو مستمع آزاد دیگر مهدی سحابی زنده یادش و گرامی یادگارانش، در آن می نشستیم. عصر های شنبه در همین اتاق جلسات کارشناسی بود. و این کارشناسی حکایت من است و صنعت حمل و نقل و پیام امروز. که می گویم.

بعد ها مهندس معتمدی انباری در حیاط برایمان ساخت همانند بانکر هیتلر در برچسگادن، انبار کاغد و مهمات ولی انگار پناهگاهی جنگی، دو گلدان جلو درش هم برای تزئین و گول زننده.

چند شماره ای از پیام امروز منتشر شده بود و من کاری نداشتم. سرم گرم کار دیگر بود که رییس ارکستر امر مقرر کرد. من و مرتضی ممیز – که جایش هر جا بودیم و نبود خالی بود و هست – رسیدیم. من که بودم در ساختمان، مرتضی رسید برای اداره گردش هنری. آرم را هم او طراحی و جمع و جور کرده بود.
و درست در همین ماده تاریخ، کامپیوتر وارد نظامات ما شد. اول کسش هم محمد رامهرمزی آورد و کامیپوترش چنان بزرگ بود و دنگ و فنگ داشت که باید می رفتیم دفترش هم قهوه خوب می خوردیم و هم روی جلد را آماده می کردیم. و روی جلدهای پیام امروز از شماره ده با محمد بود. اما درست تر این که، یکی روزی روزگاری شرحی بنویسد درباره کامپیوتر – یعنی لب تاپ – و آقای قائد. اولین دانشمند از جمع که با کی بورد نوشت و یک موجودی وارد سالن تحریری کرد که اول جز خودش کسی به آن محل نگذاشت بعدا همه دریافتند این دستگاه تنها پدیده ای است که می تواند دانشمندی را با آن هیبت برنارد شاو وار گرفتار خود کند، چنان که تا روزها و روزها با گام های پرصدای بلند برمی خاست و ناسزاگویان، تا سوار فیات مشهور شود و راهی دفتر فروش کامیپوتر. و این کاری هر روزه بود تا کامیپوتر مهار شد. و این سال هاست قبل از آن که ما بیاموزیم چطور با نوک انگشتان بنویسیم و قلم و کاغذ از یادمان برود. و در آن زمان اینترنت هم خبری نبود برای اطلاع. پس نه پست الکترونیک و نه چت و نه حتی فیس بوک و تویتر.

اندر احوالات شخصیه
باز می گردم به عقب، وقتی به خانه 1474 میهمان شدیم چهل ساله بودم و تا پنجاه و چند سالم شد ماندیم . مهم ترین حادثه این بخش از عمرم اقتصاد بود. کوچه ای که همه عمر گذارم بدان نیفتاده بود. از ادبیات رسیده به روزنامه نگاری را چه کار به اقتصاد. بعد از انقلاب هم که زده بودم به خواندن تاریخ معاصر. اما وقتی صنعت حمل و نقل رسید. سفری پیش آمد رهبر ارکستر رفت من ماندم و کیومرث آقاحسینی و فیروز گوران باید می آموختم. چه آموزگاری بهتر از فریبرز رییس دانا که سخت گیر هم نبود و اهل بخیه هم بود و حرف ها داشتیم از کانون نویسندگان و شاملو و دیگران با هم زدن. فریبرز مرا همچنان شاگردانش دست گرفت و برد و بعد که رهایم کرد و رفت من متوسل شدم به زنده یاد دکترمنوچهر فرهنگ، استاد فریبرز. دنیای عجیبی بود اقتصاد. تا این که گروه کارشناسی صنعت حمل و نقل شکل گرفت و میرزا بنویسش شدم. این حرفه ای ترین کاری است که برای یک نشریه تخصصی می شد کرد. علمای حرفه اقتصاد بنا را می ساختند و من نمای گزارش را روزنامه نگارانه می کردم و می شد گزارشی برای هر شماره و در شهر خوانده می شد بسیار. فریبرز که رفت به کارهای دانشگاهی و دلمشغولی های جدی تر برسد، من ماندم با خبرگانی مانند محمد سعید دانشمند، مهرداد خواچه نوری، علی هدایتی راد و یحیائی و ملکپور. و گاه گاه کارشناسان دیگر به مقتضای سوژه. و چه موهبتی بزرگ تر از این که آدمی غافل همچون من هر چند مجبور باشد یک پایان نامه مانند بنویسد درباره موضوعی روز نه الزاما درباره حمل و نقل بلکه در حوزه اقتصادیات . هر بار هم نوشتن تاریخچه ای با من بود و اوایل کار نوشتن تحلیلی اصلی با فریبرز رییس دانا و بعد سعید دانشمند و مهرداد خواجه نوری. مجلات کار خود می کردند اما آموزش حین کار دنیای عجبی بود. اعترافی کنم و بگذرم که ذهنیت مرا شکل داد. اقتصاد وقتی در شغل ما روزنامه نگاری ضرب شد، پنجره ای به دنیای دیگر گشود برایم انگار رویه ای از ماجرای دنیا را اصلا ندیده بودم. اصلا خشم و مهرمان به جهان انگار تاکنون بی پایه بود. وقتی راه افتادم و تاریکی های تونل اقتصاد برایم تا حدودی روشن شد معنای بعض حرکات ، بعض دشمنی ها، بعض قدرت جوئی ها. برخی اهمیت ها و بی اهمیتی ها برایم روشن گشت. در پایان این دوران حتی در مقالات سیاسی و اجتماعی هم آن نبودم که پیش از آن. و دیگر نیستم. علمی بدان خشکی که ابتدا می نمود چقدر انعطاف پذیر شد به هنگام. نه دو دو تا چهار تا نبود. اقتصاد سیاسی دکتر منوچهر فرهنگ و همین طور کتاب ارجمند همایون کاتوزیان را با همین عشق خواندم و برگشتم به هر آن چه حتی از مصدق، تقی زاده، وثوق الدوله و داور می دانستم. عجبا چه دریچه ای است و عجبا از غافلان. رییس ارکستر این را از همان جوانی خوب فهمیده بود که مدام با اقتصاد ور می رفت. برای همین است که می گویم در زندگیم که جای زخم و مهر حدود شصت نشریه پیداست کارشناسی صنعت حمل و نقل و بعد پیام امروز فصلی است که جداشدنی نیست از وجودم. و به هیچ نشریه دیگری از میان آن شصت به این اندازه بدهکار نیستم. برای منی که حتی از دانشجوئی رسمی در دانشکده ادبیات هم به موقع خودش محروم ماندم، این کار دانشکده ای شد که در دهه چهل عمر نصیبم شد. احوالات شخصیه تمام

احوالات پیام امروزیه
سال هفتاد و سه که رسید و دکتر زاهدی اصل هم به ساختمان 1474 آمد و روزی رییس ارکستر دعوتمان کرد به آشنائی، پیام امروز متولد شد. چند شماره ای گذشت و کسی به یاد گروه کارشناسی نبود که همچنان از پنج سال قبلش داشت کار می کرد. از شماره چهار سروکله مان در پیام امروز پیداست و از شماره ده بود که کم کمک گزارش های اصلی همراه شد. اما از اولین شماره سرمقاله های سردبیر نشان شهر داده بود که سخنی تازه می رسد. درکی از هوای تازه و فضای تازه ای که ایران می طلبد. گمان خوشدلانه این بود که این سخن و درک و فضایابی شنیده شود و پسند افتد.

پیام امروز خوش طالعی داشت. دوره ریاست جمهوری هاشمی رفسنجانی داشت تمام می شد. جنگ و ویرانی و ترس جایش را به نوسازی و سخنان نو داده بود، بیم مرگ و جنگ که امنیت کش است و خواست ها را محدود می کند جای خود را به باز شدن خواست ها داده و زمان شکل دادن به آن ها بود. حالا موقع آن بود که حکومت – که بنیاد گذارش را هم از دست داد – نشان دهد چقدر قابلیت حکومت شدن دارد. دوره تلخ و شیرین نوسازی پس از جنگ داشت تمام می شد و سرکله کشمکش ها برای جانشینی در قدرت اجرایئ پیدا شده . موقع خوش اما تاریکی بود برای طلوع یک نشریه. چنان که نائینی در نظر داشت و دکتر زاهدی همقدم پادار آن شد. فضای سیاسی داشت باز می شد. نشریاتی مانند آدینه که ما در آن بودیم داشتند بال های تازه می زدند. نشریاتی تخصصی که بعضی از بد حادثه بدان جا پناه برده بودیم، دیگر تنگ بودند و شاید هم در خیال روزنامه نگاری حرفه ای چنین می نمود. به خصوص که همشهری هم رسیده و اعلام موجودیت کرده بود و روزنامه ایران هم بعدا آمد و به عنوان روزنامه دولت فضایی تازه آورد که نویدبخش تلقی تازه ای از زندگی اجتماعی می توانست بود. با این وجود پیام امروز آرام وارد میدان شد، انگار کن دستی در آب زدن پیش از شنا، برای فهم درجه حرارت آب. با این مقدمه پیام امروز به مدیریت دکتر زاهدی اصل، سردبیری عمید نائینی و دبیری سیروس علی نژاد شروع شد. پایه گذاشته شد.

و زمان خوش استغنا برای پیام امروز وقتی بود که رسیدیم به دوران اصلاحات و نسل جوان رسید. به دعوت رییس ارکستر، حسن نمکدوست و مسعود خرسند رسیدند و با رسیدنشان یک شادمانی مفقود زنده شد. ما را بگو که گمان داشتیم چوب ماراتون را از دست های ما کس نیست بگیرد در این حرفه. در این زمان سیروس رفته بود به سردبیری سفر و اتاق بالای ساختمان 1474 مال او شده بود که به قول زنده یاد دکتر زرین کوب همه چیز برای معده اش بد بود جز سیگار. در همان جا بود که مجله سفر را ساخت چنان که ایرج افشار یادش به خیر گفت سیروس گردشگر را با ادبیات آشنا کرد.

با رسیدن دکتر حسن نمکدوست و مسعود خرسند هوای تازه آمد در فضای پیام امروز. آنان شدند دستان سردبیر. و دیگر از هم گریزمان نماند. سخت نیست که بگویم پیرانه سر، از هر دو آن ها چیزها آموختم. و پیام امروز شد آن پیامی که امروز هم در خاطره ها هست. من کاری نداشتم و اگر بخواهم فروتنی رندانه نکنم، از شماره ده هر هفته جلسه ای بود و انتخاب سوژه های شهر، یک کار جمعی درخشان. تقسیم ماموریت ها بین خبرنگاران شهرزاد و لی لی و کمال عموما. جمع آوری توسط مسعود خرسند، سر آخر کار آماده را دکتر نمکدوست جمع و پیراسته می کرد و باید کسی می نوشت قرعه به اسم من بود. بیست و چندتائی نوشته ام گویا. استخوانش مال همگان است و تزئین آخرش از من و ویراستاری نهائی هم با عمید. به همین جهت هم این گزارش ها و این نوع گزارش نویسی را گرچه درس دادم یک دوره، اما حتی با اصرار علیرضا رجائی نازنین هم حاضر نشدم کتابی شود با نامم. چرا که معتقدم کاری جمعی بود. ممکن است در فضای حرفه ای به نام من بیش تر تمام شده باشد. و اگر جست و جو شود پیدا خواهد شد که چندین و چند نکته های سرمقاله های پیام امروز و این گزارش ها وارد تاریخ سیاسی این ملک شده، شاید آن گاه نشان دهد پیام امروز در همین عمر کوتاه اثری باورنکردنی در زندگی سیاسی و شاید حرفه ای داشته است. روزگاری استاد خانیکی در جائی گفته بود پیام امروز به سرمقاله هایش [که نوشته نائینی بود عموما] و گزارش هایش [که کار جمعی بود خصوصا] ماندگار شد.

و در همان جا بودیم و در همین کار بودیم که قتل های زنجیره ای رسید و به ناگزیر چندماهی گزارش ها از دوبی نوشته شد. آن چند ماه هم که میهمان اوین بودم، داستان خودم و دادگاهم شده بود سوژه گزارش پیام امروز. و چون بازگشتم از این سفر کشور آسوده ندیدم، پلنگان رها کرده خوی پلنگی نبود وصف موقعیت ما. در آخرین شماره دیگر نه گزارش که همان نوشتم که سی چهل سال است می نویسم، جهان در سالی که گذشت. و همین شد شماره آخر. روی جلدش جوانی که در میان برگه های انتخاباتی که شهر را پرکرده بود گل می فروخت. این چنین بود که در آستانه انتخابات دوره دوم خاتمی، پیام امروز رفت. شاید نرفت تا رییس ارکسترش هم میهمان اوین شد. ساز از کوک افتاد.

پایان سخن
اینک یک دهه می گذرد و ما در خانه پیدایش ها نیستیم. پیام امروز نوروز امسال ده سال شد که نیست، کسی که حکم قتلش را امضا کرده در جای خود نیست در دولت آقای احمدی نژاد است، سعید مرتضوی. دکتر زاهدی همچنان درس می دهد. عمید نائینی هنوز دل خوش دارد و صلح می جوید. محمد قائد کتاب می نویسد و شاید بعد از سرگذشت آیندگان دست به کار شود به نوشتن سرگذشت پیام امروز. شهرزاد مشاور و لی لی دژم کار می کنند. دکتر نمکدوست بیشتر به دانشگاه و آموزش و مسعود خرسند به اقتصادیات مشغول است. کمی رفته اند و خیلی مانده اند. اما یادمان و یاد آن هفت سال زنده ست. نه مانند دست مرده ای مانده از گور، که همچنان زنده بیدار و خوشدل. در خانه شماره 1474 شریعتی اینک یک مهدکودک هست، کتابخانه روبرویمان مانده، بقالی علی آقا هست در کنار دیگرمان جراثقال ملت بود حالا شده بنگاه املاک ملت.نمی دانم آقای میدانجو نگهبان و یار شب زنده داری هایمان کجاست.

یادم هست نیمه شبی درمانده از شب بیداری و کار پایان ناپذیر ما، نگاهی کرد به تخم مرغ نیمروئی که ساعتی بود روی میز عمید مانده بود و نگاهی کرد به ما که انگار نه ساعت سه صبح است. باز مهربان و پدرانه چای ریخت و آورد و آهسته در گوشم گفت آقا نمی شود یک کار آبرومند پیدا کنید ما هم شب ها به زن و بچه مان برسیم. ما به قصه های سال های ژندارمی آقای میدانجو بسیار خندیده بودیم، اما این یکی از یاد نرفته است. مرد آذری درشت استخوان تا نمی رفتیم نمی خفت. امروزش نمی دانم کجاست تا بگویم باز ما دنبال کار آبرومند خودمان هستیم و هنوز هم وقتی زمانه اش برسد جز این راهی نمی دانیم و دنیائی نمی جوئیم.

روزی روزگاری نه دور همین بچه هائی که موقع آمدن ما به خانه 1474 به دنیا آمدند و بعد ما سال هاست در حیاط آن خانه می جهند و می بالند، خواهند رسید. یکی دوتاشان، چه می دانی، شاید به همین حرفه آبرومند در آمدند. و شاید چنان تاریخ زده باشند که بنویسند » مهدمان در خانه ای بود که هنوز اثر کسانی در زیر زمینش بود که می خواستند کمکی هر چند کوچک کنند به ساخت جامعه شان، به زندگی مردمانشان ، هر چه در توانشان بود کردند، کارشان نوشتن بود جز این گناهی نداشتند، با همان قلم هایشان می خواستند رویاهای خود را محقق کنند، چه امیدها داشتند. در نوروزی آمدند هفت سال ماندند و در نوروزی درهایشان بسته شد. رفتند اما دل آرزومند و صلاح اندیشانشان را جا گذاشتند. نامشان پیام امروز بود».

و می دانم که بیش از این هاست نام آن ها که فراموشم شد. اما آقای ناظمی باید نامشان قبل از ما می آمد که پایدارترین عضو خانواده بودند حتی بعد از ما هم تا ماه ها سنگر را حفظ کردند. از جمع آتلیه زوبین ناوی و فرانک کیاسری از چشم قلم افتادند. و خیلی ها و خیلی ها که می بخشند این قلم را