من پاشنه بلندم، نه پوتین بوگندو

در راستای اینکه اخیرا یکی از استراتژیست ها و سخنرانان نابغه که هر روز یکی از رازهای استکبار را کشف و خنثی می کنند، اعلام کرد که کفش پاشنه بلند پای زنان را شبیه سم جن می کند و این توطئه ای هدفمند علیه انقلاب اسلامی است، ما برای کشف واقعیت این کفش پاشنه بلند، وی را یافته و با او مصاحبه کردیم.

 

ما: لطفا خودتان را معرفی کنید و بگوئید چند سال دارید؟

کفش پاشنه بلند: من گلپا بلندیان هستم، متولد 1356، 34 سال دارم و از خانواده سرشناس ورساچه هستم که یک ماه بعد از تولد با یک خانم دکتر 25 ساله از ایتالیا به تهران آمدم و الآن سی و سه ساله که در کمد هستم.

 

ما: لطفا بفرمائید کودکی تون چطور گذشت؟

کفش پاشنه بلند: من سه ماهه بودم که رفتیم با کتی جون، منظورم خانوم دکتره، رفتیم دیسکو و اونجا رقصیدیم، هنوز انقلاب نشده بود و دیسکو به راه بود. البته خیلی اذیت شدم، واقعا اذیت شدم، ولی شب منو دستش گرفت اومدیم. دیگه بعد از اون تا وقتی بیست سالم شد خیلی کم بیرون رفتم.

 

ما: از انقلاب چه خاطره ای دارید؟

کفش پاشنه بلند: انقلاب که شد کتی جون یک بار با آقا کامران نامزدشون می خواستن برن عروسی اومدن منو بپوشن، کامی جون گفت این چیه؟ کامی جون گفتش من عامل امپریالیسم هستم و گفتش که امپریالیسم ها می خوان از طریق من زنان رو مصرفی کنن. کتی جونم منو انداخت تو جعبه پرت کرد تو انباری. یه کفش بی پاشنه پوشید رفت.

 

ما: چه مدت تو انباری بودین؟

کفش پاشنه بلند: من سه سال تو انباری بودم، تا اینکه کامی جون که اون موقع شوهر خانوم دکتر شده بود، در جعبه مو باز کرد. گفتش این رو چی کار کنیم؟ کتی جون گفت: بذاریم باشه. گفت: این چیه؟ اگر دوستان انقلابی مون ببینن می گن شما طاغوتی هستین. بندازیمش دور. کتی جون گفت: بذارش کنار بدیم فقیر. دوباره در جعبه مو بستن و رفتن.

 

ما: پس شما رو دادن به فقیر؟

کفش پاشنه بلند: نه جووووونم! فکر کنم خانوم دلش نمی اومد منو بده به فقیر فقرا، آخه گفتم که من خانوادگی مارکم، خانواده ورساچه. من موندم تا سال 1364 بود که کامی جون و کتی جون می خواستن برن سفره امام حسن، اون موقع کتی جون اسمشونو کرده بودن زهرا، در جعبه رو وا کردن و به کامی جون گفتن اینو بندازیم دور، من یه آدم مذهبی ام، خوبیت نداره اینو بپوشم همه مردهای نامحرم بهم نگاه کنن، کامی جون گفت: حالا سخت نگیر، شاید بعدا دلت خواستش، بذار باشه. کتی جون هم منو انداخت زیر تخت و رفت.

 

ما: خودت هیچ وقت دلت نمی خواست بری خیابون؟

کفش پاشنه بلند: چرا، خوب درسته منم کفشم، ولی بالاخره منم دل دارم، فکر کنین ده سال آزگار توی اون انباری بوگندو یا  زیر تخت بغل یک مشت کفش بی مارک و دمپایی پاره و لباس کهنه آدم دپرس می شه. سال 1370 بود، عید بود. کتی جون بعد از هفت سال که چادری بود، چادرشو ورداشته بود. اومد در جعبه رو باز کرد، با یک آقایی بود. آقا کامران نبود، فهمیدم کامی جون طلاق گرفته رفته آمریکا، خانوم اومد منو بپوشه، اون آقاهه که اسم شون سعید بود، بهش گفتن این چیه عزیزم! گشت ثارالله گیر می ده به کفش پاشنه بلند می گه مدل مدوناست، مدونا هم سوپره. من نفهمیدم چی می گن. سوپر دیگه چی چیه؟ کتی جون منو در آورد، داد واکس زدن ولی نپوشید، رفتم توی کمد تمیزش بغل بیست تا کفش دیگه، بعد از پونزده سال یک عالمه کفش درست و حسابی مارک دیدم، البته تا اومدم اونا حسودی شون شد. بالاخره من ورساچه بودم و یک پاشنه از همه شون بلند تر.

 

ما: از کی تونستید از خونه برید بیرون؟

کفش پاشنه بلند: عززززززم، شما چقدر عجله داری؟ اگه کفش پاشنه بلند زنونه بودی، می فهمیدی اگر خیلی خوشبخت باشه، سالی دو بار می ری مهمونی. من که کفش آدیداس نیستم که هر روز تو خیابون و بیابون ول بسابم. واسه همین صبر ماها زیاده. بالاخره سال 1374 بود که خانوم منو گذاشت توی ساکش و با سعید جون رفتیم عروسی خواهر سعید، اونجا بعد از 18 سال من تازه چشمم به چهار تا غریبه افتاد. منو تو یه اتاق از ساکش درآورد و کرد پاش، توی اون مهمونی شاید دویست تا کفش بود. البته خیلی هاشون درست و حسابی بودن، ولی یه مشت باتای در داهاتی و تا دلت بخواد از این کفش های درب داغون. یه ورساچه رو از دور دیدم. داشت اشکم در می اومد، اونم منو دید. یه کفش تبریز هم دیدم خیلی خوشگل بود، راستش حسودی ام شد. البته اینقدر لهجه غلیظ داشت که اصلا باهاش حرف نزدم.

 

ما: پس از اون به بعد دیگه زیاد بیرون رفتی؟

کفش پاشنه بلند: نه، اتفاقا بیرون نرفتم. چهار سال بعدش بود که کتی جون می خواست منو بپوشه و باهام بره دانشگاه تهران که سعید جون گفت، با این که نمی شه بریم، اونجا درگیری یه می زنن و تازه اگر نزنن گیر می دن این چیه پوشیدی؟ کتی جون هم منو گذاشت کنار.

 

ما: پس شما در دوره اصلاحات هم حضور داشتید؟

کفش پاشنه بلند: بله، اتفاقا یک کفش تیمبرلند بود که هر وقت خانوم می رفت جلسه سخنرانی برامون همه چی رو تعریف می کرد. من که نمی فهمیدم چی می گه، هی می گفت مردم داد می زدن و سرود می خوندن. من تمام عمرم یا رقص دیدم یا صدای آهنگ شنیدم یا رفتم مهمونی، از این چیزها خبر نداشتم، ولی اون کفش تیمبرلند خیلی ما کفش های پاشنه بلند رو آگاه کرد، خودش واقعا خیلی می فهمید، همه اش توی دانشگاه بود.

 

ما: پس دیگه شما از خونه بیرون نمی رفتین؟

کفش پاشنه بلند: اتفاقا برعکس شد. دختر کتی جون از شوهر اولش، همون کامی جون که گفتم رفت خارج، اسمش آزاده بود، اون شده بود بیست ساله و یه روز منو ورداشت و برد کفاشی و واکس زد و دیگه با اون می رفتم خیابون. خیلی هم خوش می گذشت. اولین بار رفتیم بازار خرید کنیم، یک عالمه کفش حسابی دیدم، همه شون بهم سلام می کردن، فکر کنم سال 1380 بود. موقعی که اومدیم خونه، آزاده رو گرفتن. بهش گفتن این کفشی که پوشیدی اشکال داره، اونم یه کفش اسپورت خریده بود، منو گذاشت تو ساک و اونو پوشید. آقای پلیس دیگه چیزی نگفت، فقط گفت، این کفش های شما داره به نظام لطمه می زنه. من نمی دونستم نظام کجاست، چون اصلا این جور آدمها رو نمی شناسم.

 

ما: بعدا هم بهت گیر دادن؟

کفش پاشنه بلند: آره، یه بار رفتیم مهمونی، پارتی بود. شب ریختن همه رو گرفتن، آزی یا همون آزاده، منو بغل کرد و پابرهنه رفتیم کمیته منکرات، شب اونجا خوابیدیم. فرداش یه آقایی اومد و گفت این کفش، داشت منو می گفت، تحریک کننده است. جون مامانم من اصلا تحریک کننده نبودم. اون کفش فتیش جی جی ها تحریک می کنن. من بیست سال روم رو آفتاب ندیده بود. آزاده تعهد داد که دیگه اینجوری لباس نپوشه.

 

ما: بعدا چطور شد؟

کفش پاشنه بلند: تا اینکه رئیس جمهور عوض شد و رادان اومد. رادان رو می شناسی؟ همه چکمه ها و کفش های پاشنه بلند می شناسنش. یزیدی یه واسه خودش! از صد تا قیچی و چکش هم بدتره. از وقتی اون اومد شروع کردن. یه روز با آزی رفته بودیم میدون ونک، سال 1385 بود بخاطر طرح امنیت اجتماعی منو گرفتن، تو رو خدا اصلا به من می آد به امنیت اجتماعی کار داشته باشم؟ آزی اینقدر گریه کرد تا ولمون کردن.

 

ما: دیگه چی بهت گفتن؟

کفش پاشنه بلند: یک سال بعدش آزاده منو با شلوار لی کوتاه پوشیده بود، هر چی بهش گفتم من به دامن می آم، نه شلوار لی گوش نکرد. این دفعه به اتهام تبرج گرفتن. من نمی دونم تبرج دیگه چه جهنمی یه. کتی جون به آزی گفت دیگه اینو نپوش، ولی آزاده گفت: می پوشم تا چشم شون درآد.

 

ما: پس تو هم خوشت می اومد دستگیر بشی؟

کفش پاشنه بلند: نه عزززززززم، کی خوشش می آد؟ ولی دیگه پرونده دار شده بودیم، خوب نبود جلو چهار تا آدیداس بوگندو و دمپایی پاره کم بیاریم. سال 1387 بود که آزاده جون گفت بریم کافی شاپ. با آژانس رفتیم. اونجا که رسیدیم، نیم ساعتی نشسته بودیم که یه مامور اومد و تذکر داد. به آزاده گفت این کفش های تو مخالف الگوی اسلامی یه، تا حالا همه چیزی بهم گفته بودن، ولی الگوی اسلامی دیگه نوبر بود.

 

ما: شما در جریان جنبش سبز هم بودین؟

کفش پاشنه بلند: من خودم از پیشروان جنبش بودم. از اول سال 1388 تا روز انتخابات، من هر روز توی خیابون بودم، با یه جوراب سبز. آزی هم به دستش دستبند سبز می بست، هم به مچ پاش نوار سبز می بست، چه روزای خوبی بود. خیلی بهمون خوش گذشت. چند بار این حزبل ها منو نیگاه کردن، ولی نمی دونم چی بود که جرات نمی کردن یک کلمه حرف بزنن. تا حالا سی و دو سال از خدا عمر گرفتم این همه کفش خوشگل شیک پدر و مادر دار که توی اون سه ماه دیدم به عمرم ندیدم.

 

ما: آیا شما در درگیری های بعد از 22 خرداد هم حضور داشتید؟

کفش پاشنه بلند: نه، دیگه آزی جرات نمی کرد. یه بار شیش روز نیومد، وقتی اومد پاش زخمی بود. معلوم شد زندانی اش کردن. یه کفش تیمبرلند سبز داشت، اون باهاش رفته بود زندان، یک چیزهایی از اونجا گفت من خیلی ترسیدم. دیگه هر وقت می خواست بره من قایم می شدم.

 

ما: چه اتهاماتی این اواخر بهت زدن؟

کفش پاشنه بلند: همون سال 1388 من زیر مبل بودم، تلویزیون گفت ما کفش های شیطانی هستیم، البته بیشتر به تی شرت آزاده می گفتن، ولی یه کفش پاشنه بلند نشون دادن از اون فتیش جی جی ها، به اون می گفتند، عمرا من مثل اون نبودم. همین آخر ها هم یک آقایی اومد گفت ماها آدمها رو مثل جن می کنیم. یعنی آزی جونم وقتی منو می پوشه پاش می شه سم جن. پناه بر خدا. جن کجا بود؟ من که خیلی سرم درد گرفت این حرف رو زد. خجالت آور بود.

 

ما: پیامی برای سایر کفش های پاشنه بلند ندارین؟

کفش پاشنه بلند: من می خواستم به همه کفش های پاشنه بلند بگم که فقط نرن مهمونی، باید توی خیابون هم بریم. و من یک پیام می دم به سردار رادان که ما نه جن داریم، نه تبرجی هستیم، نه فتیشیم، نه تحریک می کنیم، نه عامل استکبار هستیم، ما فقط یه کفش پاشنه بلندیم، بیخودی واسه ما دردسر درست نکن با اون پوتین های بوگندوت.

Advertisements

برچسب‌ها: ,


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: