شاهد عینی : تقاطع فاطمی و ولیعصر

یک – تقاطع فاطمی و ولیعصر
نیروی انتظامی و لباس شخصیها زیاد هستن اما اثری از یگان ضد شورش دیده نمیشه… اکثر مغازه ها بسته هستن و پیاده روها از همیشه شلوغتر…
نیروهای انتظامی فقط نظاره گر هستن و مردم هم به پیاده روی (!) خودشون میپردازن… انگار اینبار خبری از درگیری نخواهد بود… پسر جوون با تی-شرت سبزی که روی یه آستین بلند مشکی پوشیده بسمت میدون ولیعصر پیاده روی میکنه، مثل همه ی راهپیماییهای قبلی تنهاست، امیدواره که برای کسی اتفاقی نیفته… اینکه هیچکس نشون سبزی نداره و خیلی از بقیه متمایزه یکمی نگرانش میکنه… فکر میکنه شاید بهتر باشه اون رو در بیاره و توی نایلونی جیزی بگذاره… اینور و اونور رو نگاه میکنه تا مغازه ای چیزی پیدا کنه ولی دیگه خیلی دیر شده…
از پشت سرش دو نفر دستش رو میگیرن
– ساکت باش، باید همراه ما بیای
– من؟ چرا؟ مگه چیکار کردم؟ دستمو ول کنین
– خفه شو
یکی دیگه اضافه میشه میگه یواشتر، بدینش به من، میگم: آقا تو رو خدا، من که کاری نکردم… میگه باشه ساکت باش بیا… میبرتش بین موتور سیکلتهاشون صد متر بالاتر… مردم فقط نگاه میکنن، کسی هیچی نمیگه، مطلقا… میگه بشین روی این موتور… جوون میگه بابا بخدا من کاری نکردم… مرد، یه لباس شخصی تیپیکاله، پیراهن سفید روی شلوار پارچه ای، میانسال، تقریبا فربه و با انبوه ریش… تفاوتش اما نحوه ی صحبت کردنشه
– اینجا چکار میکنی
– والا دارم میرم سمت میدون که برم خونه
– بچه کجایی
– من والا الان از میدون فاطمی میام
– نه میگم بچه کجایی
– ش***
– آهان، میدون فاطمی چیکار داشتی
– والا دنبال کارای سربازیم بودم (!!!!)
– این چیه پوشیدی
– این؟ تی-شرته دیگه بخدا
– نه یعنی کسی بهت گفت بپوشی
– نه بخدا، از صبح تنمه، این چند روزه تنمه همش
– میدون با کی قرار داری
– هیشکی بخدا، میخوام برم خونه
سعی میکنه کمک کنه انگار، یه نفر بغل دستش وایستاده… جوون ترسیده… زیاد…
– یعنی اینو همیجوری پوشیدی… یعنی لباس دیگه ای نداشتی اینو پوشیدی
– آره، یعنی…
دستشو دراز میکنه… میگه یا علی… جوون میگه یعنی برم، لباس شخصی میگه نمیخوای دست بدی؟ و جوون شکل علامت تعجب میشه… دست میده و با سرعت میره…
اون حالا گیج و منگه… قلبش بدجوری میتپه… یادش نیست که میخواست تی-شرت رو در بیاره، شایدم فکر میکرد دیگه خطر گذشته…
ولی اشتباه میکرد… صد قدم بعد سناریوی مشابه اما کمی خشن تر اتفاق میفته… یه جوون لباس شخصی با پیرهن مشکی میزنه پشتش، هنوز هیچی نگفته که جوون میگه بابا بخدا برا همکارتون توضیح دادم الان… انگار با صدای بلند میگه… لباس شخصی گیج میشه و میره… مردم به جوون میگن برو… راه میفته، یه ثانیه، دو ثانیه… ثانیه سوم یه غول بی شاخ و دم از پشت گردنش رو میگیره و شروع میکنه فحش دادن
– لات بازی در میاری هان، ح***، من دهنتو ***
– بخدا چیزی…
– خفه شو، **** ی ****، ****
حداقل سه برابر هیکل جوون رو داره، لباس سبزلجنی با زمینه خاکی تنشه (حتما ماله سپاهه؟) گردنش رو فشار میده و پشت هم لگدش میزنه، با اون پوتینش… میبرتش توی کوچه فرعی… یکی میگه نزن فیلم میگیرن… آقا غوله ول میکنه جوون رو، همین ول کردنش جوون رو سه متر پرت میکنه و با شدت میخوره به دیوار کوچه…
حالا چهار پنج تا لباس شخصی هم دورش کردن، آقا غوله هم هست… جوون میگه تو رو خدا یه نایلون… غوله میخواد بیاد نزدیک که یه لباس شخصی که سنش از بقیه بیشتره میگه آقا شما برو، با این لباست میترسه!!! گفتگو رو شروع میکنه، شاید جمله به جمله مشابه با چند دقیقه پیش… مدارک شناسایی میخواد، نشون میدم… کارمو میپرسه… محله مون رو… تفاوت فقط اینه که جوون هی میگه تو رو خدا یه نایلون بدین اینو در بیارم… بالاخره لباس شخصی جا افتاده میگه برو… به لباس شخصی جوون میگه تو همراش برو… همون پیرهن مشکیه… وقتی از کوچه بیرون میان جوون باز میگه یه نایلون… لباس شخصی میگه نمیخواد، باهات میام… دست جوون رو گرفته و میبرتش سمت فاطمی… اما مسیر جوون این نیست، میگه آقا من میرم سمت هفت تیر، اتوبوسای معلم سر میدون… یه لباس شخصی دیگه با نایلون میاد و میگه بیا تو کوچه… دست جوون رو اینبار اون میگیره و میبرتش تو کوچه… درش بیار، سریع… اینبار دیگه ولش میکنن…
یکی میگه لباس سبز اینم درآوردن…
دو – ولیعصر، بسمت تجریش
حالا ساعت نزدیک هفت هست و جوون با قلبی که هنوز خیلی تند میتپه به میدون رسیده، حیفه که بره سمت هفت تیر… میگه حداقلش اینه که سوار اتوبوسای تجریش بشه و مسیر رو نگاه کنه…
توی اتوبوس، صدای غالب، صدای نچ نچ هست… یکی میگه
– نچ نچ، همشون بچه ن، آقا تو رو خدا ببین
جوون سری تکون میده اما جوابی نمیده، از کجا معلوم که اینم لباس شخصی نیست… لباسش که شخصیه حداقل… جوون فقط نگاه میکنه، توی دلش از ترافیک و شلوغی پیاده رو ها قند آب میشه…
سه – ونک
راننده داد میزنه «ونک»، جوون پیاده میشه… اینجا از ولیعصر هم شلوغتره… ترافیک اصلی اینجا توی پیاده روهاست… نزدیک میدون ونک، قبل از ایستگاههای تاکسی، تعداد زیادی مامور نیروی انتظامی وایستادن… جوون عین خیالش نیست، راحت از بینشون رد میشه، مثل بقیه… به خودش میگه کاش اصلا این تی-شرت رو نمیپوشیدم…
امروز اما بدشانسی دست از سرش بر نمیداره، یکی میگه برو ببین چی تو نایلونش داره… جوون میشنوه و در جا بغض میکنه… یکی با بی سیم میزنه پشتش… میگه بده بینم اینو، نایلون رو میگیره و میبره میده به اونیکه صدا زده بود، با عینک آفتابی، لابد مافوقشه، میگه این چیه بچه… جوون میگه بخدا تنم بود گفتم در بیارم مشکل درست نشه… یکی از پشتش میگه بابا تو آخه بیست کیلو هم نیستی بزنم… یارو، مافوقه، نایلون رو میده میگه زود برو… هنوز جوون چند قدم بر نداشته که یارو داد میزنه بیا اینجا، با توام… بر میگرده جوون… میگه آره، بیا… نایلون رو میگیره و میگه برو، سریع…

Advertisements

برچسب‌ها: ,


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: