حکومت «وقاحت»، نه حکومت «ولایت» رضا علیجانی

حکومت از حکومت کردن بر دلهای مردم ناامید شده و یزیدوار میخواهد بر سرهای آنها حکومت کند.

 

 من رفیقم ، رهگشایم ، با ب بگشا ؛ نزد من آ
صبر صابر هم تمام شد. هدی هم نزد او رفت . پیش عزت و هاله اش.
خبر دهشتناک بود. اول باورم نمیشد. تلفنی به یکی از نزدیکانش زدم. آرام بود و گفت ما هیچ چیز نمیدانیم. در راه بیمارستان بود. تلفن بعدی در سردخانه بود. هنوز ندیده بود. گریه میکرد و نگران . تلفن سوم دیگر جواب نمیداد. تلفن چهار م را همراهش گرفت و با اشک وناله خبر را تایید کرد .
ناله را هر چند میخواهم که پنهان برکشم/ سینه میگوید که من تنگ آمدم فریاد کن
ما در ایران شاهد حکومت وقاحتیم، نه ولایت.
هر فرد زندان رفته ای ، هر مسئول زندانی ، هر نیروی امنیتی و بازجو و شکنجه گری میداند که دو جا جان زندانی به شدت در خطر است و ممکن است دیالیز شود. یکی زندانی که کابل میخورد و دیگری زندانی که اعتصاب غذا میکند.
هدا صابر بیست و چهار ساعت بوده که درد کشیدن اش را به مسئولان زندان اطلاع داده بود. به جای آنکه خود آنها او را تحت نظر بگیرند. آن ها هدی را اعدام کردند.
حکم اعدام به صورت نامرئی در مورد او اجرا شد.چراکه خطر مرگ برای زندانی در حال اعتصاب بسیار جدی است. این یک امر بسیار معمولی و پیش پا افتاده ای است که همه زندانیان و زندانبانان با تجربه آن را میدانند.
آنها خواستند از شر هدی خلاص شوند. همچنین از شر اعتصاب غذا کنندگان که نمونه عبرتی باشد برای شان.
 دفعه آخری که پس از دوسال میخواستند آزادمان کنند سربازجو به ما گفته بود این تهدید را. او گفت از نظر دوستان ما شماها سیاه شده اید (اصلاح ناپذیر ) این دفعه دیگر بازداشتتان نمیکنیم. همان بیرون با شما برخورد میکنیم. ماهرسه از این جمله پیام تهدید به مرگ را فهمیده بودیم. و فکر میکردیم باز زندان برای مان شاید جای امن تری باشد.
اما این حادثه نشان داد که آن تهدید حالا به اجرا درآمده است. اعدامی نامرئی با واگذاشتن زندانی به خودش و نبردنش به بهداری.
جان آدمیزاد برایشان بی ارزش است. بارها این را تجربه کرده ایم. بار آخر یکی از دوستان اعتصاب غذا کرده بود ، اعتصاب تر. مسئول زندان سپاه یا دو الف اوین به حیاط زندان آمد.فکر کردیم برای دیدن زندانی اعتصاب کرده آمده است. بعد متوجه شدیم برای رسیدگی به لوله فاضلابی که در حیاط بود و مشکل پیدا کرده بود ؛ آمده است. جان آدمیزاد بی بها تر از لوله فاضلاب.
دوستمان اعتصاب تر او را به خشک تبدیل کرد در اعتراض . ظرف دو روز اعتصاب تر و یک روز خشک ، هشت کیلو وزن کم کرد.بهداری چسبیده به حیاط مان بود. آن موقع نمی خواستند انگار بکشند. فرد اعتصابی را  روزی  دو ، سه بار بهداری میبردند و وزن و فشارش را کنتر ل میکردند و روز سوم تقریبا از زندان بیرونش انداختند به عنوان مرخصی. خواسته اش هم فقط دارو بود نه چیز دیگر که زندان اذیتش میکرد در دادن آن. گفتند برو و خودت دارویت را تهیه کن.
اما این بار انگار از مراقبت خبری نبود. و این یعنی میخواستند هدی برود تا آخر خط.
مدتی پیش هم هدی میخواست اعتصاب کند. مهندس سحابی گفت بگویید نکند . من هدی را میشناسم میرود تا آخر خط . آنها هم رسیدگی نمیکنند و هدی خواهد مرد.
وحالا که پدرمان نبود ، این پیش بینی او اتفاق افتاد.
ماموران امنیتی نه تنها از او  مراقبت نکردند ، بلکه از رسیدن پیام شخصیت های سیاسی هم فکرمان  که از هدی خواهان پایان دادن اعتصابش بودند ، به وی خودداری کردند.
روز قبلش هم خانواده سحابی ( زری خانم همسر صبور و فداکار مهندس سحابی و آقای شامخی همسر زجر کشیده هاله ) بدنبال تقاضا از هدی برای اتمام اعتصابش بودند.
اما ماموران امنیتی که چند روز دور خانواده سحابی و پیکر عزت و هاله بودند این بار انگار نه انگار. من با روحیه و اخلاقی که از هدی سراغ دارم مطمئنم اگر خبر این تقاضاها به او میرسید به اعتصابش پایان میداد.
این هم خود دلیل و سند دیگری برای اعدام نامرئی هداست.
آن ها هم هدی را میشناختند. و از صداقتش و مداومتش و پایداری اش بر آنچه گفته و وعده داده بود خبر دار بودند. میداسنتند او تا آخر خط خواهد رفت. آخر خط معرفت و مرام و قول و وفا.
چه غم بار است این خرداد. اگر در 16 آذر 32 ملت ما سه شهید دانشجو را در پای کودتای 28 مرداد قربانی داد؛ حالا هم در این خرداد سه قربانی در پای کودتاگران انتخابات 88 داده ایم ؛ عزت سحابی به خاطر زجری که در این سالیان کشید زجر کش شد و دعایش برای مرگ تحقق یافت. هاله تحت فشار و ضربات شوک آور قوم وحشی شهید شد و حال هدای عزیز نیز وامش را کنار جام بگذاشت ورفت. بس نیست این همه قربانی در این خرداد خونین و پرحادثه. بس نیست خون های ندا و سهراب و کیانوش و ده ها کشته به ظلم دیگر.
در ایران شاهد حکومت وقاحتیم ، نه ولایت.
حکومت از حکومت کردن بر دلهای مردم ناامید شده و یزید وار تنها میخواهد بر سرهای آنها حکومت کند.
اما آگاهی و اراده مردمان و سنتهای خدایی تاریخ نشان داده که این توهم و رویا دیر ی نمی پاید.واشک و آه مردم سینه هارا به تنگ می آورد و تبدیل به فریاد میشود.
هاله هنگام شکستن سرش در میدان بهارستان پر خاطره این نوشته را بالای سرش گرفته بود:
شاه صدای مردم را دیر شنید.
واین پیام هر سه قربانی خرداد ماه ما در پای کودتاگران 88 است.
Advertisements

برچسب‌ها: , ,


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: