مجسمه – عبدالحسين مختاباد

ارشميدس وار كشف كردند كه مجسمه اسبها در ميدان امام ساري توهين به امام، انقلاب و ولايت است!

 

آن لحظه ها كه با دو سه شبنامه و سرود
ميشد بجنگ صاعقه ها رفت
آن لحظه ها «جواني» ما بود .
«شفيعي كدكني»
روزگار غريبيست نازنين!؟ شايد تعبيير زيباي رسول ملا قلي پور آن يار سفر كرده درباره من و نسل من از جمله بهترين تعابير بود «نسل سوخته».
 بله من نسل سوخته اين سرزمينم. من و نسل من نه نوجواني و نه جواني را درك نكرديم. نوجوانيم ( دوران راهنماي و دبيرستان)با نفرت و شعار و خشم «مرگ بر شاه، مرگ بر آمريكا، مرگ بر شوروي و…»گذشت، اندكي كه پا بسن شدم و سبيلي و ريشي تنك بر صورتم نمايان شد( دوران دانشجويي) جنگ بود و جنگ. ومن همراه نسلم فقط مرگ بر همه دنيا و درود بر خود را بآسمان حوالت ميكرديم، ديگر مجالي براي شادي و سرور نبود، بقول سايه:
«در اين زمانه كه در مانده هر كسي از بهر نان شب
ديگر براي عشق و حكايت مجال نيست
عصيان زندگيست.»
بواقع هيچ موقعيتي براي شادي و سرور مهيا نبود، وقتي هرروز و هر شب گوشه گوشه اين خاك بلاخيز از خون جوانان وطن لاله گون ميگشت، وقتي همبازي كودكيهايت با پيكري غرقه بخون به شهرو ديارش باز ميگشت، وقتي همكلاسي دانشگاهت را يا با دست و پاي قطع شده و يا پيكري بيجان ملاقات ميكردي «ديگر براي عشق و حكايت مجالي» متصور نبود.
…اما آن روزهاي تيره و تار بر وطنم ايران با رشادت و از خود گذشتگي همه آحاد مردم بزرگ ايران به صبح اميد مبدل شد، بقول خواجه شيراز:
آنهمه ناز و تنعم كه خزان ميفرمود
عاقبت در قدم باد بهار آخر شد
صبح اميد كه بود معتكف پرده غيب
گو برون آي كه كار شب تار آخر شد
آن پريشاني شبهاي درازو غم دل
همه در سايه گيسوي نگار آخر شد
و… جنگ تمام شد اما نگاه جنگي و انقلابي همچنان همانند سايه اي من و نسلم را تعقيب ميكرد، انگار ما همزاد خشونت و نفرت بوديم، هر گونه صلح انديشي و دوستي و سازش مصادف با تسليم و خيانت و وطن و دين فروشي بود، شادي،خنده، موسيقي و تفريح از مكروهاتي بود كه انجام ندادنش ارجح تر از انجام دادنش بود و…  تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل.
اما اين نسل اكنون صاحب فرزنداني شده است كه ميخواهند شاد و سرزنده بزيند، اما نسل من  از زندگي كردن، بودن و پايكوبي و شاد زيستن با آنان در هراس است. او حتي از در آغوش گرفتن فرزندش در جمع دوستان شرم ميكند، با كابوسي «بوف كور وار» به پوشش و ارتباطات بچه هايش مينگرد…
 و اين نسل با اين رویاها و آرزوهاي نامتجانس با عصر حاضر، شد ميداندار عرصه هاي  سياسي،اجتماعي، علمي،فرهنگي و هنري مملكت بزرگ ايران. او در همه چيز تظاهر ميكند، در مديريت در شعا ئر مذهبي، در فرمان راندن و فرمان بردن، تصميماتش انقلابي و لحظه اي و گذراست، با جهاني در ستيز است، در حاليكه در ساختن و اداره يك شهر و حتي  يك روستا بعينه واله و حيران و درمانده مينمايد، و كوهي از گرفتاري را نصيب مردمان ديار خود نموده،ادعاي ساختن جهاني را دارد:
اسب چوبين بر تراشيدي كه اين اسب منست
گر نه چوبينست اسبت خواجه يك منزل بران
اما همه اينها مقدمه اي بود بر آنچه كه بر شهر من «ساري» در طي هفته گذشته رفته است، «مجسمه هاي ميدان امام» غيب شدند. اولين خبر همين بود و با كمال ناباوري اين مديران همسن و سال من گفتند كه اين مجسمه ها ي كوه پيكر دزديده شدند!؟
 درود بر اين دزدان شجاع كه در روز روشن مناري را ميقاپند و هزاران افسوس بر گزمه ها و مسئولين  غافل …اما بعد داستان بگونه اي ديگر تغيير كرد،گفتند قاضي القضات شهر ( دادستان) دستور برچيدنشانرا را داده است، چه كه او و همفكرانش بعد از حدود نيم قرن از طول عمر اين آثار هنري ( حدود سي و سه سال بعد از انقلاب) «ارشميدس وار» كشف كردند كه وجود اين اسبها در ميدان امام ساري توهين به امام، انقلاب و ولايت است!؟
 از قضا اين جناب قاضي القضات نيز هم نسل منست و همانند همه هم نسلانش او نيز از هنر بيزار ست، از تفريح و شادي متنفر. در ميان انبوه مشكلاتي كه او و سازمانش را احاطه كرده است و زندانهاي شهر ساري از انواع مجرمان بدليل جرايم ريز و درشتشان در حال تركيدن است، وقت عزيز خود را صرف اين كرده كه وجود اين مجسمه ها براي شهر ساري عامل فساد و تباهي است.
با يكي از مسئولان استانداري صحبتي تلفني داشتم علت اين دزدي (ببخشيد جمع آوري) را پرسيدم. او كه سنش به اربعيني نرسيده و از جمله بسيار توفنده و انقلابي مينمايانند خود را، گفنتند: اين مجسمه ها چه نسبتي با انقلاب، امام، شيعه علوي ولايت و… دارند. ديدمش بسيار توفنده است گفتم چه نسبتي ندارند؟ و وجود اين آثار برجسته هنري چه زياني به اين مفاهيم ارزشي زده است!؟
اينان همگي همان نسل سوخته اند كه اينك زمام امور را در دست گرفته اند و همواره با توسل به امر سطحي و شعاري از اصل مسئوليت و تعهد خود شانه خالي ميكنند.
با گشتي گذرا در شهر ساري» مازندران را نمي گويم كه عزيزي در دهه هفتاد گفتند:» محروميت مازندران در زير برگهاي سبزش پنهان شده است»، ميتوان عمق محروميت فرهنگي، هنري، اقتصادي اين شهر را براحتي دريافت. حجم عظيم جوانان تحصيل كرده اما بيكار، در صد بالاي جرم و جنايت، شهري كثيف و بدون داشتن اصول اوليه امكانات شهري و هزاران مشكل ديگر…، اما اينان مشكل را در چند مجسمه بيزبان جستند.
اينجانب بعنوان فرزند شهر مظلوم و بي پناه ساري، و نيز عضو كوچك جامعه فرهنگ و هنر ايران عزيز، تاسف و تالم خود را از اين رفتار غير فرهنگي مسئولان حاضر اعلام و از نمايندگان مردم  ساري در مجلس  و نيز شوراي شهر  مصرانه ميخواهم كه همين نمادهاي اندك هنري و نيز خاطرات نوجواني و جواني من و نسل مرا پاك نكنند. و از مردم شريف ساري نيز تقاضا دارم با اعتراض جدي به مسئولان به آنان گوشزد نمايند كه برداشتن نمادها و نيز آثار هنري يك شهر تنها با موافقت و نيز مشورت مردم آن شهر يا نمايندگان آنان و نيز نخبگان فرهنگي و هنري ميسور است، نه با دستور قاضي القضات،سياستمداران و صاحبان قدرت.
نسل من!
چشمها را بايد شست
جوري ديگر بايد ديد…
Advertisements

برچسب‌ها: , ,


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: