خاطره‌ای عبرت‌آموز – حسن یوسفی اشکوری

سال 62 با دکتر محمد محمدی نماینده گرگان به دیدار آقای خامنه‌ای رفتیم. ایشان از حادثه باخبر بود.

 

در پی رخداد زشت و شگفت انگیز مراسم دینی و سنتی تشییع پیکر زنده یاد مهندس عزت­الله سحابی و به ویژه شهادت دختر نازنینش هاله و دفن مظلومانه او در شب تاریک در گورستانی دوردست، این روزها بسیار پرسیده می­شود که چرا این چنین؟ آیا مأموران خشنی که این فاجعه را خلق کردند، طبق فرمان رهبر و رهبران نظام بوده است؟ پس از سخنرانی رهبر نظام در مراسم 14 خرداد و گفتن جملاتی با این مضمون که نباید از کسانی که با ما اختلاف دارند اما نمی­خواهند برنامه دشمن را پیاده کنند و ما نباید عدالت را از آنان دریغ کنیم!، این پرسش مطرح شد که منظور ایشان چه کسانی هستند؟ و اصلا مقام عظما به چه کسانی سفارش برخورد عادلانه را کرده­اند؟ مراد ایشان می­تواند حادثه سحابی ها باشد؟
در این گفتار نمی­خواهم به این پرسش­ها پاسخ بدهم، فقط می­خواهم با بیان یک خاطره بگویم حتی اگر مأموران غیرمعذوری که چنین جنایتی را مرتکب شده و می­شوند طبق فرمان نباشند و یا در این گفتار رهبر مراد همان مأموران به اصطلاح «خودسر» باشد، باز صداقتی در میان نیست و تازه اگر صادقانه هم باشد، عزمی برای جلوگیری از این نوع رفتارها وجود ندارد. چرا که تاریخ 32 سال جمهوری اسلامی نشان می­دهد که استفاده از «امت حزب الله» و چماقداران ولایتمدار ابزاری مهم و کارآمد برای بقای حاکمان ریز و درشت بوده و هست و از این رو نباید تصور کرد این حادثه استثنا بوده و یا به اشتباه مأموری دست به عمل غیر قانونی و پلیدی زده است. در هر زمینه و زمانه­ای که مسئولان صلاح ندیده­اند از روش­های ظاهرا قانونی و تمسک به قواعد شبه قانونی برای سرکوب و ایجاد رعب و وحشت در مردم و نیروهای منتقد استفاده کنند، از «امت در صحنه» برای سرکوب و اخافه سود برده و می­برند. شیوة «النصر بالرعب» شیوه­ای ثابت و غیر قابل تغییر در این سالها بوده و هنوز هم به شدت ادامه دارد. با توجه به این واقعیت است که در مجلس ششم در این مورد محمدرضا خاتمی، نائب رئیس مجلس، به درستی گفته بود که با یک اشاره ماجرای چماقداری برای همیشه حل خواهد شد.
و اما خاطره­ا­ی که خود به تنهایی پاسخی به این پرسش­هاست. در سال 62 دوست و همکارمان دکتر محمد محمدی نماینده گرگان، که برای بازدید به دانشکده کشاورزی شهر رفته بود، مورد حمله «امت حزب الله» و «مردم شهید پرور» گرگان قرار گرفت و مضروب و مجروح شد و بینی­اش شکست. برخی نمایندگان از جمله نمایندگان استان مازندران به آن اعتراض کردند. با رئیس مجلس (هاشمی رفسنجانی) صحبت شد. روشن بود که به جایی نمی­رسد و نخواهد رسید. گرچه در آن زمان هنوز اندک امیدی به اصلاح این نوع رفتارها وجود داشت. پس از چندی آقای محمدی به من گفت وقتی از آقای خامنه­ای گرفته­ و برای صحبت در مورد ماجرای گرگان به ریاست جمهوری می­رود، از من نیز خواست همراهی­اش کنم. قبول کردم. روز معین در معیت ایشان به دیدار آقای خامنه­ای رفتیم. ایشان در اتاق کارش ما را پذیرفت. اتاقی تقریبا کوچک و ساده. با پیراهن و شلوار معمولی به علامت صمیمیت روبرویمان نشست. به محض دیدن آقای محمدی و سلام و علیک مختصر، با لبخند گفت: بینی شما خوب شد؟ محمدی رفت توضیح بدهد که خامنه­ای گفت من می­دانم و از جرئیات آن اطلاع دارم. بگویم که در آن زمان دو نوع بولتن ویژه اخبار برای مسئولان فرستاده می­شد که ظاهرا اطلاعات سپاه آنها را تهیه می­کرد. یکی برای نمایندگان و وزیران و ائمه جمعه بود که در آن اخبار نیمه محرمانه منعکس می­شد و دیگر بولتن کاملا محرمانه بود که برای سران مملکت (رهبری، رئیس جمهور، رئیس مجلس، رئیس قوه قضائیه و نخست وزیر) ارسال می­شد. در این بولتن اختصاصی حوادث و اخبار با ذکر جزئیات نوشته می­شد. خامنه­ای احتمالا از طریق همین بولتن از جزئیات حادثه گرگان با خبر شده بود.
گفتگوهایی در گرفت. آقای خامنه­ای گفت البته این بچه­ها اشتباه می­کنند که این کارها را می کنند اما خوب! شماها هم کارهایی می­کنید که مورد سئوال قرار می­گیرید و با شما برخورد می­شود. می خواست بگوید که این برخوردها واکنش افکار و مواضع خودتان است. دفاع تلویحی از همان جوانانی که ایشان ظاهرا محکومشان می­کرد! بعد برخی افکار و مواضع سیاسی آقای محمدی را بر شمرد. از جمله گفت شما و دوستانتان هم در مجلس در برابر فتنه بنی صدر اعلام بی طرفی کردید و حال آن که می­بایست در کنار آقای هاشمی می­ایستادید. بعد افزود که شما در نامه تان براعت استهلال کرده بودید به آیه «واتقوا فتنه لا تصیبنّ الذین ظلموا منکم خاصّه . . . » (انفال/25) اما به شما می­گویم که فتنه بنی صدر تمام شد و رفت و دیگر چنین فتنه ای نخواهد بود. اشاره آقای خامنه­ای به نامه آقای محمدی به ایشان بود که قبلا برای او فرستاده بود.
صحبت ادمه یافت و آقای محمدی هم گاه توضیحاتی می­داد و از مواضع خود دفاع می­کرد. از آنجا که صحبت بین دو نفر بود و من شنونده بودم، نمی­خواستم وارد بحث شوم اما در ضمن مباحث آقای خامنه ­ای چند بار نام مرا هم برد و گفت شما و آقای اشکوری. در نهایت احساس کردم که لازم است چیزی بگویم. از این رو گفتم: آقای خامنه­ای! الان نمی­خواهم وارد ماجرای زمان بنی صدر بشویم که خارج از موضوع است اما حال که شما در این مورد حرف زدید، باید بگویم که هنوز هم فکر می­کنیم ما درست تشخیص داده و درست عمل کردیم. در مقام توضیح گفتم: در آن اختلافات ما خط امامی بودیم نه شما و نه بنی صدر چرا که امام مخالف اختلاف بود و شما را دعوت به همکاری می­کرد اما شما هیچ کدام گوش نکردید و هر دو گروه به راه خودتان رفتید. بنابراین موضع ما درست بود. بعد گفتم: اما آقای خامنه­ای! اگر بنا به گله باشد ما هم از شما و آقا هاشمی زیاد گله داریم. گفت: مثلا چه گله­ای؟ گفتم از باب نمونه: وقتی خصوصی با شما و آقای هاشمی صحبت می­کنیم و تذکر می­دهیم، شما قبول می­کنید و مثلا این نوع برخوردها را محکوم می­کنید اما در همان حال برخوردهای غلط را بازتاب افکار و مواضع طبیعی افراد مورد هجوم قلمداد می­کنید و بدین ترتیب در نهایت به مهاجمان حق می­دهید که دست به چنین کارهایی بزنند. به ویژه وقتی با مردم حرف می­زنید و مثلا فردا در نماز جمعه صحبت می­کنید، همان کسانی که بینی آقای محمدی را شکسته اند تأیید می­کنید. ادامه دادم: چندی پیش رفتیم پیش آقای هاشمی و به ایشان گفتیم چرا با کسانی چوم مهندس بازرگان و دکتر سحابی چنین برخوردهایی می­شود؟ چرا هر روز هنگام ورود و خروخ آنان از مجلس چند جوان پاسدار به ایشان توهین می­کنند؟ نماینده مجلس هیچ، در سنت ما موسفیدها احترام دارند، این نوع رفتارها چه توجیهی دارد؟ آقای هاشمی هم حرف ما را تأیید کرد و گفت کار بدی می­کنند و من هم گفته­ام دست از این کار بردارند. اما روز بعد در مصاحبه تلویزیونی از ایشان می­پرسند چرا لیبرالها را از مجلس اخراج نمی­کنید؟ ایشان به عنوان یک نماینده و به عنوان رئیس مجلس به جای این که از قانون و حرمت و حقوق نهاد مجلس و نمایندگان دفاع کند همدلانه می­گوید قانون دست ما را بسته است! این هم منطق جناب هاشمی رفسنجانی است. وقتی کسی چون هاشمی این حرف را می­زند دیگر از چهار تا جوان پاسدار و حزب­اللهی متعصب چه انتظاری است؟ به هرحال حقیقت این است که ظاهر و با طن شماهم هم یکی نیست!
سخن که به اینجا رسید آقای خامنه­ای بسیار ناراحت شد و چهره درهم کشید و سکوت کرد اما با طولانی شدن سکوت و جا بجا کردن پرونده­هایی که روی میزش بود نشان داد که باید رفع زحمت کنیم! برخاستیم و بیرون شدیم.
نکته قابل ذکر این است که آقای خامنه­ای در سال 62 فتنه را فقط «فتنه بنی صدر» می­دانست که تمام شده و با حاکمیت مطلق «خط امام» و «امت حزب­الله» دیگر همه چیز بر وفق مراد است. اما بعدها روشن شد که نماینده گرگان با الهام از کلام خداوند درست تشخیص داده و می­دید که انواع فتنه­های ریز و درشت دیگر در راه است. گرچه ایشان بارها (از جمله چند روز پیش) اعلام کرده­اند که «فتنه سبز» تمام شده و لابد «فتنه انحراف» هم به زودی تمام می شود اما به احتمال بسیار زیاد فتنه­های بزرگتری در راه هست؛ فتنه­های موحشی که فتنه­های پیشین را از یاد ایشان خواهد برد.
Advertisements

برچسب‌ها:


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: