خاتمی، حقیقت یا آزادی؟ ابراهیم نبوی

خاتمی به عنوان سیاستمدار کاری کرده است تا فضای آزادی گسترش پیدا کند و این به نفع همه ایرانیان است.
سخنان سید محمد خاتمی در هفته گذشته موجب گفتگوی فراوانی در میان حامیان او و مخالفان او از یک سو وطرفداران میانه روی و آشتی ملی از یک سو و طرفداران سرکوب از سوی دیگر شد. آنچه در سخنان خاتمی اهمیت فراوانی داشت، بیش از همه موقعیت جدید سیاسی او، و از سوی دیگر موقعیت شناسی او بود. گفته های خاتمی از جوانب چندی اهمیت دارد:
اول: اگر بنا باشد فرض کنیم جنبش سبز یک جنبش مسالمت آمیز است و خشونت های اعمال شده از سوی حکومت واقع شده، که چنین است، تبدیل فشارهای جنبش به حکومت که موجب بن بست کنونی آن است، به موقعیت بهتر برای جنبش نیازمند امتیازگیری از حکومت است، همان کاری که خاتمی در گفته هایش با دقت انجام داده است.
دوم: خاتمی تا کنون در دو موقعیت ظاهر شده است، نخست به عنوان رئیس جمهور به مدت هشت سال کشور را اداره کرده، و دوم به عنوان رهبر معنوی اصلاحات نظرات خود را برای مردم ایران گفته است. این نخستین بار است که وی به عنوان سیاستمدار میانجی وارد صحنه عملی سیاسی شده است. در حقیقت، خاتمی نه به عنوان جانشین موسوی و کروبی، بلکه به عنوان میانجی میان جنبش سبز و حکومت سخن گفته است. کاری که هاشمی رفسنجانی برای آن کوشیده بود و تندروهای حکومتی او را در موقعیت فشار قرار دادند تا نتواند به نقش خود ادامه دهد.
سوم: پیشنهاد عملی خاتمی، تفاوتی با آنچه هاشمی در نماز جمعه روز 26 تیر 1388گفت و با آنچه موسوی و کروبی گفتند، ندارد. جز اینکه، پیشنهاد هاشمی در موقعیت اقتدار حکومت و یکدستی قوای سه گانه مطرح شد، اما پیشنهاد خاتمی در موقعیت استیصال حکومت مطرح شده است.
چهار: انگیزه خاتمی، چنانکه خود توضیح داده است، ممانعت از فروپاشی جامعه و کشور ایران است، او فضای کنونی را فضایی خطرناک می داند که اگر حکومت به مردم امتیاز ندهد، هم خود و هم مردم را در شرایط خطرناک تری قرار داده است.
پنج: اینکه پیشنهاد خاتمی ممکن است یا نه و اینکه حکومت می خواهد به مردم حق شان را بدهد، تا مانع نابودی همه چیز شود، موضوع دیگری است. عاقلانه این است که سبزها، دستمزد تلاش دو ساله شان را به صورت امتیازات دموکراتیک بگیرند و حکومت بخاطر اشتباهات و جنایاتی که کرده است، از انحصارطلبی دست برداشته و به مردم آزادی های تضمین شده بدهد. اما تاریخ پر از اشتباهات سیاسی حکومت ها و جنبش هاست، جنبشی که حاصل زحماتش را به امتیاز تبدیل نکند، روح عاقلانه ای بر آن حاکم نیست، و حکومتی که می داند در موقعیت فلج است و نمی تواند صددرصد قدرت را در دست داشته باشد، اگر به شصت درصد یا هفتاد درصد یا پنجاه درصد قدرت قانع نشود و در نتیجه همه قدرت را از دست بدهد، حکومتی عاقل نیست. فرض در این پیشنهاد این است که حکومت و مخالفان سیاسی برای متوقف کردن روند نابودی جامعه و کشور، به یک توافق روشن برسند.
شش: یک فرض این است که پیشنهاد خاتمی مانع سقوط حکومت و تغییرات بنیادین می شود. چرا که برخی گمان می کنند اگر مردم با حکومت درگیر شوند، احتمال سقوط حکومت خواهد داشت، چنانکه در مصر و تونس این اتفاق رخ داد. اما این فرض قابل اثبات و یا نفی نیست؛ چرا که اگر زمان تعیین کننده باشد، جنبش سبز از همه جنبش های منطقه به لحاظ زمان اعتراض و گستردگی جامعه درگیر با حکومت، عمیق تر و گسترده تر است. اما شرایط اجتماعی و سیستم سرکوب در کشورهای مختلف آثار مختلف را بر جنبش ها می گذارد. جنبش مردم در لیبی به جنگ نظامی و جنبش سوریه به جنگ خیابانی تبدیل شد. هر کدام از این دو به دلیل مقاومت و شدت سیستم سرکوب عملا هنوز به نتیجه نرسیده اند. اتفاقا تفاوت این دو نوع جنبش، تونس و مصر با سوریه و لیبی در این است که سیستم سرکوب در لیبی و سوریه وحشی تر است و شبیه ایران، از طرف دیگر حکومتهای ساقط شده، زیر فشارهای جهانی تن به تسلیم دادند( در تونس و مصر) در حالی که در لیبی و سوریه چنین وضعی نیست.
 توجه کنیم که خاتمی در حوزه ای رفتار می کند که حوزه رسمی حکومت است. او از بیرون حکومت حرف نمی زند. اشتباه مخالفان خاتمی، این است که گمان می کنند که خاتمی یا حامیانش می خواهند مانع اقدامات تند جنبش اعتراضی علیه حکومت شود. اتفاقا چنین چیزی نیست. اگر تندروی علیه حکومت نمی شود، بخاطر این است که تندروهایی که مخالف حکومت و جنبش سبز هستند، عملا نیروی اجتماعی مهمی را نمی توانند سازمان بدهند. نه جنبش زنان، نه جنبش دانشجویی تا کنون نتوانسته اند مستقل از جنبش سبز قدرت بزرگی علیه حکومت سازمان بدهند. مخالفت آنان علیه خاتمی، عملا فرافکنی ناتوانی های آنهاست. البته، همواره این فرض مطرح است که در شرایط بحرانی کنونی، همیشه این احتمال وجود دارد که مردم به خیابان بریزند، دچار هیجان انبوه خلق بشوند، نیروی سرکوب را مستاصل کنند، ترس و وحشت از جان مردم رخت ببندد و حکومت را از بین ببرند. این احتمال بسیار مهمی است، اما به همان اندازه که نمی توان آن را رها کرد و از آن چشم پوشید، نمی توان روی آن حساب کرد و بر مبنای آن برنامه ریخت. طبیعتا انسان سیاستمدار نمی تواند بر چنین رویکردی بنای خویش را استوار کند. به گمان من، دوستان تندرو، چه آنان که در داخل ایران هستند و چه آنها که بیرون ایران ناظر شرایط درون کشور اند، باید همه تلاش شان را برای ساقط کردن حکومت بکنند. مطمئنا پیروزی آنان ما را خوشحال خواهد کرد. آنان باید بدانند که اگر پیشنهاد خاتمی به نتیجه برسد، طبعا شرایطی آزاد تر برای عمل سیاسی و رسانه ای فراهم می شود و برای آنها هم بهتر است که اگر واقعا قصد سقوط حکومت را دارند، زمانی این کار را بکنند که حکومت خشونت نمی کند، نه زمانی که سرکوب شدید وجود دارد. البته ممکن است دوستان انقلابی ما بگویند که اگر پیشنهادات خاتمی به نتیجه برسد، دیگر در مردم و نیروهای سیاسی انگیزه ای برای تحولات بنیادین وجود نخواهد داشت. یعنی مردم در شرایط نسبتا مناسبی قرار می گیرند که شورش نمی کنند. آیا این اتفاق بدی است؟ اگر مردم در شرایطی زندگی کنند که احساس خفگی نکنند بهتر است یا شرایط خفقان کنونی؟ البته طبیعی است که من ترجیح می دهم شرایط بطور بنیادین تغییر کند، اما چه کسی برای تغییرات بنیادین برنامه ای دارد که ما از آن خبر نداریم؟
موقعیت حکومت و رهبری:
بخشی از حکومت که پیرو رهبری آیت الله خامنه ای است، و بعد از استعفای وزیر اطلاعات در اواسط فروردین امسال، راه متفاوتی با دولت احمدی نژاد در پیش گرفته است، در موقعیت استیصال مطلق قرار دارد. حکومت آیت الله خامنه ای به نسبت شش ماه قبل تغییراتی کرده است.
 
1) حکومت نمی تواند بگوید که دولت موجود مردمی است: حکومت تا پیش از این معتقد بود که براساس آمارهای انتخابات 1388 هشتاد درصد مردم مشروعیتش را تائید کرده و 63 درصد از این 80 درصد، به رئیس جمهور مورد نظر رهبر رای داده اند. با توجه به رخدادهای اخیر، چه آرای اعلام شده را تقلبی دانسته و فکر کنیم موسوی 20 میلیون و احمدی نژاد ده تا سیزده میلیون رای آورده، یا احمدی نژاد 25 میلیون و موسوی 13 میلیون رای آورده، در هر حال، فعلا موسوی و کروبی به عنوان » جریان فتنه» و احمدی نژاد به عنوان » فتنه جدید» نامیده شده است، یعنی به هر حال این 40میلیون به کسانی رای دادند که حکومت قصد حذف آنها را دارد. فرض دیگر این است که حکومت بگوید که حامیان احمدی نژاد بخاطر آیت الله خامنه ای به او رای دادند. این » عذری بدتر از گناه» است، چرا که اولا حکومت می پذیرد که رهبر در انتخابات دخالت کرده و در ثانی می پذیرد که رهبر اشتباه بزرگی کرده است. به هر حال، با جدایی دولت احمدی نژاد و خامنه ای، دیگر مشروعیت دولت و مقبولیت رهبری و بصیرت رهبری همه و همه بی بنیاد شده و کاملا بی معناست.
2) حکومت نمی تواند بگوید ضد استکباری است: یکی از بنیادهای اصلی دولت کنونی، بر این اساس است که حکومت مخالف امپریالیسم یا استکبار است. اتفاقاتی مانند پیامهای مختلف برای آشتی میان ایران و آمریکا، که همه مورد تائید رهبر کشور بود و هنوز جزو اقدامات برجسته رئیس جمهور مغضوب قلمداد می شود، برقراری رابطه حماس و اسرائیل، و موقعیت بلاتکلیف ایران در جنبش های دنیای عرب و همچنین حذف احمدی نژاد و بازیهای ماجراجویانه اش، عملا ایران را از نقش انقلابیگری و ضد امپریالیست بودن، بیرون می آورد. حکومتی که خود دنبال سازش با آمریکاست که آن را ارباب اسرائیل می نامد، نمی تواند جنبش های دنیای عرب را ضد اسرائیل و ضد آمریکا بخواند. وقتی حماس که با حمایت مالی جمهوری اسلامی برنده انتخابات فلسطین شد، وارد سازش با اسرائیل می شود، دنیای عرب را نمی توان به عنوان سازشکار محکوم کرد. با این دیدگاه، جمهوری اسلامی دچار مشکل بنیادین در اصول خود خواهد شد.
 
3) حکومت نمی تواند بگوید انقلابی است: از زمان روی کار آمدن احمدی نژاد، یکی از افتخارات حکومت این بود که انقلابی است. اگر چه مفهوم » حکومت انقلابی» خود مفهومی ناسازه است و اتفاقا علت تمام درگیری های احمدی نژاد- خامنه ای همین پارادوکس است، اما، جمهوری اسلامی به دلایل مختلف مثل بسیاری از حکومت های استبدادی ایدئولوژیک دوست داشت به عنوان حکومت انقلابی شناخته شود. اما اگر فرض کنیم که تاریخ مبدا انقلابیگری حکومت، با آمدن احمدی نژاد بر سر قدرت بود، حالا نفی آن، عملا هم در موقع داخلی و هم در موضع خارجی، حکومت را دچار وضع بی تکلیف کرده است. فعلا حکومت، نه به معنای حکومتی که طرفدار تغییرات دائمی است، شناخته می شود، نه به معنای حکومتی که طرفدار انقلاب 57 است شناخته می شود، و نه حکومتی حامی انقلاب هایی مشابه خودش. تعارض میان مواضع ایران در مورد مصر و سوریه، کاملا حکومت را دچار آشفتگی و از آن بیشتر مسلمانان جهان و حامیان جمهوری اسلامی را در سطح جهان دچار سرگیجه کرده اند. اگر حکومت در داخل می تواند تصویر احمدی نژاد را بعد از پنج سال بمباران تبلیغاتی، کوچک کند، تغییر این تصویر در مورد مسلمانان تندروی جهان به این سادگی نیست. مجادله میان خامنه ای و احمدی نژاد در داخل، به زیان حکومت در میان مسلمانان جهان تبدیل می شود.
4) حکومت نمی تواند بگوید ضد دیکتاتوری است: تا پیش از بحران دولت و رهبر در ایران، حکومت خود را به لحاظ اینکه برخاسته از یک انقلاب ضددیکتاتوری است، مخالف استبداد می خواند. حتی سرکوب های دهه شصت را هم با استناد به تروریست بودن کشتگان دهه شصت توجیه می کرد. پس از احمدی نژاد نیز او را چهره ای مردمی نشان داد. حتی سرکوب جنبش سبز را هم به استناد اینکه جنبش سبز جنبش فرادستان اقتصادی علیه پابرهنگان است و ریشه در حمایت های خارجی دارد، توجیه می کرد. اما درگیری میان احمدی نژاد و خامنه ای، عملا همه این استدلال ها را در داخل و خارج بی اثر می کند. مضافا اینکه مخالفت علنی ایران با جنبش ضددیکتاتوری که موجب شعارهای ضدایرانی و آتش زدن پرچم ایران در سوریه شده است، یا حمایت ضمنی حکومت از مقاومت قذافی در برابر مخالفان و اقدامات ناتو علیه این کشور، حکومت ایران را در کنار سایر دیکتاتورهای خاورمیانه قرار داده است و حالا دیگر هیچ استدلالی برای اینکه حکومت خود را مخالف استبداد بخواند، وجود ندارد.
 
5) حکومت نمی تواند بگوید قانونگراست: اصرار خاتمی بر اجرای کامل قانون اساسی، که همزمان شامل اصرار او بر قابل تغییر بودن این قانون است، و همچنین تاکید موسوی بر اجرای کامل قانون اساسی، حکومت را در این مورد نیز خلع سلاح کرده است. نکته اینکه بدیهی است که اصرار خاتمی یا موسوی بر اجرای قانون کامل قانون اساسی شامل اجرای مواد مربوط به ولایت فقیه و یا قدرت مطلقه فقیه نیست، چرا که آن مواد در حال حاضر هم اجرا می شود و حتی بیش از آنچه که در قانون حق و حقوق برای ولی فقیه در نظر گرفته شده، در حال حاضر قدرت در دست رهبر است، آنچه که اجرا نمی شود، حقوق ملت و آزادی های تصریح شده در قانون است. اجرای کامل قانون اساسی یعنی اجرای بخشی که مسکوت گذاشته شده و آن بخش، شامل حقوق و آزادی های ملت و گروههای سیاسی است. با نامه خاتمی و گفته های موسوی، حکومتی که چنین پیشنهاداتی را نمی پذیرد، عملا ثابت می کند که حتی قوانین خود را نیز تحمل نمی کند.
 
6) رهبری نمی تواند بگوید قابلیت و صلاحیت دارد: رهبر جمهوری اسلامی در پیام تبریک خود در روز 23 خرداد 1388 اثبات کرد که از عدالت برخوردار نیست و صلاحیت قانونی رهبری را ندارد. مجادله وی با احمدی نژاد، چه موجب پذیرش احکام او توسط دولت بشود، و چه منجر به حذف احمدی نژاد گردد، نشان دهنده نداشتن بصیرت، صلاحیت و عدالت در شخص رهبر است. کسی که دولت احمدی نژاد را بخاطر مواضع عدالت طلبانه و ضدآمریکایی و اسلام گرایانه اش تائید می کرد، حالا معتقد است که » وضع عدالت اجتماعی در کشور غیرقابل قبول است.» اگر بهترین و نزدیکترین دولت به رهبر که به گفته وزیر اطلاعات و خود احمدی نژاد با تقلب احمدی نژاد و دخالت رهبر روی کار آمده عدالت را نتوانسته اجرا کند، پس کدام دولت با چه میزان قدرت و پول می تواند عدالت را اجرا کند؟ دولت حاضر نه مشکل پول داشت و نه مشکل حمایت از سوی رهبر و پشتیبانی سایر قوا، چه شده است که نیمی از » بهترین و پاک ترین دولت تاریخ ایران» یا دزد و رشوه گیر از آب درآمدند یا فاسد الاخلاق، یا عامل خارجی یا جن گیر و رمال؟ تمام این اتهامات از سوی آیت الله خامنه ای و حامیانش به دولتی زده می شود که با دخالت غیرقانونی رهبر بر سر کار آمد و با دخالت فراقانونی او تا به حال حفظ شد. دولت احمدی نژاد، هر عیبی که داشته باشد، ناشی از دخالت و نظارت رهبری است. وی برخلاف گفته شش ماه قبل خود که من در کارهای دولت دخالت نمی کنم، در جزئیات امور دخالت کرده و همدست دولت یکدست کودتاست.
 
7) نامشروع بودن کلیه سرکوب ها و زندانی شدن زندانیان: با آنچه گذشته است، در حقیقت همه کسانی که کشته شدند، یا زندانی شدند، در حقیقت همان حرف هایی را میزدند که حکومت حالا به واقعیت داشتن آن اعتراف می کند. اگر موسوی در سال 88 گفته بود این دولت دولت خرافات و رمالی است، حالا همان حرف را مصباح یزدی مرد اول روحانی نزدیک به رهبر می زند. اگر جنبش سبز احمدی نژاد را دروغگو خواند، حالا شورای نگهبان و رئیس قوه قضائیه و مجلس همین حرف را می زند. دهها تن کشته و هزاران تن زندانی شدند و مورد ضرب و شتم و تجاوز قرار گرفتند، تا همین چیزی را بگویند که حالا قاتلین و شکنجه گران و عاملان سرکوب می گویند. پس چه مجوزی برای سرکوب مردم و رهبران جنبش وجود داشت؟ و چگونه است کسی که دو سال قبل همین حرف ها را زده هنوز زندانی است؟ امروز نظرات جنبش و مخالفان درباره دولت را رهبر تکرار می کند و نظر جنبش درباره رهبر را دولت می گوید. اگر رهبری آن قدر از درک واقعیت عاجز است که چیزی را که میلیونها تن می فهمند دو سال بعد درک می کند، چگونه می تواند خود را صالح و سرکوب مردمی که حقیقت را گفتند مشروع بداند؟
 
موقعیت دولت احمدی نژاد و حامیانش:
به نظر می رسد برخلاف ارزیابی های دولت احمدی نژاد، این دولت چنان ناتوان است که وقتی تصمیم گرفت که با رهبری مخالفت کند، از سوی کلیه حامیان معنوی و حکومتی اش تنها گذاشته شد، همان کسانی که این دولت را ستایش می کردند و آن را معجزه و موهبت الهی می خواندند، حالا کثیف ترین اتهامات را به دولت می زنند، اتهاماتی که حتی سبزها هم علیرغم قربانی شدن توسط همین دولت، به آن نزدند. با این همه به نظر می رسد دولت احمدی نژاد، فقط به این دلیل هنوز وجود دارد که هیچ اراده ای مصروف حذف آن نشده است. و اگر این دولت وجود دارد، نه بخاطر ترس از حذف دولت، و ترس از احمدی نژاد، بلکه بخاطر هراس از حکومت از سبزها و سایر مخالفان دولت و رهبری است. رهبری دولت را حذف نمی کند، چون نمی داند بعد از حذف آن باید چه کند؟ او میان دو انتخاب زیانبار گرفتار است. اگر دولت احمدی نژاد را تحمل کند، ضربه می خورد و اگر آن را حذف کند هم ضربه می خورد. خود دولت و رئیس آن هم در حقیقت دچار بهت و استیصال است، به گمان من رئیس دولت اصلا فکر نمی کرد که در موقعیتی قرار بگیرد که هیچ کس حاضر به دفاع از دولت نشود. البته، یادمان نرود که وضع رهبر هم از این بهتر نیست. او حتی به اندازه احمدی نژاد هم طرفدار واقعی ندارد.
موقعیت جنبش سبز و سایر مخالفان:
به نظر می رسد جنبش سبز در حقیقت به یک بلوغ منطقی رسیده است. محتوای سیاسی جنبش، همان است که احمدی نژاد و مشائی و خامنه ای می گویند. منتهی آنها با دو سال دیرکرد به این نتیجه رسیده اند. از سوی دیگر، گفته های خاتمی بیانگر این است که در معادله سیاسی ایران، بزرگترین نیروی سیاسی، شامل نیروهای جنبش سبز است. اما در این میان برخی نکات هم در میان این نیروها و سایر مخالفان وجود دارد.
اول، جریان حامی جنبش سبز در داخل کشور، تفاوتی برای خاتمی و موسوی و کروبی قائل نیست، این جریان در خانه ها زنده است و در هر فرصتی که امکان بروز مخالفت پیدا کند، خود را نشان می دهد. مجادله دولت و رهبر در حقیقت حقانیت جنبش را به همگان ثابت کرده است.
دوم، به نظر می رسد جنبش سبز باید کار خودش را بکند. خاتمی رهبر و سخنگوی جنبش سبز نیست، او سیاستمدار مورد اعتماد جنبش سبز است. اصلاح طلبی است که سبزها او را پذیرفته اند و بخاطر روح آزادیخواهی و عمل سیاسی اش به او اعتماد دارند. اما جنبش سبز، اعم از آنها که خود را سکولار معرفی می کنند، یا ملی مذهبی ها، و در حقیقت همه آنها که خودشان خود را سبز می دانند، باید بر اصول خودشان پافشاری کند. آنها آزادی زندانیان سیاسی، تغییر شرایط، اجرای قوانین مربوط به آزادی ها و حقوق افراد و گروهها، رفع سانسور و محدودیت رسانه ای، و انتخابات آزاد تضمین شده و…. را می خواهند. طبیعی است که تا شرایط آزاد با تعریف سازوکار روشن و مشخص برای انتخابات تضمین نشود، سبزها در هیچ انتخاباتی شرکت نخواهند کرد.
سوم، مخالفانی که جنبش سبز را دارای توانایی کافی برای تغییر مطلوب شرایط نمی دانند، بهتر است به این نکته توجه کنند که اگر بطور واقعی و مشخص راهی برای تغییرات مورد نظرشان نداشته باشند، به نتیجه قابل قبولی نخواهند رسید. هر تلاش آنها برای تغییر با دو گزینه مواجه خواهد بود، اگر می خواهند با حضور مردم در خیابانها حکومت را تغییر دهند، باید اول از آزادی رسانه ای ودوم از آزادی اجتماعات برخوردار باشند. یا اینکه روی تغییری حساب کنند که اصولا قابل محاسبه باشد. بنا کردن یک حرکت بر اساس شورشی که معلوم نیست واقع بشود یا نه، یا گروههای اجتماعی که توانایی واقعی حضور اجتماعی ندارند، یا چهره هایی که در فضای عمومی سیاست ایران پشتوانه اجتماعی ندارند، عملا نتیجه بخش نیست. در هر حال آنها باید بدانند که اگر طرح خاتمی اجرا شود، شرایط برای آنها بهتر می شود، اگر هم اجرا نشود، آنها چیزی از دست نمی دهند.
چهارم، هیچ کسی مثل خود حکومت نمی داند که قدرت جنبش مخالفان حاکمیت تا چه حد است. آنها حاضر نیستند هیچ دری را به روی مردم بازکنند، مگر آنکه مجبور باشند و واقعیت این است که مردم این حکومت را نمی خواهند. اگر میرحسین موسوی در یک پروسه یکساله بطور کلی تغییر موضع می دهد و نگاهش دموکراتیزه می شود، بخاطر قدرت خواسته های مردم است. برخلاف تصور استاد مصباح یزدی، تغییر موضع احمدی نژاد و مشائی در آستانه انتخابات، بخاطر این نیست که آنها در تمام این مدت چهره واقعی شان را نشان ندادند، اتفاقا چهره واقعی آنها همان بود که قبلا نشان دادند، اما معجزه خواسته مردم، هر سیاستمداری را که به ملت نیاز داشته باشد، تغییر می دهد. علت تغییر وسیع مخالفان حکومت، که سی سال است در بیرون ایران زندگی می کنند و در طول 25 سال، تغییر اندکی کردند، اما همزمان با جنبش اعتراضی در ایران، بطور کیفی و اساسی تغییر ماهیت دادند نیز همین است. حکومت مجبور است خواسته های مردم را قبول کند، چون جامعه بخواهد یا نخواهد، با شدت یا آرام، اما همیشه و مستمر، حکومت را تحت فشار اجتماعی قرار می دهد.
پیروزی جنبش اعتراضی ایران رخ خواهد داد. هیچ بعید نیست که یک هفته دیگر در اثر یک حادثه حکومت ایران تغییر کند. اما مسیری که سیاستمدار باید بر روی آن حرکت کند، مسیر احتمالات غیر قابل محاسبه نیست، بلکه مسیر معادلات ممکن است. خاتمی در گفته هایش حکومتی را که در بن بست است، با یک پیشنهاد مشخص به راهی کشانده است که به نفع گسترش آزادی است. خاتمی در جریان قتلهای زنجیره ای دقیقا همین کار را کرد. او از بیان حقیقت و انتقام جویی چشم پوشید، برای اینکه قتل سیاسی توسط وزارت اطلاعات را متوقف کند و همین کار را کرد. امروز هم ما می توانیم در جستجوی مجازات عوامل سرکوب و روشن شدن حقیقت بربیاییم، این وظیفه روشنفکر و سیاستمدار است. اما وظیفه سیاستمداری که به آزادی می اندیشد، گسترش آزادی است. کشف حقیقت کار روشنفکر و دادگاه و اجرای عدالت کار دادگاه و قاضی است. خاتمی به عنوان سیاستمدار کاری کرده است تا فضای آزادی گسترش پیدا کند و این به نفع همه ایرانیان است. او اولین سیاستمدار ایرانی است که موضوع اصلی رفتارش آزادی بود. خاتمی این کار را از چهارده سال قبل آغاز کرد. دقیقا چهارده سال قبل، امروز دوم خرداد است،
Advertisements

برچسب‌ها: , ,


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: