ژیلا غروب است و باران می آید- پروانه وحیدمنش

دیوارهای اوین تا کی می خواهند اندیشه ها را به بند بکشند؟ عیسی سحرخیز، احمد زیدآبادی، بهمن احمدی امویی، هنگامه شهیدی و…
حوالی غروب است ژیلا …پیاده خیابان های پایتخت امریکا را گز میکنم . روبروی کاخ سفید، همان جا که رئیس جمهور منتخب مردم امریکا مستقر است می نشینم و به کشورم فکر می کنم. امروز اوباما گفت:«یادمان باشد که اولین تظاهرات مسالمت آمیز در منطقه از خیابان های تهران شروع شد، جایی که دولت زنان و مردان را وحشیانه سرکوب کرد و افراد بیگناه را به زندان انداخت… انعکاس شعارهای آنها از پشت بام های تهران هنوز در گوش ماست.»
من اما به انعکاس شعارهای مردم از شبانه های خانه تو  فکر می کنم ژیلا.  به همان جا که قلم در دستت عصای موسی می شود و مجبوری فراموش کنی فریادهایت را در روزگاری که نوشتن جنگ با خداست. به  بهمن فکر می کنم و تولد چهل و سه سالگیش و کلماتی که در وصف تو وقتی برنده جایزه شجاعت شدی نوشت:«ژیلا امروز برنده جایزه بین المللی شجاعت در روزنامه نگاری شد . این برای من خیلی مهم است . به چند دلیل در درجه اول افتخار می کنم که با چنین زنی زندگی مشترک دارم ….ژیلا چه احترامی است در این کلمات و چه خوشبختی تو که مردی چون بهمن چنین بی تکلف و مغرورانه از تو می نویسد. چه همسری شایسته ای بانو.»
بر می گردم خیابان های  تهران؛ این روزها مدام از خیابانهای این شهر تا خیابان های پایتخت سرزمین مادری ام در ترددم. هفده ساله ام. روزنامه جامعه و توس چاپ می شود. تا از مدرسه به خانه می رسم تمام دکه های اطراف خانه مان روزنامه ها را تمام کرده اند. مردم عطش عجیبی دارند به خواندن این روزها. پیرمرد دکه دار که چند سال پیش از غم مرگ دو پسرش یکی در جبهه های جنگ و یکی در زندان اوین بالاخره با یک علامت سوال بزرگ که جرم فرزندانش چه بوده  جان به جان آفرین تسلیم کرد  برایم روزنامه ها را جمع می کند و من آنها را زیر روپوش  طوسی  رنگم پنهان می کنم و به خانه می آیم.چشم هایم را روزنامه نگاران آن روزنامه ها به جهانی که زاییده ذهن های منجمد نبودند باز کردند. به تو فکر می کنم. به بهمن. به روزنامه توس و جامعه و سرمایه و صبح امروز.کجای جهان ایستاده ایم؟ دور و برم این روزها کم نیستند روزنامه نگارانی که در غربت چهار گوشه جهان دیگر قلم و دوربین شان حقیقتی را ثبت نمی کند و سرگردان چشم به تحریریه هایی دوخته اند که روزگاری انقلاب واقعی از آنجا شروع شد. چه هر کداممان یک سوی این جهان پرتاب شدیم…دیوارهای اوین تا کی می خواهند اندیشه ها را به بند بکشند؟ عیسی سحرخیز، احمد زید آبادی، بهمن احمدی امویی، هنگامه شهیدی و…حالا کنج دیوارهای اوین مشق های تحریریه را  روی دیوارها حک می کنند. می دانی برای تولد بهمن قرار است چه خبری باشد در زندان ؟
باران می زند …از آن باران ها که نمی توانی از دستش حتی به خدا هم پناه ببری. یادت می آید جایی نوشته بودی«در تهران باران تندی می بارد و من به بهمن فکر می کنم. یک بار از بهمن پرسیدم در روزهای بارانی تو و بقیه بچه ها در زندان چه می کنید؟ گفت :«تقریبا همه می رویم کنار پنجره هایی که رو به بیرون باز می شود، بیرون آزاد که نه ، حداکثر رو به حیاط زندان… در سکوت کامل به قطرات باران خیره می شویم و سکوت و سکوت… یک سکوت آکنده از غم… نمی دانم دقیقا بقیه به چی فکر می کنند، اما من به تو فکر می کنم ژیلا! و از خودم می پرسم الان ژیلا کجاست و چه می کند؟ احتمالا بقیه زندانی ها هم به عزیزان خود فکر می کنند.»
حالا همه ما به تو فکر می کنیمژیلا، به تو و شجاعتت. می خواستم تولد بهمن را به بهمن تبریک بگویم . اما ترجیح دادمتولدش را به تو تبریک بگویم و روزی دیگر تولد تو را به بهمن. ژیلا باران می زند ومن به چهل و سه سالگی بهمن تو فکر می کنم، و نگاه محکم تو به فرداهایی که پشت پنجرههای آزاد خانه تان به باران بهاری تهران نگاه می کنید.
ژیلا غروب است و باران می آید و من به تو و بهمن  و همه روزنامه نگاران در بند فکر می کنم…
Advertisements

برچسب‌ها: , , , , ,


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: