ذکر احوال مسعود ده نمکی – ابراهيم نبوي

آن زنده مجاهده، آن کشته مشاهده، آن معاند ماتیک و موی بور، آن فناتیک هاله نور، آن سلطان اوتاد، آن مقلوب سیف الله داد، آن پخته بیروت و قدس، آن سوخته بیت و مقام انس، آن با الله کرم در فراق، آن شیفته بمب و احتراق، آن صادره بلاد اهر، آن وارد به انواع شر، آن صادق بی مصداق، آن صاحب سابق چماق، آن کارگردان اخراجی ها، آن مبدل بهنوش و رز به شاباجی ها، آن نماینده هر که رفته به جبهه، آن مشکوک به هر فتنه و شبهه، آن شیخ الکی، آن دارنده سوابق خرکی، شیخ الچماق مسعود ده نمکی، فیلمساز بود و درها برویش باز بود، و زبانش دراز بود.

نقل است چون به دنیا بیامد، بگفت » یا الله» و به جای آنکه گریه کند فریاد برکشیده مادرش و قابله را بگفت » مرگ بر بی حجاب» و دایه را امر نمود که نگاه نامحرم ننماید. پس چون قابله خواست نافش ببرد، دید شیخنا را عورت در شورتی ماماندوز پوشیده است. پس از تقوای طفل متحیر بماند و این اولین معجزت وی بود.

چون به سن ده رسیدی، در کوچه گشتی و با اطفال الک دولک بازی نمودی و دایم شیشه مردم بشکستی و صورت شان بخستی، و دایم سنگ انداختی بر مردمان و این اولین انتفاضه وی بود. تا به پانزده رسیده و با اطفال و اراذل و اوباش آمیختی و آب خاندان ریختی. شیخ الله کرم گوید: سبب توبه او آن بود که در راه کاغذی دید، بسم الله الرحمن الرحیم بر وی نوشته. آن را برداشت. خواست بر دیواری نهد، قدش کوتاه بود. جایی نیافت که آن را بنهادی، پس بخورد. شب در خواب دید که خدای بر وی نازل شده بگفت به حرمتی که آن رقعه داشت، در حکمت بر تو گشادیم. پس چون صبح شد بیدار شده و دایم از هرکس بپرسید در خانه حکمت کجا بود و ندانست. تا وقتی که بیست سال بعد، به هیبت انصار حزب الله درآمدی و به در خانه کارگردانی حمله کردی و چون پرسید نام این نمک به حرام چه باشد، گفتند » منیژه حکمت» و هر کار کرد در حکمت بر او گشوده نگشت.

چون به پانزده رسید، به جهاد فی سبیل الله برفت و شانزده ساله بودی که سروان شدی و چون به هجده رسید، سرتیپ شد، بعون الله تعالی. پس به یک سال دیگر محاربه نمودی و نزدیک بود که سرهنگی تمام گردد که جنگ تمام گشته، این واقعه متفق گشت در سنه 1368، پس شیخنا از هیبت این واقعه به سی شبانروز گریست و پای برزمین کوفتی که بی بمب چه کنم؟ بی خمپاره کجا شوم؟ و هر چه او را گفتند که محاربه تمام شد، به خانه نرفتی و در بیابان بود و دو سال سینه خیز می رفت و هر چه وانت بود از روی او بگذشت و شیخنا را هیچ صدمه وارد نیامد از آنک خدای بخواست.

نقل است که چهار سال نخفت. و نمک در چشم می کرد و چشمهایش چون دو کاسه خون شده بود، تا شبی بعد از چهل سال خفت. و او را شیخ نمکی گفتند، از بابت آنک در چشم نمک ریخت. تا خدای را به خواب دید که گوید » به شهر برو و خواهر و مادر مردم را….» و یکباره از خواب بیدار گشته و خواب منقطع بماند ندانست خواهر و مادر مردم را باید چه نماید. پس به چندین کرت به بیابان رفته بالش همی برد و بخوابید اما دیگر خدای به خواب نیامد. تا خسته بشد و شهر بیامد و بدید که خواهر و مادر مردمان در شهر همی گشتندی و البسه الوان پوشیده قر دادندی و قمیش آمدندی. شیخنا از رویت این فاجعه صیحه بزد و مدهوش گشت که به شش سال بود، مادینه ای ندیده و چون بدید غشوه بر وی عارض شدی.

پس روزی در باغی بیتوته نموده بود تا پیری بر وی نازل گشته در وی نگریست، گمان برد حضرت خضر است. گفت: خضر باشی؟ گفت: نباشم. گفت: نوح باشی؟ گفت: نباشم. گفت: یعقوب پیامبر باشی که پانصد سال عمر کند؟ گفت: نباشم. گفت: که باشی؟ گفت: مرا احمد جنتی نام بود و 3573 سال برمن رفته و ولادت مصطفی و خار بر سر مسیح و عصای موسی را بدیده ام و بلیط کشتی نوح را من بفروختم و اکنون در شورای نگهبان باشم. پس گفت: یا شیخ! امر بفرمای چه کنم؟ شیخ جنتی کیسه ای زر بدو داده گفت » چندین شتر دوکوهان یا موتور هوندا و چند وانت ابتیاع نموده، 313 تن از اصحاب را جمع نما و چماق به دست گیر و خواهر و مادر مردم را…. » چون سخن به اینجا برسید، ماشینی آمده شیخ جنتی را ببرده، شیخ مسعود ندانست خواهر و مادر مردم را چه نماید. پس چماق و موتور بخریده و سیصد زن از هیبت او سقط جنین کردند، و دو هزار زن کبود همی شدند، و هر شبانروز وسط خیابان نماز خواندی رضی الله عنه. پس شیخ اعظم ملانصرالدین در باب وی بگفت

بیت

ناگهان می رسد یکی الکی       از همین بچه های ده نمکی

می نماید تو را میان گذر         امر معروف و نهی از منکر

گوید: «سی سال مرا هیچ آرزو نبود، تا در بیابان همی رفتم و نوری درخشان دیدم در غیب و صد تن نشسته از اعاظم عالم، ترک و لر و سیاه و پاریسی و آمریکایی و چون نور بر تریبون ظاهر شد، آن صد تن عصبانی شده رفتند و صدای دعای فرج به گوشم رسید و همچنان همه جا نور بوده پلک نمی زدم. پیوسته در وی نظر می کردم تا وقتی که من همه آن نور شدم. و از خواب بیدار شده، دیدم پشتم می سوزد. پس دست بر نهاد خویش بنهادم، باطری ری او واک از من خارج گشته، علت نور بدانستم. پس در همان بیابان نگریستم، تا تکه کاغذی بدیدم. و آن را بخواندم. سراسر کفر و زندقه بود.» پس شیخنا تصمیم بگرفت تا جریده ای دائر و با تهاجم فرهنگی غرب که در آن تکه کاغذ نبشته بود، مجادلت نماید. پس به میدان هفت تیر رفته و دفتری تاسیس نمودی و در آن روزنامه منتشر نمود، رضی الله عنه.

شیخ یوسف تستری در کرامات شیخ گوید » شیخنا ما را بدید. پس چند ساعت در باب سینما و شیوخ کبیر همچون شیخ آلفرهاد الهیچکاک، پازولینی، کیمیایی، شیخ جانعلی فورد مکالمه نموده وقتی این بدانست، بی هر کلامی برفت. و گویند پس از آن به بیابان شده، خود را به درختی آویخت و با خود درآمیخت و خود را می زد. تا علم سینما بعد از چهل روز در وی دخول نمود، پس کارگردان شده فیلم بساخت و این از کرامات وی بود.» از کرامات دیگر شیخ آنک از راهی می گذشت، مسکینی بدید نامش شریفی نیا که خرش مرده و زار می گریست، لگدی به پای خر زده، گفت » هین، برخیز چه جای خفتن است.» خر زنده شد و حالی برخاست و مرد بار بر خر نهاد و از آن روز به خدمت شیخ درآمد و هر جا شیخنا می رفت مثل سریش به او چسبیده بودی.

شیخ حسین الله کرم گوید که لباس من پاره بود، پس شیخ مسعود ترحم نموده قطعه ای از جامه خود وصله نمود. تا سالی دیگر به بیابان شدم. شیری قصد من کرد. بغرید و دیدم در من می نگرد. پس پبشانی بر خاک نهاده، برفت. در جامه خود نگاه کردم. پاره ای از جامه شیخ مسعود در آن بود. دانستم شیر حرمت آن داشت. و از همین بابت شیخ الله کرم مرید وی گشت و این دو تن چون دو روح بودندی در دو کالبد، و شیخ مسعود دایم خواندی

بیت

هر چقدر ناز کنی، عشوه کنی

باز تو همراز منی، بی سیم من و گاز منی

یاور و دمساز منی

الله کرم، دوستت دارم( دو مرتبه)

از وی جملات عالی نقل است. گفتند: » غایت تواضع چیست؟» گفت: » آنکه بتوانی بزنی دهنشو آسفالت کنی، ولی بی سیم بزنی که دیگران بیان بزنن.» و گفت: » علامت مومن پنج چیز باشد، ولایت مولا، ولایت مولا، ایثار مولا، صفای مولا، ناناز مولا» و گفت: » لا دجاج و لا الثلاثون الطیر»( ترجمه: نه مرغ می خوایم نه سیمرغ) و گفت: » پنج چیز همیشه با تواند، خدا، موبایل، شیطان، شلوار، کفش» گفتند: » فیلم چه بود؟» گفت: » فیلم از چهار حرف بود، ف یعنی فقر و فحشا،  ی یعنی یوسف میرشکاک، ل یعنی لوس بازی و  م یعنی مولا» و گفت: ما که هجده تیر نبودیم و خواب بودیم، حالا اگر کسی هم دیده، بیاد تا چشش رو در بیاریم.»

یکی از وی وصیتی خواست. گفت : » سنگی برگیر و هر دو پای خود بشکن، و کاردی بردار و زبان خود ببر.» گفت: که طاقت این دارد؟ گفت » آن که نخواهد پایش به راه فتنه رود و زبانش حرام گوید، فهمیدی ازگل عوضی!»

نقل است چون خواست بمیرد، شیخ شریفی نیا چون همیشه با وی بود، حضرت ملک الموت بر وی نازل شده گفت برویم. پس شیخ گفت شریفی نیا هم می آید. ملک الموت پرسید: شریفی نیا که باشد؟ شیخنا برگشته تا شیخ را نشان دهد، از دور دید شیخ شریفی نیا دوان دوان می رود. و این آخر کار وی بود. رضی الله عنه.

Advertisements

برچسب‌ها: ,


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: