درد دلها و ناگفته هاي مهرانگيز کار و ليلي پورزند از خودکشي سيامک- محمد مصطفايي

  دستم به نوشتن نمي رود. نمي دانم از کجا شروع کنم.  اما سعي مي کنم بنويسم. درد دلها، غم ها و ناگفته هاي وکيلي مبرز و مشهور ايراني را بنويسم که در کنارم افسرده و پکر نشسته است و چراهايي که ذهنش را مشغول کرده، مرور مي کند. وکيلي که قرباني عقايد بشر دوستانه اش شده است و دست از تلاش بر نمي دارد. وکيلي که دارايي اش – علم ، تجربه وساک دستي است که براي رسيدن به دموکراسي و احترام به برابري و حقوق بشر او از اين سو به آن سو مي برد.

فوت سيامک پورزند، برايم قابل هضم نبود که به يکدفعه مهرانگيزبا صداي سرشار از بغض و لرزش خبر از خودکشي همسرش باوفايش مي دهد. مات و مبهوت مي شوم. او از طبقه ششم آپارتماني که به اميد ديدار همسر و فرزندانش در آنجا زندگي مي کرد خود را به زمين سپرده بود.  سيامک پورزند از دلتنگي محض، نااميدي از ديدار فرزندان و همسرش با پيامي به ملت ايران خودکشي کرده بود.

          چرا؟؟؟ چراهايي دوباره در ذهن مهرانگيز غوطه ور مي شود. چرا سيامک خودکشي کرد؟ پيام سيامک براي ميليون ها ايراني که خاطرشان براي او عزيز بوده چيست؟ آيا پيام سيامک پورزند نشان دادن وقاحت و سنگدلي حاکمان جمهوري اسلامي در سوء استفاده از قدرتي که به به ناشايست تحصيل کرده بودند نبود؟ چطور مي شود پير مردي که اميدي به دليل موانع سياسي به ديدار فرزندان و همسرش نمي بيند اينگونه جان بسپارد. خود را از آسمان به زمين بسپارد تا روحش از زمين به آسمان پر بکشد و همه تنها روح آزادش را تصور کنند که مي کويد داشتن و درکنار من بودن همسر و فرزندانم حق مسلم من بود که در جمهوري اسلامي ناجوانمردانه سلب شد.

          مهرانگيز کار مي گويد: اين چند ماه اخير، به دليل دوري از فرزندانش،  نياز به يک مرکز اعصاب و روان داشت. اما از بستري شدن خودداري مي کرد. از دور از او مي خواستيم که بستري شود. اما نمي پذيرفت. نبودن را به نديدن فرزندانش و همسرش ترجيح مي داد.  پزشک معالجش تاکيد کرده بود که ضروري است، بستري شود.

          سيامک پير مرد هشتاد ساله نويسنده اي که ساليان سال در نشريات مختلف به صورت حرفه اي قلم مي زد، ممنوع الخروج بود. سئوالي که لااقل پاسخش براي يک وکيل دادگستري بي مفهوم بود. چرا سيامک پورزند ممنوع الخروج بود؟ آيا پيرمرد هشتاد ساله،  خطري براي امنيت کشور دارد؟ پير مردي که سالها تحت شکنجه ماموران امنيت جمهوري اسلامي بود.

مهرانگيز در حالي که اشک از چشمانش جاري مي شد، با صداي لرزان مي گويد: ما کوشش مي کرديم که سيامک، به صورت قانوني يا غير قانوني ازکشور ايران خارج شود. بارها موجبات خروج غيرقانوني را فراهم کرديم. زماني که در تاريخ تعيين شده، خروجش به مرجله اجرا مي رسيد از اين عمل امتناع مي کرد. کهولت سن حتي قدرت خروج را به وي نمي داد. پس از اينکه از اين طريق نااميد شديم، به دنبال راهکارهاي قانوني رفتيم. وکلايي هم بودند که همکاري مي کردند، ولي خودش اين پرسه را نمي پسنديد چرا که مي دانست نتيجه اي نخواهد داشت. در نهايت به اين نتيجه رسيديم که از وکيل تسخيري که دادگاه ده سال پيش انتخاب کرده بود انتخاب کنيم. با آقاي وکيل دبير دريابيگي رفته و با ايشان صحبت کرديم. چون ايشان تنها وکيلي بوده اند که از محتويات پرونده اطلاع داشته و علت صدور حکم عليه سيامک را مي دانست. ما هيچ گاه نتوانستيم پي ببريم که سيامک بر اساس چه دلايل و مدارکي محکوم به حبس شده است. چند روز پيش دست به دامان آن وکيل شديم، خواستيم که به ما کمک کند تا سيامک نمرده بچه هايش را ببيند.

سيامک حتي از وکيل تسخيري و يا هر وکيل ديگري نااميد شده بود. يک سال و نيم از حبس ناعادلانه و انتقامجويانه اش، مانده بود. گر چه به دليل وضعيت جسماني اش، در خانه تحت نظارت ماموران اطلاعاتي، بستري بود اما اجازه خروج از کشور به وي داده نمي شد. مسئولين دستگاه قضايي نيز در اين اواخر تنها با سکوتشان او را شکنجه مي کردند تا نتواند فرزندانش را ببيند. ماموران امنيت زماني که جهت تفتيش، وارد منزل مرحوم پورزند شده بودند، به عمد  گذرنامه سيامک را دزديدند و در صورتجلسه خود نامي از گذرنامه نياوردند.  اداره گذرنامه هم به دليل دستور دادستان اجازه نداشت گذرنامه جديد صادر کند. او از همه کس و همه جا بريده بود. حالش روز به روز بدتر مي شد. حرف هايي که مي زد حرفهاي نگران کننده اي بود.

زماني که استاد مهرانگيز کار چنين سخناني بر زبان جاري  مي کرد ياد جمله اي از او افتادم که مي گفت: » تبعيد بدترين مجازات است.» او بيش از ده سال در تبعيد بود و فرزندانش نيز ناخواسته چنين جرمي را به دوش مي کشيدند و چاره و راهي جزء اميد و نامه نگاري نمي يافتند.

          مهرانگيز مي گويد: در حال حاضر پنج سال است که دختران سيامک ليلي و آزاده، با نامه نويسي به مقامات مهم کشوري، از اين مقامات مي خواهند که دستور دهند که اين پير مرد از کشور به صورت قانوني خارج شود تا بتواند قبل از فوتش آنها را ببيند. تمام اسناد را در اختيار داريم. همه اسناد را به انحا مختلف به مراجع ذيصلاح ارسال کرديم. از طريق دفتر حمايت از منافع ايران در واشنگتن و همچنين سفارت ايران در اتاوا پيگير موضع بوديم. شخص من براي آقاي احمدي نژاد نامه نوشتم. سالي که آقايان احمدي نژاد و مشائي براي شرکت در مجمع عمومي سازمان ملل به نيويورک سفر کرده بودند، نامه اي نوشته و نامه از طريق مشائي به احمدي نژاد رسيد.  ولي متاسفانه کمترين جوابي نگرفيتم.

آخرين بار سال پيش، نامه اي به امضاي من و دخترانم ليلي و آزاده پورزند به آقاي صادق لاريجاني ارسال کرديم. اين نامه به وسيله يکي از دوستان سيامک به نام دکتر ايرواني، پرفسور دانشگاه واتيکان در واشنگتن به دست دکتر محقق داماد رسيد. آقاي محقق داماد، داماد لاريجاني ها هستند. اين نامه به دست لاريجاني رسيد، اين مقام ارشد قوه قضاييه نويد داد که اين کار انجام خواهد شد، ولي هيچ کاري انجام نشد.  ما در آن هنگام گفتيم که لااقل به ما امنيت بدهيد ولي به اين موضوع هم پاسخ نداند.

          خودکشي سيامک به خاطر افسردگي، نااميدي محض، دلتنگي براي ديدن فرزندانش و دلتنگي محض بوده است. زندگي برايش سياه شده بود. هر چه سعي کرديم اميد بدهيم ديگر نمي توانستيم.

          استاد ممتاز علم حقوق در خصوص همسرش مي گويد: آدم مهرباني بود. حتي ازمال دنيا يک ريال نداشت. ولي پرونده اي به ناحق برايش ساختند و به گونه اي وانمود کردند که ميليونها دلار از دولت آمريکا پول گرفته است. از خانه ما چيزي کمتر از چهارصد کرن پول پيدا کرده و آن را تبديل به ميلون ها دلار پول کرده بودند. برخي از امامان جمعه  گفتند که پيدا کردند کسي را که چمدان پول را از آمريکايي ها گرفته و بين مطبوعات اصلاح طلب پخش کرده است.

او در خصوص روند دادگاه و رسيدگي قضايي به پرونده همسرش مي گويد: اجازه انتخاب وکيل تعييني ندادند. خودشان وکيل تسخيري انتخاب کردند. بدون اينکه دليل آورده شود، قاضي جعفر صابر ظفرقندي را متصدي رسيدگي به اين پرونده کردند. اين قاضي رئيس شعبه اي بود که در مجتمع قضايي مهرآباد به پرونده هايي که در حوزه قضايي مهرآباد تحقق مي يافت  رسيدگي مي کرد.

قاضي ظفرقندي را به خوبي مي شناسم. اين قاضي يکي از قضات ماذون دادگستري با اختيارات تام بوده است. صدور بازداشت موقت، قرار وثيقه هاي سنگنين، عدم اجازه به ورود وکيل به پرونده، صدور احکام حبس هاي طويل المدت، و عدم داشتن استقلال قضايي از جمله کمترين خصوصيت هاي وي بود. نزد وي پرونده هاي بسياري داشتم که به ناحق موکلينم را به حبس هاي طولاني مدت محکوم کرده بود. زماني که نام او را شنيدم بيش از پيش به انتقامجويي در اين پرونده يقين حاصل کردم.

مهرانگيز مي گويد:  اين قاضي،  تحت تاثير فشارهاي بين المللي، براي تبرئه خود،  سيامک را در مقابل تلوزيون قرار داد و با شکنجه هايي که بازجويان و وي نموده بودند موجبات اقرار به زيان خود را فراهم کردند. اين قاضي که از قرار در گذشته دلاک و ريش تراش بود با فرچه و صابون، ريش و سيبيل سيامک را که تا سينه اش آمده بود اصلاح کرده بود. به همين دليل در فيلمي که از تلوزيون پخش شد. جاي زخم روي صورت سيامک مشاهده مي شد. سيامک به صورت هاي مختلف شکنجه شده بود. او هرگز حاضر نشد براي ما از اين شکنجه ها سخن گويد. اما يک بار دخترم ليلي موفق شده، از او حرف بکشد و صداي او را از تلفن ضبط کند که در مورد شکنجه هايش توسط بازجويان، صحبت کرده، اما هنور اين صدا را پخش نکرديم بعد از اين گفتگوي تلفني سيامک  به خاطر يادآوري شنکنجه ها،  بيماريش تشديد شد و در قسمت مراقب هاي ويژه در بيمارستان بستري شد.

          مهم ترين صدمه رواني که به سيامک خورد اين بود که او مي گفت: از درون زندان بازجوها به من گفتند که اسم تو را سليطه جهاني گذاشته اند و غير از اين اسمي نداري من گفتم اشکالي ندارد. تو نبايد ناراحت بشوي اين زبان آنهاست. اين زبان حکومت آنهاست ولي او گفت که نمي توانم تحمل کنم.

          مهرانگيز مي گويد زندگي خصوصيمان متلاطم بود. هر دو گرفتار حمله ها بوديم. وقتي زندان رفتم و سرطان گرفتم اين تشنج ها بيشتر شد. من در زندان آن قدر که متحمل شنيدن ناسزاهاي بازجو و قاضي به سيامک مي شدم. متحمل مسائل مربوط به خودم نبودم. با سيامک دشمني خصوصي داشتند. و به من مي گفتند بزرگ ترين جرم تو اين است که با او ازداواج کردي. وقتي با قسم از آنها پرسيدم آيا سيامک ساواکي بود. گفتند » نه » و وقتي پرسيدم: چرا با او اين قدر دشمني داريد گفتند چون سينماي هاليوود و فرهنگ غربي را تبليغ مي کرد.

          مهرانگيز ديگر نمي توانست سخن بگويد. وضعيت روحي اش طوري نبود که بتواند خاطرات تلخ گذشته اش را بگويد.

او را رها مي گذارم تا آرام باشد.

سر زده به اتاق مهرانگيز مي روم. روي تخت نشسته و در تنهاييش براي ده سال نديدن همسرش اشک مي ريزد. از همه چنايت هايي که عليه خانواده اش در ايران شده بود مي گويد. از آزار و اذيت هايي که بازجويان وزارت اطلاعات نسبت به سيامک نمودند. از تهديدها و خواسته هاي غير قانوني بازجويان وزارت  اطلاعات گفت.

          ماموران وزارت اطلاعات و سپاه به خواسته شيطاني و غير انساني خود رسيده بودند. او را چنان مورد آزار و اذيت قرار دادند که ناچار شد از چهارمين طبقه ساختماني که آرزوهايش را به باد داده بودند به آسمان پرواز کند.

 معلوم هم نيست که آيا او را کشته اند يا خودکشي کرده است. اما در هر دو صورت رفتن ملکوتي اين مرد بزرگ پيام بسيار بزرگي به ملت ايران داشت. او خواستار صلح و دموکراسي و برقراري عدالت و برابري بود.

او آرزوي ايراني آباد و ديدار فرزندانش را داشت.

سيامک پورزند مي گويد: مي توان چون روح کولي دربه در، در صداي عاشقان تکرار شد…صبر اکسير عتيقي است… اما نسيم و بادي که از سوي ما مي وزد به کوه و دشت و دريا خواهد گفت اي عزيز دور از ديدار دلم براي تو تنگ است

Advertisements

برچسب‌ها:


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: