رنجنامه فرزندان موسوی و رهنورد: اين درد را کجا فرياد بزنيم، کلمه

فرزندان ميرحسين موسوی و زهرا رهنورد، از رهبران جنبش اعتراضی سبز، در نامه ای شرح درد و رنجی را که در اين دو هفته بی خبری از پدر و مادر بر آنها رفته، روايت کرده اند. آنها در نامه خود توضيح داده اند که آخرين تماس با پدر و مارشان مربوط به غروب ۲۵ بهمن ماه بوده است و از آن روز بارها و بارها به کوچه اختر که خانه پدری شان در آن واقع است رفته اند و جويای سلامت پدر و مادر خود شده اند اما جز توهين، پرخاشگری، فحاشی و يا بی اعتنايی نديده اند.

دختران موسوی و رهنورد در رنجنامه ی خود نوشته اند که وقتی از ماموران مستقر در اطراف کوچه اختر پرسيده اند که پدر و مادرمان کجا هستند، به آنها گفته اند که به شما چه ربطی دارد؟ و وقتی می پرسند براساس کدامين حکم قانونی پدر و مادر را در حصر کرده ايد باز هم پاسخ شنيده اند که به شما چه مربوط؟

 

آنها در نامه خود نوشته اند که به تازگی حتی پشت در بزرگ و سياه فلزی که ابتدای کوچه اختر نصب شده، يک در بزرگ آهنين نيز نصب کرده اند و اکنون معبر ورودی خانه ميرحسين با دو بزرگ فلزی محافظت می شود.همچنين توضيح داده اند که به نظر می رسد که چراغهای خانه پدری شان خاموش است.

فرزندان ميرحسين و رهنورد با تاکيد بر اينکه هيچ اطلاعی از شرايط زندگی، غذا و سلامت پدر و مادرشان دردست نيست و اکنون هيچ راهی برای ورود به کوچه اختر و خانه پدری ندارند، نوشته اند:

«روزی خيابان پاستور. کوچه اختر برای ما خانه اولمان بود. پر از سادگی و صفا و مهربانی و احترام ! ۱۱۰۰ متر نبود! قصر هم نبود! يک خانه دوست داشتنی قديمی با گلها و درختهايی که پدری شاعر و نقاش کاشته بود با عطر پرده کعبه که از لای قرآن جانماز پدر می آمد و خانه ای آکنده از مهر و شور و جنبش مادر . امروز خيابان پاستور، کوچه اختر را با ديوار فلزی حصر کرده اند. حصاری غير قانونی که هيچ از پشت آن اطلاع نداريم.»

دختران موسوی و رهنورد در بخش ديگری از نامه ی خود چند ين سوال طرح کرده اند:«آنها چه کرده اند؟ جز طلبيدن حق؟جوابش فحاشی و بی احترامی است؟ جواب هشت سال نشسته خوابيدن پدر در سالهای جنگ، مبارزه درسالهای جوانی و ميانسالی و پيری دلسوزی اين است؟ چه بی رحم است و فراموشکار اين روزگار! که اين تنها قسمت پدر و مادر ما نيست که سهم مادران و پدران دردمند بسياری است که پاسخ حق جويی خود را چنين ناجوانمردانه دريافته اند. و گلوله ها و تازيانه ها بيش از درد ما راوی اين داستان تاثر برانگيزند.

به گزارش کلمه، متن کامل اين نامه به شرح زير است:

به نام حق

آخرين بار که ديديم شان دو هفته پيش بود، دور هم بوديم نه اينکه دلشاد که همهمه حزن و درد آسيب خوردگان اين سالها جايی برای شادی ما باقی نگذاشته بود امامهر مادری و پدری انقدر نزديکمان بود که باور نمی کرديم که تنها سه روز بعد از ما دريغ شود اين همه لطف.

غروب ۲۵ بهمن آخرين بار صدای مادر را شنيديم، از پشت تلفن . يک خودروی ون کوچه اختر را بسته بود. فکر کرديم موقتی است شايد…فکر کرديم مگر می شود ۱۳ روز پشت دری ايستاد و به انتظارصدايی و اشاره ای که مادر و پدر هنوز هستند، زنده هستند، سالم هستند و دری و درهايی که هيچ وقت گشوده نشوند و چراغ های خانه ای که روشن نشوند ديگر.

يک هفته پيش به سراغشان رفتيم. خودروی ون به شکلی پارک شده بود که از کنارش يک کاغذ هم رد نمی شد. مردانی که از خودرو پياده شدند، نقاب داشتند. آدامس می جويدند و در جواب سوال ما که براساس کدام حکم فرزندانی را ازديدن پدر و مادرشان محروم می کنيد، پرخاش کردند: «به شما چه مربوط که حکم کجاست؟از کجاست؟از طرف کيست؟پرسيديم در خودروی ون چند نفر هستيد؟باز هم پرخاش که به شما چه مربوط؟ پرسيديم شيشه های خودروی تان چرا سياه است؟گفتند به شما چه مربوط؟»

واقعا به ما چه مربوط بود که پدر و مادرمان کجا هستند؟! به فاصله تنها ۷۲ ساعت، آنقدر غريبه شده بوديم!

تکيه زديم به ماشين. غروب هم رسيد.مردان نقاب دارمی پاييدند ما را.توی صورتمان زل می زدند و می کاويدند و جوابی هم نمی دادند. تاريکی شب که رسيد چراغی روشن نشد. خانه همچنان تاريک و تاريک تر می شد.هيچ نشانی از زندگی هم نبود. نه صدايی…نه حتی کيسه زباله ای کنار در.

محافظان را هم مرخص کرده بودند. بازگشتيم. چند مرد هم دنبالمان. از بن بست اختر تا فروردين، سر پاستور پشت سر ما می آمدند. با فاصله ای آنقدر اندک که لابد صدای مان را بشنوند.

فردا شب بازگشتيم.اين بار از سر کوچه ی خورشيد، کوچه ی کناری هم راه مان ندادند. در جواب سوال های معمول که هر فرزند نگرانی حق پرسيدن دارد يا سکوت کردند يا پرخاش.

باران می باريد و روشنايی خيابان پاستور فقط برق های دستگاه جوشکاری بود. همان که دری به سياهی اين روزهايمان را سر کوچه اختر جوش می داد. از پياده روی مقابل که رفتيم ببينيم چه می گذرد، دو مرد مانع شدند. توهين کردند. گفتند يک سال شما تاختيد و حال نوبت ماست. بازهم مردان نقاب داشتند.علاوه بر خودروی ون، دری بزرگ و آهنی. بدتر از ميله های زندان سر کوچه جوش می دادند.
می گفتند: حقشان است و ما نمی خواستيم بحث سياسی کنيم. ما تنها فرزندانی نگران بوديم. گفتند اين يک سال هم اگر کشتيم، خوب کرديم که کشتيم. ما کشتيم ، چون آنها را که کشتيم، آدم نبودند. صورت ندا و سهراب و محسن روح الامينی مقابل چشمانمان آمد. و باز صورت و صورت به خون غلتيده ياران ديگر وعلی و خانواده اش.

ناله های مادرانه در گوشمان می پيچيد. و صبر دردمندانه عمه بر پيکر علی و مادران بر مزارها. اين چه کسی بود که می گفت آدم نبودند، آنها را که کشتيم! گفت : «الله اکبر گفتن هايتان هم دروغ است.»گفت و گفت و گفت. اسلحه نشانمان دادند و باز هم راندند ما را.

در جواب اصرار ما برای خواستن دليلی، گفتند «زنگ می زنيم نيروی انتظامی بيايد و همه شما را ببرد. »در آن خيابان بلند، گويی درختان بی برگ فرياد می زدند به کدامين گناه؟ فرياد می زدند که دختران آب و آتش را پدر و مادری از جنس کوه و سرو و گلهای ياس سالهاست که از ترس رهانده اند.

بچه ها بی تابی می کردند.کودک دو ساله می خواست به عادت معهود فاصله کوتاه کوچه خورشيد و اختر را بدود و اسم پدربزرگش را صدا کند و آن لبخند دردمند و بيگناه و آن دستهای گرم و مهربان در آغوشش بگيرد . بهانه می گرفت.آن ديگری ،هفت ساله، گوشه ای کز کرده بود و ابراز دلتنگی می کرد و می گريست. دوربين هايشان مدام از اين صحنه ها عکس می گرفت .تا حتی کودکانمان نيز بسان دشمنی در دفترشان برای تهديد و روز مبادا گنجانده شوند!

بازهم چراغی توی خانه روشن نبود.هيچ نشانی که دلگرم مان کند که پدر و مادرمان هنوز توی خانه هستند، اگرچه محصور و به ناحق … و صحبت از حق چه اين روزها دشوار است!

به مامورانی که مانع ورود ما شده بودند گفتيم که می خواهيم تا سر کوچه برويم . گفتند می خواهيد کوچه را ببينيد که چه؟ اصلا کوچه چه مفهومی دارد ؟ گفتيم کوچه ی اختر يعنی خانه ی پدر و مادر.خانه ی ما . کوچه يعنی ردپای خسته مادری که به اندازه تمام جهان درد داشت . پدری که دلش برای فرزندان ايران می تپيد . برای ما يعنی تمام لحظات امنيت.يعنی بهشت. يعنی بوی خدا، يعنی عطر ياس های کنار جانماز پدر، يعنی درد مشترک.

آن شب به تلخی و سنگينی گذشت…

آن لحظه نفرين هم نکرديم .به ما گفت بودند نفرين نکنيد که اين جهان آه کشيديم. خدا ناظربود. ناظر اين ظلم و بی منطقی. ناظر تپيدن دل های مضطرب ما، بی تابی بچه های کوچمکان توی سرمای شبانگاهی زمستان.

دو شب ما که دستمان از همه جا کوتاه بود و نمی دانستيم دادمان را از کدام بی داد گری بخواهيم نيمه شب عازم خيابان پاستور شديم.
دری غول پيکر و سياه سر کوچه گذاشته بودند. با يک محفظه کوچک که آن هم بسته بود و در از بيرون قفل شده بود . از گوشه در می ديدم . سه ماشن توی کوچه پارک شده است بعد از در زدن های طولانی مردی با نقاب از پشت در گفت چه می خواهيد؟

چه می خواستيم جز خبری، نشانی، از بودن پدر و مادر در خانه، از سلامت آنها. از اينکه غذايی می رسد به آنها؟ اگر می رسد سالم است اصلا؟ ما بوديم و تجربه تلخ سالها حوادث نگران کننده.

جوابمان را ندادند. بازهم تهديد کردند که می گوييم پليس بيايد ببرندتان، توهين، قضاوت و سکوت:

پدر و مادر خودتان هم بود، همين داستان بود؟آنها چه کرده اند؟ جز طلبيدن حق؟جوابش فحاشی و بی احترامی است؟ جواب هشت سال نشسته خوابيدن پدر در سالهای جنگ، مبارزه درسالهای جوانی و ميانسالی و دلسوزی در پيری اين است؟ چه بی رحم است و فراموشکار اين روزگار! که اين تنها قسمت پدر و مادر ما نيست که سهم مادران و پدران دردمند بسياری است که پاسخ حق جويی خود را چنين ناجوانمردانه دريافته اند. و گلوله ها و تازيانه ها بيش از درد ما راوی اين داستان تاثر برانگيزند.

باری ديگر باز برای سراغ گرفتن و خبری هرچند کوچک از سلامتی پدر و مادرمان به پاستور رفتيم. اين بار حتی منفذ باريک ميان دو لنگه در فلزی را هم با ورقه ای آهنين پوشانده بودند. اصلا از سر خيابان هم راهمان نمی دادند.گفتند دستور اين است که خانواده موسوی حق ندارند وارد پاستور شوند! آی ی ی حق! تو چه واژه مظلومی هستی! مظلومتر از خانوادهای داغدار شهيدان و دل نگران اسيران!

بالاخره با اصرار تا سر کوچه رفتيم و از باريکه نيم سانتی که باز بود با زحمت توی کوچه را نگاه کرديم.پشت اين در سياه فلزی يک در بزرگ آهنين ديگر هم نصب کرده بودند! موازی همان يکی که قبل تر بود . اين همه ترس و پنهان کاری برای چيست؟! اين همه در آهنی و حفاظ و قفل برای چيست؟ اين مردان نقاب پوش بدون حکم به دستور چه کسی پدر و مادری را در پس درهای آهنين پنهان کرده اند؟ آفتاب زندگی ما را ؟ مگر نه اينکه آفتاب طلوع می کند نوازشگر و مهربان تا صبح دل انگيز ظهور؟

آيا ماموران امنيتی با هويت ناشناس در دفتر کوچک کار پدرم سکنی کرده اند؟ دفترش را غصب کرده اند؟ خانه اش را غصب کرده اند؟ نوه ها و فرزندان و دامادها را محروم کرده اند از ديداری و گرفتن خبری.

بدون حکم قضايی، بدون احترام. بدون شفافيت. که مارا صد البته نيازی به احترام کسی که پدر و مادرمان را در حصر کرده است نيست. کسی که مايل است مخوف و پر از پنهان کاری باشد. حصری که در آن حتی حقوق يک شهروند متهم عادی که سلامتش تاييد می شود و سلامت غذا و دارويش نيز مشخص است، در آن رعايت نشده است. شجاعت اين را ندارند که بگويند از کدام مافوق دستور می گيرند؟ شجاعت اين را ندارند که نقاب هايشان را بردارند و با فرزندان اين دومحصور روبرو شوند.

روزی خيابان پاستور. کوچه اختر برای ما خانه اولمان بود. پر از سادگی و صفا و مهربانی و احترام ! ۱۱۰۰ متر نبود! قصر هم نبود! يک خانه دوست داشتنی قديمی با گلها و درختهايی که پدری شاعر و نقاش کاشته بود با عطر پرده کعبه که از لای قرآن جانماز پدر می آمد و خانه ای آکنده از مهر و شور و جنبش مادر . امروز خيابان پاستور، کوچه اختر را با ديوار فلزی حصر کرده اند. حصاری غير قانونی که هيچ از پشت آن اطلاع نداريم.

می دانيم پدر و مادرمان در هيچ محکمه صالحی محاکمه نشده اند. می دانيم پدر و مادرمان اصلا جرمی مرتکب نشده اند. می دانيم وقتی دو در بزرگ فلزی سر خانه نصب کرده اند، معنای خوبی ندارد.می دانيم وقتی چراغی روشن نمی شود مفهوم خوبی ندارد.

دو هفته می گذرد از نديدن شان. هيچ چيز نشنيديم جز فحاشی و توهين و نگاههای سرد و يخی. نمی دانيم اين درد را کجا فرياد بزنيم.

تنها می دانيم که خداوند ياور مظلومان است

می دانيم که نور زخورشيد جو بو که برآيد

دختران رهنورد و موسوی
پنج شنبه پنج اسفندماه ۱۳۸۹

Advertisements

برچسب‌ها: , , ,


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: