Archive for ژوئیه 2010

تجمع خانواده های زندانیان اعتصاب کننده مقابل دادستانی تهران

2010/07/31

خانواده های تعدادی از زندانیان حوادث بعد از انتخابات ایران که در روزهای اخیر اعتصاب غذا کرده اند، روز شنبه ۹ مرداد ۱۳۸۹ (۳۱ ژوئیه ۲۰۱۰) با تجمع در مقابل دادستانی تهران خواهان دیدار با دادستان و اطلاع یافتن از وضعیت اعضای زندانی خانواده هایشان شدند.

در روزهای اخیر تماس تلفنی زندانیان بند ۳۵۰ زندان اوین، که یکی از بندهای اختصاص یافته به زندانیان سیاسی است، با بیرون از زندان قطع شده است.

طبق اخبار رسیده از داخل زندان، ۱۷ تن از زندانیان سیاسی این بند به سلول انفرادی منتقل شده اند و آنها هم در اعتراض به این وضعیت اعتصاب غذا کرده اند.

پروانه رضا، مادر حسین نورانی نژاد، رئیس کمیته اطلاع رسانی جبهه مشارکت و از زندانیان اعتصاب غذا کرده، به بی بی سی فارسی گفت که شصت روز است هیچ خبری از فرزندش ندارد و دلیل تجمع روز شنبه هم اطلاع یافتن از وضعیت زندانیان بوده است.

خانم رضا گفت که روز شنبه حدود ۶۰ نفر از بستگان زندانیان سیاسی در مقابل دادستانی تهران تجمع کردند که یکی از خواسته های آنها اطلاع یافتن از دلایل انتقال این زندانیان به سلول انفرادی بود.

اما به گفته خانم رضا دادستان تهران در جمع خانواده ها حضور نیافت و حاضر هم نشد با نماینده های آنها دیدار کند.

خانم رضا گفت که بعد از مدتی ماموران نیروی انتظامی در محل حاضر شدند و از خانواده ها خواستند که درخواستشان را به صورت کتبی تحویل دادستانی دهند و محل را ترک کنند.

در پی خودداری خانواده ها از ترک محل، ماموران انتظامی اعلام کرده اند که حکم بازداشت این افراد را دارند و در صورتی که متفرق نشوند، همه آنها را بازداشت خواهند کرد.

به گفته خانم رضا این تهدید باعث شد تعدادی از خانواده ها از مقابل دادستانی به مقابل دفتر رئیس کل دادگستری تهران بروند و نسخه ای از نامه شان را به دفتر رئیس کل دادگستری تهران تحویل دهند.

خانم رضا گفت که قرار شد یکشنبه صبح سه نفر از نمایندگان خانواده های زندانیان با علیرضا آوایی، رئیس کل دادگستری استان تهران، دیدار کنند.

نامه به دادستان

این خانواده ها روز جمعه ۸ مرداد نامه ای خطاب به دادستان تهران منتشر کردند که در آن خواهان پذیرش «همه خواسته های» زندانیان سیاسی اعتصاب کرده و نیز «عذرخواهی مسئولان زندان به خاطر رفتار ناشایست و توهین آمیزشان» شده بودند.

زندانیانی که اعتصاب غذا کرده اند: کوهیار گودرزی، مجید توکلی، کیوان صمیمی، علی ملیحی، بهمن احمدی امویی، عبدالله مومنی، ضیاء نبوی، مجید دری، حسین نورانی نژاد، بابک بردبار، علی پرویز، حمیدرضا محمدی، جعفر اقدامی، غلامحسین عرشی، ابراهیم بابایی و پیمان کریمی آزاد.

در این نامه همچنین نسبت به وضعیت پیمان کریمی آزاد، یکی از زندانیان اعتصاب غذا کرده که گفته می شود به بیمارستان منتقل شده است، ابراز نگرانی و هشدار داده شده بود که در صورت ادامه این شرایط سایر اعتصاب کنندگان نیز وضعیتی مشابه پیدا خواهند کرد.

در نامه یاد شده خطاب به دادستان تهران نوشته شده است: «اگر به این وضعیت رسیدگی نکنید این حق را برای خود محفوظ می دانیم که با استفاده از سایر روش های مسالمت آمیز و حتی با پیوستن به اعتصاب غذای عزیزانمان آنها را در اعتراض به رفتارهای فراقانونی مقامات زندان و نقض حقوق شهروندی و قانونی شان همراهی کنیم.»

رسانه های نزدیک به جنبش اعتراضی در ایران خبر داده اند که روز دوشنبه دوم مرداد و در هنگام ملاقات هفتگی زندانیان بند ۳۵۰ زندان اوین با خانواده هایشان، «برخورد بد» زندانبان اعتراض شدید زندانیان را در پی داشته و همین امر موجب قطع شدن ملاقات ها توسط مسئولان زندان شده است.

در پی این اتفاق، زندانیان با سر دادن شعارهایی به این امر اعتراض کرده اند و شانزده نفر از آنها دست به اعتصاب غذا زده و به سلول انفرادی منتقل شده اند.

کوهیار گودرزی، مجید توکلی، کیوان صمیمی، علی ملیحی، بهمن احمدی امویی، عبدالله مومنی، ضیاء نبوی، مجید دری، حسین نورانی نژاد، بابک بردبار، غلامحسین عرشی، علی پرویز، حمیدرضا محمدی، جعفر اقدامی، ابراهیم بابایی و پیمان کریمی آزاد زندانیانی هستند که بر اساس گزارش ها در حال حضار در سلول انفرادی و در اعتصاب غذا هستند.

Advertisements

محسن کدیور: بالاترین شکل “براندازی” توسط شخص اول مملکت صورت گرفته است

2010/07/31
فرید ادیب هاشمی
جرس: دکتر محسن کدیور معتقد است بالاترین شکل ممکن «براندازی» توسط شخص اول مملکت صورت گرفته است و مجلس خبرگان به جای وعاظ السلاطین به امثال مدرس نیاز دارد. وی با تأکید بر بحران مشروعیت و با اشاره به ریزش نیرو در میان نیروهای سپاه، آینده را آبستن حوادثی می داند و می گوید: در دراز مدت پیروزی از آنِ مردم است.

دکتر کدیور، استاد مدعو دانشگاه دوک در ایالت کارولینای شمالی، در باره استیضاح رهبری که طی نامه ای به رئیس مجلس خبرگان خواستار آن شده است، می گوید: «پاسخ این استیضاح، خواهی نخواهی در اجلاسیه شهریور خبرگان که قرار است به مدح و تحسین و تمجید سیاستهای داهیانه مقام معظم رهبری! اختصاص داشته باشد به گوش خواهد رسید. من در این نامه خواستم نشان بدهم که آقای خامنه ای بنیان قانونگذاری و تقنین را در کشور نابود کرده است. نظام را با ظاهری قانونی اما از بنیاد غیرقانونی کرده است.

کدیور  نویسنده کتابهای متعددی در باره فلسفه سیاسی و حقوق بشر است که » نظريه‎هاي دولت درفقه شيعه»، » حکومت ولایی»، «سیاست نامه خراسانی»، » دغدغه های حکومت دینی» و «حق الناس» از جمله آنهاست. او معتقد است که آیت الله خامنه ای قانون اساسی جمهوری اسلامی را بدون مجوز قانونی تغییر داده و شورای نگهبان را قادر ساخته تا تک تک انتخابات انجام شده در ایران را مهندسی کند.
دکتر کدیور ضمن آنکه وجود لباس شخصی ها را ناشی از پنهانکاری ها وعدم نظارت برعملکرد رهبر می داند، می گوید » لباس شخصی ها بخشی از نیروهای مسلح ایران هستند و فرمانده کل قوا مسئول رفتار و عملکرد آنان است». او در پاسخ به این سئوال که آیا اظهارات اخیر احمدی نژاد در باره سیستم تک حزبی ولایت را باید نوعی خیزش تازه برای تعطیلی اصول دیگری از قانون اساسی دانست؟ می گوید: » آقای احمدی نژاد راست می گوید. زیرا حزب منتقدی باقی نگذاشته اند و احزاب باقی مانده همه ازمصادیق ذوب شدگان در ولایت هستند.اتفاقا حرف آقای احمدی نژاد در یک «حکومت ولایی» مصداق دارد و به نظر من درسیستم حکومتی «خلافت» یا «سلطنت اسلامی» که جمهوری اسلامی کنونی واقعا مصداق آن است، سخن درستی است».
کدیور در باره دخالت حکومت در حوزه مسائل خصوصی شهروندان نظیرنوع پوشش و روابط شخصی افراد می گوید : حوزه شخصی و خصوصی شهروندان هیچ ربطی به حکومت و دولت ندارد. حریم و محدوده زندگی شخصی و خصوصی را نیز افکار عمومی تعیین می کند. اینکه حکومتی بخواهد آنقدر این محدوده را مضیق و تنگ کند که «گناه» معادل «جرم» باشد، معنایش این می شود که حکومت به جای خدا نشسته است. اگر قرار بود خدا جلوی گناه بشر را بگیرد، اختیار را از او می گرفت.
او در این مصاحبه، هاشمی رفسنجانی را تنها بخش تسخیر نشده حکومت ایران توسط دولت توتالیتر احمدی نژاد خواند و مناقشه بر سر دانشگاه آزاد را نیز از این زاویه مورد ارزیابی قرارداد.
به اعتقاد کدیور نظام جمهوری اسلامی طی حیات سی و دوساله خود هرگز تا این حد ضعیف نبوده است. وی اقدام غیر قانونی اخیر مجلس و شورای نگهبان در تعویق انتخابات شوراها را گویای ضعف و ترس مفرط نظام استبدادی ازبرگزاری انتخابات در شرایط کنونی و نشانی از پویایی جنبش سبز می داند. او می گوید:نظام، متلاشی است والان این جنازه را با زور سر نیزه سرپا نگه داشته اند. لذا اگر بتوانیم با همین ویژگی، شدت و شتابی که تاکنون داشتیم جنبش سبز را ادامه دهیم، در درازمدت پیروزی با مردم است.
گفت و گو با دکتر محسن کدیور را در ادامه می خوانید:

هیچ نظارتی بر نهادهای تحت نظر رهبری صورت نمی گیرد

مایلم مصاحبه را با نامه ی اخیرشما خطاب به آقای هاشمی رفسنجانی، رئیس مجلس خبرگان، آغازکنم. آنطور که در نامه شما آمده آیت الله خامنه ای، مجلس خبرگان را علی رغم باور این مجلس مبنی بر ضرورت نظارت بر دستگاههای زیر نظر رهبری، از دخالت و نظارت بر کار دستگاههای نظامی و سیاسی که زیر نظر شخص رهبری است، منع کرده اند. ظاهرا مجلس خبرگان هم این حکم و نظر آیت الله خامنه ای را پذیرفته که در این حوزه ها وارد نشود. مردم می پرسند پس اگر وظیفه خبرگان، صرفا کشف رهبری است و مقام ولایت ارجح از آن است که مورد نظارت قرار گیرد، پس آقایان خبرگان به چه دلیل باید هشت سال از بودجه و بیت المال ارتزاق کنند در حالی که تنها شغل آنها صرفا انتخاب رهبر مادام العمر جدید پس از ارتحال رهبر مادام العمر متوفی است؟

در مورد عملکرد مجلس خبرگان بسیار کم گفته شده است. برخی از معاریف مجلس خبرگان به ندرت، آنهم در مقاطع انتخابات سخنانی را بیان کرده اند، از جمله آقای ابراهیم امینی در سال 1377 و آقای احمد جنتی در سال 1385. یعنی در فاصله هشت سال به صورت قطره چکانی نکات اندکی ابراز شده است. آنچه که از مجموعه ی مصاحبه های سال 85 آقایان خبرگان بدست می آید این است که دیدگاه آقای سید علی خامنه ای نسبت به مساله «نظارت بر عملکرد رهبری»، به مراتب تنگ تر و بسته تر از دیدگاه اعضای سنتی مجلس خبرگان رهبری است.
مجلس خبرگان را دو گروه تشکیل می دهند: اول، اعضای جوانتر که غالبا مریدهای رهبری هستند وبا الطاف خفیه ایشان وارد مجلس خبرگان شده اند و گروه «بنیادگرایان» خبرگان را تشکیل می دهند. دوم، علمای سنتی شهرستانها و تهران که بسیاری از آنها قبل از رهبری آقای خامنه ای نیز عضو مجلس خبرگان بوده اند. سوابق فقهی و انقلابی این گروه، اغلب از خود آقای خامنه ای بیشتر است و گروه «سنتی» خبرگان را تشکیل می دهند. بخش سنتی خبرگان به نظارت «حوزه» بر رهبر اعتقاد دارد و خبرگان را نمایندگان حوزه، فقها و مراجع می داند که می باید بر رهبری «نظارت استصوابی» داشته باشند.
گروه اول را محمد تقی مصباح یزدی نمایندگی می کند و سید احمد خاتمی از فعالان آن است. آقایان اکبر هاشمی رفسنجانی، محمد یزدی، احمد جنتی، مرتضی مقتدایی و رضا استادی (با اختلاف فراوان مشربهای سیاسی شان) در حدی که نظراتشان را ابراز کرده اند، در این گروه جای می گیرند. این گروه معتقد است که اگر نظارت استصوابی تنها در یک مورد معنا داشته باشد، همین مورد نظارت بر رهبری است. علی رغم این، آقای خامنه ای نه تنها قائل به «نظارت استصوابی» خبرگان بر خودش نیست، بلکه «نظارت استطلاعی» را هم – یعنی رهبر موظف باشد اعمال خود را صرفا به مجلس خبرگان «اطلاع» دهد، بی آنکه موظف باشد رأی خبرگان را رعایت کند – قبول ندارد. ایشان قائل به یک نظارت من درآوردی به نام «نظارت استصلاحی» است. به این معنا که هر موردی را که خودش «صلاح و مصلحت» بداند، برای نظارت مجاز اعلام خواهد کرد و آقایان خبرگان صرفا اجازه خواهند داشت در همان موارد به نظارت بپردازند.
تلقی رئیس مجلس خبرگان و روحانیون سنتی یاد شده واکثریت خبرگان این است که ما باید هم بر بقای شرایط رهبری و هم بر عملکرد ایشان نظارت داشته باشیم تا مطمئن باشیم که شرایط لازم رهبری ساقط نشده است. البته آقایان خبرگان تا کنون برخلاف نظر و باور خود عمل کرده اند. آقای خامنه ای برعکس می گوید که نظارت خبرگان فقط در این حد است که احراز کنند آیا بقای سه شرط لازم برای رهبری – که عبارتند از فقاهت، تقوا و تدبیر- در ایشان هست یا خیر. به اعتقاد ایشان اگر خبرگان مایل به نظارت در عملکرد نهادهای زیر نظر رهبری باشند، دایره ی نظارت ایشان در حد بررسی کسانی است که ایشان مستقیما منصوب کرده و از این زاویه که آیا انتصاب درستی بوده یا نه؟ اما اینکه آن دستگاه چه می کند و عملکردش چگونه بوده است شامل محدوده ی نظارتی خبرگان نمی شود.
به عبارت دیگر اگر در قوه قضاییه فسادی صورت گرفت، ربطی به رهبر ندارد. اما اگر ایشان فرد نامناسبی را برای ریاست قوه قضاییه تعیین کرده باشد، می تواند محل اعتراض خبرگان قرار گیرد. اگر فرمانده سپاه و رئیس صدا و سیما و بنیاد 15 خرداد و بنیاد شهید وغیره افراد نامناسبی باشند، خبرگان حق دارند که از رهبر بازخواست کنند، اما اینکه در آن بنیادها و نهادها چه اتفاقی می افتد و افراد منصوب ایشان چه عملکردی دارند، مسئولیتی را متوجه رهبری نمی کند. جالب اینجاست که مجلس شورای اسلامی مطابق اصل 76 قانون اساسی، «حق تحقیق و تحفص در تمام امور کشور» را دارد. دفتر رهبری و نهادهای تحت امر ایشان بی شک جزء امور کشور ایران هستند، نه کشور دیگر! بنابراین مشمول تحقیق و تفحص مجلس شورای اسلامی می شوند.
اما هرگاه مجلس شورای اسلامی تصمیم به تفحص در امور نهادهایی چون صدا و سیما و یا قوه قضاییه می گیرد، منصوبان رهبر در این نهادها به مجلس می گویند ما زیر نظر رهبری هستیم و در برابر شما مسئولیتی نداریم (در نامه خود اسنادی را در خصوص اینگونه برخورد های قوه قضاییه ذکر کرده ام). وقتی هم مجلس خبرگان رهبری برای تحقیق و تفحص در امور این نهادها پا جلو می گذارد، گفته می شود که محدوده ی نظارتی شما فقط در حد نصب رئیس این نهادهاست نه بیشتر. نتیجه این می شود که نهادها ی بی شماری که مسئولیت آنها با رهبری است و پرقدرت ترین نهادهای کشور از لحاظ نظامی، اقتصادی، فرهنگی و سیاسی هستند، عملا تحت نظارت هیچ نهاد قانونی قرار ندارند.
این نهادها عبارتند از: سپاه و بسیج و نیروهای نظامی و انتظامی، قوه قضاییه، شورای نگهبان، مجمع تشخیص مصلحت، سازمان صدا و سیما، بنیاد شهید، بنیاد 15 خرداد، حساب صد امام، آستان قدس رضوی، بنیاد مستضعفان و…. در حقیقت می توان گفت که این نهادها تمام کشور را در برمی گیرند و عملا بدون هر گونه نظارتی، کارخود راانجام می دهند. عدم نظارت، ایجاد فساد می کند و من در نامه ام به رئیس مجلس خبرگان خواستم که این موارد را برجسته کنم. در این نامه سعی کردم با نقل قولهای خود آقایانی که از معاریف مجلس خبرگان هستند، نشان دهم که آقای خامنه ای قائل بر هیچ نوع نظارتی بر عملکرد خودش نیست.
البته این را هم باید اضافه کنم که آقای جنتی ذکر کرده که در دوران آیت الله خمینی هم مجلس خبرگان هیچ نظارتی بر عملکرد رهبری نداشته است. لذا می توانم بگویم مجلس خبرگان هیچ گاه به بعد نظارتی وظیفه خود عمل نکرده است. اصولا مجلس خبرگان دارای چند وظیفه است که اولین آن، انتخاب رهبر است که در نامه ی خود ذکر کردم که دراین مورد چقدرعجولانه و عوامانه کار کردند. وظیفه ی دیگر خبرگان، نظارت است که به محض اقدام، با واکنش منفی رهبری مواجه شدند و با اولین نهیب رهبر، عقب نشینی کردند. وظیفه دیگر، عزل است که علی القاعده باید حاصل نظارت دقیق و تحقیق و تفحص در عملکرد رهبر و نهادهای تحت امر وی باشد که چون تحقیق و تفحصی صورت نگرفته، مساله عزل (مفاد اصل 111) هم هرگز نمی تواند مطرح شود.
وظیفه دیگر، مساله تقنین در حوزه ی مرتبط با مجلس خبرگان (مفاد اصل 108 قانون اساسی) است. یکی از اصلی ترین موارد، موقت کردن دوران زمامداری رهبر است. در قانون اساسی ما هیچ اصلی نداریم که دوران نمایندگی مجلس خبرگان را هشت سال تعیین کرده باشد. مجلس خبرگان، خود دوره ی نماینگی اعضایش را هشت سال تعیین کرد. از آنجا که خبرگان، مسئول قانون گذاری در حوزه ی کاری خود است پس می توانند دوره زمامداری رهبررا نیز به ده سال و یا کمتر محدود کنند. جالب اینجاست که دو نفر از مهمترین اعضای خبرگان یعنی آقایان هاشمی رفسنجانی و احمد جنتی می گویند که با همین قانون اساسی فعلی هم می شد این محدودیت زمانی را تعیین کرد اما خبرگان خودشان این کار را نکردند. من می گویم اگرشدنی است خوب بسم الله! یکی از راههایی که ما می توانیم حکومت مطلقه را تبدیل به یک حکومت پاسخگو و نظارت پذیر کنیم، موقت کردن دوران زمامداری است.
در مجموع می توانم بگویم که اولا مجلس خبرگان انصافا به وظائف قانونی خودش عمل نکرده است. در انتخابهای دستکاری و مهندسی شده نیز ما به جای خبرگان انتخابی، «خبرگان منصوب» داریم. این آقایان باید مستقل از رهبری باشند اما اینطور نیست. آقای هاشمی هم در یکی از مصاحبه هایش که در نامه به آن استناد شده است، ذکر کرده که خبرگان مطلقا تاکنون تحت اشراف رهبری بوده است.
لذا از این مجلس خبرگان نمی توان انتظاری داشت. نهادی است که قانونا می توانست عمل کند ولی در واقع رهبری در آن دست برده و امیدی به آن نیست. در نامه استیضاح رهبری مسئولیت تاریخی مجلس خبرگان رهبری تذکر داده شده است تا همه ملت بدانند که چه کسانی با ندانم کاری، دفع الوقت و اهمال، عملا به استبداد دینی در ایران تداوم می بخشند. شهروندان ایران باید نمایندگان منطقه خود در مجلس خبرگان را به دلیل «اعانت ولایت جائر» مورد بازخواست قرار دهند.

عدم نظارت بر نیروهای مسلح و مشکلی به نام لباس شخصی ها

مورد دیگری که می خواهم از شما بپرسم در باره ی گفته ی آیت الله خامنه ای است که شما در نامه تان از قول آیت الله جنتی نقل کرده ا ید. آیت الله خامنه ای گفته است که نیروهای مسلح از حوزه نظارت مجلس خبرگان به طور قطع خارج است. این بدان معناست که نیروهای مسلح در ایران تحت نظارت هیچ ارگان و نهاد غیر نظامی قرار ندارند. این واقعیت، بلا فاصله واقعیت دیگری را در ذهن متبادر می کند و آن، حضور سازمان یافته، پررنگ و اعمال خلاف قانون لباس شخصی هاست که در طول این همه سال هنوز شخص و یا نهادی نتوانسته آنها را در محکمه ای به محاکمه بکشاند. آیا این همه اصرار بر مخفی کاری در نهادهای تحت امر رهبری به این دلیل نیست که «لباس شخصی ها» در واقع بخشی از نیروهای مسلح و مجموعه ی زیر نظر رهبری هستند و نظارت بر آنها می تواند به روشنگری و افشای برخی واقعیت های نه چندان خوشایند منجر شود؟
جواب مثبت است. همه نیروهای نظامی و انتظامی مطابق بند 4 و قسمت ششم بند 6 اصل 110 قانون اساسی، تحت فرماندهی مقام رهبری هستند و مسئولیت آنها نیز برعهده ایشان است. مامورهای لباس شخصی هم در واقع ماموران نظامی و یا انتظامی هستند. دلیل من نیز آن است که اینها از ابزارهایی چون بی سیم و سلاح سرد و سلاح گرم سازمانی وحتی برگ جلب برخوردارند که قاعدتا صرفا باید در اختیار ماموران نظامی یا انتظامی باشد. بنا براین نیروهای لباس شخصی تنها تفاوتشان با نیروهای نظامی و انتظامی آن است که یونیفورم به تن ندارند. بنا براین مسئولیت رفتار این لباس شخصی ها هم با فرمانده کل قوا است. زیرا مطابق اصل 110 ایشان هم فرمانده کل قوا هستند و هم بالاترین فرماندهان نیروهای نظامی و انتظامی را نصب و عزل می کند. بنابراین خوب و بد این نیروها هم به عهده ایشان است.
نکته ی قابل ذکر دیگر در این رابطه آن است که سپاه، بسیج و نیروی انتظامی سیاسی شده اند اما ظاهرا ارتش تاکنون در این مورد مقاومت کرده است. به اعتقاد من یکی از دلایل افزایش ناامنی در شهرهای بزرگ و کلا در کشور، و افزایش مواردی چون سرقت های مسلحانه و شرارت، اشتغال پلیس به مسائل سیاسی و پرداختن به مقابله با مردم به جای مقابله با اشرار و اخلال گران واقعی در امنیت عمومی جامعه است. امروز دستور کار نیروی انتظامی این است که چه کسی علیه رهبر شعار داد و یا چه کسی به سیاستهای دولت اعتراض و انتقاد کرد و یا کدام جوان آستین کوتاه پوشیده و یا مانتویش تنگ و کوتاه است. وقتی نیروی انتظامی ما وارد این عرصه ها بشود، آن وقت از وظیفه سازمانی و قانونی خود که برقراری نظم و امنیت است باز می ماند. به اعتقاد من وظایف اصلی پلیس، امروز روی زمین مانده و نیروی انتظامی درگیر اموری شده که اصلا ربطی به او ندارد. این انحراف نیز اتفاقا از مواردی است که مسئولیت اصلی آن متوجه مقام رهبری است.

مجلس خبرگان به جای وعاظ السلاطین به امثال مدرس نیار دارد

آیا نامه شما را می توان پیشنهادی برای پایان بحران مشروعیت در جمهوری اسلامی با تعیین زمان برای خاتمه محترمانه دوران رهبری آیت الله خامنه ای قلمداد کرد؟ به نظر می رسد که به گفته شما هر راهی غیر از این به معنای آنست که «جمهوری اسلامی از طریق قانونی اصلاح ناپذیر است.»

قبل از این نامه استیضاح رهبری در چند سال گذشته تنی چند از فعالان سیاسی و فرهنگی پیش کسوت شجاعت کرده نامه هائی سرگشاده به مقام رهبری نوشتند که بر گردن ملت حق دارند. البته پاسخی جز زندان و شکنجه و تبعید از ایشان دریافت نکردند. در این نامه مفصل کوشش شده است از شعار و بیان احساسات حتی المقدور خودداری شود، از زاویه ای حقوقی عملکرد مقام رهبری بر اساس اصول قانون اساسی نقد شود، به این امید که به راهکاری قانونی و مسالمت آمیز برای برون رفت از بحران پیش آمده دست یابیم.
با توجه به وضعیت فعلی خبرگان و اینکه اکثریت قریب به اتفاقشان «وعاظ السلاطین» و روحانی درباری هستند و از حقوق بگیران رهبر محسوب می شوند، پس از این مجلس نمی توان انتظاری داشت. علیرغم این، من نامه ام را به این دلیل سرگشاده نوشتم که حداقل آن چند نفری که در مجلس خبرگان مستقل هستند، از خودشان تحرکی نشان دهند. در دوره رضا خان آنقدر فشار زیاد شد که سید حسن مدرس به عنوان تنها نماینده معترض باقی مانده بود. حالا هم در مجلس خبرگان تنها کسانی چون آقایان هاشمی رفسنجانی و سید علی محمد دستغیب به عنوان خبرگان مستقل باقی مانده اند. کار به جایی رسیده که رئیس خبرگان به خاطر اینکه زورش نمی رسد و در عین حال نمی خواهد که مورد سوء استفاده جریان بنیادگرای خبرگان قرار گیرد باید به هنگام صدور قطعنامه، جلسه خبرگان را ترک کند. یعنی درست برگشته ایم به دوران رضا خان که مجلس را با زور و تهدید و ارعاب وادار به تغییر قانون اساسی کرد. البته انتظار مردم بسیار بیش از اینهاست و هیچ عذری رافع مسئولیت خطیر خبرگان نیست.
من در این نامه خواستم نشان بدهم که آقای خامنه ای بنیان قانون گذاری و تقنین را در کشور نابود کرده است. یعنی نظام را با ظاهری قانونی اما از بنیاد غیرقانونی کرده است. این یعنی بالاترین شکل ممکن «براندازی» توسط شخص اول مملکت صورت گرفته است. قبل از آنکه به نوشتن این نامه بپردازم، عمق این فاجعه برای خودم هم واضح نبود که چه تعداد از اصول قانون اساسی نقض شده است. ایشان با بازی با دو اصل قانون اساسی این بحران عمیق را باعث شده است. در واقع آقای خامنه ای اصول 98 و 99 قانون اساسی مربوط به شورای نگهبان و کارکرد و وظیفه ی آن را با تفسیری غیر واقعی و من درآوردی، به گونه ای تغییر داده که می توانم بگویم قانون اساسی را بدون مجوز قانونی تغییر داده است. سپس همین شورای نگهبان با این تفسیر غیرقانونی، به مهندسی تک تک انتخابات در ایران پرداخته است.
انتخابات ریاست جمهوری تنها انتخاباتی بود که تا دو دوره قبل تقریبا به روال طبیعی پیش می رفت، اما با این تمهیداتی که ایشان چید، عملا به این عرصه هم وارد شد. لذا می توانیم بگوییم که با وجود ایشان دیگر انتخاباتی در جمهوری اسلامی ایران سالم برگزار نخواهد شد. تمام این موارد هم با ظاهر قانونی صورت گرفته است.
اما به نظر من مهمترین مطلب مربوط به زوال مشروعیت استبداد دینی این است که ما این مسائل را به میان نخبگان و مردم ببریم. این نامه را نخبگان، مراجع تقلید، خبرگان، حقوقدانان و علمای حوزه می خوانند و اینها مجبورند که پاسخ دهند، ایادی حکومت به من اهانت می کنند، اما بالاخره این موارد جواب می طلبد. تا آنجا که خبر دارم مفاد این نامه، رهبر و مریدانش را بسیار عصبانی کرده است. آنها باید پاسخ بدهند و اطمینان داشته باشید پاسخ این استیضاح، خواهی نخواهی در اجلاسیه شهریور خبرگان که قرار است به «مدح و تحسین و تمجید ساستهای داهیانه مقام معظم رهبری!» اختصاص داشته باشد به گوش خواهد رسید.
استدلال نامه استیضاح رهبری بسیار ساده است: یک شهروند ایرانی، رهبر کشور را به استبداد و دیکتاتوری، ظلم و جور، قانون شکنی و براندازی نظام و بالاخره وهن اسلام متهم کرده است. اینها جواب می طلبد. حالا اگر خود رهبر جواب نمی دهد، اما هر کسی می تواند به نمایندگی از او جواب دهد و اثبات کنند که چنین نیست. مردم هم بدانند که مجلس خبرگان ومجلس شورای اسلامی به وظایف قانونیشان عمل نمی کنند. محمود احمدی نژاد هم که اصلا فرد متقلبی است و رئیس جمهوری قانونی مردم نیست. همه چیز دیگر از ریل خارج شده است. من با بضاعت مزجاتم بحران مشروعیت را در حدی که امکان داشت به شکل حقوقی علنی کردم.

اعتراف آیت الله خامنه ای به شنیدن صدای اعتراض مردم، بعید است

آیا انتظار دارید روزی آقای خامنه ای هم به عذر خواهی از مردم روی صفحه تلویزیون ظاهر شود و به شنیدن صدای خواسته های مردم اعتراف کند؟

در این نامه اتفاقا من آن جملات شاه را متذکر شدم که قبل از پیروزی انقلاب بیان کرده بود که «من صدای انقلاب شما را شنیدم و از این به بعد می خواهم به قانون و عدالت و انصاف رفتار کنم». من امیدوارم که این اتفاق بیفتد.این آرزوی قلبی ماست که ایران کمتر آسیب ببیند و به ایرانیان کمتر فشار وارد شود. بنا براین هر چه زودتر ایشان صدای اعتراض مردم را بشنود، به نفع کشور است. اما واقعیت آن است که فکر نمی کنم این اتفاق بیافتد. این طلای سیاه – نفت – بلای جان ما شده است . نظامی که بر مالیات شهروندان متکی نیست و از دلارهای نفتی سرمست است، گوشش بدهکار شنیدن مطالبات مردم نیست. در سیاست خارجی مواضعی اتخاذ می کنند و معاملاتی انجام می دهند که بعید نیست روزی برای حفظ قدرت دو روزه خودشان حتی استقلال ایران را هم برباد دهند. اما اینکه ایشان به این زودی اعلام کند که صدای مردم را شنیده است، فعلا بعید می دانم. امیدوارم که من اشتباه کرده باشم.

سیاست های قومی نظام و انفجار بمب در زاهدان

علاوه بر نامه استیضاح مایلم نظرات شما را در باره چند رویداد اخیر در کشور هم جویا شوم. یکی از مهمترین رویدادهای اخیر در ایران، بمب گذاری در زهدان بود. سالها بود که ایران در مقایسه با همسایگانش از امنیت نسبی برخوردار بود، ارزیابی شما از این بمب گذاری انتحاری در زاهدان چیست؟

البته شاید نتوان از «سالها» به عنوان مدت زمان مناسب در این رابطه یاد کرد. زیرا یادمان هست که بمبی در حرم امام رضا(ع) منفجر شد که بعد معلوم نشد که خود دست اندرکاران حکومتی در آن دخیل بوده اند یا نه. مورد دیگر، ماجرای حسینیه شیراز بود که برخی از متهمانش هم در چند ماه اخیر اعدام شدند اما هنوز هم برای بنده و مردم مبهم است که دقیقا چه اتفاقی افتاد. آنچه که در زاهدان اتفاق افتاد، جدا جای تاسف دارد. استعفای نمایندگان مردم زهدان و زابل و چند شهردیگر استان و یا تهدید آنان به استعفا نشان می دهد که اینها مواردی را احساس کرده بودند و یا خبرها و هشدارهایی در این رابطه وجود داشته اما مامورین در حفظ امنیت مردم کوتاهی کرده اند. این اقدام توسط هر کس و گروهی انجام گرفته باشد، اقدامی است ضد بشری، غیرقانونی، غیر اخلاقی و خلاف شرع .
ما باید یاد بگیریم که درخواست مطالباتمان به طریقی انجام نشود که جان بی گناهان به خطر بیافتد. متاسفانه در کشورهای هند و پاکستان و عراق و افغانستان، این شیوه های بمب گذاری انتحاری به مساله ی رایجی تبدیل شده که به هیچ وجه قابل دفاع نیست. کشته شدن انسانهای بی گناه هیچ مجوزی ندارد. این عملیات انتحاری یا استشهادی، هم شرعا اشکال دارد و هم از نقطه نظر مصالح ملی به ضرر مردم و امنیت کشور خواهد بود. این گونه اعمال به اختلافات قومی دامن می زند . به نظر می رسد در این مساله هم دستهای گروههای تروریستی دیده می شود و هم سهل انگاری و ناتوانی مدیران سیاسی و امنیتی کشور مشهود است. مدیران سیاسی و امنیتی کشور بیش از آنکه به وظایف قانونی خود بپردازند، مقابل مردم ایستاده اند و وظیفه اصلی خود را فراموش کرده اند. آنها بجای در پیش گرفتن سیاستهای مدبرانه و قانونی، در قبال اقلیتهای قومی و مذهبی سیاستی بشدت بر خلاف مصالح ملی در پیش گرفته اند.
نکته دیگری که در این زمینه قابل ذکر است آنکه تعداد قابل توجهی از هموطنان ما کشته شدند، عکس العمل مقامات عالی رتبه نظام بسیار دیرهنگام و سوال برانگیز بود. این امر توسط نمایندگان استان در مجلس شورای اسلامی هم مورد سوال واقع شد که چرا وزیر کشور حتی حاضر نشد از محل حادثه هم بازدید کند. در دنیا رسم است که برای نشان دادن امنیت و ثبات در کشور، مقامات اصلی کشور در محل وقوع حوادثی مانند زلزله و سانحه هوایی و بمب گذاری وغیره حاضر می شوند و مایه تسلی خاطر بازماندگان می شوند. رهبر، رئیس جمهور و وزیر کشور ایران هیچیک در محل حادثه حضور نیافتند و مردم می پرسند پس شما چه کاره هستید؟ مردم در هنگام خطر به شما احتیاج دارند! این مسائل نشان می دهد که جان ما برای مسئولین ارزشی ندارد.

احمدی نژاد راست می گوید! تک حزبی شایسته سلطنت اسلامی است


بسیاری از رفتارهای حاکمان در جمهوری اسلامی یادآور تکبر و روشهای حکومتی در دوره پهلوی است. تازه ترین مورد، گفته آقای احمدی نژاد در دفاع از سیستم تک حزبی – حزب ولایت – در جمهوری اسلامی است که یادآور حزب رستاخیز در دوره شاه است. آیا این گفته، یک خیز تازه برای تعطیلی اصل دیگری از بخش حقوق مردم در قانون اساسی است؟

در حال حاضر هیچ حزب منتقدی در ایران باقی نمانده است. اتفاقا آقای احمدی نژاد راست می گوید زیرا بین احزاب و گروههایی چون موتلفه، آبادگران، ایثارگران، پیروان خط امام و رهبری، جامعه روحانیت و جامعه مدرسین حوزه علمیه، فرق چندانی نیست. اینها همه سربازان رهبر و ذوب شدگان در ولایت هستند! تمام احزاب قانونی منتقد را متوقف، منحل و تعطیل کرده اند. چنان فشاری به نهضت آزادی وارد کرده اند که درشش ماه اخیر حتی نتوانسته یک اطلاعیه صادر کند. دبیر کل حزب مشارکت و بسیاری از اعضای آن در زندان هستند و حزبشان منحل اعلام شده است. اکثریت اعضای شورای مرکزی حزب مجاهدین انقلاب، زندانی هستند و حزبشان منحل اعلام شده است. کارگزاران سازندگی هم به همین سرنوشت دچار شده است. حزب اعتماد ملی را هم پلمپ کرده اند. روزنامه ها هم که توقیف شده اند. بنابراین به شعار «حزب فقط حزب علی، رهبر فقط سید علی» واقعا عمل شده است!
ما برگشته ایم به سال 1354 یعنی سه سال قبل از پیروزی انقلاب. در آن زمان دو حزب تشریفاتی «ایران نوین» و «مردم» بود که گاهی در مجلس یکی نقش موافق و دیگری نقش مخالف را بازی می کرد. بعد خودشان هم خسته شدند و گفتند ما یک حزب درست می کنیم و دو فراکسیون آن با هم ظاهرا مخالفت و رقابت کنند. حالا هم جمهوری اسلامی به همان نتیجه رسیده و همان روال را در پیش گرفته است. آقای احمدی نژاد از تک حزب ولایت دفاع می کند که در آن فراکسیونهای مختلف فعال باشند. البته این گفته به واقعیت موجود در ایران امروز نزدیک تر است. اتفاقا حرف آقای احمدی نژاد در یک «حکومت ولایی» مصداق دارد و به نظر من درسیستم حکومتی «خلافت» یا «سلطنت اسلامی» که جمهوری اسلامی کنونی واقعا مصداق آن است، سخن درستی است.
اما ما از جمهوری و حق مردم و نظامی به نام «جمهوری اسلامی » سخن می گوییم که برای احقاق حقوق مردم بنا شد. در چنین نظامی تشکیل احزاب و پیگیری مطالبات از طریق فعالیت های حزبی ، بخشی از حقوق مردم است که تعطیل پذیر نیست. عدم مخالفت رهبری با پیشنهاد معاون اجرائیش (مشهور به رئیس جمهور منتخب!) دلیل دیگری است بر سقوط جمهوریت نظام و براندازی آن توسط حاکمانش.

سپاه و مساله ی ریزش نیروهای مخلص


سوال بعدی من در رابطه با رفتار و عملکرد سپاه پاسداران است. سپاه پاسداران در رویداد های یکسال گذشته بسیار خشن و سرکوبگر ظاهر شد. آیا سپاه به طور کامل از آن نیروهای مخلص که پاسداری ازعدالت و آزادگی را ماموریت اصلی خود می دانستند، خالی وصرفا به یک نیروی خشن سرکوبگرتبدیل شده است؟

قطعا تعداد نیروهای مخلص در سپاه تقلیل پیدا کرده است اما نمی توانم بگویم که کاملا از این نیروها خالی شده باشد. البته سپاه با شناسایی نیروهای مخلص، محملی برای بازنشستگی و یا کنار گذاشته شدن آنان پیدا کرده و می کند تا آنها را از صحنه دور نگاه دارد. نتیجه ی این اقدامات نیز هرچه بیشتر سیاسی شدن سپاه بوده است به طوری که امروز سپاه پاسداران وارد سیاسی ترین دوران حیات خود شده است. قبلا سپاه هرگز به این شکل وارد عرصه های سیاسی و اقتصادی نشده بود. این تغییرات تماما در دوره آقای خامنه ای و بخصوص در زمان فرماندهی سردار جعفری اتفاق افتاده است.
احساس خطر ناشی از بیداری ملت باعث شد تا آقای خامنه ای سپاه را بر کل کشور مسلط سازد و به عبارتی حکومت نظامی برقرار کند. از آنجا که اصل 79 قانون اساسی اجازه برقراری حکومت نظامی را نمی دهد، آقای خامنه ای تصمیم گرفت تا برای کنترل کشور به دست نظامیان به کادر سازی از طریق سپاه پاسداران اقدام کند. ایشان نیروهای مورد نظر خود را از طریق سپاه وارد دستگاه اجرایی کرد. علی لاریجانی از سپاه پاسداران به ریاست صدا و سیما رسید و بعد رئیس مجلس شورای اسلامی شد و بنا بود که رئیس جمهور شود، ولی آقای خامنه ای مهره ی بهتری برای اجرای منویات خود پیدا کرد. سردار ضرغامی از سپاه به ریاست صدا و سیما رسید و در صف ریاست جمهوری است.
تعداد قابل توجهی از وزرا، نمایندگان مجلس، استانداران و حتی یکی از معاونان قوه قضائیه سپاهی هستند و در مجموع می توان گفت که کادر اصلی کشور از طریق سپاه تامین می شود. مقامات بالای نیروی انتظامی یعنی از رده سرهنگ به بالا همگی پاسدار هستند. فرماندهان بسیاری از نیروهای ارتش نیز پاسدار هستند. این به معنای بی اعتمادی به همگان است. سپاه حتی در قوه قضائیه نیز نفوذ کرده است. انتخاب سردار ذوالقدر به عنوان معاون قوه قضائیه از اتفاقات بسیار نادر در تاریخ ایران است که یک پاسدار و نظامی وارد قوه قضاییه شود. سپاه، امروز مانند آن غولی است که از شیشه خارج شده و معلوم نیست چگونه می توان آن را به درون شیشه بازگرداند.بسیاری از پاسداران اعتراض دارند که این نیرو را باید برای روز مبادا و برای مقابله با حمله خارجی و مشکلاتی که در آینده خواهیم داشت حفظ کرد . این عده می گویند به این شیوه، سپاه اعتبار خود را از دست داده است. بسیاری از بازجویی ها در جریانات اخیر توسط واحد اطلاعات سپاه انجام شد که ریزشهای جدی در داخل سپاه به دنبال داشته است. به علت نبودن اطلاعات دقیق از داخل سپاه نمی توان به طور قطع اظهار نظر کرد اما گفته می شود که بسیاری از جوانهایی که دستگیر شدند، فرزندان فرماندهان سپاه بودند. برخی از جنایات و فجایع زندانها از سوی پدرانی افشا شده است که در سپاه شاغلند و فرزندانشان در زندانها گرفتار شده بودند و می دیدند که چه به سرشان آورده شده. من فکر می کنم آینده آبستن حوادثی خواهد بود. هر چند به دلیل عدم دسترسی به اطلاعات نمی توانیم پیش بینی کنیم ولی این نکته را با قاطعیت می توان گفت که بحران مشروعیت در میان نیروهای مخلص سپاه به ریزش شدید دراین نیرو انجامیده است.

رفسنجانی؛ تنها بخش تسخیر نشده نظام


این اواخر شاهد مصوبه ی مجلس در مورد دانشگاه آزاد اسلامی بودیم که شاید به نوعی بتوان آن را حمایت مجلس از آقای رفسنجانی در برابر آقای احمدی نژاد تفسیر کرد. این مصوبه ضمن اینکه خشم برخی را برانگیخت نهایتا به ورود آیت الله خامنه ای به مساله منجر شد. ارزیابی شما از جایگاه و سهم قدرت جناحهایی که آقایان رفسنجانی، خامنه ای، احمدی نژاد و لاریجانی در جامعه امروز ایران نمایندگی می کنند، چیست؟

تحلیل من از اتفاق دانشگاه آزاد این است که دولت احمدی نژاد هیچ نهاد مستقل از دولت را برنمی تابد. دانشگاه آزاد نهادی بی اشکال نیست. هم به لحاظ اقتصادی و هم به لحاظ علمی جای بحث فراوان و اما و اگر دارد. اما الان کسی راجع به دانشگاه پیام نور – علی رغم اشکالات فراوانش در زمان دولت احمدی نژاد – صحبت نمی کند. اما همه به دانشگاه آزاد می پردازند. علت آن است که دانشگاه آزاد مستقل از دولت بوده و به دولت سواری نداده است. دولت می خواهد همه نهادهای مستقل از خودش را متصرف شده و یک دولت توتالیتر تشکیل دهد. مجلس مصوبه ای را گذراند که در ابتدا به نفع دانشگاه آزاد تمام شد. بخشی از نمایندگان طرف هاشمی رفسنجانی را گرفتند. قاضی دادگاه هم به درستی به نفع دانشگاه آزاد حکم داد.اما بلافاصله بخش دیگر نظام شروع به کار کرد. دادستان کل کشور خیلی سریع وارد موضوع شد و اعلام کرد که شورای انقلاب فرهنگی از نهادهای تحت نظر رهبری است و کسی حق ندارد در باره آن نظری بدهد؛ نه دیوان عدالت اداری و نه قوه قضاییه و این یک جزیره جداست. رئیس قوه قضاییه هم بلا فاصله تائید کرد و حکم قاضی کَأَن لَم یَکُن شد. بعد مجلس را تحت فشار نیروهای لباس شخصی گذاشتند و ورق را برگرداندند. بعد شورای عالی انقلاب فرهنگی – هم که ازاساس غیر قانونی است – را وارد ماجرا کردند. ظاهرا به دنبال تهدیدی که از سوی آقای هاشمی صورت گرفت، رهبری وارد ماجرا شد و حکم حکومتی صادر کرد. حکم حکومتی هم در ایران معمولا زمانی صادر می شود که بی کفایتی، بی تدبیری و اعمال غیر قانونی نهادهای تحت امر رهبری به اوج خودش رسیده و لازم است تا با یک عمل غیر قانونی دیگر از سوی رهبر، کارهای غیر قانونی قبلی جبران گردد. نهایتا آقای خامنه ای مجبور شد از خودش خرج کند تا غائله را فعلا متوقف کند.
اما در باره اینکه اینها کدام بخش جامعه را نمایندگی می کنند به نظر می رسد هاشمی رفسنجانی فعلا، تنها بخش تسخیر نشده از حکومت ایران است و دانشگاه آزاد هم در تیول ایشان است. بنا بر این دانشگاه آزاد اسلامی ، فارغ از تمام اشکالاتش، بخشی است که هنوز تسخیر نشده است. در مورد احمدی نژاد می توانم بگویم که یک دیکتاتور است که دارد نشان می دهد که در همین نظام کنونی نیز، رئیس جمهور چه کارها می تواند انجام دهد! او در برابر مجلس گردنکشی می کند که باید گفت گردنکشی را از ولی نعمت خود آقای خامنه ای آموخته است. لذا کشور به عرصه ی جنگ قبائل تبدیل شده است. هر کسی با قبیله خودش می خواهد هر چه زودتر و بیشتر از دیگری امتیاز بگیرد.من در این مساله چیزی جز امتیاز خواهی نمی بینم. به نظر من آقای لاریجانی و اصولا لاریجانی ها(جواد و علی و صادق و باقر) پایگاه چندانی ندارند. البته احمدی نژاد هم پایگاهی ندارد و نهایتا به بسیج بر می گردد که بسیج هم از نیروهای تحت امر آقای خامنه ای است. لذا در حال حاضر تنها یک مثلث قدرت وجود دارد که عبارتند از خامنه ای، سپاه و احمدی نژاد که نهایتا معادله قدرت بین خامنه ای و سپاه خواهد بود. احمدی نژاد سعی دارد از تضادهای داخلی بین این دو استفاده کند تا برای خود طرفدار جمع کند. او می داند که مردم از قشری گری و تحجر متنفرند، او به مردم می گوید که در مورد حجاب بانوان و مدل موی سر آقایان حرفی نزده ام . برخی افراد سطحی نگر هم می گویند که این تضاد خوبی است و ما باید علیه بخش مرجعیت سنتی وارد کارزار شده و از احمدی نژاد حمایت کنیم تا به روند سکولاریزه کردن ایران تسریع بخشیم. این تحلیل بشدت ضعیف و نادرست است.

ترکیب جدید شورای نگهبان؛ هرسال دریغ از پارسال!


ترکیب جدید شورای نگهبان را چگونه ارزیابی می کنید؟ آیا در بر همان پاشنه سابق می چرخد؟

ترکیب فقهای شورای نگهبان که تغییری نکرد، اما از لحاظ ترکیب حقوقدانانش وضع بدتر شد. یکی از اینها حجت الاسلام محمد سلیمی قاضی دادگاه ویژه روحانیت، دیگری دکتر سیامک ره پیک از رؤسای مراکز تحت پوشش وزارت اطلاعات است که من از هر دو حکم دارم! از سلیمی حکم محکومیت به 18 ماه زندان، از ره پیک هم به عنوان رئیس هیأت مرکزی بدوی انتظامی وزارت علوم نامه ای گرفته ام مبنی بر به جریان انداختن پرونده پرسنلی ام در وزارت علوم به اتهام ارتکاب اعمال خلاف مصالح نظام مقدس جمهوری اسلامی به دلیل انتشار مقاله «تنفیذ در مسجد ضرار» و امضای بیانیه «خواسته های بهینه جنبش سبز» که معنایش الرحمن و به جریان انداختن روند اخراج است.
لذا هر سال دریغ از پارسال! من در جمع شورای نگهبان، هیچ نور امیدی نمی بینم. هر مقدار که پیش می رود چاکری و ارداتش به قدرت بیشتر می شود. آن بودجه کلان و پرسنل چند صد هزار نفری که در کشور برایش آماده کرده اند تا در زمان انتخابات دست به کار تهیه استشهادات محلی و امثال آن شود، درواقع چیزی جز یک اختاپوس سیاسی نیست. آقایان معنای واژه حقوقدان را نیز عوض کرده اند.

ترس نظام استبدادی از برگزاری انتخابات

برخی از نمایندگان آقای خامنه ای ضمن آنکه گفته اند «جنبش سبز دچار سکته شده است» از ادامه ی فعالیت سبزها در فضای اینترنتی گلایه کرده و آن را نشانه ای از عدم تمایل آنان به تسلیم و یا به قول یکی از ائمه جمعه تهران» عدم تمایل به بازگشت به آغوش ملت» یاد کرده اند. ارزیابی شما از روند یکسال گذشته جنبش و شرایط فعلی آن چیست؟

اگر کسی جنبش اعتراضی مردم در سال گذشته را صرفا در تظاهرات خیابانی ببیند، تحلیل غلطی خواهد بود. اما اگر آن را از زاویه آگاهی بخشی به توده های مردم، بالا رفتن شجاعت عمومی و ریزش و متزلزل شدن مشروعیت نظام و آغاز فروپاشی استبداد دینی ارزیابی کنیم، می توان گفت که موفق عمل کرده است. اینکه ما می بینیم افراد داخل کشور هنوز دارند انتقاد می کنند وحاکمیت جرات نمی کند دست به ترکیبشان بزند. این احکام زندانهای طولانی و مجازات های شداد و غلاظ که صادر شده نشان دهنده زنده بودن جنبش است.
جنبش اعتراضی ملت ایران زنده است، زیرا عیسی سحرخیز، احمد قابل، محمد نوری زاد و مصطفی تاجزاده همچون شیر می غرند. جنبش زنده است زیرا زندانیان سرفرازی همچون احمد زیدآبادی، محسن میردامادی، عبدالله مومنی، مجید توکلی، منصور اسانلو و …. در برابر فشار طاقت فرسای بازجوها سرخم نیاورده اند. جنبش زنده است، زیرا هنوز موسوی و کروبی و خاتمی اعتراض می کنند. جنبش زنده است، زیرا رسانه های حکومتی مساله ای جز تخریب و تحریف جنبش ندارند، جنبش زنده است زیرا سپاه و بسیج و نیروی انتظامی دائما در آماده باشند.
الان کار مملکت قفل شده است. این تعطیلی های متعدد همه نتیجه استیصال دولت و سالها شیوه غلط کشورداری است. فکر می کنم در طول حیات سی و دو ساله جمهوری اسلامی هیچ وقت نظام به این حد ضعیف و ناتوان نبوده است. ضعف هم با قلدری بر طرف نمی شود. اقدام غیر قانونی اخیر مجلس و شورای نگهبان در تعویق انتخابات شوراها گویای ضعف و ترس مفرط نظام استبدادی ازبرگزاری انتخابات در شرایط کنونی است. حاکمیت به خوبی می داند که مردم در هر نوع انتخابات عرض اندام می کنند و این به ضرر حکومت تمام خواهد شد. این دست و آن دست می کند تا یک راه برون رفتی پیدا کند و این مساله اصلی است.
بحث فساد اقتصادی نیز نشانه ی دیگر ضعف نظام است. آقای رحیمی معاون اول احمدی نژاد نمونه ی زنده فساد دولتی است. رئیس مرکز پژوهشهای مجلس، نادران، مطهری و دیگران دائم تذکر می دهند اما نمی توانند دست به ترکیبش بزنند چون تمام بودجه انتخاب آقای احمدی نژاد را آقای رحیمی از همین حسابهایی که زیر سوال است تامین کرده است. اگر سر این حساب باز شود کل انتخابات ریاست جمهوری 1388 زیر سوال می رود. نظام، متلاشی است و الان این جنازه را با زور سر نیزه سرپا نگه داشته اند. لذا من معتقدم اگر ما بتوانیم با همین ویژگی و شدت و شتابی که تاکنون داشتیم ادامه دهیم، در دراز مدت پیروزی با مردم است.

دعوای بیهوده بر سر نقش دین

شاید بتوان مهمترین اختلاف میان متفکرین ایرانی خارج از کشور را در این یک سال گذشته، اختلاف بر سر نقش دین دانست. آیا اصولا این همه غوغا بر سر نقش و جایگاه دین در بحبوحه یک جنبش اجتماعی که بدنبال احیای حقوق مدنی و شهروندی است، به بیراهه رفتن نیست؟ به این معنا که با تثبیت و تضمین حقوق شهروندی که ظاهرا هر دو طرف دعوا برسر آن توافق دارند، علی القاعده شهروندان باید در دین ورزی خود و یا دین نورزیدن خود آزاد باشند، پس دعوای امروز برای چیست؟

این مسائل فکری همیشه وجود داشته است. باید در نظر داشته باشیم که ما در کشوری زندگی می کنیم که به دیگ پر از آب روی آتش می ماند. سر دیگ را که برداری آب داغ جوش آورده بیرون می ریزد. بعد از هر سرکوب و خفقانی این مسائل طبیعی است. این مسائل را می شود به تاخیر انداخت اما نمی شود رهایش کرد. بالاخره سوالاتی هست که باید برای آنها پاسخ یافت. به نظر من صورت مساله این نیست که ابراز می شود. در واقع عده ای دارند تبلیغ می کنند که تنها صورت دین، همانی است که در جمهوری اسلامی موجود است و امتحان خودش را پس داده است. لذا با هر نوع حضور متمایز دینداران در عرصه عمومی مخالفت می کنند.
بحث در این است که آیا ایشان باور دارند که دینداران با حفظ هویت خودشان می توانند به شکل دموکراتیک و با رعایت قوانین بازی درعرصه عمومی حضور داشته باشند یا خیر؟ به عبارتی بخشی از نیروهای سکولار از مدل فرانسوی لائیسیته دفاع می کنند که معتقد است دین صرفا یک امر خصوصی است. در بین سکولارها هم انواع گوناگون داریم. علاوه بر طرفداران مدل فرانسوی، ما مدل انگلوساکسون را هم داریم که از حضور دین در جامعه مدنی یا حتی حوزه سیاسی هراسی ندارد، اگرچه به جدائی نهاد دین ازدولت نیز به دقت پای بند است. در این مدل دینداران می توانند در جامعه مدنی دین ورزی کنند و در جامعه سیاسی نیز حزب تشکیل دهند. در برخی از کشورهای اروپایی فعلی، حزبهای دموکرات مسیحی از قدرت برخوردارند. حتی در ترکیه که از مدل فرانسوی پیروی می کرد، جامعه مدنی آنقدر قوی شد که احزاب مسلمان، دولت تشکیل داده اند اما نظام سکولار است.
سئوال این است که آیا در ایران فردا در عرصه عمومی (جامعه مدنی، سیاسی و دولت) دینداران با رعایت قواعد دموکراتیک مجاز به فعالیت خواهند بود؟ اگر چه پاسخ سکولارهای معتدل به این سوال مثبت است، پاسخ سکولارهای ستیزه جو به این پرسش منفی است. اینها کسانی هستند که به هر نوع دین ورزی در عرصه عمومی «نه» می گویند، چون دین ورزی را برابر با جمهوری اسلامی واقعا موجود می دانند. به نظر من بسیاری از دین داران ایرانی معتقدند که آنچه در ایران روی داده ، یک قرائت ناقص و غلط از اسلام بوده است. ما می توانیم دین دار باشیم در ضمن دموکرات هم باشیم. دیگرانی هم که رویکرد ما را باور ندارند، آنها هم البته حق دارند. بعد هم وزن کشی می کنیم با رفراندوم و انتخابات آزاد و در هر مرحله کار خودمان را پیش می بریم.
لذا الان دعوای اصلی بین دو قرائت سکولاریسم است. قرائت سکولاریسم ستیزه جو که می گوید دین باید یک امر خصوصی باشد و قرائت سکولاریسم معتدل که می گوید دین داران نیز می توانند در هر کدام از عرصه های سیاسی شرکت کنند، ولی باید قواعد بازی را بپذیرند و حقوق پایه همگان را به رسمیت بشناسند و بعد از طی دوران مشخص، قدرت را به منتخب بعدی بسپارند و هیچ حق ویژه ای هم برای خودشان قائل نشوند و به جدائی نهاد دین از دولت هم باور داشته باشند. هر قانونی باید امکان تغییر داشته باشد و قانون های ابدی و مطلق پذیرفته نخواهند شد، هرچند احکام ابدی و مطلق از باورهای مومنان است. اما قانون معادل حکم شرعی نیست. به نظر من تصمیم نهایی در این باره با انجام رفراندوم و نظرخواهی عمومی از مردم اتخاذ خواهد شد.

مسئول آنچه به نام دین بر ایرانیان رفته کیست؟

در طول این سی سال گذشته اتفاقات زیادی به نام دین در ایران صورت گرفته است. فکر می کنم جا داشته باشد که این سوال را از شما بپرسم: مسئولیت آنچه که به نام دین بر ایرانیان رفته، بر عهده چه کسان و نهادهایی است؟

در درجه اول به عهده کسانی است که از این قرائت خشن دفاع و به آن عمل کرده اند. به عبارتی مؤسس نظریه «ولایت سیاسی فقیه» یا «ولایت مطلقه فقیه» بیشترین مسئولیت را در این زمینه دارد. در مرحله بعد همه کسانی که از این نظریه و مصداقهایش حمایت کرده اند نیز مسئول هستند. اما اینکه بگوییم همه مسلمانان و شیعیان در این مسئولیت شریک هستند به نظر من کار نادرستی است. مثل این می ماند که تمام جنایات استالینیسم را به حساب اندیشه مارکسیسم بگذاریم و مخالفت های تروتسکی و امثال مارکوزه را نادیده بگیریم. علاوه بر آن ما امروز شاهد بسیاری از قرائت های دموکراتیک از مارکسیسم در دنیا هستیم. نمی توانیم بگوییم که استالینیسم معادل ذات مارکسیسم است.
در مورد اسلام نیز همینطور است و ما شاهد تجربه تلخ یک قرائت بنیادگرایانه از اسلام و استبداد دینی بودیم. حالا دعوا سر این است که آیا اسلام با استبداد دینی مساوی است یا اینکه این یک نوع قرائت از اسلام بوده است. به اعتقاد من آنچه اتفاق افتاد، یک نوع قرائت از اسلام، آن هم قرائتی فاشیستی و خشن از اسلام بوده است. راستی آیا می توان طالبانی گری را به حساب همه مسلمانان اهل سنت گذاشت؟ آیا می توان فاشیسم و نازیسم را به حساب همه مدرنیته اروپائی نهاد؟ اما سکولارهای ستیزه جو (بر خلاف سکولارهای معتدل) می گویند خیر، شما دوران تاریخی تان به سر آمده و باید به زباله دان بروید! این مسئله اصلی است.
جمهوری اسلامی واقعا موجود شبیه حکومت اموی در صدر اسلام می ماند. آیا می توان گفت حکومت امویان و شخص معاویة بن ابی سفیان لازمه سیاست ورزی نبوی بوده است و شکست آن شکست اسلام محسوب می شود؟ راستی چه کسی در به قدرت رسیدن بنی امیه مسئول بوده است؟ همه کسانی که به تعالیم قرآنی و الگوهای نبوی پشت پازدند، همه کسانی که روش و منش علوی را نادیده گرفتند، آنها که به معاویه و شیوه ضد اسلامی او میدان دادند، آنها که با جور و ظلم او مقابله نکردند، آنها که امر به معرف و نهی از منکر را ترک کردند.
در سه دهه اخیر همه کسانی که به انحراف جمهوری اسلامی از وعده های پاریس، از ضوابط قانون اساسی، از موازین حقوق بشر، از معیارهای اخلاقی و شرعی اعتراض نکرده یا نمی کنند در قبال فجایعی که اتفاق اقتاده و می افتد مسئولند.

وقتی «گناه» معادل «جرم» است یعنی حاکمیت به جای خدا نشسته است

شما بارها از اسلام رحمانی در برابر اسلام خشن حاکم در جمهوری اسلامی سخن گفته اید. در مصاحبه ای که با صدای آمریکا داشتید گفتید که اسلام زمام امور مردم را به خود واگذار کرده و به اعتبار دینداریشان از آنها خواسته است که ضوابط دینی را با اختیار و آزادی خودشان انتخاب و رعایت کنند. نهایتا هم گفتید که اگر موازین دینی را انتخاب کردند که فبها و اگر نکردند نیز موردی است بین خود و خدایشان. آیا به زبان ساده این به آن معناست که حکومت مطلوب شما خود را موظف به کنترل روابط شخصی و اجتماعی افراد و تعیین نوع پوشش و لباس و مدل موی سر شهروندان نمی داند؟

درست استنباط کرده اید. این امور حوزه شخصی و خصوصی شهروندان است و هیچ ربطی هم به حکومت و دولت ندارد. هر وقت هم حکومت وارد این عرصه ها شده، خراب کرده است. دقیقا مثل اقتصاد می ماند که وقتی دولت در آن دخالت می کند معمولا آن را خرابتر می کند. امروز مساله اصلی این است که ما چه مقدار از حریم خصوصی مردم را به رسمیت می شناسیم. البته با این تکنولوژی مدرن،به یک معنی دیگر حریم خصوصی ای وجود ندارد. اما خواسته جهانی عصر ما این است که دولتها کمتر در زندگی خصوصی مردم دخالت کنند. واقعیت این است که وظیفه دولت برقراری امنیت، نظم، رفاه، بهداشت و آموزش عمومی است. یعنی فراهم کردن زمینه ای که هر کس بتواند آنچه را که دوست دارد، انجام دهد. حریم و محدوده زندگی شخصی و خصوصی را نیز افکار عمومی تعیین می کند.
اینکه حکومتی بخواهد آنقدر این محدوده را مضیق و تنگ کند که «گناه» معادل «جرم» باشد، معنایش این می شود که حکومت به جای خدا نشسته است. اگر قرار بود خدا جلوی گناه بشر را بگیرد، اختیار را از او می گرفت. خدا بشر را طوری آفریده که هر کس خواست گناه کند و هر کس خواست راه صواب پیش بگیرد، حساب و کتاب در آخرت و با خدا خواهد بود. حکومتهای استبدادی ادعای خدایی دارند و به مردم می گویند که حیف است شما گناه کنید! ما کاری می کنیم که گناه مرتکب نشوید. حاصل چنین سیاست نابخردانه ای این می شود که عده ای فساد کردن را نوعی کار مبارزاتی و انقلابی به حساب می آورند. امروز به خاطر سوء رفتار جمهوری اسلامی بسیاری از امور قبیح، قباحت خود را از دست داده است.
من در این بحث همیشه الگوی ترکیه و الگوی ایران را مقایسه می کنم. در ترکیه، دولت از بی دینی حمایت می کرد اما جامعه به ایمان گرائی و ابراز ظواهر دینی گرایش پیدا کرد. در ایران، دولت از دینداری اجباری حمایت می کند اما جامعه به مقاومت در برابر ظواهر دینی و دینداری اجباری گرایش پیدا می کند. باید خدمت آقای خامنه ای گفت که شما اگر واقعا اسلام را دوست دارید، لطفا حکومت را ازاین حوزه خارج کنید، آن وقت مردم به طور اتوماتیک خودشان دیندار خواهند شد. به لحاظ دینی و شرعی اینگونه دخالتها را نه تنها جایز نمی دانم، بلکه در بسیاری موارد آن را حرام هم می دانم. مجازات تعیین کردن و تعزیر کردن در این مواردی که مربوط به حریم خصوصی مردم است، دقیقا مثل آنست که کسی را به خاطر نماز نخواندن تعزیر کرد. در این صورت اگر کسی نماز هم بخواند از ترس مجازات خواهد بود.
باید به گونه ای رفتار کرد که رعایت پوشش شرعی در جامعه صرفا به خاطر ارزش های آن باشد نه بخاطر حضور پلیس و مجازات ناشی از آن. با این شیوه اجباری، دین حاصل نخواهد شد. دین مثل عشق است . کسی را نمی توان به زور عاشق کسی کرد. به زور هم نمی توان نفرت ایجاد کرد. این شیوه ای که دولت ایران پیش گرفته، یک نوع ظاهرسازی دینی است که مانند خوره ایمان را از بین می برد. با زور نمی توان افراد را مومن و دیندار کرد. فقط شاید بتوان که یک ظاهر شرعی درست کرد که حتی در آن هم دولت ایران موفق نبوده است.

حوزه علمیه، دانشگاه تهران یا خیابان پاستور؟

به عنوان سئوال آخر مایلم از شما بپرسم که اگر فرضا اوضاع در ایران به حالت مطلوب درآید و شما به ایران بازگردید، من روزنامه نگار برای مصاحبه ی بعدی با شما کجا باید سراغ شما را بگیریم؟ حوزه علمیه قم؟ دانشگاه تهران؟ یا جایی در خیابان جمهوری اسلامی بین میدان بهارستان و محدوده ی خیابان پاستور؟

آن مورد آخر در سئوال شما که اصلا اتفاق نخواهد افتاد. از وقتی خودم را شناخته ام هیچ تمایلی به حضور در حاکمیت و دولت نداشته ام. در دوران اقتدار اصلاح طلبها در ایران، جای من گوشه ی زندان اوین بود (زمستان 1377 تا تابستان 1379). آن زمان که امکان انتخاب برای من وجود داشت، به جای کار اجرائی، تحصیل و تدریس و تحقیق در حوزه علمیه و دانشگاه را انتخاب کردم. همیشه دنبال یاد گرفتن و یاد دادن و تحقیق کردن بوده ام. لذا بیشترین وقت از عمر من در شیراز، قم و تهران در سه حوزه تحصیل و تدریس و تحقیق گذشته است.
من تا کنون سه بارمهاجرت کرده ام، درهر سه مورد درپی یافتن فضائی مناسب تربرای تحقیق وتدریس بوده ام. در بهار 1360 به عشق آشنائی با علوم اسلامی، مهندسی برق را که هنوز هم دوستش دارم رها کردم و به قم رفتم. ظاهرا تفضلی الهی بود که از تندروی های دهه شصت برکنار باشم. پائیز 1376 علیرغم تمایل زائدالوصفم به ادامه تدریس و تحقیق حوزوی – که هنوز هم باقی است – زیر فشاروخفقان سیاسی در قم برای تکمیل تحصیل و ادامه تدریس در دانشگاه، به تهران مهاجرت کردم. در تابستان 1387 هم به دنبال ادامه فشار سیاسی و ممنوعیت تدریس و سخنرانی، دعوت تدریس دانشگاه ویرجینا را پذیرفتم. الان هم برای دومین سال در دانشگاه دوک به تدریس اشتغال دارم. فکر می کنم اگر در شرائط حاضر به ایران برگردم، نه جایم دانشگاه است و نه حوزه علمیه و نه کاخهای خیابان پاستور، همان زندان اوین جای من خواهد بود!
اگر خداوند تفضل کرد و اوضاع ایران تغییر کرد، من دوباره بین حوزه و دانشگاه یکی را انتخاب خواهم کرد. امیدوارم همواره بتوانم به کار آموزشی و پژوهشی خود ادامه دهم. اگر چه فلسفه سیاسی یکی از دغدغه های من بوده است، اما سیاست ورزی هیچگاه کار اصلیم نبوده و انشاء الله نخواهد بود، من طلبگی حوزه و دانشجوئی دانشگاه و معلمی و تحقیق و تالیف را همواره اولویت خود دانسته و انشاء الله می دانم. لذا از هم اکنون شما را به حجره ام در مدرسه فیضیه دعوت می کنم!

با تشکر از فرصتی که در اختیار ما گذلشتید.

سی سال پس از درگذشت شاه؛ پاسخ از تاریخ-۲۲

2010/07/31

ایران؛ آخرین شاه از نگاه اولین رئیس جمهور

گفت و گو از محمد قوام

ابوالحسن بنی‌صدر در نخستین انتخابات ریاست جمهوری ایران که در بهمن ماه ۱۳۵۸ برگزار شد با پیشی گرفتن از رقبایی چون حسن حبیبی و صادق قطب زاده رئیس جمهور شد

ابوالحسن بنی‌ صدر متولد سال ۱۳۱۲ همدان، فرزند آیت الله نصرالله بنی صدر است که از روحانیون متنفذ همدان در پیش از انقلاب بود و با آیت الله خمینی رابطه ای صمیمانه داشت.

آقای بنی صدر که دانش‌آموخته حقوق اسلامی و اقتصاد از دانشگاه‌های تهران و سوربن پاریس است، از نخستین کسانی بود که به هنگام عزیمت آیت الله خمینی به پاریس به استقبال او رفته و در حلقه نزدیکترین مشاوران و همراهان او قرار گرفت و روز دوازدهم بهمن ۱۳۵۷ همراه آیت الله خمینی با پرواز ایرفرانس به ایران بازگشت.

او که در دولت موقت در پست هایی چون معاونت وزیر و بعدتر به عنوان وزیر اقتصاد و دارایی هم حضور داشت، در نخستین انتخابات ریاست جمهوری ایران که در بهمن ماه ۱۳۵۸ برگزار شد با پیشی گرفتن از رقبایی چون حسن حبیبی، صادق طباطبایی، احمد مدنی و صادق قطب‌زاده، و با به دست آوردن بیش از یازده میلیون رای نخستین رئیس جمهور تاریخ ایران شد.

دوره ریاست جمهوری آقای بنی صدر که با آغاز جنگ عراق با ایران نیز مقارن بود به دلیل اختلافات و تنش های سیاسی فراوان به سرانجام نرسید و مجلس شورای اسلامی در تاریخ سی و یک خرداد ۱۳۶۰ رای به عدم کفایت سیاسی او داد. آقای بنی صدر بعد از خروج از ایران در فرانسه اقامت گزیده است.

گفت و گوی پیش رو دربرگیرنده نقطه نظرات او درباره شخصیت و عملکرد محمدرضا پهلوی، آخرین شاه ایران، و نیز برخی اتفاقات پس از انقلاب سال ۱۳۵۷ است.

ارزیابی شما به عنوان اولین رئیس جمهور ایران از محمدرضا پهلوی آخرین شاه ایران چیست؟ آیا نگاه شما به شاه در مقایسه با ۳۰ سال پیش تغییر کرده است؟

شاه و کارتر آقای بنی صدر معتقد است که شاه دغدغه رشد و پیشرفت کشور را نداشت و می گوید که خود حکومت پهلوی با عملکردش بیش از عوامل دیگر در ایجاد انقلاب نقش داشت

من در دوره شاه یک کارنامه ای انتشار دادم ، کارنامه رژیم پهلوی تحت عنوان پنجاه خیانت. انقلاب ایران رخ داده است و وقتی یک انقلابی رخ می دهد، رژیمی که انقلاب بر ضد او انجام می گیرد، نقش اول را دارد. نگوئیم ۹۰ درصد، قطعا حدود ۸۰ درصد عامل وقوع انقلاب خود آن رژیمی است که انقلاب بر ضدش انجام می گیرد.

به لحاظ اینکه کارمایه ای که دریافت می کند کمتر می شود از آنچه که مصرف می کند و ناتوان می شود از اینکه نیروهای محرکه در جامعه را خنثی کند. مثلا جامعه جوان ایران که از روستاها به شهرها سرازیر شده بودند و جمعیت ایران هم که افزایش پیدا کرده بود این یک نیروی محرکه ای بود که رژیم سابق نتوانست آن را به کار جذب کند و نتوانست خنثی کند. علاوه بر اینکه انقلاب سفیدش نیز شکست خورد. یعنی آن نیروی محرکه ای که اندیشه راهنما بود به زیان خود او بدل شد. سولیوان آخرین سفیر امریکا در ایران می گوید که وضعیت اقتصاد ایران اسف بار شده بود. وزرا هم جرات نمی کردند این را به شاه بگویند و از من می خواستند که من بروم به شاه بگویم.

توضیح بی بی سی: به مناسبت سی امین سالگرد درگذشت آخرین شاه ایران از صاحب نظران و صاحب قلمان خواسته شد تا دیدگاه شان را درباره شخصیت او و کارنامه اش به عنوان بخشی از تاریخ معاصر ایران با ما درمیان بگذارند. مطالبی که با امضای نویسندگان شان چاپ می شود، دیدگاه شخصی آنهاست و لزوما نظر بی بی سی نیست.

در حالیکه، براساس گفته های علم در یادداشت های روزانه اش، خود شاه فکر می کرد که اقتصاد ایران ۳۰ درصد رشد می کند. و بر اینها اضافه می شود نزاع های درونی. ما می دانیم که مخالفان هویدا برای اینکه او را زمین بزنند با استفاده از بی اطلاعی او در زمینه اقتصاد یک مشی سیاست اقتصادی ای را پیش پای او گذاشتند که موجب تورم شد و این تورم موجهای نارضایتی را برانگیخت و سرانجام انقلابی شد که شد.

از صحبت های شما این طور برداشت می شود که تلقی شما ازعملکرد و کارنامه شاه تغییر نکرده و همچنان دیدگاه ۳۰ سال پیش را دارید؟

مگر واقعیت ها عوض شده که نظر من تغییر کند؟ واقعیت هایی که منجر به انقلاب شد سر جایشان هستند. آن واقعیت ها بودند، دو ابرقدرت هم که نقش داشتند در آن زمان در ایران، وارد مرحله انقباض شده بودند.

آن طور که باید نمی توانستند از او حمایت کنند و ما می دانیم که بنابر خاطرات سولیوان و همینطور هایزر، هایزر از برژینسکی خواسته بود که برای اینکه کودتا انجام بدهد برضد انقلاب، یک لشکر آمریکایی در اختیار او در تهران بگذارند، که امر ناممکنی بود.

به این ترتیب آن عوامل عینی واقعی که من هنوز همه اش را هم نشمردم و انقلاب را برانگیختند، هنوز سرجایشان هستند و تغییر نکرده اند. حالا بعد از رفتن آن رژیم دو تا وضعیت به وجود آمد. یکی وضعیت دوران بهار انقلاب ایران است، هم در قلمرو اقتصاد و هم در قلمرو آزادی ها و سیاست. و دیگری بعد از کودتای خرداد ۶۰. آنچه که بعد از کودتای خرداد ۶۰ انجام گرفته تکرار همان آن رژیم است یعنی دوباره ایران همان رژیم را بازسازی کرده، همان استبداد را باز سازی کرده. البته ابعاد ویرانی و خرابی را بسیار بزرگتر کرده است.

بنی صدر و شاهآقای بنی صدر نحوه مدیریت خود در زمان ریاست جمهوری‌ اش را کاملا مغایر با نحوه زمامداری و برنامه های شاه دانسته و می گوید بر خلاف اقتصاد دوره شاه که آن را مصرف محور توصیف می کند، برنامه های دولت او تولید محور و در راستای شکوفایی اقتصادی بود

در نتیجه بد بدتر شده. اگر ما بخواهیم خودمان را به اصطلاح زندانی بد و بدتر بکنیم . با توجه با اینکه وضعیت بدتر شده، ما باید خودمان را راضی کنیم که کاش به آن وضعیت بد قانع می شدیم. اما این منطق صوری است و فریب است. به دلیل اینکه آن {وضعیت} بد در همان حال نمی ماند. چون بد دینامیک دارد، پویایی دارد، یک گذار دائمی است به بدتر و بدترین. این وضعیتی هم که الان هست به همان دلایل محکوم است به تحول. دیر یا زود همان تحول انجام خواهد گرفت. امیدوارم مردم ایران این بار دموکراسی را ببینند.

به نظر می رسد صحبت هایی که شما می کنید به نوعی شبیه هست به سخنان اخیر مبارزان هم دوره خودتان، کسانی چون آقای کروبی و یا آقای موسوی. آنها این روزها موضوعی که تابو بود و گفته نمی شد را بارها به زبان آورده و در مواردی نظام کنونی ایران را مقایسه کرده اند با دوره شاه. حتی به عنوان نمونه، آقای کروبی دریکی از صحبت های اخیرش عنوان کرده است که وضعیت زندانیان سیاسی و در گستره بزرگتر وضعیت مخالفان در رژیم گذشته به مراتب بهتر از وضعیت امروز است. آیا این مسئله به این معنی نیست که اگر آن دوره ادامه پیدا می کرد و اصلاحات به ثمر می نشست این بدی که شما می گویید به بدتر میل نمی کرد و به عکس به سوی بهبودی سوق پیدا می کرد. شما چه فکر می کنید؟

اولا بنا برآنچه که دانش جامعه شناسی می آموزد «اگر» یعنی اینکه امکانش نبوده. اگر چنین امکانی وجود داشت انقلاب رخ نمی داد. یعنی وقتی انقلاب رخ داده است، امکان اینکه آن رژیم اصلاح بشود در جهت بهتر و به سوی دموکراسی حرکت کند، وجود نداشته است.

حالا خاطرات علم هم هست، و معلوم می شود ده سال، حتی ۱۵ سال قبل از انقلاب به شاه سابق گفته شده بود که این مشی، این استبداد، کار را به انقلاب می رساند. از جمله همسر او به او گفته که باید تحول ایجاد کرد و گرنه انقلاب رخ می دهد. مشابه این وضع را شما در مصر هم می بینید. مثلا ناصر، البته دو تا رژیم یکسان نبودند، ناصر یک روز اعضای هیئت وزیرانش را جمع کرد و گفت یا دموکراسی را خود ما برقرار می کنیم یا محکوم خواهیم شد به بازسازی همان رژیمی که بر ضدش کودتا کردیم یعنی رژیم فاروق.

حالا نگاه کنید به وضعیت مصر. می بینید که ناصر درست ارزیابی کرده بود. البته عملا هم آن تحول را ایجاد نکرد. شاید مرگ مجالش نداد. به هر حال این «اگر» که شما می گوئید مثل اگرهایی است که همین الان هم درباره این رژیم می گویند. «اگر»ها چنانچه شدنی بوند که واقع می شدند. وقتی نشدند یعنی آن عوامل مساعد با آنچه که دلخواه من و شماست در آن زمان وجود نداشته است که آن تحول مورد نظرانجام بگیرد.

البته منظور من از «اگر» مربوط است به گفته های مخالفان امروزی درون حکومت ایران از جمله خاتمی و کروبی و غیره. آیا صحبت های آنها را می توان نشانگر یک نوع انفعال دانست؟ به دیگر سخن آیا می توان گفت که سخنان آنها در مورد زمان شاه و مقایسه آن وضعیت با امروز به نوعی غبطه خوردن به آن دوره است؟

نه. آنها به آن دوران غبطه نمی خورند، بلکه موضع کنونی خودشان را توجیه می کنند. یعنی اگر که اصلاح طلب هستند بدین خاطر است که آن زمان هم ممکن بود اصلاح طلبی، بدون اینکه نیاز به انقلاب باشد، تحول مطلوب را بوجود آورد، و وضعیت بدتر نمی شد. الان که از بدتر هم عبور کرده و بدترینه. ولی این از بی اطلاعی آنهاست از دانش اجتماعی و جامعه شناسی و از قوانینی که تحول اجتماعی و خصوصا قدرت از آنها پیروی می کند.

قدرت قوانین خاص خودش را دارد. یک قدرت تن نمی دهد به تحولی که موجب انحلال او بشود. بنابراین امیدوار بودن به اینکه مثلا نظام آقای خامنه ای تن بدهد به تحولی که مساعد باشد با آزادی و رشد جامعه توقع نابجایی است. این آقا دو روز پیش گفت خدا منم، نگفت ولی امر منم. گفت خدا منم. برای اینکه می گوید التزام به ولایت فقیه یعنی پیروی از احکام حکومتی ایشان . خوب این دیگه قید و قانون ندارد. خدا هم رابطه اش با بشر همین بود. از طریق پیغمبر به بشر می گفت چه حلال است، چه حرام. این آقا می گوید نخیر، من هر روزی که لازم دیدم حکمی بکنم، ولو اینکه ناقض حکم دیروز بود، همان را باید پیروی کنید.

این موضعی است که دو سه روز پیش این آقا بعد از این جنبش، بعد از آن تقلب بزرگ، بعد از آن سرکوب ها در پیش گرفته است، حالا شما می خواهید این را اصلاح کنید؟ نخیر نمی شود.

آیا به نظر شما شاه واقعا مرده؟ برخی معتقدند همچنان تفکر و منطق آن دوران زنده و جاری است؟

شاه از جهت جامعه شناسی بله مرده است. به این لحاظ که آن سه ستون داخلی که ساخت قدرت بر آنها استوار بود یعنی روحانیت، بزرگ مالکی و سلطنت، دو تایش که قطعا از بین رفته است و روحانیت هم که می دانید یک پایه نیمه شکسته شده است. برای اینکه بخشی از روحانیت حساب خودش را از حکومت جدا کرده است. ستون پایه خارجی هم الان با این رژیم- حالا زیرازیر هر ارتباطی داشته باشد، به طور علنی ارتباط مخالف دارد، موافق این رژیم نیست حامی اش هم نیست. پس از این جهت شاه مرده، و این رژیم هم محکوم به رفتن است.

شما در مقطعی بالاترین مقام اجرایی ایران بودید. به هرحال هر قدرتمندی ایده ها، آرمانها، و برنامه هایی دارد برای اجرا. اما در مسند قدرت بودن خود محدودیت هایی را ایجاد می کند که مانع انجام آنها می شود و لوازم قدرت گاهی کارایی لازم را برای تحقق آن آرمانها ندارد. آیا تا به حال شده است با نظامی که از بین رفت و با شاه که می گویند دغدغه پیشرفت و توسعه ایران را داشت و به هر دلیلی در این راه ناکام ماند و راهش نیمه تمام ماند هم ذات پنداری کنید؟ آیا شما به عنوان رئیس جمهور برایتان پیش آمده بود که حس کنید محدودیتهای حکومتی نمی گذارد کارهایی را که می خواهید اجرا کرده و به سرانجام برسانید؟

بنی‌صدر در کنار آیت الله خمینیابوالحسن بنی‌صدر که خود روحانی زاده است، فارغ‌التحصیل رشته اقتصاد از دانشگاه سوربن پاریس بوده و از نزدیکترین همراهان آیت الله خمینی در زمان حضورش در فرانسه بود

عرض کنم که من رئیس جمهور شدم اما قدرتمند نشدم و نمی خواستم هم بشوم. ما دولت قدرتمند که نمی خواستیم ، دولت حقوقمند می خواستیم. موانع بود و موانع بزرگی هم بود. آقای خمینی بود. این ملاتاریا بود. ستون پایه های قدرت که ساخته شده بودند سپاه، دادگاه انقلاب، کمیته ها و .. این ها همه مانع بودند.
نه آن رژیم پروژه رشد ایران را نداشت. اصلا نمی دانست رشد چیست. پروژه بقا و دائمی کردن قدرت خود را داشت. به این دلیل روشن اقتصاد دوران شاه اقتصاد مصرف محور بود نه اقتصاد تولید محور. اقتصاد مصرف محور رشد نمی کند جز از طریق بازکردن دروازه ها برای واردات. که آن رژیم هم این کار را کرده بود.

در سالی که آن رژیم سقوط کرد واردات ایران ۲۷ میلیارد تومان شده بود. ما این را در آن دو سال اول آوردیم به حدود ۱۰ یا ۱۱ میلیارد دلار و تدابیر اقتصادی ای را شروع کردیم که امکان می داد اقتصاد ایران تولید محور بشود و امکان رشد پیدا کند. توانستیم که بهای نفت را از ۱۲.۷۰ دلار برسانیم به ۳۴ دلار. میزان صدور نفت را از حدود ۵ میلیون بشکه بیاوریم به ۱ میلیون و دویست هزار بشکه. کاری کردیم که درآمد خانوارها در شهرها و روستاها برای نخستین بار در تاریخ ایران، تاریخ معاصر ایران دست کم، از هزینه خانوارها فزونی بگیرد.

در شهرها و روستاها فعالیت های تولیدی شروع شدند. آن کودتا دوباره پایه اقتصاد را از تولید برگرداند به مصرف. چرا به دلیل اینکه اقتصاد مصرف محور با استبداد دولت بر ملت سازگاری کامل دارد. برای اینکه ملت را از لحاظ اقتصادی وابسته می کند به دولت. درآمد نفت هست و وام ها و قرض ها و در واقع بودجه دولت هم همینطور. همین الان هم می بینیم که دولت قانونی را در مجلس به تصویب رسانده است که یارانه مستقیم بدهد به مردم.

در واقع ما دولتی پیدا کرده ایم که مالیات می دهد به مردم. طبیعتا چنین جامعه ای نمی تواند دموکراسی پیدا کند. مشکل آن رژیم همانطور بود که مشکل این رژیم است. شما نمی توانید یک جامعه ای را با اقتصاد مصرف محور تا قیامت نگه دارید. دیر یا زود این سر باز می کند به انقلاب و تحول ایجاد می شود برای اینکه جامعه باید بتواند به لحاظ اقتصادی روی پای خود بایستد.

خیلی از تاریخ‌ دانها و تحلیلگران پروژه ناکام شما را با پروژه شاه مقایسه می کنند و آنها را شبیه به هم می دانند. شباهتی که پایان کار سیاسی شما در ایران با پایان کار شاه داشت. تا بحال خود شما به چنین شباهتی فکر کرده اید؟

مطلقا. آنها تاریخ دان نیستند یا درست داده های تاریخی را ارزیابی نکرده اند. برای اینکه فرق است بین یک اقتصاد تولید محور و اقتصاد مصرف محور. فرق است بین توسعه آزادی ها و استبداد. اگر قرار بود آن تاریخ دانها مقایسه بکنند می بایست این اقتصاد را با اقتصاد دوران مصدق، اقتصاد دوران امیرکبیر و این تیپ آدم ها مقایسه می کردند. بنا بر این بود که ایران از خود اقتصادی داشته باشد و من به شما یادآور می شوم که در باب احتمال رشد اقتصادی ایران در دوران بنده آقای کیسینجر یک جمله معروفی به زبان آوردند که آمریکا دو ژاپن را در آسیا تحمل نخواهد کرد. این خیلی فرق می کند با یک اقتصاد مصرف محوری که وزیر خارجه وقت آمریکا، همین آقای کسینجر، وقتی بعد از سفر به ایران به آمریکا برگشت گفت من یک سفید امضا گرفتم برای فروش ۴۰ میلیارد دلار کالا به ایران. دلار به قیمت آن روز البته ضربدر سه کنید می شود ۱۲۰ میلیارد دلار به پول امروز. این دو تا اقتصاد کاملا متفاوت هستند. چطور می شود این ها را شبیه هم دانست؟

اما هر دوی شما نیت خیر برای ایران داشتید. به عنوان حاکمی که قدرت در ایران داشتید می خواستید که نام نیکی از شما باقی بمونه؟

ببینید. اگر شاه اینی را که شما می گویید را می خواست، کودتای ۲۸ مرداد را چه جوری می شود توجیه کرد؟ شاه ایران، بنا بر اسنادی که انتشار پیدا کرده، اسنادی که آمریکا انتشار داده از آن دوران، به سفیر آمریکا پیشنهاد می کند که برعلیه نخست وزیر قانونی کشور کودتا بشود. این را شما می گویید نیت خیر. نیت شر می داشت چی می کرد؟

منظور من نیت شاه برای توسعه ایران است.

توسعه ایران با استقلال شروع می شود نه با وابستگی. این آدم در یک زمانی، باز طبق همان اسناد، وقتی که آمریکا به این نتیجه رسیده بود که نمی توان جز با مصدق مسئله نفت را حل کرد، به آمریکا پیشنهاد کودتا می کند. همچنین، بنا بر خاطرات آقای ایدن نخست وزیر وقت انگلستان، شاه از طریق توسل سهیلی به او پیغام می دهد که شما مسئله نفت را با ایران حل نکنید ما او {مصدق} را برکنار می کنیم و نفت را به ترتیبی حل می کنیم که به نفع شما باشد. حالا از این اسناد زیاده. فراوانه. شما می بینید که در اقتصاد سازمان برنامه ایران یکجا در اختیار آمریکا بوده. اصلا دعوا بوده بین انگلستان و آمریکا و بالاخره آمریکایی ها غلبه کردند.

به نظر می رسد موضعی که شما دارید مربوط به بحث کفایت می شود. من بحث نیت را می کنم. به هر حال هر سیاست مدار و قدرت مندی می خواهد دست کم نام نیکی از خودش بجا بگذارد. حالا ممکن است با روش و ابزار های یک حکومت موافق نبود یا آنها را غلط دانست. در واقع این سوال من در مورد متدها وعملکرد نیست در باره نیت است.

آن چیزی که به عمل درآمده واقعیتی است که می شود درباره اش حرف زد. آنچه به عمل درنیامده، و مربوط به نیت است، درون انسانهاست، نه شما خبر دارید نه من. ما بر اساس آنچه که انجام شده می توانیم ارزیابی کنیم. در درون ایشان چه می گذشته یک مقدارش را خاطرات آقای علم به ما می گوید. آن خاطرات این را نمی رساند که ایشان چنین نیتی داشته.

حالا فرض کنیم نیت خیر هم داشته. بعد از آن دوران کودتای ۲۸ مرداد و کنسرسیوم و بعد از آن دوره ای که حتی آقای امینی را هم نتوانسته تحمل کند، یک زمانی رسیده که فکر کرده حالا استقلال دارد، توانایی دارد و می تواند به سلطه انگلیس و آمریکا اعتنا نکند و کارهایی را در جهت سود کشور انجام بدهد. فرض کنیم که با شما موافقت کنیم که به چنین نیتی در آن دوره رسیده باشد. احتمالش را هم می شود داد. آدم نباید بگوید که او برای همیشه تا لحظه آخر از نیت خوب محروم بوده و اصلا به ذهن او هم نرسیده که از خود یک ایران رشد یافته را بجا بگذارد. فرض کنیم که راست می گفته و واقعا معتقد بوده که ایران را ولو به زور به دروازه تمدن بزرگ می رساند. خوب کسی که این نیت را دارد باید مقدمات را طوری فراهم کند که به آن تحقق بدهد. آیا این مقدمات را فراهم کرد؟ متاسفانه نه. اگرکرده بود که انقلاب رخ نمی داد.

در فضای فعلی ایران هم هر وقت صحبت از جنگ می شود و دولت شما موضوع قرار می گیرد، علاوه بر موضع رسمی حکومت، خیلی ها مطرح می کنند که در دوره ای که شما فرمانده کل قوا بود وضعیت جنگ به سود ایران پیش نمی رفته است. همین چند وقت پیش شما حتما ملاحظه کردید که آقای شمخانی که در دوره جنگ مسئولیت و فرماندهی داشت و مدتی وزیر دفاع هم بود،گفت که شما نیت خیر داشتید و به دنبال آن بودید که ایران در نبرد با عراق پیروز شود. می بینیم که اینجا بحث نیت مطرح می شود.

ببینید آقا آنچه آقای شمخانی می گوید راست نمی گوید چرا؟ به لحاظ اینکه واقعیت ها باید بگویند که آیا ناتوانی بوده و ما ناتوان بودیم از اینکه از کشور دفاع کنیم آنطور که ایشان گفته؟ واقعیت ها این را نمی گویند. به چه دلیل؟

به دلیل اینکه اولا وقتی عراق به ایران حمله کرد این ملا تاریا قشون را متلاشی کرده بود. با این همه بنا بر روحیه وطن دوستی نیروهای مسلح و ارتشیان، ما زیر ضربات دشمن ارتش را بازسازی کردیم . آقای صدام هزار خبرنگار جمع کرده بود در بغداد تا آنها را بیاورد به اهواز، ظرف ۴ روز الی یک هفته جشن پیروزی بگیرد. شش ماه بعد دو هیات از سوی عدم تعهد و کنفرانس اسلامی پیشنهاد آوردند برای ایران.

شاه و فرحآقای بنی صدر می گوید خیلی از کارگزاران حکومت پیشین، و حتی همسر شاه، به او هشدار داده بودند که در صورت عدم ایجاد تحول سیاسی در کشور، انقلاب رخ خواهد داد

ما پیشنهاد عدم تعهد را پذیرفتیم که پیروزی ای قطعی بود برای ما که {طبق آن} نیروهای عراقی به اندازه توپ‌رس از مرز های بین المللی عقب بنشیند در خاک خودشان. کشورهای خلیج فارس هم پذیرفته بودند که به ما غرامت بدهند. در آن هیات کنفرانس اسلامی که آمد به ایران اقای عرفات سخنگوی آن هشت نفر شد. همه هشت نفر هم تصدیق کردند و گفتند آنچه که ارتش ایران انجام داده، حماسه نبوده معجزه بوده. این رژیم و صحبت هایش ملاک نمی شود.

این ها هشت سال یک ملتی را در جنگ نگه داشتند یک نسل ایرانی را قربانی کردند، ناگزیرند آن معجزه را شکست جلوه بدهند و گرنه جامعه می گوید خوب شما که آن معجزه را تبدیل کردید به این شکست و جام زهر سر کشیدید خائن به ایرانید.

واقعیت این است. آن کشورها و آن دو هیات هستند و {اسناد} پیشنهاد ها هم موجود. خوب اگر آنها در ۵ خرداد کودتا نمی کردند و آن هیات را از دفتر آقای رجایی نمی گفتند که نیاید به ایران، جنگ در همان زمان تمام شده بود با پیروزی مسلمی برای ایران. برای اینکه آن کشورهای خلیج فارس حاضر بودند ۲۵ میلیارد غرامت بدهند به ایران. ما ۵۰ میلیارد مطالبه می کردیم. تازه اگر همان ۲۵ میلیارد را هم می گرفتیم چند برابر هزینه ای بود که تا آن زمان کرده بودیم.

خوب واقعیت این است. پس اگر یک نیتی خوب بود، آنچه واقع شده هم حکایت می کرد از نیکی آن نیت. وگرنه می شود گفت آدمی نیت خوب داشته عمل بد کرده. و این هم پیش می آید. فراوان شده در تاریخ و زندگی روزمره که آدم ها یک نیت خوبی دارند اما در عمل در وضعیتی قرار می گیرند که بد عمل می کنند.

اتفاقا بحث من هم همین بود. برخی از تاریخ دان ها معتقدند که شاه نیت خیری داشت اما ضرورت های اجتماعی و سیاسی، و سوء مدیریت او را به جایی برد که وضعیت کشور را در یک موقعیت انقلابی قرار داد. با این حساب می شود گفت که شما هم این را تصدیق می کنید که موضوع نیت موضوع مهمی هست و ممکن است که اقتضائات زمانه همه ابزار و فکر و امکانات لازم برای پیشبرد اهداف و برنامه های مورد نظر را به آدم ندهد؟

نمی شود ممنوع کرد که ایشان نیت خیر نداشته یا اینکه حتما می بایست نیت خیر می داشته. من برای او ممنوع نمی کنم. می گویم که آنچه واقع شده این را حکایت نمی کند. کاملا ممکن است که نیت خیر داشته اما فکر این رو هم در نظر داشته که باید قدرت خود را هم حفظ بکند و چون این تقدم داشته، مانع می شده که آن نیت خیر را به عمل در آورد.

یک چیزی به شما بگویم که از لحاظ تاریخی هم مهمه. یک روزی منشی مخصوص شاه سابق به پدر من تلفن کرده بود و وقت گرفته بود و آمده پیش پدر من. از پدر من خواسته بود که من شرفیاب بشوم به حضور اعلیحضرت و با استعدادی که دارم وزیر بشوم، سفیر بشوم، به چه مناسبت باید من دنباله رو سنجابی ها باشم؟

پدر من به من گفت خوب شما حالا برو ببین چی میگن. گفتم که شما فرض کنید که من رفتم خدمت اعلیحضرت وایشان هم پسند فرمودند و گفتند شما وزیر! حالا از این لحظه که من شدم وزیر شما می گویید من وزارت کنم یا نوکری ایشان؟ کدامش را بکنم؟ گفت نه نه! باید وزارت کرد دیگه باید به مردم خدمت کرد. گفتم ممکنه بفرمایید وزیرتر از مصدق کی بود! اگر قرار بود وزیر تحمل کند خوب او را تحمل می کرد. من اگر بروم به وزارتخانه، این اعتبار را که یک انسانی هستم و به یک معتقداتی عمل می کنم را از دست داده ام. بنابراین دیگر آن که بودم، نیستم. در آنجا روز اول اگر بخواهم وزارت کنم، روز دوم پیشخدمت مرا راه نخواهد داد و دستم هم به جایی بند نیست. گفت درسته نرو.

یک قول دیگری از زاهدی بگویم. او به پدر من گفته بود که اعلیحضرت یک تخصصی دارند اگر چشم او را ببندی و در یک جمعی رها بکنی. کورمال کورمال می رود و پدرسوخته ترین شان را انتخاب می کند. پدرم برای ما تعریف کرد که زاهدی اینجور می گفت.

شما هیچگاه به طور حضوری شاه را دیده بودی؟

حضوری نه. او را هیچوقت شخصا ندیده بودم اما شخصیت های دیگر ایرانی را غالبا دیده بودم. مصدق را دیده بودم. زاهدی کودتاگر را دیده بودم.

تلقی شما از شخصیت ایشان به لحاظ فردی چیست؟

در مجموع آدم قوی ای نبود. آدم ضعیفی بود. مستبدها عموما آدم های ضعیفی هستند. من این را به آقای خمینی {هم} گفتم. گفتم شما جا پای رضاخان نگذار. آدم مستبد ضعیفه. آدم قوی احتیاج به زور ندارد. شما وقتی می روی دنبال زورگویی، یعنی که ناتوانی. کشور را نمی توانی اداره بکنی. علم اش را نداری، امکاناتش را نداری، نمی تونی تحمل کنی که جامعه خودش خودش را اداره بکند.

تشریف می آوری با عده ای چماق به دست و اسلحه به دست قرق می کنی که این حکم زور را جاری کنی. در تاریخ به شما نمی گویند آدم قوی ای بود، خوب زد و بست و کشت و اینها. می گویند آدم ضعیفی بود. آنهایی که می دانند البته. می گویند آدم ضعیف و ناتوانی بود به جای هر چیزی زور بکار می برد. بنابراین شخصیت او {شاه} ضعیف است.

سیاست یک ‌بام‌و دو هوای دولت در اعلام موجودی حساب ذخیره ارزی

2010/07/31
جرس: محمدرضا تابش، با بیان اینکه دولت سیاست یک‌بام و دو هوایی را در اعلام موجودی حساب ذخیره در پیش گرفته است، گفت: دولت هنگام درخواست برداشت از صندوق ذخیره ارزی، موجودی را مثبت اعلام می‌کند و زمان درخواست دیگران برای برداشت، با کسر تعهداتش از این حساب، موجودی را منفی نشان‌می‌دهد.
به گزارش ایلنا، عضو کمیسیون برنامه ‌و بودجه گفت: کمیته مشترکی از سوی بانک مرکزی، مرکز پژوهش‌ها و وزارت اقتصاد، گزارشی از موجودی حساب ذخیره ارزی به کمیسیون تلفیق مجلس ارائه داده است.

وی با اعلام این خبر و تاکید بر اینکه گزارش مذکور محرمانه است، از اعلام رقم دقیق این موجودی خودداری کرد.

به گفته وی، سال گذشته رئیس کل بانک مرکزی گزارشی از موجودی حساب ذخیره ارزی به کمیسیون برنامه‌وبودجه ارائه داده بود که موجودی این حساب را مثبت نشان می‌داد، اما این گزارش در کمیسیون محل مناقشه شد. پس از آن مرکز پژوهش‌های مجلس با ارزیابی میزان تعهدات مالی دولت و کسر آن از موجودی حساب ذخیره ارزی، طی گزارشی اعلام کرد که موجودی این حساب منفی است. از آنجا که این گزارش نیز مورد تایید برخی مسئولان دولتی نبود، کمیته مشترکی از سوی کارشناسان مرکز پژوهش‌ها، بانک مرکزی و وزارت اقتصاد تشکیل شد تا گزارشی از موجودی حساب ذخیره ارزی تهیه کند.

دبیرکل فراکسیون خط امام(ره)، از سیاست یک بام و دو هوای دولت در اعلام موجودی حساب ذخیره ارزی سخن گفت و افزود: هرگاه دولت قصد برداشت از حساب ذخیره ارزی را داشته باشد، موجودی این حساب را مثبت نشان می‌دهد. اما هرگاه مجلس مصوبه‌ای برای برداشت از حساب ذخیره ارزی داشته باشد، دولت میزان تعهداتش را از موجودی این حساب کم می‌کند و موجودی آن را منفی جلوه می‌دهد تا بهانه‌ای برای عدم اجرای مصوبات مجلس داشته باشد.

تابش با تاکید بر اینکه باید تعریف واحدی برای اعلام موجودی حساب ذخیره ارزی وجود داشته باشد، ادامه داد: اتخاذ چنین سیاست یک بام و دو هوایی، به نفع دولت نیست.

عضو کمیسیون برنامه و بودجه در واکنش به اینکه دولت قانون برداشت 2میلیاردی از حساب ذخیره ارزی برای توسعه حمل و نقل شهری را اجرایی نمی‌داند و نمایندگانی همچون خباز نیز معتقدند که این به دلیل خالی بودن حساب ذخیره ارزی است، گفت: اگرچه نمی‌توانم میزان موجودی حساب ذخیره ارزی را به دلیل محرمانه بودن آن اعلام کنم اما در این حساب آنقدر موجودی وجود دارد که دولت بتواند به اجرای این قانون بپردازد.

ما ممنوع‌الخروج داریم، ممنوع الورود نداریم!

2010/07/31
جرس: اسفندیار رحیم مشایی جانشین احمدی‌نژاد در ستاد امور ایرانیان مقیم خارج از کشور با تاکید بر اینکه ما ممنوع‌الخروج داریم، اما ممنوع الورود نداریم، اعلام کرد: «برای ورود ایرانیان مقیم خارج از کشور به ایران مانعی وجود ندارد.»
گفتنی است رحیم مشائی که انتصاب وی به مقام معاون اول محمود احمدی‌نژاد در دولت دهم با اعتراض گسترده بخش‌هائی از اصولگرایان و همچنین رهبری روبرو شد، اکنون رئیس دفتر احمدی‌نژاد و جانشین رئیس دولت در ستاد رسیدگی به امور ایرانیان خارج از کشور نیز هست.
پیش از این مشایی با اعتراف به این موضوع که ایرانی‌ها هیچ مشکلی برای ورود به ایران ندارند، فقط ممکن است در خروج با مشکلاتی رو به رو شوند، گفته بود: «بحث ما بازگشت ایرانیان خارج از کشور به ایران نیست سیاست ما ارتباط با این افراد است بلکه سیاست دولت آن است که با تشویق ایرانیان خارج از کشور به ارتباط با داخل بتوانند از «قابلیت‌های» تخصصی این افراد استفاده کنند.»
برخی از ناظران سیاسی بر این باورند که سیاست جذب متخصصان توسط دولت در پیوند با تلاش سیستماتیک دستگاه اطلاعاتی ایران برای رخنه کردن به درون گروه‌های ایرانیان خارج از کشور است.
قابل ذکر است سفارت جمهوری اسلامی نامه‌ای را برای گروهی از متخصصان ایرانی مقیم خارج در عرصه‌های گوناگون فرهنگی و رسانه‌ای، علمی و آموزشی، حقوقی و کنسولی، اقتصاد و بازرگانی فرستاده و آنان را با تقبل هزینه سفر و اقامتشان برای شرکت درهمایش بزرگ ایرانیان مقیم خارج در تهران دعوت کرده است.
این در حالی است که در تیرماه امسال جمعی از ایرانیان متخصص خارج کشور در نامه‌ ای سرگشاده‌ به مسئولین دومین همایش بزرگ ایرانیان مقیم خارج با انتقاد از عملکردهای سیاسی جمهوری اسلامی و عدم اعتماد متخصصان برای سفر به ایران، نوشته اند: «به نظر ما وقایع یک سال گذشته و برخورد خشن وغیرانسانی حکومت و نهادهای نظامی و غیرنظامی در برخورد با معترضین، منتقدین و گاه مردم بی‌گناه کوچه و خیابان، همه امور کشور را تحت تأثیر قرار داده است. سوالی که بیش از هر چیز ذهن ما را مشغول می‌کند این است که آیا می‌توان پس از ضرب و جرح دانشجویان در خوابگاه‌ها و دانشگاه‌های تهران، اصفهان، تبریز و شهرهای دیگر کشور و عدم محاکمه عوامل این جنایات، به «صداقت» مسئولین حکومتی در توجه به نخبگان باور داشت؟»
انتقاد به بازگشت ایرانیان مقیم خارج
چندی پیش خبر ورود خواننده‌های پاپ ایرانی مقیم آمریکا به ایران منتشر شد که واکنش‌های منفی را از سوی اصولگرایان به همراه داشت، اما مشایی پاسخ داده بود که فعالیت هنری برای همه هنرمندان در داخل و خارج از كشور و در چارچوب قوانین، آزاد است.
وی در خصوص علت سیاست دولت احمدی نژاد مبنی بر بازگشت ایرانیان مقیم خارج از کشور گفته است: «اولین سیاست ما رفع ذهنیت منفی برای بازگشت به ایران در افرادی بود که در خارج از کشور زندگی می‌کنند زیرا برخی تبلیغات کشور ما را عقب مانده و در آستانه اضمحلال معرفی می‌کند. البته دیدگاهی در کشور نیز مطرح بود مبنی‌بر اینکه ایرانیان خارج از کشور تعلق خاطری به کشورشان ندارند که نمی‌توان این موضوع را به جمعیت چند میلیونی ایرانیان خارج از کشور تامین داد.»
اظهارات مشایی نظر به حسین شریعتمداری مدیر مسئول روزنامه کیهان دارد که بارها از مواضع مشایی انتقاد و نظرات وی را سخیف و اقدامات تعجب آوری دانسته و احمدی نژاد را به خاطر دفاع از مشایی (پدر عروس وی) سرزنش کرده است.
در همین ارتباط در نخستین دادگاه رسیدگی به اتهامات کیهان، حسین شریعتمداری در واکنشی تند به دعوت مشایی از چند صد نفر از ایرانیان خارج از کشور در سفر احمدی نژاد به آمریکا، از دادگاه خواسته بود تا وی را تحت تعقیب کیفری قرار دهد.
سیاست دوگانه دولت؟!
در حالی که برگزاری همایش ها و صرف هزینه های هنگفت در راستای جذب متخصصان ایرانی خارج از کشور با شدت بیشتری از سوی دولت احمدی نژاد دنبال می شود، اما از سوی دیگر مهاجرت نخبگان، روشنفکران و روزنامه نگاران به خارج از کشور به دلیل فشارهای سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی در چند سال اخیر افزایش یافته است. همچنین بسیاری از چهره‌های سیاسی سرشناس، دانشجویان مشغول به تحصیل در دانشگاههای خارج از کشور و روزنامه‌نگاران بعد از ورود به کشور ممنوع الخروج شده و در «بلاتکلیفی» بسر می برند و هیچ نهادی حاضر به پاسخگویی به وضعیت آنها نیست.
گفتنی است شورای عالی ایرانیان خارج از کشور از اواخر سال 1383 با هدف تهیه بانک جامع آماری ایرانیان ساکن خارج از کشور برای برنامه‌ریزی و تسهیل در رسیدگی به مسائل و مشکلات حقوقی، اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی و آموزشی تشکیل یافت که در بدو تاسيس زير مجموعه وزات امور خارجه بود و با آغاز به كار دولت نهم به نهاد رياست جمهوری منتقل گرديد. اما مرکز پژوهش‌های مجلس اعلام کرده است که این شورا توانایی لازم برای تعریف راهبرد چگونگی رفتار با ایرانیان مقیم خارج را ندارد.
به گفته حسن قشقاوی، معاون کنسولی و امور ایرانیان وزارت خارجه آمار دقیقی درباره ایرانی‌های مقیم خارج وجود ندارد اما براساس پرونده‌ها و مراجعه‌های کنسولی حدود چهار میلیون ایرانی در خارج از کشور زندگی می‌کنند که به اعتقاد او، عدد واقعی آن پنج میلیون نفر است. این در حالی است که محمد شریف ملک‌زاده، دبیرکل امور ایرانیان خارج از کشور می گوید: «آمار رسمی از ایرانیان در خارج از کشور نه در وزارت خارجه و نه در هیچ سازمان دیگری وجود ندارد.»


عوامل «بازدارنده» بازگشت ایرانیان مقیم خارج

آقای ح.ن کارشناس مسائل ارتباطات و رسانه مقیم در پاریس در خصوص همایش بزرگ ایرانیان مقیم خارج و اظهارات مشایی به جرس می گوید: «با توجه به شرایط بوجود آمده بعد از انتخابات ریاست جمهوری سال گذشته و جو سیاسی حاکم بر فضای ایران (چه در داخل و چه در خارج) هر تحول و تصمیمی که گرفته شود از آن برداشت سیاسی می شود بدین ترتیب این مسئله یک نوع عقب نشینی برای ایرانیان مقیم خارج از کشور ایجاد می کند که بر این باورند که اینگونه اقدامات می تواند همراه با تصمیمات «سوء» سیاسی همراه باشد. طیف ایرانیان مقیم خارج از ایران معمولا در خصوص تحولات داخل ایران بدون نظر نیستند و به روشهای مختلف از طریق سایت ها و وبلاگ ها و رادیوها اظهار نظر می کنند و عموما هم در سطح سازمانهای بین المللی فعالیت می کنند و از سوی دیگر ایرانیان داخل هم به دیدگاههای آنها توجه می کنند نه به سیاستگذاران خارجی که ملیت غربی دارند. بدین ترتیب متخصصین ایرانی خارج از کشور به این باور می رسند که می خواهند آنها را به داخل بکشانند تا از این طریق آنها را تحت کنترل خود در آورند. به نظر من دعوت از متخصصان ایرانی مقیم خارج توسط دولت مانند تله ای است که موش را به خاطر یک تکه پنیر گرفتار ساخته و بهایی سخت را به خاطر آن خواهد پرداخت. و در شرایط فعلی جامعه امروز ایران بعید به نظر می رسد که ایرانیان مقیم خارج حتی با دادن امتیازات وامکانات ویژه از سوی دولت تمایلی به بازگشت داشته باشند.»
وی همچنین به محدودیتهای ایجاد شده در حوزه علوم انسانی اشاره کرده و اظهار می دارد: «بسیاری از دانشگاهیان و نخبگان مقیم خارج در حوزه علوم انسانی تخصص دارند و در غرب پایه تمام تحولات اجتماعی چه مثبت و چه منفی علوم انسانی می باشد و رشته هایی امثال علوم و فیزیک در خدمت ایدئولوژیهایی هستند که علوم انسانی معرفی می کند. حال با توجه به تصمیمات و موضع گیریهایی که مسئولین نظام در این حوزه گرفته اند و می خواهند علوم انسانی را اسلامی بکنند، باعث می شود کسانی که در این حوزه در خارج از کشور مشغول هستند نسبت به بازگشت به ایران عقب نشینی کنند و تا زمانی هم که یک جامعه نخبگانش در زمینه علوم انسانی آزادی و تمرکز نداشته باشند آن جامعه رشد نخواهد کرد. به باور من تا زمانی که علوم انسانی جای مانور نداشته باشد جامعه دچار اضمحلال خواهد شد از جمله می توان به کشورهای پاکستان و هند اشاره کرد که با وجودتسهیلات هسته ای اما دچار فقر فرهنگی بوده و چه برای خودشان چه برای همسایگانشان به عنوان خطر محسوب شوند. و اگر سیاستگذاران مملکت بخواهند فقط به نخبگان حوزه های علوم و ریاضی توجه داشته باشند جامعه به رشد منفی خواهد رسید و توسعه نخواهد یافت.»
این کارشناس ارشد مسائل ارتباطات و رسانه از بعد احساسی و خانوادگی در مقیاس کوچکتر به عنوان عامل بازدارنده دیگری برای بازگشت به ایران نام برده و ادامه می دهد: «شرایط سیاسی، اقتصادی و اجتماعی بویژه طی چند سال اخیردر ایران بسیار سخت شده بطوریکه خانواده ها به نزدیکان خود توصیه می کنند به ایران برنگردند و به قولی دلتنگی ها را تحمل می کنند تا عزیزانشان در شرایط سخت در ایران نباشند. بنابراین با تجربه شخصی خودم در اروپا می توانم بگویم عموم کسانی که برای ادامه تحصیل و فعالیتهای علمی به خارج از کشور می آیند بر این امر اتفاق نظر دارند که اگر شرایطی برایشان مهیا شود تا در خارج از کشور بمانند به کشور باز نخواهند گشت. و خیلی از نخبگان و دانشگاهیان بر این باورند که بنا به شرایط دشوار ایران در خصوص پیشبرد پروژهای علمی اشان مجبورند در خارج بمانند ضمن اینکه کشور خودشان را دوست دارند. و به نوعی خودشان را افرادی فراملیتی می دانند و معتقدند که بهتر است در خارج از کشور با توجه به امکانات به فعالیتهای علمی خود در سطح جهانی ادامه دهند تا در ایران با مشکلات و محدودیتهای گوناگون مواجه باشند و استعدادهایشان سرکوب شود و ترجیح می دهند فراملیتی فکر کنند اگر می خواهند به صورت حرفه ای عمل کنند.»