دكتر فاطمی؛ شهيد راه حق و حقيقت

2009/11/11 با oceania5

“به مناسبت پنجاه و پنجمين سالگرد شهادت دكتر سيد حسين فاطمی / برگرفته از مقاله دكتر فاطمی‌، غرقه در خون به خدا پيوست و مقاله در سوگش اگر خون بگرییم رواست”

 

روز عاشوراي 1299 خورشيدي ، در شهر نايين و در يك خانواده روحاني از نسل حسين بن علي (ع) كودكي چشم به جهان گشود كه به نام نيايش «حسين» «حسين» ش نام نهادند . پدرش آيت الله سيد علي محمد سيف العلما و مادرش دختر حجت الاسلام خادم العلوم بود. سيد حسين فاطمي در فضاي روحاني رشد كرد و تحصيلات و دانش ابتدايي را نزد پدر آموخت . در سن سيزده سالگي به همراه برادر راهي اصفهان شد و در دبيرستان هاي اقدسيه و صارميه ديپلم ادبي گرفت و براي ادامه تحصيل به تهران رفت و همگام با تحصيل به نوشتن مقالات ملي ، ميهني در روزنامه ها و مجلات آن روز تهران پرداخت.

در سال 1322 هنگامي كه بيست و سه سال بيشتر نداشت در انتشار روزنامه باختر به صاحب امتيازي بردارش مشغول شد و انتشار سلسله مقالاتي ميهن پرستانه سبب شد بين سال هاي 1323 تا 1325 دو بار اسير زندان هاي پهلوي شود. در سال 1325 براي ادامه تحصيل و اخذ دكترا راهي اروپا شد و پس از كسب اين مدرك به ايران بازگشت و انتشار روزنامه باختر امروز را آغاز كرد. با انتشار اين روزنامه در سال 1328 بيش از پيش به مبارزه در راه آرمان هاي هم ميهنان رنج ديده خود برخاست.

به دنبال تحصن دكتر مصدق و نوزده تن از ياران وي در دربار شاه كه منجر به تشكيل جبهه ملي شد او روزنامه باختر امروز را ناشر افكار و ارگان اين سازمان سياسي قرار داد. در دهم اردي بهشت 1330 زماني كه دكتر محمد مصدق به نخست وزيري رسيد و زمام امور كشور را در دست گرفت ، دكتر سيد حسين فاطمي را به معاونت خود برگزيد.

ششم آبان ماه 1330به هنگام سخنراني بر مزار محمد مسعود روزنامه نگار مبارز و سردبير روزنامه « مرد امروز » كه به دست عمال شاه ترور شده بود هدف گلوله جواني به نام عبد خدايي از گروه فداييان اسلام قرار گرفت و به سختي مجروح شد و تا آخر عمر از اين زخم ها در رنج بود‌. كينه بد خواهان از فاطمي در حدي بود كه پس از ترور و انتقال به بيمارستان نيمه شب وارد اتاق او شده و به پاره كردن بخيه ها و برداشتن پانسمان وي شدند كه خوشبختانه پرستار مراقب سر می‌رسد و قاتلان می‌گریزند و فاطمي بار دیگر تحت عمل جراحی قرار مي گيرد.

در انتخابات دوره هفدهم مجلس شوراي ملي از سوي مردم تهران به مجلس شورا رفت. در مهرماه 1331 دكتر محمد مصدق وي را به عنوان وزير امور خارجه ايران برگزيد و چند روز بعد از قبول اين پست به دستور زنده ياد مصدق شاهكار پر مسئوليت خود يعني قطع رابطه سياسي ايران و انگليس را جامعه عمل پوشانيد و دست انگلستان را از منابع نفتي ايران كوتاه كرد. در كودتاي نافرجام نيمه شب 25 مرداد 1332 به دست دژخيمان گارد شاهنشاهي بازداشت شد اما سحرگاه فرداي آن روز پيرزومندانه از زندان آزاد شد.

اما دريغ كه كاروان حراميان و راهزنان از راه رسيد. زماني كه دكتر مصدق پيشواي ملت ايران و ياران وي اسير سياه چال هاي رژيم استبدادي شاه خائن در كودتاي خونين 28 مرداد 1332 بودند شادروان دكتر فاطمي با درايت و هوشياري خاصي از بند و زنجير دژخيمان رست و توانست ماه ها زندگي مخفي اختيار كند.

افسوس كه در ششم اسفند ماه 1332 توسط سرگرد مولوي افسر فرمانداري نظامي دستگير و به دربار منتقل شد. هنگام دستگيري سرگرد مولوي با هفت تير بر سر او ضربه اي وارد كرده و با لباس منزل به نزد نصيري كه به تازگي از سرتيپي به تيمساري رسيده بود برده مي شود . نصيري به محض ديدن دكتر فاطمي فرياد مي زند ، خائن پدر سوخته كدام گوري بودي ؟ دكتر فاطمي در جواب خواستار رعايت ادب مي شود كه پاسخي جز مشت بر صورت و جاري شدن خون از دماغ از نصيري نمي شنود اما فاطمي در جواب اين مشت گفت‌: “‌ما هرگز خيانتي نكرديم اين شما بوديد كه خيانت كرديد.”

ساعت يك بعدازظهر تيمور بختيار به فرمانداري نظامي رسيد و تيمسار علوي مقدم رييس شهرباني به ديدارش رفت و يك ربع با هم به طور محرمانه گفت و گو كردند . پس از آنكه برنامه قتل دكتر فاطمي توسط عمال و فرمانداري طرح ريزي شد و چاقو كش هاي حرفه اي چون شعبان بي مخ ، طيب ، حاج رضايي ، كاوس ، اكبر گيليله يي و چند نفر ديگر از اوباش به دستور رييس شهرباني آن زمان آماده شدند در حدود ساعت 2 بعد از ظهر دكتر فاطمي در حالي كه دستبند به دست براي انتقال از فرمانداري نظامي به زندان از پله هاي غربي به پايين آورده شده بود توسط چاقو كش ها مورد حمله قرار گرفت و اگر رشادت و جانفشاني خواهر دكتر نبود او را در همان مكان به قتل مي رساندند.

انتشار خبر بازداشت و حمله چاقوكشان و نقشه قتل دكتر فاطمي در رسانه هاي دنيا باعث آبروريزي بيش از پيش رژيم شد. در مهر ماه 1333 محاكمه دكتر فاطمي در دادگاه هاي نظامي به اتهام اقدام بر عليه سلطنت آغاز شد ولي به علت اعتراض دكتر فاطمي به صلاحيت دادگاه و قضات، محاكمه وي سري اعلام شد و در آن محكمه سري حكم اعدام دكتر فاطمي صادر شد.

پیش از محاکمه فاطمی در نامه‌ای از رفقای جبهه ملی می‌خواهد نحوه دفاع او را مشخص كنند و بپرسند كه آیا دكتر مصدق دستوری برای او دارد یا نه. او می‌نویسد: مخصوصاً این نكته را بنده با كمال صداقت و آرزوی خلوص عرض می كنم كه به هیچ وجه در تعیین این خط مشی منافع شخصی ما را در نظر نگیرید كه بنده مریضم، چاقو خورده ام، زن و بچه وخواهر و برادرم چه می گویند بلكه آن چیزی را در نظر بگیرید كه ما به خاطر حفظ و حمایت آن جهاد كرده و به این روز افتاده ایم… آرزو دارم كه نفسهای آخر زند گیم نیز در راه نهضت و سعادت هم وطنانم صرف شود…

در مورد شیوه دفاعیه خود می گوید: به هرحال در دادگاه ما می توانیم بسیاری حقایق را فاش كرده و داغ باطله بر كنسرسیوم و حامیان او بزنیم… بر فرض كه هیچ كس هم نفهمد و صدای ما را خفه كنند در تاریخ و در پرونده باقی خواهد ماند و فردای روشن ممكن است مورد استفاده نسلهای آینده و همچنین نسل معاصر قرار بگیرد و سرانجام در ساعت چهار و هفت دقیقه صبح روز سه شنبه 19 آبان در حالي كه 40 درجه تب داشت با شليك گلوله بختيار به شهادت رسيد و سپس تير باران شد.

او قبل از شهادت و پس از امضاي وصيت نامه اش كه در آن دكتر مصدق را وصي خود كرد به قاضي عسگر مي گويد‌: “‌سعادت من در اين است كه مانند جد بزرگوارم كه فرموده « الموت اولي من ركوب العار » من هم در راه حق و حقيقت به دست بختيار عمر سعد و آزموده شمر ، به امر شاه يزيد زمان شهيد مي شوم.”

برگرفته از: وبلاگ با مردم / امیرحسین کاظمی

به مناسبت آغاز چهارمین سالگرد زندگی مشترک درآغاز فصلی سرد

2009/11/11 با oceania5

مهسا امرآبادی

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست / تا اشارت نظر نامه رسان من و توست

 

چند روزی است که می خواهم به مناسبت چهارمین سال زندگی مشترکمان، دل نوشته ای بنویسم. در این چند روز مدام به این فکر می کردم که باید از کدام خاطره مشترک یا کدام روز و کدام لحظه بنویسم. از آغاز زندگی، از مشکلاتش، از بیکاری ها، از عشقمان، از بزرگواری ها و صبر تو یا از فراقی که اکنون ناخواسته آن را تجربه می کنیم؟ از دلتنگی ها یا از هم دلی ها؟ از دوستان خوب و مهربان، از با هم بودن ها یا از جور و ظلم؟

بالاخره از یک جا باید شروع شود. زندگی کوچک ما هم با سختی اما با عشق و امید و شوق آغاز شد. چهار سال پیش هوا این قدر سرد نبود. برگ ها دانه دانه از درختان می افتادند، پاییز جادویی با هزاران رنگ بود اما هوا این قدر سرد نبود. سال 84 از زندان اراک به مرخصی یک ماهه آمدی تا پیمانی که با هم بسته بودیم را در عید فطر رسمیت بخشیم و یک روز بعد از عقدمان به زندان بازگردی تا بقیه زندانی را به جرم سردبیری یک هفته نامه محلی به پایان برسانی. آزاد شدی و زندگی مشترکمان را با هیچ آغاز کردیم. اما مهم شروع کردن بود، مهم ساختن بود که ما ساختیم، مهم امید بود که ما داشتیم و مهم عشق بود که انگیزه ای شد برای آغاز، ساختن و امید.

ما از هیچ زندگی ساختیم که شیرین بود با اهداف مشترک. الان هم برای همین درد مشترک است که باید سختی دوری را تاب بیاورم. باید به قول هایی که به تو داده ام پایبند باشم. اما سخت است. سخت است که ببینم عده ای ناعادلانه، ساخته شدن زندگی ما را خیلی راحت نادیده می گیرند. کمی حق بده که آشفته شوم از حکم 6 سال حبس تعزیری. حق بده که فریاد بزنم. هر خیابان و پارک و سینما بوی تو را می دهد. حق بده تا وقتی نیستی خودم را از خیلی چیزها محروم کنم.

این روزها عکس هایمان را می بینم و خاطراتمان را مرور می کنم و بارها از خودم می پرسم مگر ما چه می خواستیم که مستحق چنین روزگاری هستیم. بعد از آنکه حکم 6 سال را صادر کرده اند، شبی نیست که خواب سید، بازجویمان را نبینم. خواب هایم آن قدر واقعی است که حتی بویش را هم در خواب حس می کنم. مدام یاد حرف هایش هستم که می گفت شما بچه های همین نظام هستید و ما مانند طبیبی هستیم که به جای عمل جراحی می خواهیم به شما آمپول بزنیم. نمی دانم 6 سال حکم اندازه یک آمپول کوچک است؟!

هر وقت تماس می گیری نگران تنهایی من هستی. اما من تنها نیستم. واقعا احساس تنهایی نمی کنم. تنهایی هایم با دوستانی پر می شود که اگر این اتفاقات نمی افتاد، هیچ گاه نمی توانستم بزرگی شان را بفهمم. تنهایی ام با خانواده هایی پر شده است که با وجود غم های خودشان، دل تنگی هایم را تسکین می دهند، تنهایی هایم با مردمی پر شده است که در خیابان به سمتم می آیند و هم دلی خود را نشان می دهند.

تنها نیستم اما نگرانم. نگران زندگی جوانمان هستم. می ترسم مسعود. می ترسم تا چند وقت نتوانم دست هایت را بگیرم و با چشم هایت آرامم کنی. می ترسم تا مدت طولانی نتوانم بدون ترس از شنود و حضور غریبه، برایت از عشقی که هر روز بیشتر می شود بگویم، می ترسم نتوانم خاطرات مدت بازداشتم را اول از همه برای تو بازگو کنم. می ترسم نتوانم از شبنم مددزاده، فریبا کمال آبادی و مهوش شهریاری و از بزرگی ها و کمک های بی دریغ آنان برایت بگویم و می ترسم که نمی توانم برای آنان کاری انجام بدهم.

در این مدت که خانه خالی بی تو بر دوش من سوار شده بود و از هر کوی و خیابان بوی تو را دنبال می کردم و کتاب هایی که دوست داشتی را مانند چشم مواظبت می کردم، فهمیدم عشقم به تو بیش از چیزی بود که فکر می کردم. ژیلا راست می گوید. شاید باید از بازجویمان تشکر کنم که قدر زندگی کوچک و شیرین مان را به ما یادآوری کرد. یادآوری کرد که زمانه و برخی آدم ها آن قدرها که ما فکر می کردیم، ساده نیستند. سید می گفت روزی که از اینجا برویم از او تشکر هم می کنیم. راست می گفت. او و همکارانش پیچیده بودن زندگی و نامردی زمانه را به ما یاد دادند. یاد دادند برخی اوقات زندگی بازی های کثیفی دارد و ما حتی نمی توانیم بفهمیم چه زمانی وارد این بازی شده ایم.

از زمانی که آزاد شده ام دوستان و خانواده از پریشانی و ناآرامی هایت در زمان بازداشتم برایم می گویند. می گویند که در آن زمان چقدر تلاش کردی که بازداشتت کنند! تا شاید من آزاد شوم. می گویند که خواب و خوراک را از خودت دریغ کرده بودی و برای آزادی من هر کاری می کردی. مسعود می بینی. اگر این اتفاقات نمی افتاد هیچ گاه نمی فهمیدیم که این قدر همدیگر را دوست داریم. شاید به ورطه روزمرگی می افتادیم. چیزی که تو هیچ گاه حاضر به قبول آن نبودی و آن را پایان زندگی عاشقانه می دانستی. راست می گویند. باید از بازجوهایمان تشکر کنیم که چنین هدیه بزرگی را در ازای سختی های فراوان به ما دادند.

چهارمین سال آغاز زندگی مان را به جشن نشسته ام. هرچند تو به همراه دوستانی که برایم عزیز هستند آن سوی دیواری و من این سو، اما هیچ گاه عشق مان را این اندازه پررنگ و تو را این همه نزدیک به خودم احساس نکرده بودم. عشقی که بازجویمان را هم به تعجب می انداخت و ناگزیر از این همه عشق اظهار تعجب می کرد. البته اگر نگاهی به این سوی دیوار بیاندازد، می تواند عشق های زیادی را ببیند. می تواند ببیند که ژیلا چه عاشقانه برای بهمن عزیز می نویسد، می تواند ببیند مهدیه با چه صلابتی از دردهای زیدآبادی می گوید. امیر با چشمانی نگران و خسته، آزادی فریبا پژوه را در راهروهای دادسرا و دادستانی دنبال می کند. می بیند که همسران زندانی ها چه عاشقانه نام همسران خود را فریاد می زنند و آزادی آنان را می خواهند. فقط کافی است نگاه کند…

قرار بود این مطلب، یک دل نوشته به مناسبت آغاز چهارمین سال ازدواجمان باشد اما مگر می توانم درد و استقامت این انسان ها ببینم و تنها از زندگی خودمان بنویسم؟

برگرفته از: هم‌میهن

تاملی بر اعدام احسان فتاحيان و دلایل غیر قانونی بودن حکم اعدام وی

2009/11/11 با oceania5

محمد مصطفایی

“زمانی‌که شنیدم این جوان به جرم محاربه در زندان سنندج به انتظار اعدام نشسته و همه زمینه‌ها برای اعدامش فراهم شده‌است، با برادرش تماس گرفتم تا از ماجرا به صورت کاملا دقیق مطلع شوم. به ایشان گفتم که دادنامه‌های صادره از دادگاه‌ها را برایم به طریق فاکس ارسال کند ولی این کار انجام نشد. بارها با وکیلش تماس گرفتم ولی تماسم را پاسخ نداد.”

 

از اخبار شنیدم که دادگاه بدوی وی را به اتهام محاربه و با استناد به حکم مقام رهبری به تحمل ده سال حبس بدل از نفی بلد که همان تبعید است محکوم نموده ولی دادگاه تجدیدنظر این رای را نقض و حکم به اعدام این جوان صادر کرده است.

اگر چنین باشد صرف‌نظر از اینکه در پرونده این محکوم به اعدام چه اسناد و مدارکی وجود دارد به نظر اینجانب دادگاه تجدیدنظر به هیچ عنوان نمی تواند حکم بدوی را نقض و حکمی اشد از ده سال حبس صادر کند. چرا که اولا اختیار انتخاب مجازات‌های چهارگانه مربوط به محاربه، صرفا در اختیار قاضی دادگاه بدوی بوده و دادگاه تجدیدنظر نمی‌تواند برخلاف نظر دادگاه بدوی نظری به زیان محکوم علیه صادر کند. ثانیا صدور این حکم با چنین وضعیتی برخلاف نظر رهبری بوده و زمانی که رهبری به عنوان یک حکم حکومتی موضوع نفی بلد را مجاز به تغییر به عنوان حبس اعلام می کنند. صرف‌نظر از قانونی یا غیر قانونی بودن آن به عنوان یک نظر فقهی می‌توان مورد استناد قرار داد مضافا به اینکه اگر دادگاه‌های تجدیدنظر چنین نظری را نمی‌پذیرند نمی‌توانند نفی بلد یا تبعید را به اعدام تبدیل کنند.

دادنامه صادره علیه این جوان برخلاف موازین قانونی بوده و حکم اعدام وی فاقد وجاهت است. بنابراین بر رئیس قوه قضاییه است که به عنوان عالی‌ترین مقام دستگاه قضا، حکم اعدام این جوان را متوقف و جلوی ریختن خون کسی که مستحق مرگ نیست را بگیرد.

برگرفته از: وبلاگ دفاع از بی‌دفاع

کاش های پس از سیزده آبان!

2009/11/11 با oceania5

بعد از سی سال باز هم صدای مرگ بر دیکتاتور شنیده شد و سیزدهم آبانی که گذشت، برگی سبزی بود بر دفتر تاریخ ایران، در آرزوی ایرانی سبز.

سه دهه پیش این تاریخ را روز تسخیر لانه ی جاسوسی استکبار نامیده بودند اما این بار ملت سبز و “همیشه در صحنه” ی ایران با حضور پررنگ و نترس خود این روز را روز رهایی کشور از استبداد نیز نامید.

صدای لرزش پایه های حاکمیت بیش از قبل شنیده شد چرا که ملت به خونخواهی به خیابانها ریخته بودند و چه فریادی بلندتر از فریاد خونخواهی بی گناهانی که چندین ماه است به دنبال حق خود، فریاد را سلاح خود قرار داده اند تا شاید وجدان های خواب متوهمین و دروغگویان بیدار شود.

چند روز گذشته اما هنوز رسانه های جهان، تصویرهای خشونت نیروهای نظامی و شبه نظامی با هموطنان خود را گزارش می کنند.

کاش آقای خامنه ای این تصویرها را می دید؛ هرچند که‌دیگر امیدی به بیداریش نیست… می ماند باور او که با دیدن صحنه ای از این فیلم ها و حضور مردم در چنین روزی که همیشه به عنوان سرمایه ی انقلاب بود متقاعد شود که  رفتنی ست و بهتر است بیش از این چهره ی اسلام را سیاه نکند؛ هرچند شاید او اصلا نگران اسلام نیست!

شاید در پستوی خانه اش نشسته و بر خود می لرزد و دعای رهایی می خواند و به ملیجکش فکر می کند تا چگونه بار دیگر او را مقابل دوربین تلویزیون غصبی خود قرار دهد و اینکه چه چیزی را به او دیکته کند…
قابل حدس بود: “حضور چشم گیر مردم در اعتراض به امریکا که تعداد کمی از اغتشاشگران سعی در برهم زدن این تظاهرات را داشتند” اغتشاشگرانی که دیگر از گزاردن نام ارازل و اوباش بر آنها نیز هراسناک است.

هراسی که در باتوم و شلیک مستقیم بر ملت،‌زندان و شکنجه ظاهر می شود اما او سرانجام خواهد فهمید که ملتی که به خوانخواهی و حق طلبی قیام کرده است دیگر از نام “کهریزک‌”‌هم هراسی ندارد و تا بازپس گرفتن خاک و آرمانش ایستاده است.

کاش آقای خامنه ای از پستوی خانه اش بیرون می آمد و نیم نگاهی از لای پنجره ی همیشه بسته اش به خیابانها می انداخت و می دید جمعیتی را که بدنهایشان را سپر روحشان کرده اند، از همین خاک اند و حق خود را می خواهند.

کاش نگاهی به رنگ سنگفرش خیابانها می انداخت که‌سرخ بود از خون فرزندان انقلاب؛ همان‌هایی که روزی با انقلاب خود باعث بیرون آمدن او از اتاقک های حوزه شدند تا امروز بر صندلی عدالت بنشیند…

کاش پنبه های قدرت را بیرون می آورد و می شنید صدای مردم را؛ مردمی که دیگر فرقی میان نوجوان،‌جوان و پیرش نیست،‌با او سخن می گویند و‌از دیکتاتور خشمگین و خسته اند.

کاش به حافظه اش رجوع می کرد که اگر اینها نوار بود، اگر تصاویر مونتاژی بود،‌اگر دست بیگانه در آن دخیل بود؛‌پایی برای راه پیمایی نداشت‌”… نوار که پا نداره”

کاش می دانست که برای ترمیم کردن پایه های این نظام که بر اعتماد مردم استوار بود دیگر دیر شده است و‌به وجدانش اجازه می داد بیدار بماند و این قدر لالایی نمی خواند برایش؛ می گذاشت در این روزهای آخر که هنوز خداوند فرصت را از او نگرفته توبه می کرد، برای حق الله طلب بخشش می کرد و می ترسید از حق الناسی که شمارش از دستش خارج شده و ناامید نمی شد از رحمت یگانه رهبر هستی…

کاش… کاش…

فرصت یکساله رهبری؛ صندلی ریاست ضرغامی لرزان تر از همیشه

2009/11/11 با oceania5
آیت الله علی خامنه ای در فرمانی ریاست عزت الله ضرغامی را بر سازمان رادیو و تلویزیون حکومتی ایران تمدید کرد. حکمی که این بار دارای محتوایی متفاوت بود و  همراه با شرط و شروط هایی ست که صندلی ریاست ضرغامی را لرزان می کند.

حکم رهبری و محتوای خاص آن نشان می دهد که آیت الله خامنه ای از عملکرد ضرغامی ناراضی بوده و تنها فرصتی دوباره در اختیار او قرار داده است تا بتواند اهداف و خواسته های مدنظر رهبری را برآورده کند. علاوه بر اصلاح طلبان که منتقدین سنتی عملکرد صداوسیما از زمان علی لاریجانی تاکنون بوده اند عناصر رادیکال هوادار دولت محمود احمدی نژاد نیز بارها انتقادات تندی را متوجه مدیریت ضرغامی کرده و معتقد بودند که تلاشهای رئیس جمهور به خوبی در صداوسیما منعکس نمی شود. اصلاح طلبان چند باری نیز برای راه اندازی تلوزیونی در بیرون از مرزهای ایران تلاش های بی فرجامی را انجام دادند. در یکی از مهمترین این اقدامات می توان به شبکه صبا اشاره کرد. تصمیم به راه اندازی شبکه صبا در آستانه ورود احمدی نژاد به پاستور از سوی کروبی گرفته شد که بالاخره با فشارهای رئیس شورای عالی امنیت ملی متوقف شد.

اولتیماتوم یکساله

رهبری در حکم خود به ضرغامی برای او فرصتی یکساله تعیین کرده تا حرکت شیوه مدیریتی خود را تصحیح و یا تکمیل کند، در این حکم آمده است:” برجستگیها و نقاط قوّت کنونی صداوسیما در کنار کمبودها و نقاط ضعف آن باید پیوسته در برابر چشم جنابعالی و دیگر مدیران آن سازمان و در معرض ملاحظه و مقایسه قرار گیرد و همت بر روند نقص زدائی، به هیچ رو کاهش و سستی نیابد.از تجربه های موفق یا ناموفقِ دوره پنجساله باید برای رساندن این رسانه به این کیفیت برتر سود ببرید و با زمانبندی برنامه ها و تعیین شاخصهای قابل اندازه گیری، حرکت مجموعه را تکمیل یا تصحیح نمائید. انتظار دارد نشانه های این تحول در اولین سال مسئولیت جنابعالی مشاهده شود.”

آیت الله خامنه ای که سکان دار اصلی دستگاه انحصاری و عریض و طویل رادیو و تلوزیون است ظرف روزهای گذشته نیز انتقاداتی را متوجه ریاست این سازمان کرده بود تا آنجا که بسیاری بر این اعتقاد بودند که عمر ریاست ضرغامی بر جام جم به پایان رسیده است.

در آخرین انتقادات علنی رهبری نسبت به مدیریت سازمان صداوسیما، او در جمع نخبگان از صداوسیما گفت:” خیلى پیشرفت‌هاى برجسته و بزرگ هست كه صدا و سیما نشان نمی‌دهد؛ والّا اگر صدا و سیما می‌توانست همان‌گونه كه تلویزیون فلان كشور غربى با یك سابقه و تجربه فراوان و با استفاده‌هاى هنرى دروغ‌هاى خودش را راست جلوه می‌دهد، واقعیات موجود كشور را درست منعكس كند، شما بدانید امروز امید نسل جوان، دلبستگى نسل جوان به كشورش، به دینش، به نظام جمهورى اسلامى‌اش، به ‌مراتب بیشتر از حالا بود” او همچنین براعمال سانسور بیشتر در صداو سیما تاکید کرد و گفت:” من راضى نبودم كه از ماه اسفند، بلكه زودتر از اسفند، بعضى از سفرهاى تبلیغاتى و حرف‌هائى كه زده شد و تظاهراتى كه می‌شد و مجادلاتى كه انجام می‌گرفت، از تلویزیون پخش شود، كه متأسفانه درتلویزیون پخش شد.”

احمدی نژاد به پا خیز

علاوه بر انتقادات آیت الله خامنه ای در ظرف چهار سال گذشته همواره حامیان دولت انتقادهای تندی را علیه این سازمان داشته اند به گونه ای که با فشارهای پیدا و پنهان دولت “شهرام گیل آبادی” مدیر رادیو جوان تنها به علت انتقادات کمرنگی که این رادیو نسبت به عملکرد دولت داشت از مدیریت عزل شد. و حتی مشاوران رئیس جمهور در فکر راه اندازی تلوزیونی مستقل برای انعکاس کامل تر عملکرد دولت برآمدند. یکی از مهمترین این منتقدان فاطمه رجبی همسر غلامحسین الهام سخنگوی دولت نهم است. فردی که بسیاری از منتقدین بر این اعتقاد بودند که در واقع سخنگوی اصلی دولت خانم رجبی بوده است. او در یکی از نامه های سرگشاده خود خطاب به ضرغامی چنین نوشت: “ضرغامی بدترین، زشت‌ترین و خطرناك‌ترین شیوه‌ها را در مدیریت بر صداوسیما پیشه ‌كرده است، این كه تنها رسانه ملی، به عنوان «ملك شخصی ضرغامی» درآمده و برنامه‌ریزی فرهنگی و سیاسی و اقتصادی بر اساس منافع ملی جمهوری اسلامی به “برآورده‌سازی هوس‌های سیاسی و غیرسیاسی ضرغامی” تبدیل شده، امری است كه موجب انزجار ملی گردیده است.”

رجبی البته در این نامه هاشمی و دیگر چهره های اصلاح طلب را هم به شدت نواخت و نوشت:” می‌توان پنداشت برای كسی چون ضرغامی خاطره‌سازی‌های خیالی هاشمی رفسنجانی از مصادره كشور و انقلاب، و نیز رسالت دینی خاتمی در شناساندن علی علیه‌السلام و حسین علیه‌السلام به “جان كری” و تدبیر و درك و عقل كروبی در حل مسایل حاد كشور و … بسیار ارزشمند است. اما ملت برای این افراد حكم اخراج از عرصه حاكمیت را صادر كرده و پرونده كاركرد اقتصادی سیاسی و فرهنگی‌شان را مهر “فقر و فساد و تبعیض – احمدی‌نژاد به پا خیز” زده است.”

مروج اسلام طالبانی

اما وضعیت در اردوگاه منتقدان اصلاح طلب ضرغامی متفاوت است زیرا آنها به خوبی می دانند که هرگز فرصتی برای مدیریت این رسانه نخواهند داشت و حداکثر تلاششان این است با عدم مصاحبه با خبرنگاران این شبکه و عدم اجازه به فیلمبرداران آنها در مکان هایی چون دانشگاهها از روند تخریبی مرسوم شده تلویزیون علیه جریان خود بکاهند.امری که نه تنها مثمر ثمر نبوده که فعالیت های تخریبی صداوسیما روز به روز بیشتر شد تا آنجا که به کنایه این رسانه را رسانه “میلی” خواندند.

در یکی از موارد اعتراضی شدید اصلاح طلبان مهدی کروبی در اولین روزهای تیرماه سال جاری نامه ای خطاب به ضرغامی نگاشت و در آن اظهار داشت:” به خوبی می دانید کسانی که امروز از دولت آقای احمدی نژاد حمایت می کنند، کسانی هستند که مروج اسلام تحجر و اسلام طالبانی هستند که نقطه مقابل تفکر حضرت امام قرار دارند.”

او همچنین در نامه خود به رئیس صدا و سیما از نحوه اطلاع رسانی رادیو و تلویزیون ایران در مورد اعتراضات اخیر انتقاد کرده و نوشته است: “آیا ضرب و شتم و کشتار مردم بی گناه که غالبا توسط نیروهای لباس شخصی انجام می شود و انعکاس وارونه آن در صدا و سیما جزو رسالت رسانه ملی است”؟

به نظر می رسد که با تاکیدها و هشدارهای آیت الله خامنه ای به عزت الله ضرغامی ، از این پس رسانه ملی در بزرگنمایی عملکرد دولت و تخریب وجهه اصلاح طلبان و جنبش سبز شدت عمل بیشتری به خرج دهد و بیش از آنچه امروز به نظر می رسد اعتماد افکار عمومی را از دست بدهد.